اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - مسائل علم و اخلاق در جهان معاصر - زاهدپور علی
زاهدپور علی
جريانشناسى انتقادى سير پيشرفت علوم در دوران معاصر و به ويژه سدهى بيستم از منظر اخلاق است. نويسنده نخست از عدم تعهد و آزادى علوم در سير خود انتقاد كرده و آثار آن را به ويژه در دو علم بيولوژى و ژنتيك بررسى كرده است. وى با بيان دغدغههاى مختلف علم در سدهى بيستم اولين دغدغه را علوم اجتماعى، دومين را علم رفتارى و مسائل روانشناختى، سومين دغدغه را انرژى هستهاى و در فرجام چهارمين را انقلاب بيولوژيك برمىشمارد. در اين ميان، مؤلف رابطهى اخلاق با فنآورى را برمىرسد و سپس ماهيت ايدئولوژيك علم و نظرات موافقان و مخالفان آن را نقل و نقد كرده و در نهايت از پررنگ شدن جنبهى عملى علم و بىاهميت شمرده شدن ابعاد تئوريك آن سخن مىگويد. مؤلف در پايان نتيجه مىگيرد كه هيچ جنبش علمى بدون اخلاق نه تنها سودى ندارد كه سخت زيانبخش نيز هست و هر كوشش علمى بايد همسان با اخلاق صورت بگيرد.
كليد واژهها:
علم و اخلاق، فنآورى، ژنتيك، بيولوژى
مىدانيم كه اختراعات و اكتشافات امروزى در پرتو تحول صنعتى موجود، واقعيت انكارناپذير عصر ماست؛ و چون اين تحول بدون پشتوانهى دانش به دست نيامده، مىبينيم همين علم به سبب كاربست نادرست، مشكلات غيراخلاقى ـ انسانى كلانى را به وجود آورده است. بنابراين ناگزير از طرح پرسش زير هستيم: آيا نوعى هماهنگى ميان علم و اخلاق (با ماهيت معيارگرا و انسانيش) وجود دارد؟
پاسخهاى داده شده به اين پرسش متفاوت و متعدد است، هر چند همگى بر اين نكته تأكيد دارند كه بشريت به فضل اكتشافات علمى و ابداعات تكنولوژيك در حال گذراندن نقطه عطف بسيار بزرگى است.
در پاسخ به اين پرسشْ برخى مىگويند كه آزادى يكى از مؤلفههاى مهم ابتكار و ابداع علمى است و علم كه به مرحلهى فوق پيشرفتهى امروزين رسيده است، همانا به سبب آزادىاى است كه پژوهشهاى علمى در دو بعد تئورى و عملى از آن برخوردار بودهاند.
از سوى ديگر پارهاى مىگويند: در اهميت آزادى براى پژوهش و ابداع دانشمندان و محققان شكى نيست، اما اين امر بايد با مسؤوليتى بزرگتر از جانب خود دانشمندان و محققان همراه باشد؛ زيرا ميان پژوهشگر يا دانشمندى كه تحقيقات و اعمال خود را بر اساس خواستههاى خويش يا به دستور مقامات رسمى انجام مىدهد و در نتيجه مصلحت نوع انسان را در نظر نمىگيرد، با پژوهشگر ديگرى كه در اجراى تجربيات و كاربست نظرياتش جوانب اخلاقى را مدّ نظر دارد، تفاوت فراوان است؛ «و تفاوت ميان دانشمند غير مسؤول و دانشمند متعهد و مسؤول مانند فرق ميان ابزارى مكانيكى است كه كار خود را بدون هيچ احساس و شعورى انجام مىدهد و انسانى كه وظيفهى خود را در پرتو ارزشهاى اخلاقى و مسؤوليت در برابر ديگران به انجام مىرساند.»[١]
به عنوان نمونه و براى بررسى، دستاوردهاى تكنولوژيك و كاربردهاى عملى رشتهى مهندسى را به بررسى مىگذاريم، بدان اميد كه سويههاى موضوع اين مقاله بيشتر روشن شود.
در عرصهى مهندسى، برخى از دستاندركاران بر آنند كه اين ساحت بايد در ابعاد تكنولوژيك محض و در اهدافى كه در گام نخست وضع مىشود منحصر بماند.
از آن سو گروهى ديگر معتقدند كه عرصههاى پژوهش - در تئورى و عمل - بايد دامنهاى فراختر بيابند؛ به گونهاى كه آثار مسؤوليت و تعهد در تمام مراحل پژوهش و اجرا آشكار گردد.
اگر چه در خصوص چگونگى تحقق گسترش مورد نظر و اينكه در اين راه چه ابزارى را مىتوان به كار گرفت، همچنان اختلاف وجود دارد.
اين ديدگاه مىگويد: واقعيت تلخ موجود كه عملاً بشر با آن دست به گريبان
است، در دشوارهاى دو سويه نهفته است: يكى آثار منفى امكاناتى است كه
دانش مهندسى مىتواند براى بشريت فراهم كند و از سوى ديگر فوائدى است
كه از پيشرفت اين رشتهى علمى نصيب بشر مىگردد. غرب توانسته است در
پهنهى علم و فنآورى معجزاتى پديد آورد، اما آيا تمام اين پيشرفت علمى با
پيشرفتى همانند در عرصهى اخلاق نيز همراه بوده است و توانسته روابط ميان
انسانها را استحكام بخشد؟ آيا تمام اين دستاوردها بدون مشكل بوده است؟
آيا علم به خودى خود توانسته است بر برخى از (و نه همهى) مشكلاتِ
برخاسته از سوء استفادهى انسان غالب آيد؟ انسان آنهنگام كه كشفى جديد
مىكند يا هنگامى كه ابزارى پيشرفته را ابداع مىسازد، سخت احساس فخر
كرده، اعتماد به نفس مىيابد، اما از سوى ديگر، غالبا از پارهاى معضلات مهم
ناشى از اين پيشرفت و ابداع روى مىگرداند! به محض آنكه توجه ما ـ گاه و
بيگاه ـ به دشوارهى تصادفات وحشتناك در بزرگراهها يا استنشاق پارهاى از
بخارهاى زيانآور يا هواى آلوده به گازهاى سمى معطوف مىشود، عدهاى از
دانشمندان به فروكاستن اين خطرها مىشتابند و مىكوشند آنها را با اين سخن
توجيه كنند كه پديدههايى اينچنين، مالياتى است كه بايد در راه پيشرفت
بپردازيم.
اما حقيقت آن است كه بسيارى، براى از بين بردن مشكلات برآمده از سوء استفادهى وحشيانه از علم يا دست كم كاهش آن نمىتوانند كارى انجام دهند[٢].
