اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - اخلاق خداوند - زادهوش احمد

اخلاق خداوند
زادهوش احمد

نهايت سعادت انسان در تشبه او به خداوند است و اين غايت از طريق آراستگى به فضايل حاصل مى‌شود... ما بايد تا حدّ امكان شبيه خدا شويم و آن عبارت است از عادل شدن به كمك حكمت. (افلاطون)

مقدمه

انسان را انسان ناميدند، زيرا نسيان و فراموشى دارد.[١] آدم خواندند چرا كه از
اديم و خاك روى زمين و يا زمين چهارم است.[٢] بشر گفتند براى اين كه بشره و پوست دارد.[٣]اما به راستى هيچ كدام از اين اسم‌ها جايگاه واقعى و شخصيت حقيقى و ارزشمند او را در بر ندارند، بلكه نام واقعى و اصلى او همان است كه در آغاز آفرينش وى و در مراسم باشكوه معارفه‌اش با حضور فرشتگان براى اولين بار اعلان گرديد. آن جا كه احسن الخالقين فرمود: (و اذ قال ربّك للملائكة انّى جاعل فى الارض خليفة)[٤]. و به اين ترتيب، عنوان «جانشين خداوند» كه پذيرش و يا فهم آن براى فرشتگان نيز گران و دشوار بود ارزش والاى اين «كتاب مبين» را تبيين مى‌سازد:

دوائك فيك و ما تشعر

و دائك منك و ما تبصر

اتزعم انك جرم صغير

و فيك انطوى العالم الاكبر

و انت الكتاب المبين الذى

بأحرفه تظهر المضمر[٥]

آن گاه فرشتگان را امر فرمود به او سجده كنند تا آنان كه سجده را مخصوص خداوند مى‌دانستند، با كرنش در برابر او جانشينى‌اش را عملاً تصديق نمايند.

زمينه‌ى تحقّق اين جانشينى و توان دستيابى به چنين شأن عظيمى را خداوند متعال هم در جسم او و هم در روح او فراهم و متبلور ساخته است.

ابداعات و اختراعات و خلاقيت‌ها و نوآورى‌ها، يعنى پديد آوردن نقش‌هايى كه هيچ سابقه‌اى در آفرينش نداشته است، شعاعى از همان خلاقيت
خلاق مبين - جلّت عظمته - است و مربى‌گرى و پرورش دادن فرزند و گياه و حيوان كه به شكوفايى و پرورش او مى‌انجامد، هاله‌اى از ربوبيّت رب‌العالمين است كه (ربّنا الّذى اعطى كلّ شى‌ء خلقه ثمّ هدى)[٦].

در وادى تشريع نيز همان گونه كه خداوند متعال از موضع قدرت فرمان مى‌دهد و امر و نهى مى‌كند: (ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاءِ ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون)[٧]، بر جانشين خويش نيز چنين تشريع فرموده است كه به ديگران فرمان دهد و امر و نهى نمايد: (و أمر بالمعروف و انه عن المنكر)[٨]. و چنانچه خود به دارالسلام دعوت مى‌كند: (و الله يدعوالى دار السلام)[٩]، از مؤمنان مى‌خواهد كه به خيرات دعوت كنند: (و لتكن منكم امة يدعون الى الخير)[١٠]. و هم‌چنان كه خود بر فرستاده‌ى شايسته‌اش درود مى‌فرستد: (ان الله و ملائكته يصلون على النبى)[١١] از جانشينان خود مى‌خواهد كه آنان نيز بر او درود فرستند: (يا أيها الذين آمنوا صلّوا عليه و سلّموا تسليما)[١٢].

و اين همه دلالت دارد بر اين كه نقطه‌ى كمال و جايگاه اصلى انسان خليفة اللّهى است[١٣]، مگر آن كه خود از اين جايگاه فرود آيد و از اين اقبال روى گرداند
و اين رشته را بگسلد كه نه تنها تاج (و لقد كرّمنا بنى آدم)[١٤] را از سر خود برداشته، بلكه به پليدى محكوم مى‌شود: (انّما المشركون نجس)[١٥] و به نكبت دچار مى‌گردد: (و من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشةً ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى)[١٦].

