نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
هيچ رود خروشان و پرشكوهى بى پيشينه جويباران آفريده نشده است و هيچ دريايى بى پادرميانى رودها به زندگى خود تداوم نبشخيده است .
اگر قطره هاى چكيده بر دامن صخره ها گرد نمى آمدند و با سنگلاخها در نمى افتادند و با تلاشى بى وقفه راهى بسوى سينه صاف دشتها نمى گشودند رودها خروش و طراوت كنونى را بدست نمى آوردند و درياها ابهت و شكوه خود رااز چنگ مى دادند.
اگر بناست ستايشى انجام گيرد حق جويباران است چرا كه آنان طعم تلخ سختيها را چشيده اند بايدها و نبايدهاى راه را آزموده اند طريق صواب رااز ناصواب بازيافته اند و راههاى ميان بر رااز كوره راههاى پر پيچ و خم بازشناخته اند.
كاروان[ معرفت بشرى] چون رودى روان در بستر بى نهايت است آغازش در عزم استوار تك درختان وادى ظلمت وانجامش در آرامش بى كران نور و روشنايى .
اين كاروان را نه سكون مى زيبد و نه دوباره كارى بر مى تابد. معمارهاى[ پسين] بايد خشت بر[ بناى] پيشينيان نهفته و در نيمه راه كار را نهلند واگر طرحى نو در مى افكنند بايد كه بر بناى سلف باشد تا [بنا] همچنان برخشت نخست نماند و در حصار آسمان خراشهاى جهل و نادانى به سوك ننشيند.
اگر بناست گامى بر راه زده شود - كه بايد شود - بى تجربه پيشينيان نشايد و بى دستمايه اى كه گذشتگاه بوديعت نهاده اند نسزد. چرا كه حاصلى جز رنج مكرر و عزمى فرسوده واز كارمانده بدست نخواهد داد.اين يك كلام و كلامى ديگر:
امروز زمام[ قافله معرفت] در دستان[ شتاب و سرعت] است . چشم كه بر هم نهى فرسنگها عقب مانده اى و چون ديرتر بجنبى[ تنها و بى كس] دربرهوت تحير و جهل مانده اى مانده اى واگر در دام تكرار و دوباره كارى گرفتار شوى بايد دست از حيات بشويى و بيرق عزا بر بام زندگى نهى !... و ما[ حوزويان] دراين مسابقه[ معرفت] در كجاى راهيم ؟! آياانديشيده ايم ؟[ حوزه] ديهى در دل كويرى نيست كه حصارى بر خويش تند و بى دغدغه از فرا سوى ديوار بلند[ جدايى] به زندگى آرام و بى تشويش خودادامه دهد؟ نه با كى از تهاجم فرهنگها داشته باشد و نه ترسى از مرگ در زير چرخهاى چموش تمدنهاى رنگارنگ و جوراجور. آيا[ حوزه] كه داعيه رهبرى جهانى دارد مى تواند در لاك خود فرو رود؟ در دو سوى خويش ديوارى فراز برنهد و آينده رااز ميان اين ديوار بلند بنگرد واز فراسوى آن چشم بپوشد؟
آيا روزى اين ديوار فرو نخواهد ريخت و در قامت برافراشته آن شكافى پديد نخواهد آمد آيا صواب آن نيست كه بدست خويش اين ديوار مزاحم را برچينيم تا بنگريم آنان كه با ما به مسابقت در آن سوى ديوار گام مى زنند در كجاى و ما در كجا؟ آنان بر گرده
كه كدامين مركب تيزرو نشسته اند و ما بر كدامين ؟
گيريم گروهى ساليان سال اين ديوار بلند را برافراشته دارند و[ تقوى] را به پرهيز تفسير كنند و در سايه آن از آنچه كه آن سوى ديوار مى گذرد ديده فروبندند و - بپندار آن كه اگر آنان چشم فرو كشند ديگران نيز چنان خواهند كرد - در لاك خويش روند كارى است كه به خويششان سزد. همانگونه كه اگر ساليانى بدرازا دست بتكرار يازند و چند بار كارى را پيشه سازند و سوز شلاقهاى زمانه را - كه تاول آن از دور دستهايمان است احساس نكنند نيز شانى است در خورد حضراتشان !
...و بر[ حوزويان] ازاين نمط چيزى نشايد جز اندودن دفترچه چه خاطراتشان از حوادث[ عبرت بار] و گرفتن درسى بر سبيل آموختن ادب از خيل بى ادبان ! كه تداوم آن[ رويه] شدنى نيست و اين ديوار بلند نه تنها به اذن حضرات فرو مى ريزد كه تهاجمى سخت وزيدن آغازيده و نيك و بد و خير و شر را[ درهم] مى رويد؟
... حوزويان خود واقفند كه شتاب روزافزون روزگار [ ديمى كارى] را بسر آورده است و بى روش [ كارى بسامان رساندن] را نمى پذيرد و بايد كه عقلا و دلسوزان قوم انديشه خويش را بكار گيرند و با گردآورى تجربه ها و دست آوردها[ ره] رااز[ چه] باز شناسند و بشناسانند نيروهاى فكرى جامعه را در كانالهاى صحيح بكار گيرند ابزار[ معرفتى] جهان را بچنگ آورند وانديشه[ ناب دينى] را در قالبى نو عرضه كنند.
