نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - دريجه اى به فرهنگ رفتار

دريجه اى به فرهنگ رفتار


تلاش حوزويان در صحنه‌هاى گونه گون اجتماعى، پس از پيروزى انقلاب اسلامى به اوج خود رسيد. روحانيت در سياست، مديريت، اجرا، قضاوت، فرهنگ و تمامى امورى كه به گونه‌اى با مسؤوليتهاى حوزوى پيوند دارد، نقش آفرين شد و اكنون پر تلاش بر اين كار است.

پيروزى در اين ميدانها، افزون بر آشنايى با نوع كار و تعهّد عملى در انجام آن، شناخت فرهنگ موجود جامعه و به كارگيرى شايستگيهاى رفتارى را، در برخوردها مى‌طلبد.

نگهداشت آداب و اخلاق نيكو براى روحانيون كه با مردم و جامعه در پيوندند و با مردم سر و كار دارند، ضرور است و هر گز نبايد از نظر پنهان بماند؛ چه اينان، به منظور هدايتهاى فكرى و معنوى و نشر رهنمودهاى دينى، همواره، نيازمند به خط ارتباط و حضور در متن جامعه‌اند.

بى ترديد، اين مسؤوليت آموزشى و پرورشى، يعنى همه مسؤوليت و رسالت
حوزه و حوزويان، جز در سايه ايجاد و حفظ پايگاه و ارتباط مردمى اين نهاد و برخاستگان آن انجام نمى‌يابد و از آن طرف، بروز ارزشهاى اخلاقى در رفتار، به حفظ اين پايگاه پر سابقه حوزه، كمك شايانى مى‌كند. همان سان كه به دريافت تجربى و عقلى و نيز رهنمود وحى مى‌دانيم كه: آميختگى رفتارهاى اجتماعى به ناشايستها و ناآراستگى برخوردار به فضايل و آداب، در گسيختگى و تباه شدن مدار ارتباط و فرو افتادن به انزواى محيطى و اجتماعى، نقش بسيار دارد:

فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظاً غليظ القلب لا نفضوا من حولك. (١)
پس بسبب رحمتى از خدا با آنان نرمى كردى و اگر تند خويى سخت دل بودى، البته از دورت مى‌پراكندند.

برخاسته‌اى از حوزه، كه پس از ساليانى تحصيل، تحقيق و تهذيب پا به عرصه اجتماع مى‌نهد، چگونه زيستن او در ميان جمع، برخوردها، رفتار، گفتار و همه كنشهاى فردى و جمعى او، بيشترين تأثير را در ميزان پيروزيش دارد.

رسالت ترويج دين در جامعه تنها به انجام مراسم، تشكيل همايشها و سخنرانيهاى دينى و نشر آثار فكرى، خلاصه نمى‌شود، بلكه به نمايش گذاردن زندگى سالم دينى و رفت و آمد پذيرفته و خوشايند، در پرتو نگهداشت آداب و اخلاق اسلامى، كاراترين شيوه در اين امر است:

امام صادق(ع)مى‌فرمايد:
«كونوا دعاة بغير السنتكم، ليروا منكم الورع و الاجتهاد و الصّلاة و الخير، فانّ ذلك داعية(٢).»
به غير زبان، مردمان را به دين بخوانيد، تا در عمل، از شما پارسايى و دين خواهى و نماز و نيكو كارى ببينند، چه اين خود، دعوت به دين است.

به نيكى با مردمان زيستن، با فكر و فرهنگ آنان آشنا بودن، قهر وكين و مهر و پيوندشان را در زندگى دانستن، با فكر و فرهنگ آنان را شناختن، گام آغاز اين دعوت است و نخستين قدم براى برانگيختن حساسيتهاى دينى آنان:
يا أيها المدثّر. قم فانذر. و ربّك فكبّر. و ثيابك فطهر و الرّجز فاهجر، و لا تمنن تستكثر.٣
هان، اى جامه بر خود پيچيده! بر خيز و بيم ده و پروردگارت را بزرگ خوان و جامه ات را پاكيزه گردان و پليدى را دور كن و از سر بسيار بينى منّت منه.

چهره تافته‌اى جدا بافته از مردمان به خود گرفتن، با عالم و آدم بى ارتباط بودن، نظر به گريبان دوختن، نه سنّت دين است و نه آيين تبليغ، بلكه پيرايه‌اى سنگين و تيره بر چهره دين است.

در شريعت اسلام، نه انزوا پسنديده است و نه از جمع بودن و نگه نداشتن آداب. آن نخست گريز از مسؤوليت است و رها گذاردن جامعه براى تاختن پليد سيرتان و اين ديگر، ستيزى است به جهل و نا خواسته با شخصيّت انسانى مردمان، رنجاندن و رماندن آنان و در نهايت، باز ماندن از انجام رسالت خويش.

آميزش با مردم نقطه آغاز براى فرخوانى مردمان به داشتن زندگى دينى است. نشر آموخته‌ها، افشاندن بذر انديشه و حفظ سلامت معنوى و تفكّر دينى در جامعه از اين نقطه آغاز مى‌شود و به همين نقطه نيز پايان مى‌يابد.

به گواه قرآن، سيره رفتارى انبيا و رسولان، بويژه پيامبر اسلام(ص)، اين بود كه پيوسته در ميان جمع و اجتماع بودند. چنان مى‌زيستند كه مردمان و آن گونه كارهاى لازم زندگى را انجام مى‌دادند كه ديگران، بى هيچ فرق و برآوردن نيازهاى بشرى خود. به مانند آنان در كوچه و بازار حضور داشتند، داد و ستد مى‌كردند، به دشت و مزرعه مى‌رفتند و...

بدين سبب، مشركان كه مى‌پنداشتند رسول خدا بايد از تمامى اين امور، به دور باشد، نه در جمع ديده شود، نه در اجتماع كار كند، نه بخرد و نه بخورد، به انكار ريشخند مى‌گفتند:

مال هذا الرّسول ياكل الطّعام و يمشى فى الأسواق(٤).

اين چه فرستاده‌اى است كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟
يا بر اين پندار بودند كه اگر هم خوراك و نياز مادى دارد، بايد از راه معمول و جداى از مردمان باشد:

أو يلقى اليه كنز أوتكون له جنّة يأكل منها(٥).

يا گنجى نزدش افكنده مى‌شد، يا بستانى مى‌داشت تا از آن مى‌خورد.

اين حقيقت بر اينان پوشيده بود كه تفاوت انبيأ به مظاهر زندگى نيست و از اين جهت با ديگران يكسانند، بلكه به نگرش و پيام و هدف زندگى است. در دنياى امروز نيز، زندگى برخى سطح انديشان حوزوى همين تصور باطل را تداعى مى‌كند. اينان، به گونه‌اى مى‌زيند كه گويا نيازمندى مادى و جسمى هيچ ندارند و از همه چيز منزّه و مبرّا و از همه كسان به دور.

اما رسولان وحى و پيام آوران الهى اصرار داشتند با مردمان و چونان آنان بزيند و بسان آنان معاش خويش را با تلاش به دست آورند و با اين حال، مردم را بر خدا خوانند و آيين دين را رواج دهند.

