پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - نيازهاى بشرى و دانش روز در فرايند نظريهپردازى دينى

نيازهاى بشرى و دانش روز در فرايند نظريه‌پردازى دينى


در مصاحبه با آيت‌الله معرفت

با سپاس از حضرتعالى كه اين فرصت را در اختيار ما قرار داديد; انديشه دينى، گاه با اين اتهام روبرو بوده است كه با دانش بشرى و نيازهاى مادى انسان همگرايى لازم را ندارد; حضرت عالى در برابر اين گونه تلقى‌ها، چه پاسخى ارائه مى‌كنيد؟

يكى از مسائلى كه انديشمندان اسلامى و غير اسلامى بر روى آن كار كردند، عدم تنافى دين به طور مطلق، يعنى وحى با علم است، بلكه نظر دين كه جنبه وحيانى دارد، به علم جنبه ابزارى است; يعنى با علم و پيشرفت علم اهداف دين بيشتر تحقق مى‌يابد; قرآن كريم مى‌فرمايد: «هو انشاء كم من الارض و استعمركم فيها.»
ما انسان را از زمين آفريديم تا زمين را آباد كند و شما را به آبادانى زمين گمارديم; پس انسان از زمين برخواسته است و مقصود از اين برخاستن، اين است كه حاجات ونيازهاى زمينى دارد. انسان به صورت طبيعى نيازهاى زمينى دارد كه اين نيازهاى زمينى در واقع ابزارى براى تامين نيازهاى آسمانى است. لذا در درجه اول وظيفه انسان آباد ساختن زمين است، چون با فقر و فلاكت هيچ كارى صورت نمى‌پذيرد و آنچه موجب رونق و پياده كردن اهداف عاليه دين است، همين رونق بخشى به آبادانى زمين است.
حال اين آبادانى زمين به چه وسيله‌اى ممكن است. انسان فاقد علم نمى‌تواند زمين را آباد كند. اين علم است كه زمين را آباد مى‌كند; رونق گرفتن علم و صنعت، يعنى تحقق بخشيدن به اهداف اوليه دين.
هر چه علم و صنعت پيشرفت كند، به آن هدف اوليه دين نزديك‌تر مى‌شويم. لذا نظر دين به دنيا به طور مطلق نظرى ابزارى است و ابزار بايد مستحكم و خوب باشد. اگر دندانه‌اش شكسته و كند باشد، نمى‌شود با آن كار كرد، لذا پيرامون آيه «اولم يروا انا ناتى الارض ننقصها من اطرافها» ، مفسران اظهار داشته‌اند كه اين يك تهديد است; يعنى اگر شما كفران نعمت كنيد، يكى از عذاب‌هايى كه ممكن است دچار شويد اين است كه آبادى زمين را از شما مى‌گيريم. امام صادق (ع) نيز مى‌فرمايد: از بين رفتن آبادى زمين به فقدان علما است; يعنى ما دانشمندان را از شما مى‌گيريم و آن وقت‌شما به امتى جاهل تبديل مى‌شويد و وقتى امت جاهل شديد، روبه ويرانى مى‌رويد.
پس آبادى زمين به وجود دانشمندان وابسته است و علم و دانش يكى از نعم بزرگ الهى است. اصولا به دنبال اين مسئله است كه دين بر گسترش علم و تنوع علم در تمام ابعادى كه موجب آبادى و رونق زندگى روى زمين است، تاكيد دارد تا اينكه نيازهاى بشر را برطرف كند. لذا يكى از توصيه‌هاى قرآن، مخصوصا براى علما اين است كه اين علم نعمت الهى است و اين علم را بايد در دمت‌بشر قرار دهيم.
اين دستور اسلام است; پس دين براى برطرف كردن نيازهاى بشر مشوق علم است; يعنى اگر علم نباشد، دين در آن جامعه ضعيف است. «كاد الفقر ان يكون كفرا» همين است. اگر يك ملت فاقد علم و صنعت‌باشد و اساسا به فقر اقتصادى دچار شد، نمى‌تواند دينش را حفظ كند، لذا دين مشوق علم است و علم مكمل دين است. اينها لازم ملزوم يكديگر هستند و اساسا برآورده كردن و برآورده شدن نيازهاى انسان‌ها در هر دوره، با پيشرفت علم و تشويق دين محقق مى‌شود.

