اخلاق - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - مكتب اخلاقى ـ عرفانى تشيع- همراه با سه نامه از عارف بيدآبادى - کرباسی زاده اصفهانی
کرباسی زاده اصفهانی
در دو شمارهى پيشين اين مجموعه (دفتر ١٤) يكى از شخصيتهاى مكتب اخلاقى ـ عرفانى تشيع، مرحوم آيهاللّه علاّمه ميرزا ابوالهدى كلباسى همراه با متن رسالهى سير و سلوك او، شناسانده شد. از آنجا كه فقيه عارف و حكيم متألّه آقا محمّد بيدآبادى (حدود ١١١٧ ـ ١١٩٨ ق)، بنيانگذار مكتب اخلاقى - عرفانى تشيع و سرسلسلهى عارفان آن به شمار مىرود و شعاع نورانى تعاليم اخلاقى و آموزههاى عرفانىاش بر سرتاسر جهان اسلامى و شيعى مىدرخشد؛ به همين منظور، اين گفتار را به تبيين اصول، مبانى، آموزهها و مباحث اساسى اين مكتب همراه با ارايهى چند نامه از نامههاى منتشر نشدهى او، اختصاص مىدهيم.
تمام مورخين و نويسندگانى كه به بيان زندگانى بيدآبادى پرداختهاند، از او به
عنوان انسانى كامل، آراسته به مكارم اخلاقى، در اوج مقامات معنوى و
برخوردار از مكاشفات عرفانى ياد كردهاند. ايثار، انفاق و خدمت به خلق، زهد و
سادهزيستى، بىنيازى و عدم توجّه به فرمانروايان، راز و نيازهاى شبانه و
عبادتها و رياضتهاى طاقتفرسا، اشتغال به كسب حلال و انجام كارهاى
شخصى، برخورد كريمانه با مخالفين و دشمنان و ارشاد عموم مؤمنين و
جويندگان حقيقت، از جمله احوال معنوى و فضايل اخلاقى او به شمار
مىرود.[١]
مكتب اخلاقى و رويهى سلوكى بيدآبادى
رويهى سلوكى و تعاليم اخلاقى عارف بيدآبادى، ريشه در كتاب و سنّت و
آموزههاى پيشوايان شيعى دارد. توصيهى قرآن كريم و احاديث اهلبيت عليهمالسلامبه
ضرورت تهذيب نفس و پيشى آن بر تعليم، و لزوم بهرهگيرى از ذكر و دعا و
توسل، و از سوى ديگر، سستى بنياد علم اخلاق ارسطويى ـ كه در ميان
انديشمندان مسلمان رواجى بسيار يافته بود ـ و عدم انطباق دقيق آن با كتاب و
سنّت، گروهى از عالمان پرهيزكار و عارفان دينمدار شيعى مانند سيّدبن
طاوس، شهيد ثانى، ابن فهد حلّى، شيخ بهايى و ملامحمد تقى مجلسى را بر آن
داشت تا از متن زلال كتاب و سنّت و سيرهى اهلبيت عصمت و طهارت،
شيوهى صحيح تهذيب نفس و تصفيهى روح را استنباط و به رهپويان معرفت و
فضيلت ارايه نمايند.
در اين ميان، عارف بيدآبادى كه از يك سو، پى به نقصان علم اخلاق رسمى ارسطويى در وصول به كمالات انسانى برده، و از سوى ديگر، با مشكلات خاص اجتماعى و انحرافات فكرى و دينى زمان خود دست و پنجه نرم مىكرد، كمر همّت بست و شيوهى نوينى در سير و سلوك بر پايهى مبانى شرعى و تفكر شيعى عرضه نمود. وى هم با شريعتمداران ظاهرانگار كه از لبّ و حقيقت به قشر و پوسته و از رحيق شراب به سراب اكتفا كرده بودند و هم با صوفيهى باطنيهى منحرف كه ظواهر شريعت را منكر بودند، رويارو بود.[٢] در زمانى كه مسلك تصوف، جامعهى ايرانى را دچار سستى و جمود ساخته بود و به ويژه در مركز علمى و فرهنگى ايران يعنى اصفهان، تباهىهاى اخلاقى و مفاسد فرهنگى بسيارى به بار آورده بود، بيدآبادى به مبارزهى با آن و اصلاح كجفكرىهاى آنها اقدام نمود و به شدت از صوفىنمايان گداصفت كه هرگونه بىمبالاتى و ارتكاب رذايل اخلاقى را درويشى مىخواندند، انتقاد نمود.
عارف بيدآبادى كه عرفان ناب شرعى و راه صاف سلوك شيعى را از فقيهان
عارف محدثى مانند ملا محمدتقى مجلسى و شيخ بهايى آموخته بود و به
واسطه، از اين دو روايت مىكرد (آقا محمد بيدآبادى ميرزا محمدتقى
الماسى سيّدعبدالوهاب تبريزى[٣] مولى محمد باقر مجلسى ملا
محمدتقى مجلسى شيخبهايى) توانست آموزهها و معانى بلندى را كه به
گونهاى پراكنده در لابلاى آثار فقهى، حديثى و تفسيرى اين بزرگان يا در قالب
كتب ادعيه بيان شده بود، با تأليفى بديع و بيشتر در پيكرهى زبان شيرين فارسى
و در خور فهم و روح سالكان، به گونهى مشرب اخلاقى ـ عرفانى و سلوك
شرعى شيعى براى نخستين بار بيافريند.
اصول، مبانى، آموزهها و برخى از مباحث اساسى اين مكتب بر پايهى نامهها، مكاتبات و ديگر آثار به جا مانده از بنيانگذار آن ـ آقا محمد بيدآبادى ـ به شرح ذيل است:
١. بيدآبادى در طريقهى سلوكىاش ميان ظاهر و باطن جمع نموده و يكى را بدون ديگرى ناقص مىداند. وى از جويندگان راه و رسم سلوك مىخواهد كه حفظ ظواهر در عين عنايت به باطن را مراعات نمايند و توجه به لُبّ و كنار گذاشتن قشر را همراه با حفظ ظواهر شريعت، سرلوحهى عمل قرار دهند. عارف بيدآبادى با اظهار شگفتى از اين كه يكى از فقيهان همعصرش ميان دو عبارت او: «خُذِ اللّبابَ و اطْرَحِ القُشور» و «حفظ ظواهر شريعت» ناسازگارى و تناقض مىبيند، در پاسخ به او مىفرمايد:
«چگونه ممكن است كسى كه شما را همواره به جمع شريعت با طريقت و حقيقت فرا مىخواند، از شما بخواهد كه ظواهر شريعت حقّه را كنار بگذاريد ـ آنگونه كه ملاحدهى باطنيه چنين مىكنند؟»!