مردم در برابر پارهاى مشكلات خطرناك برخاسته از حركت شتابان به سوى صنعتىشدن، چه مىكنند؟ نيز اين پرسش مطرح است: كنش آنان در برابر ديدگاهى كه آنان را به دانشاندوزى براى شهرت يا كسب مال يا تسلط انسان بر همنوع خود برمىانگيزد، چيست؟
آيا مىتوان گفت: ممكن است علمى باشد كه ابعاد انسانى و اخلاقى در آن مد نظر نباشد و در عين حال مفيد هم باشد؟ علمى كه راه به سوى سعادت انسان يا كاستن از رنج شرور نگشايد، چه سودى دارد؟ و آيا اگر دانشمندان فعاليتشان را در نتايج علمى محض محصور نمىكردند و به سويههاى اخلاقى يا انسانى اهميت مىدادند، بسيارى از مشكلات و نابسامانىها رخ مىداد؟
ديدگاه پارهاى از دانشمندان آمريكايى و ميزان فاصلهى آنها از رخدادهاى
سرنوشتساز جهان معاصرمان قابل تأمل است، از آن رو كه به محض درگرفتن
آتش جنگ جهانى دوم و گمان برخى از آنها كه جنگ مىتواند محل خوبى براى
كسب درآمد باشد، انديشهاى در ميان آنان پديد آمد كه: حيات ايالات متحده به
صنعت اسلحهسازى و پيشرفته كردن آن وابسته است. بر اين اساس و به شكلى
بىسابقه تمام منابع طبيعى و استعدادهاى بشرى براى دستيابى بدين هدف
بسيج گشت و چنان شد كه نهادهاى علمى در اين عرصه به مسابقه برخاستند و
دانشمندان در گسترهى اسلحه و ويرانى، گوى سبقت از هم ربودند، جز آنكه
كاربست گستردهى سلاحهاى پيشرفته و به ويژه بمب اتمى، براى مردم
چيزهاى مهمى را روشن ساخت؛ از جمله آنكه رابطهاى تنگاتنگ ميان تئورى و
عمل وجود دارد، و اينكه «كمكارى و بىتوجهى تحقيقات علمى به سويههاى
انسانى، در روند دانش و فنآورى خطرناك است.»[٣]؛ چه، از آنجا كه دولت
سرمايهگذار اصلى پژوهشهاى علمى در زمان جنگ جهانى دوم بود و با توجه
به باور شايع در ميان مردم كه بقاى ايالات متحده با نگه داشتن فرآيند صنعتى و
روشهاى توليد حاكم در آن وقت مرتبط است، حكومت پس از جنگ همچنان
همان نقش زمان جنگش را ايفا كرد. به بيان ديگر، وظيفهاى كه دولت ايالات
متحده در زمان جنگ در عرصهى پژوهش و پيشرفت علمى بر عهده داشت،
پس از جنگ و در زمان صلح نيز همچنان مسؤوليت خود دانست.
مطلوبيت اين رويكرد به روند دانش و صنعتىسازى آنگاه به اوج خود رسيد كه در ميان افكار عمومى نيز بازتابى نيك يافت. مردم ـ اگر چه براى دورهاى نسبتا كوتاه ـ در اين توهم بودند كه شكوفايى صنعت و اقتصاد جداى از اعتبارات اخلاقى و انسانى رخ مىدهد.
از جمله كارهايى هم كه اين توهم را در روح آمريكايىها تثبيت و تقويت كرد، اين بود كه دولت ايالات متحده در يك دوره، بودجهى كلانى را براى پژوهش و تحقيق علمى منظور كرد. آنقدر كه بيشتر از سرمايهگذارىهاى تمام جوامع كرهى خاكى بود.
با مراجعه به پژوهشهايى كه در پهنهى علم صورت گرفت، مشخص
مىشود كه چگونه شمار اين پژوهشها به شكلى حيرتآور افزايش يافت و
چگونه تعداد برندگان جوايز نوبل در عرصهى علوم دقيقه[٤]، در دورهى ميان
سالهاى ١٩٦٩-١٩٥١ فزونى يافت؛ به گونهاى كه شمار آمريكايىهاى
برندهى جايزهى نوبل در اين زمينه به چهل نفر رسيد. عددى كه از شمار برندگان
جوايز نوبل ديگر كشورها فزونتر است، بلكه ايالات متحدهى امريكا در سال
١٩٦٨ تمام جوايز نوبل در رشتههاى فيزيك، شيمى، پزشكى و فيزيولژى را از
آنِ خود كرد.
فؤاد زكريا در اين خصوص معتقد است: «مبالغه نكردهايم اگر بگوييم محور زندگى انسان معاصر، صنعت است؛ و مشكلات اين انسان نيز غير مستقيم با اين شكل جديد رويكردهاى اقتصادى در پيوند است؛ از اين روست كه تمام شرور فروريخته بر انسان معاصر ـ همچون بحرانها و جنگها ـ با رشد صنعتى سريع جهان معاصر مرتبط است.»[٥]
با وجود پيشرفتها و موفقيتهاى چشمگيرى كه رويكرد كاربردى كردن علوم در ديگر عرصهها به دست آورده است، امورى كه به خاطر آنها جهان معاصر شكلى عقلانىتر به خود گرفته است، اما عقل بشر همچنان ميان اهدافى كه دانشمندان در تحقق آن مىكوشند و آنچه در عرصهى عمل رخ داده است، تفاوتهايى را ملاحظه مىكند. پيشتر تئورى اصل بود در حالى كه اكنون عرصه عمل و فنآورى اصل شده است.
به بيان ديگر، معتقديم كه نگرش سنتى به مسئله معتقد است:
«وظيفهى دانش، جستجو در پديدههاى طبيعى و تلاش براى فهم آنها و گردآورى اطلاعات است، در حالى كه فنآورى، كاربست اين اطلاعات ـ با روشهايى پوياتر و مؤثرتر ـ در ابداع دستگاهها و نظامهاى لازم براى رفاه و پيشرفت انسان است.»[٦]
اما، پيشرفتهاى جديد تكنولوژيك در دورهى اخير و در عرصههاى كاربردى، رويكرد سنتى به "علم" كه آن را نظرى و "فنآورى" را عملىِ محض مىداند، دگرگون كرده است؛ چرا كه رشد روزافزون عرصههاى پژوهش، صنعت و نهادهاى آموزشى در دهههاى اخير، همه و همه دست به دست هم دادهاند تا عرصهى فنآورى را هر چه بيشتر به حوزهى مسؤوليت دانشمندان نزديك كنند. نيز بسيارى از شكوك مانده در اذهان دانشمندان در خصوص اهداف علم را برطرف سازند. بنا بر اين جاى شگفتى نيست كه در دورهى اخير دستاوردهاى تكنولوژيك عظيمى را شاهديم كه به دنبال همكارى مشترك ميان فنآورى و جنبهى تئوريك علم به وجود آمده است.
به هرحال، با وجود آنكه شكاف سنتى ميان علم و تكنولوژى تا حد زيادى از بين رفته است، اما شكاف از گونهاى ديگر همچنان وجود دارد. گسست امروز نه به سبب آن است كه تئورى و تكنولوژى از يكديگر دور ماندهاند، نيز از آن روست كه شبكههاى ارتباط دهنده ميان دانشمندان و تكنسينها و نيز دانشمندان با ديگر بخشهاى جامعه وجود ندارد، بلكه مشكل از آنجا برخاسته كه ميان آرزوهاى انسان تناسبى وجود ندارد.
به هر حال، نتيجهى روندى كه ايالات متحده براى دانش و صنعت
برنامهريزى كرد و در پيش گرفت، آن شد كه در دهههاى اخير اين سده در
عرصههاى تحقيق علمى و پيشرفت تكنولوژيك در رتبهى اول جاى گرفت.
همچنين پارهاى از نهادهاى صنعتى كوشيدند كه آزمايشگاهها و
پژوهشكدههايى با هدف ارائهى خدمات به دولت ايجاد كنند. اين كوشش آنها
در كنار تلاششان براى توليد مصنوعاتى بود كه مصرفكننده را راضى نگاه دارد.
در اين ميان، اگر چه شك نيست كه برخى از نهادهاى صنعتى از اهتمام فراوان
ايالات متحده به دانش بسى سود بردند، ولى تذكر اين نكته نيز مهم است كه بر
خطرات و چالشهاى تحميلى آينده تأكيد شود كه مردم با اهتمام بيشتر به
پارهاى از نتايج منفى پژوهش علمى بنگرند. «از آن رو كه بسيارى از نمايندگان
كنگره و ديگر مسؤولان اين پرسش را مطرح كردهاند كه آيا مبالغ هنگفت اموال
عمومى كه براى مباحث بنيادى صرف مىشود، عملاً نيز ثمراتى دارد؟ زيرا در
بسيارى از حالات به نظر مىرسد دستاوردهاى علمى چنان به سرعت انباشته
مىشوند كه بدون تلاشى نفسگير نمىتوان از آنها در مسير خدمت به بشريت
سود جست.»[٧]
از اينجاست كه برخى از دانشمندان، اهميت پژوهشها و تحقيقات علمى كه كتابخانهها را پر كرده است و عامهى مردم از آنها سود نمىبرند، به پرسش مىكشند.