آيا شواهدى كه در چارچوب زندگى تاريخى متدينان وجود دارد، اين همسازى و سازگارى را تاييد مى‌كند؟

آنچه در تاريخ اسلام بلكه در تاريخ اديان قابل مشاهده است اين است كه شجاعت و شهامت‌يك گروه و سخاوت و جود گروه ديگر، دست‌به دست هم داده است; «لو السيف على و مال خديجه‌». اين از روز اول مطرح بوده و اصلا ما وقتى در تعاليم ائمه ( عليهم‌السلام)، بلكه مطلق بزرگان دين در دوره بنى‌العباس و بنى اميه دقت كنيم، مى‌بينيم كه ائمه ما در مسائل علمى و فنى مشوق بودند و اگر گاهى اوقات حكام به بن بست مى‌رسيدند، ائمه به آنها كمك مى‌كردند.
عبدالملك مروان، خليفه اموى از جانب پادشاه روم بر تحريم ضرب سكه تهديد شد; چه اين كه درهم را ايرانى‌ها ضرب مى‌كردند و ضرب سكه دينار توسط رومى‌ها بود، حتى اگر در مدينه ضرب درهم مى‌كردند، باز به تقليد از ايرانيان بود و دنانير را از روميان تقليد مى‌كردند. آن وقت مصر هنوز بر نصرانيت‌باقى بود و پارچه‌هايى مى‌بافتند كه حاشيه آن پارچه به لاتين صب اسلام نوشته بودند، مسلمان‌ها متوجه اين نكته شدند و دولت وقت كه عبدالملك بود، دستور داد جلوى اينها را بگيرند، اين خبر به پادشاه روم رسيد، پادشاه روم به عنوان اينكه حافظ مصالح مسيحيت در جهان بود، تهديد كرد كه اگر شما جلوى اين پارچه‌ها را بگيريد، من بر سكه‌هاى طلا به لاتين صب اسلام ضرب مى‌كنم. عبدالملك دچار حيرت شد كه چه بكند، چون سكه‌هاى دينار به وسيله رومى‌ها ضرب مى‌شد تا اينكه پيشنهاد دادند كه اين مسئله را نزد باقرالعلوم (ع) طرح كنيم. حضرت را به دمشق آوردند و امام باقر (ع) فرمودند: راه ورود آن پارچه‌ها را باز نكن و از تهديد هم مترس و اصلا ما سكه را از امروز خودمان مى‌زنيم. اينها گفتند: ما بلد نيستيم. حضرت فرمود: من بلد هستم و يادتان مى‌دهم. آن وقت‌حضرت قالب‌ريزى و بقيه كارها را انجام داد. از آن به بعد ضرب درهم و دينار نيز به دست‌خود مسلمانان انجام گرفت و شهادتين را بر روى سكه نوشتند.
اين داستان را جرجى زيدان نقل مى‌كند. البته وظيفه اوليه ائمه ترويج اصول و معارف دينى است، اما گاهى اوقات وارد اين نوع مسائل هم مى‌شدند. از اين نوع وقايع، در زمان امام صادق (ع)، امام‌رضا (ع) و امام حسن عسكرى (ع) هم پيش آمد و علما نيز از اين كارها انجام مى‌دادند. شما نجف آباد را ببينيد، طرح شهر نجف‌آباد از شيخ بهايى است و حتى آب قنات وقتى وارد شهر مى‌شود، به ٥ راه تقسيم مى‌شود. وقتى انسان وارد شهر نجف‌آباد مى‌شود، با اينكه نقشه براى آن زمان است، خيال مى‌كند طرح و نقشه براى امروز است. يك شهر بسيار مدرن از نظر خيابان‌بندى و.... كتابهاى گوناگون شيخ بهايى هم بيان‌كننده همين مطلب است و اصولا خاصيت وحى همين است; يعنى در مسيحيت و يهوديت هم همين‌طور است; «هو انشاكم من الارض و استعمركم فيها» ; يعنى شما را به آبادانى زمين گماشت.

