نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - شيوه نويسندگى و نگارش

شيوه نويسندگى و نگارش


شيوه نويسندگى و نگارش
وعده داديم كه ازاين شماره درباره انواع ادبى و يك نوع آن داستان نويسى به اختصار مطالبى عرضه كنيم .

در نخستين بحث هااشارتى كرديم به ( علم ادب ) و تعاريف و تقسيمات آن .اينك براى تذكر و تذكار مطالب به تكراراين مقدار بسنده مى كنيم :

علم ادب يا سخن سنجى دراصطلاح قدما عبارت بوده است از: [ معرفت به احوال نظم و نثراز حيث درستى و نادرستى و خوبى و بدى و مراتب آن] ١ و بعضى علم ادب را چنين تعريف كرده اند :[ علم صناعى تعرف به اساليب الكلام البليغ فى كل من احواله] يعنى :[ علم ادب علمى است صناعى كه اسلوبهاى مختلفه كلام بليغ در هر يك از حالات خود به توسط آن شناخته مى شود].

بنابر مسلك قدما علم ادب شامل اكثر علوم عربيه بوده است . شاعرى انواع آن را در دو بيت زير جمع كرده است :

نحو و صرف عروض بعده لغه ثم اشتقاق و قرض الشعرانشاءكذاالمعانى بيان الخط قافيهتريخ هذاالعلم للعرب احصاء
اما در قرن اخير بويژه بعداو مشروطيت و آشنائى بااسلوبهاى ادبى مغرب زمين انواع ديگرى به ادبيات فارسى راه پيدا كرد و رواج يافت كه مااز آنها سخن خواهيم گفت .

مرحوم جلال همايى به اين مطلب اشاره اى دارد بدين صورت :

مقصوداروپائيان از علم ادب literature و غايب تحصيل ادبيات نزدايشان همان مهارت يافتن در دو فن نظم و نثراست و ليكن نه تنها در عبادت واسلوب فصاحت و بلاغت بلكه با تضمين روح انتقادى

در جاى ديگر مى گويد : مقصوداصلى ادباى امروزاروپااز تاليف كتب رمان و روايات تمثيلى ( درام )چيست ؟ تنها مرادشان اين است كه از اوضاع مضهوده انتقاد كنند و در ضمن حكايت يا نمايشهاى اخلاقى و سياسى مردم را به اعمال واوضاع خوب بايد متوجه سازند و فضايل و رذايل اخلاقى را پيش چشم ايشان مجسم سازند تا به اين واسطه به اعمال خوب و شايسته راغب واز كردارهاى ناستوده گريزان بشوند. ٣

اما[ دوفن نظم و نثر] كه از آن سخن به ميان آمد هر كدام به اشكال وانواعى تقسيم مى شوند كه از آنها تعبير به انواع ادبى مى كنيم . درادبيات انواع به اسلوبهاى مشخصى گفته مى شود كه از قواعد معين و هدفها و ويئگيهاى خاص تبعيت مى نمايد.

چنانكه نوع نمايشى به شكل نمايشنامه تاترى در مى آيد كه مطالب و مفاهيم را به صورت شفاهى و مكالمه به بازيگران خاص عرضه مى كند و بازيگران نمايشنامه نيز با مهارت خاص بازگو كننده مطالب در نقش ويژه خود مى باشند و نوع نمايشى با داستان كوتاه ( نوول ) و داستان بلند (رمان ) كه مطلبى است خواندنى فرق دارد و بازاين هر دو با نوع تاريخى كه بازگوكننده رويدادها و حقايق تاريخى است تفاوت بسيار دارد.

سناريو Scenario يا فيلنمامه گزارشى است از يك داستان كوتاه يا بلند واگر مستند باشداز مسائل واقعى و تاريخى و طبيعى كه مى تواند به كمك افراد متخصص بصير و كارگردان و بازيگران هنرمند به صورت فيلمى درآيد و رسالت مهمى در جامعه ايفا كند.