آن گاه با بيان معانى گوناگونِ «خذ اللّباب و اطرح القشور»، در پايان سفارش
مىكند: «نه از كسانى باش كه از مغز تنها به پوسته اكتفا مىكنند و نه از باطنيهى
ملاحده كه اهل تحريف حقايق و آثارند، بلكه دَعِ الحَشَوية و الباطنية و كن
محمّديا (شجرة مباركة زيتونة لا شرقيه و لاغربية[٤]) (حنيفا مسلما[٥]) جامعا بين
الظاهر و الباطن....»[٦]
٢. در مكتب عرفانى بيدآبادى، قدم گذاشتن به وادى سلوك مستلزم تحصيل شريعت مصطفوى و طريقت مرتضوى است. به اين ترتيب كه شخص سالك بايستى به اوامر و نواهى رسيده از ناحيهى شارع، عالم و آگاه شود:
الف) علم به آنچه به افعال و جوارح مربوط مىشود كه يا به تقليد و يا به اجتهاد به دست مىآيد و اين همان «علم شريعت» است.
ب) علم به اوصاف جميله و اخلاق رذيله كه به دل مربوط مىشود و اين را «علم طريقت» مىگويند.
از ترتيب اين دو مقدمهى صغرى و كبرى، نتيجهاى حاصل مىشود كه آن را «حقيقت» مىخوانند؛ يعنى: معرفت كامل حسب قابليت و استعداد او به حقايق موجودات.[٧]
عارف بيدآبادى در برخى از نامهها و آثار ديگر خود، همين بحث را تحت عنوان تقوا و شرايط و آداب آن، حصول ملكهى عدالت، و شرايط تجريد و تفريد، مطرح كرده است.
وى در يكى از نامههاى خود به اهل سلوك، تقوا را زاد راه سلوك دانسته و در
معناى آن مىفرمايد: «تقوا عبارت از قيام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده
است و پرهيز كردن از آنچه نهى از آن كرده از روى بصيرت تا دل به نور شرع و
صيقل تكاليف آن مستّعد فيضان معرفت شود از حق عزّوجلّ....»[٨]
او در ادامهى اين بحث، تحصيل علوم و معرفت و اخلاق حميده را مترتب بر رعايت تقوا و طهارت شرعيه و تقويت روح مىداند. در مكتب بيدآبادى، آدمى به سبب التزام به لوازم شريعت و سلوك شاهراه مسالك طريقت و تحقيق دقايق مطالب حقيقت، تعديل قواى ثلاث انسانى يعنى بهيمى و سبعى و نطقى نموده، مالك ملكهى عقل و شجاعت و حكمت شده و مصداق حقيقى مفهوم اسم عدالت مىگردد. به عبارت ديگر، بايد فاعل اعمال صالحه واجبه و مسنونه و متصف به صفات جميله و متخلق به اخلاق حسنه و معتقد به عقايد حقه شود.[٩]
در جاى ديگر، تجريد و تفريد آدمى را در گرو سه شرط مىداند:
الف) تصحيح اعتقاد به معرفت مبدأ از راه استدلال و نظر صحيح يا به مجاهده و رياضت؛
ب) تخلق به اخلاق حميده و تنزّه از اوصاف ذميمه؛
ج) اصلاح اعمال و افعال.[١٠]
در مكتب اخلاقى ـ عرفانى بيدآبادى، ورود به وادى طريقت، مستلزم پيروى
كامل و دقيق از دستورات شريعت است. از اينرو از شخص سالك مىخواهد تا
«به قدم جد و جهد تمام پاى در جادهى شريعت گذارد و تحصيل ملكهى تقوا
نمايد؛ يعنى پيرامون حرام و مشتبه و مباح قولاً و فعلاً و خيالاً و اعتقادا به قدر
مقدور نگردد....» كه در اين صورت، و به شرط فرونگذاشتن عبادات واجب و
مستحب، صاحب روح قدسى و برخوردار از شرح صدر مىگردد و كمكم از حال
به مرتبهى مقام مىرسد و با حصول ملكات حسنه و رسوخ عقايد حقه،
چشمههاى حكمت به زبان او جارى مىگردد و به كلى از غير حق، روى
مىگرداند.[١١]
٣. توهمى بودن ادراكات حسى و خيالى، و نقصان شناخت عقلى از جمله دلايل بيدآبادى در لزوم توجه سالك به پيروى دقيق و اجراى مو به موى شرايع الهى و احكام دينى است.
توهم حصول معرفت به مدد حسّ و خيال، تصورى مُحال بوده و اندوختهى حسّ و خيال «تمام نقش و نگار بىمعنى سريعالزوال، بلكه محض وزر و وبال است».[١٢]
كار عقل نيز نيز ارايهى طريق است نه ايصال به مطلوب: «عقل رهبر و ليك تا در
دوست». نبايد به عقل خود، احكام الهى را گردن نهيم: «فان مجرّد العقل غير
كاف على صراطٍ مستقيم»؛ زيرا باور عقلى به تنهايى براى گذر كردن از پل صراط
كافى نيست: بنابراين راه نجات، منحصر در تابعيت قولى و فعلى و حالى است.