«انّ سيرة الأنبيأ جميعاً و هو أدبهم الالهى هو الاختلاط بالناس و رفض التحجّب و الاختصاص و التميّز من بين الناس فكل ذلك ممّا تدفعه الفطرة و هذا أدبهم فى الناس(٦).

سيره و ادب الهى تمامى پيامبران آن بود كه در ميان مردم حضور يابند و حجاب زندگى و ويژگى و تمايز داشتن بين مردمان به دور افكنند. چه تمامى اين امور ناپسند سرشت آدمى است.

روحانى، همه تعهد و فعاليّتش بر محور مردم مى‌چرخد؛ حضور در ميان مردم، ارتباط و آمد و شد با مردم، معاشرت و مراوده با مردم، گفت و شنود با مردم، هدايت و راهبرى مردم، آموزش مردم و... به عبارت ديگر، در فعاليتهاى حوزوى، متعلّق حكم مردمند.

از اين رو، بايد در جامعه، مردمى پذيراى حضور روحانى و پذيراى گفت و
شنود با او، به وجود آورد و اگر چنين خاستگاهى به بركت تلاش مهربانانه عالمان و صالحان برخاسته از حوزه‌هاى پيشين، در جامعه كنونى وجود دارد، نخستين وظيفه عملكرد است كه به سبب آن، اين پايگاه مردمى همچنان پايدار بماند.

به گفته مقام معظم رهبرى :

«گنجينه بزرگى از حيثّيت و اعتبار را كه بر اثر تلاش و مجاهدات هزار ساله علماى اسلام به وجود آمده نبايد به غفلتها، بى توجهيها و انحراف از خط معمول روحانيّت خدشه دار كرد، بلكه بايد آن را با تداوم گذشت و فداكارى، درخشنده و مضاعف ساخت (٧).»

عملكردى كه به پايدارى پايگاه مردمى و اجتماعى حوزه و حوزويان، در جامعه امروز، چه در صحنه و بايسته بررسى است.

يكى از جهات در خور بررسى، نگرشى مهربانانه و مصلحانه به عملكرد اخلاقى در رفتارهاى اجتماعى حوزويان است. براى اين هدف، به پاره‌اى از رفتارهاى نيك كه بروز آنها سهم بزرگى در پيروزى و پيشبرد هدفهاى حوزوى دارد، اشاره مى‌كنيم:
.١ برخورد سالم:
سرشت و ريخت كارهاى حوزوى و پيوند مستقيم حوزويان با ارزشهاى دينى، شناسه و شخصيّتى را براى آنان به وجود مى‌آورد كه دينداران، از روى علاقه، آنان را گرامى مى‌دارند.

بدين سبب، گاه خود را به پذيرش امورى وا مى‌دارند كه در برخورد با ديگر گروههاى جامعه، هرگز چنين نيست، از جمله: گذشت از حق طبيعى و عرفى خويش و پيش داشتن روحانى بر خود، واگذار كردن جاى خود به وى در مجالس و محافل همگانى، برتر نشاندن او در مجالس و محافل، پيشى نگرفتن در سخن، در
راه رفتن، در ورود و خروج و... اين گونه امور احترام‌آميز، بر خاسته از جايگاهى است كه روحانيان در چشم و دل انسان علاقه‌مند به دين دارد. روحانى را در جلوه‌اى از تقدّس مى‌يابند از اين رو، به اداى احترام و ادب مى‌پردازند.

با تأسف، اين احترام و محبّت، برخى را به برتربينى دچار كرده است، به گونه‌اى كه وظيفه مردم مى‌دانند كه به آنان احترام گذارند. از اين روى، به ديگران احترام نمى‌كنند و برخورد بايسته با مردم ندارند. هميشه و در همه جا، چشم به احترام و ادب ديگران دارند و گاه كنشى از خود نشان مى‌دهند كه اين چشمداشت را مى‌نمايد.

پرهيز از رفتار و برخوردهاى خود بزرگ بينانه همواره بايد در دستور كار باشد.

نا سپاسى در برابر احترام و ادب ديگران، چيزى جز خود بزرگ بينى نيست. هر كس در هر جايگاه اجتماعى كه قرار دارد وظيفه دارد كه به سپاس از احترام ديگران، احترام بگذارد. افزون بر اين، برخورد روحانى بايد درسى از ادب و احترام باشد، همان ادب و احترامى كه شريعت از مؤمنان خواسته است. او، بايد با زبان رفتار، اكرام و بزرگداشت انسان مسلمان را در فرهنگ دين بنماياند و آن را به مردمان بياموزاند.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:
«من أتاه المسلم فأكرمه فانّما أكرم الله عزّ و جلّ.(٨)»
كسى كه برادر مسلمانش را با احترام و اكرام بپذيرد، خدا را اكرام كرده است.

اكرام و احترام مسلمانان به يكديگر، بذر مهربانى و دوستى را در ميان جامعه اسلامى مى‌افشاند، آنان را به هم نزديك مى‌كند و دلها را به هم مى‌پيوندد.

روشن است كه روحانيان بيشترين وظيفه را در گسترش اين فرهنگ دارند. پس، نه تنها بايد ادب و احترام مردمان را به بهترين شيوه، پاسخ گويند كه بايد در نگهداشت ادب و احترام بر آنان پيشى بگيرند. همان گونه كه پيامبر(ص) و امامان(ع) در آشكار كردن نيكى و ادب، از ديگران پيشى مى‌جستند.

على(ع) در وصف پيامبر(ص)مى‌فرمايد:
كان رسول الله(ص)... يبدر من لقى بالسّلام (٩).
پيامبر(ص) همين كه به كسى مى‌رسيد، در سلام، پيشى مى‌گرفت.

نيز نقل شده:

«اذا لقى مسلماً بدأه بالمصافحة.(١٠)»
پيامبر(ص) چون به مسلمانى مى‌رسيد ابتدا با او دست مى‌داد.

پيشى گرفتن در سلام و دست دادن، داراى دو جنبه فردى و اجتماعى است: از سويى بت خود خواهى را در درون شخصى در هم مى‌شكند و او را براى فروتنى و ادب بيشتر آماده مى‌كند و از سوى ديگر، شخصيت دادن به ديگران است كه به سبب آن، عواطف انسانى در جامعه برانگيخته مى‌شود، محبّتها آشكار و گسترش مى‌يابد، روح اتّحاد و همبستگى به وجود مى‌آيد و پيوندهاى اجتماعى افراد استوار مى‌شود.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:

«كان رسول الله(ص)... ان كان ليصافحه الرّجل فما يترك رسول الله(ص) يده من يده حتّى يكون هو التّارك.(١١)»
پيامبر(ص)، اگر با مردى دست مى‌داد، دست خود را نمى‌كشيد تا اين كه طرف مقابل دست خود را بكشد.

غزالى نقل مى‌كند:

«لقد كان يدعو أصحابه بكناهم اكرماً لهم و استمالة لقلوبهم، و يكنّى من لم يكن له كنية فكان يدعى بما كنّاه به.(١٢)»

حضرت به جهت بزرگداشت و احترام مردمان، آنان را به كنيه صدا مى‌زد و كسى كه كنيه‌اى نداشت، برايش كنيه قرار مى‌داد و با آن او را مى‌خواند.

