نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - خود آگاهى عرفانى ، انگيزه سلوك اخلاقى
درونماى هدف را ديديم با مسلك هاى اخلاقى آشنا شديم مقصد رسيدن به مقام[ قرب الهى] بود و راهها گوناگون يكى با پاى[ خرد] به خانه دوست مى رفت و ديگرى از كلبه[ دل] دريچه اى بسوى محبوب باز مى كرد و سومى بر بال و پر[ عقل] و[ عشق] بر گرد[ سراى يار] پرواز مى نمود. ما دراين ميانه رهوار[ عبادت] را برگزيديم و همين را راهپيماى خطه قرب شناختيم اينك راه در پيش است و مقصد فراروى .كاروانيان رفتند گرد قافله پيداست . آواى دراى اشتران مى آيد. هجرت را آغاز كنيم كه راه بس درازاست و مقصد بس بزرگ.
دراين گفتار بايد با[ انگيزه حركت اخلاقى] آشنا گرديم و عامل پرتوان سلوك را بشناسيم [ پاورى پيشروى] در موج را جستجو كنيم . زيرا اسب نفس چموش است و زورق جان در مسير موج ها باشد كه اين شناخت به نشستگان ما حركت و به راهيان ما سرعت بخشد.انشاءالله
خودآگاهى عرفانى چيست ؟
حركت اخلاقى جبرى و تحميلى نيست عوامل بيرونى آن را پديد نمى آورد از درون مى جوشد و در پرتو شرائط خارجى رشد مى كند و سرعت مى گيرد. گام هاى روح است در مسير فلاح و فضيلت دگرگونى دلهاست نه طى مسافت . تكاپوى ضميراست نه پيمودن زمين .اين حركت برخاسته از نوعى[ آگاهى] و[ آرزو]است كه ما دراين مقال نام[ خودآگاهى عرفانى] را براى آن برگزيده ايم و همين حقيقت را [ انگيزه سلوك اخلاقى] مى شناسيم .
اين خودآگاهى عطشى است كه وقتى در جگرافتد تلاشى بى امان پديد مى آورد. و آتشى كه وقتى در خرمن[ من] درگيرد جز[ او] چيزى باقى نمى گذارد[ خودآگاهى عرفانى] آگاهى به خوداست در رابطه با ذات حق ١ دردى درونى است كه از نياز شكوه مى كند و دردمند را به درمان فرا مى خواند.
اين خودآگاهى تازيانه نفس است كه كاروان فضيلت را در مسلك[ عبادت] به پيش مى برد.بندها را مى گسلد آرزوها مى آفريند شورها مى زايد و شعله ها در جان مى زند.
اين خودآگاهى حلقه پيوند خود و خداست .از سويى فقر و نياز و عجز و جهل انسان را نشان مى دهد. واز ديگرسو لطف و غنا و قدرت و علم ازلى را ترسيم مى كند.
[خودآگاهى عرفانى] همان نواى سوزناكى است كه در نى بريده از نيستان ناله مى كند و همان شعور ناآگاهى است كه هنر و صنعت را مى آفريند بشر با هنر مى خواهد آنچه را طبيعت ندارد به آن ببخشد و با صنعت سعى مى كند هر چه بيشتراز دارائى هاى طبيعت برخوردار شود. ٢
[خودآگاهى عرفانى] درد جاودانگى است كه در دنياى[ زودگذر] در جان انسان شعله ور مى گردد [ عطش بقا]است كه در[ ديارفنا] روح را مى آزارد رنج ناهماهنگى با طبيعت است كه در[ سراى عاريت] بر دوش بنى آدم سنگينى مى كند واحساس غربتى دردناك است كه در غروب زرد رنگ زندگى تمناى وطن را در دل اين تبعيدى زمين زنده مى سازد.
[خودآگاهى عرفانى] همان شورى است كه وقتى در سرعارف خطه شيراز مى افتد بر لوح دل جز[ الف قامت دوست] را نمى بيند. گاه خود را طاير عالم قدس احساس مى كند كه توان شرح فراق ندارد و نمى داند چرا در تنگناى حادثه افتاده است . ٣ و زمانى آواى فرشتگان را مى شنود كه او را به كنگره عرش فرا مى خوانند ولى پاى خويش را در دام طبيعت گرفتار مى بيند:
ترا زكنگره عرش مى زنند صفيرندانمت كه دراين دامگه چه افتاده است
[خودآگاهى عرفانى] آشنايى با بعد ملكوتى زمينيان است و شناخت چهره آسمانى انسان كه بگفته شيخ بهاءالدين عاملى - قدس سره :
شاه جواهر عالم ناسوت است و خورشيد مظاهر ملكوت و چه زيبا سروده است .
اى مركز دائره امكاناى زبده عالم كون و مكان تو شاه جواهر ناسوتىخورشيد مظاهر لاهوتى تاكى زعلايق جسمانى در چاه طبيعت تن مانى تا چند به تربيت بدنى قانع به خزف زدر عدنىصدملك ز بهر تو چشم براهاى يوسف مصرى بدر آى از چاهتا والى مصر وجود شوىسلطان سرير شهود شوى ٤
[آگاهى عرفانى] همان[ معرفه النفسى] است كه اميرالمومنين[ ع] درباره اش فرمود:
معرفه النفس انفع المعارف٥ .