خداوند آدم را بر صورت خودش آفريد!

شيخ بزرگوار صدوق «رحمة اللّه عليه» در كتاب توحيد از اميرالمؤمنين عليه‌السلام چنين نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمود: «پيامبر عليه‌السلام شنيد مردى به مردى مى‌گويد: خداوند روى تو را و روى هر كس را كه مثل تو باشد زشت گرداند. پس آن حضرت فرمود: آرام باش! اين را مگو! به درستى كه خداوند آدم را بر صورت خودش آفريد.[١٧]


اهميت اين سخن رسول خدا عليه‌السلام: «ان اللّه خلق آدم على صورته»، به اهميت همان آيه‌ى شريفه‌اى است كه خداوند فرمود: (انّى جاعل فى‌الارض خليفة). لذا به همان گونه كه فرشتگان الهى در كلام خداوند تأمل نمودند، عالمان و راويان حديث نيز در اين حديث نبوى تأمل‌ها كرده‌اند و تأويلات و وجوه فراوانى مطرح ساخته‌اند.

فقيه شهير سيد نعمت‌اللّه جزايرى در كتاب نورالبرهان آورده است: «هذا الحديث رواه علماء الإسلام من الخاصة و العامّة و تعرضوا لبيان معانيه وجوها كثيرة.»[١٨] و سپس وجوه نه گانه‌ى اين تأويلات را بيان مى‌فرمايد. سيد اجلّ على بن طاووس در كتاب سعد السعود معتقد است: «علت اين كه مسلمين محتاج اين همه تأويلات شده‌اند، آن است كه قسمتى از كلام رسول خدا عليه‌السلامرا انداخته‌اند.» وى مدعى است سخن كامل آن حضرت چنين بوده است: «ان اللّه خلق آدم على صورته التى صوّرها فى اللوح المحفوظ.»[١٩]

اما به نظر مى‌رسد با روايتى كه شيخ جليل كلينى در كتاب شريف كافى در اين خصوص نقل فرموده است، نيازى به تأويلات عديده نباشد. آن روايت چنين است:

از اباجعفر (امام محمدباقر) عليه‌السلام در خصوص آنچه روايت مى‌كنند كه خداوند آدم را بر صورت خودش آفريد پرسيدم. آن حضرت فرمود: «او صورت است كه
حادث شده است. مخلوق است و خداوند او را برگزيد و اختيارش كرد بر ساير صورت‌هاى مختلفه و او را به خودش اضافه كرد (نسبت داد)، مانند آن كه كعبه و نيز روح را به خودش اضافه كرد و فرمود: (بيتى) و (نفخت فيه من روحى)[٢٠].»

البته در بين تأويلاتى كه مرحوم سيد نعمت اللّه جزايرى نقل فرموده است آنچه به مراد اين نوشتار كمك مى‌كند قول فاضل نيشابورى (قدس‌سرّه) است كه فرموده است:

«المراد من الصورة الصفة، كما يقال صورة هذه المسألة كذا؛ أى خلقه على صفته فى كونه خليفة فى ارضه متصرّفا فى جميع الاجسام الارضية، كما انّه تعالى نافذ القدرة.»[٢١]

«منظور از صورت صفحه است، همانگونه گفته مى‌شود صورت اين مسأله چنين است. (پس منظور اين است) كه خداوند انسان را بر صفت خويش آفريد در اين كه جانشين او در زمين باشد و در تمام اجسام زمين تصرف كند، همان گونه كه قدرت خداوند متعال در همه چيز نفوذ دارد.»