به نظر مىرسد بخش بزرگى از سرزنش متوجه دانشمندان و متخصصانى است كه از نيازهاى حقيقى مردم روى گردانده، چشم خود را بر مشكلات خطرناك و مهم ناشى از كاربست دانش بدون در نظر گرفتن هيچ معيار اخلاقى فروبستهاند.
اگر در اين مطلب شكى نباشد كه دانشمندان موفقيتهاى بزرگى را در عرصهى علوم دقيقه به دست آوردهاند، اما اينكه دانشمندان در مسير سنتى علم به راه افتادند بدون آنكه شرايط مختلف و زمان و مكان، نيز تنوع و تضاد نيازها را در نظر بگيرند، شكست بزرگى محسوب مىشود.
١- اخلاق و تحول بيولوژيك معاصر:
اگر به پيوند موجود ميان اخلاق و پيشرفتها و تحولات بيولوژيك معاصر نگاهى بيفكنيم، دليل خوبى بر آنچه گفتيم مىيابيم.
پيشرفت خيرهكنندهاى كه در تحقيقات ژنتيك و «ساختن موجودات»[٨] ـ اگر
اين تعبير درست باشد ـ مىبينيم، ما را دچار سرگردانى و حيرت مىكند؛ چرا كه
هر روز چيزى جديد را كشف مىكنيم؛ بلكه بالاتر از آن، موفقيتهاى بزرگى كه
در اين عرصه با سرعتى عجيب به دست مىآيد، فاصلهى ميان آنچه را امروز
مىتوانيم انجام دهيم، آنچه در اين ثانيه توانايى داريم و چيزى را كه اميد داريم
در آيندهاى نزديك انجامش دهيم، از بين برده است.
به عنوان نمونه قضيهى «توليد مثل»[٩] را در نظر بگيريم. خواهيم ديد مسائلى كه ديروز بيولوژيستها را نگران مىكرد، ديگر توجه آنها را جلب نمىكند؛ يا به گونهاى شده است كه در تحقيقات كنونيشان اولويت را به آنها نمىدهند؛ زيرا ميان وسائلى كه علم در ميانهى سدهى كنونى ـ به عنوان مثال ـ براى كاهش جمعيت يا جلوگيرى از توليد مثل به كار مىبرد، با فنآورى پيشرفتهاى كه امروزه به ما امكان مىدهد در خصوصيات ژنتيكى جنين هم دست ببريم، بهكل متفاوت است.
همچنين تأثير موفقيتهاى چشمگير در ساحت بيولوژى و مهندسى ژنتيك، ديگر به «ساختن موجوات» يا ايجاد ويژگىهاى ژنتيكى در انسانها محدود نيست، بلكه كارْ بالاتر از اينها، احساسات شخصى و ساحتهاى وجودى درونى انسان را نشانه گرفته است.
نظر شما در خصوص ـ مثلاً ـ قضاياى باردارى و توليد مثل چيست كه ديگر وابسته به عمل تلقيح سنتى نيست و فنآورىهاى جديد توانستهاند با حفظ تخمك يا انتقال و كشت آن در رحم هر زنى كه بخواهد، اختيارات فراوانى را فراروى ما قرار دهند و چنان جايگزينهايى را براى ما به وجود آورند، كه حتى در گذشتهى نزديك هم به ذهن هيچ كس خطور نمىكرد؟
ممكن است انسان در آيندهى نزديك با استفاده از فنآورى پيشرفته كه به او
اجازه دهد تخمك را بدون پيوند جنسى، به يكى از سلولهاى بدن تلقيح كند،
بتواند نسخهاى كاملاً مشابه خود بيافريند؛ همچنين با دستكارى در ژنها بتواند
انحرافات روحى و بيمارىها و نارسايىهاى جسمى را از بين ببرد يا دست كم از
تأثير ناخوشايند آنها بكاهد؛ زيرا بيمارىهاى ارثى يا نارسايىهاى جسمى به
سبب نقصى است كه ژنها دچار آن مىشوند؛ از اين رو اصلاح نقص ژنها پيش
از ولادت جنين، مىتواند بر اين بيمارىها و نارسايىها غلبه كند، اما دانش و
فنآورى پيشرفته در دهههاى اخير، مشكلاتى اخلاقى را پديد آورده است كه
توجه و اهتمام بيشترى را مىطلبد؛ زيرا به همان قدر كه دانش و فنآورى بر
اندوختهى معرفتى ما مىافزايد و توانايى ما بر دستكارى در اشياء را افزايش
داده، پيوسته گزينههاى جديدى را در اختيار ما مىنهد، همان قدر نيز مسائل
جديدى را پديد مىآورد كه بر محور درست و اشتباه، خير و شر و... مىچرخد.
اما معيارهايى كه درستى يا اشتباه امور، يا خير و شر آنها را مشخص مىكنند، از نيازهاى فعلى انسان سرچشمه مىگيرند و نه ضرورتا از منابع سنتى؛ چرا كه در اين عصرِ انفجار دانش و زمان فنآورى پيشرفته و پيچيده، محك اخلاق اندك اندك به واقعيت ملموس نزديك و از ايدهآلهاى دور از دسترس جدا مىشود. يا بهتر است بگوييم كه اين محك اينك به جاى مدارى انسانى و سنتى، بر گرد محورى انسانى و عقلانى مىچرخد.
حقيقت آن است كه مفاهيم اخلاقى، در عصر متغير ما كه تحول سريع و سرسامآور ويژگى جداناشدنى آن گشته است، نمىتواند بدون دگرگونى و تحول به سر برد. «حقيقتا زمان چندانى نيست كه بشريت شاهد انقلابهايى در زمينههاى مختلف علم مانند انقلاب انسان در عرصهى اتم، الكترونيك و جنگ ستارگان بوده و هست، اما ماهيت انقلاب علمى كنونى، بيولوژيك است.»[١٠]
طبيعتا اين نه بدين معناست كه دستاوردهاى علمى مهم در عرصههاى
گوناگون علم متوقف يا كم شده است، بلكه مقصود ما آن است كه پهنهى انقلاب
بيولوژيك، امروزه توجه دانشمندان، پژوهشگران، فرهيختگان و علماى دين را
بيش از ديگر عرصهها به خود جلب كرده است؛ چرا كه پس از جنگ جهانى اول
و انقلابهاى همراه آن در دههى بيست، كانون توجهات اخلاقى، پهنهى علوم
اجتماعى بود. سپس توجهات به علوم رفتارى و مسائل روانشناختى معطوف
شد؛ و همين كه آتش جنگ جهانى دوم برافروخته و به دنبال آن انرژى هستهاى
به كار گرفته شد، تحولى جديد در مسائل اخلاقى پديد آمد كه علم فيزيك بر آن
تحميل كرد؛ «اما امروزه با تحولى جديد در رويكرد به مسائل اخلاقى مواجه
هستيم كه دستاوردهاى انقلاب بيولوژيك بر ما تحميل كرده است.»[١١] بلكه بالاتر
از اين، آنقدر كه اكتشافات بزرگ در فهم اسرار سلول زنده، مسائل اخلاقى حاد
و مشكلات بزرگى را در عرصه ارزشها خلق كرده، كشف اسرار اتم كه با هر
معيار و سنجهاى رخدادى بس بزرگ بود، چنين مشكلاتى را مطرح ننمود.