[شناخت نفس مفيدترين شناخت هاست] .
اين خودآگاهى همان دروازه شناخت خداست كه بر روى انسان بسته گردد درهاى بهشت و رستگارى بر رويش باز نخواهد شد. و سرانجام اين همان گوهرى است كه به زبان قرآن فراموشى آن بانسيان[ الله] همراه است و باختن آن با باختن خويش . ٦ بدون اين آگاهى انسان از خويش بيگانه مى شود و با ديوهمخانه
٣-علايم خودآگاهى عرفانى
١ در رابطه با حق :
آن كس كه اين شرر در جان دارد [ خويش] را فرع مى بيند و[ حق] را اصل خويش را[ مجاز]احساس مى كند واو را [ حقيقت] خود را[ مقيد] مى بيند واو را[ مطلق] . خود را[ موج] مى شناسد و حق را[ دريا] خويش را[ سايه] مى بيند واو را[ نور]
٢- در رابطه با نفس :
آن كس كه ازاين درخت[ معرفت] ميوه خورده است [ درد] دارد. دردى درونى همانند رنج روحى يك عاشق كه از فراق و هجران و محروميت شكوه مى كند. تپش دارد همانند يك ماهى كه از دريا بر ساحل افتاده است .
احساس غربت مى كند همانند غربت يك[ آدم] كه[ از بهشت] به تبعيدگاه زمين هبوط كرده است . و به قول مولانا جلال الدين رومى :
هر كه او بيدارتر پر دردترهر كه او آگاهتر رخ زردتر.پس بدان اين اصل رااى اصل جوهر كه را درداست او برده است بو
٣- در رابطه با دنيا:
آنكه[ خودآگاهى عارفانه] دارد همچون جنينى كه دوران رشدش پايان يافته از ظلمات رحم مى گريزد. بند وابستگى به طبيعت را مى برد نگاه طلب بر آسمان دوزد بيم واميد دنيا از دل مى شويد جامه تقوى به تن مى كند به سراى نو مى انديشد واز قطع پيوند معنوى مى هراسد اشاره امام على[ ع] به اين حقيقت است آنجا كه مى گويد:
[كانوا قوما من اهل الدنيا و ليسوا من اهلها فكانوا فيها كمن ليس منها عملوا فيها بما يبصرون و بادروا ما يحدرون تقلب ابدانهم بين ظهرانى اهل الاخره و
يرون اهل الدنيا يعظمون موت اجسادهم و هم اشداعظاما لموت قلوب احيائهم] . ٧
[مردمى در دنيا بودند ولى اهل آن نبودند. آن چنان زيستند كه گويا از آن نيستند با بصيرت در آن كار كردند واز خطرها رستند. پيكرهاشان بين اهل آخرت در گردش است اهل دنيا را مى بينند كه به مرگ جسدهاى خويش اهميت مى دهند ولى آنها نسبت به مرگ دلهاى زنده شان بيشتراحساس خطر مى كنند].
و يا در جاى ديگر مى فرمايد:
پيش از آنكه پيكرهاتان از دنيا برود دل رااز دنيا برون كنيد در آن آزمايش مى شويد و براى جاى ديگر خلق گشته ايد ٨ .
گر چه سيماى اين انسانهاى آسمانى خندان و شكفته است اما هاله اى ازاندوه مقدس گرداگرد قلب پر نورشان را فرا گرفته است .اين ويژگى روحى در فرهنگ غنى اسلام با عبارات گوناگون تبيين شده است :
-١- المومن بشره فى وجهه و حزنه فى قلبه ٩ .
[شادى مومن در چهره وى واندوه در دل اوست] .
٢- ان الزاهدين فى الدنيا تبكى قلوبهم وان ضحكوا و يشتد حزنهم وان فرحوا ١٠ .
[براستى زاهدان دلهايشان مى گريد هر چند بخندند اندوهشان عميق است هر چند شادى كنند].
و در همين راستاست احاديثى همانند:
هر عارفى اندوهگين است ١١ .
هر عارفى نسبت به خوشى هاى دنيا بى رغبت است ١٢
هر خردمندى اندوهناك است ١٣ .
[از خودبيگانگى] آفت بزرگ حركت اخلاقى
حركت اخلاقى تلاشى مقدس در جهت بازيابى[ خودالهى] انسان است و اين تلاش بدون آشنايى باابعاد گوناگون[از خود بيگانگى] و رهايى از [خودهاى كاذب] بجايى نمى رسد. بازگشت به فطرت الهى انسان بدون شناخت انواع وانحاءانحراف از
فطرت مقدور نيست . بين انسانى كه بايد باشد ولى[ نيست] وانسانى كه نبايد باشد اما[ هست] فاصله اى عميق وجود دارد. و حركت اخلاقى تلاشى است براى برداشتن و كاستن اين فاصله كه گاه هولناك و نگران كننده است .
