نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - بجاى دستورالعمل اخلاقى رهاوردى از آذربايجان شرقى آية الله چايچى

بجاى دستورالعمل اخلاقى: رهاوردى از آذربايجان شرقى: آية الله چايچى


ره آوردى از آذربايجان شرقى، آية الله چايچى‌

بى خبرى، آهنگ ديدارش را كرديم. كوچه‌ها را پشت سر نهاده، پرسان و جويان سراغ منزل وى را گرفتيم. تا اين كه يابيديم آنچه را كه مقصود بود. دق الباب كرديم در گشوده شد. با روى گشاده ما را به درون منزل، فرا خواندند. گويا از پيش سفارش ما را كرده بودند و از آمدن ما اطلاع داشتند. با ناباورى وارد خانه شديم.

در اتاقى نظيف، با صفا و بى پيرايه به انتظار ديدار او لحظه شمارى مى‌كرديم كه پس از دقايقى آن بزرگوار را با قامتى استوار، امّا كمى خميده، سيمايى نورانى و چهره‌اى جذّاب فراروى خويش ديديم. بى اختيار مجذوبش شديم. خواستيم بر دستش بوسه زنيم، مانع شد. منع نه از روى تعارف بود، كه از ورع و پارسايى او، الهام مى‌گرفت.

از كسالت قلب خيلى رنج مى‌برد. خواستيم رنجش ندهيم و به زيارتش بسنده كنيم، ولى صفا، صميميّت و برخورد جاذب آن بزرگوار، به ما جسارت بخشيد. از محضرش تحفه‌اى خواستيم او در عين اختفأ درد و رنج خويش، ما را مورد لطف و عنايت قرار داد و توصيه‌هايى نورانى بدرقه راهمان كرد. توصيه‌هايى كه از عمق روح او بر مى‌خاست. سفارشهايى كه آبشخور آن، ملكوت بود. طنين كلامش حكايتگر عالم بالا بود. در طنين كلام او خود را فراموش كرديم و در درياى معانى و امواج الهى گهر گفته‌هايش، محو شديم. در آن لحظه‌هاى نورانى، تفضّلات الهى را بالعيان شهود كرديم؛ زيرا او همه داراييها و هستى‌اش را وامدار عنايت حقّ مى‌دانست. گذشت زمان را حس نكرديم؛ زيرا در بوستان ولايت اوليأ به تفرّج مشغول بوديم.
اينك رهاورد و يا به گفته خود او، تحفه الهى اين ملاقات مقدّس را كه آميخته از توصيه‌ها، تفضّلات الهى، خاطره‌ها و پاس اساتيد و بزرگان دانش است، با همان سياق و آهنگ مى‌آوريم.

اميد آن كه تذكره و رهيافتى در طريق سلوك حق براى ما و خوانندگان گرام باشد.

ان شأ الله‌
بسم الله الرحمن الرحيم‌
از ديدار پدر مرحوم بودم. او، در خردسالى من، رحلت كرده بود. در ضمن تجارت، تحصيل هم مى‌كردم. دروس سطح و مقدارى از خارج فقه و اصول را در تبريز خواندم. در هنگام درس خارج هم عبا و عمّامه، نداشتم. استاد خارج من در تبريز، مرحوم حاج محمود دوزدوزانى بود. او، مردى بسيار شريف، غنى الطّبع و مخالف رضا شاه بود. اين از محسّنات او بود. تصميم گرفتم به قم بروم و درس و تحصيل را ادامه دهم. براى خريد منزل به قم رفتم. يك نفر از بستگان، كه وارد و آشنا بود از اصفهان آمد، با او هر جاى قم را رفتيم و گشتيم منزلى براى خريد، پيدا نكرديم! لذا به نجف اشرف هجرت كردم. آنجا ملهم شدم كه خانم، سلام الله عليها، مرا قبول نكرده است. وقتى رهسپار نجف بودم، آقايى مرا سفارش كرد كه ما بين نجف و كربلا، هر حاجتى را از حضرت امير، عليه السّلام، بخواهى، قبول مى‌كند. پس از زيارت كربلا، در بين راه نجف، روى به قبر مولا على، عليه السلام، كرده، عرض كردم:

