نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - مصاحبه با حضرت آية الله يوسف صانعى
آيه الله حاج شيخ يوسف صانعى به سال ١٣١٦ بدنيا آمد. مقدمات علوم حوزوى راازاساتيداصفهان فرا گرفت و دروس عالى سطح را نزد عالمان و مدرسان حوزه علميه قم تلمذ نمود. دوره عالى خارج فقه واصول را از محضر آيات عظام : بروجردى داماد وامام خمينى رضوان الله عليه بهره مند شد كه بيشترين و گسترده ترين اين بهره علمى و فقهى از محضر حضرت امام بوده است .ايشان پس از مدت طولانى تدريس سطوح عالى دورس حوزه اينك حدود سيزده سال است كه بطور مداوم به تدريس دروس خارج فقه واصول اشتغال دارند. برخى از آثار قلمى ايشان تاكنون بدين قرار است : تقريرات دروس فقه و بخش مهمى ازاصول حضرت امام خمينى قدس سره الشريف رساله اى در منجزات رساله اى در لاضرر رساله اى در لاحرج رساله اى در قاعده فراق رساله در تجاوز ولايت فقيه يا حكومت اسلامى و مقالات ديگر. آقا صانعى پس از پيروزى انقلاب اسلامى عضو شوراى نگهبان قانون اساسى دور اول بودند و مدتى هم مسووليت دادستانى كل كشور را بعهده داشتند.
حوزه : حضرت استاد چه خاطره شيرين از دوران تحصيل در محضرامام داريد.
استاد:اولين خاطره اى كه بنده با حضرت امام دارم مربوط به اولين روزى است كه به محضرامام امت در همين باغ قلعه رسيدم . قضيه ازاين قرار بود: روز دهم ذيقعده اى بود سال دوم بود كه ظاهرا من خدمت امام بودم و درس امام را حاضر شده بودم مرحوم آيت الله سعيدى قدس الله روحه ازامام درخواست كردند كه روز عيد بنشينيد كه دوستان به ملاقتتان بيايند.امام چون هيچ ديد و بازديدهاى رسمى نداشتند. ايشان اول فرمودند: نه . بعد مرحوم سعيدى اصرار كردند مرحوم شهيد سعيدى امام فرمودند من كسى را ندارم كه كمك كند و به افراد چائى بدهدواز آنان پذيرائى كند. مرحوم سعيدى فرمودند: آقايان حاضرند فردا بياييد كمك كنيد واز آقايان پذيرائى كنيد.اين براى من يك نعمت بود و لطفى از طرف خداوند بود. من عرض كردم : بله من حاضر هستم . وقتى كه امام از جلسه تشريف بردند دوستان و رفقاى ديگر آمدند كه آقا اگر شما حاضر نيستيد ما حاضر هستيم گفتم : نه افتخار مى كنم .از حسن اتفاق امروز روز دهم ذى القعده است كه من خدمت شما دوستان مجله دارم مصاحبه مى كنم .اين اتفاق را من با فال نيك مى گيرم .
اينها جريان عادى نيست . براى اولين بارى كه من با شما مصاحبه مى كنم و راجع به خصوصيات امام بناست صحبت بشود دهم ذى القعده است . يعنى همان روزى كه امام به من دستور دادند كه شما فردا بياييد منزل . بالاخره صبح آن روز (يازدهم ذى القعده ) در خدمت آقاى اخوى و آقاى آقاشيخ زين العابدين ذوالفقارى به منزل امام رفتيم . ساليان درازاين حالت ادامه داشت . روزهاى اعياد و همينجورايام فاطميه اى كه ايشان منزلشان روضه داشتند فاطميه دوم ما مى رفتيم و در خدمت
ايشان بوديم . خاطره دومى كه باز براى بنده خيلى شيرين بود وقتى بود كه در خدمت امام بعداز فوت آقاى بروجردى به تهران رفتيم . حدود يك ساعتى به ظهور مانده بود كه به منزل آقاى لوسانى كه درامام زاده يحيى بود رسيديم . تشريف نداشتند رفته بودند مسجد. خدمت امام نشسته بودم كه ازاندرونى آقاى لواسانى دو تا ليوان فالوده گرمگ آوردند. من در مقابل همه عظمت وابهت امام خيلى منظم نشسته بودم كه امام فرمودند:اگر ناراحتيد پا شويد برويد بخوابيد.اتاقى بود رفتم آنجااستراحت كردم اول ظهر موذن كه اذان مى گفت امام قدس الله روحه در راه زدند و فرمودند: آقاى صانعى اول ظهراست اگر مى خواهيد نماز بخوانيد. پا شدم آمدم وضو گرفتم و پشت سرامام به نمازايستادم .
آقاى لواسانى وارد شد و نهار آوردند. وقتى كه نهار را آوردند. من در خوردن غذا در مقابل امام امت خجالت مى كشيدم .امام قدس الله روحه متوجه شد.امام برخوردهايش خيلى برخوردهاى عاطفى و آقائى بود و همه جهات را توجه مى كرد. سر سفره مقدارى ماست آب گرفته شده بود كه از لواسانات آورده بودند.امام براى اين كه مقدارى از خجلت زدگى مرا كم كند فرمودند:اين ماستها ماستهاى لواسانات است و آب گرفته شده است بخوريد. آقاى لواسانى اضافه كردند كه به هر حال بخوريد ضررى به ما نمى خورد.اين جمله امام و آن جمله آقاى لواسانى يك مقدار آن حالت خجلت زدگى ما را كم كرد.
خاطره سوم من در رابطه با درس و بحث است . حدود چندين سال معمولا بعداز درس از مسجد سلماسى در خدمت امام مى رفتم تا در منزلشان و سوالاتم را مى پرسيدم وايشان جواب مى دادند. يك روز نشد كه امام برخوردش گوياى اين باشد كه الان حاضر به جواب دادن نيست .اين هم كار يك روز و دو روز نبود تقريبا غالب روزها من به دنبال امام حركت مى كردم چه آن روزهاى اولى كه در درسشان شركت مى كردم و چه روزهاى آخر. براى يك بار هم نشد كه ايشان قيافه اش را جورى كند كه گوياى اين باشد كه خوشش نمى آيد من دنبال سرش بروم و مطلب بپرسم .