انسان در حركت اخلاقى از[ ناخودها] بسوى خود راستين خويش مى گريزد. شيخ اشراق اين سيراخلاقى را در يك رباعى لطيف بيان كرده است : ١٤
هان تا سر رشته خرد گم نكنى خود را زبراى نيك و بد گم نكنى رهرو تويى و راه تويى منزل توهشدار كه راه خود به خود گم نكنى
استاد شهيد مرتضى مطهرى - قدس سره - خطراز خود بيگانگى را چنين گوشزد مى كند:
انسان احيانا[ خود] را با[ ناخود]اشتباه مى كند و ناخود را [خود] مى پندارد. و چون ناخود را[ خود] مى پندارد آنچه به خيال خود براى خود مى كند در حقيقت براى[ ناخود] مى كند و خود واقعى را متروك و مهجور واحيانا ممسوخ مى سازد. ١٥ .
متفكر محقق استاد محمدتقى جعفرى از خود بيگانگى منفى را چنين تفسير مى كند:
فقدان خود يا برخى عناصر خود كه موجب شكست آدمى در زندگى مى گردد. ١٦
وقتى انسان[ خود] را گم كند و يا برخى عناصر سازنده هويت انسانى خويش رااز دست بدهد.از خويش بيگانه شده است .
متون اسلامى كه در زمينه هاى ذيل سخن مى گويد:از خود بيگانگى انسان را نشان مى دهد.
١. آيات و رواياتى كه مساله مسخ انسان را بيان مى دارد.
٢. آيات واخبارى كه نشان مى دهد گاه انسان از حيوانات پست تر مى شود.
٣. آيات واخبارى كه از[ مرگ قلبها] خبر مى دهد.
٤. آيات واخبارى كه يادآور مى شود برخى انسان ها در قيامت با چهره اى ديگر محشور مى شوند.
٥. آيات واخبارى كه از گم كردن باختن فراموش كردن فروختن و ... خود خبر مى دهد.
٦. آيات واخبارى كه از[ وارونه شدن انسان] سخن مى گويد.
اينها و نمونه هاى فراوان ديگر نشان دهنده عمق خطر و عظمت فاجعه از خود بيگانگى است كه رهبران معنوى بشر هميشه از آن بر حذر داشته اند و براى نمونه
به ذكر يك نمونه بسنده مى كنيم :
اميرالمومنين[ع] درباره عالم نمايانى كه مجهولاتى به عنوان علم اندوخته و گمراهگرى هااز گمراهگران آموخته اند واز دروغ و نيرنگ دام مردم فريبى گسترده اند. قرآن را بر آراء خويش تفسير مى كنند و حق را به ميل خود كج مى سازند مردم را سندايمنى از گناهان كبيره مى بخشند. و جرائم بزرگ را ناچيز جلوه مى دهند و مدعى توقف در برابر شبهه ها و دورى از بدعت هايند چنين فرموده است :
الصوره صوره انسان والقلب قلب حيوان لا يعرف باب الهدى فيتبعه ولاباب العمى فيصد عنه وذالك مي ت الاحياء] ١٧ .
چهره چهره انسان است و دل دل حيوان . نه راه هدايت را مى شناسد كه در آن گام زند و نه راه كورى و[ ضلالت] را مى داند كه از آن باز ايستد و همان است مردار زنده ها.
معيارانسانيت و ميزان از خود بيگانگى
براى تشخيص بيمارى خطرناك[از خود بيگانگى] بايد معيارانسانيت را بشناسيم . تا با كمك آن بتوانيم از هويت انسانى خود و ديگران پاسدارى كنيم .
شهيد بزرگواراستاد مرتضى مطهرى در سخنرانى ارزنده اى كه براى جمعى از دانشجويان ايراد شده اين سئوال را مطرح كرده است كه معيار انسانيت چيست .و در پاسخ به آن شش معياراز ديدگاه مكاتب فكرى و فلسفى گوناگون بر شمرده است ولى خود هيچكدام را به عنوان معياراصلى انتخاب نكرده است .اين معيارها عبارت است از:
١- دانش .
٢- خلق و خوى انسانى همانند محبت انسان دوستى ايثار.
٣-اراده تسلط انسان بر نفس خود بر غرائز و شهوات خود.
٤-آزادى از جبرها واسارت قدرت ها.
٥-احساس مسئوليت و تكليف
٦-احساس زيبائى معنوى وانسانى . ١٨
اين معيارها همان گونه كه استاداشاره كرده است هيچكدام به تنهايى معيار
انسانيت نيست ولى يكى ازابعادانسانيت و شرط لازم تحقق آن مى باشد[آگاهى] [ آزادى] و[ عشق] اضلاع مثلث روح انسان است . و هويت انسانى بااين سه عنصر پيوندى ناگسستنى دارد.اگرانسان از اين سه محروم گردد. و يا در آن دچارانحراف شود. خويش را گم كرده و ازانسانيت خود بيگانه گشته است .
آگاهى
انسان منهاى[ آگاهى] انسانى ناقص يا فلج است و يا به تعبير زيباى امام على[ع] [مرده] است .
الناس موتى واهل العلم احياء. ١٩
مولانا جلال الدين بلخى رابطه[ آگاهى] و حيات معنوى انسان رااين گونه توضيح مى دهد.
