نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - حوزه و اخلاق

حوزه و اخلاق


حوزه و اخلاق، عالم دينى و پارسايى و روحانيت و معنويت همراه و قرين يكديگرند. به هم پيوسته‌اند و جدايى‌ناپذير .

حوزه بدون اخلاق، عالم دينى بدون پارسايى و روحانيت بدون معنويت، تصور نمى‌شود. اگر هم باشد، پيوسته‌اى است درون تهى. خسى است بى مقدار بى ريشه است و زمامش در دست باد، به هر سو كه بخواهد مى‌كشدش .

پارسايى و زهد هم بدون ريشه در دانش و آگاهى، ره به جايى نمى‌برد، چراغى نمى‌افروزد، زاويه تاريكى را روشن نمى‌كند.

معنويت، با بال علم، مى‌تواند حركت كند و سرگشته‌اى را از وادى سرگشتگى رهايى بخشد و گرنه، نه خود راه مى‌يابد و نه ديگرى را مى‌تواند راه نمايد.

فلسفه وجودى حوزه‌ها، پرورش انسانهايى است كه با اين دو بال،
حركت كنند و جامعه انسانى بر اين دو ركن استوار سازند.

از اين روى، حوزه، نه حركت صوفيانه و عزلت گزينى را مى‌پذيرد و نه دانش اندوزى به دور از رياضت نفس را. هر دو را مى‌خواهد و بر آن پاى مى‌فشارد. حوزه‌ها، خاستگاه فضائل و مركز ستيز با رذائل اند.

حوزه‌ها در طول تاريخ، پاسدار و منادى ارزشهاى متعالى و رفتار و منش انسانى - اسلامى بوده‌اند.

تلاش داشته‌اند، با گسترش دانش و ارزش، راه بنمايانند، نور بگستردند و چراغ راه باشند، تا قافله بشرى، ره گم نكند:
«و علامات و بالنجم هم يهتدون»
نحل، ١٦
اين است كه هميشه و همه جا همراه كلمه «طالب علم» و «حوزه علوم دينى» قداست، تقوا و خلوص به ذهن مى‌آيد و عالم دينى، جايگاه روحانى مى‌يابد، يعنى جايگاه كسى كه به عالم ما وراى طبيعت نظر دارد و از خاكدان به ملكوت پركشيده است.

شاخصه عالم دينى، احياى معنويات و ارزشهاى و الا و گسترش آنها در بين مردم، قبيله، خويشان و معاشران است.

با دشمنان، آنان كه حريم انسانيت تجاوز مى‌كنند، مانع رشد و كمال انسهايند، مردم را به سوى پستى سوق مى‌دهند، بازار بى فرهنگى، بى هويتى، لاابالى گرى، نامردمى، بى تفاوتى و... را گرم نگه مى‌دارند، برخورد سخت و شديد دارند.

با يكديگر مهربانند و هميشه عطر عطوفت و مهربانى در بين آنان به مشام مى‌رسد.

گويى يك روح هستند، در جسمهاى گونه گون.

غيبت، تهمت، تحقير، حسد، كينه، اختلاف در بين آنان جايى ندارد.
بسان انبيأ مشى مى‌كنند. همان گونه كه در بين آنان، جاى تاخت و تاز رذائل نبوده، در بين اينان هم نيست.

همان گونه كه اگر انبيأ همگى در يك جامعه و در يك زمان مى‌زيستند، به يكديگر حسد نمى‌ورزيدند، به تحقير يكديگر نمى‌پرداختند. غيبت از يكديگر نميكرند، اختلافى با هم نداشتند، عالمان راستين هم، اين گونه‌اند.

كرنش، فقط براى خدا مى‌كنند.

براى هيچ كس، جز آن ذات بى نياز، به خاك نمى‌افتند.

هميشه و در همه حال، جوياى خشنودى خداوندند.

اينان، بر چهره نشان دارند.

نشان آنان، اثر سجده است كه در سيماشان نقش بسته.

افتخار آن را دارند كه به اقليمى خاص، مربوط نيستند. همه باوران، آنان را مى‌شناسند و به آنان عشق مى‌ورزند. بسان دانه‌اى هستند كه از دل خاك بيرون آيند، جوانه بزنند و محكم شوند. و قد بر افرازند و همگان را از اين سير به شكفتى وا دارند و باز دارندگان از رشد و تعالى را به خشم آورند.

اين آمرزيدگان، پيروان راستين، محمد، رسول خدا، آن پيامبر مهربانى و مهر گسترند:

« محمد رسول الله والذين معه اشدأ على الكفار رحمأ بينهم. تراهم ركّعاً سجّدايبتغون فضلاً من الله و رضواناً سيماهم فى وجوههم من اثر السّجود ذلك مثلهم فى التوراة و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزّرّاع ليغيظ بهم الكفّار وعدالله الذين امنوا و عملواالصالحات منهم مغفرة و اجراً عظيما ».
كان رحمت و مهرند. از هيچ كس، كينه به دل ندارند. چتر مهرشان بر همگان سايه مى‌گستراند.
چنان در پيش خدا عزيزند و والامقام كه با نخستين برخورد، قلبهاى سالم را دگرگون مى‌كنند و بر قلبها عزتمندانه حكم مى‌رانند.