تا يك روزى كه امام از زندان برگشته بودند (در آن زمان امام شخصيت و مرجعيت
ظاهرى زيادى پيدا كرده بودند) بعداز درس بخاطراين كه جمعيت زيادى براى دست بوسى ايشان مى آمدند وايشان هم با تاكسى مى آمدند مسجداعظم و مى رفتند من رفتم منزلشان و مطلبم را مطرح كردم وامام فرمودند: بنويس . من سوالم را نوشتم و دادم خدمت امام .امام باز جواب ندادند.از باب پرتوقعى من و آن برخوردهاى چندين ساله امام من وقتى بيرون آمدم يك مقدار ناراحت بودم كه امام هم احساس كردند من ناراحتم .احوى رسيدند گفت چرا ناراحتى ؟ گفتم : بله رفتم مطلبى راازامام پرسيدم ولى امام به من جواب ندادند.اخوى خيلى به من تند شد گفت :
صبيه شان مريض است ايشان ناراحت هستند و به من دستور فرمودندامشب ختم[ امن يجيب] بگيريم و مرحوم آيت الله قاضى را بگوييم بيايد. تو توقع دارى دراين شرايط امام مثل هميشه به تو پاسخ بگويد.
بنده رفتم .امام فرداى آن روز كه به درس تشريف آوردند مطلب مرا در درس مطرح كردند كل مطلب ما را در درس كه حدود هزار نفر شركت مى كردند مطرح فرمودند و بعد هم جواب دادند. ضمنا به ناراحتى من و عدم پاسخگوئى خودشان در روز گذشته به طور ضمنى اشاره فرمودند. مطرح كردن مطلب من در مقابل هزار نفر خيلى برايم شيرين و لذت بخش بود. البته امام همه وجودش به من لطف بود. مثل لطفى كه به همه جامعه داشتند.
حوزه : حضرت عالى كه مدت طولانى از محضر مبارك حضرت امام استفاده برده ايد لطفا مبانى فقهى وامتيازات درس آن بزرگوار را شرح دهيد.
استاد: در رابطه با تبيين مبانى فقهى بايد عرض كنم بعداز شيخ انصارى كتب فقهى را كه من مطالعه كرده ام يا درسهائى كه از بزرگان ديده ام فقيهى به مانندامام امت در تبيين مبانى فقهى و تثبيت مطالب فقهى نيافتم .
اينك چندامتياز را كه مبانى كارايشان در فقه بود نقل مى كنيم :
١.امام اكتفا نمى كرد به نقل مطالب ديگران و يا به نقل مطالب به همانگونه كه
در كتب آمده بلكه امام يك مساله فقهى را وقتى كه وارد مى شد بطور كلى سبك ورود و خروج در مساله را عوض مى كرد اين از ابتكارات امام بود. بارها من عرض كرده ام به دوستان در جلستان بحث كه سبك تدريس امام و تبيين مطالب فقهى بلاتشبيه شبيه وجود ذات بارى و جهان خلقت است كه مى گويند[ داخل فى الاشياء لا بالمباينه] يعنى او بااشياءاست اما نه به صورت امتزاج بيرون ازاشياءاست اما نه به صورت جدايى و مباينت درس ايشان كل مطالب بزرگان بود اما نه به صورتى كه در كتب آنها آمده و بيروه بوداز مطالب بزرگان اما نه به صورت ضديت و مباينت يعنى اصل كل بحث عوض مى شد همانها بوداما با عوض شدن و با تغيير پيدا كردن . فايده اينگونه درس اين بود كه طلبه مجبور بود براى فهميدن درس امام بسيارى از كتبى را كه در رابطه با درس امام لازم است مطالعه كند تا فردا بداندامام چى دارد مى گويد و چه جورى وارد شده است .اگر مطالعه نمى كرد فردا كه مى آمد درس امام اگر آدم باانصافى بود مى گفت درس امام مشكل بود من نفهميدم واگر آدم مغرض و نادانى بود مى گفت كه :بله اين فقه امام خيلى خوب نيست .
چون فقهائى كه آنها ديده بودند بخصوص بعداز مرحوم بروجردى كسانى بودند كه متن حدائق يا جواهر را مى خواندند و چنداشكالى هم اگر به ذهنشان مى رسيد مى كردند.
وقتى مى آمدند در درس امام مى ديدند كه درس امام اينجور نيست درس ايشان مكاسب شيخ نيست بيانات شيخ نيست تقريرات مرحوم نائينى نيست تعليقات كمپانى وايروانى و مرحوم سيد نيست ولى در عين حال به آنها توجه و تحليل و نقد مى شود.امتياز درس امام اين بود كه مطلب را زير و رو مى كردند و در نتيجه طلبه ها را وادار به كار مى كردند.
٢.امتياز دوم درس امام اين بود كه روى ضوابط فقهى دقت داشت و ضابطه فقهى بيان مى كرد. شاگرد وقتى كه از درس بيرون مى رفت حتما يك ضابطه فقهى دستش مى آمد ضابطه اى بود همراه با تحقيق .
٣.امتياز سوم درس امام ارج نهادن فراوان به روايات اهلبيت صلوات عليهم
اجمعين بود. مبدع اين شيوه مرحوم آيت الله العظمى آقاى بروجردى قدس الله روحه بود و تكميل كننده اين شيوه امام قدس الله روحه . در نجف اين جور نبوده است .الان هم مى گويند در نجف اينجور نيست و حتى از كتابهاى شيخ هم اين معنى بر مى آيد.امام گاهى اشاره مى كردند. مثلا شيخ رضوان الل تعالى عليه در مكاسبش چه در بيع و چه در خيارات مى گويند ما رواياتى را نقل مى كنيم تيمنا و تبركا. روايات جنبه تمرين و تبرك پيدا كرده است . در حالتى كه روايات اصل است :
[ انى تارك فيكم الثقلين : كتاب الله و عترتى] اين روش در نجف چون معمول بوده است شيخ هم در همان حوزه بوده لذا روايات را مى گويند تيمنا و تبركا.اماامام عنايت داشت به اين كه روايات را نقل كند. به سند روايت و متن آن هم عنايت داشت .
بعداز فوت مرحوم بروجردى و تبعيدامام مدتى پاى درس بعضى از بزرگان رفتيم . آنان روايت مى خواندند و درباره آن هم بحث مى كردند. اما درس آنان دو تفاوت با درس امام داشت :
١.انسان يك سرى مطالب دستش مى آمداما ضابطه و قاعده اى كه بتواند براى خودش استفاده كند دستش نمى آمد.
٢. عدم عنايت عملى به روايات .امام عملا به روايات عنايت داشت .