«مولاى من، من كمترين اهل علم هستم. من لياقت اين كه آب بر دست عالمان بريزم، ندارم، ولى تو مى‌دانى از اوّل عزّت ظاهرى را محفوظ داشتم مواظب بودم از ناحيه عمل من، صدمه‌اى به اهل علم و اين لباس نرسد.»

وارد نجف شدم. صبح به حرم مولى‌ (ع) مشرف شدم. با كثرت، ديدم يك
نفر عالمى به قصد زيارت آمده است، با دست مرا به درون حرم فرا خواند و گفت:

«تو كه اينجا هستى، چرا اين وقت آمدى؟»

به دلم گذشت كه حضرت امير، عليه السلام، مرا قبول كرده است.

با خوشحالى مشغول تحصيل شدم. روزى جهت كارى به محضر آية الله العظمى حكيم، مشرف شدم. ايشان منشى داشتند اهل مشهد. بسيار مرد خوبى بود. مرا به آن مرحوم، معرّفى كرد. ايشان مرا بسيار مورد لطف و عنايت قرار داده و فرمودند:

«ما افتخار مى‌كنيم كه شما به نجف آمده‌ايد!»

فهميديم اين هم از تفضلات و عنايات مولى است. زيرا ايشان با من آشنايى نداشتند.

در نجف، از محضر آيات عظام: حكيم، شاهرودى، آقا حسين قمى و ديگران بهره بردم.

يكى از اساتيدى كه مايه فخر و مباهات حوزه‌هاى علميه است و طلاب و اهل علم بايد به او اقتدا كنند، مرحوم علامه امينى است. او، مردى فوق العاده بزرگوار، شريف و زحمت كش بود. من به آن بزرگوار، بسيار علاقه داشتم. درس معنويت و ولايت را از او آموختم. با ايشان انس و مراوده داشتم.

يك وقتى مرحوم آية الله قاضى طباطبايى، مجلس فاتحه‌اى بارى يكى از اقوامشان، در مسجد مقبره تبريز، برگزار كردند. در پايان مجلس، ديدم ايشان با يك آقايى معانقه كردند. جلو رفتم ديدم پسر مرحوم علاّمه امينى است. اوّلين كلامى كه به من گفت، اين بود.

«چرا براى ما تسليت نفرستادى.»

گفتم: من خودم صاحب عزايم بايد ديگران به من تسليت بگويند!
سپس به منزل ما آمدند و پنج روز در خانه ما بودند. در آن مدّت مطلب جالبى برايم نقل كرد. گفت:

« وقتى پدرم را دفن كرديم، مرحوم بحرالعلوم آمد به من تسليت گفت و معانقه كرد. سپس فرمود:

من در اين فكر بودم ببينم مولى اميرالمؤمنين ( ع )، چه مرحمتى در مقابل زحمات علّامه امينى، مى‌دهند.

در خواب ديدم: حوضى است، آقا اميرالمؤمنين بر لب آن ايستاده‌اند، افراد مى‌آيند و مولى از آن آب به آنان مى‌دهند.

گفتند: اين حوض كوثر است.

در اين حال، آقاى امينى را ديدم كه از دور مى‌آيد. با خود گفتم: حالا ببينم مولى با ايشان چگونه برخورد مى‌كنند. وقتى مرحوم علامه امينى به نزديك حوض رسيد، حضرت امير ( ع ) ظرف را گذاشتند، آستينها را بالا زدند و دستشان را پر از آب كردند و با دو دست خود به علاّمه آب خورانيدند و خطاب به علاّمه امينى فرمودند:

«بيّض الله وجهك كما بيّضت وجهى».