بنابراين، وظيفه انسان‌ها به حكم دين، رونق بخشيدن به علم و صنعت‌براى آباد شدن زمين است. لذا اگر ما همين تاريخ سطحى را مطالعه كنيم، شواهد بيش از اندازه‌اى وجود دارد. وضع فعلى مسلمانان به اين دليل است كه اسلامشان ضعيف است نه اينكه فقط علمشان پايين است. كداميك از رؤساى كشورها مسلمان هستند. كدامشان هستند كه براى آمريكا تا كمر خم نشوند «و لاتركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار» ; اين صريح قرآن است. كداميك در برابر طاغوت زمان خاضع نيستند؟!

يكى از نويسندگان بزرگ مصرى كتابى دارد كه «الاسلام شى‌ء و المسلمون شى‌ء آخر» نام دارد، لذا حركت امام راحل (ره) موجى ايجاد كرد كه احياى اسلام و احياى چهره ديگر اسلام بود كه اين چهره، چهره واقعى اسلام است كه با چهره امروز در تضاد است. لذا امام به عنوان يك دين شناس دسته اول در فرمايشات خود درباره علم، صنعت، پيشرفت، تمدن، توسعه، جهان‌شمولى و رابطه با همه ملت‌ها بسيار عالى حرف مى‌زند كه اين نماينده دين است. اگر انسان بر افكار و انديشه‌هاى امام مطالعه كند، مى‌فهمد كه اصلا تناسب ميان دين، علم و صنعت تا كجا است؟!

مناسبات حوزه‌هاى دينى با دانش‌هاى نوين چگونه است؟ آيا اين تعامل رضايت‌بخش است؟

حرف غلطى، بسيار پيش‌تر هم مطرح مى‌شد كه چرا در حوزه‌هاى علميه، علم طب، فيزيك و شيمى مطرح نيست. در كشورها حوزه‌هاى علمى متنوع است. دانشگاه‌هايى براى علم فيزيك و علم شيمى وجود دارد; دانشگاه‌هايى براى مهندسى، براى فلكيات وجود دارد و اينجا دانشگاه فقه است و بايد در اينجا فلكيات رياضيات و طبيعيات تا اندازه‌اى كه مربوط به فقه مى‌شود، خوانده شود; يعنى يك فقيه بايد از فلكيات اين قدر مطلع باشد كه بتواند مسئله طلوع شمس و غروب شمس، افق و نحوه قبله را به طور تحقيقى نه تقليدى بفهمد. من خود در نجف، علاوه بر درس‌هاى ديگر، شرح لمعه تدريس مى‌كردم، و در آن تخصص داشتم. كتاب صلاة، باب قبله و كتاب ميراث را از روى تحقيق مى‌دانستم و حتى شرح لمعه‌اى كه كلانتر چاپ كرده، اين دو بخش، يعنى كتاب ميراث از اول تا آخر و كتاب القبله قلم من است; يعنى يك فقيه بايد در اين مسائل محقق باشد نه اينكه مقلد باشد.
اين توقع كه چرا ما يك دانشگاه فيزيك در قم نداريم، به حوزه ربطى ندارد. يك وقت‌شما مى‌گوييد: يك دانشگاهى كه در يك جهتى تخصص دارد، چرا تخصص‌هاى ديگر در آن نيست. اين حرف غلطى است. اما اينكه مى‌گوييد: از معلومات عمومى و ساير علوم بايد در آن باشد، مورد قبول من است; الآن در دانشگاه نجوم، ادبيات هم خوانده مى‌شود، در دانشگاه ادبيات مقدارى رياضيات خوانده مى‌شود; يعنى بايد در دانشگاه ادبيات دانشجو در حد عمومى از رياضيات اطلاع داشته باشد.
پس اگر مقصود اين است كه در حوزه فقاهت از ساير علوم در سطح عمومى بحث‌شود، بسيار خوب است، اما اينكه مى‌گوييد: بايد به صورت تخصصى اين علوم را بخوانند، به صورتى كه چند تا دانشگاه در يك دانشگاه ادغام شود، مورد قبول نيست; يعنى مى‌گويند: چرا ديگر ابن سيناها از حوزه‌ها بيرون نمى‌آيند. اما حوزه براى توليد علامه حلى‌ها درست‌شده است. البته علامه حلى خودش فلكى بود، رياضيدان بود، اديب بود، طبيعى شناس بود، اما در اصل فقيه بود.