آن بعضى كه من در درسشان شركت مى كردم اينطور نبودند. يكى از آنان روايات را در يك دفترچه اى مى نوشت و در درسش مطرح مى كرد ولى امام يك كتاب وسائل از چاپهاى قديم (چاپ امير بهادرى كه در سه جلد بود) را هر روز زير بغل مى گرفت تا مسجد سلماسى مى آورد و دوباره از مسجد سلماسى تا منزلشان مى برد.اين خودش عملا اهميت به روايت را مى فهماند.امام اين شيوه را خيلى خوب دنبال كرد. در فقه شيعه زوايات اهل بيت را بعنوان ركنى در كنار قرآن جاى داد. همان سفارشى كه امام در وصيتنامه اش دارد عملا هم در طول زندگى عمل كرد.اين امتياز درس امام بوده كه من بعداز آقاى بروجردى در ديگرى نيافتم . البته امام علاوه براين كه به روايت عنايت داشت به سند روايت هم مقيد بود كه آيا معتبراست يا نيست و ...
اميدوارم اين امتياز در حوزه هاى علميه و مخصوصا آقايانى كه به درس خارج مى روند بايد توجه كنند كه در درس خارج اين شيوه بماند. يعنى عنايت به روايات اهل بيت صلوات الله عليم اجمعين دقت در سند و دقت در متن و تحقيق و بيان ضابطه كه طلبه وقتى از درس مى آيد بيرون يك ضابطه اى همراه با تحقيق براى او باقى مانده باشد.
٤.امتياز چهارم درس امام اين بود كه به فقهاء و فتاواى آنان عنايت داشت .
اين هم باز چيزى است كه از آقاى بروجردى گرفته شده است . آقاى بروجردى شهرت قدماء واصحاب را هم جابر مى دانست و هم كاسر يعنى نظرشان اين بود كه : شهرت قدماء و اصحاب هم ضعف سند را جبران مى كند هم يك روايت صحيحه رااگر شهرت قدماء بر خلافش باشداز حجيت مى اندازد.اين اصل آقاى بروجردى بود كه شهرت را هم جابر مى دانست و هم كاسر.اين مبنا راامام هم دراصول خيلى خوب تحقيق كردند و تثبيت فرمودند و هم در فقه به اين مبنا عنايت داشتند كه حفظ كنند.اين روش قطع نظرازاين كه از نظر مبانى فقهى ارزش دارد از جهات ديگر هم ارزش دارد. زيرا گوياى ارج نهادن به علماء و زنده نگاه داشتن فقهاء و زنده نگاهداشتن آثار بزرگان است . مااگر بگوييم آراء قدماء واصحاب نه شهرتشان كاسراست و نه جابر و نه اعتراضشان مسقط از حجيت است و نه عملشان به يك روايت ضعيف جابر ضعف سنداست .اين قطع نظرازاين كه به نظر ما مبنا غلط است سبب مى شود كه ما براى آراء بزرگانمان ارزش قائل نشويم . عدم مطرح كردن آراء بزرگان مثل :ابن جنيداسكافى ابن بابويه ابو عقيل عمانى شيخ طوسى شيخ مفيد سيد مرتضى و ... كم كم منجر به بى ارزش اجماعات در نظر ما مى شود.
وقتى كه نام بزرگان در مجامع علمى مطرح نشد قداست آنان اسوه بودن آنان از بين مى رود. بعد كم كم اين خطر را دارد خداى ناخواست يك روزگار به جائى برسد كه وسائط باائمه از بين برود زيرا ما آراء آنان را وقتى ناديده بگيريم خداى ناخواسته و در راى فقهيمان تحت تاثير محيط قرار بگيريم و بطور كلى فقه ما سراز يك فقه جديد در بياورد تا آنجا كه به قياس واستحسان هم عمل كنيم واضح است
كه ارتباط ما وائمه قطع مى شود . من اين خطر رااينجا گوشزد مى كنم . من اين خطر رااينجا عرض مى كنم به عنوان كسى كه تا حدى به مبانى اسلام آشناست .اگر كسى هم اين عقيده را دارد كه : شهرت قدماء جابر و كاسر نيست اما در عين حال در بحث و تدريس به اقوال قدماء عنايت كند. ديگران انسانهاى بزرگ ندارنداما براى خودشان مى سازند. حال كه ما داريم نكند كه فراموششان كنيم . فراموش كردن آنان براى فقه ما خطر زياد دارد.
اگر ما مانند آقاى بروجردى وامام امت براى فتاواى قدماءارج بنهيم از نظر مبنائى اطمينان بيشترى براى مردم و براى فقه مى آورد كه آدم به هر حال حرفش مطابق است با حرف قدماء واصحاب . چگونه كسى براى شهرت ارج ننهد در حالى كه فقيهى مثل صاحب جواهر كه ديگر مادر روزگار فقيهى مثل او نمى زاد خيلى وقتهاست كه شهرت را جايز ضعف دلالت مى داند نه تنها جابر ضعف سند بلكه جابر ضعف دلالت هم مى داند.
خلاصه درس امام تحقيق ضابطه ارج نهادان به روايات بود.
امام عترت را در كنار قرآن حفظ مى كرد. معناى ولايت واقعى همين است كه امام داشت .ارج ننهادن به روايات يا كم بهاء دادن به روايات در درس اين گوياى اين است كه ولايتمان به اهل بيت صلوه الله عليهم اجمعين كم است كه ناخودگاه درافكارمان اثر مى گذارد. دوستان طلبه و بزرگانى كه درس خارج مى دهند بايد عنايت داشته باشند كه سبك درسشان را سبك درس امام و آقاى بروجردى [ ره] قرار بدهند.امام در اين وصيت نامه اش هم دارد كه : بايد در فقه تحقيق بر تحقيقات اضافه شود. يعنى فقه ما تنها يك فقه تقليدى نباشد. درس خارج ما يك درس خارج تقليدى نباشد.از تقليد به صورت تحقيق در آيد. آنچنانكه شيخ قدس الله روحه تحقيق كرده و آنچنانكه صاحب جواهر تحقيق كرده است .
در يك كلمه فقه امام همه فقه جواهر بود و هم فقه شيخ انصارى . وقتى امام درس مى داد گويا شيخ انصارى است دارد تدريس مى كند و صاحب جواهراست دارد تدريس مى كند.