نفس گرمشان، شفاى دردهاست. طبيب جانند. قلبهاى زنگار گرفته را با دم مسيحايى خود صيقل مى‌دهند و شفاف مى‌كنند و قابل درخشش نور خدا در آن.

جان‌هاى مرده را زنده مى‌كنند. گم گشتگان را، راه مى‌نماياند. گرفتاران در طوفان بلا را مهربانانه، دست مى‌گيرند.

اين درياهاى آرام، اين باغهاى سر سبز و خرم و بى خزان، اين صخره‌ها صبور، هميشه و در همه حال چنين نمى‌مانند.

آرامند و پرخنده و صبور براى پرواپيشگان، آنان كه اميد به هدايتشان مى‌رود، مظلومان، مستضعفان مادى و فكرى و فرهنگى، نه رهزنان و ظلمت گستران.

هم جاذبه دارند و هم دافعه. هم مهر مى‌ورزند و هم خشم مى‌گيرند.

هم در برابر يتيمى و ستم ديده‌اى، اشك مى‌ريزند و هم در برابر دشمنى دون، خنجر از نيام بر مى‌كشند.

هم اهل سلوكند و هم اصل عمل در ميدان اجتماع.

هم با خدا راز و نياز دارند و هم گره از كار خلق مى‌گشايند.

چه بايد كرد كه حوزه چنين بر قلّه باشد. اين گونه هميشه و همه وقت بپرورد.

آيا با برنامه ريزى و نظم و كنترل درس و بحث طلاب و پر بودن وقت آنان و مراقبتهاى معمول و رايج و امتحان و... مى‌توان اين گوهرهاى ناب را از دل اقيانوس زندگى بيرون آورد.

آيا درسهاى معمول و رابطه‌هاى عمومى وارستگان، انسانهاى خود ساخته با خيل مشتاقان، مى‌تواند كار ساز باشد و انسانهاى والا بپرورد.
اساساً چه زمينه هايى بايد ايجاد كرد كه انسانهاى لايق و با ظرفيت و آنان كه قلبهاى آماده دارند، بالاروند.

دگر گونيهاى بزرگ، انقلاب درونى، چگونه به وجود مى‌آيد.

آيا با نصيحت و كلى گويى و ذكر زيباييهاى بزرگان، مى‌شود، حركتى عظيم در درون انسانها به وجود آورد.

يا نه، مهم دم نيست، مهم دمنده است. اوست كه بايد مسيح باشد، تا دم مسيحا شود و مرده زنده كند.

آن قلبهاى دگر گون شده است كه دگرگونى و بالندگى و بالندگى به وجود آورد. آن نگاههاى سوزان است كه تا عمق جان مى‌سوزاند. آن دلهاى سوخته است كه در جانها شعله مى‌افروزد.

دل سوخته، عاشق، خدا باور بى قرار، «دل سوخته» به وجود مى‌آورد.

از انسانهاى معمولى، كه به راه خود مى‌روند و سر در گريبان خود دارند و به طور معمول به درس و بحث مشغول هستند، مثل هزاران هزار نفر ديگر، انسانى پر شور، تحول آفرين، شورانگيز و اتشفشان عظيم به وجود مى‌آورد كه همگان را مات و مبهوت خويش مى‌سازد چه بايد كرد كه «قاضى» بزرگ تربيت شود، تا علامه طباطباييها در دامن مهر خود بپرود و مسير زندگيها را تغيير دهد.

چه بايد كرد اساتيد والا مقدار و تالى تلو معصومى ساخته شوند، تا بسان آن روح بزرگ «امام تقوا پيشگان»، كه امروز مليونها انسان عشق او در سينه دارند و با عشق او حركت مى‌كنند و سر بر آستان مرگ مى‌سايند، پيرو راه شوند.

آنان چگونه برنامه ريختند؟

آيا آنان، ابتدأ بر قلب خود حاكميت نيافتند و هواها و هوسها خود را رام نكردند، دل از دنيا نبريدند و برنامه ريزى سخت و آهنين براى زندگى خود
نريختند، آن گاه، بى آن كه بخواهند، حركتشان برنامه شد، گفتارشان قانون شد، نصيحت شان شور آفريد، سكوتشان، در دورنها غوغا به پا كرد.

آيا نبايد پيش از برنامه ريزى براى ديگران، براى خود برنامه ريخت؟

آيا نبايد آنان كه براى خود برنامه دارند و با رياضتهاى مدام، رذائل را زدوده‌اند و فضيلتها را رويانده‌اند، به ميان جمع آورد، تا شمع جمع شوند؟

برنامه ريزى درسى، كنترل رفت و آمدها، درس خواندنها و نخواندنها و... بجاست و طلاب قانونمند و منظم و برنامه ريز و مفيد به وجود مى‌آورد، امّا حركتى است در سطح. آن گاه حركت عمق مى‌يابد و از لايه‌هاى رويين مى‌گذرد كه پيامبرانه پا به ميدان بگذارند آنان كه وارث پيامبرانند.