«الشريعة أقوالى و الطريقة افعالى و الحقيقة احوالى.»[١٣]
٤. از آنجا كه انجام كامل دستورات شريعت يعنى رعايت دقيق احكام چهارگانهى واجب، حرام، مستحب و مكروه، براى سالك ضرورى است، عارف بيدآبادى در نامهها و مكاتباتش، بر به جاى آوردن احكام دينى و اوامر شرعى و پرهيز از نواهى تأكيد زيادى نموده است. از جمله مواردى كه او انجام آنها را از ضروريات سلوك الىاللّه برشمرده است عبارتند از: دقت در حلال بودن لقمه و اعتدال در خوردن؛ چرا كه مدار كار سلوك بر آن است، دوام وضو، نماز اول وقت، نماز شب، احياى ليالى متبركه، تولى و تبرى، خواندن ادعيه پس از نمازها، رعايت آداب دينى و احكام الهى مانند صدقه دادن و صلهى رحم، رفع حاجت نيازمندان و خدمت به بندگان خدا، دلخوش نكردن به اسلام زبانى و نشان دادن اسلام در عمل و تقوا.[١٤]
٥. در وادى طريقت و تخلق به فضايل و اتصاف به خصايل ربّانى نيز، بيدآبادى
رعايت آداب دينى و سنن اخلاقى را سفارش مىكند كه از آن جملهاند: دورى از
رذايل مانند: غيبت، تهمت، حسد، بخل، پرحرفى و خودپسندى؛ رحم و
انصاف: دست افتادگان گرفتن، مهربانى به بيوهزنان و مسكينان و غريبان و
شكستگان، اكرام ميهمانان، شفقت و مروّت با عيال و متعلقان؛ پرهيز از عناد،
استهزاء، جدال، مراء و مزاح زياد، خود را از همه حقيرتر شمردن و در باطن،
بهتر از ظاهر بودن.[١٥]
عارف بيدآبادى در تعريف راه نيكبختى مىفرمايد:
«نيكبخت آزادمردى است كه سلاسل و اغلال آمال از گردن جان و قيد گِل از پاى دل بردارد و از سجدهى ديو وهم و طاعت خوك شهوت و سگ غضب سركشد و بيشهى وجود هستى خود را از آتش عقيدهى بد و ظلمت جهل و اژدهاى حبّ جاه و مار ريا و عقرب بخل و مور و موش حرص و جُعَل ميل دنيا و فيل نخوت و ميمون مكر و شير عجب و پلنگ كبر و گرگ حسد و ساير موذيات و ناملايمات پاك ساخته، روضهى رضوان و بلدهى جنان گرداند.»[١٦]
٦. پايهى شناخت و اساس معرفتى مكتب عرفانى بيدآبادى توجه خاص به معرفت نفس است. معرفت نفس در اين مكتب، ملازم معرفت ربّ بوده و براى وصول به حقيقت و مراقبهى نفس آدمى از اهمّ امور به شمار مىرود: «[انسان بايد ]فحواى معنوى «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» را بازجويد؛ چه، انسان از آن روى كه انسان است حقيقت واحد وحدانى است كه هيچ اثنينيت و تعدّد در انسانيت او نيست و هرگز منقسم نشود به "انسانى" و "لاانسانى" يا به انسانى ديگر.... پس همچنين وجود كلّ من حيث هو كلّ، يك حقيقت است بى تعدّد و تكثر، و ليكن او را ظاهر و باطنى و غيبى و شهادتى است بر مثال ارواح و اجساد و قوا و اعضا؛ و از اين جهت فرمود: «انّ اللّه خلق آدم على صورته»، و چون هيچ وجود جز وجود مطلق نيست، پس هر كه خود را يافت، او را يافت.»[١٧]
بيدآبادى در آثار و نامههاى خود به مراتب نفس و روح آدمى از امّاره به لوّامه و مطمئنه و راضية مرضية اشاره كرده و حقيقت «من» را ـ كه اسامى روح، نفس و عقل براى آن، از جهت مقامات و مراحل مختلفش مىباشد ـ ملاك تميز انسان از حيوان دانسته و هم او را مكلّف به امر و نهى شريعت و مستحق مدح و ذم و در معرض سؤال و جواب و حساب و كتاب مىانگارد كه: «اگر توفيق رفيق شفيق طريق وثيق سلوكش شود... . مراجعتش به وطن اصلى سالما و غانما به فعل مىآيد و در (مقعد صدق عند مليك مقتدر)[١٨] بر مسند عزّت نشيند. و اگر العياذ باللّه از غايت مجاورت و قربتش به نفس خسيس حيوانى.... زنگ گيرد و كدورت پذيرد.... از زلال وصال جمال مطلق... محروم شود و اين غبن عظيم است و خسران مبين.».[١٩]
در نظر اين عارف الهى، بزرگترين حجاب در راه سلوك، خود را و كار خود را در
ميان آوردن و ديدن است.[٢٠] و توجه به حقيقت خود نداشتن، و لذا هشدار
مىدهد كه: «مگر آيهى كريمهى (و لقد كرّمنا بنى آدم)[٢١] را نخواندهاى كه چنين
در لذّت سفلى ماندهاى؟ تو[يى ]خلاصهى ما فى الدارين و زدهى ما فى
العالمين و لبّ و قشر كونين. از خدا بهراس و خود را بشناس... و از اول و آخر و
ظاهر و باطن خود غافل مباش.»[٢٢]
از اين رو، طالب حقيقت و سالك طريقت را همواره به محاسبهى نفس و پرسش از خود فرامىخواند تا حقيقت خود را يافته و بداند كه به چه كار آمده و به كجا مىرود؛[٢٣] و براى او روشن شود كه:
«اشرف عجايب مصنوعات و افضل غرائب مخلوقات و مبدعالبدائع الجميله، نوع انسان است كه به حسب صورت، از همه مؤخّر و نقش آخرين است و از روى معنى بر همه مقدم و منظور نخستين و جوامع كَلِم و مظهر اسم اللّه حقيقت حضرت اوست...»[٢٤]
در مكتب اخلاقى عارفان نجف اشرف نيز ـ به پيروى از بيدآبادى ـ اساس سلوك همان طريق معرفت نفس است و براى نفى خواطر، در وهلهى اول توجه به نفس را دستور دادهاند.[٢٥]
عارف بيدآبادى، محاسبهى نفس را براى هر انسانى در سه چيز لازم مىداند:
«يكى آنكه تأمل كنى كه در آن روز هيچ خطايى و معصيتى از تو واقع شده است يا نه؟ دويم آنكه در آن روز خيرى و حسنهاى كسب كردهاى يا نه؟ سيم آنكه هيچ عمل صالحى به تقصير و تكاهل فوت كردهاى يا نه؟»[٢٦]
٧. مكتب اخلاقى ـ عرفانى بيدآبادى مبتنى بر عمل، ديدگاههاى آن تجربى و عملى، و محور آن «دستورالعمل» ـ و نه آگاهى از رذايل و فضايل ـ است. سير و سلوك در اين مكتب، بر اساس اذكار و اورادى است كه از ائمهى دين عليهمالسلام و راهنمايان وادى معرفت، نقل شده است؛ چرا كه ذكر، مرز بين انسان و حيوان، و پلكان قرب و نردبان صعود به لقاى معبود است. در برنامههاى تربيتى و سلوكى اين مكتب، شخص سالك در مقام نفى خواطر بايد مانند جبال رواسى ثابت بايستد و هر خاطرى كه پيدا مىشود و باعث زحمت او مىگردد، با شمشير ذكر آن را هلاك كند. عارف بيدآبادى گفتن اذكار لسانى را براى دفع وسوسههاى شيطانى و حصول حالات معنوى، البته با رعايت شرايط و آداب ويژهى آن لازم مىداند و در پاسخ به پرسش و درخواست راهنمايى از سوى برخى از اهل سلوك، گفتن برخى از اين اوراد را توصيه كرده است.