٥. تبحر و دقت نظر:
شاهدى كه خوب مى تواند شهادت دهد بر تبحرايشان در فقه و آگاهى ايشان به مسائل فقهى و دقت نظرشان در مسائل فقهى همچون دقت نظرشان در هدايت جامعه وانقلاب و نهضت مراجعه به كتب فقهى ايشان است . امام تغمده الله برضوانه و حشرناالله معه كتابهاى فقهى كه دارند در عبادات به معناى خاص كتاب الصلاه را دارند و در عبادات به يك معناى ديگر كتاب الطهاره را دارند. در معاملات به معنا خاص به عبارت امروز در حقوق اجتماعى مكاسب محرمه (كه دو جلداست ) و كتاب البيع و كتاب الخيارات را دارند. براى آشنائى باامام در بعد فقهى يك راه خيلى ساده مراجعه به رساله هائى است كه قواعد راايشان نوشته اند. قاعده القرعه را در همين الرسائلش نوشته است . قاعده القرعه از آن قواعدى است كه بين متاخرين معروف است كه عموم[ القرعه لكل امر مشكل] قابل عمل نيست . گفته انداگر بخواهيم به آن عمل كنيم لازمه اش اين است كه بگوييم تخصيصات زيادى به آن خورده است و چون تخصيص كثير مستهجن است پس نمى توانيم به قاعده قرعه عمل كنيم الا در آنجائى كه قدماء واصحاب عمل كرده باشند. سرش اين است كه مى گويند لا بد قدما متاخرين و محقق از متاخرين همچون صاحب الكفايه و ديگران معتقدند كه : قاعده قرعه يك قاعده فقهى است . نگوييداين بحث اصولى است . مى گويند: آنقدر به قاعده قرعه تخصيص خورده كه قابل عمل نيست . حرف آقايان اين است .امام آمده با تتبع دراقوال با تتبع در روايات با آن برداشتى كه از مسائل جامعه و عرف دارد ( امام وقتى بناست ذهن عرفى اشى را پياده كند آدم خيال مى كند امام كسى است كه همه مسائل عرفى را بلداست و چهل سال تو بازار و خيابان و كارخانه بوده و يا كشاورز بوده و كشاورزى مى كرده است .)
نظرى دادند مخالف با صاحب كفايه و ديگران .
مى فرمايد: تنها قاعده اى كه تخصيص نخورده يا تخصيص آن بسيار ناچيزاست قاعده قرعه است .ايشان با تحقيق دراقوال و روايات مى گويند:اگر دو قاعده داشته
باشيم كه تخصيص كم خورده باشد يكى از آنها قاعده قرعه است .ايشان مدعى هستند يا يك تخصيص به قاعده قرعه خورده يا دو تا تخصيص . قرعه براى هر كار مشكلى است . قرعه براى هر كار مجهولى است . ريشه قضيه هم در آشنائى امام قدس الله روحى و نورالله مضجعه به بازار و خيابان است .
بزرگان وقتى رسيدند به قاعده قرعه گفتند: روايت مى گويد قرعه براى هرامر مشكلى است . به اين نمى شود عمل كرد زيرا خيلى بايد به اين تخصيص بزنيم . همه مشكلات را نمى توانيم با قاعده قرعه حل كنيم . يكسرى مشكلات را بايد با روايات حل كرد يكسرى را بايد بااصول عمليه حل كرد و يكسريش را بايد با كتاب و سنت رفع كرد.
[ يا لكل امر مجهول] يا قرعه براى هر كار مجهول است اين هم نمى شود. در كار مجهول بايد به اصول عمليه عمل كرد.
گفته اند: به اين قاعده نمى شود عمل كرد زيرا تخصيص زياد خورده است تخصيص زياد هم مستهجن است .ازاينجا در مى يابيم يك چيزى در كنار بوده كه نزد قدماءاصحاب بوده . ولى بدست ما نرسيده است .امام خيلى ساده اين را با ذهن عرفى معنى كرده اند و مى گويند تخصيص نخورده است .
مى گويند: بايد برويم و ببينيم مردم قرعه را در كجا بكار مى برند.
مردم قرعه را در تزاحم دو حق مى بينند دو حقى كه هيچ يك بر ديگرى ترجيحى ندارند.
دو فرش از پدرى باقى مانده مثل هم يكى مى خواهداين فرش را بر دارد آن يكى مى گويد من اين فرش را بر مى دارم . عقلا دراينجا قرعه مى زنند و مى گويند يكى را تو بردار و يكى را آن يكى بردارد. ريشه قرعه هم در قرآن داستان يونس است : بنا شد يك نفر رااز كشتى بياندازند داخل دريا گفتند: چه كسى را بيندازيم ؟ همه يكسانند. هيچ راهى اينجا نبود جزاين كه بيايند و قرعه بزنند. قرعه زدند و قرعه به نام حضرت يونس درآمد يونس راانداختند توى دريا.امام با توجه به همين قرعه زدند و قرعه به نام حضرت يونس در آمد يونس را انداختند توى دريا.امام با توجه به همين وضع عقلاء و داستان يونس[ ع] مى گويد: قرعه اينجور جاهاست و هيچ تخصيص نخورده .ايشان ازاين ذهن عقلانى كنار نمى روند و بعد بگويد هر كار مشكلى را كه نمى شود
با قرعه حل كرداين اصول عمليه است كه در كار مشكل به فرياد آدم مى رسد و ... روايت را با ذهن عرفى معنى كرده است كه مى گويد هيچ تخصيص به روايت نخورده است .اگر كسى حوصله ندارد بقيه كتب فقهى امام را مطالعه كند و به تبحرامام در فقه آگاه بشود كافى است كه به اين[ رساله القرعه اى] كه به قلم مبارك خودشان هم هست و به عنوان الرسائل امام چاپ شده مراجعه كند.
جالب است كه امام هم صاحب بيان بود و هم صاحب قلم . در بين فقهاء ما كم پيدا مى شوند كه جامع اين دو باشند.
مرحوم حاج آقا رضا همدانى صاحب كتاب مصباح الفقيه قلم خيلى زيبائى دارند اماايشان بيان نداشته اند.
مرحوم آقا ضياء عراقى صاحب بيان بود ولى صاحب قلم نبوده است .امام از آن كسانى است كه هم صاحب بيان و هم صاحب قلم است .البته مرحوم آخوند خراسانى . جامع در هر دو بوده است اما نمى دانم قلمش در فقه آيا مثل قلمش دراصول بوده يا نه ؟ قلم كفايه ايشان قلم زيبائى است . حاشيه اى هم دارند بر مكاسب كه مختصراست . آيااگر صاحب كفايه مى خواست در فقه تاليفات زياد داشته باشد آيا مى توانست اين قلم زيبا را حفظ كند؟ من نمى توانم باور كنم كه از قلم زيبا و روان برخوردار باشد. در مختصر نويسى و در كم نويسى مثل اصول كه بنا بوده مختصر باشد قلم زيباست .
