نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - رساله سير و سلوك عارف و اصل آقا محمد بيدآبادى
عارف واصل آقا محمد بيد آبادى
قله بر افراشته معرفت، تبلور معانى طريقت، و اصل به سرّ ولايت، فقيه بلند مقام، عارف بى بديل، فرهيخته چهارده ستاره درخشان ولايت، مرحوم آقا محمّد بيد آبادى، سر سلسله عارفان علوى و مبيّن حكومت صدرايى در سدههاى اخير است.
او، دانشورى جامع و ذوفنون بود. غير از علوم مرسوم زمان خويش، در دانشهايى چون: «كيميا» مهارت داشت.
در حوزه اصفهان كه آن روزگار عظيمترين حوزه تشيّع بود، از محضر حكيمان، عارفان، فقيهان و محدثانى بزرگ بهره برد و رشد كرد.
در علوم منقول، چون رجال، دراية و فقه الحديث، شاگرد حكيم و محدّث، مرحوم مولى محمد تقى الماسى بود. و راه و رسم استنباط معارف اعتقادى و اخلاقى را از جوامع روايى، از او بياموخت.
در اين باب، از حكيم سخنشناس، ملا اسماعيل خواجوى نيز، بهره گرفت.
در حكمت در محضر ملاّ عبد الله عكيم بود واز مرحوم خواجوى نيز، بهرهها برد.
در همين دوران، عرفان نظرى و سلوك عملى را از عارفان بزرگى كه به دور از غوغاى روزگار بودند، نوش كرد و خود صاحب كمالات علمى و عملى شد و در بسيارى از علوم و فنون استاد گرديد گر چه سيّد قطب الديّن نيريزى شيرازى، استاد عرفان او بود، ولى طهارت نفس، تقرّب و توسّل به قطب دائره امكان، امام زمان، عجل الله تعالى فرجه، اورا به مقامات منيع و رفيعى رساند و برخوردار از كرامات و نوعى ولايت كرد و در جمع اوتاد و ابدال زمان خويش درآورد.
حوزههاى درسى گوناگونى در اصول، فقه، فلسفه، عرفان و تفسير داشت.
اسفار را از غربت و انزواى كتابخانهها، به عرصه دروس فلسفى حوزه آورد و شاگردانى عالى مقام و پر آوازه در اين زمينه پروريد.
بزرگانى كه پس از او پرچم نشر حقايق و معارف بلند الهى و تبيين اسرار اسفار اربعه را بر دوش گرفته و اين همه كتابهاى پر مايه از خود به يادگار نهادند. آنان ساليانى دراز، حوزه اصفهان و ديگر حوزهها را با شور و نشاط رهبرى كردند و چونان اسلاف و اساتيد خويش، هم دين مردم را پاس داشتند و هم علوم آل محمد (ص) را به نسلهاى پس از خود، سپردند. بزرگانى چون حكيم نامور ملاعلى نورى، ملا محراب گيلانى، ميرزا ابوالقاسم مدرس خاتون آبادى، سيد اسماعيل بن سيد مرتضى بن سيد نورالدّين جزايرى، آقا مير سيدمحمد على مير محمّد صادقى، ميرزا محمّد شهيدى، سيد صدر الديّن محمّد دزفولى، ملا عبد الكريم اشراق قاينى، سيد حسن قزوينى، ملا نظر على گيلانى، ميرزا عبد الجواد شيرازى، حاج محمد ابراهيم كلباسى و دهها فقيه، حكيم، عارف و فاضل ديگر، خوشه چين علم، معرفت، اخلاق و كمالات معنوى و عرفانى او بودند. هر كدام آغاز گر و پايه گذار انظار، افكار و نظر گاههايى بديع در تاريخ حوزههاى شيعه شدند و در حراست از
ايمان مردم اين مرز و بوم حماسهها، آفريدند.
آوازه پايگاه بلند او در علم وعمل، سطوت معنوى و هيبت و صلابت او در پاسداشت و تبيين موازين شريعت در آن روزگار، عالمان ديگر ديار را مشتاق وصال او كرد. برخى رنج سفر بر خويش هموار كرده به خدمتش رسيدند و برخى با مكاتبه از او راه جستند. ميرزاى قمى، با اين كه خود فقيهى نامدار است، از او راه و رسم سلوك مىجويد و عالمانى از قزوين از راه نامه، دستور العمل مىگيرند.
با اينكه جان او، در عالم ملكوت سير مىكرد و روح او در جنّت لقأ تفرّج و تن او منوّر به انوار فرايض و نوافل بود و در حالى كه قلب او از آزمايش پذيرش سرّ ولايت سر بلند بر آمده بود و حامل سرّ دشوار اسرار ولايت علوى بود، در ميان مردم پيامبر گونه غم امت بر جان داشت و داغ دستگيرى درماندگان و سير كردن گرسنگان بر تن. در قحط غلا و فشار زندگى، با محرومان معيشتى همسان برگزيد.
با دستور قناعت و ساده زيستى به خويشان و مريدان و شاگردان و برخورداران زمان خود، مردم اصفهان به راحتى قحطى غلا را پشت سر نهادند.
او، بااينكه از ملك شخصى و پدرى اش بر خوردار بود، به هنگام تنگى معيشت مردم، آذوقه سالانه خود رابه ناداران بخشيد و اين سر مشقى براى توانگران شد و اصفهان بر قحطى آن روزگار بدون دشواريها و تلفات، غلبه كرد.
خلاصه، او به مصداق«كونوا دعاة للنّاس بغير السنتكم» تبلور عمل به مكتب بود. هم در خدمت به خلق خدا جلودار بود و هم در عمل به دستورها و آموزه هايى كه هديه شاگردان مىكرد.
شيوه او نوشتن كتاب نبود. او، با يارى جستن از قلم اعلى بر لوح جانها، دلها، را رقم مىزد و روح و باطن شاگردان خويش را به امر ولايت كبرى پيوند مىداد.
به جاى اين كه معارف را در جانهاى آغشته به دنيا بريزد و حجاب ظلمات نفس آنان را با اصطلاحات و دانشهاى مرسوم زمان، غليظتر و سختتر كند، رفع حجب
مىكرد و با نشان دادن آيات الهى و انفسى، آنان را از اين خاك دادن به باطن و ملكوت عالم عروج مىداد. سخن در روش تربيتى و سلوكى او بسيار است كه رسالهاى، جدا مىطلبد. با اين همه، غير از دستور العملهايى چند، نوشته هايى اندك از او به يادگار مانده است«رساله توحيديه» د رمبد و معاد، تفسيرى در قرآن، حواشى چند بر كتابهاى فقهى، فلسفى و عرفانى كه تنها، حواشى اسفار آن به جاى مانده كه گاهى آخوند ملا على نورى، از او نقل كرده و مرحوم ملا عبد الله زنوزى، شاگرد بزرگ و نزديك به ملا على نورى، از او در برخى ازصفحات كتاب «لمعات الالهيه» آورده و نسخهاى از آن، در كتابخانه استاد جلال الدين آشتيانى، موجود است.
دستور العمل فراديدمان «رساله سير و سلوك» مرحوم بيد آبادى است و مخاطب او، ملاّ حسينا قزوينى (ر. ك: مجلّه حوزه شماره ٥٣)، كه مضامين و اشاراتى مشكل و پيچيده دارد. تنها آنانى را كه كتابهاى اين قوم را خواندهاند، مفيد مىافتد.
ما براى احياى اين رساله و گشودن برخى اصطلاحات و اشارات آن، پاورقيها و منابعى، ارائه دادهايم اميد آن كه جرعهاى از اين درياى بيكران و قبسى از اين حقايق نورانى را، دليل راه خويش كنيم.
در پايان، نا سپاسى است اگر از فرهيخته اين وادى، فاضل وارسته حاج شيخ محمد حسين معزّى كه بدون هيچ منتى، رنج استنساخ اين راسله را پذيرا شده و براى چاپ و نشر در اختيار مجله قرار دادند، سپاس نگوييم. اميد است صاحب حقيقت نبوت و ولايت مزد رسالتش را كه مودّت عترت است، به او و ما ارزانى دارد.
در پايان، منابع چند كه جسته، گريخته از صاحب اين رساله ياد كردهاند، مىآوريم:
طريق الحقايق، ج ٢١٦ / ٣؛ روضات الجنّات، ج ٦٢٤ / ٧؛ رستم التّواريخ / ٤٠٧؛ اعيان الشيعه ج /٣٢١ ٤٥، چاپ اول؛ ريحانة الادب، ج ١٨٨ / ١؛ تاريخ حكما و عرفا متأخّر از نقبأ البشر؛ منتخباتى از آثار حكمأ الهى
ايران، ج ٤؛ مكارم الآثار ج ١؛ خدمات متقابل اسلام و ايران / ٥٩٤؛ تذكرة القبور؛ مجلّه حوزه، شماره ١٠، تير ١٣٦٤ ؛ شمار ٣٥، آذر ١٣٦٥؛ شرح مقدمه قيصرى / ٣١، استاد جلال الدين آشتيانى، مقدمه شرح مشاعر ملا صدرا / ٦٧، از استاد آشتيانى و ديگر كتابهاى تراجم تراجم مشهور و برخى تاريخهاى اصفهان.
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الحليم الكريم العلى العظيم و الصلواة على النبى المصطفى و الولى المرتضى و عترتهما اصحاب التسليم و الرّضا
امّا بعد، چون مقتضاى عبوديت حقيقى، اشتغال قلب و قالب عبد است به عبادت معبود به استحقاق(١)و توجه ظاهر و باطن به طاعت مقصود(٢)على الأطلاق، تعالى شانه و عظم برهانه، چنانكه گوش ظاهر و باطن او نشنود جز كلام حق را و ديده سر و سرّ او نبيند جز كتاب حق را و زبان قلب و قالب او نگويد جز نام حق را تا در مسلك فرقه «صمّ بكمو عمى»(٣)منسلك نباشد و در تحت زمره
«لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها»(٤)
مندرج نگردد و همچنين ساير اعضأ و جوارح و باطن و باطن و ظاهر و باقى حوارس و قوى و مدارك و مشاعر.
لهذا، همچنانكه عبادت قلب، بعد از تحصيل عقايد حقه، اشتغال
لسان قلب است به ذكر على الدّوام، به حسب اجازه صاحب نفس مأذون از امام معصوم، عليه السّلام، كما قول الله تعالى:
«ألا بذكر الله تطمئنّ القلوب»(٦)
و استغراق عين قلب در مشاهده صور نقوش مكتوبه بر لوح قلب به واسطه قلم اعلى،كه عبارت از روح اعظم(٧)است، كمال قال الله سبحانه:
«اولئك كتب فى قلوبهم الأيمان و أيّدهم بروح منه»(٨)
و اشتغال أذن قلب مر تلقى واردات و الهامات ربّانيه و حكم و خطابات سبحانيّه را كمال قال عزّ و جل:
«و تعيها أذن و اعيه»(٩)
همچنين عبادت قالب، بعد از أقامه اركان ظاهر شرعيه، على صاردها و آله ألف صلواة و سلام و تحيّة، مشغول ساختن جوارح و اركان است به خدمت آن صاحب نفس مأذون كه شيخ راه و پير آگاه، عبارت از آن كامل ذو فنون است.