با توجه به آنچه ذكر شد، معلوم مى‌شود ساختار خليفه‌ى خدا به گونه‌اى طراحى شده است كه تصدى خلافت و تولّى مأموريت‌هاى خداوندى براى او ممكن باشد، و براى اين كه مستظهر به قدرت مركزى و متصل به محوريت اصلى عالم باشد، شاكله‌ى او را به صورتى بنيان نهاده‌اند تا دريافت فيض آسمانى و ارتباط با منبع هستى براى وى در غايت سهولت و سرعت باشد. در
اين جا به چند شاهد ديگر در اين زمينه اشاره مى‌شود:

الف) عالم جليل حرّانى، در كتاب تحف العقول عن آل الرسول، آورده است: پادشاه روم سؤالاتى از معاويه پرسيده بود. معاويه چون پاسخ آن‌ها را نمى‌دانست، مرد ناشناسى را به كوفه فرستاد تا آن مسايل را از اميرالمؤمنين عليه‌السلام بپرسد. به هنگام صحبت، حضرت او را ناشناس تشخيص دادند و از او بازجويى نمودند. او هم به حقيقت مطلب اعتراف كرد. آن گاه حضرت پس از ذكر مقدمه‌اى در مظلوميت خويش و گمراهى معاويه، فرزندان خود، حسن، حسين و محمد را طلبيدند و فرمودند: «اى برادر شامى! اين دو، فرزند رسول خدا هستند و اين (محمد) فرزند من. از هر كدام خواهى مسايل خود را بپرس.» مرد شامى با اشاره به امام حسن عليه‌السلام گفت: از اين مى‌پرسم. از جمله سؤالات يازده‌گانه‌ى وى [كه يكى از آن‌ها به تنهايى حاوى ده سؤال است] اين بود كه: ميان آسمان و زمين چه قدر فاصله است؟ و آن حضرت در پاسخ فرمودند: «فاصله‌ى آسمان و زمين [به قدر] دعاى ستمديده و مدّ بصر است.» منظور از نقل اين حكايت همين اصطلاح آخرين است: مدّالبصر، يعنى «چشم كشيدن»، «يك نگاه، بدون هيچ سخنى و ذكرى. بدون هيچ صرف وقت و طى مسافتى»؛ و اين است هنر آفرينش حضرت حقّ و امتياز خليفه‌ى خداوند بر روى زمين. اين پاسخ كوتاه و نغز حكايت از اين نكته‌ى لطيف دارد كه برقرارى ارتباط بين اين موجود خاكى و مادى با عالم معنا و ملكوت در نهايت سرعت و سهولت است.

ب) در طليعه‌ى دعاى امام زين‌العابدين عليه‌السلام كه به دعاى ابوحمزه‌ى ثمالى شهرت دارد آمده است: الحمدلله الذى أخلو به حيثُ شئتُ لِسرّى بغير شفيع
فيقضى لى حاجتى.»؛ «ستايش مخصوص خداوندى است كه هرگاه خواستم براى سرّ خويش بدون هيچ واسطه‌اى با او خلوت مى‌كنم و او درخواست مرا برآورده مى‌سازد.»

ج) امام راحل (قدس‌سره) در طرفه‌اى حكيمانه فرمود: «آيا تاكنون فكركرده‌ايد كه چرا حيوانات بر روى شكم و چهار دست و پا حركت مى‌كنند، ولى انسان بر روى دو پا آفريده شده است؟»

آن گاه فرمود: «شايد جهتش اين باشد كه حيوانات تمام وجهه‌ى همت و نگاهشان به سمت و سوى خاك و عالم ماده است، ولى انسان كه مستوى القامه است دو جنبه دارد: گاهى نگاهى به آسمان و عالم معنا مى‌كند و گاه نگاه به زمين و ماده.»

اين گونه لطايف نشان و حكايت از آن دارد كه جسم و روح انسان و قدرت و ظرفيتى كه به وى داده شده است كاملاَ متناسب با توقعى است كه از او مى‌رود و اين توقع همانا جانشينى خداوند از طريق عبوديت و بندگى است: «العبوديّة جوهرة كنهها الربوبيّة، فما فقد فى العبودّيه وجد فى الرّبوبيه و ما خفى عن الرّبوبيه اُصيب فى العبودّيه.[٢٢]