در موضوع مورد بحث ما، نظر س. دوجنسكى[١٢] خواندنى است كه دربارهىسويههاى اخلاقى و انسانى انقلاب بيولوژيك مىگويد: «دستاوردهاى كلان در
عرصهى علوم بيولوژيك واقعا در ژرفا كردن فهم ما از عواملى كه روند تحول
ژنتيك را تحت كنترل درمىآورد مؤثر بوده است؛ به ويژه فرآيندهايى كه تأثير
مهم در تطور جنس بشرى دارد. اكنون ديگر مردم مىدانند كه برخى از اَشكال
فنآورى پيشرفته، در عرصهى پزشكى و علوم بيولوژيك به وجود آمده كه
مىتوان از آنها در دستكارى در ژنها بهره برد. همچنين «آينده» بسيارى از
ابزارها و فنآورىهاى پيچيده را برايمان به ارمغان خواهد آورد كه عرصههاى
فراختر و گستردهدامنترى را در خصوص تغيير و تحول ژنها فراهم مىآورد. به
اينها بيفزاييد وسائلى كه اكنون در دست ماست و آنها را مىتوان تا حد زيادى
تحول بخشيد. بنا بر اين اگر براى انسان مقرر شده است كه عرصههايى جديد و
گستردهتر را در علم بيولوژيك بگشايد و سر از راز تطور درآورد، پسينتر نيز
مىتواند سرعت فرآيند تطور را فزونى ببخشد يا آنگونه كه مىخواهد در آن
دگرگونى ايجاد كند.»[١٣]
از اين منظر است كه دوجنسكى معتقد است مسأله صرفا به يك مسأله بيولوژيك محدود نمىشود، بلكه علاوه بر آن، مسألهاى اجتماعى و اخلاقى نيز به شمار مىرود.
مهمترين دليل بر اينكه فنآورى سويههايى ديگر هم دارد، شكست فاحشى است كه در يكچهارم پايانى سدهى نوزدهم و آغاز سدهى بيستم در ساحت دانش بهنژادى[١٤] روى داد. همان هنگام كه دانشمندان توجه خود را تنها بر بعدبيولوژيك معطوف كردند و به جز آن، براى ديگر ابعاد اهميتى قائل نشدند.
آيا اينان نمىدانستند كه اين فرآيند در درجه نخست و پيش از هر چيز در نظر داشت شأن او را بالا ببرد؟
از اينجا اهميت شناخت عواملى كه انسان آينده را انسانى بهتر مىسازد، كاملاً روشن مىشود. بارودى دومينيك انديشمند فرانسوى نيز همين نظر را دارد؛ آنگاه كه مسألهى اخلاق و رابطهى آن با دانش بيولوژى را بررسى مىكند[١٥].
بنا بر اين تا وقتى اين مسئله با بهبود بخشيدن به جنس انسان و بالابردن شأن
او پيوند دارد، چه غرابتى دارد كه اين مسأله سويههاى اخلاقى، اجتماعى و
فلسفى نيز داشته باشد؟ غرابت ـ به معناى ديگر ـ در محدود كردن خودمان در
دامنهاى تنگ نهفته است؛ و آن اينكه بگوييم مسأله به عنوان مثال، صرفا بعدى
بيولوژيك دارد. از اينجاست كه بسيارى از انديشمندان معتقدند برخى از
دانشمندان بيولوژيست بايد چندين و چند بار در فكر و عملشان بازنگرى كنند و
خود را مطلق العنان نپندارند كه براى هر چيز حكم صادر كنند يا گمان كنند تمام
ابعاد سودمند به حال بشر و بالابرندهى جايگاه او را شناختهاند. انسان معاصر
حق دارد كه به اقدام گروهى از افراد و نهادهاى غير دولتى و دولتى ببالد كه به
دنبال مباحث اخلاقى علم بوده، مىكوشند از ابعاد اجتماعى آن پرده بردارند.
ابعادى كه دانشمندان عمداً يا شايد از روى نادانى و ندانستن اهميت اين سويه،
آنها را به اهمال گذاشتند.
شايد تكرار مكررات باشد كه بگويم پرسش مهمى كه برخى از دانشمندان علاقهمند و نهادهاى مسؤولِ درونمايهى اجتماعى و اخلاقى علم مطرح مىكنند، اين است: زندگى انسان در پرتو تحول بيولوژيكى معاصر يا صحيحتر انقلاب بيولوژيكى، چگونه خواهد بود و آيا زندگى آينده براى وى توانايى و خوشبختى فزونترى خواهد آورد يا بر عكس وى را در سير قهقرا قرار مىدهد؟ البته اهتمامى كه از منظر اجتماعى و اخلاقى و فلسفى به دستاوردهاى بيولوژيك در زمينهى ژنتيك، نشان مىدهيم، نسبتا جديد است، جز اينكه اين جريان پيوسته شديدتر مىشود به طورى كه انسان خود را در برابر چالشهاى فكرى و مكاتب مختلفى مىبيند كه با پژوهش علمى و درونمايههاى مختلف پژوهشهاى علمى در پيوند است. در اين چالشها جريانى را هم مىبينيم كه پيروان خود را به برداشتن تمام قيد و بندهاى علم و پژوهشها و نتايج آن فرامىخواند. در مقابل، جريان دومى وجود دارد كه به بستن قيد و بند بر پاى علم دعوت مىكند و حتى بالاتر از آن تمام تحقيقات مربوط به تحول بخشيدن يا دگرگون كردن خصوصيات ژنتيكى بشر را حرام مىشمارد. در كنار اين دو جريان افراطى، جريانهاى ديگرى هم هستند كه در تأييد يا مخالفت با اين و آن جريان، شدت و ضعف دارند.
اگر چه ما در اين نوشتار بر آن نيستيم تمام مسائلى را كه جريانهاى فكرى چالشگر بر سر انقلاب بيولوژيك و سويههاى اخلاقى آن مطرح مىكنند، بيان نماييم، اما مىكوشيم دست كم مسائل محورى اين چالشها را ذكر كنيم.
در آغاز مىگوييم كه زندگى انسان در نزد بيشينهى فلاسفهى اخلاق امرى
مقدس است، اما ديدگاههاى آنان در خصوص اينكه كدام مرحله از مراحل تطور
زندگى انسان از اين قداست به صورت كامل برخوردار است، متفاوت مىباشد.