و همچنين مشغول ساختن لسان به تلاوت أو راد وارده از صاحب نفس و أجازه شيخ راه، أو(يا) «من ينوب عنه» كه مأخوذ است از انفاس و اجازات مشايخ سلسله طريقت و مرشدان راه حقيقت كه سلسله اجازه ايشان يداً بيد و نفساً به نفس، منتهى مىشود به امام، عليه السلام.
و چون (به هر حال) مقصود از تحرير اين صحيفه، بيان اوراد موظّفه
است، به جهت يكى از فرزندان با توفيق، اذاقه الله رحيق التحقيق.
و آن دو قسم است:
قسمى است مداومت بر آن منتّج قرب نوافل و مداومت بر آن موجب عروج بر معارج و منازل است و مهما امكن ترك نبايد تا وقتى معيّن و مدّتى معهود .
و قسمى كه در هنگام جمعيّت و اقبال و فرصت و فراغ بال، به آن اشتغال بايد نمود واگر حضور و جمعيت (تمركز دل) و فرصت و فراغت نباشد، ترك آن خسران و ضررى ندارد.
لهذا، آنچه بيان آن متصوّر است، در ضمن دو فصل ايراد مىشود، بعد از تقديم مقدمه جامعه و من الله تعالى أفاضه الانوار اللاّمعه.
مقدمه جامعه
بدان اى عزيز! با توفيق، ثبتّك الله على سوأ الطريق، كه سالك طريق قويم و ناهج صراط مستقيم را اشتغال به پنج عبادت از عبادات قلبيه و مداومت بر پنج طاعت جنانيه و لسانيه و اركانيه، بدون حضور، نافع نيست و چون (به هر حال)به حكم حديث قدسى:
«لا يسعنى أرضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن»(١٠)
محل نور خدا و آينه تجليات حضور مولى، حقيقت قلب است كه لطيفهاى است ربّانى و مجرّدى است روحانى و حقيقت قلب را صورتى
است جسمانى، كه عبارت از مضغه صنوبريّه واقعه در أيسر تجويف صدر است و هر تجلّى كه در قلب معنوى واقع مىشود، در اين قلب صنوبرى، كه به منزله آن روزنه لطيفه ربّانى و به مثابه خليفه آن مجرّد روحانى است، صورتى مطابق آن معنى و مثالى موافق آن تجلّى، جلوهگر مىگردد و هر گاه آن تجلّى، از تجلّيات جامعه باشد، لا محاله، صورت تمثيليه، صورتى جامع خواهد بود در جميع صور، به حكم:
«خلق الله آدم على صورته»(١١)
و بر طبق:«علّم آدم الأسمأ كلّها»(١٢)صورت انسان است چنانكه على بن موسى الرّضا، عليه آلاف التحية و الثنأ، در شرح سكينه قلبيه مذكور در آيه شريفه:
«هو الذى انزل السكينة فى قلوب المؤمنين»(١٣)
فرموده:
«السكينة ريح تفوح من الجّنة لها وجه كوجه الانسان»(١٤)
گاه باشد كه آن تجلّى قلبى، به حدّى قوّت كند كه از باطن به ظاهر بروز كند و در خاج ممثّل گردد و ملحوظ چشم ظاهر شود، چنانكه حكايت تمثّل جبرئيل به صورت انسان مستوى الاجزأ و الأركان از براى مريم بنت عمران در قرآن مذكور(١٥).
و از جمله انفاس الهيّه، كه از لسان حقايق ترجمان حضرت فيّاض الحقائق مولانا ابو عبدالله جعفر بن محمّد الصادق، عليه السلام، ظهور
كرده، اين كلمات شريفه است كه:
«الصوّرة الانسانية هى اكبر حجّة الله على خلقه و هى الكتاب المبين الّذى كتبه بيده، و هى الهيكل الّذى بناه بحكمته و هى مجموع صور العالمين و هى الطريق المستقيم الى كل خير، و هى الحبل الممدود بين الجنة و النّار.»(١٦)
بنأ على هذه المقدمات، سالك را لازم است كه در مجامع، احوال و افعال و اقوال و حركات و سكنات و لهجات و لمسات و لمحات و در هنگام ذكر و ورد و طاعات و خدمت، مراقب قلب صنوبرى باشد، تا انواع تمثيلات كه در انواع تجليّات بر قلب صنوبرى از قلب معنوى،
منعكس مىگردد، ملحوظ چشم دل گردد، چنانكه عارفى فرمود: نظم.
عجائب نقشها بينى خلاف رومى و چينىاگر با دوست بنشينى زدنيا و آخرت غافل
ادله بر صحّت اين مطلب، از آيات الهيّه و اخبار معصوميّه، صلواة الله عليهم، به اضافه ادله عقليّه و شواهد كشفيّه بسيار است كه در اين مقام، نگنجد و من الله الا عانة (١٧).
فصل اوّل، در ذكر قسمى از اوراد كه مداومت بر آن منتح قرب نوافل و موجب عروج به معارج و منازل و مهما امكن (هر طور شده) نبايد ترك نمود، تا وقتى معيّن و مدتى معهوده، چون به مقتضى حديث:
« كما تنامون تموتون و كما تستيقظون تبعثون»(١٨).
نوم و يقظه انسان، كه عبارت از توجّه روح است از ظاهر به باطن و التفات آن از باطن به ظاهر، نمونه موت و بعثت (بعث) است.
پس بنابراين، سالك راه را، لازم است كه هنگام بيدار شدن از خواب و هنگام اراده خواب، متذكّر حالتين مذكور تين باشد. و از اين جاست كه غالب اورادى كه در اين فصل مذكور مىشود تعلّق به اين دو وقت دارد(١٩)
كه صبح از خواب بيدار مىشود و از مستى هوشيار، قبل از تكلّم به كلام و اشتغال به همه اقوال و افعال بالتّمام بر طبق آيه كريمه:
«انّ الله و ملائكته يصلّون على النبىّ...»(٢٠)
متخلّق به اخلاق الله و متأدّب به آداب ملائكة الله گرديده، چونانكه صباح به امر فالق الأصباح، به مقتضاى:«و الصّبح اذا تنفّس» (٢١)به نفس رحمانى (٢٢)مىگردد، سالك نيز متنفّس به نفس (٢٣) رحيمى گرديده، كلمه محمّديه اجماليّه (٢٤) را به عدد معصومين، صلواة الله عليهم اجمعين، بر زبان عقيدت ترجمان، جارى گرداند. و همچنانكه از ظلمت ليل، بيرون آمده، داخل نور نهار ظاهرى مىگردد و بر وفق كريمه:
«هو الذى يصلّى عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظّلمات الى النّور و كان بالمؤمنين رحيماً»(٢٥).
به واسطه تأثير «نفس رحيمى»از ظلمات حجب بيرون آمده، داخل نور نهار شود و ظهور و تجلّى و حضور گردد(٢٦)، به همان عدد (چهارده)اقلاّ به اقامه صلوة كبرى ٢٧ و مراقبه سكينه قلبيه (٢٨)بايد بود تا از أداى
فريضه فجر فارغ شود بعد از فراغ، به تلاوت «آية العظيمه»(٢٩)كه صراط المستقيم عقايد حقه است و به اسرار اصول معارف محتوى، به سر علوّ و دنو ذات تعالى مجده منطورى و به نفى تعطيل و تشبيه و اثبات امر بين الامرين در صفات و نفى جبر و تفويض و امر بين الامرين در افعال، بيشتر اشتغال نمايد(يعنى به قرأت آية الكرسى با توجه به معانى بلندى كه شمردند مشغول شود)
و به قرأت كلمه ظاهره، يعنى«سبّحه (٣٠) ظاهره» كه كتاب اجمالى معارف الهيه و علوم ربّانيه،(است) مشغول گردد و اين دو ورد، يعنى «آية العظيمة تامة» و «قرأت سبّحه ظاهره» اختصاص به صلوة فجر ندارد، بلكه بعد از مجموع صلواة خمس، بروجهى كه از أئمّه هدى، صلواة الله عليهم، مأثور است، بايد خوانده شود.(٣١)بعد از آن، متخلّق به خلق لاهوتى(٣٢)و متأدّب به ادب ملكوتى (٣٣) گرديده، يك دفعه(با تمام وجود) به كلمه محمّديه اجماليه متكلّم و به نفس رحيمى اجمالى، متنفّس گردد. چون سالك را از صورت به معنى انتقالى و از شهادت به غيب، توجهى مىباشد و مقرر است كه صورت و ظاهر و شهادت و نبوّت محمّد، صلى الله عليه و آله، را معنى و باطنى و غيبى به غير از ولايت علويّه نيست (٣٤). لهذا، بايد بعد از تخلق به خلق حضرت لاهوت و تأدب به ادب حضرت ملكوت و استنزال رحمت رحيمة از حضرت ذات، به صاحب نبوت و امين رسالت، عليه افضل الصلوات، از ظاهر نبوت به
باطن ولايت توجه نموده يك دفعه به كلمه«جبرئيلية» كه مانند كلمه «توحيديّه»(٣٦) بر نفى و اثبات مشتمل است تكلّم نمايد.
به واسطه تخليه اولى، اثبات مروت و كرم و كمال فتوّت و نعم و جمال از براى ولى حضرت ذوالجلال نمايد كه:
«الله ولى الّذين آمنوا يخرجهم من الظّلمات الى الى النّور و الّذين كفروا اوليائهم الطاغوت يخرجونهم من النّور الى الظلمات»(٣٧)
و به واسطه تخليه ثانيه، به نفى حول و قوه و سلطنت و قدرت و قهر و قوّت و اختيار و ارادت از براى غير صاحب اختيار، مالك اقتدار؛ يعنى ذوالفقار نمايد كه:
«الّذين آمنوا يقاتلون فى سبيل الله و الّذين كفروا يقاتلون فى سبيل الطاغوت فقاتلوا اوليأ الشيطان، انّ كيد الشّيطان كان ضعيفاً»(٣٨)
و اين نفى و اثبات، مجاهدهاى است باطنيه. و همچنانكه صاحب مجاهده در مقام نفى كفّار و فجار ظاهر، اثبات اخيار و ابرار ظاهر مىباشد، صاحب اين مجاهده نيز، كفّار و فجار باطنى را، كه عبارت از «جنود جهلّيه دنيّة»(٣٩)است نفى مىنمايد كه:«ألا انّ حزب الشّيطان هم الخاسرون» (٤٠)، و ابرار و اخيار باطن باطن را كه عبارت از «جنودعقليه علّيّه»(٤١)است، اثبات مىفرمايد كه: «انّ حزب الله هم المفلحون» (٤٢).
بعد از آن، از مقام مجاهده، به مقام مشاهده (٤٣)عروج نمود، اغيار را بالكليّه، فراموش و نقش جمال يار را بر لوح سينه منقوش فرموده، به
اقبال كلّى و توجّه تام متوجّه حضرت ولايت (٤٤) كليه گرديده يك دفعه به كلمه علوّيه(٤٥)اجماليّه كه سبب اشتمال بر چهار اسم عظيم الاقتدار، محيط بر چهار قائمه عرش اسرار و چهار ركن كرسى انوار،(٤٦)است، تكلم نمايد.