وى در ميان اذكار لسانى، كلمهى طيبهى «لا اله الا اللّه» را بهتر از همهى اذكار دانسته و آن را مفتاح باب رضا و معراج فردوس اعلا برشمرده و گفتن آن را براى نفى ماسوا و اثبات مطلب اقصى و نفرت از غير خدا لازم دانسته است.[٢٧]
همچنين براى دفع وسوسهى نفس و خطورات قلبيهى بشريه، و ترقى احوال
نفس، گفتن اورادى مانند: «لا حول و لا قوة الّا باللّه العلى العظيم» و «لا اله الا انت
سبحانك انى كنت من الظالمين[٢٨]» و «لا اله الا هو يا حى يا قيوم» و «اللّه» و «يا هو
يا من هو لا هو الا هو» و «يا هو» و «يا اللّه يا هو» توصيه شده است. امّا به شرط
آنكه همراه با جوع و سهر و پرهيز از خوراك شبههناك و نيز انجام هر يك از اذكار
در حدّاقل چهل شبانهروز و به اصطلاح يك اربعين كامل باشد، كه در اين
صورت، احوالى بر نفس عارض شود و صفا و نورى در دل او منكشف گردد كه
به تدريج باب ملكوت بر روى او فتح شده و سپس فناى ملك و ملكوت حاصل
گردد و نهايتا از محو به صحو و بقاى كلى در عين فنا رسد و سرّ معناى «العبودية
جوهرة كنهها الربوبيّة» برايش منكشف گردد و در اين مقام به مرتبهى خلافت و
راهنمايى مردم به سوى خدا و نيابت حضرت حجهاللّه على الارض خواهد
رسيد.[٢٩]
همچنين از جمله ادعيهاى كه عارف بيدآبادى به شاگردش حاجى كرباسى، سفارش بسيار كرده بود، اين دعاى شريف است: «يا محمّد يا على يا فاطمه يا صاحبالزمان ادركنى و لا تهلكنى»[٣٠]
٨. از آن جا كه برخى از اهل ظاهر گمان مىكنند كه تهذيب نفس بر اساس رياضت و سختى دادن به نفس در شريعت اسلام وارد نشده و حتّى بعضى مخالفت اسلام با اين شيوه را تصور كردهاند، عارف بيدآبادى در جاىجاى نامهها و مكاتباتش به بيان معناى درست رياضت و تهذيب نفس، لزوم و شرايط و آداب و طريقهى آن اشاره كرده است.
ايشان، در لزوم و تعريف رياضت مىنويسد:
«آدمى بايد نوعى نمايد كه او را در هر حركت و سكون، نيّت صادقى باشد و هر
يك از آن دو به محض امتثال شريعت از او سر بزند نه به عادت شهوت طبيعت
و فرمايش قوى و مشاعر حيوانيت؛ و اين است معناى رياضت كه: «توسن نفس
سركش را لحظهاى از لحظات به خود وانگذارد.»[٣١]
وى در جاى ديگر، رسيدن انسان از مرتبهى علماليقين به عيناليقين و وصول به درجهى حقاليقين را مستلزم تهذيب نفس مىداند؛ چرا كه مردم همگى به علماليقين مىدانند كه بايد مُرد و با اين حال، عبرت نمىگيرند. پس بايد علماليقين را به عيناليقين تبديل نمود و به درجهى حقاليقين رساند تا بدانيم كه نفس و شيطان، دو دشمن هميشه در كمين آدمىاند و اين جز با طى طريق سلوك و رياضات شرعى امكانپذير نيست.[٣٢]
در نگاه بيدآبادى، چشمپوشى از طريقهى تهذيب با رياضات شرعى و تقليد از پدران و استادان در مسايل اصلى و فرعى، مانع از عروج به آسمان معارف حقيقى و رسيدن به واقعيات هستى است.[٣٣]
براى بر هم زدن علايق دنيوى و رهايى دل از تعلّق كونين، راهى جز زدن صيقل رياضت بر آيينهى معنا نيست. [٣٤]
و بدون رياضت شرعى، خيالات تحصيل كمالات، محض هوس است.[٣٥] فقيه
عارف سالك، ميرزا ابوالهدى كلباسى، از قول پدرش علّامه ابوالمعالى و او نيز از
پدرش فقيه زاهد نامى حاجى كرباسى نقل مىكند كه مرحوم بيدآبادى براى
بعضى از فرزندانش روى صفحهاى چنين نوشته بود: «بىرياضت نتوان شهرهى
آفاق شد». همچنين مدّت يك سال، اين مصرع را براى سرمشق شاگردش
حاجى كرباسى نوشته بود: «كسب كمال كن كه عزيز جهان شوى» و بارها اين
شعر رابر او مىخواند:
«هزار سال بود از تو تا مسلمانى
هزار سال دگر تا به شهر انسانى»[٣٦]
آدمى براى كنار گذاشتن قلب قلابى و بهدست آوردن نفس خالص انسانى، بايستى از امور روزمره و عادات طبيعى دست كشيده و به رياضت و تزكيهى نفس بپردازد.[٣٧]
بيدآبادى، با برشمردن درجات سهگانهى تقوا (تقواى لازم عوام از كفر و شرك،
تقواى خواص از معصيت و خطا، تقواى خاص الخاص از ماسواى خدا)، و ذكر
اقسام چهارگانهى ورع (ورع تائبان، صالحان، متقيان و صديقان)، رسيدن به
درجات عالى تقوا و حصول مراتب والاى ورع را با طىّ منازل شريعت، طريقت
و حقيقت و يارى رياضات شرعى، ميسّر مىداند.[٣٨] ٩. طريقه، آداب و شرايط
سير و سلوك عرفانى شرعى، محتواى نامهها و مفاد تمامى مكاتبات عارف