سامان يافتن چنين[ ضرورتى] بر چند كاراستواراست : نخست انتقال [چون و چند] معرفت بشرى در سطح جهان دو ديگر انتقال ابزار و روشهاى كاوش و تحقيق جهانى به حوزه ها سه ديگر پرهيزاز دوباره كارى و گشودن كار جمعى در عرض و طول كار و چهار انتقال تجربه آنانى كه دست در[ معرفت بشرى] و دستى ديگر در
[ حوزه] داشته يااز آن دو آگاهى دارند.
و مجله دراين راستا[ ستونى] گشوده تا دست كم بند چهارم اين [بايستنيها] را بوسع خود تحقق دهد وازاين روى خوانندگان ازاين شماره با ستونى با عنوان[ ديدار با صاحب نظران] مواجه خواهند گشت تا آنانى كه سخنى براى گفتن و تجربه اى براى پى گرفتن دارند نخاطبان خويش را بدست آورند وازاين طريق ارائه دهند.
و دراين شماره بااستاد سيدجعفر شهيدى هستيم مورخى فقيه و فقيهى آشنا با گوشه هائى از [معرفت بشرى] .
استاد سيدجعفر شهيدى برخورداراز تحصيل در دو مركز تحصيلى[ حوزه - دانشگاه] است . سيوطى مطول لمعه معالم و حاشيه ملاعبدالله را در بروجرد خوانده است و درايام جنگ جهانى دوم عاز نجف اشرف شده و در آنجااز محضر اساتيدى چون : مرحوم حاج سيديحيى يزدى حاج ميرزا حسن يزدى شيخ عبدالرحيم فيض سيدعلى قوچانى شيخ محمد رشتى شيخ صدرا بادكوبه اى حاج شيخ غلامحسين اردبيلى حاج سيد محمود شاهرودى حاج شيخ على محمد بروجردى حاج شيخ موسى خوانسارى سيد عبدالهادى شيرازى شيخ محمدحسين كاشف الغطاء شيخ محمدرضا كاشف الغطاء ميرزاباقر زنجانى حاج شيخ محمدعلى كاظمى و نيز آيت الله حاج ميرزاهاشم آملى و آيت الله حاج سيدابوالقاسم خوئى تلمذ كرده اند.
استاد پس از مراجعه از نجف وارد دانشگاه شدند و در آنجا نيز مدارج كمال را پيموده اند واينك به تدريس در دانشگاه و سرپرستى موسسه[ لغت نامه دهخدا]اشتتغال دارند.استاد تجربه هاى فراوانى از دوران تحصيل تدريس و تاليف دارند كه براى خوانندگان مفيد و خواندنى است واينك اين شما واين سخن استاد.
[حوزه]
س : جناب عاالى كه در هردو سازمان علمى حوزه و دانشگاه هم درس خوانده ايد و هم درس داده ايد و با روش تحصيلى هر دو موسسه آشنائى داريد. براى ما خيلى مفيد خواهد بود كه برخى از تجربه ها را كه در هر دو مركز علمى اندوخته اند بيان فرمائيد:
ج : نخستين امتيازى كه حوزه بر دانشگاه دارد قصد قربت بسيارى از طالبان علم است . چنانكه مى دانيد حوزه مدرك تحصيلى نمى دهد واگر هم دراين سالها رسم شده كه به بعضى گواهى بدهند اين گواهى هيچگونه امتياز مادى ندارد و در پايان آن قيد نشده است كه[ اين گواهى نامه به او داده مى شود تااز مزاياى قانونى آن بهره مند گردد].
آنچه طالب علم را به مدرسه مى كشاند قربت الى الله يا عشق به فراگيرى علوم آل محمد و يا دست كم عالم شدن و علم خود را نماياندن است بنابراين طالب علم از آغاز خود را براى عالم شدن و نيز تحمل هر مشقتى آمده مى كند. چنانكه خود من چون عازم نجف بودم چنين تصميمى را گرفتم . به من مى گفتند در نجف حجره نيست اگر حجره پيدا نكنى چه خواهى كرد؟ گفتم در صحن نخوابيدم ولى هنگام ورود به مدرسه قزوينى ها حجره اى را به من دادند كه در آن به پله هاى طبقه بالا باز مى شد. حجره نبود انبار بود. روز كه در را باز مى كردم تنها مى توانستم جسم ها را تميز بدهم ناچار براى مطالعه به پشت بام مى رفتم .از گرماى پنجاه درجه تابستان و گرسنه ماندن روزهاى پى در پى چيزى نمى گويم . چرا كه عموم طلبه ها با من دراين مشقت شريك بودند.امتياز دوم اين است كه درس حوزه زمان و مكان معينى ندارد هر چند معمولا درس هاى مهم در ساعت هائى خاص و در مكانى خاص تشكيل مى شود.اما همه درس ها چنين نيست از يك ساعت به اذان صبح تا دو ساعت از شب گذشته درس ها برقراراست . سالى خود من و يك دو طالب علم ديگر خواستيم شوارق بخوانيم رفتيم خدمت آقاى حاج شيخ صدرا بادكوبه اى كه به تدريس علوم
معقول شهرت داشتند ايشان متعذر شدند كه وقت ندارند ولى مااصرار كرديم و قرار شد درس ايشان يك ساعت به اذان صبح تشكيل شود.