سخن گفتن ازانواع ديگرادبى با وسعتى كه دارد دراين مقام كارى است دشوار تنها يادآورى مى كنيم كه آنچه شامل معرف بشرى مى شود و جنبه آموزندگى و تعليمى واخلاقى Didactiguo دارد خود به انواع زيادى از قبيل : فلسفه عرفان مذهب اخلاق خطابه و سخنرانى . پند و نصيحت نامه نگارى مقاله نويسى گزارش نويسى سفرنامه بيانيه نقد هنرى وادبى روزنامه نگارى و فيلنامه و نمايشنامه نويسى مى شود كه هر كدام را بحثى مفصل در خوراست

اكنون از داستان كوتاه ( نوول ) سخن مى گوييم :

در زندگى روزمره رويدادهاى گونه گونى است كه جالب توجه و آموزنده مى باشد.

چشمى باز و دلى آگاه و قلمى توانا كه يافته ها را به صورتى منظم و با طرحى خاص به روى كاغذ آورد.

داستان كوتاه چيست ؟
داستان كوتاه اثر كوتاهى است كه در آن نويسنده به مدد يك طرح منظم يك شخصيت ( پرسناژ) را در يك جامعه نشان مى دهد واين امر من حيث المجموع تاثير واحدى راالقاءمى كند. ٥

وقتى مى گوييم يك شخصيت منظوراين نيست كه لزوما هر داستان كوتاه فقط يك شخصيت دارد بلكه منظوراين است كه يك شخصيت و يك شخصيت فرعى دارد.از خصوصيات ديگر داستان كوتاه اينست كه حتى الامكان مختصر باشد. تعداد كلمه دانسته اند كه البته گاه كمى كمتر و گاه كمى بيشتر ممكن است باشد.البته شهرت نويسنده و گيرايى داستان حدود كلمات را جبران مى كند.

خصوصيت ديگر داستان كوتاه ابتكار و تازگى آن است .دورنمايه داستان نبايد چنان ساده و مبتذل باشد كه خواننده پيشاپيش آن را حدس بزند بلكه بايد چنان باشد كه تا حدس بزند بلكه بايد چنان باشد كه تا خواننده آخرين بخشهاى داستان را نخوانده است نتواند گرهگشايى و نتيجه داستان را به حدس دريابد.

سادگى و شيوه روشن از ويژگيهاى ديگر داستان است . كلمات و جملات چنان گيراو ساده باشد كه خواننده را بدون هيچ ابهامى از آغاز تا پايان داستان برساند و رغبت او را نسبت به داستان خود حفظ كند.

ما براى نمونه خلاصه دو داستان كوتاه جالب توجه كه يكى متعلق به نويسنده ايرانى صادق هدايت است و ديگرى را يك نويسنده خارجى به نام[ گى دوموپاسان] نوشته در زير مى آوريم :

در شيراز دو لوطى زندگى مى كردند به نام داش آكل و كاكا رستم و اين دو سايه يكديگر را با تير مى زدند. روزى به قهوه خانه محل خبر مى رسد كه حاجى صمد مرحوم شده و داش آكل را وكيل و وصى خود تعيين كرده داش آكل ابتدا ناراحت مى شود كه به قول خودش حاجى او را توى دغمسه انداخته است .اما چاره اى نيست بايد تحمل كند. به منزل حاجى صمد رفت وآمد مى كند تا حساب و كتاب حاجى را تا دينار آخر منظم كند. حاجى زنى دارد و دختر زيبائى دختر زيبا دل داش آكل را هدف تير عشق قرار داده است . داش آكل مرد سى وپنج ساله بد سيمايى بود كه در عالم لوطيگرى و عيارى به خوداجازه نمى داد كه با زن يا دختر حاجى صمد نظرى خوب براى ازدواج يا بد داشته باشد.اما عشق دختر (مرجان ) را در دل خود پنهان