٦.امتياز ششمى كه درس امام داشت اين كه ايشان مباحث فلسفى رااز مباحث فقهى واصولى جدا كردند. مباث فلسفى بعداز فخرالمحققين خيلى در مسائل اصولى ما راه پيدا كرد.البته يك مقدارش مال علامه بوده است . بعداز علامه فخرالمحققين فرزند مرحوم علامه و صاحب كتاب ايضاح كه قواعد را شرح كرده است خيلى مطالب فلسفى را آورده و بعد ازايشان در فقه ما هم وارد شد.اصول كه خيلى از مسائل فلسفى ما را به خودش جلب كرد.از كارها و خدمات بزرگى كه امام كرداين كه : مسائل فلسفى رااز فقه واصول جدا كرد .
اگر آن مسيرادامه پيدا مى كرد معلوم نبود كه فردا فقه واصول ما با چه اشكالاتى روبرو مى شد.
كافى است كه مقايسه بكنيدامام را با صاحب كفايه صاحب كفايه مى آيد مباحث فلسفى را داخل در مسائل اصولى مى كند. در معناى امر كه معنى امر طلب است يااراده ؟ طلب واراده يك هستند يا نه .
مرحوم آخوند دامنه بحث را به مسائل فلسفى مى كشاند واز آخر كه نمى تواند راه حل را بيان كند مى گويد:[ قلم به اينجا كه رسيد سر بشكست] .
اماامام در زمانى كه هنوز چهل سالش نشده است اين مساله را حل مى كند.
»اين از خدمات بسيار بزرگ امام است كه بارها بنده عرض كرده ام يك مطلبى شهيد مطهرى دارد در عدل الهى راجع به عدل خدا كه صحبت مى كند بعداز تثبيت عدل خدا مى گويد:اگر من در حوزه هاى علميه نبودم نمى توانستم اين مطلب رااينچنين بفهم .
من بارها عرض كرده ام : من اگراز محضرامام استفاده نكرده بودم نمى توانستم به اين نكته برسم كه اصلا وابدا مسائل فلسفى را نبايد به مسائل فقهى مخلوط كرد. نبايد در بشر رااز حقياق عالم به قانونگذارى خدا و آفريننده بشر مخلوط كرد.اداركات بشر ولو اداركات فردى مثل امام حشرنالله معه كه پدر فلسفه و عرفان بود نبايد وارد فقه واصول بشود. يك وقت ادراكات بشر را مى آوريم مبين قرآن قرار مى دهيم اشكال ندارد ولى يك وقت مى آوريم معارض با قرآن قرار مى دهيم كه متاسفانه در فقه واصول ما گاهى اينجور ديده مى شد. اين خطرناك است گر چه به نتيجه نمى رسيداما شايد در دراز مدت به نتيجه مى رسيد كه اينها مى آمدند و فقه را تقريبا يك نحو معارضه با فلسفه برايش قرار مى دادند و گاهى مى شد كه تبيين يك حكم موثر باشد.
از باب نمونه : در فقه يك بحثى هست كه آيا شرط سقوط خيار مى شود در متن عقد باشد يا خير؟
آنوقت هم عامه و هم خاصه يكى ازادله اى را كه اقامه مى كنند كه نمى شود خيار را در متن عقد ساقط كرد عبارت است ازاين كه : چيزى كه هنوز موجود نشده چطور مى شود معدومش كرد. مى گويند: خيار بعدالعقد مى آيد چطور مى شود وسط عقد ساقطش كرد؟
مى گويند كه :اين اسقاط مالم يوجداست اين اعدام مالم يوجد و محال است . فلسفه تااينجا آمده بود كه يك مطلب عقلائى و عرفى در رابطه با فقه را بااين مسائل فلسفى مى خواستند حل كنند.
حوزه :ازابداعات فقهى امام غيراز قاعده قرعه كه خيلى براى ما جالب بود اگر بياد داريد لطفا بيان كنيد.
استاد: فكر مى كنم درباره ابدعات فقهى امام مناسب باشد قاعده لاضرر و لاضرار را مطرح كنم .
مطلب اولى كه حضرت امام در لاضرر دارداين كه : ضرر را به معناى حرج گرفته اند ولى ديگران ضرر را بمعناى ضرر گرفته اند و حرج را معناى ديگر.
مطلب دومى كه امام در لاضرر دارداين كه :اصلا لاضرر را حكم الهى نمى داند برعكس همه كه لاضرر را حكم الهى مى دانند و حاكم براحكام اوليه .ايشان مى گويد:اگر لاضرر را به معناى ضرر بگيريم اين يك حكم الهى حاكم برادله اوليه نيست . بلكه حكم ولائى و سلطانى است .
اين سلطان است كه بايد به لاضرر توجه كند و دراجراء پياده كند نه اين كه لاضرر بتواند جلوى ادله اوليه را بگيرد.
توضيح مطلب : من يك وقت وضو برايم حرج دارد و فقهاء به استناد لاحرج مى گويند وضو نگيرد و تيمم كنداما يك وقت وضو براى من حرج ندارد ولى ضرر دارد حرج ندارد ولى ضرر مالى دارد واين ضرر مالى به سر حد حرج نمى رسد. فقهاء ديگر مى گويند:اينجا هم وجوب برداشته مى شد زيرا لاضرر يك حكم الهى است و مى آيد مقدم مى شود برادله وضو و براطلاقات وضو لذا وضو براين شخص واجب نيست .
امام مى فرمايند: نه لاضرر يك حكم الهى نيست كه بتواند بااحكام اوليه بجنگد و وضوى ضررى را بردارد.اگر بخواهى بگوئى وضوى ضررى واجب نيست بايداز راه
ديگرى بر وى و تثبيت كنى اين معنا را.امام در ماده لاضرر نظر فقهى خاص دارند و مى گويند ضرر به معناى ضرر نيست بلكه به معناى حرج است و هم نسبت به حكم نظر دارند و مى فرمايند:اين حكم حكم شرعى اولى نيست بلكه ولائى است . با عبارتى ساده تر: لا ضرر و لا ضرار در حوزه كار حاكم است نه در حوزه كار فقيه كه بتوانداز آن استفاده كند .
بازابداعات ايشان مساله نذراست . معمولا فقها مى گويند: با نذر يك كار مستحب واجب مى شود يا با نذر يك كار مباح واجب مى شود. در رساله هاى علميه هست كه : غسل واجب چند تاست و يكى از آن غسلهاى واجب غسلى است كه با نذر واجب شده است . در نماز هم همين طور يكى از نمازهاى واجب نماز واجب بالنذراست .