البته معتقد هستيد كه در سطح عمومى و آگاهى‌هاى اوليه بايد زبان دانش روز را يادداشت.

واقعيت اين است كه يك فقيه چيزى را بايد بداند كه تا ديروز در حوزه‌ها مطرح بود و كتاب‌هايش موجود بوده است; مثلا فرض كنيد در دوره گذشته، ما فلكيات و رياضيات جديد و قديم را خوانديم، بعد علم طب را خوانديم، مانند شرح لمعه، كتاب شرح نفيسى كه در طب است را خوانديم. استادى از هند به كربلا آمد و اين كتاب را تدريس مى‌كرد. اينها در قديم رسم بود و بسيارى از اين علوم بايد در حوزه باشد; يعنى يك فقيه بايد از طب آگاه باشد، فلكيات را بلد باشد و ما هم دنبال اين چيزها بوديم و مى‌خوانديم. من بعضى از مرض‌هاى بسيار صعب العلاج را از روى كتاب شرح نفيسى معالجه كردم، چون يك جلد آن «شرح الاسباب‌» است و ديگرى «شرح للعلاج‌» است. كتاب بسيار خوبى است. من الان چند جلد كتاب طب دارم. مردم به علماى گذشته براى مسائل طبى مراجعه مى‌كردند. البته نبايد به صورت تخصصى توقع داشت، ولى به صورت عمومى بايد باشد. علامه حلى در مورد علائم مرگ، در باب احتضار، براى كسى كه مشكوك است كه مرده است‌يا زنده، چهارده علامت ذكر مى‌كند و بعد مى‌گويد و «غيره‌». يكى از طبيبان حاذق در زمانه ما گفت: به خدا قسم علم هنوز به «غيره علامه‌» نرسيده است; يعنى هنوز آن ١٤ علامت ١٥ نشده است، اين دلالت‌بر اين دارد كه ايشان بر علوم بشرى آن روز احاطه داشته است.

فرايند توليد دانش و تربيت نخبگان علمى چگونه پديد مى‌آيد؟

كسى كه به دانشگاه پزشكى مى‌رود، به اين دليل كه در آمدش زياد است، عاشق اين علم نيست. او به اين علم به صورت ابزارى نگاه مى‌كند، لذا به هيچ جا نمى‌رسد و فقط يك پزشك معمولى مى‌شود كه بنشيند و از ظهر تا شب ٥٠٠ تا ٦٠٠ نسخه يزيت‌بنويسد و مقدارى پول تحصيل كند. اينها كاسب هستند و ارزش اينها به اندازه بقال و عطار است كه خدماتى را براى مردم انجام مى‌دهند و پولى را دريافت مى‌كنند; اما هيچ كدام «بوعلى‌» نمى‌شوند. متاسفانه در حوزه علوم روز هم غالبا تقليدى است. در مصاحبه‌اى در مشهد، در مورد شبيه‌سازى انسان از من سؤالى كردند كه ما الان داريم خودمان بر روى اين مسئله تحقيق مى‌كنيم كه اين شدنى است‌يا نه؟ آيا اين كار را ادامه بدهيم يا اينكه منتظر شويم ببينيم كه غربى‌ها در آخر چه مى‌گويند و چه مى‌كنند؟ گفتم اين حرف دومتان صد در صد غلط است، اصلا علت تاخر ما همين است كه هميشه نشستيم تا ببينيم ديگران چه مى‌گويند. من به نام دين، و به نام قرآن به شما حكم مى‌كنم كه حرف آخر را شما بزنيد; يعنى شما به دنيا اعلام كنيد كه اين شدنى است‌يا نه! خيلى خوششان آمد و چاپ كردند.
ما بايد حرف آخر را بزنيم. نه اينكه منتظر شويم و ببينيم كه بقيه چه مى‌گويند. فرق بين يك امت عقب افتاده و پيشرفته همين است. امت پيشرفته در صدد است كه خود حرف آخر را بزند و امت عقب افتاده منتظر اين است كه ديگران حرفشان چيست؟! لذا ما بايد اين لباس مذلت را از تن بيرون بياوريم و خود بر جهان حاكم باشيم; خودمان حرف آخر را به دنيا ارائه دهيم. نظرات علمى را ما بايد بدهيم تا دنيا در مورد آن فكر كند.