نيز همو نقل مى‌كند:

«كان صلى الله عليه و آله لا يدعو أحد من اصحابه و غير هم الّا قال: لبّيك. (١٣)»
كسى رسول خدا(ص) را صدا نمى‌زد مگر آن كه در جواب مى‌فرمود: لبيّك.

مطالعه اين روايتها نشان مى‌دهد احترام و ادب در برخوردها وظيفه‌اى دينى براى همگان است و براى كسانى كه در جهت رساندن پيام وحى و تفسير شريعت براى مردمان مى‌كوشند، ضرورتى افزون دارد؛ چه، آراستگى رفتار سبب مى‌شود، شخص در نزد مردم پذيرفته شود و او را دوست بدارند. اين پذيرفته شدن و محبوبيت يافتن، توفيقى است بزرگ براى عالم دينى؛ زيرا، پيدايى جايگاه و نفوذ اجتماعى، چه در جمعى كوچك و چه در اجتماعى بزرگ سرمايه نخستين است براى هر فردى حوزوى. سرمايه‌اى كه بدون آن، به انجام رساندن رسالت و نشر باورها و فرهنگ دين، ممكن نخواهد بود.

البته كسانى كه درك و تفسير درستى از خويش، انسان و جامعه دارند و ارج و بهاى انسان، بويژه مؤمنان را در فرهنگ دين مى‌شناسند، مى‌دانند كه داشتن برخوردى محترمانه و مؤدبانه با مردم يك حركت و خوى ساختگى و ظاهرى نيست. اينانا به خاطر دست يافتن به جايگاه و نفوذ اجتماعى، به ديگران احترام نمى‌گذارند، بلكه اين گونه رفتار، برخاسته از فكر و تربيت روحى و روانى آنان است. از سر انديشه و اعتقاد، مردمان را بزرگ مى‌دارند و ادب و احترام مى‌گذارند. از اين روى آراستگى و وارستگى رفتارشان نمايانگر برترى فكرى آنان است، زيرا برترى فرهنگى و تربيت سالم فكرى است كه پشتوانه منش و كنش اخلاقى قرار مى‌گيرد.

رفتار و كنشهاى آدميان از تفكر آنان بر مى‌خيزد. در فرايند رفتار انسان، كمتر عملى را مى‌توان سراغ گرفت كه به هيچ فكر و تصورى، صورت پذيرد. البته پاره‌اى از رفتارها كه بر اثر تكرار و يا به خوى گرفتن بروز مى‌يابند، ذهن عمليات تصور و تصديق را سريع انجام مى‌دهد كه چه بسا شخص متوجه ذهن خويش نباشد، ولى به هر روى، بروز هر عمل در پى فكر پيشين است.

از اين روى، اصلاح رفتار، نيازمند تهذيب اندوخته‌ها و تصورات ذهنى است. بايد كاستيها و ناشايستهاى اخلاقى را از فرهنگ ذهن بزدايد و شايسته‌هاى فكرى را
جايگزين كند. در اين جا، مهم‌ترين باورها و اندوخته‌هاى فكرى كه براى ادب گذاردن و احترام به مردمان لازم است، به اختصار يادآورى مى‌شود.

# باور به شخصيّت مردمان: وقتى شخصيّت فردى را از ديد اخلاقى در نظر مى‌گيريم، گاه از «ارزش وجودى» و «شرافت انسانى» او سخن مى‌گوييم و گاه برتريها و كمالات روحى اش را جست و جو مى‌كنيم. اكنون سخن در ارزش و شرافتى است كه تمامى انسانها به لحاظ خلقت دارند و به سبب آن مسجود ملائك و حامل نفخه الهى و پذيراى تعهّد و مسؤوليت و شايسته اين تكريم والايند:

و لقد كرمّنا بنى ادم... و فضّلناهم على كثير ممّن خلقنا تفضيلاً(١٤).
و به يقين ما آدميزادگان را كرامت بخشيديم... و آنان رابر بسيارى از آنان كه آفريديم برترى داديم.

در تفكر اسلامى، همه انسانهايى كه برترى و وجهه انسانى خود را حفظ كرده و در ظرف حيات خويش هنر انسان بودن و دغدغه انسان زيستن را دارند، در خور احترام هستند. در اين تفكر، آدم با شخصيّت كسى است كه استعداد، فطرت و ارزش وجودى و ذاتى خويش را به پستى و پليدى نيالايد و آن كه به جهل يا به عمد چنين كند، بى شخصيّت است.

توجه به اين عنصر شخصيت در وجود انسانها را باور و ايمان به آن، زمينه احترام نهادن و بزرگداشت مردمان را در رفتار شخص به وجود مى‌آورد و او را به برخورد سالم وامى دارد. شخصى كه شخصيّت انسانى خويش را مى‌شناسد و از اين جهت در برخورد با ديگران انتظار ادب و برخورد انسانى دارد، بداند كه ديگران نيز، از هر گروه و طبقه و در هر شرايط و موقعيّت اجتماعى، با توجه به شخصيّت انسانى خويش، همين انتظار را، بى كم و كاست، از او دارند. البته ممكن است برتريهاى شخصيت در فردى، شخصيت وجودى فردى ديگر را تحت الشعاع قرار دهد، اما اين به معناى سلب شخصيت از او نيست.

بر اساس معيارهاى اسلامى، وقتى شخصى بر جمع يا كسى وارد مى‌شود،
وظيفه دارد سلام كند و در اين، فرقى بين عالم و عامى نيست، زيرا سلام به هنگام ورود، يك ادب انسانى است در برابر هر كسى كه داراى شخصيّت انسانى باشد.

همين گونه است تمامى آداب پذيرفته‌اى كه در فرهنگ انسانها وجود دارد. بلكه ابراز عاطفه و احساس در برخورد با ديگران، براى انسانهاى كمال يافته و متعالى ضرورتى افزون دارد، زيرا هم الگوى رفتارند و هم در مرتبه برترى قرار دارند.

على(ع) مى‌فرمايد:

اذا زاد علم الرجل زاد أدبه(١٥).
آن گاه كه آگاهى زياد گردد، ادب افزون شود.

از اين روى، مى‌بينيم آنان كه روح بزرگ و بلند دارند و همواره شخصّيت انسان را از دريچه «أحسن تقويم» مى‌نگرند در برابر مردمان، چنان مهر مى‌ورزند و ادب نشان مى‌دهند كه شايستگى مى‌يابند كه در كلام خدا، به «عظمت» ياد شوند:

«انّك لعلى خلق عظيم.(١٦)»
براستى تو(پيامبر) اخلاقى با عظمت دارى.

# باور به محبّت خلق: اين باور، ريشه در باور پيشين دارد؛ چه، دوستى و مهر ورزى با مردمان مستلزم ايمان به شخصيّت انسانى آنان و در حقيقت ارج نهادن به آن است. بر خورد دوستانه و ارتباط مهرآميز با آشنا و بيگانه عنصر مهر ورزى را در روح شخص مى‌نماياند و از نوع دوستى او حكايت مى‌كند.