شايد امروز، كسى به سراغ آنان نيايد و در خواست رهنمود نكنند و در ساحل عشق سوزان آنان به تماشا گذارده و با كرشمه گرى تمام، كه پيرو و جوان را مست خويش مى‌سازد، همه را به سوى خود فرا مى‌خواند و فرار از اين جاذبه‌ها و اين دنياى پر تماشا براى هر كسى ميسور نيست. از اين روى، پيامبر خصالان، بايد به در خانه‌ها روند و در كوى و بر زن سير كنند و عطر آيات حق را بيفشانند، شايد، جانهاى مشتاق پيدا شوند، چشم و دل از دنيا بكنند و سوى نداى حق روى آورند.

طالبان علم، آماده‌اند. آن جوانهاى پاك و داراى قلبهاى رخشان و شفاف كه از خانواده‌هاى پايين جامعه‌اند و هنوز دنيا در اطراف آنان پيله نبسته و در تارهاى عنكبوتى دنيا گرفتار نيامده‌اند، اگر استادانه و با ظرافت زخمه بر تارهاى وجود آنان زده شود، نغمه‌هاى دل انگيزى سر خواهند داد و دنياى را به رقص در خواهند آورد و شور خواهند آفريد.

اين سخن را از روى گمان و پندار نمى‌گوييم. تجربه شده است.

آيا همه ما نديديم آن روح بزرگ، آن اقيانوس نا آرام، آن طبيب دردها،
چگونه به روح نوازى پرداخت و چگونه آرام گرفت و آن كه عشق به شناگرى داشت، در پرتو مهر خود، آموزشش داد و آن كه بيمار بود به درمانش پرداخت؟

آيا آن روح بزرگ نبود كه گروه گروه جوانان را به اشارتى به مسلخ عشق برد و آنان اسماعيل گونه گردن به زير تيغ او نهادند؟

آيا آن عبد صالح خدا نبود كه از جوانان بى برنامه، سر گردان، بى هدف، يا سر در لاك زندگى فرو برده، كوههاى استوار ساخت كه دنيا را مبهوت اراده خود كردند؟

پس مى‌شود دگرگونى به وجود آورد.

فقط انسانهايى مى‌خواهد خود ساخته و با اراده‌هاى آهنين كه گام در راه نهند و سخن حق را به گوش جانها رمرمه كنند و بانك بيدارى سر دهند.

شايد گفته شود: بله، مشكل همين جاست. كو آن انسانهاى خود ساخته و كو آن اراده‌هاى آهنين و كو خمينى بزرگ و...

بله، ما هم درك مى‌كنيم كه مشكل همين جاست. امّا نبايد دست روى دست گذاشت و نا اميدانه انزوا گزيد كه كو حق گويان و كو حق شنوان. كو « شاه آبادى »ها، كو آن شاگردان پارسا و كو « قاضى »ها و آن شاگردان تسليم فرمان حق و...

بايد حركت كرد، خدا، راه مى‌نمايد و دست مى‌گيرد. نفسها را گرم مى‌كند، تأثير مى‌بخشد.

آن كه براى خدا حركت را بياغازد، خدا جاى گامهاى او را استوار مى‌كند.

آن كه براى خدا صلا در دهد، خدا، صلاى او را در عمق جانها، جاى مى‌دهد.

آن كه براى خدا الگو معرفى كند و سيماى زيباى آنان را بنماياند، خدا
الگويش قرار مى‌دهد و چراغ هدايت را به دستش مى‌دهد، تا روشنايى دهد و تاريكيها را بزدايد.

امروز، بايد در پرتو معرفى الگوها، در پرتو خورشيدهاى پر فروغ، آرام آرام زمينه تحول را به وجود آورد، يا تحولى كه به وجود آمده به نفس گرم امام راحل، تداوم بخشيد و نگذاشت آن گرما به سردى گرايد.

آنچه در پيش روى داريد، تلاشى است در همين راستا.

خودمان، توان آن را نداشته‌ايم كه از آن گل پر شهد، شهد برگيريم و به كامها بچشانيم و از آن آفتاب عالم تاب پرتو برگيريم و زاويه تاريكى را روشنايى بخشيم و كلبه سردى را گرما دهيم و دل فسرده‌اى را شادى بخشيم، ولى بر آن بوده‌ايم كه عاجزانه بخواهيم:

نگذاريد كلبه‌ها سرد شود و دلها بفسرد و كامها تلخ شود.

نگذاريد با هجرت باغبان، آن همه گلهاى خرم دلشاد، بپژمرد و آن همه بلبلان زيبا و نغمه خوان از ندا باز ايستند.

نگذاريد آب جويبار كه با كلنگ عشق از دامنه‌ها به دشت آورده شد، راكد شود و بگندد.

آرى اين اوراقى كه در پيش روى داريد، با همه ضعف و كاستى كه خود بدان واقفيم و به بى پر و بالى خود براى پرواز در اين آسمان بلند، آگاه ؛ برگ سبزى است بر گرفته از آن باغ خرم و شاد و هديه به پيشگاه آنان كه آهنگ كوى دوست دارند.
حوزه‌