امتياز ديگراين كه شاگردان موطف نيستند درس راازاستاد معينى فرابگيرند و همين امتياز سبب مى شود كه مدرسن قوى و خوش بيان از ديگران شناخته شوند و شاگردان به درس آنان روى بياورند. بسا رخ مى دهد كه درسى را دواستاد شروع مى كند يكى با سى چهل شاگرد و ديگرى با دو سه تن . ماهى نمى گذرد كه حلقه درس آن استاد كه با سه شاگرد درس را شروع كرده بود به چهل يا پنجاه تن مى رسد. و آن كه با سى چهل شاگرد شروع كرده بود درسش از رونق مى افتد.البته اين كه مى گويم مربوط به درس هاى سطح و دوره هاى مقدماتى و متوسطاست چرا كه درس خارج استادانى دارد شناخته و حوزه هاى هر يك به نسبت خود پرجمعيت . ولى در همين درس خاج هم بازاستادانى را مى بينيم كه چون تقرير خوبى ندارند شاگردانى بدانهااقبال نمى كنند.
امتياز ديگر روش حوزه در كوششى است كه طالب علم درس خوان براى دانستن درس بكار مى برند. چنانكه گفتيم در حوزه ها درس زمان بندى نداشت (حالا شنيده ام در بعضى از مدرسه ها برنامه و زمان گذاشته اند).
يعنى طالب علم موطف نيست درسى را در مدتى معين به پايان برساند. بنابراين اگر باراول درسى را يا علمى را چنانكه بايد فرا نگيرد به تكرار آن مى پردازد.
مرحوم حاج شيخ محمدتقى بروجردى رضوان الله عليه كه ازاجله شاگردان مرحوم آقا ضياء عراقى بود گفت : چون رسائل شيخ مرتضى را بپايان رساندم ديدم آن را چنانكه بايد نمى دانم ناچاراز آغاز نزداستادى ديگر به فرا گرفتن آن پرداختم .
بخاطر همين كوشش درفهميدن و نيز بخاطر مفيد به زمان نبودن طالب علم پيش از رفتن به درس استاد آنچه را كه آن روز بايد فرا گيرد مطالعه مى كند و در خلال درس توجهش به جاهائى است كه بهنگام مطالعه از فهم آن عاجز بوده پس از آن كه درس استاد تمام شد يكبار ديگر آن را مطالعه مى كند. بعد با همدرس خود به مابحث مى پردازد. گاه طالب علم چند بار درس را با چند همدرس مباحثه مى كندگ واگر همدرس نداشت خود آ درس را تكرار مى كند. داستان بزاخفش (گردن آنها كه مى گويند) كند ذهن بوده است . بدين سبب كسى بااو هم مباحثه نمى شده . مى گويند بزى را خريد و درسى را فرا مى گرفت براى بز مى گفت . سپس ريش بز را مى گرفت و مى گفت : فهميدى ؟ بز براى آن كه ريش خود رااز چنگ او خلاص كند سرش را بالا مى برد واخفش مى گفت : معلوم شد نفهميدى بار ديگر مى گويم . بار ديگر و بار ديگر تا بر حسب اتفاق سر بز فرود بيابد. خوب بدين ترتيب بى حافظه ترين و كندترين طالب علم ممكن نيست درسى را كه چنين بخاطر سپرده هيچگاه فراموش كند.
امتياز ديگراين كه درس حوزه هااز آغاز با نقض وابرام و رد و ايراد توام است . ياد دارم كودك بودم و صرف مير را شروع كردم[ بدان ايدك الله فى الدارين كه كلمات لغت عرب بر سه گونه است] معلم پرسيد چرا بدان گفت و بخوان نگفت ؟ گفتم : نمى دانم . گفت : چون مقصود ما دانستن است نه
خواندن . و باز براى تفريح خاطر شما بگويم كه مرحوم دهخدا مى گفت : چون استاد من پرسيد: چرا بدان گفت و بخوان نگفت ؟ من تصور كردم مقصودش اين است كه چرا (به خان نگفت ) و مدتها فكر مى كردم كه خان چكاره است كه بايداو بگويند و براى چه بگويند. نتيجه آن كه طالب علم از آغاز با روش تحقيق فكرى آشنا مى شود و تنها حافظه خود را به كار نمى اندازد.اين ها كه عرض كردم اهم روش تحصيل در حوزه هاى قديم است .اما آن طرز آموزش عيب هائى هم دارد .
يكى اين كه چون برنامه مرتب و حضور و غايب هر روزه در آن طرز آموزش نيست ممكن است كسى به عنوان طالب علم وارد حوزه شود و سالها بماند و شهريه بگيرد و درس نخواند و كسى هم ازاو نپرسد كه چكاره اى چه مى خوانى ؟ و براى چه مى خوانى . در نجف ازاين گونه اشخاص فراوان ديدم كه بيست سال سى سال و يا بيشتر در آن شهر بسر برده بودند اما نه درسى داشتند و نه بحثى و نه بفكر درس و بحث بودند.
نتيجه اين كه از چند صد و يا يك دو هزار طالب علم يكصد و پنجاه تا دويست تن به مقام عالى مى رسيدند. واينان همان علماى برجسته اى هستند كه هر يك در شهر بزرگى از شهرهاى ايران عراق هند و افغانستان مصدر خدمت هاى بزرگ و موجب تربيت عالمانى برجسته شدند.