بر پايه باور دينى، مهر ورزيدن به خلق، پس از ايمان به خدا، برترين نشانه خرد و خردورزى است(١٧). آن كسكه به خاطر خشنودى خدا انسانى را دوست بدارد و از روى مهربانى او را پذيرا شود، با خدا دوستى كرده است:

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:
المحبّ فى الله محبّ الله،و المحبّ فى الله حبيب الله.(١٨)
هر كه براى خدا دوستى كند، دوستدار خداست و او نزد خدا محبوب است.

مردمان را بنده خدا ديدن، به ايمان دينى آنان نظر دوختن، به ارزشهاى پنهان آنان
انديشيدن، آنان را برادر و برابر خويش دانستن، نهال مهربانى را در دل و جان انسان ديندار مى‌نشاند و او را به ارزش و فضيلت بالا مى‌برد:

امام صادق مى‌فرمايد:

ما التقى مؤمنان قطّ الاّكان أفضلهما أشدّهما حبّاً لأخيه.(١٩)
از ميان دو انسان ديندار، برتر كسى است كه به برادرش، بيشتر مهر بورزد.

وقتى مهر و محبّت به خلق در نهاد انسان باور آيد، طبيعى است كه تلاش مى‌ورزد، برخورد خويش را با محبّت در آميزد و رفتارش را به آداب بيارايد.

پيامبر(ص) مى‌فرمايد:
اذا أحبّ أحد كم أخاه فليعلمه.(٢٠)
# پيراستن ذهن از پندار خود بزرگ بينى: بزرگترين عامل بازدارنده براى اداى احترام و ادب نسبت به همنوعان، وجود پندارهايى است كه به تدريج در فضاى ذهن رسوخ مى‌يابد و انسان خود را از ديگران برتر و بالاتر مى‌بيند. چنين شخصى از نظر روحى و فكرى در حالتى به سر مى‌برد كه همواره منتظر است شخصيّت تصورى و خيالى خود را در رفتار و برخورد با ديگران، جلوه گر بيند. گاه اين حالت، چنان پنهان است كه تا شخص مبتلا، درون جانش را نكاود نمى‌تواند اين حالت را در خود بيابد و به درمان آن بپردازد.

وقتى انسان، در تفكر و فضاى ذهن بر اين پندار باشد كه از كسى يا كسان ديگر به مرتبه و مقام، به شخصيت و منش، به فهم و دانش، به كار و كاردانى و مهارت، به معرفت و معنويت، به وجاهت و نفوذ و... برتر است، اين افكار به طور ناخواسته در رفتارش تأثير مى‌گذارد و او را به بروز كنشها و واكنشهاى منفى و ناپسند وا مى‌دارد. مادام كه به اين آسيب ذهنى مبتلا باشد، گريز از كمند تكبّر و تفاخر، در رفتار و كردار، نا ممكن خواهد بود و در نتيجه توان بر خورد سالم و اخلاقى با مردمان را نخواهد داشت.
بنابراين، دانسته مى‌شود كه آشكار شدن احترام و ادب در رفتار، بر پايه باورها و داوريهاى ذهن نسبت به شخصيت مردمان و شخصيت خود و برتر نهادن يكى از دو محبّت: محبّت خلق و محبّت نفس، استوار است. آن كه به شخصيّت مردمان ايمان بياورد، آن را بپذيرد و برتر نهد، با خلق، مهربان خواهد بود و بر دانش و موقعيّت و شهرت خود، فخر نمى‌كند و هميشه به مسؤوليت و رسالت خويش مى‌انديشيد و در پى راه حل است كه چگونه اين بار را به سر منزل برساند. براى او فرق نمى‌كند منبر و محراب چگونه باشد وچه محفل و مجلسى باشد. براى تبليغ شرطى ندارد. با تمام وجود، به درست پيام رساندن فكر مى‌كند و به بيدار كردن مردم.

اين چنين افرادى وارثان پيامبر هستند. رسالت را به درستى شناخته‌اند و به آن ايمان آورده‌اند.

پيامبر اكرم(ص) درباره اينان مى‌فرمايد:
«انّ العلمأ ورثة الأنبيأ.»(٢١)
دانشمندان وارثان پيامبرانند.

اين سخن، نه زبان تعارف است و نه گزافه گويى و نه درس و موعظه، بلكه بيان تكليف است و حقيقت و نمود واقعيّت و تبيين چگونگيهاى عالم است در همه ابعاد بودن و زيستن و از جمله: تبيين سلامت بر خورد با مردمان.

.٢ پيوند استوار با نسل جوان.
داشتن مخاطبهايى علاقه‌مند براى رساندن پيامهاى دريافتى خويش را دين، ضرورتى است كه همواره حوزويان بايد آن را مهمّ شمارند. جوانان و نوجوانان، هم از استعداد و دريافت بهتر و بالاترى برخوردارند و هم در گرايش ارزشهاى خالص و بالنده دين، شور و نشاط بيشترى دارند.
ابى جعفر احول، از ياران امام صادق(ع)، در بصره به كار تبليغ فرهنگ تشيع و نشر تعاليم اهل بيت(ع) مى‌پرداخت. روزى شرفياب محضر آن حضرت شد، امام(ع) از او سؤال كرد:

«كيف رأيت مسارعة النّاس الى هذا الأمر و دخلولهم فيه؟ قال: و الله انّهم لقليل.

قال: عليك بالأحداث فانّهم أسرع الى كل خير.»(٢٢)

مردم بصره را در سرعت پذيرش اين مكتب چگونه يافتى؟

عرض كرد: گروندگان، اندك هستند.

امام فرمود: به نسل جوان روى آور و در هدايت اينان بكوش؛ زيرا جوانان زودتر به هر خير و صلاحى مى‌گرايند.

امام صادق(ع)، رويكرد به گروه جوان را خاطر نشان مى‌كند و به ابى جعفر احول كه در شهر بصره، در كار تبليغ دين است، يادآور مى‌شود كه در ميان جوانان باطن و روح پاكى دارند. خوبيها را زودتر مى‌پذيرند و به حق مى‌پيوندند و در گرايش به نيكى حساس‌تر و آماده‌ترند.

در نهضت و انقلاب اسلامى، اين واقعيت را به خوبى ديديم. گرايش جوانان و نوجوانان به جريانهاى انقلاب و پيوستن به صف مبارزه عليه نظام ستمشاهى و نقش فراموش نشدنى و عظيم آنان در دفاع هشت ساله، بر كسى پوشيده نيست.

بنابراين، بهره درست از اين سرمايه بزرگ و آماده، بايد در سر لوحه كار هر حوزوى باشد. حوزويان، معاشرت و برخورد خوب و آراسته با اين گروه و نگهداشت آداب و اخلاق براى گرايش دادن آنان به اصالتهاى دينى را هرگز نبايد ناديده انگارند.

برخورد و معاشرت با اين نسل، چونان برخورد و معاشرت با ديگر افراد جامعه، بايد آميخته به احترام و ادب اسلامى باشد، بى هيچ كاستى. بلكه بايد در برخورد با اينان، ادب و احترام بيشترى از خود آشكار كرد و چهره زيبا و پوياى مكتب تشيع را به زيبايى و آراستگى، در برابر روح جمال گرا و پر شور و پر ذوق آنان، به نمايش گذارد.
سوكمندانه رويكرد جدّى و برنامه ريزى شده در حوزه‌ها به جوانان نيست. از نشست و برخاستها و همدليها و همراهيها، آن گونه كه بايد و شايد، خبرى نيست.