و بالاخره محدث خبيرميرزاى نورى در مستدرك الوسائل[٢٣] آورده است: روايت شده است كه خداوند در بعضى از كتاب‌هايش (كتاب‌هاى آسمانى) مى‌فرمايد: اى پسر آدم من زنده‌اى هستم كه نمى‌ميرم. مرا در آنچه به تو فرمان
مى‌دهم اطاعت كن تا تو را زنده‌اى قرار دهم كه نمى‌ميرد! اى پسر آدم من به چيزى مى‌گويم: موجود شو. موجود مى‌شود. در آنچه تو را نهان مى‌دهم اطاعت كن من نيز تو را به گونه‌اى قرار مى‌دهم كه به چيزى مى‌گويى: موجود شو: موجود مى‌شود!

اخلاق خداوند

جانشين خداوند شايسته است اخلاق خداوندى داشته باشد و به قدر امكان به او تشبّه پيدا كند تا به كمال مطلق دست يابد. جاى بسى تعجب است كه با وجود كلام گهربار و حديث افتخارآميزى چون «تخلّقوا باخلاق اللّه» - كه منسوب به حضرت رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله است و - سخن بلندى چون «تأدّبوا بآداب اللّه» - كه منسوب به امام اميرالمؤمنين عليه‌السلام مى‌باشد - اين دو رهنمود روشن و اصول متين و اصيل، كمتر در كتب اخلاقى و محوريت مباحث عرفانى مورد توجه و استناد قرار گرفته و مى‌گيرد.

و اين درحالى است كه بزرگانى چون علامه مجلسى (اعلى اللّه مقامه) در بحار الأنوار، مولى محمد صالح مازندرانى در شرح أصول كافى و حكيم ملاّهادى سبزوارى، در شرح الأسماء الحسنى، با نقل و استناد به اين شعار محورى، به شرح و توضيح آن مى‌پردازند.

محدّث بزرگوار، مجلسى، در مجلّد ٥٨ از بحار الأنوار مى‌فرمايد: «لانزاع ان حصول الالهيّة فى حق الخلق محال الاّ انّه قال عليه‌السلام: «تخلقّوا باخلاق اللّه»؛ و «الفلاسفة قالوا: الفلسفة عبارة عن التشبّه بالاله بقدر الطاقة البشرية؛ فيجب عليه
أن يعرف هذا التخلّق و هذا التشبّه؛ و معلوم انّه لا معنى لهما اّلا تقليل الحاجات و اضافة الخيرات و الحسنات بالاستكثار من اللّذات و الشهوات.»

مولى محمد صالح مازندرانى نيز در مجلّد نهم از شرح اصول كافى آورده است:

«و ليس التقرّب الى اللّه بالزمان و لا بالمكان، بل بالتّشبه فى الكمال كما قيل: تخلّقوا بأخلاق اللّه تعالى.» و آن گاه به معناى تخلّق به اخلاق الهى مى‌پردازد كه در ادامه به آن خواهيم پرداخت.

و بالاخره حكيم متألّه، ملاهادى سبزوارى، در مجلّد دوم از شرح الاسماء الحسنى[٢٤] آورده است:

«... و ليس لذى العرش صورة الاصفاته الجمالية و الجلالية و ارباب القلوب قد امروا بقوله صلى اللّه عليه و آله تخلّقوا باخلاق اللّه.»

در آن چه از اقوال بزرگان نقل شد، علاوه بر استناد به حديث شريف: «تخلقوا بأخلاق اللّه»، در كيفيت و معناى اين تخلُّق و تشبّه مطالب و اشاراتى بيان شده است؛ چنانچه علامه در مجلسى پس از ردّ ايده‌ى لذت گرايى، تعريف روشن و صريح خود را از تخلق به اخلاق خداوندى اين گونه بيان مى‌دارد (تقليل الحاجات و اضافة الخيرات و الحسنات)

مولى محمد صالح مازندرانى، به طور مشروح، به بيان كيفيت تشبّه به خداوند مى‌پردازد. وى در قسمتى از عبارت خود چنين آورده است «و ليس التقرّب الى اللّه بالزمان و لا بالمكان، بل بالتشبّه فى الكمال، و كلّ ما حصل فى انسان من صفاته تعالى كالعلم و الحلم و الرحمة و البرّ ما هو اكمل بالرياضة و الزهد كان
القرب اشدّ.»