سقراط و كانت هر كدام تأكيد دارند كه هر انسانى در نفس خود حقايقى اخلاقى
را حمل مىكند. بنا بر اين نيازى ندارد كه آنها را از خارج بگيرد[١٦]. اما آيا اين
حقايق اخلاقى هنگام ولادت انسان ظاهر مىشوند يا آن هنگام كه حركات
ارادى از او سر مىزند يا قداست زندگى انسان به مجرد آميزش اسپرم مرد و زن
آغاز مىگردد و يا غير از اينها مانند مراحل رشد كودك پس از ولادت و...؟
حق آن است كه بايد چنين پرسشهايى را مطرح كنيم و بكوشيم مفاهيم را به
خوبى مشخص كنيم. تحديد و مشخصكردن مفاهيم با مشكلات اجتماعى و
اخلاقى زيادى ارتباط مستقيم دارد؛ مانند: دشوارهى اجراى آزمايش بر روى
تخمك زن يا جنين. برخى از مردم مثلاً معتقدند كه زندگى در همان دمِ بارور
شدن تخمك[١٧] توسط اسپرماتوزوييدها آغاز مىشود. اين نظريه را به طور خاصعلم بيولوژى تأييد مىكند؛ به اعتبار اينكه خصوصيات ژنتيكى فرد[١٨] از همانلحظه مشخص مىشود. از اينجا سؤال ذيل را به عنوان مثال مطرح مىكنيم:
سقط جنين عملى جايز است يا جنايتى اخلاقى است؟ بلكه اگر بدين منوال
پيش رويم بايد بپرسيم: آيا باروركردن خارج از رحم[١٩] يعنى باروركردناسپرماتوزوييدها بدون آميزش جنسى مرد و زن كارى جايز است يا ممنوع؟ يا
حتى بپرسيم: آيا مىتوان اين كار را از نظر اخلاقى توجيه كرد يا اينكه كارى
ناپسند است؟ اين از آن روست كه چون جنينهايى كه بر روى آنها آزمايشاتمان
را انجام مىدهيم ممكن است سرنوشتشان به فاضلاب منتهى شود و كنار
زبالهها قرار گيرند، اختلاف در ديدگاهها ممكن است به وجود بيابد و بلكه چنان
بالا بگيرد كه ديگر مسئله در چارچوب علم بيولوژى محدود نشود، و علم
اخلاق، جامعهشناسى، روانشناسى و حقوق و حتى ديگر علوم هم وارد اين
عرصه شوند و هر يك در اين امور دشوار نظر خود را بدهند. شايد همين سبب
شده كه پيشرفت علمى و دستاوردهاى تكنولوژيك بزرگ ـ خواه دستاوردهايى
كه براى توسعهى آن مىكوشيم يا آنها كه اميد داريم در آينده تحقق يابد ـ ديگر با
يك علم در پيوند نباشد، بلكه فشارهاى خارجى و امور مهمى وجود دارد كه در
اين خصوص بايد در نظر گرفته شوند[٢٠]؟ بدين ترتيب، آيا ديگر ترديد اخلاقى يا
غير اخلاقى بودن در خصوص تجربههاى زندگىسازى[٢١] از طريق سلولهاى غيرجنسى جاى تعجب ندارد؟
وقتى آزمايشهاى پديد آوردن انسان از سلولهاى غير جنسى به ما افرادى كاملاً مطابق با هر چيز و هر كس را به ما مىدهد، اين پرسش بس مهم مطرح مىگردد كه هويت و شخصيت انسان چه مىشود؟ چرا كه هر انسانى هويتى خاص دارد كه او را از ديگرى متمايز مىكند. حال اگر هزاران انسان دقيقا مثل هم باشند، از هويت انسانى چه باقى مىماند؟ البته برخى از بيولوژيستها اين اعتراض را بىاهميت مىشمارند. آنان معتقدند كه خود طبيعت چنين كارهايى را بسيار كرده است؛ مثلاً دو قلوهايى كه از يك تخمك متولد شدهاند؛ بلكه بالاتر از آن، چنين تطابق كاملى ميان انسانها را مايهى فخر و سرافرازى فردى مىدانند كه با اين فنآورى پيشرفته به وجود آمده است؛ زيرا سلولهايى كه به وسيلهى آنها موجودى زنده ساخته مىشود، از افرادى متمايز و داراى خصوصيات ژنتيكى عالى جدا مىشود. بنا بر اين، مردمى كه از اين طريق به وجود مىآيند، سزامند است خوشحال باشند؛ چرا كه آنها عملاً به سبب برخوردارى از اين خصوصيتهاى ژنتيكى، از جمله افراد بختيار هستند.
در اين ميان برخى از دانشمندان تأييدكنندهى آزمايشهاى مربوط به ساخت
انسان، بر آنند كه هويت افراد را تنها عوامل بيولوژيك محض تعيين نمىكند.
درست است كه وراثت ـ به نظر آنها ـ نقشى مهم را ايفا مىكند، اما تأثير محيط[٢٢] ـهر محيطى كه باشد ـ از اثرگذارى عوامل بيولوژيك هيچ كمتر نيست. بنا بر اين
نمىتوان ميان افراد يا خانوادهى انسانهاى ساختگى تطابق تام و تمامى برقرار
كرد مگر در محدودهاى بسيار تنگ ـ چنانكه معتقدند ـ زيرا هر كدام از افراد در
زندگى خويش رفتارهاى مشخص و ويژهى خود را دارند و شرايط هر فرد نيز با
شرايط ديگرى متفاوت است. بنا بر اين، هويت هر شخص ـ بنابر ارجح ـ هويتى
منحصر به خود اوست.
اما در خصوص دشوارهى هويتى انسان و اينكه اين هويت چه زمان پديد
مىآيد، انتخاب مرحلهاى مشخص كه مردم بر آن اتفاق داشته باشند و آن را
مرحلهى نهايى اين موضوع بدانند، در اصل به خود مردم و قانونگذاران
بازمىگردد. از اينجاست كه ميان جوامع در خصوص اين مسئله و مثلاً سقط
جنين و مشروعيت آن اختلاف نظر پديد مىآيد. بنا بر اين، دانشمندان
مىتوانند دوران حاملگى و تولد و بعد از آن را به مراحل مختلفى تقسيمبندى
كنند. بنا بر اين به عنوان مثال مىگوييم: تقسيمات سلولى[٢٣] مرحلهاى دارد،دوران بارورى[٢٤]، دوران كاشت يا بذرافشانى[٢٥]، دورهى جاندميدن ياروحبخشى[٢٦]، مرحلهى تولد و سپس سخن گفتن تا آخر، اما واقعا دشوار استكه بگوييم هويت انسان دقيقا در كدام مرحله پديد مىآيد؟ بر اين اساس اگر
نگوييم محال اما بسيار دشوار است كه مثلاً انسان را در مراحل رشد جنينيش از
حقوقى معين يا احكامى مخصوص برخوردار بدانيم.
شايد تمايل برخى از مردم در مشخص ساختن مرحلهاى زودهنگام از رشد
جنين كه در آن مرحله مشروعيت مشخص خويش و حقوق خاص خود را
مىيابد، به اعتقاد دينيشان بازمىگردد كه روح[٢٧] در جسم هبوط مىكند؛ آنگاه آنكه پيشتر حياتى نداشت، به واسطهى روح عملاً حيات مىيابد؛ يا بگوييم آنكه
پيش از هبوط روح انسان نبود، پس از هبوط روحْ انسانى مىگردد كه حمايت و
حفظ وى بر قانون واجب و بايسته است. به هر حال، اينها اعتقاداتى است كه
علم در آن دخالتى ندارد. همهى آنچه در علم مىتواند مطرح شود، آن است كه
رشد جنينْ ناگهانى به وجود نمىآيد، بلكه بر اساس مراحلى صورت مىپذيرد.
تخمك ـ بارور يا نابارور ـ اين امكان يا بگوييم توانايى را دارد كه در صورت
فراهم شدن شرايط مشخص، نهايتا انسانى را براى ما پديد آورد. به بيانى ديگر و
فلسفىگونه مىگوييم كه آنچه بالقوه انسان است، در طول زمان و در مراحل
متوالى انسانى بالفعل مىگردد و تطور مراحل بدين شكل، بيشتر به روندى
تاريخى يا قطعهاى موسيقايى همانند است. بدين سان، در صورت تعيين
مرحلهاى خاص به عنوان مرحلهى پديدآمدن هويت، ممكن است بپرسند چرا
در اين مرحله آرى و در آن مرحله نه؟ و همين كه از نو به موضوع مورد بحثمان
يعنى سقط جنين بازگرديم، مىبينيم دشواره همچنان تا حد زيادى پيچيده باقى
مىماند. پس تقسيمبندى ما از فرآيند حاملگى و مرحلهاى دانستن آن و جايز
شمردن عمل سقط جنين در مرحلهى اول آن مثلاً، ضرورتا نه به اين معناست كه
ما تمام موانع بزرگى را كه در مسيرمان است پشت سر گذاشتهايم؛ زيرا احيانا
اعتراض مىشود كه تا وقتى مرحلهى اول حاملگى مرحلهى مورد نظر ما و مورد
اهميت است، چه چيزى اجراى سقط جنين در مرحلهى اول را جايز و در
مرحلهى دوم و سوم را ـ مثلاً ـ جايز نمىشمارد؟ بلكه بالاتر از اين، بر فرض كه
عمل سقط جنين را در مرحلهى اول ـ مثلاً ـ جايز بشماريم، چه چيزى آن را در
مرحلهى سوم ـ مثلاً ـ ناروا و عملى غير قانونى و قابل مجازات مىداند؟
٢- ديدگاه انسانى در خصوص پيشرفت علمى:
علم فرآيندى كنشمند و كاربردى است نه مجموعهاى از اطلاعات انباشته. علم فعاليتى مستمر است كه ما را براى حل مشكلات به فعاليت وامىدارد. اين قدرت فعال به خاطر معرفت[٢٨] است و اين معرفت در آزاد شدن انسان و مسؤولدانستن او به يكسان است. همچنين روشن است كه انسان با پيشرفت ادوات معرفت و تحقيقات علمى به حال خويش غبطه مىبرد، در عين حال همين انسان در حيرت و نگرانى روزافزونى به سر مىبرد. كشف شدن نظريهى پيشرفت علمى تنها يك شاهد سخن ما به شمار مىرود؛ زيرا مرجع حيرت در اينجا پرسش ذيل است: آيا مردم پا به پاى روند پيشرفت علمى آنگونه كه مىخواهد به ما شكل دهد پيش مىروند يا اين انسان است كه بايد روند پيشرفت علمى را مشخص ساخته، آنچنانكه خودش مىخواهد براى آن تعيين مسير كند؟
آرى، شايد انسان بانك اسپرم درست كرده باشد تا از آن هر گونه كه خواست و به هر شكلى كه سزاوار است استفاده بكند، شايد دانشمندان بتوانند بسيار فراتر از اين گام بردارند، بدين گمان كه دقيقا مىدانند چه چيزى براى بشر سودمند است و نتايج تحقيقاتشان هم خطرناك و برباد دهندهى بشريت نيست! اما اين را هم بايد بدانيم كه آنان در اين چالش تنها يك سوى قضيهاند و در طرف ديگر كسانى هستند كه تبعيت انسان و مصنوع شدن او را ـ چنان مادهاى جامد كه بر روى آن فعل و انفعالاتى صورت مىگيرد ـ رد مىكنند. گروهى از مردم و برخى از دانشمندان و نيز مؤسسات علمى معتقدند كه ساختن انسان در كارگاه و دست بردن در خصوصيات ژنتيكيش حداقل مىتوان گفت عملى غير اخلاقى است.