در حج هم همين طور حج به استطاعت داريم و حج بالنذر امام ميفرمايد:
نخير هيچوقت نذر سبب وجوب چيزى نمى شود. نذر وفا را واجب مى كند. عنوان وفا واجب است نه متعلق نذر يعنى كن اگر نذر كردم نماز شب بخوانم نماز شب من واجب نمى شود وفاء به نذر واجب مى شود نه متعلق نذر.از مبانى امام است كه : وفاء به نذر واجب است نه متعلق به نذر وفاء به عهد واجب است نه متعلق عهد وفاء به اجاره واجب است نه متعلق اجاره . در بحث استيجار عبادات بعضى از فقها گفته اند كه : عبادت را كه آدم اجير مى شود آن امراجارى عبادت را واجب مى كند بر انسان . گفته انغد عبادت مستاجره دو تا وجوب دارد: عبادتى را كه من اجير مى شوم براى ديگران انجام بدهيم اين بر من واجب است از بابا وجوب براى او داشته يعنى واجب بوده نماز ظهرش را بخواند و نخوانده و يك وجوب الان براى من دارد. زيرااجير شده ام .
امام مى فرمايند: عقد واجاره و ساير عناوين وجوب به آن كه در متن قانون آمده و تعلق مى گيرد. نه به آن مصداقى كه در خارج تحقق پيدا مى كند. آن مصداقى كه در خارج تحقق پيدا مى كند ظرف سقوط حكم است نه ظرف ثبوت حكم .
حوزه : درباره نقش حضرت امام در رهبرى امت و ويژگيهاى ايشان دراين راستا اگر ممكن است مطالبى را بفرماييد
استاد: واما راجع به رهبرى امام اين را بايد تشبيه كنيم بلا تشبيه به ذات بارى [ يا من هواختفى لفرط نوره الظاهرالبارز فى ظهوره] نسبت به ذات بارى مى گويند: كثرت ظهور سبب خفاء شده براى كسى كه نمى بيند.امام در مساله هدايت انقلاب در برخى از مواقع تنها بود و در تمام موارد مقدم بود بر بقيه اى كه او را كمك مى كردند. من دراين باره بيش ازاين مطلبى ندارم زيرا رهبرى امام خصوصيات ايشان دراين زمينه واضح و روشن است .
حوزه : به نظر حضرت عالى امام به دنبال چه اهدافى بودند و آرمانهائى حضرت امام كه اينك بايد با تمام وجود به حفاظت آن همت گماشت چه بوده است ؟
استاد: واماامام چه اهدافى را دنبال مى كردند؟امام اهدافى را كه دنبال مى كردند در يك كلمه مى شود پياده كرد كه در وصيتنامه هم به آن سفارش كردند: عدم وابستگى به شرق و غرب در تمام ابعاد. به عبارت ديگر آن اسلامى كه امام اسمش را گذاشته اند:اسلام ناب محمدى پياده بشود.
امام هم حكومت مى خواهد و هم مى خواهد مردم سربلند و با عزت و شرف زندگى كنند.
امام مى خواهد احكام اسلام با حفظ تعبد پياده و حفظ شود.امام مى خواهد دراحكام اسلام كمال تحقيق انجام پذيرد و تعبد هم باشد.
امام كمال تعبد را دارد. وقتى ازامام راجع به رسانه هاى گروهى و آنچه از
رسانه هاى گروهى پخش مى شود سوال مى شود امام مى گويد كه بسيارى ازاينها جايزاست و من خلاف شرعى در آنها نمى بينم .اين را كسى مى گويد كه در رابطه با غناء چهل صفحه در مكاسب محرمه بحث كرده است . حالا يك فقيهى بخواهد بگويد: مگر شما نگفتيد كه بايد متعبد باشيم پس چطور مى گوييد: آنچه در رسانه هاى گروهى است جايزاست ؟
نخير اينها همه حرام است اينها همه غناءاست اينها همه لهواست و ...
مى گوييم آقا چند ساعت راجع به موسيقى بحث كرده ايد؟ مى گويد: يك صفحه بيشتر بحث نكرده ام .اين بى انصافى است .امام مى گويد تعبد را حفظ كنيد اما با تحقيق اگر مى خواهيد راجع به آنچه در رسانه هاى گروهى در زمان امام قدس الله روحه پخش مى شده و تا به امروز هم كه روز دهم ذيقعده ١٤٠٩ هجرى قمرى است نظر بدهيد برويد همه جوانب قضيه را بنگيرد. برويد ببينيد كه راجع به كلمه غناء بيش از سى تفسير شده است .
بعداز آن هم به آنچه كه در جامعه امروز مى گذرد و آنچه كه در جامعه ديروز مى گذاشته درست و به دقت بنگريد آن وقت نظرتان را بدهيد. نه اين كه فورى تا ما مى گوييم تعبداين معنايش اين باشد كه بگوييد: بله حرام است .
با گفتن حرام است . نه تنها تعبد حفظ نشده كه خلاف تعبد عمل شده و تعبد حذف گرديده است . بايد توجه داشت كه امر را بر مردم مشكل كردن خلاف سهولتى است كه اسلام براى او آمده است .
شيخ صدوق متعبدترين انسان است و در عين حال در برخى ازاحكام فقهى استناد مى كند به اين مرسله نبوى[ كل شى ء مطلق حتى يرد فيه نهى] .
هر چيزى آزاداست تا نهى برسد و با همين مبنى قنوت بالفارسى را جايز مى داند.
اگراين را شما به يك آخوند متحجر به يك آخوندى كه خيال مى كند هميشه سرش را پائين مى كند محترم مى شود و مردم دستش را مى بوسند بگوييداگر شما را تكفير نكند خدا را شكر كنيد.
البته اگر بگوئيى شيخ صدوق اينچنين مى گويد آن وقت چون نمى تواند به شيخ صدوق حمله كند مى گويد كه : بله شما در نقلتان اشتباه كرده ايد بنابراين
امام تغمده الله برضوانه و حشرناالله معه در رابطه با مسائل زنان در همين وصيتنامه اش مى فرمايد: زنانى ما داريم كه اينها حاضر در صحنه اند و در دفاعى كه از واجبات مهم اسلامى است شركت مى كنند. همانجااشاره مى كند كه اين زنان بااهميت و باارزش را بعضى از نادانان آنان را محروم كرده اند آدمى كه نفهمد و توجه نكند كه دفاع از واجبات و در اسلام اهميت خاصى دارد واگر يك روز دفاع و توجه نكند كه دفاع از واجبات و دراسلام اهميت خاصى دارد واگر يك روز دفاع موقوف شد بر اين كه زنان به جبهه بروند بجنگند بر آنان واجب است . يا زنان بايد سلاح را ياد بگيرند. بلافاصله ناراحت مى شود و مى گويد كه : آقا زنها چطور بيايند و بجنگند و يا سلاح ياد بگيرنداين خلاف است و ...اين آخوندهاى متحجر بدون دقت و بدون فهم درست از مسائل و شناخت موقعيت تااسم بسيج و سلاح را براى زنان مى شنوند فرياد واسلاما سر مى دهند. ممكن است آدمهاى خوبى هم باشنداما توجه به اهميت دفاع دراسلام ندارند. توجه ندارند كه يادگرفتن سلاح مقدمه دفاع است و مقدمه واجب واجب است مى داند دفاع واجب است اما نمى توانداو را در مورد پياده كند.اين ناشى از همان عدم آگاهى به وضع زمان به وضع مكان و يا به برخى از مسائلى ديگراست . بالاخره از كلمه تعبد سوءاستفاده نشود .