مى داشت . هفت سال آزگار چيزى نگفت . كاكارستم كه براى داش آكل خط و نشان كسيده بود عاقبت روزى كه دل داش آكل سخت گرفته بود و به طرف خانه اش مى رفت به كاكارستم برخورد. پس از مشاجره لفظى با يكديگر گلاويز شدند. سرانجام كاكارستم با قمه تيز داش آكل بر زمين افتاده بود پهلويش را شكافت . مردم داش آكل را در حالى كه از پهلويش خون مى چكيد به خانه اش بردند. فردا صبح خبر زخمى شدن آكل به خانه حاجى صمد رسيد. ولى خان پسر حاجى براى احوالپرسى داش آكل به بالينش آمد. گريه كرد. بسيار متاثر شد. داش آكل وفادار و عيار پيشه به حالت اغما در بستر افتاده بود. آخر سر چشمهايش را گشود و به پسر حاجى گفت :ازاين طوطى كه تنها دارائى و دلخوشى من بود مواظبيت كن . چند لحظه بعد مرد. ولى خان طوطى را به خانه اش برد. همه اهل شيراز براى داش آكل گريه كردند.

عصر همان روز مرجان قفس طوطى را جلويش گذاشته بود و به او خيره شده بود. ناگاه طوطى با لحن داشى گفت : مرجان ... مرجان تو مرا كشتى .... به كه بگويم ؟ مرجان عشق تو مرا كشت .

[ اشك از چشمان مرجان فرو ريخت] ٦ .

دراين داستان كه درونمايه آن عفت و پاكدامنى وفادارى جوانمردى وامانتدارى است . تا طوطى زبان نمى گشايد مرجان نمى فهمد كه داش آكل با همه قدرت واختيارى كه داشته هفت سال عشق او را در دل پنهان كرده است . داش آكل دراين داستان دو راه در پيش داشت يكى ازدواج با دختر حاجى صمد و تصرف مال و منالش كه وجهه جوانمردى او رااز بين مى برد ديگرى كشته شدن به دست يكى از تفاله هاى لوطيگرى (كاكارستم ) كه پاى بندى به اصول جوانمردى و عيارى نداشت . داش آكل راه دوم را انتخاب كرد كه سنت جوانمردى زنده بماند سر بلند

اينك : خلاصه داستان( گردن بند).

دختر جوانى است كه سرنوشت او را با كارمندى كم حقوق و دون پايه شريك زندگى ساخته است . خداوند نعمت بزرگ زيبائى را به او عطا كرده ولى از مال دنيا بهره چندانى ندارد شوهرش آدمى است زحمتكش ولى حقوق براى مخارج زن و فرزند و زندگى روزمره كافى نيست .

روزى كارت دعوتى براى يك جشن مهم به دست زن جوان مى رسد. بسيار خوشحال مى شود و وقتى شوهرش به خانه بر مى گردد پاكت او را هم به دستش مى دهد.اما شوهرش چندان احساس خوشحالى نكرد. غمى جانكاه در درون افسرده اش موج زد. زنش گفت : بايد براى من پيراهنى بخرى كه مناسب مجلس باشد.اين اول مصيبت بود. از

كجا؟ تمام ذخيره اش براى روز مبادا ٤٠٠ فرانك بود. ناچار تمام آن را براى پيراهن خانم داد. پيراهن تهيه شد ولى كافى نبود. جواهرات هم لازم بود از كجا؟ جواهرى نداشت . روز ديگر پهلوى دوستش رفت و با او مشكل را در ميان گذاشت . دوستش درج هاى جواهرش را پيش زن جوان گشود. سرانجام يك گردن بندالماس توجهش را جلب كرد. دوستش گردن بند را براى چند روزى به وى سپرد. شب موعود فرا رسيد. زن جوان با شوهر و بچه ها راه افتاد. شب خوشى با دوستان و ميهمانان گذراند. خوشحال و مسرور با درشكه اى به خانه برگشت . پاسى از شب گذشته بود. وقتى لباسها را مى كندند زن جيغى كشيد. شوهر بيچاره پرسيد: چه خبره ؟ گفت : گردن بندالماس ! گردن بندالماس ! گردن بندالماس دوستم را گم كرده ام .