اين بيان حضرت امير (ع) است. مولى در اين كلمه دو حقيقت را بيان كردند.

او، نسبت به حضرات معصومين (ع) بسيار ادب داشت. وقتى وارد حرم مطهّر حضرت اميرالمؤمنين (ع)، مى‌شد، از پايين پا به بالاى سر نمى‌رفت. روبروى حضرت مى‌ايستاد و گريه شديدى مى‌كرد خود ايشان به بنده فرمودند:

«از آن وقتى كه در نجف هستم،از طرف بالاى سر حرم نرفته‌ام».

از پايين پا وارد مى‌شدند و از همان طرف بيرون مى‌رفتند.
مرحوم علاّمه امينى، مدرّس نبود، ولى عقايد دين را حراست كرد. او درس بزرگ كوشش مخلصانه و تلاش مجدّانه را، در جهت حراست از عقايد دينى، به حوزه‌ها آموخت. مى‌فرمود:

«يكى از علماى عامه، بعد از مطالعه الغدير، اشعارى در تعريف و مدح من سرود.

به اوگفتم: اين تعريفها مال من نيست. من آنچه واقع شده است بيان كرده‌ام. اگر تواهل حقيقى، اين مدح و ستايش، سزاوار امام على (ع) است.

از اين روى، اشعارى را كه براى من سروده بود، برگرداند و در مدح امير المؤمنين (ع) سرود(١).»

خلاصه، علاّمه امينى، تحفه خدايى بود. توحيدش در حدّى بود كه مصداق اكمل اين دعاى شريف، كه مضمونش همان آيات اخير سوره حمد(٢) است، بود:

«اللهم عرفنى نفسك فأنّك أن لم تعّرفنى نفسك لم أعرف رسولك. اللهم عرفّنى رسولك، فانك أن لم تعّرفنى رسولك، فانك أن لم تعّرفنى رسولك لم أعرف حجّتك. اللّهم عرّفنى حجتك، فأنّك أن لم تعّرفنى حجّتك لم أعرف معارف دينى و أن لم تعرف معارف دينى، ظللت عن دينى(٣)»
بار خدايا! مرا به خودت عارف كن؛ زيرا اگر تو را نشناسم، فرستاده و پيام آور تو را، نخواهم شناخت.

خدايا! مرا به پيامبرت عارف كن؛ زيرا اگر پيامبرت را نشناسم، حجّت تو را نخواهم شناخت.

خدايا! مرا به حجّت خود عارف كن، زيرا اگر عارف به حجّت تو نشوم معارف دينم را نخواهم شناخت. اگر به معارف دينم آگاه نشوم از دين خود منحرف و گمراه شوم.
تحفه اوّل:لذا اوّلين توصيه من به شما، مسأله ولايت است. سعى كنيد در ولايت. توحيد بدون ولايت محقّق نمى‌شود. چون مراتبى كه معصوم در اين دعاى شريف فرموده‌اند، معرفت خدا بر معرفت پيامبر است و معرفت رسول شناخته نمى‌شود مگر به ولايت. مواظب باشيد و از امامان معصوم (ع) دست نكشيد.

كليم الله، سلام الله عليه و على نبيّنا و آله، آن وقتى كه مشرّف شدند به طور سينا، اموراتى كه راجع به عيالش بود، فراموش كرد. از درگاه الهى اجازه شد كه از خدا چيزى بخواهد. خواسته موسى كليم، سلام الله عليه، اين بود:

«رب ارنى انظر اليك.»
خداوند در جواب فرمود:

«لن ترينى ولكن انظر الى فأن استقر مكانه فسوف ترينى فلّما تجلّى ربّه للجبل جعله دكّا و خرّموسى صعقا(٤)»/
در آخر الزّمان، اگر كسى تجلى خدا را بخواهد ببيند، نگاه كند به عظمت حضرات معصومين (ع).(٥)

در اين باب، مناسب است حكايتى براى شما نقل كنم:

سيدى بود عالم و وارسته. در نزديكى كربلا زندگى مى‌كرد. عرب بود.