در حوزه نظريه‌پردازى و توليد دانش، همكارى حوزه‌هاى علميه و متخصصان علوم جديد را چگونه ارزيابى مى‌كنيد؟

در جهان تسنن در سال هفت‌يا هشت‌سمينار جهانى، در كشورهاى مختلف با بودجه‌هاى كلان برگزار مى‌شود. آن وقت ٥٠ فقيه يا ٥٠ متخصص در فنون مختلف مى‌نشينند مثلا مى‌گويند كه نظر ما اين است كه زن در سن ٤٥ تا ٥٥ سالگى حيضش قطع مى‌شود و بعد خون نمى‌بيند، نه اينكه اگر خون ببيند استحاضه است، اين را چه كسى تشخيص مى‌دهد، كارشناسهاى مخصوص زنان، آنها هم در جلسه نشسته‌اند و مى‌گويند اگر زن از ٥٥ سالگى احيانا خونى ببيند، اين همان حيض است. در مسئله منى اصلا زن منى ندارد، زن اصلا به غير از نزديكى به طور ديگر جنب نمى‌شود; اين چيزى است كه ابن‌سينا هم گفته است. در جهان تسنن مى‌بينيد كه متخصصين مختلف مى‌گويند: «اينطور هست، اين‌طور نيست.»

در حوزه نظريه‌پردازى دينى، چه ضعف‌هاى ملموس و محسوسى را داريم؟

علامه حلى در مورد مسئله حيض مى‌گويد: اصلا مسئله خون حيض ربطى به شرع ندارد. شرع بايد حكم خود را بدهد و اين به جرات زيادى نياز دارد. او مى‌گويد: اين نكته را ما بايد در حوزه علم بفهميم، نه در حوزه شرع. مرحوم صاحب رياض هم اينگونه مى‌گويد: ما نبايد از شرع بپرسيم، پسر چه وقت محتلم مى‌شود، زيرا احتلام يك امر طبيعى است. محقق حلى (صاحب شرايع) مى‌گويد: زن به طور مطلق تا ٦٠ سال امكان حيض شدن دارد، فرقى ميان سيده و غير سيده هم نيست و معلوم هم نيست كه اين حرف از كجا در آمده; فرق ميان سيده و غير سيده هيچ اساسى ندارد. وقتى اين آقايان در حوزه علم، احكام فقهى را جارى مى‌كردند، از روى علم اين حرف‌ها را مى‌زدند. «محقق‌» آدمى نيست كه بى‌گدار به آب بزند. ما وقتى در كلمات شيخ مفيد، شيخ طوسى، علامه حلى و شهيدين دقت مى‌كنيم، مى‌بينيم كه فقهشان به گونه ديگرى است. امروزه فقه ما صورت تقليدى پيدا مى‌كند; يعنى اجتهاد تقليدى شده و تقليد در اجتهاد امر ناگوارى است.