شوهرش رنگ به صورت نداشت . همه جا را گشتند. دوباره برگشتند و در مسير همه جا را با دقت تجسس كردند. پيدا نشد كه نشد.

هر دو مغموم و خشمگين با هم نشستند كه فكرى بكنند. بيخوابى خستگى آنها را در تنگنا گذاشته بود. عاقبت نامه اى به دوستش نوشت كه سگك گردن بند را شكسته ام . چند روز به من مهلت بده تا آن را تعمير كنم . نامه رااز خجالت با پست فرستاد.

زن جوان دائما غمگين و گرفته بود. با شوهرش به بازارهاى جواهر فروشى مى رفت عاقبت چيزى شبيه آن پيدا كرد. قيمت آن ٣٥ هزار فرانك بود. خدايااز كجا چنين پولى بياوريم ؟از جواهر فروش خواهش كرد چند روزى گردن بند را نگهدارد. زن جوان ١٨ هزار فرانك ارثيه پدرش را فروخت واز چند دوست ديگرى مقدارى پول قرض كرد. شوهر نيزاضافه كار مى كرد و مختصرى ذخيره مى نمود.از چند بانك پول قرض كرد و خانه و فرشهايش را گرو گذاشت . با مشقت فراوان ٣٥ هزار فرانك فراهم شد. گردن بندالماس را خريد و به خانه دوستش برد و تشكر كرد. پس به غمكده خودش برگشت . مدتها با سختى و فشار قرض هاى سنگين و صرفه جوئى در غذا و لباس گذراند. چند سال گذشت . روزى دوستش را در خيابان ديد كه با بچه اش شاداب و خوشحال مى گذشت . جلو رفت و سلام كرد.

دوستش او را نشناخت . موهايش سفيد شده بود. صورتش تكيده و لاغر بود. دوستش حق داشت او را نشناسد. دوست ثروتمندش گفت : شما را بجا نمى آورم : جواب داد بلى حق دارى من پير و شكسته شده ام .

- چرا؟

زن جوان ديروز و زن شكسته حال امروز سرگذشت گردن بند و سختى هايى كه به خاطر خريد آن تحمل كرده بود باز گفت . دوست ثروتمندش گفت :

چرا به خاطر گردن بند دچار قرض و زحمت شدى ؟

بايد گردن بندالماسى برايت مى خريدم .

اى واى طفلكى گردن بند من الماس نبود بدلى بود .

همانطور كه ملاحظه كرديد هر داستان بعداز مقدمات و حوادثى كه اتفاق مى افتد اوج و حضيضى دارد كه خواننده را دچار بحران مى كند. كم كم نويسنده با مهارت خاصى گره هاى داستان را مى گشايد و مجددااو را حضيض و نتيجه داستان مى رساند.

هنر در پرورش داستان و شناختن افراد و شخصيت هاى داستان است و نيز در سخنانى است كه از زبان آنها نقل مى كند و جو داستان را بطور طبيعى مجسم و مرتسم مى سازد.از نويسندگان ايرانى باز هم داستانهايى نقل خواهيم كرد تا كم كم با[ تكنيك] داستان آشنائى حاصل شود.

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى ها
١. مرحوم ذكاء الملك تاريخ ادبيات .٢٤ و نيز مرحوم جلال همايى تاريخ ادبيات ايران /٠٨

٢. جلال همايى تاريخ ادبيات ايران .٣٠.

٣. همان ماخذ.٣١.

٤.Le Genre dramagique

٥.ابراهيم يونسى هنر داستان نويسى .١٤.

٦. صادق هدايت سه قطره خون تهران پرستو ١٣٤٤.٨٧ . ٥٩.

٧.ابراهيم نويسى هنر داستان نويسى تهران اميركبير.