بيدآبادى را تشكيل مىدهد. وى در پاسخ به كسانى كه در نامههاى خود راه و
رسم سلوك را از او خواسته و از پيچ و خمها و لغزشگاههاى آن اظهار نگرانى
كردهاند، به بيان شيوه و آداب سلوك شرعى، در خور فهم و استعداد سايل
پرداخته است. در مكتب بيدآبادى، اولين درجهى سلوك عبارت از ترك علايق
بوده و راه به سوى قرب حقتعالى به تخليه و تحليه منحصر است كه البته مقدم
بر همهى مبادى و اسباب آن، توبه از آنچه انسان، پيشتر بر آن بوده، مىباشد. [٣٩]
طىّ اين مسير جز با درخواست هدايت از پروردگار و توسّل به اولياى او و عشق به آنها ممكن نيست:
«بايد اول از مرشد كلّ و هداى سبل هدايت جسته، دست توسل به دامن متابعت ائمهى هدى عليهمالسلام زده، پشت پا بر علايق دنيا زنى و تحصيل عشق مولا نمايى.»[٤٠]
وى دربارهى شرايط و طريقه و نتايج سلوك مىنويسد:
«پس در تزكيهى نفس و تصفيهى قلب و تجليهى روح ظاهرا و باطنا متابعت آل رسول بايد نمود تا قوّت غضبى و نفس سبعى و قوّت شهوى و نفس بهيمى.... منقاد قوّت ناطقه و نفس مَلكى شود و... قابل الهام و محل معرفت حقايق و احكام ملك علّام گردد...».[٤١]
از ديگر شرايط مهم و لوازم ضرورى سلوك شرعى از نظر بيدآبادى، زدودن
جهل و تحصيل علم و حكمت است؛ چرا كه: «سَرِ همهى قبايح فضيحه و مادر
همهى شنايع بديعه و منشأ جميع رسوم ذميمه و مبدء تمام عادات رذيله، جهل
است كه آن، موت و عماء معنوى است. و مصدر كلّ خيرات و حسنات و
باقيات صالحات، علم است و بينايى باطنى است و سرمايهى سعادت دو
جهانى.»[٤٢]
با اين كه به يكى از علماى بزرگ همعصر خود توصيه مىكند كه انسان نبايد تمام عمر خود را در درس و تدريس وچشمپوشى از تهذيب نفس بگذراند،[٤٣] امّا هشدار مىدهد كه:
«عروج از اين زندان ظلمانى و خاكدان عالم فانى به عالم علوى نورانى بىواسطهى فضل و حكمت و بىواسطهى علم و معرفت صورت نبندد.»[٤٤]
«البته سالك بايد از ميان علوم معمول رسمى بهترين آنها را انتخاب كند و علامت علم نافع و نشان يعنى علامت علم سودمند و نشانهى حالى [در مقابل قالى] بودن آن حالى آن است كه آدمى را از هواى دنيا خالى سازد.»[٤٥] «چرا كه علم بستگى به زيادى تحصيل ندارد، بلكه نورى است كه در قلبها مىتابد و اگر آدمى به آداب شايستهى الهى آراسته شود، آن را خواهد يافت.» [٤٦]
عارف بيدآبادى، امورى مانند عزلت، كمخوابى، بيدارى و گرسنگى را از
جملهى كارها و اعمال حتمى و ناگريز براى سالك دانسته و از قول بزرگان نقل
مىكند كه:
«عزلت باعث عزّت است، و عزت در عزلت از خلايق است، و راحتْ در قطع علايق، و سلامتْ در وحدت، و آفتْ در شهرت.»[٤٧]
و به سالك هشدار مىدهد كه:
«... هر كه قدر گرسنگى و برهنگى و عبادت و بىخوابى و بىچيزى و بىخانمانى و لاغرى و گمنامى و تنهايى نداند، حقتعالى وى را به بلاى سيرى و خودآرايى و بطالت و خواب و مالدارى گير اندازد و به بلبلهى سروسامانى و فربهى و آفت شهرت و معاشرت خلق مبتلا سازد كه ساعتى و لمحهاى نتواند كه به خود يا خدا بپردازد.» [٤٨]
البته اين به معناى آن نيست كه پويندگان و سالكان در راه حق دست از زندگى دنيوى و كار و كسب شسته و يكسره به رهبانيت بپردازند، بلكه اساسا طىّ طريق سلوك شرعى منافاتى با امرار معاش و كار و تلاش نداشته و مستلزم ترك معيشت به قدر ضرورت نيست؛ و در روايات اهلبيت عليهمالسلام مسلمان بيكار يا شخص توانمندى كه خرج و هزينهاش به عهدهى ديگرى باشد، به شدّت مذمت و نكوهش شده است.[٤٩]
١٠. نامهها و مكتوبات بيدآبادى پر از مواعظ و پندهاى اين عارف دلسوخته و
سالك راهآزموده و حاصل تجارب شخصى و حالات و مقاماتى است كه پيموده
و چشيده است. نوشتههاى عرفانى او، سراسر حال است و ذوق و عمل و
حضور و بينش و تساهل و جوانمردى و گذشت و برخاستن از سرِ جاه و
حشمت و دورى جستن از قيل و قال اهل مدرسه، و بر تجربهى درونى و
انكشاف معنوى متكى است. مكتب اخلاقى ـ عرفانى او روشن، لطيف و قابل
فهم، برخوردار از بالندگى و پويايى، و همچنان اثر زندگى و نَفَس زندگى از آن
آشكار است. از اين رو، نوشتهجات او هنوز دهان به دهان مىگردد و افقها را
درمىنوردد و در سينهها مىجوشد.