جان چه باشد باخبراز خير وشرشادازاحسان و گريان از ضرر. چون سر و ماهيت جان مخبراست هر كه او آگاهتر با جان تراست .اقتضاى جان چواى دل آگهى است هر كه او آگاهتر جانش قوى است . روح را تاثير آگاهى بودهر كه رااين بيش اللهى بود.
انسان تا پا در زنجير جهل دارد گام زدن در مسير عبادت و حركت بسوى حق براى او ميسر نيست و يك معيارانسانيت و ميزان ارزيابى بشر عنصر[ علم و آگاهى] است اين حقيقت در فرهنگ اسلامى فراوان ديده مى شود:
١- عن النبى (ص )اكثرالناس قيمه اكثرهم علما. ٢٠
رسول گرامى :ارزش كسى بيشتراست كه دانشش فزونتر باشد.
٢- قال على( ع) قيمه كل امرء ما يحسنه. ٢١
امام على فرمود: ارزش هر كس همان است كه خوب فرا گرفته است .
آزادى
قدرت اراده و آزادى انتخاب كه ريشه در[ زهد] و[ تقوى] دارد بعدى ديگراز
ابعاد روح انسان و معيارى ديگر براى ارزيابى انسانهاست و كسى كه گوهر تابناك[ آزادى] واختيار رااز كف داده سليمانى است كه[ نگين] از دست داده و هماى بلند پروازى است كه مرغ خانگى گشته است .
آزادى از بند[ هوس ها] و[ ارزشهاى دنيوى] و[ قدرت هاى طاغوتى] راه رسيدن به[ خودالهى] انسان است و بردگى غرائز طبيعت و طاغوت ارزشهاى انسانى رااز وى سلب مى كند وانسان رااز خويش بيگانه مى سازد.سخن اقبال هر چند در زمينه ى بردگى اجتماعى است اما نقش ويرانگر[ بردگى] را در مسخ ارزشهاى انسانى نشان مى دهد:
از غلامى دل بميرد در بدن از غلامى روح گردد بارتناز غلامى ضعف پيرى در شباب از غلامى شير غاب افكنده ناب شاخ او بى مهرگان عريان زبرگنيست اندر جان او جز بيم مرگكور ذوق و نيش را دانسته نوش مرده اى بى مرگ و نعش خود بدوش . ٢٢
انسان بدون[ آزادى] ناتمام و ناقص است و بردگى هاى بيرونى و درونى نوعى قتل[ انسان] و[ انسانيت] است وازاين روى كفاره قتل نفس آزاد سازى يك برده مومن است كه گويى قاتل در برابر آن قتل با آزاد سازى يك برده كارى در حداحياى يك مرده انجام مى دهد.
ارزشى كه در فرهنگ اسلامى براى[ تقوى] ضامن آزادى از بردگى غرائز و[ زهد] عامل آزادى از دلبستگى به طبيعت بيان شده است نشان دهنده نقش بنيادى[ آزادى] در تكوين و رشدانسانيت است .
قرآن شريف يك معيارانسانيت را تقوى دانسته و رسول گرامى با تلميح به آيه شريفه فرموده است
اكرم الناس اتقاهم٢٣
ارجمندترين انسانها باتقوى ترين ايشان است .
عشق
گرايش و شيفتگى نسبت به ارزشهاى متعالى يكى ازابعاد روح انسان و معيارهاى
انسانيت اوست انسان به همان مى ارزد كه آن را جستجو مى كند هر قدر خواسته هاى انسان عاليتر عظيمتر و جاودانه تر باشد ارزش وى بيشتراست .انحراف دراميال انحراف ازانسانيت واز خود به[ ناخود] است.
مطلوب ها و محبوب هاى انسان شخصيت وى را مى سازند وانسان در دنيا رنگ محبوب ها و مطلوب خويش را مى پذيرد و در آخرت با همان محبوب ها محشور مى گردد.
استاد شهيد مرتضى مطهرى اعلى الله مقامه - مساله از خود بيگانگى از راه مطلوب ها را بدينگونه توضيح مى دهد:
غايات واهداف انحرافى داشتن يكى از عواملى است كه انسان غير خود را بجاى خود مى گيرد و در نتيجه خود واقعى را فراموش مى كند واز دست مى دهد و مى بازد. هدف و غايت انحرافى داشتن تنها موجب اين نيست كه انسان به بيمارى[ خودگم كردن] مبتلا شود. كار بجايى مى رسد كه ماهيت و واقعيت انسان مسخ مى گردد و مبدل به آن چيز مى شود. در معارف اسلامى باب وسيعى هست دراين زمينه كه انسان هر چيز را كه دوست داشته باشد و به او عشق بورزد. بااو محشور مى شود . ٢٤
سخن امام على[ ع] دراين باب گوياترين كلام است:
قدرالرجل على قدر همته ٢٥ .
[ ارزش انسان به كمال مطلوبى است كه آن را جستجو مى كند].
گر در طلب گوهر كانى كانىور در پى جستجوى جانى جانى من فاش كنم حقيقت مطلب راهر چيز كه در جستن آنى آنى
ابعاداز خود بيگانگى
[از خود بيگانگى] خارج شدن از معيارهاى انسانيت و فقدان وانحراف [آگاهى] [ آزادى] و[ عشق] است كه چهره هاى فراوان دارد نمونه هاى ياد شده در ذيل مى تواند انواع گوناگون اين بيمارى بزرگ اخلاقى را نشان دهد.