به هر حال، در خصوص مشكلاتى اينچنين و اختلاف نظر در خصوص آن، باور مهمى كه بايد به كنارش زد آن است كه گمان بريم حكمهاى ماكلى و مطلق است و نظرات ما دگرگونى نمىپذيرد و مناقشه بر نمىدارد.
٣- ماهيت ايدئولوژيك علم:
علاوه بر آنچه پيشتر گفتيم، سويهى ديگرى هم از ارتباط علم با اخلاق وجود دارد و آن بىطرفى علم است.
با تلاشهاى اتحاد جماهير شوروى براى سمت و سو بخشيدن به علم، تغييراتى در روند پيشرفت علم به وجود آمد؛ چرا كه ده سال پس از انقلاب شوروى تلاشهايى صورت گرفت تا دانش را ماهيتا با ايدئولوژى حاكم در شوروى همسو كند، به گونهاى كه از «فيزيك سوسياليستى» و «بيولوژى سوسياليستى» و مانند آن سخن رفت. در نزد بانيان اين رويكرد جديد به علم، آنقدر كه سوسياليستى شدن علم و تفاوت آن با علم شايع در كشورهاى سرمايهدارى مهم بود، منطق ويژهى خود علم اهميت نداشت.
شايان ذكر آنكه علم در اتحاد جماهير شوروى سابق به سبب كنترل و
هدايت آن، در ساحتهاى تحقيقات بيولوژيكى شكست سختى خورد[٢٩]؛ و بهخطا رفتهايم اگر گمان كنيم بىطرفى در علم تنها آماج نقد تند جريان چپ
سياسى [كمونيستها] بود، كه در اين خصوص جريان راست [غربيان ]هم در
نقد بىطرفى علمى و حمله بدان، دست كمى از جناح چپ نداشت. اين نقد از
لحظهى پيدايش ايدئولوژى نازيسم در آلمان و تحت لواى «دانش آريايى» والا و
غير آريايى پست آغاز شد[٣٠].
نتيجهى اين رويكرد راستگراى تندروانه در سياست آن شد كه نظريهى نسبيت در معرض هجوم قرار گرفت. علاوه بر آن نظريات علمى ديگرى نيز آماج انتقادات و تشكيكات مشترك راستگراها و چپىها قرار گرفت؛ زيرا با مفهوم آريائيسم نازىها و رويكرد ايدئولوژيك سوسياليستها همخوانى نداشت. در عين حال كه شدت نقد يا هجوم به نظريات علمى از سوى نازىها و سوسياليستها، دست كم در نتايج متفاوت بود؛ چه، در همان وقت كه مخالفت نازىها با علم تشديد شده، گروهى از دانشمندان يهودى از آلمان اخراج شدند، اما در جماهيرى شوروى سابق شدت كمترى داشت؛ زيرا هدايت علم و سمت و سوى ماركسيستى بخشيدن به آن از سوى ماركسيستهاى تندرو، به علم ژنتيك محدود شد.
از آن سو در بريتانيا در دورهى پيش از جنگ جهانى دوم صداهايى به گوش مىرسيد كه خواهان مسخر كردن علم به سود انسان بود. اين صداها به سبب همدلى برخى از دانشمندان و انديشمندان آنجا با گرايشهاى سوسياليستى بود. شايد ذكر اين مطلب نيز خالى از فايده نباشد كه در لا به لاى انديشههاى اصلاحگران و دانشمندان ماركسيست خوشبينىها و بشارتهايى بود مبنى بر اينكه با برنامهريزى براى علم طبق منطق خاص آن، مىتوان از آن براى خدمت به انسان و آزادكردن بشر از بسيارى از مشكلات بهره برد؛ و مىدانيم كه شناخت علمى به همان قدر كه اشياء به اجزاى تشكيلدهندهشان احاله شوند، فزونتر مىگردد[٣١].
هر چند، به محض آنكه آتش جنگ جهانى دوم شعلهور شد، دانشمندان بسيج شدند تا در عرصههاى تحقيقاتى متناسب با شرايط و نيازهاى جنگى به فعاليت بپردازند و گفتگو دربارهى قضيهى بىطرفى علم خاموش شد، حتى انسانىترين و معقولترين دانشمندان آلمانى خود را با جريان جنگ همسو مىديدند و اينكه در برابر شرايط تحميلى تسليم شدهاند.
همين امر در بريتانيا رخ داد؛ چه در آنجا نيز دانشمندان و محققان براى خدمت به جنگ و تحقيقات نظامى به كار گرفته شدند. اما در ايالات متحده، بزرگترين بسيح نيروهاى انسانى و مادى در عرصهى نظامى، در قالب پروژهى مانهاتان[٣٢] به كار گرفته شد. همان پروژهاى كه در نهايت، به ساخت بمبهاى هستهاى منجر شد.
اما مهم در اينجا، آن است كه رئيس جمهور آمريكا روزولت نيز با اين پروژهى خطرناك موافقت كرد و فعاليتها در قالب اين پروژه، با سرمايهگذارى دولت آمريكا انجام گرفت. اين كار انديشهى بىطرفى علم را از بنيان ويران كرد. نتيجه هم كاملاً واضح بود: فاجعهى ژاپن با بمباران اتمى دو شهر هيروشيما و ناكازاكى.
نكتهى ديگر آنكه چرا دانشمندان بزرگ كار كردن در قالب اين پروژه را آغاز كردند؟ اين به اعتقادشان بازمىگشت مبنى بر آنكه هيتلر در مسير توليد بمب اتمى گام برمىدارد؛ و از آنجا كه فيزيكدانهايى مثل انيشتين بيم آن داشتند كه ديكتاتورى مانند هيتلر به بمبى مرگبار همچون بمب هستهاى دست يابد، از ايالات متحده خواستند كه به آنها اجازه دهد آزمايشهايى را انجام دهند كه پيش از دستيابى هيتلر به بمب هستهاى، آنان به بمب اتمى دست پيدا كنند.
بعدها كه مشخص شد هيتلر قصد دستيابى به بمب هستهاى نداشته و نيز
پس از آنكه معلوم شد دو بمبى كه بر هيروشيما و ناكازاكى انداخته شد، ساخت
آمريكا بود، فيزيكدانهاى شاغل در پروژهى مانهاتان دچار عذاب وجدان
شدند و دريافتند كه تحقيقات و آزمايشهايى كه در قالب اين پروژهى كلان انجام
دادهاند، چه ابعاد خطرناكى دارد[٣٣].