امام فقيهى بود متعبد.امام با تحقيق در مسائل فقهى .از نظر صناعت فقهى فقيهى بود كه وقتى مى خواست نظر بدهد جهات اوليه و ثانويه را مى ديد و بااحاطه با همه احكام فقهى نظر مى داد.اگر ما در مساله ماليات بدون توجه به جوانب قضيه بخواهيم نظر بدهيم يكوقت مى گوييم : بله گرفتن پول به زوراز مردم حرام است .امااگر به جوانب قضيه توجه كنيم مى گوييم : گرفتن ماليات اشكال ندارد زيرا حاكم دستور داده است . مساله را مى بريم زير عنوان ولايت فقيه . يا مى بريم تحت اين عنوان كه چون حفظ نظام ازاهم واجبات است اگر حفظ آن بستگى به ماليات داشته باشد مانعى ندارد كه گرفته شود.
حوزه : حضرت عالى بفرمائيد كه حضرت امام در موقعى كه شديدا به درس و بحث مشغول بودند آيا به مطالعه جنبى هم اهميت مى دادند مثل خواندن روزنامه كتابهاى جديد و ...
استاد: به طور قطع امام مطالب ديگر را مطالعه مى كردند و مسائل كه در رابطه با جامعه يا جهان اسلام بود مطالعه كردند. تمام جهات را ايشان مراعات كردند حتى جزئى ترين مساله را دو تا دليل من براى قضيه دارم امااول دليل :امامى كه اينگونه انقلابى را بوجود آورد و اينجور حركت كرد واينجور نسبت به جهان شناخت داشت نمى تواند بدون آگاهى و مطالعه دقيق قبلى و تلاش و كار ممتد رو مساله جهانى در شصت سالگى يكدفعه به اينجا رسيده باشد اين غير ممكن است .امام از قبل آگاه به مسائل بوده است .
كتاب كشف الاسرار شاهداين مدعااست . آدم وقتى كتاب كشف اسرار را بر مى دارد و نگاه مى كند مسائل را جديد مى يابد و فكر مى كند كه امام در همين جو فعلى كتاب را نوشته است .
امام راجع به مسائل اسلامى آنجا نظر مى دهد يك نظرياتى كه به حق همان است و به حق همان جوراست و گوياى آگاهى امام به همه مسائل است .از باب نمونه : يكى از شبهاتى كه آنجا مطرح مى شوداين است كه : اسلام زكاه قرار داده براى كشاورزى و دامدارى در حالى كه امروز جهان جهان صنعت و كارخانه دارى است .اين كه ما مى گوييم اسلام به درد نمى خورد براى همين جهت است كه اسلام زكاه را بر كشاورزى و دامدارى قرار داده و آنهم دارداز بين مى رود. دنياى امروز دنياى صنعت است و كارخانه واسلام چيزى براى آنها قرار نداده است .اگر كسى وارد به مسائل نباشد در جواب مى مانداماامام همانوقت (حدود ٥٠ سال قبل ) مى گويد نخير اسلام اين پيش بينى را كرده است و مالياتى را كه در اينجا قرار داده است خيلى بيشتراز مالياتى است كه بر كشاورزى و دامدارى قرار داده است.
بر كشاورزى فوقش يك دهم ماليات قرار داده ولى در صنعت و كارخانه و ... يك پنجم .
يكى از شبهاتى كه مطرح مى شود در كشف الاسرار وامام جواب مى دهنداين است كه مى گويد: چرا بر گندم زكاه قرار داده شده است اما بر برنجى كه قيمتش بالاتراست زكاه قرار داده نشده ؟ جوابى را كه امام مى دهند آگاهى ايشان را به مسائل مى فهماند. كانه امام كشاورزى هم بلداست .
مى فرمايند علت اين كه زكاه رااسلام بر گندم قرار داده و بر برنج قرار نداده اين است كه تهيه برنج بشدت زحمت دارداما گندم بيشترين ديم است . گندم را مى ريزند توى بيابان باران هم مى آيد سبز مى شود. آن مقدارى هم كه ديم نباشد و چشمه و قنات باشد زحمتى ندارد.از قضا اينجور هم هست تنها حاصلى كه در كشاورزى زحمتش كمتراز همه است گندم است . در بحث سربازى كه وارد مى شود مطالبى درباره سربازى دارد. سربازى بايد چطور باشد و ...انشاءالله مااميدواريم جامعه ما يك وقت برسد به آن حدى كه سربازيش آنجور بشود و همين بسيجى كه الان داريم امام در كشف الاسرارشان پيش بينى كرده اند.
اين حالت بسيجى را آنجا پيش بينى كرده ...
اما دليل ديگر من براين كه امام بطور مستمر در زمانى كه درس و بحث داشته اند مطالعه جنبى مى فرموده اند واخبار را پى گيرى مى كرده اند و به مسائل سياسى اجتماعى توجه داشته اندازاين قراراست : مرحوم آيت الله كاشانى را بخاطر درگيريها و مخالفتهائى كه با مصدق داشت از شخصيت اجتماعى انداختند وايشان مريض شدند. تنها كسى كه از قم به عيادت آيه الله كاشانى رفت امام بود. به اين خاطر حوزه درس اصول امام عصر تعطيل شد .
صبح درس فقه شان را دادند ولى درس اصول بخاطرايشان به عيادت مرحوم كاشانى تعطيل شد.اين حركت امام زمانى بود كه براى مرحوم آقاى كاشانى سرودهاى مبتذل مى خواندند.
مرحوم كاشانى را در روزنامه ها با سرودها و شعرهاى مبتذل هتك مى كردند.