از جمله مواعظ و هشدارهاى او خطاب به اهل سلوك و پويندگان راه حق، چنين است:
مذمّت حبّ دنيا
«دوستى دنيا مانع رشد و ترقّى و حصول معارف حقيقى است.[٥٠]
«دلبستگى و مسرور شدن به شهوات بىاعتبار و لذّات ناپايدار، مايهى ندامت و عذابى بزرگ است.»[٥١]
«محبّ دنيا، رفيق نااهل است؛ چه در لباس شيخ و درويش، يا در عرصهى معركهى امامت و وعظ، يا در مدرس مجتهد و محدّث.»[٥٢]
«دنيا و عقبى مانند دو زناند كه در تصرف يك مرد باشند. به هر يك كه ميل مىكند، آن ديگرى از او دور و متنفّر مىشود.»[٥٣]
«هواپرستى با خداپرستى جمع نشود و خودبينى با حقبينى راست نشود.»[٥٤]
«البته طالب عقبى بايد به دل از جاه و مال دنيا بىرغبت باشد، نه آن كه به زبان و گفتگو زاهد، و به دست و پا و دندان پنچ پنچ بگيرد؛ و تا اول به اكراه بر نفسْ زور نياورد و ترك فضولى مباحه نكند، به عيوبش برنمىخورد و به درجهى زهد نمىرسد.»[٥٥]
ذكر مرگ
«مرگ را دائم در نظر دار تا همهى كارهاى دشوار بر تو آسان شود، بلكه مشتاق آن گرد تا به شيرينى بميرى نه به تلخى...».[٥٦]
«به كثرت ذكر مرگ، خانه را از فكر غير خالى كن.»[٥٧]
«ياد كن از آن روزى كه نگذارند قدم از قدم بردارى تا حساب دو به دو از عمر تو بگيرند...»[٥٨]
«عيسى روحاللّه عليهالسلام مىفرمايد كه: اى حواريان! دعا كنيد تا حقتعالى جان دادن را بر من آسان كند، و محمّد خاتم الانبياء صلىاللهعليهوآلهدعا مىكرد كه: «اللّهم هوّن علينا سكرات الموت»؛ با آن همه تفرّد و تجرّد و فقرو زهد كه ايشان را بود...»[٥٩]
قدر لحظات عمر دانستن
«و هر ساعت و دقيقه را كه از زمان بر تو مىگذرد، بلكه هر نَفَس و آنى را كه از غيب به تو مىرسد، دم آخر و نفس واپسين شمارى... و قدر و قيمت آن را بدانى و لاطايل در آن مشغول نباشى.»[٦٠]
«چون گذشته گذشت، آينده را نيز چنان مگذران و حال را مغتنم... و تلافى ايام جوانى را... بارى در پيرى درياب.»[٦١]
«اى نفس! اين روز جديد كه آمده مانند آن روز است كه گذشته و بر گفتار و كردار تو شاهد است. دى قدرش ندانستى، امروز بدان...»[٦٢]
لزوم موت ارادى براى سالك
«هر كه پيش از مرگ طبيعى به موت ارادى بمُرد، زندهى ابد شد و آن، عبارت از
ميراندن شهوت و كشتن غضب بود به فرمان عقل و شرع.»[٦٣]
نفرت از معصيت
از معصيت نفرت كن و به طاعت رغبت زيرا كه لذت معصيت برود و تلخى آن بماند و تلخى طاعت برود و لذت آن بماند.»[٦٤]
به كدام جسارت متعرض فعلى مىشوى كه موجب مَقْت و سخط خداوند علّام شود و شدّت قهّار شديد الانتقام را بر خود مىپسندى؟»[٦٥]
از جادهى قناعت بيرون نشدن و اكتفا به ضروريات حيات كردن
«و در طعام و لباس و خواب و ساير مايحتاج صوريّه به قدر حاجت و ضرورت اكتفا كن و از طريق قناعت به كفايت بيرون مرو تا كارت بر وفق شريعت باشد.»[٦٦]
«جامه رعنايى و خودآرايى به فعل مياور و بدانچه دفع سرما و گرما كند قناعت كن و زيادتى را به برهنهاى ديگر بپوشان و به گرسنهاى ديگر برسان...»[٦٧]
مدارا با خلق خدا و تساهل با مؤمنين
«و در برابر مردم، نيكى كن و اگر آن نتوانى كرد بدى مكن...»[٦٨]
اين كه «در حق رضا باشيم و در حق خود نفسالامرى، خردهگيرتر از آن باشيم كه در باب ديگران دقّت كنيم و هيچ دانا و درويش امتحان نكنيم... و افعال ظاهر مسلمانان را حمل بر صحّت كنيم.[٦٩]
دورى گزيدن از رفيق نامناسب
«با اشرار نابكار كه صغار و كبار اين روزگارند نياميز.»[٧٠]
«از اختلاط و آميزش با مردم روزگار كه خواص و عوام ايشان تمام مانند انعام عام و ناتماماند، بلكه اضلّ، بپرهيز و بگريز... از خلق آويخته به كه با خلايق آميخته.»[٧١]
«زاهد حقيقى در دنيا رفيق موافق است؛ از هر صنف خواه باشد.»[٧٢]
« [بايد ]دست از آشنايى اين بيگانگان آشنا دعوى و دشمنان دوستنما بشويى و پيرامون اين دونان و نفسپرستان نگردى.[٧٣]
«و از رفيق نامناسب و مصاحب نفس اجتناب نما و در دانانهادان و پاكاعتقادان
درآويز كه اثر صحبت، عظيم است.[٧٤]
مغرور نشدن به زهد و عبادت خود «و به دراعه و عمامه و سجاده مناز و از جادهى دردمندى و افتادگى و عجز بيرون مرو كه آفت در طريقهى عابدان بيش از ديگران است... تا سبك بار نشوى، اين سفينهى تن به منزل نرسد... از قصه پرغُصهى ابليس عبرت گير...» [٧٥]
خاستگاه مكتب اخلاقى ـ عرفانى تشيع
در پايان توجه به يك نكتهى تاريخى، اهميت تأسيس مكتب عرفان عملى
شيعى توسط بيدآبادى را بيش از پيش آشكار مىنمايد. وجود معارف توحيدى
و نكات عميق عرفانى در متون دينى شيعه، به ويژه بخش ادعيهى ائمه عليهمالسلام، و از
طرفى هم رواج انديشههاى صوفيانه در جوامع اسلامى و نگارش آثار عرفانى از
سوى مشايخ آنها، موجب تمايل برخى عالمان شيعى به انديشههاى عرفانى
گشت. بهدست آمدن اقتدار دينى و سياسى و اجتماعى در برهههايى از زمان
براى صوفيان و سامان يافتن نهادهاى سازمانىشان، كار را بعضا به جبههگيرىِ
صوفيان در برابر ارباب شريعت نيز كشانيد؛ از اين رو، بسيارى از عالمان شيعى
داراى گرايشهاى عرفانى، وادار به بررسى و مقايسهى انديشههاى عرفانى با
باورها و متون روايى شيعه شدند. اين حركت كه ظاهرا در قرن ششم هجرى
قوت بيشترى يافت، اندك اندك باعث پديد آمدن دو گرايش عمده در اين زمينه
گرديد: برخى از عالمان عارفمسلك شيعى ـ مانند سيّد حيدر آملى و ابن ابى
جمهور احسايى ـ به جمع تصوف و تشيع پرداخته، و برخى ديگر عرفان را بر
مبناى باورها و روايات شيعى بنا نهادند؛ مانند: سيّد رضى على بن طاووس،
شهيد ثانى، ابن فهد حلّى، شيخ بهايى، ملاّ محمد تقى مجلسى و آقا محمّد
بيدآبادى، كه اين رويّه در آثارى مانند إقبال، اسرارالصّلوة، عدهالدّاعى،
مفتاحالفلاح، تشويقالسالكين، رسالهى مجاهده (يا رياضت) و نيز نامهها و
مكتوبات بيدآبادى به چشم مىخورد.