١-انسانى كه قدرت اختيار وانتخاب خويش را در برابر بتكده هوس قربانى كرده [از خويش بيگانه] است .
٢-انسانى كه آزادى خويش را به قلدران زمين و زرداران زمان فروخته از خويش بيگانه است .
٣-انسانى كه خلقت خويش را بيهوده مى بيند و خود را علف هرزه اى روئيده در طبيعت مى شناسد از خويش بيگانه است .
٤-انسانى كه براى ذات خويش ارزشى بيش از يك[ ماشين پيچيده] نمى شناسد از خويش بيگانه است .
٥-انسانى كه براى خود مسئوليت انسانى قائل نيست از خويش بيگانه است .
٦-انسانى كه بينش جبرگرايانه را پذيرفته از خويش بيگانه است .
٧-انسانى كه خود را خداى زمين و زمان پنداشته از خويش بيگانه است .
٨-انسانى كه آرمان هاى عالى و هدف هاى بلندانسانى رااز دست داده از خويش بيگانه است .
٩-انسانى كه خود بيولوژيك و يا خود[ روان شناسى] را با[ خود عرفانى] عوضى گرفته از خويش بيگانه است .
١٠-انسانى كه طوق بندگى[ بت اعتياد] را پذيرفته از خويش بيگانه است .
١١-انسانى كه قدرت شناخت و آگاهى خويش را بكار نگرفته از خويش بيگانه است .
١٢-انسانى كه شناخت خويش را مطلق كرده و خود را آگاه بر تمام اسرار هستى مى داند از خويش بيگانه است .
اينها و نمونه هاى فراوان ديگر ابعاداز خود بيگانگى است كه بدون رهايى از آن[ خودالهى] احياء نمى گردد.
در بينش الهى جهان[ ابزار]است وانسان[ هدف] وقتى بشر خود را [گم] كند و يا عناصر تشكيل دهنده انسانيت خويش رااز دست بدهد [شناخت] و[ توليد] و[ تسلط برابزارها] دردى از وى درمان نخواهد كرد. به قول گاندى رهبر فقيد هند: ٢٦
[وقتى انسان روح خود رااز دست بدهد فتح دنيا به چه درداو مى خورد].
و به گفته ويل دورانت : ٢٧
[ اختلاف دنياى قديم با دنياى ماشينى جديد فقط در وسائل است نه در مقاصد.. چه خواهيد گفت اگر همه پيشرفت هاى ما تنهااصلاح روش ها و وسائل باشد نه بهبود غايات و مقاصد؟].
كسى كه خود را گم كرده نه هدف را خواهد شناخت نه راه را نه رهبر و همراه را خواهد يافت و نه زاد و توشه را و نه ديگرامور را. گفتار پيشواى بزرگ امت امام على[ ع] را بياد آوريم كه فرمود:
١- عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربه ٢٨ .
[در شگفتم از آنكه خويش را نمى شناسد چگونه پروردگار خود راخواهد شناخت] .
٢- من لم يعرف نفسه بعد عن سبيل النجاه و خبظ فى الضلال و الجهالات ٢٩ .
[ هر كس خود را نشناسد از راه رهايى دور گشته و در گمراهى و نادانى گام زده است] .
و در يك سخن كسى كه خويش را نشناسد در حقيقت با همه چيز بيگانه است .
٣-لاتجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شى ٣٠ .
چگونه مى توان به[ خودآگاهى عرفانى] رسيد؟
[خودآگاهى عرفانى] شعورى نهفته است كه با هدايت انبياء پديدار مى گردد شورى خفته است كه با نغمه هاى پيامبران بيدار مى شود. چهره اى ازابعاد فطرت است كه در پرتو خورشيد وحى جلوه مى كند و زنده مى شود چشمه اى كوراست كه با كاوشهاى رسولان الهى در سرزمين روح روان مى گردد.
سروش هاى حيات بخش و بيدارگر پيامبران براى احياى اين فطرت به دو دسته تقسيم مى شود:
١. معارف نظرى .
٢. دستورات عملى .
در زمينه معارف نظرى نمونه هاى ذيل به مثابه احياگر[ خود گاهى عرفانى] مى تواند مورد توجه قرار گيرد:
الف :جاودانگى انسان
انسان براى زندگى جاودانه خلق گشته است و گياهى نيست كه در بهار برويد و در
خزان بخشكد. قرآن و روايات اسلامى اين حقيقت را با شيوه هاى گوناگون يادآور شده است و دلبستگى و برنامه ريزى انسان را براى اساس بينش كوتاه دنيا گرايانه سخت موردانتقاد قرار داده است .
١- افحسبتم انما خلقناكم عبثا وانكم الينا لاترجعون ٣١ .
آيا چنين پنداشتيد كه شما را بيهوده آفريده ايم و بسوى ما بازگشت نمى كنيد.