و بسيارى، به هنگام برخوردبا اينان، بيش از آن كه به فكر احترام گذاردن به جوانان يا نوجوانى باشند و در گرايش او، به دين بينديشند، منتظر مى‌مانند تا او ادب و احترام نشان دهد. غافل از اين كه اگر يك جوان يا نوجوان، ادب ببيند، زودتر از ميانسال و كهنسال دگرگون مى‌شود و گرايش به دين مى‌يابد.

بى گمان، برخورد محبت‌آميز با جوان و ابراز علاقه‌مندى به او و سرنوشت او، در روح پذيراى او، در صفحه باطن و ضمير پاك او، تا شامگاه عمر، نقشى پايدار بر جاى مى‌گذارد و زمينه خوبى براى داورى و واكنش درست وى، در برخورد با مظاهر دين و حاملان آن به وجود مى‌آورد.

برخورد گيرا با جوان، در طوفان شك و ترديدهاى فكرى دوران جوانى، نقش تعيين كننده‌اى در گرايش و پذيرش فرهنگ دينى دارد. يك برخورد سالم، گاه، انگيزه‌ها، گرايشها و باورهايى را در روح و تفكرّ و تعهّد بالنده دينى متوجه كرد. لطافت عرفان دين را نماياند، آرمان بر پايى عدالت را و لذّت سوختن و ذوب شدن به پاس از عقيده و آرمان و انديشه را به او فهماند. نو گرايى جوان را بايد دانست و چهره نوين و نوپذير ديانت را به او نشان داد. نبايد به خاطر نا پختگى و نا آزمودگيش در معاشرت و ابراز ادب و احترام، او را راند و با او همراه و همنشين نشد، بلكه بايد به بالندگى و اقتدار روحى و شخصيت پنهانش و او را پذيرفت.

يكى از انگيزاننده‌هاى اصلى جوان در گرايش و گزينش، سازگارى و انطباق با
حالتهاى روحى اوست. بايد بكوشيم پوششى از هنر را بر تمام نصيحتهاى خود داشته باشيم. بى پرده سخن نگوييم و نصيحت نكنيم. و قالبهاى هنرى و ادبى داشته باشيم. بى پرده سخن نگوييم و نصيحت نكنيم. در قالبهاى هنرى و ادبى امروزين، او را به سوى مقصدى كه مصلحت اوست، رهنمونش شويم. امروز كسى كه زبان ادبيات و هنر را نداند، در برخورد با نسل جوان، بى سخن و گنگ است.

برخورد خشك و منفس گرايانه با امورى مانند: تفريح، تحرّك، نشاط، ورزشهاى فكرى و بدنى، گردشهاى جمعى و كارهايى مانند اينها، يا حرام دانستن برخى از سرگرميها و بازيهاى فكرى كه حرمت آنها هيچ گونه پايه شرعى، جز احتياط فقيه ندارد(٢٣)، چهره فرهنگ دينى را در نظر جوان تيره و خشن مى‌نمايد.

به هر برنامه‌اى براى جوانان، بى مطالعه و دقت خرده گرفتن، با هر حركت جوان، سرد بر خورد كردن و آن را كار لغو پنداشتن، جوان را رو در روى دين قرار مى‌دهد و اين، كارى است بسيار خطر ناك و تيشه به ريشه.

.٣ همنشينى با محرومان‌
براى هدايت و نشر تعاليم دين و ارزشهاى دينى، اسلام رفت و آمد و نشست و برخاست با هيچ كس يا گروه و طبقه‌اى را منع نكرده است. با همه گروهها از هر طبقه‌اى كه باشد: محروم، ثروتمند، صالح، طالح، ديندار و غير ديندار مى‌توان بر پايه معيارهاى دينى، ارتباط و رفت و آمد برقرار كرد.

اما در فرهنگ ارزشى دين، پاره‌اى نشست و برخاستها، بويژه براى عالمان دين سفارش شده و از پاره‌اى آنها نكوهش شده است. و به پيوند مدام با محرومان جامعه تأكيد شده و نشست و برخاست با ثروتمندان به خاطر ثروت و موقعيّتى كه دارند، ناپسند شمرده شده است.

پيروى از اين دستور اخلاقى براى حوزويان، كه در جامعه با تشخّص دينى مى‌زيند، بسيار حياتى است. بويژه در شرايط كنونى كه اصلاحات اقتصادى، فشار
زيادى را بر توده مردم و گروه محروم جامعه وارد كرده و زمينه براى وسوسه‌هاى شيطانى و مكر دشمنان پر مكر، بيشتر آماده شده است.

پيامبر(ص) همواره محرومان جامعه را در نظر داشت و بيشترين رفت و آمد وى، با اينان بود. هرگز حاضر نبود آنان را از خوند دور كند و يا نسبت به ايشان كم مهرى از خود نشان دهد:

امين الاسلام طبرسى در ذيل آيه شريفه:

«و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربّهم بالغداة و العشىّ.»(٢٤)
خويشتن رابه همراهى با كسانى شكيبا ساز كه صبح و شام پروردگار خويش را مى‌خوانند.

مى‌نويسد:

«اين آيه درباره سلمان و ابوذر و صهيب و حباب و مانند ايشان كه از فقرا بودند و از اصحاب پيامبر(ص) نازل شده است. كسانى از بزرگان قريش كه پيامبر(ص) براى گرايش دادن آنان به اسلام، از آنان دلجويى مى‌كرد، نزد آن حضرت آمدند و گفتند:

اى پيامبر خدا! اگر در صدر مجلس بنشينى و اين بينوايان و بوى گند ايشان را از ما دور كنى، ما در كنار تو خواهيم نشست و به سخنان تو گوش فرا خواهيم داد. هيچ چيز جز اينان مانع در آمدن ما به جمع تو نيست.

چون اين آيه نازل شد، پيامبر(ص) برخاست و به جست و جوى بينوايان بر آمد. در پايين مسجد به ايشان برخورد كه ذكر خدا مى‌كردند.

به آنان فرمود: سپاس خدا را كه مرا از جهان نبرد، تا آن كه فرمان داد خويشتن را به نشستن با شما مردان از أمتم شكيبا سازم. زيستن من با شماست و مردن من هم با شما خواهد بود.»(٢٥)

در پيوند با مردمان، نبايد موقعيّت اجتماعى افراد و سطوح بهره مندى آنان از ماديات مورد نظر باشد و يا رعايت احترام و ادب و رفتار، متأثر از اين عامل باشد، به گونه‌اى كه رفت و آمد با گروه برخوردار، بيشتر و با گروه نيازمند، محروم و پايين
جامعه، كمتر باشد. بكله اخلاق دينى ايجاب مى‌كند، روحانى با گروههاى ضعيف، حشر و نشر بيشترى داشته باشد ودر برخوردها، گرمى، ادب و پذيرش بيشترى از خود نشان دهد. چه اين كار، غم محروميّت را از دل و چهره آنان مى‌زدايد.