نقص ديگر آن اين كه چون در حوزه ها ضابطه ورود و خروج نيست گاهى كه به علتى بازار علوم دينى رونقى مى يابد طالبان روبه حوزه مى نهند و چون آن رونق از ميان رفت و يا كم شد گروهى از حوزه دل مى كنند. آن سالهائى كه بنده در نجف بودم چون بواسطه جنگ و بهم خوردن وضع سياسى حكومتهاى خاورميانه سختگيرى بر دين و عالمان دينى از ميان رفته بود دسته دسته ازايران افغانستان هند به نجف مى آمدند و در سن چهل سالگى و يا بيشتر جامع المقدمات را شروع مى كردند.
باز ديدم كه بسيارى از آن طالبان علم پس از ساليانى حوزه را رها كردند و به كارهاى دولتى رو آوردند كه از شما چه پنهان من هم يكى از آنها هستم .
اين داستان را به يك واسطه از حضرت آيه الله حاج شيخ حسين غروى بروجردى كه از شاگردان مرحوم حاجى ميرزا حسن شيرازى زعيم مشهور شيعه بود نقل مى كنم .
مى گفتند: در سامرا قبرستانى بود كه نام آن را حسرت آباد گذاشته بوديم . چرا چون وقتى كه حضرت آيه الله شيرازى فتواى تحريم تنباكو را تسجيل كرد و مردم ديدند كه عموم ايرانيان چپق و قليان را ترك كردند و حتى چنانكه معروف است در داخل حرمسراى ناصرالدين شاه هم قليانها را شكستند عده اى ازايران به راه افتادند و در سامرا ساكن شدند كه به مقام ميرزا برسند ولى در حسرت مردند و در آن قبرستان آرميدند. [والعهده على الراوى] و باز چنانكه شنيدم در آن دوره بود كه خانواده هاى اعيان يكى از چند فرزند خود را به تحصيل علوم دينى وا مى داشتند و خود من يكى از بقاياى آن اعيان زاده ها را ديدم . مردى بزرگوار خليق و كريم النفس بود اما به مقام علمى بلندى نرسيد. حالا كه سخن از نبودن ضابطه در حوزه به ميان آمد ١ بد نيست خاطره اى را يادآور شوم : در مدرسه ما مردى بود بنام مشهدى كه ماهى دو دينار حقوق داشت و بايد مدرسه را نظافت كند و بعلاوه حوض
مدرسه را دو روز يكبار از چاه عميق مدرسه پركند. و كارى پر زحمت بود. طالبان علم ماهى سه دينار شهريه داشتند .به من ايراد نگيريد تو كه ماهى سه دينار شهريه داشتى چطور مى گوئى روزها گرسنه مى ماندم خودتان مى دانيد كه ما طالبان علم علم معاش نداريم هر چه بدستمان آيد همان دم خرج مى كنيم .
بارى دو دينار كم بود و مهم تراز آن آب كشيدن از چاه چهل ذرعى شب خوابيديم و صبح برخاستيم ديديم مشهدى على كلاه را به عمامه تبديل كرده و آشيخ على شده . جامع المقدماتى هم زير بغل دارد. دو دينار هم به سه دينار رسيد. و شگفت تراين كه مشهدى على سابق و آشيخ على لاحق را ديدم كه در مجلس ها با كسانى چون مرحوم شيخ غلامحسين اردبيلى و يا حاج سيدمحمود شاهرودى معامله اكفاء مى كرد. سبحان الله .
حالا برگرديم به دانشگاه دانشگاه چنانكه مى دانيد دنباله دبيرستان است و دبيرستا دنباله دبستان و دبستانها جانشين مكتب خانه ها شد كه مقدمات علم را به كسانى چون محمدزكريا حسين بن عبدالله بن سينا ابوريحان بيرونى ابوحامد غزالى سيدمرتضى و شيخ طوسى و صدها عالم ديگر مى آموخت .
اماارزش علمى آن مكتب خانه ها پس از فترت مغول با گذشت زمان كم شد واز كيفيت آن كاسته گرديد كه مختصرى از وضع درسى آن را در مقدمه كتاب زندگانى امام على بن الحسين[ ع] نوشته ام . ليكن آنان كه از طبقه ممتاز بودند واستعدادى هم داشتند. معلمانى خاص داشتند و خوب درس مى خواندند و خوب فرا مى گرفتند.
پس از مشروطه يا دقيق تر بگويم پس از آشنائى رجال سياست ايران با فرهنگ غرب به فكرافتادند كه هم مكتب خانه ها رااز صورت نامطلوب آن روز در آورند و هم آن را گسترش دهند.اين فكر پسنديده در عمل وضعى بخود گرفت كه نتيجه آن برهمگان روشن است .
بوريا به نيمكت و دكانچه به اطاق تبديل شد. شاگردهاى بيست ساله از چهار پنج ساله جدا شدند و هر يك با همسالان خود كلاس بندى گرديدند اما مقرر شد در پايان شش سال درس خواندن به دانش آموز گواهى بدهند خوب تااين جاى كار بد نبود مشكل از آنجا شروع شد كه دولت اعلام كرد: هر كس بخواهد دراداره هاى دولتى به كار مشغول شود بايد گواهى نامه داشته باشد واز سوى ديگر چنانكه گفتم براى گواهى نامه ارزش استخدامى تعيين كردند. نتيجه آن كه ديگر درس خواندن هدف نبود بلكه وسيله اى شد براى تحصيل نان . وسيله هر چه ساده تر و زودياب تر بهتر. و كوشش دانش آوزان همه اين بود كه براى امتحان آخر سال خلاصه اى از هر درس را بخاطر بسپارند و بعدازامتحان فراموش كنند.