٢- اعرف نفسك ايهاالانسان تعرف ربك ظاهرك للفناء و باطنك للبقاء
هان اى انسان خويش را بشناسى تا خدايت را بشناسى ظاهرت براى نيستى و باطنت براى جاودانگى است .
٣-عجبت لمر دارالفناء و تارك دارالبقاء. ٣٣ .
در شگفتم از آنكه سراى فانى را آباد مى سازد و سراى جاودانه را رها كرده است .
ب :ارزش انسان
انسان قلب آفرينش است و ميوه درخت خلقت در زير آسمان كبود و در قلمرو عرش الهى چيزى همسنگ انسان نيست واگر آدمى[ جان] خويش را به كمتراز بهشت بفروشد فريب خورده است . گوهرى را نشناخته و يوسفى را به[ ثمن بخس] از كف داده است .
الا وانه ليس لا نفسكم ثمن الاالجنه فلا تبيعوها الا بها ٣٤ .
هان بهوش كه براى جان شما بهايى جز بهشت نيست . پس[ جان] را جز به [جنت] مفروشيد.
لبئس المتجران ترى الدنيا لنفسك ثمنا و مما لك عندالله عوضا٣٥
چه بد سودايى است كه دنيا را با خود هم ارزش بينى و بجاى پاداش و مقام الهى آن را بستانى .
اكرم نفسك من كل دنيه وان ساقتك الى الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا٣٦ .
تحف العقول در همين زمينه ازامام سجاد[ ع] بازگو كرده كه شخصى از حضرت پرسيد چه كسى از همه مردم مهمتراست ؟ فرمود آنكس دنيا را با خويش برابر نداند.
انديشمندان بزرگ امت اسلامى باالهام گيرى از آيات قرآنى واحاديث اسلامى باين ارزش ماورائى توجه داشته و بارها به مسلمين گوشزد كرده اند كه سه نمونه ى آن را نقل مى كنيم .
١- پير روشن ضمير خطه عرفان مولانا جلال الدين رومى چنين مى گويد:
اى همه هستى چه مى جويى عدم وى همه درياچه خواهى كرد نم تو خوشى و خوب و كان هر خوشىتو چرا خود منت باده كشى
٢- نغمه سراى خطه لاهور دكتر محمداقبال اينگونه مى سرايد:
اى فلك مشت غبار كوى تو اى تماشاگاه عالم روى توهمچو مرغ آتش ته پا مى روىتو كجا بهر تماشا مى روى .
٣-انديشمند بزرگ معاصر استادمحمد تقى جعفرى چنين مى گويد:
آن [ خودى] كه عاليترين محصول حيات است . آن خودى كه سرمايه ابديت است . جز باسعادت ابدى نمى توان معامله كرد ٣٨ .
اوج ارزشى انسان
ارزش وجودى انسان با گوهرهاى زمينى و در ترازوى طبيعت قابل سنجش نيست آدمى زاده گوهرى بهشتى است و شايسته آن ديار و بلكه فراتر. انسان شايان حضور ولقاى حضرت[ حق] است اما پرواز تااوج اين قله تنها در توان امام على[ع] و على گونه هاى تاريخ است كه قرآن درباره ايشان مى فرمايد :
و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاه الله والله روف بالعباد٣٩.
واز زمره مردم اوست كه جان خويش را به[ رضوان خدا] مى فروشد و خدا نسبت نسبت به بندگان مهربان است .
در حديث قدسى اوج ارزشى انسان را چنين مى خوانيم :
[عبدى خلقت الاشياء لك و خلقتك لاجلى وهبتك الدنيا بالاحسان والاخره بالايمان]٤٠
بنده من هستى را براى تو آفريدم و تو را براى خويش دنيا نثاراحسانت و آخرت پاداش ايمانت .
ج :امانت دار خدا
انسان بارامانت الهى را بر دوش گرفته و مسئوليتى را پذيرفته كه آسمان و زمين و كوههااز پذيرش آن شانه خالى كرده اند. ٤١اين امانت هر چه باشد.[ ولايت الهى
عقل تكليف و]... اولا وديعه آسمان است و امانت الله ثانيا چيزى است كه آسمان و زمين و كوههااز پذيرش آن سر بر تافته واز آن هراسيده اند.
امااين خاكى نژاد خدايى نگاه آن را پذيرفته و خداى سبحان هم اين مسئوليت را بر دوش وى نهاده است .
انسان در پرتو آموزش هاى انبياء نه تنها به[ ارزش هاى خويش] آگاه مى گردد بلكه با[ توانايى هاى خود] نيز آشنا مى شود. واحساس مى كند كه مى تواند:
بر طبيعت حكمران گردد. ٤٢
بر ملكوت نظاره گر باشد. ٤٣
دست خدا در زمين گردد.
ديدى الهى پيدا كند.
رفتارى خدايى داشته باشد.
محبوب خدا در آفرينش گردد. ٤٤
و به قول اهل سلوك صاحب[ كشف] و[ كرامات] شود.