چرا در عرصه طرح نظريات فقهى جرات‌ها و جسارت‌هاى مناسب كمتر ديده مى‌شود؟

من براى شما يك مثال مى‌آورم كه چرا بعضى‌ها جرات و شهامت دارند، ولى بعضى‌ها ندارند. يك بحثى است كه سلف در صدر اول از تفسير قرآن خوددارى مى‌كردند; مثلا ابوبكر «اى ارض تقلونى اواى سماء تقلونى ان قلت من القرآن ما». يا از خليفه دوم سوال كردند كه معناى «ابا» چيست گفت: «نمى‌دانم، به خدا واگذار كنيد».
بنابراين، اين بحث پيش آمد كه وقتى سلف از تفسير كردن قرآن سرباز مى‌زنند، با اينكه آنها نزديك به عصر نزول بودند و حضور داشتند، پس ديگر واى به حال ما، اما مثل ابن تيميه مى‌گويد: اينها به خاطر اين از تفسير خوددارى مى‌كردند و زيربار تفسير نمى‌رفتند كه علمش را نداشتند و الا هيچ وقت على ابن ابى‌طالب از تفسير سرباز نمى‌زد. ابن عباس از تفسير سرباز نزد، خلاصه اينها جرات نداشتند كه قرآن را تفسير كنند، چون مايه‌اش را نداشتند. امروز هم همينطور است; واقعيت اين است كه اينها مايه علمى ندارند; يعنى وقتى كسى شبهه مى‌كند، نمى‌توانند جواب بدهند من قصد خودستايى ندارم و نيازى هم به اين حرف‌ها ندارم، اما اينكه بعضى اوقات بعضى از اين آرا را مى‌دهم و علنى ارائه مى‌كنم، بعضى به من گفتند: تو بيم ندارى، گفتم: نه، چون كسى جرات نمى‌كند كه به من شبهه كند، چون مى‌داند كه من با دليل قاطع جوابش را خواهم داد، بله يك آدم ضعيف، چيزى به نظرش مى‌رسد; مايه علم قوى‌اى هم ندارد، او مى‌ترسد. شهامت و جرات علمى براى كسى است كه مايه علمى داشته باشد، من نمى‌گويم كه مايه علمى دارم، ولى در تفسير و در فقه حرف‌هاى تازه زيادى دارم و اين حرف‌ها را با كمال شهامت اعلام مى‌كنم، چون تا زيربنا را محكم نكرده باشم، نمى‌گويم.
صاحب بن عباد حرف خوبى مى‌زند; او مى‌گويد: «من كتب فقد استهدف‌» ; تو اگر مى‌خواهى از حرف مردم در امان باشى، اصلا وارد گود نشو، اما اگر آمدى و وارد ميدان شدى و بنا كردى چيز بنويسى، خود را آماج تير كن. پس كسى كه از اول از تير بترسد، از حرف مردم بترسد، اگر برود و بقالى باز كند و چيز بفروشد، ثوابش بسيار بيشتر است. من به خيلى‌ها گفتم كه اگر آيت الله خويى استاد معظم ما، از اول در رواق حضرت امير مى‌نشست و براى خانم‌ها و زوارى كه مى‌آمدند، مسئله مى‌گفت، خيلى ثواب داشت و كسى هم به ايشان كارى نداشت، اما آقاى خويى نمى‌شد كه در تمام شئون علوم اسلامى صاحب نظر بود. من مى‌ديدم كه بعضى از تجار بزرگ بغداد نزد ايشان مى‌آمدند و مسائل نو مطرح مى‌كردند و دليلشان اين بود كه چون شما را يك مجتهد بسيار قوى و با شهامت مى‌دانيم، از شما استفتا مى‌كنيم. خدمت آقاى خويى مى‌آمدند، چون مى‌دانستند كه اين شخص مسائل را با ضرس قاطع مى‌گويد.
نكته‌اى كه من بايد به شما بگويم اين است كه در فقاهت قدما احتياط وجود ندارد (الاحوط)، چرا كه آنها عالم بودند و مى‌دانستند كه اينطور است، يا اينطور نيست و قاطع جواب مى‌دادند. دو قرن است كه در فتاوا كلمه احوط زياد شده است. اين علامت پايين آمدن سطح علمى است; يعنى اين فقيه نمى‌تواند تصميم بگيرد، زيرا دليل برايش كامل و روشن نيست; از طرفى از خدا هم مى‌ترسد، لذا احتياط مى‌كند. احتياطهاى وجوبى، يعنى شخص در اين مسئله به قطع نرسيده است.