نقل كردند هر وقت مشرف به كربلا مى‌شد از ايوان شريف نگاه به ضريح مى‌كرد و زيارت مختصرى به جا مى‌آورد، سپس بر مى‌گشت به منزل. عدّه‌اى از اهالى كنجكاو شدند. مى‌خواستند بفهمند، او چه زيارت نامه‌اى را مى‌خواند. لذا مراقب بودند تا اين كه وارد شد. متوجّه شدند كه او هيچ زيارت نامه رسمى را نخواند؛ بلكه جلوى حضرت ايستاد و گفت:

«أأنت الحسين»اين كلمه را گفت و افتاد. مردم فكر كردند كه مدهوش شده است. چون دقّت كردند، متوجّه شدند، جانش مفارقت كرده است!
سعى كنيد اين بزرگان را بين خود و خدا واسطه قرار دهيد، با يا رب الحسين و امثال آن.

توصيه شده است: هنگامى كه حاجتى داريد، هفت مرتبه بگوييد:

«يا ربّ محمدٍ و آل محمّد».

اين مشابه همان دعايى است كه پروردگار به حضرت يوسف، سلام‌الله‌عليه، آموخت.

او، در حالى كه دست راست را بر محاسن گرفته بود و دست چپ را به طرف آسمان، چنين دعا كرد و نجات يافت:

«يا رب محمّد و آل محمد، صلّ على محمّد و آل محمّد و عجّل فرج محمّد و آل محمّد».(٦)
بعد از اين دعا، در همين حال، سه مرتبه بگو:

«يا ذى الجلال والأكرام صلّ على محمّد و آل محمّد وارحمنى و نجنّى من النّار»/
تحفه دوم: توصيه ديگرم راجع به حضرت معصومه است كه در جوار مرقد شريفش تحصيل مى‌كنيد. از زمان قديم مراجعى كه در ايران بودند، در جوار و سايه خانم معصومه (ع) بودند. در صورت ظاهر، در حوزه بودند، ولى در باطن و معنى به حضرت معصومه (ع) پناهنده شده‌اند.

همين اواخر كسى از قم آمد، مى‌گفت:

«مرحوم آقاى نجفى، رحمة الله عليه، به اولادش وصيت كرده بود: مقتى از دنيا رفتم، جنازه‌ام را به حرم مطهّر بى بى، ببريد، يك طرف عمامه را به جنازه ببنديد و طرف ديگر را به ضريح، بعد اجازه بگيريد و وارد مقبره‌ام كنيد!»

اين موعظه‌اى است كه در همه حال بايد دست التجأ و تضرّع را به آن خانم داشته باشيم و رابطه خود را با اين خاندان، هر چه محكمتر كنيم.
تحفه سوّم: در حال بخصوصى، هنگامى كه به حرم وارد مى‌شويد، دعاى:

«اللّهم أدخلنى فى كلّ أدخلت فيه محمّد و آل محمّد و أخرجنى من كلّ سؤ أخرجت منه محمّد و آل محمّد. صلّى الله على محمّد و آل محمّد».(٧)
را فراموش نكنيد كه معناى ملخّص و حقيقت اين دعا، توجّه به خداست.

تحفه چهارم: اين عبارت شريفه است:

«يامن دلّ وجوبه افتقاره الممكنات و على علمه و قدرته اتقان المصنوعات»/
عالم همه مصنوعات حقّ است. اين مصنوعات فقر محض اند بر پا دارنده آنها واحد قيوم است. اين فرمايش حضرات را اگر با سوره توحيد جمع كنيد، توحيدتان محكمتر مى‌شود.