بدين ترتيب، بيدآبادى، مكتب اخلاقى ـ عرفانى خود را از باطن قرآن و روايات و ادعيهى امامان عليهمالسلامآموخت. شريعت را بُراق معراج شهود مىدانست. حبّ ولايت معصومين، زادراه او بود و مقام كردن در بيت ولايت آل بيت رسولاللّه صلىاللهعليهوآلهقلهى آرمان و مطلوب او. وصف شيوهى عرفانى او به «شرعيت» نه بدين معناست كه «عرفان» پيش از او خلاف شريعت بود، كه آن عرفان نيز خاستگاهش قرآن و گفتار نبوى صلىاللهعليهوآله بوده است، بلكه در شيوهى عرفانى و سلوكى بيدآبادى، ظواهر مكتب و عمل به آن، معبر شهود حقايق و رسيدن به لقاء است و ساختار ساختمان اين شيوه را سنّت پيامبر و اهلبيت و قرآنى كه زبان آن آل رسولند، تشكيل مىدهد. امتياز دستورالعملهاى بيدآبادى و برنامههاى ذكرى و سلوكى او، الهام و بهرهورى از كلام و مرام امامان شيعه عليهمالسلام است؛ به طورى كه پشتوانهى هر گفتهى او چندين روايت است.
نامههاى عرفانى بيدآبادى
تاكنون هشت نامه از مكتوبات و نامههاى آقامحمد بيدآبادى خطاب به سالكان كوى حق و مشتمل بر آداب و شرايط و نتايج رياضت و سلوك شرعى، چاپ و منتشر شده است. در نسخهاى خطى كه اخيرا به دست نگارنده رسيد، هشت نامه از بيدآبادى به چشم مىخورد كه تاكنون پنج مورد آن به چاپ رسيده است.
اين نسخهى ارزشمند كه تاريخ كتابت آن از حدود سال ١٢٢٠ هجرى به بعد است، رسايلى از شيخ بهايى، ميرداماد، ملاصدرا، فيض كاشانى، بيدآبادى، ملاعلى نورى و ديگران را دربرمىگيرد و توسط چند نفر از علماى اصفهان در عصر فتحعلى شاه قاجار نوشته شده است. حدود ده نامه از مرحوم بيدآبادى در اين مجموعهى نفيس به چشم مىخورد كه سه مورد آنها تاكنون انتشار نيافته است و در اين دفتر به خوانندگان گرامى تقديم مىشود. نخستين نامهاى كه در ذيل ارايه خواهد شد، متأسفانه فاقد خطبه بوده و بخشى از سطور اوليهى آن، افتاده است. و به احتمال زياد از نامههاى مرحوم بيدآبادى مىباشد. اين نامه، كه مانند ديگر نامههاى بيدآبادى، خطاب به برخى از سالكان و جويندگان راه قرب به سوى حق، بودهاست، در بردارندهى دستورالعملى كامل و جامع بر اساس شريعت مقدس نبوى و فقه مبين جعفرى است كه در آن عارف بيدآبادى، پيروى از ٢٥ دستور و برنامهى دينى را متضمن سعادت آدمى و رسيدن به كمالات معنوى دانسته است.
پس از اين نامه، دو نامهى ديگر از بيدآبادى خواهد آمد كه معرفى هر كدام جاى خود آمده است.
نامهى اول
«از فرايض و سننن و آداب و مراقبه و محاسبهى نفس آنا فآنا و لحظةً فلحظةً هموم را همّ واحد گردانيدن و منقطع شدن به حق سبحانه و تعالى (و تبتّل إليه تبتيلاً[٧٦]) و (الّذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سُبُلَنا[٧٧])، و زاد اين راه تقواست: (و تزودوا فان خير الزاد التقوى[٧٨]) و تقوا عبارت از قيام نمودن به آنچه شارع امر به آن فرموده است و پرهيز كردن از آنچه نهى از آن كرده از روى بصيرت، تا دل به نور شرع و صيقل تكاليف آن مستعد فيضان معرفت شود از حق عزّوجل، واتّقوااللّه و يعلمكماللّه،[٧٩] و همچنان كه مسافر صورى تا قوّت بدن از زاد حاصل نكند، قطع راه نتوان كرد، همچنين مسافر معنوى تا به تقوا و طهارت شرعيه، ظاهرا و باطنا، قيام ننمايد و روح را به آن تقويت نكند، علوم و معارف و اخلاق حميده كه بر تقوا مترتّب مىشود و تقوا از آن حاصل مىشود، نه بر سبيل دَور، بر او فايض نمىگردد؛ و مثل اين، مثل كسى است كه شب، چراغى در دست داشته باشد و به نور آن راهى را مىبيند و مىرود و هر يك گام كه مىرود، قطعهاى از مسافت روشن مىشود و در آن مىرود؛ و هكذا تا گام برندارد و نرود روشن نشود و تا روشن نشود و راه را نبيند نتواند رفت.
آن ديدن، به منزلهى معرفت است و آن رفتن به منزلهى عمل و تقوا "من عَمِلَ
بما علم، اورثه اللّه علم مالايعلم"[٨٠]، "العلم يهتف بالعمل فان اجابه و إلّا ارتحل[٨١]،
"لا يقبل اللّه عملاً الا بمعرفة و لامعرفة الّا بالعمل، فمن عرف دلّته المعرفة على
العمل و من لم يعمل فلا معرفة له الا انّ الايمان بعضه من بعض، كذا عن
الصادق عليهالسلام"[٨٢]. و همچنانكه در سفر صورى كسى كه راه را نداند به مقصد
نمىرسد، همچنين در سفر معنوى كسى كه بصيرت در عمل ندارد به مقصد
نمىرسد.