پيامبر اكرم(ص) مى‌فرمايد:

«يا ايها الناس و الله انّى لا علم أنّكم لا تسعون الناس بأمر الكم و لكن سعوهم بالطّلاقة و حسن الخلق.»(٢٦)
اى مردم! مى‌دانم ثروت شما، آن قدر نيست كه مردم محروم را از مال خويش بهره‌مند سازيد، ولى با گشاده رويى و برخورد نيكو، مى‌توانيد آنان را خشنود كنيد.

اگر مبلغ و عالم دينى، خواسته يا ناخواسته، به حضور و نفوذ در گروه ثروتمند بينديشد واز كار و رفت و آمد در گروه محروم ناخر سند باشد و يا اين را مهّم نشمارد، تعهّد و پيمان دينى خود را زير پا گذاشته و بايد بر آخرت خويش بيمناك باشد:

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:

«من العلمأ من يرى أن يضع العلم عند ذوى الثروة و الشّرف، و لا يرى له فى المساكين وضعاً، فذلك فى الدّرك الثالث من الّنار.»(٢٧)
برخى از عالمان بر آنند كه آموخته‌هاى دين را بر صاحبان مال و ثروت و شرف بياموزند و براى آموختن آن به محرومان و ضعيفان جامعه اهميّتى نمى‌دهند. اينان در درك سوّم از آتش جاى دارند.

در چرايى پيوند با محرومان و توده مردمى كه در پايين مخروط جامعه قرار دارند، مسائل مختلفى را مى‌توان بر شمرد، از جمله اين كه مى‌بينيم در طول تاريخ، دين، در ميان توده مردم به بار نشسته و همواره اين گروه بار عقيده وباور دينى را بر دوش كشيده و مسؤوليت نگهدارى از پديدارهاى اجتماعى دين را بر عهده گرفته‌اند.

مطالعه تاريخ اديان و زندگى پيامبران به روشنى اين مطلب را مى‌نمايد. قرآن
سخن سران قوم نوح را در برابر دعوت وى، چنين باز مى‌گويد:

«ما نراك اتّبعك الاّ الّذين هم أراذلنا بادى الرّأى.»(٢٨)
نمى‌بينيم از تو، كسى پيروى كرده باشد جز كسانى كه آنان در نخستين نگاه فرومايگان ما هستند.

علامه طباطبايى ذيل آين آيه شريفه مى‌نويسد:

«مراد از «فرومايگان»، كسانى هستند كه ثروتمندان و تن آسايان، آنان را فرو دست مى‌پنداشتند و از همنشينى با آنان دورى مى‌كردند، مانند نيازمندان و افرادى كه شغلهاى پايين داشتند.»(٢٩)

پيرامون پيامبران الهى را كسانى مى‌گرفتند كه از نظر معيشت و برخوردارى مادى در سطح پايين بودند و پيامبران با كمك و يارى اينان، دعوت خويش را مى‌گستردند. از اين روى، پاسخ نوح اين بود:

«و يا قوم من ينصرنى من الله ان طردّتهم.»(٣٠)
اى قوم! اگر اينان را از گرد خود برانم، چه كسى در برابر خدا مرا يارى خواهد كرد؟

علت را بايد در اين واقعيت جست كه افراد ثروتمند، تمام همّ و فكرشان ثروت اندوزى و تن آسايى است. مال اندوزى و افزودن خواهى چنان مغز و روح آنان را در بر گرفته كه تعهد انسانى خويش را از ياد برده‌اند، هدف زندگى و حيات را گم كرده‌اند؛ زيرا خويش را به آمال و آرزوها فروخته‌اند. بدين سبب حسّ مسؤوليّت در آنان از ميان رفته است، راه احساس و درك آن را هم بر روى خويش بسته‌اند، به فرموده قرآن: نه مى‌شنوند و نه مى‌بينند.(٣١)

ولى توده مردم، چون آمال و آرزوهاى غفلت آور در وجودشان لانه نكرده است، حسّ مسؤوليّت در ايشان زنده است. سخن و پيام مسؤليت آفرين و تعهد آور را مى‌شنوند و مى‌فهمند.

رويكرد روحانى ومبلّغ دين بايد به چنين كسانى باشد، كسانى كه در دام دنيا
گرفتار نيامده‌اند و ثروت و موقعيّت، آنان را سر كش نكرده است.

نبايد خوشايندى نفس از بودن در كنار توانگرى و گشاده دستان را به بهاى اين مخاطبان پذيرا و وظيفه شناس از دست داد. بلكه بايد بيشترين ارتباط فكرى و فرهنگى حوزويان با اينان باشد كه خشنودى خدا را در پى خواهد داشت:

پيامبر (ص) فرمود:

«و القربة الى الله حبّ المساكين و الدّنو منهم»(٣٢)
دوستى با فرو دستان و نزديك شدن به آنان موجب نزديكى به خداست.

على(ع) به امام حسن(ع) سفارش مى‌فرمايد:

«اوصيك يا حسن!... حبّ المساكين و مجالستهم.»(٣٣)
اى حسن! به تو سفارش مى‌كنم مهر ورزى با فرودستان و همنشينى با آنان را.

آشناى اين مكتب، امام راحل، پيوسته نگران حال محرومان و مستضعفان بود.

بر اين انديشناك بود كه اينان به فراموشى سپرده شوند و از روزى هراس داشت كه حوزه و روحانيت از پشتيبانى اين گروه مكحروم بماند.

با فرو دستان جامعه همراه بودن، همسان آنان زيستن، به آنان مهر ورزيدن، رنج و حرمان آنان را از دودن بايد ويژگى رفتارى حوزويان باشد.

.٤ آراستگى‌
هدف از آراستگى، خود آرايى، پوشيدن لباسهاى فاخر و زياده روى در رسيدگى به وضع ظاهر نيست، بلكه هدف، رسيدگى به وضع ظاهر و تميزى و مرتب بودن لباس است، به گونه‌اى كه ديگران را خوش آيد نشست و برخاست با چنين انسان آراسته‌اى را.

انسان مسلمان، بايد هم باطن خود را بيارايد و هم ظاهر خود را. آراستن يكى بدون ديگرى كاستى است. فرهنگ دينى به آراستن و نيكو داشتن هر دو چهره سفارش مى‌كند.
# آراستگى چهره باطن: حسن سلوك و برخورد نيكو وقتى از شخص ميّسر است كه داراى روح و باطنى نيكو، سالم و آراسته به فضايل باشد. خوش رويى و خوش رفتارى با مردم، بيش از هر چيز نيازمند پشتوانه خلقى و روحى است. اگر برتريهاى اخلاقى و كمالات انسانى در وجود شخص نباشد، بى گمان از حفظ اعتدال و زيبايى در رفتار و كردار و حسن ادب در معاشرت ناتوان خواهد بود. اگر توان هم داشته باشد، نوعى خدعه و دو گانگى است: ظاهر زيبا و باطن نازيبا.