و چون سالك را بعد از توجّه كلى، به حضرت «ولايت كليّه»(٤٧)، آثار جلال مولى ظاهر مىشود و نظر به ضعف وجود(سالك)، بسا باشد كه تزلزل به اركان و اطمينان او، راه يابد. به حكم«لا ملجا الاّ اليك»(٤٨)، باز ملتجى به ملجأ ولايت و متمسك به عروة الوثقى هدايت گرديده، يك دفعه به «كلمه علويّه تفصيليه» تكلّم نمايد و چون انسان، انموذح عالم كبير است و از حقايق الوهيّت و ولايت و نبوّت و مراتب ملكوت و جبروت و لا هوت در عالم، او نمونه و نشانه، مىباشد، لا جرم، بايد اول به لسان جبرئيل كلى روح در جناب حضرت نبّوت كليه(٤٩)، قلب را، كه مبعوث به مقابله كفار جنود نفس است، امر به ندا كردن حضرت ولايت كليّه (٥٠) فرموده، به فتح اوّل كلمه علويّه تفصيليّه، كه مسمّى است به باب الظّاهر و باب النبوة المحمديّه و باب الأمر و باب الباطن و باب ثانى از كلمه«علويّه تفصيليه»، كه مسمّى است به باب الباطن و باب الولاية و باب العلوية و باب الولاية و باب العلوية و باب الامتثال و باب الاجابة، اختتام فرمايد، (٥١)تا به واسطه تأييدات ربانية الهيّه و الهامات ملكوتيه جبروتيه و شفاعات محمديه
و نشأت علويه، جذبات و لويّه بر باطن او فايض شود.
و بايد حروف آخر را از كلمه علويّه تفصيليه (٥٢) كه مسمّى به سرّ مكنون است، به عدد عين الجمع (٥٣) مكرّر نمايد و (چون) از غلبه نشأة علويّه و قوّه جذبه ولويّه، كار سالك به جايى مىرسد كه عنان سالك از دست او بيرون رود.
و مجذوب مطلق، اگر چه گليم خويش از امواج خطرات بيرون مىآورد، ليكن غريقان شطاط بحار جهالت را دستگيرى نمىتواند نمود. و اگر قانون سلوك كه نتيجه مقام نبوّت از ميانه مرتفع شود، راه افاضه عليا بر سافل و استفاضه سافل از عليا، منقطع گردد ؛ چرا كه وصول فيض موقوف بر وجود برزخ ذوجهتين و متوسط بين العالمين، كه عبارت از انسان كامل كه نتيجه انسان سالك مجذوب و مجذوب سالك است، منقطع است ؛ لهذا سالك بايد از جذب مطلق، رجوع به سلوك نموده، نشأه «شراب زنجبيل»(٥٤) جذب را با كيفيّت «شراب كافورى» سلوك بياميزد و عمود به مقام نبوت كه «فرق بعد الجمع»(٥٥)است فرموده.
ثانياً، متخلّق به خلق لاهوتى و متأدّب به ادب ملكوتى گرديده يك دفعه به «كلمه محمديّه تفصيليه» كه عبارت از نفس رحيمى تفصيلى است، تكلم نمايد و كام جان و مذاق روان را از نشأت مقامات محمديه اولوّيه و اوسطّيه و آخريه كه مستفاد است كه مستفاد است از كلمه جامعه:«اوّلنا محمد و آخرنا محمد، صلى الله عليه و آله»(٥٦)ملتّذ فرمايد و چون به واسطه
اشتغال به لوازم سلوك و تربيت قواى بدنيه، آينه قلب را با غبارى، عارض، مىگردد و حجابى رقيق چهره خواطر را مىپوشاند، مىبايد در خود تقسيم اعمال و اوراد موظّفه، يعنى در ختم سجده شكر نماز عشأ، با حضور تام و مراقبه قلب و توجه به حضرت الوهيّت ذات تعالى، و استشفاع از حضرت انسان كامل كه جامع ميان ظاهر صورت نبوّت محمدى، صل الله عليه و آله، و باطن معنى ولايت علوى است به «كلمه فتحيه»(٥٧) كه مفتاح ابواب كنوز دل است، تكلّم نمايد، اقلاً، سه دفعه يا پنج دفعه. و اگر حضور در وقتى باشى هر قدر كه خواهد اين كلمه را تكرار مىتواند نمود و اوراد صلواة فجر و عشا را به زيارت حضرت سيد الشهدا و قرّة عين الاوليأ، سبط النبّى و ابن الولى مولينا ابا عبدالله الحسين، صلواة الله عليه و على آبائه و ابنائه الطاهرين، و حضرت مصدر سلاسل الاوليأ و منبع الولاية للأصفيأ، مولينا ابو الحسن على بن موسى الرّضا، صلوات الله و سلامه عليهما و على الطّاهرين من آبائهما و ابنائهما، ختم نمايد.(٥٨)
و در هنگام خواب كه به موجب:«النّوم اخ الموت»(٥٩)به مثابه حالت نزع و احتضار اموات و مناسب وقت مرگ و توديع حيات و صورت مقام فنا و مقدمّه منزل بقاست، بايد محتضر وار بر پشت خوابيده (٦٠)به تلاوت اوراد صلوة فجر، طيب اللّسان، گرديده، يعنى يك دفعه به «كلمه محمّديه اجماليه» و يك دفعه «كلمه جبرئيليه» و يك دفعه به «كلمه علويّه
اجماليّه» و يك دفعه به «كلمه علويه تفصيليه» به شرط تكرار حروف اخير كه مسمّى به سرّ مكنون است، به عدد عين الجمع شود يك دفعه به كلمه محمديّه تفصيليه، تكلم نمايد آن گاه تختّم باب قلب به خاتم سكينه صدريّه و ترقيم لوح ناصيه به رقم(بر قسم) سكينه عقليه ابواب ظاهره را كه مدخل اغيارند مغلق (بسته) نموده و باب باطن را كه مدخل يار است بر رخسار يار گشايد و در هنگام ختم باب قلب، به خاتم سكينه صدريّه، تشهد كامل را به ختم مذكور منضم سازد (٦١) بروجهى كه افتتاح تختّم با افتتاح تشهّد، مقارن باشد، با شرايط مأخوذه شفاهيه. و در هنگام ترقيم لوح ناصيه به رقم سكينه عقليه، دفعه ديگر به كلمه «محمّديه تفصيليّه» تكلّم نمايد بر اين وجه كه افتتاح ترقيم با افتتاح تكلّم و اختتام ترقيم با اختتام تكلم، مقارن باشد، با شرائط مقررّه معهوده. و چون سكينه صدريه، خليفه سكينه قلبيه و سكينه عقليه، خليفه سكينه صدريه است، صلواة كبرى، كه اشاره به بطون محض ودالّ است بر مظاهر حقّه تفصيليه و مراتب نوريه ظهوريّه:«اوّلنا واوسطنا و آخرنا»(٦٢)،مقارن باشد و با سكينه صدريّه كه جامع است بين الظهور والبطون و برزخ است بين الغيب و الشّهود، تشهد
كامل كه جامع مراتب الوهيّت و رسالت و ولايت و مشتمل بر مراتب ثلاث غيب مطلق و شهادت مطلق و غيب مضاف است (٦٣)، مقارن باشد، تا استيفأ حقوق منازل و معارج و استقصأ واجبات مقامات و مدارج به عمل آمده باشد.
بدان! همچنان كه سالك را مراقب سكينه قلبيه، كه از اعمال مستمرّه عين قلب است، در هنگام اقامه صلوة كبرى كه از فرائض دائيه لسان القلب است على الدوام فى اللّيالى و الأيّام در مجامع حركات و سكنات لازم است؛ هم چنين مراقبه سكينه صدريّه و سكينه عقليّه از باطن، منتج نشأة جامعه بين الجذب و السلوك و البطون و الظّهور است. و گاهب كه حجاب مراقبه سكينه قلبيّه نشود خالى از تقويتى نخواهد بود.
مخفى نماند كه در مراقبه سكينه قلبيه، كه فى الحقيقه توجه به جانب كعبه باطنيه (٦٤) و تولّى به سوى شطر قبله معنويه است، در هنگام اقامه صلوة كبرى، خصوصاً بر تقديرى كه اقامه مذكور به كلمه سرالسرّ (٦٥)، باشد، رموز خفيّه عظيمه و كنوز مخفيّه جليله است كه در اين مختصر نمىگنجد و از عنايت جناب مولى، مترقّب ترقيم رساله على حدّه مىباشد. ان شأ الله تعالى.
و بدان كه مجموع عبادات سالك، بعد از عقايد حقّه و اركان شرعيّه (٦٦)، منحصر بر دو قسم است:
اوّل، صلوة كبرى و صلوة صغرى.
دوّم، مراقبه سكينه قلبيه و صدريه و عقليه.
و اقامه صلوة كبرى از مقوله عبادات لسانيّه است قلبا و اقامه صلوة صغرى از مقوله عبادات لسانيه است قالباً. و لا محاله عبادت سمعيّه لازمه عبادت لسانيه است. از آن جا كه هر چه لسان قلب به آن ناطق گردد،
سمع قلب آن را داعى شود و هر چه لسان به آن تكلّم نمايد، از أذن قالب آن را سامع گردد. و مراقبه سكينه قلبيه از مقوله عبادات بصريّه است قلبا، و مراقبه سكينه عقليه و صوريه از مقوله عبادات بصريّه است، مثالاً و خيالاً و دراين مقام، عبادات اركانيه نيز هست و آن ختم باب قلب است به قلب ذوشفتين؛ اعنى صورت معنى «قلب المؤمن بين الاصبعين»(٦٧)و همچنين ترقيم لوح ناصيه به قلم مصوّره قلبيه كه خليفه قلم اعلى (٦٨) و مظهر اسم «المصور»(٦٩) است و مشتمل بر دو شق: جمع و فرق و مجلات هر دو اسم راتق و فاتق كما قال سبحانه:
«اولم ير الّذين كفروا انّ السّموات و الأرض كانتارتقا ففتقنا هما»(٧٠)
و از اين مقام است ظهور قرآنى كه نزول جمع اجمالى است و ظهور فرقانى(٧١)، كه نزول تفصيلى بيانى است كما قال بحانه و عزّ شأنه:
«انّ علينا جمعه و قرآنه فاذا فرأناه قرآنه، ثمّ انّ علينا بيانه».
و از آن جمعيّت است فصل و جمع يوم القيامه كه يوم الجمع و يوم الفصل عبارت از آن است، كما قال جلّ سلطانه:
«هذا يوم الفصل جمعنا كم و الاوّلين»(٧٢)
و اين بابى عظيم است از علم، كه مجمع علوم و صناعات ظاهره و باطنه از آن استخراج مىشود.
و سرّ اين اعمال لسانيّه و سمعيّه و بصرية ظاهريّه و باطنيّه آن است كه هر اسم از اسمهاى حسنى آلهيّه كه لا محاله در عالم غيب حقيقتى مجرّده دارد چون به عالم شهادت ظهور كند، ظهور آن بر دو نوع ممكن است.
نوع اوّل، ظهور آن در عالم اصوات و حروف و الفاظ و كلمات و عبارت كه از اسمأ ملفوظه است.
نوع دوّم، ظهور در عالم نقوش و خطوط و ارقام و كتابات كه عبارت از اسمأ مكتوبه است.