تحفه پنجم: اين دعاى شريفه را در منظر و مراى خويش داريد:

«اللهمّ أنك ترى و لاترى و انت فى المنظر الا على، فأنّ لك الآخرة والاولى، فأنّ لك الممات والمحيا و أنّ لك الآخرة والاولى.» (٨)
در همه حال، خدا را ناظر دانسته، حركات و سكنات و افعال و اعمال جوارحى و جوانحى را در منظر او، بدانيد.

تحفه ششم: كه همين اواخر، به بركت زيارت حضرت معصومه (ع) نصيبم شده است، خدمت شما عرض مى‌كنم: به قم مى‌رفتيم. در بين راه قم، چشمم به چراغهاى بسيار و گنبد و بارگاهى افتاد. پرسيدم: اين بارگاه مربوط به كيست؟ گفتند: اين حرم شريف آقاى خمينى است.

گفتم مايلم آن قبر را ببينم. ماشين متوقف شد. از ماشين پياده شدم و به اطراف ضريح شريف رفتم. اوّل، نماز صبح را خواندم. بعد با دقّت به حرم خيره شدم. اين آيه شريفه در ذهنم پديد آمد:

«من ذاالّذى يقرض الله قرضاً حسناً فيضا عنه له اضعافاً كثيرْ».(٩)
اين سيّد بزرگوار، تمام دارايى و هستى خويش را به خداوند قرض
داد، خداوند هم به او، به طور مضاعف، در دنيا و آخرت پاداش داد.

مطلب ديگر كه در همان حال به ذهنم آمد، اين آيه شريفه بود:

«ولله العزّة و لرسوله و للمؤمنين و لكنّ المنافقين لا يعلمون».(١٠)
كلام، كلام خداست. عزّت، مخصوص حق است. (١١) بخشى از آن را به رسولش عنايت و مرحمت فرمود.

طايفه‌اى ديگر كه از عزّت پروردگار بهره مى‌برند، مؤمنان هستند كه به عقيده ما همان اهل شيعه مى‌باشند.

اوّل شخصى كه بعد از رسول، صلّ الله عليه و آله، از عزّت خدايى بهره برد، امير المؤنين، عليه السلام است.

عزّت الهى به كسى داده مى‌شود كه بهره‌اى از ملكوت برده باشد و با عالم عزّت حق، مأنوس شده باشد.

مردمى كه حالات مولى، عليه السلام، را درك نمى‌كردند، خدمت حضرت زهرا، سلام الله عليها، آمدندو گفتند: شوهرت در نخلستان مرده است.

حضرت زهرا (ع)، كه با عوالم روحانى مولى آشنا بود، در جواب فرمود:

«نه او، نموده است. او را همان حالت «صعقى» كه در قرآن درباره حضرت موسى آمده است، دست داده است».

آقاى خمينى هم، چون اهل ايمان حقيقى بود، خداوند از عزّت خويش به او مرحمت نمود.

* * *
استاد خسته شده بود درد قلب، آزارش مى‌داد. سيمايش را قطرات عرق، پوشانده بود. از خدمتش اجازه مرخصّى خواستيم. بلند شديم. گفت: بنشينيد، تا يك مطلبى را به شما بگويم:

روزى حضرت زهرا(س)، در حالى كه از گفته‌ها و اعمال مخالفان، به
ستوه آمده بود و غم و اندوه قلبش را فرا گرفته بود، وارد خانه مى‌شود. خطاب به حضرت امير المؤمنان، عليه السلام، مطلبى قريب بدين مضمون مى‌گويد:

«چرا در خانه نشسته‌اى؟ قدرت و شجاعت شما كجا رفته است؟»

حضرت امير، عليه السلام، كه آماده نماز بوده است بلند مى‌شود و مى‌فرمايد:

«من اگر بروم، غلبه مى‌كنم ولى ديگر نام پيامبر در مأذنه‌ها، بلند نخواهد شد. سكوت و صبر من، براى اين است كه اين صدا، بلند بماند».