پس از وقوع فاجعهى ژاپن، دانشمندان رو به اين انديشه نهادند كه آزادى تحقيقات بايد از بعد ديگرى تضمين شود. بعدى كه آنان در نظر گرفتند، تفكيك ميان فيزيك و نتايج آن بود؛ يعنى: ميان علم فيزيك از اين نظر كه علمى است بىطرف ـ آنچنانكه در آن زمان تصور داشتند ـ و نتايج يا پيامد عملى آن علم. اعتقاد به اين تفكيك در روندى كه در بسيارى از اوقات بر علم تحميل مىشد، افزايش يافت. چرا كه هر گاه در عرصهى علم كشفى جديد رخ مىداد و ثابت مىشد كه به بشريت خدمت نمىكند، دانشمندان هر چه بيشتر به تفكيكى كه ميان علم و نتايج آن قائل شده بودند، اعتقاد مىيافتند.
دانشمندان جز ايجاد چنين تفكيكى و تلاش براى رهايى از تنگنايى كه خود را محصور در آن مىديدند، چه مىتوانستند بكنند؟ آنان با تأكيد مىگفتند كه پيشرفت بشريت مرهون پيشرفت علم به وسيلهى آزاد گذاشتن تحقيقات علمى است؛ از اين رو به سوى آزمايشگاههايشان شتافتند و براى ما تفكيكى ساختگى ميان علم و نتايج آن برساختند. اين امر پس از آن بود كه خطر عارض بر روند علم و زيانهاى ناشى از آن به صورتى واضح عيان شد.
اما بزرگترين دليل بر كمرنگى بىطرفى در علم معاصر در فشارهايى كه امروزه آن را احاطه كرده است، نمود مىيابد[٣٤]. اين فشارها از جانب افرادى حقيقى يا حقوقى است كه در علم سرمايهگذارى مىكنند. به اين معنا كه سرمايهگذار در امر علم يا از روى انگيزههاى ايدئولوژيك است يا ارزشهاى خاص و مورد نظر سرمايهگذار و يا اهداف خاص.
روشن است كه برگزيدن چيزى به جاى چيزى ديگر به اين معناست كه آن
شىء برگزيده را از ديگر چيزها برتر مىدانيم. بر اين اساس علمى كه مىكوشد
اهداف ما را برآورده سازد، علمى بىطرف نمىتواند باشد. در اين خصوص
برخى معتقدند كه علم جداى از ارزشهاست، در حالى كه اگر علم را در
گسترهى وسيعترى بكاويم؛ يعنى آنكه مبادى و آثار اجتماعى آن را بررسى
كنيم، به نظرى كاملاً مخالف مىرسيم و آن، تأثير متبادل علم و ارزشهاست[٣٥].
در اين ميان اگر كسى بپرسد: سبب اينكه آزمايشگاههاى علمى و پژوهشگاهها سرمايهگذارىها را مىپذيرند چيست؟ پاسخ آن است كه تحقيقات علمى هزينههاى هنگفتى را مىطلبند و كار علمى جز با فراهم شدن سرمايهى لازم استمرار نمىيابد.
به هر حال، عامل سرمايهگذارى و هزينهكردن براى تحقيقات علمى تنها يك بعد موضوع است ـ موضوع بىطرفى علم ـ و اين همان عامل خارجى است كه علم را در فشار قرار مىدهد، اما در اينجا بعدى ديگر هم وجود دارد كه داخلى است و آن مسؤوليت دانشمندان و پژوهشگران در قبال تحولات آينده در عرصههاى علم و تأثير آن بر پيشرفت يا سير قهقرايى انسان است.
دكتر فؤاد زكريا اين جنبه از پژوهش را در كتابش التفكير العلمى به بحث گذاشته است. وى اولاً معتقد است كه اهميت علم از آغاز سدهى بيستم از ديگر ابعاد زندگيمان ـ چه در قديم و چه اكنون ـ اهميت بيشترى يافته است.
از ديدگاه او، اهميت علم نه به خاطر كمرنگ كردن و پشت سر گذاردن دستاوردهاى گرانقدر بشرى در عرصهى هنر و ادبيات است، بلكه اهميتش از آن روست كه براى بقاى بشريت و شكوفايى آن يا سقوط انسان و فناى او نقشى سرنوشتساز يافته است.
و از آنجا كه اميدهاى زيادى به علم بسته شده تا بتواند پارهاى از مشكلات
مهم گريبانگير انسان در زندگى معاصرمان را از ميان بردارد؛ مشكلاتى مانند:
كمبود غذا و رشد بىرويهى جمعيت، آلودگى محيط زيست، كمبود منابع
طبيعى، خطر دستكارى در خصوصيات ژنتيكى انسان كه به خود او زيان
مىرساند و خطر تسليحاتى شدن جهان، بنابر اين دانشمندان نيز مقدارى از
مسؤليت را بر دوش دارند تا علم را در خدمت بشر درآورند. مسؤوليت
دانشمندان در پارهاى از مؤلفههاى اخلاقى نهفته است؛ مواردى همچون:
بىطرفى و لوازم آن مانند روح انتقادى و دورى از غرضورزى، اما اين را هم
بايد در نظر بگيريم كه بىطرفى دانشمندان در ارزشيابى مسائل نبايد به معناى
دورى آنان از مشكلات زندگى باشد؛ چرا كه عدم موضعگيرى در قبال حوادث،
تبعات خطرناك و بسيارى را به دنبال خواهد داشت. «زيرا بىطرفى از زاويهاى
مىتواند نامطلوب باشد و اين گونه نيست كه هميشه صفتى مطلوب در علم
باشد. اين امر، هنگامى رخ مىدهد كه بىطرفى به معناى توجه نداشتن يا تحجر
انديشه و احساس باشد؛ به طورى كه فرد محقق بدون توجه به عواقب خوب يا
بد كار خويش، آن را ادامه دهد. در اين حالت، هدف او استمرار بخشيدن به
تحقيقات علمى، غلبه بر چالشهايى كه در پيش رو دارد و تلاش براى رسيدن به
آخرين نتايج تحقيق يا كارى است كه بدان دست زده است. يعنى آنكه ادامه
دادن تحقيقات علمى به خود خود هدف مىشود، بدون توجه به آنكه
پژوهشها و تحقيقات ممكن است در خدمت هدفى اخلاقى يا غير اخلاقى
باشند. چنين رويكردى به خودى خود بىطرفانه است، اما نوعى بىطرفى كه
در درون خود تبعات خطرناك اخلاقى دارد.»[٣٦]
٤- بعد اخلاقى علم:
بزرگترين دليل بر اهميت علم در زندگى معاصرمان و اينكه بايد ابعادى
اخلاقى و انسانى به خود بگيرد، همين اهتمام روزافزون ـ در سطح دولتى و
مردمى و همچنين نزد متخصصان و فرهيختگان ـ به علم و نتايج آن است. در
اين خصوص مىبينيم كه مردم عادى نيز به مسائل علم و مشكلات آن اهميت
مىدهند، در حالى كه در گذشته برايشان چندان اهميتى نداشت. همچنين توجه
برخى از دانشمندان به مسائل انسان و ابعاد اخلاقى دانشى كه بدان مشغولند.
بنا بر اين مشكلات انسان و مسائل علم را در جهان معاصر نمىتوان بدون
تحقيقى دقيق يا راهحلهايى قاطع به كنار نهاد. آرى، شايد كسانى پيدا شوند كه
بگويند علم به خودى خود مىتواند مشكلات خاص خويش و يا تبعات منفى
خويش را حل كند، به شرط آنكه بيش از پيش از علم پشتيبانى شود و سرمايهى
بيشترى صرف آن شود، اما اينان از ياد بردهاند كه مشكلات ناشى از فعاليت
علمىِ بدون تعهد به مثابه كابوسى وحشتناك زندگى انسان را تيره و تار و
انديشهاش را سرگردان كرده است. اميدهايى هم كه پژوهشگران ـ همانان كه
خواهان آزادى و پشتيبانى بيشتر پژوهش علمى هستند ـ به علم بستهاند،
همچنان رؤيا و وعدههايى است كه نمىتوان به تحقق حتمى آن در آيندهى
نزديك يا دور يقين پيدا كرد.