آن گاه سخنى از حضرت عيسى بن مريم عليه‌السلام تمسّك مى‌جويد كه خطاب به حواريون چنين فرموده است: «كونوا كاملين كما انّ اللّه ربّكم فى السماء كامل.»

وى سپس اضافه مى‌كند: «و بالجملة مع حبّ الدنيا و الاستغراق فى شهواتها و مهالكها لا يمكن الالتفات الى باطن النفس و تحصيل التشبّه بالخالق و التقرّب اليه و تحصيل علم الآخرة، فالورع أقوى ما يفيد النفس البتة، و أما ما ذكره الشارح من عدم جواز الفخر بالعلم و الورع و عدم الغرور بهما فلأنّ الفخر و الغرور ينشآن من حبّ الدنيا و الجاه و الترأس.»[٢٥]

چنانچه ملاحظه شد، با همه‌ى عبارات و متون دينى كه در موضوع اخلاق و خودسازى وارد گرديده، تخلّق به اخلاق خداوندى و تأدب به آداب الهى محورى‌ترين نقش و اصولى‌ترين جايگاه را در اين موضوع ايفا مى‌كند و شايسته است همواره در غرّه‌ى كتاب‌ها، دستورالعمل‌ها و مطالب اخلاقى قرار مى‌گيرد.

جالب است بدانيم افلاطون و استاد او سقراط نيز سعادت و كمال انسان را در تشبّه به خداوند دانسته‌اند.

مرحوم سيد جلال الدين مجتبوى در ترجمه‌ى تاريخ فلسفه، اثر فردريك كاپلستون، سخن افلاطون را كه به انديشه‌ى «فضيلت معرفت» شهرت دارد چنين آورده است: «نهايت سعادت انسان در تشبّه او به خداوند است و اين غايت از طريق آراستگى به فضايل حاصل مى‌شود... ما بايد تا حدّ امكان شبيه خدا شويم و آن عبارت است از عادل شدن به كمك حكمت.»


بايد توجه داشت كه در معناى تشبّه به خداوند، ربوبيت و عبوديت ملحوظ مى‌گردد. قرآن كريم حضرت رسول اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آله را اسوه‌ى حسنه و سرمشق نيكوى حق‌جويان و خدا خواهان و آخرت‌گرايان معرفى فرموده است، اما پيداست كه نبىّ‌اكرم صلى‌الله‌عليه‌و‌آلهويژگى‌هاى منحصر به خويش دارد كه از آن‌ها به «خصائص النّبى» ياد مى‌شود و قابل تسرّى به ديگران و تعميم به سايرين نمى‌باشد؛ لذا ما بنا به تعليم اولياى معصومين صلى‌الله‌عليه‌و‌آله دعا مى‌كنيم كه: «اللّهم اجعل محياى محيا محمد و آل محمد و مماتى ممات محمد و آل محمد»، ليكن خصايص و ويژگى‌هاى منحصر به فرد آنان مورد تأسّى نيست. خداوند متعال نيز داراى خصايصى است كه به ذات قدسى او انحصار دارد؛ همانند آن كه صفت متكبّر از اسماء مقدّس اوست، ولى براى ديگران صفتى است ناپسند. از اين اختصاصات كه بگذريم، تشبّه به خداوند و تخلّق به اخلاق الهى عين دستيابى به سعادت و خير محض است.

حسن ختام مطلب، يكى از مهم‌ترين و روشن‌ترين ادلّه‌اى كه انسان را به تشبه و تخلّق به اخلاق الهى فرامى‌خواند كريمه‌اى است كه فرمود: (أحسن كما احسن اللّه اليك[٢٦]). با اين صراحت جاى هيچ شك و شبهه‌اى وجود ندارد كه اصلى‌ترين روشن سعادت و كمال، توجه به صفات ربوبى و گام برداشتن در تحصيل اين صفات است.