گفتم در حوزه هاى درس قديم از هر هشتصد با هزار تن طالب علم پنجاه تا شصت تن داراى استعداد قوى بودند واستاد آن استعدادها را تربيت مى كرد.اما در نظام فرهنگى جديد - دبيرستان يا يا دانشگاه - در يك كلاس كه دو يا سه تن يا بيشتر يااستعداد يافت مى شود متاسفانه بايد خود را بااكثريت هم آهنگ كند. زيرا برنامه براى همه يكى است وقت هم براى همگى محدود و بدين ترتيب سطح علمى پائين مى آيد.
در حوزه ها و ميان طبقه ها يك جمله معروف است.[ دو درس براى يك روز كم است و سه درس
زياداست] چرا چون چنانكه گفتم درس بايد قبلا پيش مطالعه شود و پس از فرا گرفتن از استاد باز مطالعه شود و پس از مطالعه مباحثه شود.اما در نظام آموزشى وزارت علوم چنان برنامه اى در نظر گرفته نشده است . در روز چهار تا پنج و بلكه گاه شش درس را بايد خواند. شب هاى محدودامتحان آن رااز بر كرد و پس از گذشتن امتحان كتاب را كنار گذاشت همين و همين .البته نبايداز نظر دور داشت كه برنامه دبستانها و دبيرستانها و دانشگاهها متنوع است دانش آموز و دانشجو بهرحال با بسيارى از دانش ها آشنا خواهد شد و ظرفى از هر يك - هر چند هم ناقص باشد - خواهد بست . ديگراين كه در دانشگاه هر دانشجو هر چند هم در مرتبه نازل علم آموزى باشد بايداز آنه بدو مى آموزند مطالبى را فرا گيرد. در دانشگاه ها هم وضع آموزش كم و بيش چنين است .البته بنده درباره رشته هاى علوم نظرى چون ادبيات و معارف اسلامى واين گونه كلاس ها بحث مى كنم .از رشته هاى تجربى چون از روش تدريس آن رشته هااطلاعى ندارم سخنى نيم گويم .
در دانشگاه ها هم دانشجو روزانه چهار تا شش درس را بايد فرا گيرد. باز همان مشكل محدود بودن وقت و مجال نبودن براى بحث دانشجو واستاد موجوداست . بخصوص كه دراين سالها شمار دانشجويان بعضى از كلاسها به يكصد تن و بيشتر مى رسد و برنامه تعيين شده براى هر درس بايد كمتراز سه ماه پايان يابد.
بنده در يكى از گفتگوها پيشنهاد كردم كه بطور آزمايش در رشته هاى نظرى و مخصوصا در رشته ادبيات فارسى و علوم اسلامى در دوره هاى فوق ليسانس و دكترى از روش حوزه پيروى كنند. يعنى زمان و مكان وانتخاب استاد را بعهده دانشجو بگذارند. مزاياى قانونى را هم بردارند. آنگاه پس از چهار سال به بينيد نتيجه چيست ولى كسى گوش به اين پيشنهاد نداد.
در نظام آموزشى جديد در دوره ابتدائى و متوسطه و دانشگاه قرار براين است كه معلم درسى را بگويد و دانش آموز آن را حفظ كند. پرسش و بحث و رد وايراد دراين برنامه كمتر جا دارد واگر آموزگار با دبير يااستادى چنين همتى داشته باشد مگر ممكن است در كلاس شصت هفتاد نفرى كه براى مدت پنجاه تشكيل مى شود به بحث پرداخت .
اينها مختصرى است و معايب هر دو نظام است چنانكه مى دانيد من توفيق درس خواندن و درس گفتن در هر دو نظام را داشته ام .
اما حوزه در حال حاضر چه بايد بكند؟ عرض مى كنم من صلاحيت تعيين تكليف دراين باره را ندارم . ليكن حالا كه بناست نظام دانشگاهى اندك اندك در حوزه ها راه بيابد و دقت علمى حوزه ها هم بدانشگاه و يا بهتر بگويم به يكى ديگراز مركزهاى خود راه بگشايد حوزه بايد متوجه شود كه مسووليت امروزاو چون مسووليت آن در صد سال پيش نيست . آن كسى كه وارد درس مرحوم ميرزاى شيرازى مى شد مى خواست در فقه جعفرى به درجه اجتهاد مطلق يا لااقل به مطلق الاجتهاد برسداماامروز حوزه عملا در سياست جمهورى اسلامى وارد شده است . پس وظيفه آن مانند سابق تنها پروراندن عالمانى در رشته خاص نيست . دانشجويان حوزه بايد در كنار فقه واصول علم هاى ديگرى را هم فرا بگيرند.