اين از سويى، از سوى ديگر اصلى كه بايد علم و تحقيق علمى بر آن بنيان شود، امكان استفادهى همهى انسانها ـ بدون استثنا ـ از اين تلاش انسانى است. در عين حال كه خود اين تلاش علمى، عوارض جانبى يا پيامدهاى بر عكس نداشته باشد كه باز تلاش بشود تا اين مشكلات حل شوند. بنا بر اين عاقلانه نيست كه روند تحقيقات علمى بدون توجه به حكمت يا بينش يا برنامهريزى و بررسى نكردن تمام احتمالات منفى رها شود و آنگاه ببينيم در دام مشكلاتى افتادهايم كه هرگز محاسبه نكرده بوديم.
آيا واقعا براى از بين بردن مساحت گستردهاى از گياهان سبز و جنگلها
توجيهى وجود دارد؟ با توجه به اينكه مىدانيم جنگلها دى اكسيد كربن هوا را
گرفته، به جاى آن به ما اكسيژن مىدهند؟ بنا بر اين مىگوييم: آيا پيش بردن
پروژههاى اقتصادى كه هدف اوليهى آن سودآورى باشد، جاى توجيه دارد؟ آيا
از ياد بردهايم كه نابود كردن گياهان و جنگلهاى سبز موجب مىشود دى اكسيد
كربن جو افزايش يافته، طبقات فوقانى جو گرمتر شود. امرى كه در ايجاد
پديدهى «گرماى گلخانهاى»[٣٧] تأثيرگذار است؟ اين پديده هم نه فقط زندگى بشر
را تهديد مىكند و به اكولوژى يا آب و هواى زمين زيان مىرساند كه اثر سوء آن
به قطب شمال هم كشيده شده، موجب مىشود كوههاى يخى قطب شمال آب
شوند. آب شدن كوههاى يخ نيز سطح آب درياها، اقيانوسها و رودخانهها را
بالا برده، سبب مىشودبرخى از شهرها به طور كامل غرق و از سطح زمين محو
شوند.
دربارهى خطر پديدهى ديگر يعنى سوراخ شدن لايهى ازون چه مىتوان گفت؟ پديدهى سوراخ شدن لايهى اوزون ناشى از آن است كه مواد فلوركربنيك را غير مسؤولانه به كار مىبريم و اين مواد، لايهى اوزون جو را مىبلعند. لايهى اوزون هم بخشى از پوستهى جو است كه زمين را از تشعشعات زيانبخش براى محيط زيست و انسان حفظ مىكند. به ويژه از اشعهى ماوراى بنفش كه به وجود آورندهى شكلهاى مختلف سرطان پوست است.
در عين حال نمىخواهيم مانند بدبينان به علم، بخواهيم كه علم از زندگيمان دور شود؛ يا مانند كسانى شويم كه از اهميت علم مىكاهند و در توانايى آن براى خوشبخت كردن بشر ترديد مىورزند، بلكه بر استمرار علم و تحقيق مىكوشيم به شرط آنكه با ابعاد اخلاقى و انسانى قرين باشد؛ به تمام بشريت خدمت برساند و به شيوهاى عقلانى بهكار گرفته شود.
ما معتقديم اخلاق عنصرى ضرورى و بنيادين در تمدن به شمار رود؛ بنابراين لااخلاقىگرى نمىتواند جنبش و تحولى را به وجود آورد و اين اخلاق است كه بايد زمام امور را در دست بگيرد و اعتقادات و افكارى را كه مىخواهد واقعيت موجود را به رنگ خود درآورد، رهنمون باشد. براى چنين كنش اخلاقى است كه بايد كوشيد تا دامنهى آن گسترش يافته، تمام جهان را در بر بگيرد.
[١]-ر.ك: وهود، دانيل كيفلس، الشفرة الوراثية للإنسان، ترجمهى احمد مستجير، كويت، ١٩٩٧، ص ٢٦٩.
[٢] -Bossenbrook. N.: Development of Contemporary, New York,١٩٤٠. P ١٥١-١٥٨و نيز ر.ك: ظاهرة العلم الحديث اثر دكتر عبد الله عمر.
[٣]- كرمى، زهير، العلم و مشكلات الإنسان المعاصر، سلسلة عالم المعرفة، ش ٥، كويت، ص ٣٥.
[٤]- ميادين البحث العلمى الدقيق
[٥]-ر.ك: زكريا، فؤاد، الإنسان و الحضارة، ص ١٠٨.
[٦]١- Eric A. Walker: "Engineers and Nation's future, in Approaching the benign Environment", Ws. By: Taylor Littieton, Fredrick Muller Limited, London, ١٩٧٣, p ٨٢
[٧]١- Eric A. Walker: "Engineers and Nation's future", p٨٦.
[٨]- تصنيع الكائنات.
[٩]- مسألة الإنجاب
[١٠]- بيلث، جان مارى، عودة الوفاق بين الإنسان و الطبيعة، ترجمه السيد محمد عثمان، كويت ١٩٩٤، ص ١٢٥.
[١١]-ر.ك: كريم، زهير، العلم و مشكلات الإنسان المعاصر، ص ١٤٥.
[١٢] ١- Dogenski
[١٣]- صالح عبد المحسن، التنبؤ العلمى و مستقبل الإنسان، ص ٤٥.
[١٤]١- Eugenics
[١٥]- بارودى، دومينيك، المشكلة الأخلاقية و الفكر المعاصر، ص ٦٠.
[١٦]- ر.ك: مدين، محمد، ألفريد يونج ـ دراسة فى منطق النقد الأخلاقى، ص ١٧.
[١٧]١- Zygote
[١٨]٢- Genatic Endaument
[١٩]٣- Inritrs
[٢٠]-ر.ك: كيفلس، دانيل، الشفرة الوراثية للإنسان، ص ١٩٥.
[٢١]٢- Coloning
[٢٢]١- Environment
[٢٣]٢- Meiotic Division
[٢٤]٣- Fertilition
[٢٥]٤- Implantation
[٢٦]٥- Animations
[٢٧]١- Spirit
[٢٨]١-Knowledge
[٢٩] -Stven Rose & Hilary Rose: " Social responsibility (III): The myth of the Neutrality of Science", in thepact of science on society, pp ٢٨٣-٢٨٨.
دانشمندان شوروى سابق براى سمت و سو بخشيدن به علم و تحقيقات علمى متناسب با ايدئولوژى سوسياليستى تلاشهايى كردند. از جمله كتابى منتشر كردند به نام الوراثة و السلوك و الضمير، [ژنتيك، رفتار و وجدان] چاپ سنپطرزبورگ، ١٩٨٤.
[٣٠]- برخى از انديشمندان آلمانى و فرانسوى نيز بر رويكرد تقسيم نژادى جهان به اقوام سامى و آريايى تأكيد مىورزيدند. از جمله: ارنست رنان، ويكتور كوزانا و لئون جويتيه.
[٣١]-ر.ك: رايل، كافين، الغرب و العالم، ج٢، ص ٣٢٩.
[٣٢]١-Manhaten
[٣٣]-زكريا، فؤاد، الإنسان و الحضارة، ص ١٥٨.
[٣٤]-ر.ك: زكريا، فؤاد، التفكير العلمى، ص ٢٩٧-٢٩٨.
[٣٥]-زكريا، فؤاد، آفاق الفلسفة، ص ٣٨٣.
[٣٦]-زكريا، فؤاد، «التفكير العلمى» سلسلة عالم المعرفة، ش ٢، المجلس الوطنى للثقافة و الفنون و الآداب، كويت، ص ٢٩٩-٢٩٨.
[٣٧]- البيت الزجاجى.