احتياط دو نوع است; يك وقت احتياط از نظر مقلد است، مثلا مى‌گوييد: اگر دو تا آب است و نمى‌دانيد كدام مضاف است و كدام كر، احتياطا دو تا وضو بگيريد. اما احتياط از نظر مجتهد در كلام فقهاى قدما اصلا وجود ندارد، به عكس حالا ما مى‌بينيم كه در رساله‌ها، هيچ مسئله‌اى نيست كه در آن يك احتياط يا واجب يا مستحب نباشد اين احتياطها پدر مردم را در مى‌آورد.
يك مسئله‌گو در رواق حضرت امير (ع) مى‌نشست. ايشان با يكى از آقايان خوب بود و با ديگرى ميانه خوبى نداشت و زوار نوعا ابتدا به نجف يا كربلا مى‌روند و سپس در كوفه قصد اقامت مى‌كنند. ميان نجف و كوفه ١٠ كيلومتر فاصله است. آن وقت در اثناى اقامت اگر بخواهد به كوفه برود اقامتشان به هم مى‌خورد، آنگاه اين مسئله‌گو مى‌گفت: مجتهدين با هم خيلى فرق مى‌كنند و درباره آن مجتهدى كه با او خوب نبود مى‌گفت: خداوند نماز سفر را قصر قرار داده، براى اينكه مردم در تساهل و راحت‌باشند، اين آقا مى‌گويد اگر آمدى نجف قصد كردى و بعد رفتى كوفه و برگشتى نماز جمع بخوان، اما درباره آقايى كه مورد نظرش بود مى‌گفت: ايشان مى‌فرمايند اگر آمدى نجف قصد اقامه كردى و در اثناى اقامه به مسجد كوفه رفتى، وقتى برگشتى از نو قصد اقامت كن و نماز را تمام بخوان، در واقع هر دو يك چيز مى‌گفتند: اما اين شخص دو جور بيان مى‌كرد.
زمانى من خدمت آيت‌الله مدنى در همدان در دره مرادبيگ بوديم، آن وقت ايشان مرتب به همدان رفت و آمد مى‌كرد. من به ايشان گفتم: شما نماز را چه كار مى‌كنيد، ايشان فرمودند: در روايت هست كه اگر كسى قصد اقامت كرد «صار كاحد» هم مى‌شود و من چون در همدان قصد اقامت كردم، مى‌شوم همدانى و چون همدانى هستم، همدانى اگر بيايد دره مرادبيگ نمازش تمام است. من به روايت رجوع كردم و ديدم كه همين‌طور است و در روايات مى‌گويد: با قصد اقامت، اگر از حد ترخص هم خارج شوى، قصدت به هم نمى‌خورد. پس چرا ما مردم را به مشكل مى‌اندازيم.
يك قصه شيرين هم به يادم آمد، خوب است كه بگويم. قديم رسم بود كه از نجف پياده به كربلا مى‌آمدند; دو تا از طلبه‌ها از نجف حركت مى‌كنند و چند كيلومتر كه از نجف دور مى‌شوند يك دزد يا حرامى به آنها بر مى‌خورد و مى‌گويد: لباس‌هايتان را در بياوريد. اينها مى‌گويند ما چه كم داريم. اين يك آدم است و ما دو تا هستيم و اين دزد را مى‌گيرند و كتك مفصلى به او مى‌زنند تا اينكه بى‌هوش مى‌شود و به زمين مى‌افتد. بعد اين دو به راه خود ادامه مى‌دهند. در بين راه فكر مى‌كنند كه نكند دوباره به هوش بيايد، بر مى‌گردند و مى‌گويند: احتياطا يك مقدار ديگر هم بزنيم و چند تا مشت و لگد ديگر هم احتياطى مى‌زنند و مى‌روند تا مى‌رسند به يك كوخى، اينها مردمانى بودند كه از زوار مهمان‌نوازى و پذيرايى مى‌كردند. زنى آنجا بود و از اينها پذيرايى كرد. يك وقت مى‌بينند كه آخر شب يك نفر دارد لنگ لنگان مى‌آيد. اتفاقا همان دزد بوده، تا اينها او را مى‌بينند وحشت مى‌كنند. دزد مى‌گويد: چون در خانه من هستيد در امانيد، ولى من به شما بگويم كه آن احتياطتان پدر من را در آورد. خواهش مى‌كنم اگر خواستيد كسى را بزنيد احتياط نكنيد.
مردم از دين سهولت فهميدند شما براى مردم صعوبت ايجاد مى‌كنيد; بنابراين مسئله شهامت و شجاعت در فتوا از قدرت علمى نشات مى‌گيرد.

با سپاس از فرصتى كه در اختيارمان گذارديد.