هركه در آفاق گردد بوترابباز گرداند زمغرب آفتاباز خود آگاهى يداللهى كنداز يداللهى شهنشاهى كند زير پاش اينجا شكوه خيبراست درست او آنجا قسيم كوثراست
هان اى كه تاج تكريم بر سردارى
و مدال [ فضلنا] بر سينه
اى مسجود ملائك
اى آموزگار فرشتگان
اى خليفه خدا در زمين
اى امين الله
اى مرغ آسمان
اى زندانى زمين
دريغ از تو كه اين همه در پاى بت[ نفس] نثار كنى .
دريغ از تواى شاگرد محمد[ ص] كه گردابوجهل را بگيرى .
دريغ از تواى حوارى على( ع ) كه بر سفره معاويه بنشينى .
دريغ از تواى مرثيه سراى حسين( ع) كه دعا گوى يزيد شوى .
دريغ از تواى موذن[ حى على خيرالعمل] كه بيكارى و كم كارى و بيهوده كارى پيشه كنى .
دريغ از تواى آموزگار قيام كه با[ قعده اى پليد] فكر پرواز رااز ياد ببرى .
دريغ از تواى تلاوت گر كتاب كه قرآن را با قران مبادله كنى .
دريغ از تو اى برسيماى پيامبران كه آن سيما را به سيم و زر بفروشى .
دريغ از تو اى طالب تقرب الله:[ طلبه] كه طالب طعمه زندگى گردى .
دريغ از تو اى سربازامام عصر كه باارتش شيطان آشتى كنى .
دريغ از تو اى پدرامت كه فرزندانت رااز ياد ببرى .
دريغ از تو اى سرپرست ايتام آل محمد[ ص] كه دراموال يتيم خيانت آن .
دريغ از تو اى فيضيه بارگاه كه كم فضيليت برون روى .
دريغ از تو اى اى سپيد جامه كه سياه دل محشور شوى .
دريغ از تو اى هاشمى تبار كه بت خانه تنبلى زبونى تن آسائى . و تعصب جاهلانه را در كنار خويش تحمل كنى و با تبرابراهيمى به آن يورش نبرى .
دريغ از تو اى شاگرداهل بيت واى نمازگزار[ بيت الله] كه از پگاه تا پسين رو به قبله[ بيت] هاى بدلى عبادت كنى .
و در آخر زنهاراى برادر[ روحانى] كه[ جسمانى] گردى .
دستورات عملى براى بازيابى خود عرفانى .
براى تقويت حس قدسى و روح خداجويى تنها بينش كافى نيست در ميدان عمل نيز بايد گامهاى فراوان برداشت . رهنمودهاى معصومين[ ع] در راستاى احياى خودالهى انسان بسياراست كه نمونه هايى از آن را براى خوانندگان گرامى يادآور مى شويم .
١-توبه از گناهان
در فرهنگ مذاهب آسمانى گناه سياه كننده دل و تباه كننده انسانيت و عامل دورى از خداست . واگرانسان بسياراز مقام قرب[ الله] دور گردد توان شنيدن فرياد فطرت و آواى نبوت را ندارد. قرآن درباره كفار فرموده است :
اولئك ينادون من مكان بعيد٤٥ .
ايشان از مسافتى بس دور فراخوانده مى شوند.
تو به و طهارت نقش غبار روبى و ظلمت زدايى از برون و درون انسان راايفا مى كند و دل را نورانى مى سازد. بگفتارامام على ( ع ) گوش سپاريم كه مى فرمايد:
البكاء من خشبه الله نييرالقلب و يعصم من معاوده الذنب ٤٦ .
گريه از خوف خدا قلب را نور مى بخشد واز تكرار گناه باز مى دارد.
٢- زهد و آزادى ازوابستگى ها
وابستگى به ارزشهاى مادى قدرت شناخت درست راازانسان سلب مى كند و حاكميت معيارهاى دنيوى احساس خداجويى را مى كشد براى پاسدارى از هويت راستين خويش بايداز كمندارزشهاى كاذب و محدود زندگى رها شويم و همين است مفهوم زهداسلامى امام على[ ع] نقش زهد را در كسب [ هدايت الهى] و بينش عرفانى چنين توضيح مى دهد:
من زهد فى الدنيا لم يجزع من ذلها و لم ينافس فى عزها هداه الله بغير هدايه من مخلوق و علمه بغير تعليم واتبت الحكمه فى صدره واجراه على لسانه ٤٧ .
هر كس نسبت به دنيا زهد ورزد ازاينكه مقام و منصب دنيوى ندارد بى تابى نكند واقتدارهاى كاذب دنيا او را به رقابت نكشاند خداوند بدون راهنمايى ديگران او را هدايت كند و بدون آموزش[ آگاه] سازد. حكمت را در سينه اش جايگزين سازد. و بر زبانش جارى گرداند.
٣-اخلاص عمل :
توجه به خدا و فقط خدا در كارها پيوندى عميق بين انسان والله ايجاد مى كند و دراين رابطه است كه انسان به خودآگاهى عرفانى مى رسد قلب چشمه سار حكمت الهى و آئينه انوارايزدى مى گردد. به يك سخن از رسول گرامى دراين زمينه توجه كنيم .
مااخلص عبد لله عزوجل اربعين صباحاالا جرت ينابيع الحكمه من قلبه على لسانه ٤٨
هيچ بنده اى چهل روز[ راه اخلاص] طى نكند مگر آنكه چشمه هاى حكمت از قلبش بر جويبار زبان جارى گردد.