.٢ آراستگى سيماى ظاهر: بر خلاف پندار برخى، شريعت اسلام به جمال و زيبايى ظاهر، همچون زيبايى باطن، توجه مخصوص دارد. اين شريعت، همراه با پرورش ديگر گرايشهاى فطرى بشر، گرايش و حسّ جمال دوستى و خود آرايى مردمان را ناديده نمى‌انگارد. استفاده سالم و درست از زيباييهاى طبيعى و مصنوعى را براى پيروان خود جايز دانسته و در برخى موارد آن را مستحبّ شمرده است.

«يا بنى خذوا زينتكم عند كلّ مسجد.»(٣٤)
اى فرزندان آدم، به هر مسجدى كه در آييد سر و تن را با زينتهاى طبيعى خود بياراييد.

اولياى دين، به زينت و جمال ظاهر پيروان خود توجه داشته و آنان را به اين امر وا مى‌داشته‌اند:

پيامبر(ص) مى‌فرمايد:

اختضبوا فانه يزيد فى شبابكم و جمالكم.(٣٥)
خضاب كنيد كه بر جوانى و زيبايى شما مى‌افزايد.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:

«اذا أصبت الدّهن فى يدك فقل: اللّهم انى أسئلك الزّين و الزّينة.»(٣٦)
هنگام ماليدن روغن به موى سر يا دست بگو: خدايا از تو درخواست زيبايى و زينت دارم.

اگر چه خضاب و ماليدن روغن به اعضاى نمايان بدن، نظافت و پاكيزگى عضو و
در نتيجه تمام بدن را در پى دارد، ولى آنچه امام(ع) در اين دو سخن، ما را به آن مى‌خواند، آراستن ظاهر و دست يابى به زينت و افزايش در زيبايى است يعنى چيزى فراتر از نظافت و پاكيزه داشتن بدن.

امام صادق(ع)فرمود:

«كان رسول الله(ص) ينفق الطّيب أكثر ما ينفق على الطّعام.» (٣٧)
پيامبر(ص) در زندگى خويش، براى خريد عطر بيشتر از خوراك هزينه مى‌كرد.

اين سخن، شدّت اهتمام پيامبر(ص) را در خوش بو داشتن خويش مى‌نمايد، آن هم در روزگارى كه به اين امور، كم تجربه مى‌شد.

اين، حاكى از آن است كه پيامبر(ص)، با همه توجهى كه به عبادت و معنويت داشته، تا چه اندازه تلاش مى‌ورزيده كه زيبا جلوه كند و خوش بو باشد.

آن حضرت، به پيروانش نيز اين سيره را سفارش مى‌كند:
«ينبغى للرجل ان لا يدع أن يمسّ شيئاً من طيب فى كلّ يوم، فان لم يقدر فيوم و يوم لا، فان لم يقدر ففى كلّ جمعة لا يدع ذلك.»(٣٨)
از شايستگى مرد آن است كه در هر روز به خويش عطر بزند و اگر ممكن نيست، هر دو روز يك بار واگر اين هم ممكن نيست، پس در هر جمعه آن را ترك نكند.

زيبايى باطن را با زيباييهاى ظاهر آميختن، در جمع و جامعه دلپذير مردمان بودن، اسباب تنفّر و انزجار وبيزارى و ناپسندى را از سيماى خويش زدودن، نه تنها در پسند و پذيرش خلق مؤثر مى‌افتد كه محبوب شدن نزد خالق را نيز، سبب مى‌شود:

على(ع) مى‌فرمايد:

«انّ الله جميل، يحبّ الجمال.»(٣٩)
خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد.

دين، در همه مظاهر و جلوه‌هاى جسمى، دينداران را به نيكويى و زيبايى مى‌خواند: در سخن و كلام نرم و ملايمى باشيد(٤٠)، در گام زدن آهسته و بى شتاب
برويد(٤١)، در نگاه رؤف و مهربان بنگريد(٤٢)، به وقت خنده دهان نگشاييد و تبسم كنيد (٤٣) و...

.٣ آراستگى در لباس: پوشيدن لباس تمييز به انسان زيبايى و زينت مى‌بخشد و مرتّب و منظّم بودن آن، شخص را مى‌آرايد و موجب پذيرش مردمان مى‌شود. وقتى هيأت ظاهر آراسته باشد، تشويق فكرى كاهش مى‌يابد و موجب مى‌شود كه شخص در حضور جمع اعتماد به نفس بيشرى به دست آورد.

نظافت و آراسته بودن لباس، فرهنگ و سنّت پذيرفته دينى است. شريعت، به روشنى، به آن امر كرده است.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:

«ألبس و تجملّ فان الله جميل يحبّ الجمال.»(٤٤)
لباس نيكو بپوش و خود را بياراى، زيرا خداوند زيباست و زيبايى را دوست دارد.

يا مى‌فرمايد:

«مردى در حال طواف، پيراهنم را گرفت. به طرف او برگشتم ديدم عبّاد بصرى است. گفت: يا جعفر بن محمد! اين پيراهن زيبا را پوشيدى در حالى كه تو بر جايگاه على(ع) هستى؟

به او گفتم: اين پيراهن سفيد قهستانى است، به يك دينار و اندى خريده‌ام.

على(ع) در زمانى بود كه آنچه مى‌پوشيد شايسته بود و اگر من همان لباس را در اين روزگار بپوشم، مردمان مى‌گويند: اين انسان رياكار و ظاهر سازى است مانند عبّاد.»(٤٥)

پوشيدن لباس فاخر و زيبا به منظور تفاخر و تكبّر به همان اندازه نكوهيده است كه پوشيدن لباس ژنده و كم بها، به منظور دين سازى، زهد فروشى و فريب ديگران.

دو نمونه‌اند از يك عنوان: «لباس شهرت»، كه دينداران به شدّت از آن باز داشته شده‌اند.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:
انّ الله يبغض شهرة اللّباس.»(٤٦)
شهره شدن به لباس، مورد غضب و خشم خداوند است.

گاه برخى ظاهر انديشان، به سبب دسيسه‌هاى پنهان نفس، در لباس و هيأتى ظاهر مى‌شود كه از هر جهت ناپسندند و مورد كراهت و انكار طبع؛ اما چون اين كار را موجب كسب شهرت و دست يابى به موقعيّت برتر مى‌دانند، به آن روى مى‌آورند. بى ترديد بروز اين گونه رفتار، گر چه به پندار باطل بعضى مردمان نشانه دين خواهى است، اما در حقيقت نوعى دين سازى و دين فروشى است و بيش از هر چيز، نشان دهنده شخصيت بيمار و مبتلاى آنان است. به هر روى، اگر در گزينش گونه لباس و يا چگونگى پوشيدن آن هواهاى نفسانى نقش داشته باشد، خواه تفاخر و تكبّر و خواه تزهّد و تظاهر، به عنوان «لباس شهرت» در فرهنگ نكوهيده است.

لباس مرتب و نيكو كه شخص به منظور حفظ آراستگيهاى انسانى و ارزشهاى دينى و پرهيز از پليدى و ناپسنديهاى ظاهرى مى‌پوشد، در برانگيخته شدن حسّ دوستى و ايجاد ألفت و محبّت مردمان مؤثر است و مورد تأييد و تأكيد دين. بويژه براى روحانى كه به دليل نوع كار، پيوسته با گروههاى گونه گون جامعه ارتباط دارد و مردمان به عنوان نمادى از فرهنگ مجسم دينى به او مى‌نگرند، آراستگى ظاهر اهميت بيشترى دارد.