اينجاست كه از يكسو با محدوديت زمان واز سوى ديگر با گسترش هر علم روبرو مى شويم و عملا
مى بينيم يك تن نمى تواند هم فقيه هم مفسر هم عالم رجال هم عالم نحوى و هم محدث شود هر چند آن فرد در نبوغ سرآمد باشد. واينجاست كه مساله تخصص پيش مى آيد. بنظر بنده چند علم است كه بايد همه طالبان آن علم آن را در حد لازم فراگيرند:ادبيات - نحو صرف و معانى و بيان كلام اسلامى تاريخ اسلام كليات علم الحديث فقه واصول مقدماتى و ماننداينها سپس بايد رشته هااز هم جدا شود و هر طالب علم برحسب ذوق واستعداد خود رشته اى راانتخاب كند و آن را به كمال برساند.
س : براى استفاده از متون مربوط به تاريخ اسلام و طبقه بندى كردن اين متون واستخراج تاريخ صحيح بايد چكار كنيم .
ج : پرسشى است بجا. فرض كنيم ماانبارى در بست هداريم كه در آن سنگهاى گران بها و تقلبى هر دو موجوداست . ما مى خواهيم وارداين انبار شويم و بعداز ميان آن همه سنگها گوهرهاى بهادار را بيرون بياوريم . نخستين چيزى كه لازم داريم كليداست كهبا آن در را باز كنيم و به درون انبار برويم . تاريخ مجموعه اى است انباشته از افسانه داستان و روى دادهاى حقيقى . كليد ما براى گشودن اين گنجينه زبان است . مى دانيد كه اسناد نخستين ما به زبان عربى نوشته شده . پس اطلاع از زبان عربى در حد دريافت مطلب از متن هاى تاريخى ضرورت دارد. ممكن است بگوئيد به ترجمه اين متن مراجعه مى كنيم . درس است اما مى دانيد كه همه متن هاى دست اول هنوز به فارسى ترجمه نشده و آنگاه اين ترجمه هااز خطا مصون نيست . پس چه براى اطلاع از تاريخ اسلام و چه براى تحقيق در تاريخ بهتراست زبان اسلام را فرا بگيريم . و باز مى دانيداز صدها سال پيش اسلام شناسان غربى درباره تاريخ اسلام به جستجو بيشتر شده و كتاب هاى فراوانى درباره تاريخ اسلام نوشته اند كه براى هر محقق آشنائى بدانها ضرورت دارد.
اگر مطلبى درست نوشته انداز آن بهره مى برد واگراز روى نادانى يا عمد تاريخ را تحريف كرده اند از آن مطلع گردد. پس براى كسى كه مى خواهد در تاريخ اسلام تحقيق كند حداق داشتن يك زبان غربى هم لازم است .
خوب بدين ترتيب در گنيجينه باز مى شود.اما درون آن تاريك است . و ما چراغ مى خواهيم . چنانكه عرض كردم مجموعه آنچه در كتاب طبرى ياابن اثير ياابوالفدا ياابن عساكر و حتى ابن خلدون به نام تاريخ فراهم شده تنها تاريخ نيست داستان افسانه هم فراوان در آن راه يافته . پس حقيقت را چگونه بيابيم ؟ دانشمندان در گذشته براى تشخيص نقل درست از نادرست ملاك هائى معين كرده بودند كه از جمله آن خصوصيات روحى و نفسانى واعتقادى راوى است . رعايت اين ملاك ها براى فقيه كه مى خواهد حكم عملى رااستخراج كند لازم است اما در تاريخ ما بدين ملاك تنها نمى توانيم متوسل بشويم .
محقق تاريخ حادثه اى تاريخى را كه در كتابى مى خواند بايد آن را با شرايط جغرافيائى فرهنگى اعتقادى اجتماعى واقتصادى آن عصر بسنجد.اگر همه اين شرايط با آن نقل ساز گار بود تازه به اصطلاح حادثه اى ظنى است ولى اگر يكى ازاين قرينه ها مخالف آن نقل بود روايت ازارزش مى افتد. تاريخ امروزاز صورت داستان پردازى در آمده و روش علمى بخود گرفته است . روايت هائى ك هدر كتاب هاى تاريخى فراهم آمده اگر هيچ موجبى براى جعل و تزوير و تخليط نداشت باز هم نمى توانستم آن را به عنوان سند قطعى بپذيريم چرا؟ چون مى دانيد تاريخ هاى مااز سده سوم بصورت مكتوب درآمده . در مدت دويست سال و كمتراز شش نسل بطور متوسط جاى خود را به ديگرى مى دهد و مطلبى از ذهن اين راوى به ذهن راوى ديگر مى دهد و مطلبى از ذهن اين راوى به ذهن راوى ديگرى متصل مى شود. و چه كسى تضمين مى كند كه اين راوى ها هيچ يك دچار فراموشى نشده يا سالها را نادرست بخاطر نسپرده و يا جاى اشخاص را با يكديگر عوض نكرده اند.اين احتمال ها چنانكه گفتم تنها در موردى است كه بگوئيم هيچ گونه غرضى درجعل و تخليط در ميان نبوده درصورتى كه شما خود مى دانيد پيروان نحله هاى فكرى و مذهب هاى گوناگون تا چه اندازه روايت ها را دستكارى كرده اند.
يك نكته ديگر را هم بايد عرض كنم كه در كار تحقيق در سيره رسول اكرم وائمه عليهم السلام قاعده هاى كلامى را بايد رعايت كرد. مثلا اگر روايتى يا نقلى تاريخى ديد همى شود كه با مساله عصمت امام و يا علم او و يا موضوعى ديگر كه جزء شوون معصوم است مغايرت دارد آن روايت كنار نهاده مى شود. هر چند مجموع آن روايت ها چنانكه مى دانيم از طريق راويان غيرشيعى است . بهرحال چنانكه عرض كردم تاريخ امروز ديگر مجموعه داستانى نيست كه كسى بهنگام فراغت خود را بخواندن آن سرگرم كند .