شما با اين كارى كه انجام مى‌دهيد، همان صدا را در عالم بلند مى‌كنيد. قدر خود را بدانيد. خداوند شما را در دنيا و آخرت عزيز مى‌كند.

* * *
آقا ديگر توان سخن گفتن نداشت. ما هم زحمت و رنج بيشتر او را روا ندانسته، بر خلاف ميل قلبى خود و در حالى كه شديداً تحت تأثير حالات معنوى و ملكوتى آن بزرگوار قرار گرفته بوديم، خانه را ترك كرديم.

خداوند ما را جز رهروان راستين ولايت

قرار بدهد و موفقمان بدارد تا گامى

در راه اعتلاى نام رسول خدا(ص) برداريم.

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى :
١. شايد اين شاعر محمد عبد الغنى حسن، شاعر بزرگ مصرى باشد كه زندگى نامه و اشعار او در باب مربوط به شعراى قرن چهارده و مقدمه جلد هشتم كتاب پر مايه الغدير، آمده است.

٢. منظور از آيه شريفه «اهدنا الصّراط المستقيم» تا آخر سوره است.

٣. «اسرار الصّلوْ»، حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى، / .٢٨٤ در اين كتاب عبارت: «لم اعرف معارف دينى و ان لم تعرف معارف دينى» نيامده است و به جاى آن، عبارت: «اللهّم عرّفنى حجّتك فانّك أن لم تعرّفنى حجّتك ضللت عن دينى»، آمده است.

٤. «سوره اعراف»، آيه ١٤٢.

٥. در زيارتها و احاديث معصومان، عليهم السلام، اسمأ حسناى الهى ناميده شده‌اند. امام رضا (ع) در اين زمينه مى‌فرمايد:

«اذا نزلت بكم شديدة فاستعينوا بنا على الله، عزّ و جل، و هو قوله عزّ و جل: و لله الاسمأ الحسنى فادعوه بها». الأختصاص، شيخ مفيد / ٢٥٢.

٦. معاوية بن عمّار / از امام صادق نقل مى‌كند:

«من قال: يا ربّ صلّ على محمّد و آل محمّد مائة مرّه قضيت له مائة حاجْ: ثلاثون للدنيا (و الباقى للآخرْ) اصول كافى، ج / ٤٩٣ چاپ لصعب، بيروت.

و يا در روايت ديگر آمده است:

«صلّوا على محمّد و آل محمّد فان الله عزّ و جل، يقبل دعأ كم عند ذكر محمّد و دعائكم له...»بحار الانوار، ج .٣٠٩/٩٠ چاپ مؤسسه الوفأ، بيروت.

٧. اين دعا در ضمن دعاى قنوت نماز عيد فطر، آمده است كه در رساله‌هاى عمليه و كتابهاى دعأ در فصل مربوط به نماز عيد فطر، ثبت شده است.

٨. «مفتاح الفلاح فى عمل اليوم و الليلْ»، بهأ الدين محمد بن حسين عاملى (٩٥٢ ، ١٠٣٠)، / ١٨٧، منشورات الرضّى، قم؛ «مفاتيح الجنان»، مرحوم شيخ عباس قمى،به نقل از نهج الدعوات، سيد بن طاووس. از حضرت امام محمّد باقر، عليه السلام، روايت كرده كه فرمود جبرئيل خدمت حضرت پيغمبر عرض كرد:

«يا نبىّ الله! بدان كه هيچ چيزى را به قدر تو دوست نداشته‌ام. پس بگو اللّهم أنّك‌ترى...».

٩. «سوره بقره»، آيه .٢٤٥ در سوره حديد، چنين آمده است: «من ذا الذّى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم».

١٠. «سوره منافقون»، آيه ٨.

١١. «منكان يريد العزّة فللّه العزّة جميعاً...». سوره فاطر، آية ١٠.

١٢. «سوره اعراف»، آيه‌ ٤.