همان‌گونه كه او رئوف، صادق، عدل، عفوّ، غفور، شكور، برّ، غياث، قاضى‌الحاجات، ستّار، محسن و سريع‌الرضا و... است، رأفت، صدق، عدالت،
بخشش، سپاس‌گذارى، نيكوكارى، فريادرسى و... را با اين نگرش ارزش‌گذارى كنيم و از ساحت قدس او فراگيريم.

«والسلام»



[١]ـ عن ابى عبداللهع قال: سمى الانسان انسانا لانه ينسى و قال الله عزوجل: «ولقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى» علل الشرايع، باب ١١ حديث١.

[٢]ـ عن ابى عبدالله عليه‌السلام قال: «انّما سمّى آدم لانّه خلق من اديم الارض.» علل الشرايع، باب ١٠، حديث ١.

[٣]ـ روم/٢٠.

[٤]ـ بقره/٣٠.

[٥]ـ تفسير صافى، جلد ١، صفحه ٧٨.

[٦]ـ طه/٥٠.

[٧]ـ نحل/٩٠.

[٨]ـ لقمان/١٧.

[٩]ـ يونس/٢٥.

[١٠]ـ آل عمران/١٠٤.

[١١]ـ احزاب/٥٦.

[١٢]ـ احزاب/٥٦.

[١٣]ـ «خلافت، ظهور مستخلف در خليفه است و اين ظهور مقول به تشكيك و داراى مراتب متفاوت است و انسان‌هاى عالم و عادل هر كدام در حدّ خود مظهرى از خلافت الهى هستند. مراحل تشكيكى آن در طول هم واقع است و كسى كه در قله‌ى هرم ظهور واقع شده، اولين خليفه‌ى الهى است و ديگران صاحبان مراتب بعدى هستند؛ از اين‌رو، اولين ظاهر كه اولين خليفه‌ى خداى سبحان است، يعنى انسان كاملى كه برتر از او نه در قوس نزول و نه در قوس صعود كسى نيست، فقط خليفه‌ى بى‌واسطه خداست، ولى خلفاى بعدى چون خليفه‌ى با واسطه‌ى خداوند هستند. گذشته از اين كه خليفه‌ى خدايند، خليفه‌ى خليفه‌ى او نيز هستند و تراكم خلافت را در مراحل نازل‌تر بيشتر مى‌توان يافت». تفسير تسنيم، ج٣، صص ١٠٤ و ١٠٥.

[١٤]ـ اسراء/٧٠.

[١٥]ـ توبه/ ٢٨.

[١٦]ـ طه/١٢٤.

[١٧]ـ حدثنا احمد بن الحسن القطان، قال: حدثنا ابوسعيد الحسن بن على بن الحسين السكرى، قال: حدثنا الحكم بن اسلم، قال: حدثنا ابن عليه عن الجريرى، عن ابى‌الورد بن ثمامة، عن على عليه‌السلام، قال: «سمع النبى عليه‌السلام رجلاً يقول لرجل: قبح اللّه وجهك و وجه من يشبهك، فقال عليه‌السلام: مه، لا تقل هذا، فان اللّه خلق آدم على صورته». التوحيد، الشيخ الصدوق، ص ١٥٢.

[١٨]ـ نور البراهين، سيد نعمت‌اللّه جزايرى، ج١، ص٢٦١.

[١٩]ـ سعدالسعود، ص ١٣٤.

[٢٠]ـ كافى، شيخ كلينى، ج١، ص١٣٤.

[٢١]ـ نورالبراهين، ج ١ ص ٢٦٣

[٢٢]ـ مصباح الشريعه ص ٥٣٦.

[٢٣]ـ مستدرك وسائل الشيعه ج ١١ ص ٢٥٨.

[٢٤]ـ شرح الاسماء الحسنى جلد ٢ ص ٤١.

[٢٥]ـ شرح اصول كافى، مولى محمد صالح مازندرانى، ج٩، ص٣٧٢.

[٢٦]ـ قصص ٧٧.