س : تاريخ بايداز طريق پروهش روشن شود پرسش اين است كه شمااشارت كرديد قاعده هاى كلامى اگر با نقل تاريخى مغايرت داشت بايد آن نقل را كنار گذاشت . آيااين پيش داورى نيست ؟
ج : نه . چرا كه عرض كردم آن نقلها همگى براى ما قاطعيت ندارد. و آنگاه كلام علمى است كه مساله هاى آن بر پايه شناخت عقلانى است . بنابراين اگر نقلى يا عقلى معارضه كرد مسلما حكم عقلى را بايد گرفت نه نقل را.
س :اشاره كرديد كه ابزار مقدماتى در تحقيق تاريخ زبان است . آيا آشنائى با علم انساب مثلا ضرورت ندارد؟
ج : بنده نمى گويم شما هنگام تحقيق در تاريخ با علم انساب روبرو نمى شويد غرض بنده اين است كه نمى توان عمرى را صرف علمى كرد كه آشنائى با آن علم براى علم ديگر جنبه مقدمه بودن دارد.
س : شما گفتيد در تحقيق تاريخى بايد به قرينه هاى خارجى توجه كرد.اين سوال پيش مى آيد كه روايت هاى فقهى ما هم دچار همين آشفتگى هاست و فقها ضوابطى براى قبول روايت معين كرده اند مااگر در نقل تاريخى تنها به قرائن خارجى و يا قاعده هاى عقلانى اعتماد كنيم آيا دنيا به ماايراد نمى گيرد؟
ج : عرض كردم فقيه چون بايد براى هر موضوع حكم علمى استخرج كند ناچاراست كه از ميان اين روايت ها يكى را به پذيرد كدام را؟امام نوع آن روايت ها براى او تعيين كرده و شما در علم اصول در بحث حجيت ظن به آن ملاك ها برخورده ايد.اما براى مسائل تاريخى و يااعتقادى چنين ملاك هائى از پيش معنى شده وآنگهى از شما مى پرسم اگرروايتى در يكى از كتابهاى معتبراز گفته روايت كننده اى موثق ديديد كه قرينه هاى خارجى مضمون آن را رد مى كند كدام يك را مى پذيريد.امام بايداضافه كنم كه تحقيق در چنين روايت ها و بيرون آوردن تاريخ درست از ميان اين گفته هاى متناقض چندان آسان نيست كه هر كسى بتواند خود را در آن صاحب نظر بداند.
س : مااصلى داريم به نام اجازه و سماع رسم اين بوده است كه محدثان كتابهائى را بر شيوخ خود مى خوانده اند واز آنان اجازه روايت مى گرفته اند. در حاليكه دراين كتابها روايت هايى است كه پذيرفتن مضمون آن دشواراست . ما چه كنيم از يكسواصول سماع را داريم واين اجازه ها كه در دست است واز سوى ديگر محتواى بعضى از آن روايت ها را.
ج : توجه داشته باشيد كه اگر بنده مى گويم هرگاه قرينه خارجى با مضمون روايتى تاريخى مخالف بود نمى توان به آن روايت اعتماد كرد مقصودم اين نيست كه خداى نخواسته در وثاقت گرد آورندگان آن روايت ها شك كنم آنان در روزگار خود جز توسل به آن ملاك ها راهى نداشته انداما امروز ما ملاك هاى ديگرى در دست داريم . روايت هاى تاريخى با توجه بدان ملاك ها براى آن محدثان حجت بوده است اما براى ما نه .
س : منابع و متون مربوط به تاريخ صدراسلام را چگونه مى توان دسته بندى كرد؟
ج :براى اين طبقه بندى روش هاى مختلفى بكار مى رود.از جمله اين كه مااسناد دست اول را در درجه اهميت قرار مى دهيم . مثلا كتابهائى كه از سده سوم تا سده ششم هجرى نوشته شده است چون احتمال اشتباه و سقط وافزايش در آنها كمتراست .امااين بدان معنى نيست كه آنچه در ماخذهاى دست اول نوشته شده بايد پذيرفت بلكه بايد بدان قرينه ها كه اشاره كردم توجه كرد.
س : ما مى دانيم آيه هاى قرآنى هر يك شان نزولى داشته آن شان نزول ها مناسبت تاريخى دارد. آيا ما مى توانيم اين شان نزول ها را يى از ملاك ها در تاريخ نويسى قرار دهيم ؟
ج :اگر ظاهر قرآن كريم حادث تاريخى را براى ما بيان كند حجت است اما روايت هايى كه درباره شان نزول قرآن نقل شده همان اشكال را دارد. چنانكه مى بينيد درباره سبب نزول بسيارى از آيه ها روايت هاى گونه گون و گاه مخالف يكديگر ديده مى شود.
س : كسانى كه مى خواهند در حوزه و دانشگاه كار تحقيق تاريخ را شروع كنند چه بايد بكنند؟از كجا شروع كنند بااستاد؟ يا بدون استاد.