امام كه در آن زمان داراى شخصيت علمى و شخصيت اجتماعى ( البته شخصيت
علمى در حوزه هاى علميه و شخصيت اجتماعى در نزد خواص ) بود. براى عيادت مرحوم آيه الله كاشاين به تهران رفت . دليلى و شاهدى از اين زنده تر نمى شود پيدا كرد كه امام به همه جهات عنايت دارد يعنى امام نمى رود به ديدن آيه الله كاشانى به عنوان يك مسلمانى كه بخواهد از يك بيمار عيادت كند و به ديدن آيه الله كاشانى به عنوان يك روحانى هم نرفت كه روحانيون زيادى مريض مى شدند و بنا نبود كه امام به ديدن همه آنها بروند. وقت خودش را مصرف واجب مى كرد. تشييع جنازه معمولا نمى مد.امام دنبال كار ديگر و هدف ديگرى بود.اينجااين كه مى رود به عيادت آيه الله كاشانى و مخصوصا درسش را هم تعطيل مى كند براى اين است كه امام مى خواهد بگويد كه به مبارزه و دفاع و به حفظ اسلام راج مى نهد به نظر من تعطيلى درس اصول به همين خاطر بود كه بفهمانداحترام به كسى كه ازاسلام دفاع كرده تا چه پايه اى است .
حوزه :اينگونه مشهوراست كه حضرت امام تا زمانى كه مرحوم بروجردى در قيد حيات بودند درامور حوزه دخالت نمى كردند لطف كنيد علت اين مساله را بيان كنيد.
استاد: بله امام درامور حوزه وقتى كه آقاى بروجردى بود هيچ دخالتى نمى كرد.
براى اين كه به نظرشان حوزه رئيس داشت . من يادم است كه رئيس شهربانى قم آقاى شيخ حسن آقاى تهرانى را كه از فضلاء و علماى قم است . كتك زد.
عده اى از دوستان رفته بودند پيش امام و جريان را به ايشان گفته بودند.امام فرموده بودند كه : حوزه رئيس دارد به رئيس مراجعه كنيد و به ايشان بگوييد:
ما آن وقت نمى فهميديم منظورامام را و مى گفتيم چراامام دخالت نكرد. حالا يك ذره مى فهميم كه امام چه مى خواهد بگويد. مى خواهد بگويد: وقتى حوزه رئيس دارد نمى شود هر كسى بيايد در هر كارى دخالت كند. اين مستلزم هرج و مرج مى شود. مستلزم اين مى شود كه هر كسى دور يك كسى را بگيرد و يك كارى را به پيش ببرد.
حوزه : حضرت استاد حضرت عالى چه قبل ازانقلاب و چه بعداز آن باامام ارتباط داشته ايد لطف كنيد يك از خصوصيات و ويژگيهاى برجسته امام را كه خوداز نزديك با آن برخورد داشته ايد بيان كنيد.
استاد:احمدآقا خداحفظشان كند مى فرمودند:امام هيچوقت به ما نگفت نماز بخوانيد اما ما هم هيچ وقت نمازمان را ترك نكرديم . حالااين چه جور حركتى است توى زندگى من نمى دانم .
ايشان مى فرمودند يكروز نماز ظهر و عصرم را نخوانده بودم از منزل بيرون آمدم نه اين كه مى خواستم نخوانم نخير ولى بيرون آمدم .از قضا وقتى كه بيرون آمدم در داخل كوچه باامام كه از درس مى آمدند برخورد كردم . يك كمى هنوز به غروب آفتاب مانده بود. تاامام رسيد به من من خيال كردم كه امام دارد به من مى گويد چرا نمازت را نخواندى . برگشتم نمازم را خواندم .اين قضيه اى بود كه حاج احمدآقا نقل كردند. البته كسى كه امام را بشناسداين جور مسائل توى زندگى امام خيلى كوچك است خيلى جزئى است . و در مسائل حكومتى هم اينجور بود.امام در اعمال ولايت اينجور بود.امام دراعمال ولايت يا من ياد ندارم يا نشده كه يكجا حق حاكميت خودش را به عنوان دستوراعمال كرده باشد يعنى بگويد من دستور مى دهم چنين كن اگر بوده خيلى كم بوده است . امام جورى حركت مى كردند كه هيچكس نمى توانست از خواسته ها واز نظرهاى ارشاديش تخلف كند. هيچ كس جرات تخلف نداشت .البته براى بيشتر مسئولان مساله جرات نبود بلكه با عشق و علاقه كار مى كردند امام جور حركت مى كرد كه خواسته هايش در بين مردم با عشق و علاقه عمل مى شد. در مسئولين با عشق و علاقه يا براى ترس از تخلف .
يكى ازامتيازات امام اين بود كه در زمان حكومتش هيچگاه به كسى نفرمودند من به تو مى گويم اين كار را بكن يااز تو خواهش مى كنم اين كار را بكن .اين خيلى قدرت
است كه آدم بتواند يك حكومت اسلامى را ده سال بعداز ٢٥٠٠ سال حكومت ستم شاهى بچرخاند بدون اين كه به يك نفر التماس كند كه تو بيااين پست را در دست بگير. يا به يك نفراعمال ولايت كند و بگويد به تو مى گويم بيااين پست را دردست بگير. جورى حركت كرد كه مسئولين التماس مى كردند كه در خدمت او كار كنند. من يك نمونه اى را درباره خودم بگويم : وقتى كه مى خواستم استعفا بدهم دوبار و در يك نوبت از بنده تعريف كردند: يك بار روزاولى كه به خدمتشان رفتم يك بار روزى كه روساى ديوان عالى كشور به خدمتشان رفتند. حال چه كس است كه حاضر نشود وقتى كه به او نياز هست و بتواند كار كند نرود كارنكند.امام بزرگوارانه دو باراز من تعريف كردند در حالتى كه ديگران هم بودند واصلا يك جمله نگفتند و مرا نخواستند كه : شما چرااستعفا دايد.
طبيعى است كه كسى بر آنها كار نمى كند.اگر هم كار بكنداز باب اين است كه كيان اسلام را در خطر مى بيند.امام از كسى كه كار كرده تعريف مى كند حفظش مى كند. طبيعى بوداگر روزى جدائى نياز بود آدم مى رفت و كار مى كرد.
اما ديگران اصلا كار ندارند كه تو كار كردى يا كار نكردى . گويا اصلا كسى نبوده كه كار بكند. خيلى تفاوت است بين اينها باامام با اين كه زمينه هم برايشان بوده است كه اين كار را بكننداما نكردند.
خيلى متشكرم از شما موفق باشيد.
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته