اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - مسأله و مفهوم خودى در اخلاق اسلامى از منظر شهيد مطهرى - سلطانی مهدی

مسأله و مفهوم خودى در اخلاق اسلامى از منظر شهيد مطهرى
سلطانی مهدی

چكيده

اخلاق پژوهان كه در حوزه‌ى بحث‌هاى اخلاقى، فلسفه اخلاق، رفتارشناسى انسان و ريشه‌هاى آن ژرف‌انديشى نموده‌اند، از مقوله‌اى به عنوان «خود» با گونه‌هايى چون «خودشناسى»، «خوديابى»، «خود عزتمند» و يا «خود زيانى و خودفراموشى» سخن گفته‌اند. در ميان اين اخلاق پژوهان، بايد از دانشورى ياد كرد كه در حوزه انديشه و معارف اسلامى، نگرشى همه سويه و فراگير داشته و به اخلاق و مسأله خودى در آن، هماره، به عنوان بخش مهم و بنيادى از آموزه‌هاى دينى نگريسته و در پى آن بوده كه ريشه‌هاى آنها را با شيوه‌هاى نوين و منطقى و كاربردى، استوار سازد. او كسى نيست جز علاقه شهيد، مرتضى مطهرى «رحمه‌ا... عليه». آن استاد فرزانه، مسأله خودى در اخلاق را پايه اخلاق دانسته و از آن با عنوان «اخلاق مكرمتى» ياد مى‌كند. در اين مقاله سعى نگارنده بر اين است كه مفهوم و گونه‌هاى خودى، مبارزه با خود و نمودارهاى از خود بيگانگى را در عرصه اخلاق انسانى از ديدگاه شهيد مطهرى مورد بحث وبررسى قرار دهد.

واژه‌هاى كليدى:

اخلاق، خودى در اخلاق، خودانسانى، شهيد مطهرى


مقدمه

بحث‌هاى اخلاقى از دل نگرانى‌هاى اساسى و پريشانى‌هاى ذهنى قابل توجه استاد مطهرى به شمار مى‌رفت. گفتارهاى گوناگون و گاه مكرر ايشان در اين زمينه، گوياى اين است كه وى در صدد پى‌ريزى نظام عملى و داناگرايانه زلال و كارساز مسائل اخلاقى بوده است. پيراستن اخلاق اسلامى از ناراستى‌ها و پالايش آن با ديگر مكتب‌هاى اخلاقى از سوى ديگر، يكى از آرزوهاى استاد شهيد بوده است. او در سايه سار اين مواضع و آرزوها، از نخستين روزهاى حضورش در محضر آيات قرآنى، از دغدغه‌اى بزرگ در زمينه نقش «خودى» در اخلاق نيز ياد مى‌كند:

«از بيست سال پيش اين مسأله [خودى در اخلاق] فكر من را به خود جلب كرده بود و تدريجا يادداشت‌هاى زيادى را جمع كردم... اگر روزى اين‌ها را جمع كنم يك مطلب فوق‌العاده عالى در اين زمينه مى‌شود.[١]

گر چه اين آرزوى استاد آن گونه كه مى‌خواست برآورده نشده و نتوانست مسائل اخلاقى را مانند ديگر بخش‌هاى معارف اسلامى تدوين نمايد، لكن به گونه‌اى پراكنده و به مناسبت گوناگون، به ويژه در سخنرانى‌ها و گفتارها به اين طرح اشاره داشته است:

اين مطلب، يك ريشه‌ى خيلى عميقى در معارف اسلامى دارد و آن مسأله «خود را گم كردن» و «خود را نيافتن» و در مقابل «خود را بازيافتن» است. فلسفه‌ى اخلاق اسلامى، براساس خود واقعى را بازيافتن است؛ يعنى ضد اخلاق‌ها را هميشه از «خود را گم كردن» پيدا مى‌شود و آنچه كه اخلاق و تعالى و ارزش است، از «بازيافتن خود» پيدا مى‌شود.[٢]

تفكر استاد در زمينه مسائل اخلاقى، تفكرى روش‌مند و بنيادى است. او،
به روش‌ها و قالب‌ها به همان اندازه مى‌انديشد كه به محتوا و هدف‌ها. به همين جهت در بررسى بحث‌هاى اخلاقى، روش اجتهادى را پيش گرفت و با نقد و بررسى‌هاى گوناگون اين اصل اصيل را استخراج و استنباط كرد كه «خودى» در اخلاق پايه و اساس است:

«در اين زمينه، مطالب زيادى در معارف اسلامى هست، چه در متون اسلامى، مثل قرآن و نهج‌البلاغه يا احاديث، چه در كلمات حكماى اسلامى و چه در كلمات عرفا بالخصوص»[٣] شهيد مطهرى در گزينش عنوان خودى در اخلاق، به مقدار زياد از عرفا و انديشه‌هاى آنان استفاده كرده است و معتقد است كه آنان، يك حرف اساسى دارند: «فناء فى‌ا... وبقاء فى ا...، آن آخرش به همين برمى‌گردد، فناى از خود و بقاى به يك خود»[٤]

سپس وى براى توانا سازى و ثابت كردن اين برداشت، به داستان‌هاى مثالى، استعاره‌ها و تشبيه‌هاى عرفا در نوشته‌هاى منشور و منظوم عرفانى اشاره مى‌كند و در اين زمينه به داستان منظوم سيمرغ عطار پرداخته و مى‌نويسد:

«آن سى‌مرغ وقتى از هفت شهر عشق مى‌گذشتند و به آخر راه كه همان قله بود رسيدند «سى‌تا» بيشتر نماندند، نگاه كردند ديدند «سيمرغ» همان «خودشان» هستند، يعنى «سى مرغ»! و نتيجه مى‌گيرد: «تو وقتى حقيقت را كاملاً بشكافى، بعد او را مى‌بينى كه از تو به خودت نزديك‌تر است. وقتى از خود خيالى و فانى خودت غايب بشوى،ى قائم به خود او مى‌شوى».[٥]

نوشتار حاضر گامى است در جهت ارائه‌ى محور اساسى اخلاق در فرهنگ اسلام، همان باورى كه استاد مطهرى با نام «خود اخلاقى» در جاى جاى آثار و گفتارش بر آن پاى مى فشرد.


مفهوم خودى

خودى در انسان، يعنى همان گوهر گرانمايه‌اى كه زمينه‌ى پرش و پرورش را در او بوجود آورده و از فرش تا عرش، او را به پرواز در مى‌آورد و از ملك به سوى ملكوتش مى‌كشاند. «خودى» سرمايه‌اى است كه انسان به آن مى‌تواند جهان هستى را در نوردد و از همه پديده‌هاى دست و پاگير طب يعى و حيوانى خود را برهاند. «خودى»، زمينه‌ساز مقام و جايگاهى است كه قرآن آن را «خليفه‌ا... شدن»[٦] ناميده و فرشتگان را در برابر او وادار به كرنش و بزرگداشت و فراگيرى دانش كرده است.[٧] همين «خودى» است كه آدمى را شايسته‌ى برداشتن بار «امانت الهى» ساخته است كه آسمان و زمين و ديگر پديده‌ها و مخلوقات از برداشتن آن سرباز زده‌اند.[٨] براساس همين خميرمايه و شايستگى ذاتى است كه تاج «ولقد كرمنا بنى‌آدم»[٩] بر سر انسان نهاده شد و او در ميان ديگر پديده‌هاى جهان آفرينش، مقامى ويژه و برجسته يافت و خدا درباره او «احسن تقويم»[١٠] فرمود. گاهى نيز مفهوم خودى به «نفس مطمئنه»[١١] و خود اطمينان و آرامش بخش تعبير گرديده كه منشأ و وقار و ثبات آدمى در همه ميدان‌هاى معنوى است؛ زيرا انسانى كه به اين خودى دست يافت، طوفان‌ها و گرداب‌ها او را جا نمى‌كند و از وقار او نمى‌كاهند. به فرموده‌ى مولا على (عليه‌السلام): «ان النفس لجوهرة ثمينه من صانها رفعها و من ابتذلها وضعفا»: «خود» انسانى
گوهرى ارزش‌مند است، اگر آدمى درست آن راپاس بدارد، سربلندى و سرافرازى مى‌يابد و اگر آن را ارج ننهد، به پستى گرفتار آيد.»[١٢]

گونه‌هاى خودى در اخلاق

١. دائره خود طبيعى و حيوانى

٢. خود ملكوتى و انسانى

به هر نسبت كه انسان از خود طبيعى و حيوانى دور شود و به قلمرو خود انسانى نزديك گردد و به دايره خود ملكوتى گام بگذارد، افق بينش و نگرش و گرايش‌هاى او بالاتر و والاتر مى‌گردد و از هر گونه عامل دست و پا گير رهايى يافته و به رشد روانى و روح گسترده دست مى‌يابد. به گفته‌ى شهيد مطهرى: «هر يك از اين صفات نشان دهنده‌ى يك درجه و يك مرتبه از نفس است... در حقيقت، آدمى داراى يك روح و يك جان بيشتر نيست، ولى انسان در مراحل و مراتب نفس مختلف است.»[١٣]

به نظر استاد مطهرى، برطبق آن كه شخصيت و خود انسانى داراى مدارج گوناگونى است، نردبانى را مى‌ماند چند پله كه گاه در پله‌ى فرودين است و گاه در مرتبه‌ى حياتى و گاه در پله‌ى فرازين او مى‌گويد: «انسان «من» حيوانى هم دارد، ولى من حيوانى در انسان طفيلى است، من اصيل نيست، من اصيل در انسان همان من ملكوتى است در پله‌ى فرازين نردبان... آن جا كه «من» از آن حرف‌هاى عالى مى‌گويد، آن درجه عالى من انسانى است كه سخن مى‌گويد و آن جا كه از اين مسائل حيوانى صحبت مى‌كند، درجات پايين آن است.[١٤]

نگرانى، تشويش و درگيرى و دشمنى در انسان و جوامع انسانى، همه
ريشه در خود حيوانى دارند و آرامش، اطمينان، سلامت روان. نوع دوستى و ايثار و... ريشه در خود الهى و ملكوتى. حاكميت من واقعى و خود اصيل بر من انگلى و سربار حيوانى ثمره‌اش رسيدن انسان و جوامع انسانى به درجات عالى اخلاقى است.[١٥] انسان به حسب آن درجه‌هاى عالى خود... ميان خود با افراد ديگر من و مايى نمى‌بيند... ولى هنگامى كه به درجات دانى و طبيعى خود رسيدو بسنده كرد، به حكم ضيق و تزاحمى كه در طبيعت هست، فقط براى حفظ و بقاى خويش مى‌كوشد و طبعا ديگران را نفى مى‌نمايد.[١٦]

از ديدگاه شهيد مطهرى، مهم‌ترين بنيه‌ى اخلاق اسلامى در مسأله «خودى» شكل مى‌گيرد. در باور ايشان «سلامت روان» آدمى در گرو نظام دادن به غرايز و خودهاى درونى اوست.[١٧]

شهيد مطهرى معتقد است: «انسان وقتى اراده اخلاقيش غالب مى‌شود، احساس مى‌كند «خودش» پيروز شده و گويى بر بيگانه‌اى پيروز يافته؛ اما وقتى طبيعتش غالب مى‌گردد، احساس مى‌كند آن «خود» شكست خورده، معلوم مى‌شود آن «خود» انسانى بيشتر «خود» است تا اين خود كه «ناخود» است و اصيل نيست... »[١٨] خود انسانى و مثبت آدمى هر چه توسعه و گسترش يابد، ارجمندى و منزلت روحى او نمود بيشترى مى‌يابد و كار به جايى مى‌رسد كه به تعبير استاد، مانند على‌بن ابى‌طالب عليه‌السلام مى‌گويد:

و حسبك داء ان تبيت ببطنه و حولك اكباد و تحن الى القد[١٩]

درد تو اين بس كه شب سير بخوابى و گرداگردت جگرهايى بود در
آرزوى توست بزغاله.

به گفته استاد: «من اصبح و لم يهتم بأمورالمسلمين فليس بمسلم» است. او شخصيت انسانيش توسعه پيدا كرده و روح بشرى نه حيوانى او بزرگ شده و توسعه‌ى ايمان و وجدان پيدا كرده است.[٢٠]

استاد مطهرى افزون بر طرح مسأله خودى در اخلاق و خوديابى. به راهكارها و راه‌هاى رسيدن به آن و خروج از گرداب‌هاى ناخودى و خودپرستى نيز اشاره نمود و بر اين باور است كه خود اصيل و واقعى در انسان مراحل گوناگونى دارد كه هر چند آدمى پيش‌تر رود، از توسعه و گستره خودى بيشتر برخوردار مى‌شود، از جمله: خود خانوادگى، خود قبيلگى، خود ملى، خود انسانى و خود الهى.[٢١]

شعاع خودى هنگامى به كمال مى‌رسد كه انسان حق‌پرست و خداپرست گردد. در اين مرتبه «خود» او چنان گسترش مى‌يابد كه مى‌گويد: هر ملك ملك ماست چون ملك خداى ماست» بر اثر توسعه‌ى خودى اصيلى و بنيادى، انسان داراى همت والا و خود متعالى مى‌گردد، از حوزه جاذبه‌هاى مادى و حيوانى خود را رها مى‌سازد و در ميدان باز و افق بالايى قرار مى‌گيرد كه تمام دايره‌هاى بستگى و وابستگى را پشت سر نهاده و به نقطه و مركز اصلى هستى پيوند خورده و همه چيز را به خود واقعى مستند ساخته و به معراج برترى‌ها و والايى‌هاى اخلاقى راه يافته است.

ميل جان اندر ترقى وشرف

ميل تن در كسب اسباب علف

در اسلام كلمه‌ى حق پرستى و خدا مطرح است و دايره‌ى آن وسيع‌تر است، تا آنجا كه شخصيت انسانى بدان دست يابد و با شخصيت همه عاليم يكى شود... يعنى دايره‌اى بشود به شعاع بى‌نهايت.»[٢٢]


خداشناسى مبناى اصيل خوداخلاقى

استاد شهيد مطهرى با بررسى‌هاى گوناگون راجع به اين مسأله كه آيا مسأله «خودى در اخلاق» به تنهايى راهبر و راهگشاست؟ به اين نتيجه رسيده كه: «خداشناسى بپشتوانه اخلاق است و مبناى برترى‌ها و والايى‌ها.»[٢٣] به ديگر سخن، «خودى» اگر پيونمد به خدا نخورد و خودشناسى اگر با خداشناسى هماهنگ و همسو نگردد، اخلاق هيچ گونه ضمنانت اجرايى نخواهد داشت.

آگاهى و شناخت به خود در رابطه با خدا آدمى را در مسير رستگارى‌ها قرار مى‌دهد؛ زيرا اين خود آگاهى و خودشناسى همراه با خداشناسى است كه خرمن «من؟ دروغين را مى‌سوزاند و بيگانه‌ها را از حريم خانه دل بيرون مى‌كند و دست رد به سينه‌ى ناخودها و نامحرمان مى‌زند. آن گاه كه خانه دل از صحبت اغيار خلوت و خالى شد، فرشته خوبى‌ها و منش‌هاى عالى انسان رخ مى‌نمايد. براى رسيدن به اين معراج انسانى و اخلاقى، مركب راهوارى به نام عبادت و پرستش وجود دارد كه آدمى را گام به گام به پيش مى‌برد و الق قامت يار او را از فرش و ازتنگناى دنيا و قفس تن، به كنگره عرش مى‌رساند.[٢٤]

به نظر شهيد مطهرى، در ميان تمام مكتب‌هاى اخلاقى كه ترازها و معيارهايى براى اخلاق انسانى پيشنهاد كرده‌اند و از مقوله‌هايى همچون محبت و عاطفه، عقل و اراده، وجوان اخلاقى، زيبايى و پرستش سخن گفته‌اند، بهترين و عملى‌ترين و عينى‌ترين معيار، معيار بندگى خدا و پرستش اوست: هر كدام از اين نظريات... قسمتى از حقيقت را دارند، نه تمام حقيقت را. تمام حقيقت اين است كه: اخلاق از مقوله‌ى عبادت و پرسش است... مسأله اخلاق و شرافت‌هاى انسانى و اخلاقى جز در مكتب خداپرستى، در هيچ مكتب ديگرى قابل توجيه و تأييد نيست.»


گره خوردن به خود ملكوتى ريشه‌ى همه زيبايى‌ها و برترى‌هاست كه با خدا پيوند خورده و تن به پستى نمى‌دهد، چون خودش را به علم حضورى درك مى‌كند.[٢٥] استاد شهيد همچنين معتقد است كه پستى‌ها و زشت خويى‌هايى چون حسد، غيبت، تكبر، جهل و... دور كننده‌ى آدمى از پيوند خود اخلاقى با خداست و اگر ايمان نباشد [اخلاق] مثل اسكناسى است كه پشتوانه نداشته باشد.[٢٦] پس در نتيجه، كرامت نفس، محور اخلاق اسلامى و تبلور عينى خودى حقيقى در اخلاق است و امانتى است الهى كه در نهاد خداجوى آدمى سرشته شده است و اين باب اخلاق تقسيم چهارمى است به نام «اخلاق مكرمتى» كه شهيد مطهرى افزوده و از آيه شريفه «ولقد كرمنا بنى‌آدم...» اخذ نموده است.[٢٧]

از خود بيگانگى و نمودارهايش

مسأله خودى در اخلاق كه شهيد مطهرى از آن به عنوان پايه و اساس ياد مى‌كند، مفهومى است دوسويه: از يك سو احساس شرافت، عزت و كرامت كردن و خودشناسى و خوديابى (خود و من اصيل، خود راستين)، و از ديگر سوى، مبارزه با خود سربار و انگل و حيوانى و تسليم و رام كردن شيطان درونى و هواهاى نفسانى. براين اساس، ارزشها ريشه در خوديابى دارند و ضد ارزشها، همه از گم كردن خود واقعى برمى‌خيزند. اگر انسان، به جاى «خود راستين» «خود خيالى» را جايگزين سازد، بيگانه را به حريم حرم جان و خود واقعى نشاند. و از خود واقعى بيگانه شده است.[٢٨]


در اين حالت شخصيت اصيل انسانى با مسخ شدن از بين مى‌رود و ناخود يا از خودبيگانگى به جاى خود مى‌نشيند. شهيد مطهرى براين اساس، فلسفه و نظام اخلاقى اسلام را بر «بازيافتن خود» استوار كرده و آن را ريشه‌ى همه‌ى ارزش‌ها مى‌داند و ريشه و پايه ضد ارزشها را در «گم كردن خود» يا از خودبيگانگى مى‌شمارد و در ترسيم انسان‌هاى از خود بيگانه مى‌نويسد:

«مسأله مسخ شدن خيلى مهم است... اگر انسان از نظر جسمى مسخ نشود، تبديل به يك حيوان نشود، به طور يقين از نظر روحى و معنوى ممكن است مسخ شود، تبديل به يك حيوان شود، بلكه تبديل به نوعى حيوان شود كه در عالم، حيوانى به آن بدى و كثافت وجود نداشته باشد... چون شخصيت انسان به خصائص اخلاقى و روانه اوست. اگر اين خصوصيات و ويژگى‌ها خصائص يك درنده و يك ؟ باشد، واقعا مسخ شده؛ يعنى روحش، حقيقتا، مسخ و تبديل به يك حيوان شده است.»[٢٩] استاد در ادامه پس از ذكر اين مسأله سير تاريخى آن را در غرب نيز ذكر نموده[٣٠] و مى‌نويسد: «اين مسأله مقوله‌اى نيست كه فرهنگ غرب و دانشمندان غربى آن را كشف كرده باشند، بلكه ريشه در فرهنگى دينى و قرآنى دارد. ايشان در ذيل آيه شريفه «فرجعوا الى انفسهم»[٣١] يادآور مى‌شود:

«اين اصطلاح قرآنى كه هزار و چهارصد سال پيش مطرح شده است، تقريبا معادل اصطلاح از خودبيگانگى و بازگشت به خويشتن است كه در آثار هگل و ماركس و پيروان او بر روى آن تأكيد شده است و روشنفكران ما متأسفانه به عوض اخذ و درك (ع) معناى عميق آن از اين كتاب، آن را از غرب اخذ كرده‌اند»

استاد شهيد مطهرى، در يك نگاه كلى به ماهيت از خودبيگانگى، نشانه‌ها
و نمودارهاى آن رانيز ذكر مى‌نمايد: «وابستگى به يك ذات بيگانه از خود، موجب مسخ ماهيت انسان است. چرا اين همه در اديان وابستگى به ماديات دنيا نفى شده است. چون ماديات بيگانه است و واقعا موجب سقوط ارزش انسانى است.[٣٢] خود بى‌نيازى و استغناء، خود فراموشى و خود گم كردن، خود زيانى و خود فراموشى و خودپرستى و خودبينى از ديدگاه شهيد مطهرى نمودارهاى از خود بيگانگى است كه براى روشن شدن آن‌ها هر يك را مورد بحث قرار مى‌دهيم:

الف ـ خود بى‌نيازى و استغناء:

آنچه سبب رشد كبر و خود بزرگ بينى انسان مى‌شود و او را در برابر خدا موجودى مستقل قرار مى‌دهد، عامل از خود بيگانگى است؛ زيرا حقيقت همه موجودات پيوند به خداوند است و احساس استقلال و مالكيت كه قرآن كريم آن را به حالت «استغناء» معرفى كرده، آدمى را از سرشت و فطرت و خود واقعى و اصيل جدا مى‌كند و به همان نسبت او را از خود بيگانه مى‌سازد: «ان الانسان ليطفى ان راه استغنى»[٣٣] آدمى هرگاه خويشتن را بى‌نياز بنيد، نافرمانى مى‌كند. بى‌نيازى و حالت استغناء به وسيله مال و ثروت و مقام و فرزند و وابستگى و دلبستگى بر جلوه‌هاى مادى و دنيوى، انسان را از اصل خود دور مى‌سازد و گرفتار من خيالى مى‌كند.

شهيد مطهرى با توجه به اين نكته مى‌نويسد: «انسان وقتى خود را مستغنى و داراى همه چيز مى‌بيند، اين امر در درونش اثر مى‌گذارد و آن را نيز خراب مى‌كند ؛ چرا اين همه بر دستورات دينى تأكيد شده است كه سعادتمندانه‌ترين زندگى‌ها توجه به اين دستورات است. زيرا همين قدر كه مال و ثروت جنبه‌ى سودجويى به خود گرفت و به شكل وسيله‌اى درآمد كه انسان
به كمك آن «خود» را بزرگ و با اهميت جلوه دهد، ديگر روابط درونى نمى‌توانند از تأثير عامل برونى بر كنار بمانند و نخست فشار آن نيز به فساد كشيده مى‌شوند.[٣٤] به ديگر سخن، در فرهنگ دينى، بيگانه كسى است كه قصد سرمايه و آبروى آدمى كرده و مى‌خواهد آن را از او بازستاند؛ از اين روى، «شيطان» بيگانه‌ترين كس به شمار مى‌رود كه «عدومبين» است.[٣٥] او با تزيين[٣٦] و تسويل[٣٧] واقعيت‌ها را واژگونه جلوه مى‌دهد، فريبگر است و به همين جهت از شر او بايد به خدا پناه برد.[٣٨] هر چيزى كه اين ويژگى‌ها را داشته باشد شيطان است و عامل از خود بيگانگى؛ زيرا آدمى را از ارزش‌هاى متعالى دور نموده و با روحيه‌ى بى‌نيازى در مقابل خداوند عالم، عامل جبهه‌گرفتن او مى‌شود: «عنايات و اهداف انحرافى داشتن، يكى از عوامل است كه انسان غير خود را به جاى خود مى‌گيرد و در نتيجه، خود واقعى را فراموش مى‌كند و از دست مى‌دهد و مى‌بازد. هدف و غايت انحرافى داشتن تنها موجب اين نيست كه انسان به بيمارى خود گم كردن مبتلا شود، كار به جايى مى‌رسد كه ماهيت و واقعيت انسان مسخ مى‌گردد و مبدل به آن چيز مى‌شود.[٣٩]

گر در طلب گوهى كانى كانى

ور در پى جست و جوى جانى جانى

من فاش كنم حقيقت مطلب را

هر چيز كه در جستن آنى آنى


ب ـ خود فراموشى و خود گم كردن:

نشانه ديگر از خود بيگانگى انسان، فراموشى خويش و هدف را گم كردن است. اگر انسان به چيزى مانند پول و ثروت دل بست و در نتيجه محبوب راستين و خداى رب‌العالمين را از ياد برد، در حقيقت پول پرست شده و به تعبير شهيد مطهرى در پول تثبيت شده كه حاضر است خودش را در راه پول خرج كند. اين انسان به تمام معنى از خود بيگانه است؛ چون خود واقعى را گم كرده و به خود خيالى و انگلى روى آورده است. به عقيده‌ى استاد مطهرى، موضوع نسيان و فراموشى كه در آيه «اولما تكونوا كالذين نسوا ا... انفسهم» هست، معنايش همين است كه انسان وقتى خودش را نشناسد، حقيقت و مسير خودش را نشناسد، خودش را چيزى بپندارد غير از آنچه كه هست، پس خودش را گم كرده، خودش را فراموش كرده. اساس تعليمات قرآن اين است كه انسان اين حقيقت را درك كند كه خودش حقيقتى است كه در اين دنيا بوجود آمده... و خودش را بايد در اينجا بسازد و بعد هم به دنياى ديگرى برود... اما كسى اگر جور ديگرى درباره‌ى خودش فكر كند، چنين كسى خودش را فراموش كرده و خودش را گم كرده است.[٤٠] استاد، اين ديدگاه قرآنى خود را با سخنان پيشوايان معصوم(ع) استوار ساخته و نتيجه گرفته است كه خوى‌ها و منش‌هايى مانند: «بخل» كه امام على(ع) آن را جامع همه عيب‌ها شمرده[٤١] و از آن به شگفتى ياد كرده است،[٤٢] ريشه در مسأله خود فراموشى و خود گم كردن دارد.[٤٣]

ج ـ خودزيانى و خود فراموشى


در معارف دينى و ادبيات عرفانى، اشاره به حقيقتى شده كه گاهى در مسير حركت وتلاش آدمى به وقوع مى‌پيوندد و او را گرفتار گونه‌اى بى هويتى و مسخ و از خود بيگانگى مى‌سازد و آن چگونگى اين است: آدمى «ناخودى را به جاى «خود» مى‌گيرد و در يك معادله نسنجيده و زيانبار، خود را به غير خود مى‌فروشد كه نام اين داد و ستد خود فروشى و خود زيانى است؛ يعنى داد و ستدى كه ارزنده‌ترين گوهر و گرانمايه‌ترين سرمايه‌ى خود را به بهاى بسيار پايين و ناچيز مى‌فروشد، هم خود را فروخته و هم در اين خريد و فروش زيان ديده است. شهيد مطهرى در تفسير و تحليل اين گونه از خود بيگانگى مى‌نويسد: «زيان كردن از دست دادن چيزى است چيزى را، پس دو چيز بايد باشد... معلوم مى‌شود كه در انسان حالتى پيدا مى‌شود كه خودش از خودش فاصله مى‌گيرد و اين به اين است كه انسان دو خود پيدا مى‌كند، يك خود خيالى و يك خود واقعى؛ يعنى غير خود را خود مى‌پندارد.[٤٤]

«خود فروشان را به كوى مى‌فروشان راه نيست» و «بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است». آن كه در بازار دنيا، آداب تجارت ظاهرى نداند، نه تنها سودى به دست نمى‌آورد كه گاه اصل سرمايه را نيز از دست مى‌دهد؛ از اين روى از آداب تجارت و بازرگانى آن است كه بايد نخست و در آغاز، به مسائل مربوط به داد و ستد آشنا شد و سپس راه تجارت را پيش گرفت: «الفقه ثم المتجر»[٤٥] همين اصل را نيز در مسائل انسانى و اخلاقى بايد پياده كرد وگرنه انسان دچار زيانبارترين زيان‌ها خواهد شد: «قل هل ننبئكم بالاخسرين اعمالاً، الذين ضل سعيهم فى الحيوه‌الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعا»[٤٦]

بگو آيا شما را آگاله كنيم كه كردار چه كسانى بيش از همه به زيانشان بود؟
آنهايى كه كوششان در زندگى دنيا تباه شد و مى‌پنداشتند كارى نيكو مى‌كنند.

استاد شهيد مطهرى، با توجه به آيات و روايات مى‌نويسد:

«همان‌طور كه قرآن مى‌فرمايد: بزرگ‌ترين باختن‌ها باختن خود است... »[٤٧]

د ـ خودبينى و خودپرستى:

از نشانه‌هاى بارز و فراگير از خود بيگانگى كه آدمى را از اوج ارزش‌هاى انسانى و اخلاقى فرود مى‌آورد و او را همسان و همپاى جانوران، بلكه پست‌تر و بدتر از آنها مى‌سازد، «خودپرستى» است. اين حالت همه‌ى راههاى معنوى را به سوى بشر مى‌بندد و هيچ روزنه‌اى براى رسيدن به واقعيت‌ها، براى آدمى باقى نمى‌گذارد. انسان خودپرست، خودبين و فرورفته در پستى‌ها و خود بزرگ‌بينى‌ها و كبر، مانند كرم پيله‌ور به دور خود مى‌تند و مى‌پيچد. هنگامى كه مى‌خواهد از خود خارج شود، همه راه‌ها را بر روى خود بسته مى‌بيند و عقده‌هاى روانى و تسويل نفسانى را از مقوله ضد اخلاق و پايين‌تر از حيوان به شمار آورده است و در پايان، حالت خودخواهخى را اين گونه ترسيم كرده است:

«نفس انسان حالت مار افعى را دارد.افعى در زمستان حالت يخ‌زدگى و كرخى پيدا مى‌كند و اگر انسان به او دست هم بزند تكان نمى‌خورد...انسان خيال مى‌كند كه اين مار به خوبى رام شده است، اما وقتى آفتاب گرمى بر او بتابد، يك مرتبه عوض مى‌شود و چيز ديگرى مى‌شود.

نفس اژدهاست او كى مرده است

از غم بى‌آلتى افسرده است[٤٨]

آرى، در فكر خدا بودن، در واقع در فكر خود بودن است و در كنار او بودن در كنار خود بودن، آدمى با دوست داشتن خداوند و عاشق او شدن و به تعبير ديگر در او فانى شدن، نه تنها از خود بيگانه نمى‌شود كه خود را پيدا مى‌كند. شهيد مطهرى از اين بحث چنين نتيجه مى‌گيرد: «بنابراين، تعلق يك
موجود به غايت و كمال نهايى خودش، برخلاف نظير آقاى سارتر، از خود بيگانه شدن نيست»، بيشتر در خود فرو رفتن است، يعنى بيشتر خود، خود شدن» است... تعلق انسان به خدا، تعلق به يك شى‌ء مباين و مغاير با ذات نيست كه انسان با تعلق به خدا خودش را فراموش كند...»[٤٩]



[١]ـ فلسفه تاريخ، شهيد مطهرى، ج ٢/ص ١٣٦.

[٢]ـ فلسفه تاريخ، شهيد مطهرى، ج ٢/ص ١٣٣.

[٣]ـ همان، ص ١٣٥

[٤]ـ همان، ص ١٣٧

[٥]ـ فلسفه تاريخ، ج ٢/ص ١٣٧.

[٦]ـ بقره/٣٠

[٧]ـ همان/٣٤-٣٣

[٨]ـ احزاب/٧٢

[٩]ـ اسراء/٧٠

[١٠]ـ التين/٤

[١١]ـ فجر/٢٤

[١٢]ـ ميزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ج ١٠/ص ١٢٥

[١٣]ـ تفسير سوره قيامت و فجر، شهيد مطهرى، ص ٤٦، چاپ دفتر حزب جمهورى اسلامى

[١٤]ـ فلسفه اخلاق، شهيد مطهرى، ص ١٦٩

[١٥]ـ همان، ص ١٧١

[١٦]ـ تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص ٢٤٥

[١٧]ـ همان، صص ٣٤٦-٣٤٧

[١٨]ـ تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهرى، ص ١١٢

[١٩]ـ نهج‌البلاغه، نامه ٤٥/ ص ٣١٨

[٢٠]ـ حماسه حسينى، شهيد مطهرى، ج٣/صص ٦٨-٦٩

[٢١]ـ فلسفه اخلاق، شهيد مطهرى، ص ٢٨٢

[٢٢]ـ همان، ٢٨٥؛ تعليم و تربيت در اسلام، ٢٥٩.

[٢٣]ـ فلسفه اخلاق، شهيد مطهرى، ص ٢٨٦

[٢٤]ـ ر.ك: مجله‌ى حوزه، ش ٩١، صص ١٩٧-٢٠٢.

[٢٥]ـ همان، ص ١٨٤

[٢٦]ـ همان، صص ٢٨٥-٢٨٦

[٢٧]ـ همان، ص ٢٠، تعليم و تربيت در اسلام، ص ٢٣١

[٢٨]ـ اين حالت را در اصطلاح روان‌شناسى و جامعه‌شناسى اليناسيون مى‌گويند. الينه شدن اخلاقى؛ يعنى مسخ شدن هويت انسانى انسان.

[٢٩]ـ انسان كامل، شهيد مطهرى، ص ٣٠

[٣٠]ـ فلسفه تاريخ، همو، ج ٢/صص ١٣٧-١١٧.

[٣١]ـ انبياء/٦٤

[٣٢]ـ انسان كامل، شهيد مطهرى، ص ٢٤٠

[٣٣]ـ علق،آيات ٧-٦

[٣٤]ـ پيرامون انقلاب اسلامى، شهيد مطهرى، ص ١٧١

[٣٥]ـ اعراف/٢٢ و يوسف/٥

[٣٦]ـ نمل/٢٤

[٣٧]ـ محمد/٢٥

[٣٨]ـ اعراف/٢٠٠

[٣٩]ـ از آن كسان مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا نيز چنان كرد تا خود را فراموش كنند. حشر/١٩

[٤٠]ـ آشنايى با قرآن، شهيد مطهرى، ج ٦/ص ١٧٨

[٤١]ـ نهج‌البلاغه، حكمت ٣٧٨/ ص ٤٣٠

[٤٢]ـ همان، حكمت ١٣٦

[٤٣]ـ فلسفه تاريخ، شهيد مطهرى، ج ٢/ص ١٣٢

[٤٤]ـ فلسفه تاريخ، شهيد مطهرى، ج ٢/ص ١٣٣

[٤٥]ـ وسايل الشعر، شيخ حسن عاملى، ج ١٢/ص ٢٨٢

[٤٦]ـ كهف/١٠٣

[٤٧]ـ انسان كامل، شهيد مطهرى، ص ٣٥١

[٤٨]ـ انسان كامل، شهيد مطهرى، ص ٢٢٤

[٤٩]ـ همان، ص ٣٤١