٤- ياد خدا:
انسان موجودى فراموشكاراست و رندگى زمينه اى انباشته از عوامل فراموشى .اشتغالات زندگى گاه انسان رااز خود و خداى خود غافل مى سازد واگر روح انسان با ياد خدا تغذيه نگردد از گرسنگى مى ميرد. قساوت مى پذيرد زنگار مى گيرد وانسان در بدن خويش[ زنده بگور] مى شود. و چه زيباست بيان امام على( ع):
١فى الذكر حياه القلوب ٤٩ .
ياد خدا عامل حيات قلب هاست .
ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعدالوقره و تبصر به بعدالعشوه و تنقاد به بعد المعانده ٥٠ .
انسان در پرتو آن انديشه ها واين[ گام ها] به[ خودآگاهى عرفانى] مى رسد. و همين خودآگاهى انگيزه سلوك اخلاقى است . مهاجران ديار يار بدين گونه حركت را آغاز كرده اند اما حركت مبدا راه است نه پايان آن و دراين طريق امورى ديگر همچون شناخت خضر راه ياران همراه مراحل سفر ضرورت دارد اما عجالتا خدا همراه
--------------------------------------------------------------------------------
پاورقى ها
١. شهيد مطهرى انسان در قرآن .١٩٢.
٢. دكتر شريعتى تاريخ اديان ج ١.١٢٢.
٣.حافظ ديوان .٢٠٤ انتشارات علمى چاپ :١٣٤٥
نيست بر لوح دلم جزالف قامت دوست چكنم حرف دگر ياد نداد استادم ٤. شيخ بهائى كليات اشعار و آثار فارسى .١٣٦
٥. غررالحكم هفت جلدى چاپ دانشگاه تهران كلام شماره ٩٨٦٥.
٦.الحشر.١٩. والانعام .١٢ ٢٠.
٧. معجم نهج البلاغه خ .٢٣٠.
٨. همان مدرك خ .٢٠٣.
٩. همان مدرك حكمت .٣٣٣.
١٠. همان مدرك خ .١١٣.
١١. غررالحكم هفت جلدى كلام .٦٨٢٦. كل عارف مهموم .
١٢. همان مدرك كلام .٦٨٢٩ . كل عارف عائف .
١٣. همان مدرك كلام .٦٨٤٦. كل عاقل محزون.
١٤. شهيد مطهرى سيرى در نهج اللاغه چاپ دفترانتشارات اسلامى .١٨٥.
١٥. محمد تقى جعفرى تفسير نهج البلاغه ج ١.١٣٣.
١٦. شهيد مطهرى سيرى در نهج البلاغه چاپ دفترانتشارات اسلامى .١٨٨.
١٧. معجم نهج البلاغه خ .٨٧.
١٨. شهيد مطهرى مجموعه گفتارها گفتار.٣٩.
١٩. ديوان منسوب به امام على ( ع ) آغاز ديوان .
٢٠. نهج الفصاحه كلام شماره .٤٤٢.
٢١. معجم نهج البلاغه حكمت .٨١.
٢٢.اقبال لاهورى ديوان .١٧٩.
٢٣. نهج الفصاحه كلام شماره .٤٤٩.
٢٤. شهيد مطهرى سيرى در نهج البلاغه .١٨٩.
٢٥. معجم نهج البلاغه حكمت .٤٧.
٢٦. شهيد مطهرى انسان در قرآن .٧٠.
٢٧. ويل دورانت لذات فلسفه .٢٩٢.
٢٨. غررالحكم هفت جلدى شماره .٦٢٧٠.
٢٩. غررالحكم هفت جلدى شماره .٩٠٣٤.
٣٠. غررالحكم هفت جلدى شماره .١٠٣٣٧.
٣١.المومنون . ١١٥.
٣٢. سيد حسن شيرازى كلمه الله چاپ بيروت .٣١٦.
٣٣. معجم نهج البلاغه حكمت .١٢٦.
٣٤. معجم نهج البلاغه حكمت .٤٥٦.
٣٥. معجم نهج البلاغه خطبه .٣٢.
٣٦.معجم نهج البلاغه نامه .٣١.
٣٧.اقبال لاهورى ديوان .٥٥.
٣٨. محمد تقى جعفرى تفسير نهج البلاغه ج .١٣٤.
٣٩.البقره .٢٠٧.
٤٠. سيد حسن شيرازى كلمه الله .١٦٩.
٤١.الاحزاب .٧٢.
٤٢.ابراهيم .٣٣.
٤٣. فيض الحجه البيضاء ج ٥.١٦.
٤٤. بحارالانوار ج ٧٠.٢٢ حديث معروف[ قرب نوافل] .
٤٥. فصلت .٤٤.
٤٦. غررالحكم هفت جلدى كلام شماره .٢٠١٦.
٤٧. بحارالانوار ج ٧٧.٦٦.
٤٨. شيخ بهائى اربعين حديث اول .
٤٩. غررالحكم هفت جلدى كلام شماره .٦٤٤٥.
٥٠. معجم نهج البلاغه خ .٢٢٢.