و همچنين ظهور اسمأ در عالم مثال كه خيال حقيقى غير و همى و برزخى ميان دو عالم غيب و شهادت است، به دو نوع تواند بود:
نوع اوّل، ظهور در عالم اصوات و حروف قلبيّه، كه منطوق لسان و قلب است و مسموع سمع قلب.
نوع دوّم، ظهور در عالم خطوط و نقوش قلبيه، كه مكتوب لوح قلب و ملحوظ عين قلب است.(٧٣)
و چون سالك راه خدا را بايد مجامع باطن و ظاهر و معنى و قلب و قالب به حق مشغول باشد، پس همچنانكه حقيقت قلب او بايد مشغول باشد، به اقامه صلوة كبرى، كه نطق قلبى است و عين قلب او در مراقبه سكينه قلبيه، كه رقم قلبى است مستغرق باشد و لسان قالب او به اقامه
صلوة صغرى كه نطق قالبى است، اشتغال، و سمع باطن او به استماع صلوة كبرى و سمع ظاهر او به استماع صلوة صغرى، ملتّذ گردد.
و باب قلب او كه عنوان صدر است، به رقم سكينه صدر مرقّم گردد و لوح ناصيه به نفس سكينه قلبيّه منقش باشد، تا هيچ يك از اجزأ ظاهره و باطنه او از حق تعالى خالى نباشد و راهزنان شياطين الجن و الانس را به هيچ حال و از هيچ منفذ در او مجال تطرّق و نفوذ نماند، چنانكه عالم لا ريب(٧٤) حضرت لسان الغيب، قدس سره، فرمود: خواجه
من آن نيم كه دهم دل به نقد هر شوخىدر خزانه به مهر تو و نشانه تست (٧٥)
و من الله تعالى التوفيق
--------------------------------------------------------------------------------
.١ اشاره است به فرموده مولى الموحدين، امير المؤمنين امام على، عليه السلام، در تقسيم عبادت گران:
«ان قوماً عبد و الله رغبة فتلك عبادة التجّار و انّ قوماً عبد والله رهبة فتلك عبادة العبيد و انّ قوماً عبد و الله شكراً فتلك عبادة الاحرار» نهج البلاغه، حكمت ٢٢٩
.٢ در برخى نسخهها به جاى مقصود، معبود آمده است. تفاوت ظريفى بين اين دوست. البته سياق كلام و ادامه سخن با «مقصود» هماهنگتر است.
.٣ اين «طيّبه» كريمه در دو آيه از قرآن آمده است:
# در توصيف منافقان:«صمّ، بكم، عمى فهم لا يرجعون»
بقره آيه ١٨.
.٤ «و لقد ذرأنا لجهنّم كثيراً من الجنّ و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم أعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها، اولئك كالأنعام بل هم أضلّ اولئك هم الغافلون».
اعراف، آيه ١٧٩.
.٥ ذكر هم پديد آورنده «حب» و عشق حق است و هم ثمره آن؛ زيرا عاشق به ياد معشوق زنده است:«اهل ذكرى فى ضيافتى» «ذاكر الله، سبحانه، مجالسه»، «ذاكر الله مؤانسه».
آثار الاذكار، سيد هاشم ناجى و موسوى جزايرى، ج ٣٨ / ٢.
.٦ سوره «رعد»، آيه ٢٨.
.٧ روح اعظم، روحى است كه در آيه «و نفخت فيه من روحى» آمده است. روحى كه در انسان دميده شده است، ظلّ روح اعظم است. عرفا، به آن روح اعظم كلّى حقيقى گفتهاند و روح آمده در روايت:«اول ما خلق الله تعالى الرّوح» را همان دانستهاند. اين روح، همان حقيقت محمّديه است كه پرتوى از آن به آدم و ذريه آن عطا شده است (ر.ك تفسير المحيط الاعظم»، سيد على همدانى / ٤١٩؛ بيان السعادة، ج ٤٥٢ / ٢؛ ج ٢٦٧ / ٤).
روح محمّدى، كه پيش از دميدن روح در آدم، او پيام آور و واسطه معنوى عالم بالا بود: «كنت نبيّا و آدم بين الطين و المأ»
شرح فصوص الحكم قيصرى ٧٩٣ و ديگر شرحهاى فصوص الحكم، فص آدمى و فص محمّدى (ص).
به سند صحيح، نقل شده: ابا بصير مىگويد از امام صادق (ع) درباره تفسير روح در
آيه:«و كذلك او حينا اليك روح من امرنا ماكنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان»پرسيدم.
فرمود:«خلق من خلق الله اعظم من جبريل و ميكائيل كان مع رسول الله صل الله عليه و آله يخبره و يسدّده و هو مع الائمة من بعده».
علم اليقين فى اصول الدين، ج ٢٧١ / ١.
روايات متعددى در اين باب است كه روح اعظم و الاقدرتر از جبرائيل و وجود آن، با پيامبر و ائمه معصومان باعث شده جبرائيل است و جود آن، با پيامبر و ائمه معصومان باعث جبرائيل بر اين درگاه فرود آيد.
در روايتى ديگر، ابا بصير از امام صادق مىپرسد:
آيا روح در «تنزل الملائكة و الروح» همان جبرئيل نيست؟
حضرت فرمود: «جبرئيل من الملائكه و الروح خلق اعظم من الملائكة، ليس الله يقول تنزل الملائكة و الروح».
بصائر الدّرجات، صفار قمى ٤٦٤، كتابخانه آية الله مرعشى نجفى قم؛ علم اليقين، فيض كاشانى، ج ١٥٥ / ١، انتشارات بيدار، قم.
.٨ سوره «مجادله»، آيه ٢٢.
.٩ سوره «حاقه»، آيه ١٢.
امام على(ع) مىفرمايد:
و انا الاذن الواعيه يقول الله عز و جلّ «و نعيها اذن و اعية». معانى الأخبار، شيخ صدوق / ٦٠.
و عى، به معناى قابليّت درك، فهم و عمل به معانى و حقايق بلند است.
زمخشرى مىنويسد:
«من شأنها ان تعى و تحفظ ما سمعت به ولا تضيّعه بترك العمل و كل ما حفظته فى نفسك فقد و عيته». الكشّاف، ج ٦٠٠ / ٤.
همه مفسران، مولى الموحدين امير المؤمنين(ع) را مصداق كامل آيه دانستهاند.
سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج ٦٧٥ / ٢؛مستدرك سفينه البحار، على نمازى شاهرودى، ج ٣٨٤ / ١٠.
.١٠ «اسرار الشريعة و اطوار الطريقة و انوار الحقيقة»، سيد حيدر آملى / ٢٢٤، مؤسسه
مطالعات و تحقيقات فرهنگى .
بدين معنى و مضمون رواياتى چند از معصومين(ع) رسيده است:
«انّ لله تعالى أوانى ألا و هى القلوب».
كنز العمال، ج ٢٤٣ / ١، ح ١١٢٢٥.
حديثى كه در متن آمده، قدسى است.
غوالى اللئالى، ابن ابى جمهور احسائى، ج ٧ / ٤.
در محجّة البيضأ، ح .٢٦ / ٥ عبارت: «المؤمن اللّين الواع» به آخر حديث افزوده شده است.
در بحار الانوار، ج ٦٧، آمده است:«أنت لله فى عباده آنية و هو القلب فأحبّها اليه أصفاها و اصلبها و ارقّها فى دين الله و اصفاها من الذّنوب و ارقّها على الاخوان».
صدر المتألهين در تفسير سوره حمد حديث را آورده و مرحوم ملا على نورى در تعليقات پايانى بدان استناد كرده است.
تفسير القرآن الكريم، ج ٨١ / ١، ٤٦٤.
.١١ اين معنى، در گفتههاى معصومان با عبارات گوناگون آمده است:«خلق الله الانسان على صورة الرّحمن»، انّ الله خلق آدم فتجلّى فيه»
عبارت: «خلق الله آدم على صورته» در روايات متعددى آمده است.
محدثان، فيلسوفان و عارفان هر يك معانى متفاوتى از آن كردهاند.
توحيد، شيخ صدوق / ١٥٢، دارالتعارف، بيروت.
بحار الانوار ج ١١ / ٤، ١٥، مؤسسه الوفأ بيروت.
سيد حيدر آملى در ذيل آيه مىنويسد:
«اشارة الى صورة نفسه التى هى الصورة الانسانية الجامعة الكاملة فانّه ليس فى الواقع احسن منها.»
تفسير المحيط الاعظم، ج ٢٤٥ / ١.
تمام موجودات را مقامى و حدّى معلوم است«ما منا الاوله مقام معلوم» و ظهور اسمى از اسمأ او، ولى انسان، مظهر اسم كاملى الهى است و همين رمز خلافت او در زمين است.
علم اليقين، ج ٤٦ / ١.
.١٢ سوره «بقره»، آيه ٣١.
.١٣ سوره «فتح»، آيه ٤.
.١٤ سكينه نورى است كه از متن باطن و حقيقت انسان، كه همان «روح من ربّى» است بر قلب مىوزد. دريافت شهودى است كه به وجد آورده، لذّت و سرورى معنوى بخشوده و ايمان او را افزون مىكند. تشبيه آن به وجه انسان، كمال او را مىنمايد.
محدث بزرگوار علامه مجلسى در باب «السكينه و روح الايمان» بحار الانوار، ج ١٩٩ / ٦٦، سكينه را چنين معنى مىكند:
«المراد بالسكينة الثبات و طمأنينة النفس و شدة اليقين بحيث لا يتزلزل عند الفتن و عروض الشبهات بل هذا ايمان موهبّى يتضرع على الاعمال الصالحه و المجاهدات الدنيويّة سوى الايمان الحاصل با الدليل و البرهان».
برخى عارفان«سكينه» را حقيقت ولايت علويه دانستهاند.
بيان السعاده، ج ١٢ / ١، ج ٤٥١ / ٢.
.١٥ تمثل براى چشم باطن است. بروز مجردات براى انسان، در ظرف ادراك مدركين و تابع كمال و جمع هر نفسى است. فرشته براى حضرت مريم، به اندازه گستره وجودى او و تمثل امام، عليهم السلام، به هنگام احتضار براى مؤمن و غير مؤمن به تناسب قابليت آنان است و در اين زمينه، روايات بسيار و شواهدى از آيات قرآن، وجود دارد.
انسان و قرآن، حسن زاده آملى، مقاله رؤيت و تمثيل؛ فصوص الحكم، فص عيسويه ؛ نصوص الحكم بر فصوص الحكم، حسن زاده آملى، ٣٧٠، ٤٠٣.
خواجه محمّد پارسا، مىنويسد:«انّ ظهور الرّوح و تعيّنه فى كلّ محلّ انّما يكون بحسب ذالك المحلّ.»
شرح فصوص الحكم / ٣٢٠.
.١٦ «تفسير صافى» ذيل آيه ٣ سوره بقره.
در برخى نسخهها، به جاى «حبل»، «جسر» و در نسخهاى ديگر «الصّراط»
آمده است.
انسان و قرآن/ ١٥١.
.١٧ «علم اليقين»، ج / ١ مقصد دوّم؛ «فتوحات مكيّة» ابن عربى، باب هفتاد و سوّم.