ج : قطعااطلاع داريد كه در دانشگاه ها تاريخ رشته اى خاص دارد يا بهتر بگويم گروهى خاص گروه تاريخ معمولا جزء دانشكده ادبيات است و اسنادانى دارد كه درس ها را دوره اى تدريس مى كنند. مثلا:ايران پيش از اسلام ايران تا عصر صفاريان صفاريان سامانيان و هم چنين تا عصر حاضر هر دوره استادانى مختصص دارد.
اما براى آنان كه در حوزه مى خواهند به كار تحقيق در تاريخ به پردازند چنانكه عرض كردم بايد مقدمات را آماده سازند و براى آشنائى به روش تحقيق در تاريخ بايد كتابهائى را كه داستان اين رشته نوشته اند مطالعه كنند.
س : چطور شد كه خود شما به تاريخ گرايش پيدا كرديد؟
من از نوجوانى به تاريخ و داستانهاى تاريخى علاقه فراوان داشتم . ولى :ج چون نه روش مى دانستم و نه استادى بود كه راهنمايم باشد هر كتابى را كه به دستم مى رسيد مى خواندم . حبيب السير روضه الصفا و كتابهائى از اين قبيل در سيره ائمه عليهم السلام مجلدات ناسخ التواريخ را فراوان مطالعه كردم . بعض مجلدات آن را شايد پنج بارازاول تا آخر خوانده ام .
چنانكه مى دانيد چون به دانشكده ادبيات رفتم رشته ادبيات فارسى راانتخاب كردم ولى مطالعه تاريخى را رها نكردم . و در سالهاى پيش ازانقلاب گاهگاه مقالاتى پيرامون حادثه هاى تاريخى صدراسلام مى نوشتم كه در مجله يغما منتشر مى شد. سه چهار سال پيش ازانقلاب مطالعه جامعى را درباره حادثه كربلا آغاز كردم كه نتيجه آن كتاب پس از پنجاه سال است . سپس تاريخ تحليلى رااز
آغازانقلاب شروع كردم چنانكه ميدانيد حادثه هاى مهم تا سال ١٣٢ هجرى بطوراختصار در آن تحليل شده .
س :از مجموعه تجربه ها حادثه و نكته هاى برجسته كه در طول تحقيق لغت نامه و فرهنگ فارسى بدان برخورده ايد اندكى بيان كنيد.
ج : نخستين تجربه اى كه بدست آوردم اين است كه درايران هم مانند بسيارى از كشورها كار دسته جمعى مى توان كرد. لكن اندكى گذشت شخصى لازم است و براى انجام كار مهم عمومى گذشت هاى شخصى ازانسان چيزى نمى كاهد.
سال دوم انقلاب بود كه در كتابخانه مركزى بمناسبت پايان چاپ لغت نامه مجلسى برپا كردند. جناب آقاى حاج شيخ محمدتقى جعفرى كه سخنران آن مجلس بود گفتند: موسسه لغت نامه موسسه اى بود كه در آنجا (من ) وجود نداشت هر چه بود (ما) بود و رمز موفقيت اين موسسه در پايان دادن به چنين كار بزرگ همين است .
ديگراين كه ضمن همين تحقيق ها و مطالعه ها بود كه دانستم آنچه در كتاب ها ( البته اينجا مقصودم فرهنگ هاست ) مى خوانيم در عين حال كه به گردآوران مطالب آن كتابها بايدارج بنهيم نبايد آن را در بست بپذيريم و باز در ضمن همين كار جمعى بود كه متوجه شدم همكارى چن تن در بوجود آوردن اثرى فرهنگى چه اندازه مانع اشتباهاتى مى شود كه معمولا در كارهاى فردى پديد مى آيد.
نيز طرز يادداشت بردارى و مرتب ساختن اين يادداشت ها را من دراين موسسه ياد گرفتم واين يادداشت ها را من دراين موسسه ياد گرفتم و اين يادداشت ها و مرتب ساختن آن به حساب موضوع و حروف چه اندازه كار را برامثال من آسان كرد.امروز يادداشت بردارى كار پيش پاافتاده اى است .اما در چهل سال پيش چنين نبود حتى چند تن از
استادان برجسته را ديدم كه مطالب هر كتاب را كه لازم داشتند در صفحه اول و آخر آن كتاب يادداشت مى كردند.
س : مشكلات كارهاى تحقيقى جمعى و فردى را در طول مدت كارهاى تحقيقاتى در چه مسائلى يافته ايد؟
ج : نخستين مشكلى كه داشتيم كم بود مدرك بود آنچه دراختيار ما قرار داشت كتابخانه مرحوم دهخدا بود با چند مجلد كتاب ديگر كه مجلس براى ايشان فراهم كرده بود. ناچار براى كامل ساختن كار خود بايد به كتابخانه ملى يا كتابخانه مجلس برويم كه مستلزم صرف وقت بود.اين كه مى بينيد بر لغت نامه ايراد مى گيرند كه چرا شرح حال فلان و فلان در آن نيامده و گمان مى كنند نظر خاصى در ميان بوده درست نيست علتش همان محدود بودن مرجع است .
س : در سازمانها و موسسات تحقيقاتى در داخل كشور چه مشكلات و موانعى در كاراست ؟
ج : بزرگترين مشكل كم بود محققان است و آماده نبودن زمينه براى پرورش محققان .
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى :
١. آنچه درباره ظابطه مى گويم مربوط به حوزه نجف آن هم در چهل سال پيش است .