امام صادق(ع) مى‌فرمايد:

«مردى به خانه رسول اكرم(ص) آمد و در خواست ديدار كرد. حضرت كه خواست براى ملاقات او از حجره بيرون رود، ايستاد و سر و صورت خود را مرتّب كرد. عايشه از ديدن اين كار به شگفت آمد. وقتى حضرت بازگشت عرض كرد: يا رسول الله! چرا چنين كرديد؟

پيامبر فرمود: اى عايشه! خداوند دوست دارد وقتى مسلمانى براى ديدن برادرش مى‌رود، خود را مهيّا كند و براى ديدار او خويشتن را بيارايد.»(٤٧)
درباره رفتار اجتماعى امام رضا(ع) راوى مى‌گويد:

«اذا برز للّناس تزّين لهم.»(٤٨)
هر گاه به ديدار مردمان مى‌آمد، براى آنان خود را مى‌آراست.

بى گمان، نگهداشت آراستگى و پرهيز از آشفتگى ظاهرى، بويژه در اين روزگار كه گزينش و پذيرش، بيشتر به ذوق و سليقه آميخته شده است، از رموز موفقّيت در انجام مسؤوليت حوزوى به شمار مى‌آيد.

اين نكته در خور توجه است كه آنچه در قالب بحثهاى اخلاقى مطرح مى‌شود، نبايد به عنوان امورى مستحبى پنداشت كه بى توجهى به آنها صرفاً برتريهاى شخص را مى‌كاهد و يا او را از به دست آوردن فضيلت باز مى‌دارد. اين سخن، در همه موارد صادق نيست، بلكه نسبت به موقعيت اشخاص تفاوت مى‌يابد.

بسيارى از عناصر اخلاقى ممكن است به تنهايى و به صورت فردى واجب و الزامى نباشد، ولى وقتى كه به حساب تشكّل و سازمانى دين گذاشته مى‌شود و به عنوان فرهنگ رفتارى متولّيان دين تلقى مى‌گردد، حكم الزام به خود مى‌گيرد و در عمل پاى بندى به آنها ضرورت پيدا مى‌كند، همچنان كه بهره مندى از پاره‌اى مباحات و امور حلال، در برخى موارد و براى اشخاصى حرمت مى‌يابد و شخص به پرهيز از آنها موظف مى‌شود.

از اين روى، نگهداشت بسيارى از اين عناصر به ظاهر اخلاقى، كه در شرايط امروز جامعه، حريم حوزه و حوزويان را در برابر تهمتهاى شكننده بد خواهان حفظ مى‌كند و دلسوزى و مهر ورزى اين گروه را نسبت به مردمان و جامعه آشكار مى‌سازد و از همه مهم‌تر، قداست و معنويت اين نهاد دينى را در فرهنگ جامعه استوار مى‌سازد، بر هر فرد حوزوى، بويژه آنان كه بيشتر در محضر و توجه مردمند، واجب و الزامى است؛ چه در غير اين صورت، اين نهاد اصيل دين، پشتوانه اجتماعى و نفوذ مردمى خود را از دست خواهد داد و اين امرى است نابخشودنى.
--------------------------------------------------------------------------------
١. سوره «آل عمران»، آيه ١٥٩.

٢. «اصول كافى»، ثقه الاسلام كلينى، ج ٧٨ / ٢، دار التعارف للمطبوعات، بيروت.

٣. سوره «مدّثر»، آيه ١ - ٦.

٤. سوره «فرقان»، آيه ٧.

٥. «همان سوره» آيه ٨.

٦. «الميزان فى تفسير القرآن»، علامه طباطبايى، ج ٢٦٤ / ٦، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، بيروت.

٧. روزنامه «جمهورى اسلامى»، ٢٢ اسفند ٦٩.

٨. «اصول كافى»، ج ٢٠٦ / ٢.

٩. «همان مدرك» / ١٥٩.

١٠. «بحار الانوار»، علامه مجلسى، ج ٢٢٨ / ١٦، مؤسسة الوفأ، بيروت‌

١١. «اصول كافى»، ج ٦٧١ / ٢.

١٢. «سنن النبى»، علامه طباطبايى / ٥٢، اسلاميه، تهران.

١٣. «همان مدرك».

١٤. سوره «أسرأ»، آيه ٧٠.

١٥. «غرر و درر»، آمدى، تصحيح محدث ارموى، ج ١٩٣ / ٣، دانشگاه تهران.

١٦. سوره«قلم»، آيه ٤.

١٧. «بحار الانوار»، ١٥٨ / ٧١.

١٨. «مصباح الشريعة، با شرح عبد الرزاق گيلانى، مقدمه و تصحيح ارموى/ ٥٢٥، كتابخانه صدوق، تهران.

١٩. «بحار الانوار»، ج ٧١، ٣٩٨.

٢٠. «كنز العمال»، ج ٢٤ / ٩، مؤسسة الرسالة ،بيروت.

.٢١ «الحياة» حكيمى، ج ٢٨٠ / ٢، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، تهران.

.٢٢ «بحار الانوار»، ج ٢٣٦ / ٢٣.

.٢٣ «فتواى امام راحل، درباره شطرنج(صحيفه نور ج ١٥ / ١٢) در سرگرمى سالم جوانان بسيار مؤثر بود.

.٢٤ سوره «كهف»، آيه ٢٨.
.٢٥ «مجمع البيان»، طبرسى، ج ٤ جز ١٤٩ / ١٥، دار المكتبةالحياة.

.٢٦ «بحار الانوار»، ج ٣٩٥ / ٦٨.

.٢٧ «الحياة»، ج ٢٩٥ / ٢.

.٢٨ سوره «هود»، آيه ٢٧.

.٢٩ «الميزان»، ج ٢٩٦ / ١٥.

.٣٠ سوره«هود»، آيه ٣٠.

.٣١ سوره«بقره»، آيه ١٨.

.٣٢ «بحار الانوار»، ج ٣٣١ / ٦٣.

.٣٣ «همان مدرك»، ج ٢٠٣ / ٤٢.

.٣٤ سوره«اعراف»، آيه ٣١.

.٣٥ «مكارم الاخلاق» / ٨٢.

.٣٦ «همان مدرك» / ٤٧.

.٣٧ «همان مدرك» / ٤٣؛ «بحار الانوار»، ج ٢٤٨ / ١٦.

.٣٨ «همان مدرك».

.٣٩ «بحار الانوار»، ج ٣٢ / ١.

.٤٠ «اصول كافى»، ج ٦٦٤ / ٢.

.٤١ سوره«لقمان»، آيه ١٩.

٤٢. «بحار الانوار»، ج ٢٢٨ / ١٦.

٤٣. «اصول كافى»، ج ٦٦٤ / ٢.

٤٤. «بحار الانوار»، ج ٣٠٥ / ٧٦.

٤٥. «مكارم الاخلاق» / ٧.

٤٦. «همان مدرك» / ١١٦.

٤٧. «همان مدرك» / ٩٦.

٤٨. «بحار الانوار»، ج ٨٩ / ٤٩.