.١٨ «و الذى بعثنى بالحقّ لتموتنّ كما تنامون و لتبعئنّ كما تستيقظون.»
مستدرك سفينة البحار، ج ١٩٩ / ٨.
.١٩ گر چه ذكر و ياد خدا در همه احوال، بايد باشد، ولى براى دعاها مربيّان بشر ائمه اثنا عشر(ع)، زمان تعيين كردهاند كه پاس آن بايسته است.
سيد بن طاووس مىنويسد:
«انّ لأوقات القبول اسرار لله، جلّ جلاله، ما تعرف الا بالمنقول»
اقبال الاعمال، باب ٦، از اعمال ذيحجه.
امام صادق(ع) از جدش پيامبر روايت مىكند:
«خير وقت دعوتم الله، عز وجل فيه، الأسحار و تلا هذه الاية فى قول يعقوب:
«سوف استغفر لكم ربّى» قال: اخّر هم الى السحر».
اصول كافى، ج ٤٧٧ / ٢.
امام سجاد مىفرمايد:
«بين الطلوعين، باغى است كه در ميان گلها و شكوفههاى آن، ابرار و خوبان تفرّج مىكنند و لذت مىبرند. بوستانى است كه با تقوايان از آن ميوه مىچينند.»
ارشاد القلوب، باب بيست و يكم.
روايات در اشتغال طلوع و غروب به دعا و ذكر، بسيار رسيده است.
محجة البيضأ، محسن فيض كاشانى، ج ٢، ٢٨٦، ٢٨٧.
در فضيلت دعا به گاه بين الطّلوعين، رواياتى بسيار رسيده است:
امام باقر(ع)مىفرمايد:
«انّ لله عزّ و جلّ، يحبّ من عباده المؤمنين كلّ دعأ، فعليكم بالدّعا فى السّحرالى طلوع الشمس فاّنها ساعة تفتح فيها ابواب السّمأ و تقسيم فيها الأرزاق و تقضى فيها الحوائج العظام.»
اصول كافى ج ٤٧٨ / ٢
در بيش از هفت آيه قرآن، نياشگران به گاه فجر و غروب، تمجيد شدهاند و حبيب خدا به همنشينى با آنان توصيه شده است:
«واصبر نفسك مع الّذين يدعون ربّهم بالغداوة و العشى يريدون و جبهه...»
كهف، آيه ٢٨؛ مريم، آيه ١١، آل عمران، انعام، آيه ٥٢؛ ص، آيه ١٨.
.٢٠ سوره «احزاب»، آيه ٥٦.
.٢١ سوره «تكوير»، آيه ١٨.
.٢٢ نفس رحمانى، فيض وجودى حقّ است در ظهور مراتب تعينات و جواهر عاليه عبارت از حروف عاليهاند كه بى واسطه صادر از نفس رحمانى اند كه آنها را«كلمات الله التّامات» هم مىگويند.
خواجه پارسا در شرح فصوص الحكم مىنويسد:
«بدان كه نفس رحمانى عبارت است از هيولاى عالم بأسره و مسمّى به نفس از آن شد كه مناسبتى دارد با نفس انسانى و نفس انسانى، هوايى است خارج از باطن سواى ظاهر و در خروج آن به واسطه اصطلاك عضلات حلقى در آن هوا، آوازى پيدا مىشود، آن را صوت مىخوانند. پس به واسطه تقاطع اين صوت، در مراتب حلق و لسان و اسنان و شفتان، حروف ظاهر مىگردد پس از تراكيب آن حروف با يكديگر، كلمات ظاهر مىشود و از كلمات، معانى مستفاد مىشود. همچنين نفس رحمانى، كه منشأ آن حركت اسماست، از بطون به ظهور اول از وى تعيّنى پيدا مىشود كه آن را جوهر مىخوانند. پس به حسب مراتب آن جوهر، تعينات ديگر پديد مىآيد كه آن را جوهر مىخوانند. پس به حسب مراتب آن جوهر، تعينات ديگر پديد مىآيد كه آن را حروف و كلمات الهيّة مىخوانند. پس صور عالم جمله در نفس رحمانى ظاهر مىشود و آن نفس رحمانى به مثابه مادّه مىشود صورت جسمانى را.» شرح فصوص الحكم، خواجه محمد پارسا/ ٢٥٢، نشر دانشگاهى؛ رسائل ابن عربى / ٨٨.
.٢٣ نفس رحيمى. در فرهنگ قرآن «قدم صدق» است كه عنايت آن به مؤمنان مژده داده شده است:
«و بشر الذين آمنوا أنّ لهم قدم صدق عند ربهم» يس، آيه ٢.
رحمت خاصى است كه خاستگاه آن، حبّ حق تعالى به بعضى بندگانش است.
عنايتى خاصّ، بدون هيچ سببى از طرف بنده. خداوند، در قرآن، از اعطاى اين رحمت به خضر، خبر مىدهد:
«و آتيناه رحمة من عندنا و علّمناه من لدنّا علماً».
كهف،آيه ٦٥.
سر چشمه همه معنويّات به انبيأ و اوليأ، نفس رحيمّيه است.
كتاب الفلوك، صدر الدين قونرى، تصحيح محمد خواجوى / ٢٧١.
التجليات الالهيه محى الدين عربى / ١٣٧.
.٢٤ صلوات، از با فضيلتترين دعاها، شمرده شده است:
«الصلوة علىّ نور الصراط.»
بحار ج ٦٤ / ٩١.
«كل دعأ محجوب حتى يصلى على النبى».
كنز العمال ج ٤٩٠ / ١.
سنگينترين عمل در ميزان قيامت، صلوات بر محمد و آل محمد (ص) است:
«ما فى الميزان شئ اثقل من الصلواة على محمّد و آل محمد...»
اصول كافى، ج ٤٩٤ / ٢؛ بيان السعاده، ج ٢٥٤ / ٣.
.٢٥ فقرات همين آيه و آيههاى پيش و پس از آن در بر دارنده معارف و مقامات بسيار بلندى براى مؤمنان و عمل به مضامين آنها پلكان عروج سالكان است: «دعوت به ذكر كثير»، «تسبيح بامداد و شامگاه»، «صلوات حق بر مؤمنان»، «صلوات فرشتگان الهى بر مؤمنان»، «رحمت خاصه رحيميه»، «وعده به اجر و مزد كريم» برخى مضامين اين آيات است كه هر سالكى را تدبّر در اين آيات بايسته است:
«يا ايها الّذين آمنوا اذكر و الله ذكراً كثيراً. و سبّحوه بكرًْ و اصيلا. هو الذى يصلّى عليكم و ملئكته ليخرجكم من الظّلمات الى النّور و كان بالمؤمنين رحيماً تحيّتهم يوم يلقونه سلام و أعدّ لهم اجراً كريماً»
سوره احزاب، آيه، ٤١ - ٤٤.
مداومت بر صلوات، با توجّه به مقام حبيب خدا و فرزندانش و مقامات ولايى باطنى آنان به «عالم امر» سالك را با آنان پيوند مىزند (سجده / ٢٤)نور صلوات الهى
حجب ظلمانى را مىسوزاند و جان او، با فنا در جان جانان، تجلّى مىيابد و به انوار محمّد و آل او، صلوة الله عليهم، مىپيوند و حمد هدايت به نور ولايت آنان، و رد زبان قال و جانش مىشود:
«الحمد لله الّذى هدانا لهذا و ما كنّا لنهتدى لو لا أن هدانا الله...»
كهف، آيه ٤٣.
.٢٧ در كتابهاى روايى و دعايى «صلوات كبير» پيامبر رابه گونه هايى چند آوردهاند:
علامه مجلسى، بابى را ويژه آن كرده است و صلواتى به تعليم مولى الموحدين(نهج البلاغه خطبه ٧٠) آورده است كه آغاز آن چنين است:«اللّهم داحى المدحّوات...»
بحار، ج ٨٠ / ٩١.
شيخ بهايى، در «مفتاح الفلاح» صلوات كبيره محمّديه را چنين نقل كرده و رواياتى چند نيز از قول پيامبر اكرم(ص) با اندكى تفاوت آورده است:
«اللّهم صل على محمّد كما صلّيت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمّد و آل محمّد كما باركت على ابراهيم و آل انّك حميد مجيد.»
پاورقى ١٤؛ مفتاح الفلاح / ٢٩، نشر رضى، قم.
.٢٨ انانيّت، توجه به تعلقات، همومات و حتى وجود خود، حجاب گردد و سكينه قلبيه ببرد؛ زيرا سكينه با انانيّت راست نيايد. چون تو بيرون شوى او اندر آيد. چه گفتهاند.
«السكينة التى هى صورة ملكوتية تدخل بيت قلب العبد اذاخرج من أنا نيّته».
بيان السعادة، ج ٩٥ / ٤
.٢٨ توصيه و تأكيد به مداومت بر آيه الكرسى، از سوى معصومان، عليهم السلام، و عرفا به جهت در برداشتن امهات معارف توحيدى و ولوى است. بزرگان حكمأ، فلاسفه و مفسران كتابها نوشتهاند. صدر المتألهين در شرح آية الكرسى مىنويسد:
«وقتى انديشه ور تيز نگر، در مضامين آية الكرسى تأمل مىكند و مجموعه معانى را كه در بر دارد، با چشم بصيرت مىنگرد، در مىيابد كه آية الكرسى مطالب سوره اخلاص، آيه شهد الله(آل عمران، آيه ١٨) قل اللهم مالك الملك (آل عمران / ٢٦)
و سوره حمد را در بر دارد؛ زيرا در آن توحيد، تقديس شرح صفت عليا و افعال عظماى الهى نهفته است».
تفسير القرآن الكريم، ج ١٧ / ٤.
در روايتى، از قول پيامبر اكرم(ص) نقل شده كه آية الكرسى، اعظم آيات قرآن است:
قال(ص) لرجل أيّة آيه أعظم؟
قال: الله و رسوله اعلم.
فقال: الله و رسوله اعلم.
فقال رسول الله، صلى عليه و آله و سلم، أعظم آية، آية الكرسى».
بحار، ج ٢٨٢ / ٨٩
در روايتى ديگر از قول آن حضرت نقل شده كه آية الكرسى، سيّد آيات قرآن است:
آية الكرسى سيّد آى القرآن».
امام صادق(ع) فرمود:
«لكل شيئ ذروة و ذروة القرآن آية الكرسى»
بحار ج ٢٦٧ / ٨٩؛ تفسير القرآن الكريم، ج ٤.
.٣٠ تسبيح حقّ، در هر مقامى معنايى ويژه دارد. معناى ظاهرى آن، همان منزه داشن الله است، از هر تشبيه و تخيل. در قرآن و روايات بر تسبيح حق، حتى با گفتن ذكر «سبحان الله»، بسيار سفارش شده است و چندين سوره، با كلماتى از ماده«سبح» آغاز شده است. در روايات نيز، دعاهاى تسبيحى گوناگونى آمده است كه سالك به مقتضاى حال و مقام خود، بايد به آنها در بامداد و شامگاه مترنّم باشد. در اهميت تسبيح اگر فقط همين آيه بود، سالك را بس بود:
«سبّح بحمد ربّك قبل طلوع الشّمس و قبل غروبها و من آنأ اللّيل فسبّح و اطراف النهار لعلك ترضى».
در روايات، بيشتر همان تسبيحات اربعه سفارش شده است:
امام صادق(ع)، از جدّش پيامبر نقل مىفرمايد:
«أكثروا من سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر.»
بحار، ج ١٧١ / ٩٠
مسبّحه در فرهنگ حديث، سوره هايى كه به تسبيح خدا آغاز مىشود: سوره حديد، سوره حشر، سوره تغابن، سوره جمعه، سوره اعلى، سوره صف.
در روايات آمده است:
«كان رسول الله(ص) لا ينام حتّى يقر المسبّحات و كان يقول: انّ فيهنّ آية هى افضل من الف آية».
گويا آن حضرت آيه آخر سوره حشر را در نظر داشته است.
.٣١ ر. ك: به كتابهاى ادعيه و فصل تعقيبات الصلوة در كتابهاى فقهى.
.٣٢ «اگر يابى خلاص از نفس ناسوتدر آيى در جناب قدس لا هوت«مراد به ناسوت، بشريت است و لا هوت حقيقت و مدت ساريه در جمع اشيأ و هر دو بروزن فعلوتند به جهت مبالغه و لا هوت از لاه، يلوه، لا ئها، به معناى احتجب و استتر و ناسوت از ناس، ينوس نوسا، به معنى تذبذب و تحرك، و تسميه ذات و حقيقت به لا هوت، به واسطه آن است كه از ديده اغيار محجوب و مستور است، يا آن كه محتجب و مستتر در صورت مظاهر است...».
شرح گلشن راز، لا هيجى / ٦٧٥، محمدى.
بنابراين، خلق لا هوتى، قرار گرفتن انسان در خيام و سراى و حريم قدس لا هوتى است، به گونهاى كه توحيد در همه حركات و سكنات او سارى است.
.٣٣ عالم ملكوت، عالم ارواح و علم افعال و عالم امر و عالم ربوبيت و علم غيب باطن مىخوانند.
شرح گلشن راز / ١٣٢؛ شرح منازل اسائرين / ١٢٢.
.٣٤ امام خمينى، قدس سره، در پايان كتاب مصباح الهداية الى الخلاقة و الولاية، استدلالهاى استوار بر بازگشت حقيقت نبويه به ولايت علويه مىنويسد:
«و بما علمناك من البيان من التبيان يمكن لك فهم قول مولى الموحدين و قدوة العارفين امير المؤمنين، صلواة عليه و على آله اجمعين، كنت مع الانبيأ باطناً و مع
رسول الله ظاهراً، فانّه، صلوات الله عليه، صاحب الولاية المطلقه الكليه و الولاية باطن الخلافة، و الولاية المطلقة الكلية باطن الخلافة الكذائية فهو(ع)بمقام ولايته الكلية قائم على كل نفس بما كسبت و مع كل الاشيأ، معيّة قيّوميّة ظليّة الهية، ظلّ المعية القيومة الحقة الالهيه».
/ ٨٤ نشر آثار.
عارف شبسترى در مراتب العارفين در همين باب مىنويسد:
«حضرت امير المؤمنين على، عليه السلام، از اين تجليات بى واسطه خبر داد و فرمود: كه «انا الكلمة التى بها تمت الامور و دهرت الدهور. انا سبب السموات انا وجه الله الذى توجهتّم اليه... انامن الله بمكان اذا كنت به فأنا هو»
مجموعه آثار شيخ محمود شبسترى / ٣٩٦.
شيخ صدوق، رحمة الله عليه، در كتاب كمال الدين و تمام النعة زير عنوان:
«الخليفة قبل الخليقه» يعنى بايستگى وجود خليفه پيش از آفرينش مخلوقات گفتههاى نغز و بلندى دارد. او به نقل از امام صادق آورده است: «الحجة قبل الخلق و مع الخلق و بعد الخلق.
٤/، انتشارات اسلامى،قم .
.٣٥ كلمه جبرئيليه، همان ذكر معروف: «سبّوح قدّوس رب الملائكة و الروح». است كه در برخى روايات صورت كامل آن چنين است:
«سبحان الدائم القائم، سبحان القائم الدائم، سبحان الواحد الاحد، سبحان الفرد الصمد، سبحان الحى القيوم، سبحان الله و بحمده، سبحان الحى الّذى لا يموت، سبحان الملك القدوس، سبحان ربّ الملائكة و الروح سبحان العلىّ الأعلى، سبحانه و تعالى»
بحار، ج ٦ / ٨٤؛
مصباح الكفعمى / ٨٣، رضى، قم
در مكانت جبرائيل، رجوع شود به: علم اليقين فى اصول الدين فيض كاشانى
ج ٢٩٩ / ١.
.٣٦ عارف شبسترى مىنويسد:
«ولايت را مراتب است. اعلاى آن، نبوّت است و ميوه نبوت امامت است و بعد از آن، دو مرتبه، هر چند كه تشابه و تمائل و امتناع و تجرّد و اخلاص بيشتر ورزد، بدان دو مرتبه ثابتتر و ولايت، بلند پايهتر.
امّا ايمان حقيقى آن بود كه «لا اله الاّ الله» درست بگويد به شروطى كه در اصول ايمان متمّم اين كلمه باشد. و در اين كلمه طيبه، چون «لا» را گويد، بايد كه تجرّد ظاهر داشته باشد، تا نفى به «لا» از او درست تواند شد. و در «الاّ» بايد كه تفريد باطن رعايت نمايد و تفريد باطن، ترك(تعلق) مال و جاه و جميع شواغل است و چون «الا» بگويد، بايد كه رسمهاى خلق از خود دور كند و چون «الله» گويد، قطع نظر از صفات كند و اين، اقصى درجات ايمان است.
پس از اين مقام، عبادت و زهادت و ولايت است.»
مجموعه آثار شبسترى / ٣٩٧
همين حال و مقام، به هنگام قرأت تسبيح جبراييل، سالك را لازم است.
.٣٧ سوره «بقره»، آيه .٢٥٧ در حقيقت ولايت، شمول آن، چگونگى خروج مؤمنان با تمسك به اين ولايت از حجابهاى ظلمانى به «نور» و معارف بلند اين آيه، رجوع شود به تفسير القرآن الكريم ج ٢٢٦ / ٤ به بعد.
.٣٨ سوره «نسأ»، آيه .٧٦ سالك با يارى از ولايت باطنى، ذكر مدام و توسل به اوليأ مقرب الهى حضرات معصومين (ع) نيرنگهاى شيطانى را به خود او باز مىگرداند. توصيه به شروع هر كار دنيوى، بانام خدا و اين كه شيطان از «بسم الله» مىترسد، مىرساند اگر بنده با توجه به حقايق نهفته در «بسم الله» كار خويش آغاز كند، ورود و خروجش در همه احوال و افعال به «صدق» خواهد بود و دعاى «ربنّا أدخلنا مدخل صدق و اخرجنا مخرج صدق» تبلور عينى زندگى اش خواهد شد.
.٣٩ مرحوم كلينى در كتاب«كافى»، كتابى را به عقل و جهل ويژه كرده و احاديث پر مايه و راهگشايى براى سالكان آورده است. در حديث پانزده اين كتاب، جنود عقل و جهل را از زبان امام صادق(ع)مىآورد.
سماعة بن مهران مىگويد: خدمت امام(ع) بودم و گروهى از دوستان ايشان در
محضرشان بودند.
سخن از عقل و جهل به ميان آمد. حضرت فرمود:
«اعرفوا العقل و جنده و الجهل و جنده تهتدوا».
من از ايشان خواستم، لشكريان عقل و جهل را بيان فرمايند.
امام (ع) هفتاد و پنج عنصر براى عقل و همان مقدار براى جهل بر شمردند و در پايان فرمودند:
«فلا تجمع هذا الخصال كلها من اجناد العقل الاّ فى نبىّ او وصىّ نبى او مؤمن قد امتحن الله قلبه للايمان و امّا سائر ذلك من موالينا، فانّ احدهم لا يخلوا من أن يكون فيه بعض هده الجنود حتى يستكمل، و انّما يدرك ذلك بمعرفة العقل و جنوده و بمجانية الجهل و جنوده، و فقّنا الله و ايّاكم لطاعته و مرضاته».
اصول كافى، ج ٢١ / ١ - ٢٣.
براى فهم معارف والاى اين حديث، رجوع شود به: «شرح اصول الكافى» صدر الدين محمد بن ابراهيم الشيرازى، ج ٣٩٩ / ١، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى؛«شرح جنود العقل و الجهل»، امام خمينى،قدس سره.
.٤٠ سوره «مجادله»، آيه ١٩.
.٤١ ر.ك: پاورقى ٣٩.
.٤٢ سوره «مجادله»، آيه ٢٢.
.٤٣ «الشهود رؤية الحقّ بالحق»: «شرح الاصطلاحات» كاشانى؛ نيز «التعريفات» على بن محمّد جرجانى / ٥٧، انتشارات ناصر خسرو.
«المشاهده سقوط الحجاب بتّاً و هو فوق المكاشفة لأنّ المكاشفة ولايت النّعت و فيها شئ من بقائ الرّسم و المشاهدة ولاية العين و الذّات».
شرح منازل السائرين / ٢٢٤.
عبدالرّزاق كاشانى در شرح آن مىنويسد:
مشاهدة الجمع استغراق العبد فى حضرت الجمع با الفنأ فيه فيشهد الحق با الحق»
تلمسانى در شرح خود بر منازل السّائرين خواجه عبدالله انصارى بحث مبسوطى دارد.
شرح منازل السائرين ٥١٦، بيدار.
.٤٤ حضرت ولايت كليه «حقيقت علويه» است كه به واسطه او فيوضات از مقام «احديت جمع: حقيقت محمديه» به سالك عطا مىشود: «انا مدينة العلم و علىّ بابها»
مصباح الهداية و الولاية / ٧٦، امام خمينى.
.٤٥ كلمه، در لغت لفظى است كه براى معناى مفرد وضع شده، ولى در اصطلاح عارفان، لفظى است كه گفته مىشود بر ماهيات اعيان با عباراتى چون كلمه معنويه، كلمه غيبية، كلمه خارجيه، كلمه وجوديه و... التّعريفات / ٨٠
جامى كلمه را چنين معنى مىكند:
«و المراد «الكلمة» فى كل موضع من هذا الكتاب (الفصوص) عين النبّى المذكور فيه من حيث خصوصية و حظّه المتعيّن له و لأمته من الحقّ سبحانه و هى فى عرف التحقيق عبارة عن هيأة اجتماعية حرفية من حروف النّفس الرّحمانى پس بر اين تقدير همه موجودات «كلمات الله» باشند كما قال سبحانه «قل لو كان البحر مداد كلمات ربّى...»
نقد النصوص / ٨٣، انجمن حكمت و فلسفه
مؤلف بيان السعادة در ذيل آيه: «فتلقى آدم من ربّه كلمات» مىنويسد:
«الكلمات المتعلّقات من الرّب ليست شبيهة بكلمات الخلق كما يظنّ بل هى عبارة عن اللّطائف الوجوديّة التى هى التّوحيد و النبوّة و الولاية و مراتب كل منها و مراتب العالم الّتى هى التّوحيد و النبوّة و الولاية و مراتب كل منها و مراتب العالم الّتى لا نهاية لها فانّ الكلمة كما تطلق على الكلمة النفسيّة التى هى حديث النفّس تطلق على العقاد و العلوم اللطائف الوجودية و على مراتب الوجود.»
بيان السعادة، ج ٨٢ / ١
شايد منظور از كلمه علويه اجماليه، حقيقت باطنى و ظاهرى: «هو الأوّل و الاّخر و الظّاهر و الباطن» باشد؛ چه جامع ظاهر و باطن، اوّل و آخر در علوم و حقايق»
حضرت مقام ولايت علويه است.
نخست برخى روايات را در اين باب مىآوريم و آن گاه سخن بعضى از عارفان را،
از امير المؤمنين (ع) سؤال مىشود كه چگونه صبح كردى؟
فقال اصبحت و انا الصدّيق الاكبر، و الفاروق الأعظم و أنا وصىّ خير البشر، و انا الأوّل و أنا الباطن و انا الظاهر...»
بحار ج ٣٤٧ / ٣٩.
امير مؤمنان در خطبهاى در مسجد جامع بصره فرمود:
«معاشر المؤمنين و المسلمين انّ الله عزّ و جلّ أثنى على نفسه فقال: «هو الأوّل» يعنى قبل كلّ شى «و الاّخر» يعنى بعد كل شئ «و الظاهر» على كلّ شئ «و الباطن» يعنى قبل كلّ «و الاّخر» يعنى بعد كل شئ «و الظاهر» على كلّ شئ «و الباطن» لكل شئ سوأ علمه عليه سلونى قبل ان تفقدونى. فأنا الأوّل و أنا الاّخر...» و...
همان / ٣٤٨
عارف شبسترى در تبيين همين واقعيت مىنويسد:
«حضرت امير المؤمنين عليه السلام، از اين تجليات بى واسطه خبر داد و فرمود:
«انا الكلمة التى بها تمّت الامور و دهرت الدّهور. انا سبب السموات انا وجه الّذى توجهّتم اليه، أنا جنب الله الّذى فرطّتم فيه... انا الله بمكان اذا كنت به فأناهو» و آن تجلّى جمال بود و چون تجلّى جلال آيد هم آن حضرت است، عليه السلام، الهىترى حالى و فقرى وفاقتى و انت مناجات الخفيّه تسمع».
مجموعه آثار ٣٩٦.
امام خمينى در مصباح الهداية الى الخلافة و الولاية، شرح نغز و پر مغزى از «هو الاوّل و الاّخر و الظاهر و الباطن» و تطبيق آن با ولايت علويّه داده است.
و در اين باره ر. ك:
«نصّ النصوص»، ج ١٩٣ / ١، ١٩٦، ٢٠٣، سيد حيدر آملى؛«تفسير القرآن الكريم»، صدرا شيرازى، تعليق ملا على نورى، ج ٤٠٤ / ٢.
.٤٦ براى فهم معناى «هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن». و چگونگى اركان چهار گانه سيد حيدر آملى، ١٠٧، مؤسسّه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
سيد حيدر آملى، ١٠٧، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى.
.٤٧ ر.ك پاورقى ٤٤.
.٤٨ در حديث معراج آمده است: وقتى پيامبر به «قاب قوسين» رسيد، از خداوند همه
فضايل انبياى ديگر را در خواست كرد:
«قد اعطيتك فيما اعطيتك كلمتين من تحت عرشى، لا حول و لا قوة الا بالله و لا منجى منك الاّ اليك...»
بحار ج ٣٢٩ / ١٨
.٤٩ «جامع الاسرار و منبع الابرار» .٣٩٩ در صفحه ٣٨٠ آورده است:
«و للنبوة و الولاية اعتباران. اعتبار الاطلاق و اعتبار التقييد اى العام و الخاص و التشريع و غير التشريع... و اما المطلقة فهى النبوّة الاصلية الحقيقيه، الحاصلة فى الازل الباقية الى الابد كقوله، صل الله عليه و آله و سلّم، كنت نبيّا و آدم بين المأ و الطّين.»
سيد حيدر آملى در «المقدمات من نص النصوص» / ١٨، بررسى دقيقى درباره انواع نبوت ارائه داده است، شرح فصوص، كلمه شيئىة.
.٥٠ «ولايت كليّه» روح و نيرويى است كه حقيقت كليه آن متجلّى در پيامبر اكرم (ص) و امام على و ديگر ائمه(ع) بوده است. امروز نيز خاتم الاوليأ حضرت مهدى، ارواحناله الفدا، حامل آن است. غير از گفتههاى بلند عارفان، روايات بسيارى در اين زمينه رسيده است:
«بعث الله عليه مع كل نبىّ سرّاً و معى جهراً» خلق الله تعالى روحى و روح على بن ابى طالب قبل ان يخلق الخلق بالفّى الفّى عام و...»
مقدمات نص النصوص / ١٩٢ به بعد؛ بصائر الدرجات، فضائل الخمسه.
در اصول كافى آمده است:
«و لقد اقرّت لى جميع الملائكة و الرّوح و الرّسل بمثل ما اقرّوا به لمحمّد(ص) و لقد حملت على مثل حمولته...»
اصول كافى، ج ١٩٦ / ١، ٢٧١.
.٥١ روايات بسيارى در اين كه حقيقت علويّه ابواب الله، باب حقايق ، باب علوم، باب اسرار و... هستند، در جوامع روايى آمده است، از جمله: امام صادق مىفرمايد:
«الاوصيأ هم ابواب الله عزّ و جل التى يوتى منها و لو لا هم ما عرف الله عز و جلّ و بهم
احتج الله تبارك و تعالى على خلقه».
در كتابهاى مزار از مجامع حديثى نيز چنين تعبيرات ژرف و بلند آمده است مانند: زيارت جامعه و... در بحار الانوار نيز چنين تعبيراتى بسيار آمده است:
در بحار الانوار، ج / ١١٦ ؛ ج ١٠٤ / ١٠؛ ج ٢١٦ / ٣٨؛ ج ٣٩ / ٣٩ آمده است: «انا صراط الله و انا باب الله». درج ٥٥ / ٤٠ آمده: «باب الله الاكبر» ؛ درج ٣٦٤ / ٩٣، «باب الاجابة»و...
.٥٢ نص النصوص آملى / ١٩٣، ١٩٦، .٢٠٣ مصباح الهداية / .٧٥ امام خمينى قدس سرّه، بحار الانوار، ج ٣٩، آخر جلد. بحار الانوار، ج ٤١ / ٥٥.
.٥٣ براى آگاهى از اسرار حرف و تجليات معارف به واسطه تكرار حروف و ديگر اسرار آن، ر.ك: «الفتوحات المكية»، محى الدين عربى، تحقيق عثمان يحيى، ج .١ و «التجليات الالهية» / ١٣٧ تبيين رمز حروف «الرّحيم».
.٥٤ نشأة، مراتب انتقالى انتقالى تكامل اشيأ را در فلسفه و مراتب و مقامات سالك را در عرفان نشأة، گويند: «التجليّات الألهيّه» / .٣٣٦ انواع نشأة: «نقد النصوص» جامى / ٩٨.
«للسّالكين الى الله ايضاً كان مزاجها زنجبيلاً»
بيان السعاده، ج ٤٢٣ / ٤
در قرآن آمده: «و يسقون فيها كأساً كان مزاجها زنجبيلاً»
انسان، آيه ١٥
«و قد يغلب عليهم حرارة الشّوق فيسقهم ربّهم شراباً كافوراً ليعتدل سخونة اشتياقهم ببرد كافور السلوك».
اين نشأة مزد عمل خمسه طيبة در بخشودن سخ روز افطار خويش به يتيم و مسكين و اسير، آمده است:
انّ الابرار يشربون من كأس كان مزاجها كافوراً. عيناً يشرب بها عباد الله يفجّرونها تفجيراً».
يوفون بالنذر و يخافون يوماً كان شرّه مستطيراً. و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً
و يتيماً و اسيراً...»
انسان، آيه، ٥، ٦، ٧، ٨، ٩.
.٥٥ فرق پيش از جمع، نشانه كثرت است و تعلق به غير و فرق بعد الجمع، حق را در همه ديدن است. به قول خواجه ملا عبدالله انصارى:
«هر ضيأ كه در شمع است، در جمع است.»
رسائل خواجه، ج ٣٧٦ / ١، توس؛
اصطلاحات جرجانى؛
اصطلاحات كاشانى؛
تجليّات الاليه / ٢٠٤.
فرق بعد الجمع را فرق ثانى نيز گويند.
لا هيجى در شرح گلشن راز مىنويسد:
«مقام دل گشايش جمع جمعست.جمال جان فزايش شمع جمعست... جمع، در اصطلاح اين طايفه، مقابل فرق است و فرق احتجاب است از حق به خلق... جمع مشاهده حق است بى خلق... و جمع الجمع شهود خلق است قايم به حق، يعنى حق را در جميع موجودات و محلوقات مشاهده نمايد، هر جا به صفتى ديگر ظاهر گشته و اين مقام، مقام بالله است و اين مقام را «فرق بعد الجمع» و فرق ثانى نيز مىگويند و صحو بعد الصحو هم مىخوانند...»
شيخ محمود شبستر «فرق الجمع بعد الجمع» را چنين معنى ميكند:
جمع جمعست آن كه حق بيند عياندر مراياى همه، فاش و نهانصاحب اين مرتبه كامل بردزانكه اين آن هر دو را شامل بود.شرح گلشن راز / ٢٧.
كاشانى در كتاب اصطلاحات مىنويسد:
«الفرق الثانى: هو شهود قيام الحقّ بالخلق و رؤية الوحدة فى الكثرة و الكثرة فى
الوحدة من غير احتجاب صاحبه بأحدهما عن الآخر.»
.٥٦ روايت شده است ابوذر غفارى از مسلمان پرسيد: «يا ابا عبدالله ما معرفة امير المؤمنين بالنور انية».
سلمان گفت: بگذار خود حضرت بيايد.
وقتى حضرت مشرّف شدند، سؤال را تكرار كردند. حضرت فرمود:
انّه لا يستكمل أحد الايمان حتّى يعرفنى كنه معرفتى بالنور انية فاذا عرفنى بهذا المعرفة فقد امتحن الله قلبه للايمان و شرح صدره للاسلام وصار عارفاً مستبصراً... تا مىرسد: و اولنا محمدوا و سطنا محمد و آخر نا محمّد.»
بحار، ج ٣ / ٢٦؛ ج ٣٦٠ / ٢٥.
.٥٧ ذكر «يا فتّاح» است كه در روايات سفارش شده و عارفان آن را عامل كشوده شدن قلب و آمادگى آن براى فيوضات خاصه دانستهاند. و در كتابهاى دعا، خواندن آن بعد از فريضه صبح و بين الطلوعين سفارش شده است.
برخى عارفان گفتهاند: دست راست روى قلب نهاده شود و نود مرتبه ذكر «يا فتّاح» ادا گردد.
در معنى و حقيقت فتح نوشتهاند:
«الفتح اى الظهور باكمال المعنوى و غيره كالفتح القريب و هو الظهور بالكمالات الروحيه و القلبيه بعد العبور من المنازل النفسيه و هو المشار اليه بقوله تعالى:«نصر من الله و فتح قريب» ثم «الفتح المبين» و هو الظهور لمقام الولاية و تجليات انوار الأسمأ الالهيّة المفنية لصفات الرّوح و القلب، المثبة لكمالات السرّ و هو المشار اليه بقوله:
«انّا فتحنا لك فتحاً مبيناً»... ثم الفتح المطلق و هو تجلّى الذات الأحديّة و الاستغراق فى عين الجمع بفنأ الرسوم الخلقيه و هو المشار اليه بقوله
تعالى: و اذا جأ نصر الله و الفتح...»
مصباح الانس، ابن فنارى/ ١٥، فجر
اعجاز اللسان،صدر الدين قونوى / ١٥٣.
.٥٨ اين مهم را بيشتر عارفان راه علوى توصيه كردهاند:
امام خمينى، قدس سره، در آداب الصلواة مىنويسد:
«چون صبح، افتتاح اشتغال به كثرات و ورود در دنياست و با مخاطره اشتغال به خلق و غفلت از حق انسان مواجه است، خوب است انسان سالك بيدار، در اين موقع مبارك براى ورود در اين ظلمتكده تاريك به حق تعالى متوسل شود و به حضرتش منقطع گردد و چون خود را در آن محضر شريف آبرومند نمىبيند، به اوليأ امر و خضر اى زمان و شفعأ انس و جان، يعنى رسول ختمى مرتبت، صل الله عليه و آله، ائمه معصومين(ع) متوسل گردد و آن ذوات شريفه را شفيع و واسطه قرار دهد...»
/ ٣٧٩، مؤسسه آثار.
.٦٠ د رابواب آداب النوم كتابهاى حديثى، فقهى و رسالههاى عمليه، اذكار و حالات وقت خواب آمده است.
.٦١ براى فهم انواع سكينه صدريه، قلبيه و معارف عرفانى بلند در اين زمينه ر. ك:
«شرح منازل السائرين عبد الرزاق كاشانى / ١٥٧، محمودى؛«التعريفات» جرجانى / ٥٣ شرح منازل السائرين تلمسانى ٣٦٩، بيدار؛«مصباح الانس» فنارى / ٢٢.
در اهميت و مكانت «سكينة»، امام صادق مىفرمايد: «ادنى الحقّ حبيبه من نفسه يقوله «دنا فتدلّى» بلا كيفيّته لأنّه اخرجه من حدود الكيف و آواه فى موقف لا وصف له و الدّنو من الحقّ لا حدله و لا نهاية ثمّ ادناه الى ما اودع فى قلبه من المعرفة.
و الايمان فتدلى، فسكن قلبه الى ما أدنا الى ما أدناه فزال من قلبه الشكّ و الارتياب»
معراج نامه، بو على سينا، تحرير ابرقوهى، آستان قدس رضوى.
اساتيد سلوك گفتهاند: تمام همّشان اين بود كه سالك را به حالى رسانند كه «سكينة»
در قلب او مقام گردد مىافزايد: «و لا مقام لبشرية لا نسان نبيّا كان اووليّاً او تابعاً لهما اشرف من هذا المقام كما قال فى مقام الامتنان فى هذه السورة: ثمّ أنزل السكينة على رسوله و على المؤمنين.»
بيان السعادة، ج ٢٥٧ / ٢
حضرت امير(ع) مىفرمايد:
«اذا احب الله عبداً زينة بالسكينة».
غرر الحكم، ج ٦٦ / ٣، دانشگاه
.٦٢ ر. ك: پاورقى ٥٥.
.٦٣ منظور، شهادات سه گانه: الهيه، نبويه، و علويه است.
.٦٤ كعبه باطنيه، وجه دوست است و شطر معنويّه وصل دوست؛ چه به قول قاضى سعيد قمى:
«انّه يحاذى عرش الله الاعظم الذى هو«عرش الوحدانية...»
توحيد صدوق / ٦٩٥.
.٦٥ سرّ السّر ما تفرّد به الحقّ عن العبد كاالعلم بتفصيل الحقائق فى اجمال الاحدية و جمعها و اشتمالها على ماهى عليه و عنده مفاتيح الغيب لا يعلمها الاّهو»
«التعريفات» جرجانى / ٥٢؛ اصطلاحات كاشانى / ١٣٢؛
نقد النصوص جامى / ٢١١.
.٦٦ عارفان شيعه به پيروى از مولى الموحدّين كه فرمود: «الشريعة رياضته النفس».
(غرر الحكم ج ١٤٥ / ١.) راه رسيدن به مقامات و اتّصال به حقايق احدى را جز از راه عبادات ظاهرى و عمل به شريعت ممكن ندانسته و توصيه نخستين و هميشگى شان مراقبت از تكليفات عبادى و وظايف شرعى بوده است.
ر. ك: مجلّه حوزه شماره ١٣.
.٦٧ «اسرار الشريعة و اطوار الطريقة و انوار الحقيقة سيّد حيدر آملى / ١١٦.
خواجه عبدالله انصارى، به نقل از حضرت داود از پروردگار متعال مىنويسد:
«... دل... محراب وصال ماست، خيمه اشتياق ماست مستقر كلام ماست گنج خانه اسرار ماست، معدن ديدار ماست... كما قال النبّى قلب ابن آدم بين اصبعين
من اصابع الرحمن يقلّبها كيف شأ...»
كشف الاسرار، ج ٣٨ / ٤، امير كبير.
.٦٨ «نقد النصوص» جامى / ١١٧:«القلم الاعلى المسمى بالعقل الاول.
«تفسير القرآن الكريم»، ج ٨٢٨ / ٢: القلم الاعلى الذى هو الروح الاول الاعظم.
جامع الاسرار و منبع الانوار، سيد حيدر آملى / ٣٨٠قلم اعلى همان نبوت مطلقه است كه دانا به استعداد همه ماهيات و قوابل است و حق هر ذى حقى را بر اساس قابليت و پذيرش آنان اعطا مىكند چه از مقوله وجود باشد، يا علم، يا...»
سيد حيدر آملى در جاى ديگر مىنويسد:
«و بالقلم الأعلى... لأنّها تنقش العلوم و الحقائق على الواح الارواح و سطوح النفوس كلّها... قد تقرّر عند ارباب التحقيق أنّ جميع العلوم و الحقايق ثابتة فى العقل الاوّل الذى هو «ام الكتاب» و «القلم الاعلى» على سبيل الاجمال و مسطورة فى النفس الكلية التّى هى «اللوح المحفوظ» و «الكتاب المبين» على سبيل التفصيل» / ٥٣٤
مرحوم بيد آبادى نيز در آغاز دستور العمل، قلم اعلى را همان روح اعظم مىداند.
.٦٩ « فصوص » ابن عربى، فص اسحاقى و شرحهاى فصوص
.٧٠ سوره « انبيأ »، آيه ؛ « كشف الاسرار »، ج .٢٣٥/٤
.٧١ براى آگاهى از حقيقت ظهور قرآنى و ظهور فرقانى، ر.ك:«مصباح الانس» حمزه فنارى / ٢٢٩ به بعد ؛ «الفتوحات المكيّة» ج ٣٤٦ / ٤؛«بحار الانوار»، ج ٧٢ / ٥٧، ٩٧، ٢٠٨.
در روايات اين كتاب، ماده حياتى هستى هوا معرفى شده و خاستگاه آب نيز هوا داشته شده است.
.٧٢ سوره «مراسلات» آيه ٣٨.
اين مضمون در چند آيه ديگر با عبارتى مشابه نيز آمده است. در زمينه حقيقت فصل و جمع در قيامت در اطوار آن، عارف بزرگوار قاضى سعيد قمى، پس از بيان حقايقى، مىنويسد:«و هو الّذى قلناه من جملة الأسرار التى لا رخصة فى افشائها
اكثر ممّا ذكرنا و لذالك لست تجده فى مصنّف و لا مكتوب اللّهم و على سبيل الرمز الغامض».
شرح توحيد صدوق / ٤١٧
محى الدين عربى نيز در «تفسير القرآن الكريم» در تفسير سوره مرسلات، مطالب ژرفى دارد.
سيد حيد آملى د رتفسير: «المحيط الاعظم»، ج ٣٩٠ / ١،
در تفاوت فرقان و قرآن و حقيقت آن دو مىنويسد:
مقام الجمعيّة الألهيّه المشار الى التوحيد الجمعى المحمّدى و عند البعض الفرقان علم فارق بين الكثرة و الوحدة و الوحدة و الاجمال و التفصيل و الجمع و التفرقة و هو مقام التوحيد التفصيلى الأسمائى الهادى الى مشاهدة الحقّ فى مظاهر صفاته و كمالاته و معناه أنّه يقول لعبيده: ان اتقيتم و احترز ثم فى طريق معرفتى و توحيدى و مقام شهودى و عيانى عن مشاهدة الغير مطلقاً فقد هديتكم الى علم الفرقان بعد القرآن و مطالعه الكتاب الآفاقى بعد الكتاب القرآن و وهبتكم علما كاشفا بين الحقّ و الخلق بمقتضى قوله: و علمك مالم تكن تعلّم».
.٧٣ معارف بلند، روح پرورى در «مصباح الانس» ابن فنارى و «مفتاح غيب الجمع و الشّهود» صدر الدّين محمّد قونرى آمده و اين بخش از دستور العمل، پرتوى از آن حقايق و معارف است.
قونرى در مفتاح غيب الجمع و الشّهود، پس از بيان ظهور اسمأ حسنى الهيه از عالم غيب به عالم شهادت و تبيين اصولى چند مىنويسد: «فهذا اصل جامع، من عرفه معرفة ذوق و شهود او استحضره، عرف الوجود المفاض و الايجاد و صورة التبعية العلم للعلوم و سرّ المراتب التى نظيرها المخارج و سر المضاهاة الانسانية للحضرة الالهيّة فى الصفات و الأفعال و عرف ايضاً: السرّ الجامع بين العلم الذّاتى الألهى و الأوّل الانسانى و بين العلم المتعيّن من المعلومات و بها قبل الايجاد و بعده و العلم المستفاد من الحسّ و مرتبة الصّوت و اللّسان و النّفس و غير ذلك ممّا لا يحصى تفصيله غير الله.»
در شرح همين قسمت، عارف و اصل محمد بن اسحاق قونرى، فصلى باعنوان:
«البحث فى تطابق الكتاب و النطق و الايجاد» باز كرده و دانشهاى معرفتى و عرفانى والايى هديه خوانندگان كردهاند.
.٧٤ فقيه، عارف، حكيم و زاهد و الامقام، حافظ شيرين سخن را لقب «عالم لا ريب» داده يعنى دانشورى كه از روى يقين، حقايق و معارف بلند عرفانى - قرآنى و دينى را چشيده و اين حقايق از زلال بلورين ابيات شعرى او جوشيده است:
.٧٥ شعر مستند معظّم له:
رواق منظر چشم من آشيانه تستكرم نما و فرودآ كه خانه خانه توستبيت آمده در متن، پنجمين بيت مىباشد كه شعر پس از آن اين است كه حافظ در اعجاب و شگفتى از جهان هستى مىسرايد
تو خود چه لعبتى اى شهوار شيرين كاركه تو سنى چو فلك رام تازيانه تستلسان الغيب / ٣٤، مؤسسه انتشارات امير كبير.