العامل على غير بصيرة كان به على غير الطريق لا يزيده كثرة السّير إلّا بُعدا؛ و
راحلهى اين سفر، بدن است و قواى آن؛ و همچنان كه در سفر صورى اگر راحله
ضعيف و معلول بود راه را طى نتواند كرد و همچنين در اين سفر تا صحّت بدن و
قوا نباشد، كارى نتوان ساخت. پس تحصيل معاش از اين جهت، ضرور است و
به قدر ضرورت بايد. پس طلب فضول در معاش، مانع است از سلوك، و دنياى
مذموم كه تحذير از آن فرمودهاند، عبارت از آن فضول است كه بر صاحبش وبال
است؛ و امّا قدر ضرورى از آن، داخل امور آخرت است و تحصيل [آن ]عبادت،
و همچنانكه اگر كسى راحله را در سفر صورى در اثناء راه سير دهد تا خودش
مىچرد راه او طى نمىشود، همچنين در اين سفر اگر بدن و قوا را بگذارد تا
هرچه متمناى آنهاست به فعل آورند و به آداب و سنن شرعيه مقيد نگرداند و
لجام آن را در دست نداشته باشد، راه حق طى نمىشود.
و رفقاى اين راه علما و صلحا و عباد و سالكانند كه يكديگر را معاونند؛ چه، هر كسى بر عيب خود زود مطلع نشود، امّا بر عيب ديگرى زود واقف مىشود. پس اگر چند كس با هم بسازند و يكديگر را از عيوب و آفات باخبر سازند، زود بر ايشان راه طى مىشود و از دزد و حرامى دين ايمن مىگردند؛ چه، الشيطان على المنفرد اقرب منه على الجماعة و يداللّه على الجماعة. اگر يكى از راه بيرون رود ديگرى او را خبردار مىگرداند، و اگر تنها باشد تا واقف مىشود هيهات است.
و راهنماى اين راه پيغمبر صلىاللهعليهوآله است و ائمهى معصومين (صلوات اللّه عليهم اجمعين) كه راه نمودهاند و سنن و آداب وضع كردهاند و از مصالح و مفاسد راه خبر دادهاند و خود به اين راه رفتهاند و امّت را [ازپى] و اقتفاى خود فرمودهاند: (لقد كان لكم فى رسول اللّه اسوة حسنة[٨٣])، (قل ان كنتم تحبون اللّه فاتّبعونى يحببكم اللّه[٨٤]) و محصل آنچه مىكردهاند امر فرمودهاند.
چنانچه از روايات معتبره به طريق اهل بيت عليهمالسلاممستفاد مىشود: از امورى كه
سالك را لابّد است از آن و اخلال به آن به هيچ وجهى روا نيست، بعد از تحصيل
عقايد حقه، ٢٥ چيز است:
اوّل، محافظت بر صلوات خمس كه: (إنّ الصلوة تنهى عن الفحشاء و المنكر[٨٥])؛ و اول تخليه بايد تا تحليه توان نمود: (و يزكّيكم و يعلّمكم الكتاب[٨٦]) اعنى گذراندن آن در اول وقت به جماعت و سنن و آداب. پس بىعلّتى و عذرى از اول وقت تأخير كند يا به جماعت حاضر نشود يا سننى از سنن يا ادبى از آداب آن را فروگذارد إلّا نادرا، از سلوك راه بيرون رفته و با ساير عوام كه در بَيداى جهالت و ضلالت سرگردان مىچرخند و از راه مقصود بىخبرند و ايشان را هرگز ترقى نيست، مساوى خواهد بود.
دويّم، محافظت بر نماز جمعه و عيدين و آيات. با اجتماع شرايط إلّا مع القدر المسقط كه اگر سه جمعهى متوالى ترك نمايد بىعلّتى، دل او يا «زنگ» گيرد به حيثيتى كه قابل اصلاح نباشد.
سيّم، محافظت بر نماز رواتب معهودهى يوميه كه ترك آن را معصيت شمردهاند الّا چهار ركعت از نافلهى عصر و دو ركعت از نافلهى مغرب و وتيره، كه ترك آن بىعذرى نيز جايز است.
چهارم، محافظت بر صوم سنّت كه سه روز معهود است كه پنجشنبهى اول و چهارشنبهى وسط و پنجشنبهى آخر بوده باشد از هر ماهى، كه معادل صوم دهر است، چنانكه بىعذرى ترك نكند؛ و اگر ترك كند، قضا كند يا به مدّى از طعام تصدّق نمايد.
پنجم، محافظت بر صوم ماه مبارك رمضان و تكميل آن، چنانكه زبان را از لغو و غيبت و دروغ و دشنام و نحو آن، و ساير اعضا را از ظلم و خيانت و نظر از حرام وشبهه بيشتر ضبط كند كه در ساير ايام مىكرده.
ششم، محافظت بر زكات واجب بر وجهى كه تأخير و توالى جايز ندارد مگر عذرى باشد، مثل فقد مستحق يا انتظار افضل مستحقين و نحو آن.
هفتم، محافظت بر انفاق حق معلوم الناس. اعنى مقرر سازد كه هر روز يا هر هفته يا هر ماه از مال خود چيزى به سايل يا محروم مىداده باشد به قدر مناسب مال چنانچه اخلال به آن نكند؛ و اگر كسى را نيز مطلع نسازد بهتر است: (والذين فى اموالهم حق للسائل و المحروم[٨٧]) ففى الحديث: «انّه غير الزكوة».
هشتم، محافظت بر حُجَهالاسلام؛ چنانچه در سال وجوب به فعل آورد و بىعذرى تأخير روا ندارد.
نهم، زيارت قبور مقدسهى پيغمبر و ائمهى معصومين صلوات اللّه عليهم، خصوصا امام حسين عليهالسلام؛ چه، در حديث [آمده] كه: «زيارت حسين عليهالسلامفرض است بر هر مؤمن. هر كه ترك كند، حقى از خداوند و رسول را ترك كرده است»؛ و در حديث ديگر آمده است كه: «هر امامى را عهدى است بر گردن اوليا و شيعهى خود؛ از جملهى تمامى وفاى به عهد، زيارت قبور ايشان است.»
دهم، محافظت بر حقوق اِخوان و قضاى حوايج ايشان؛ چه، تأكيدات بليغه بر آن شده بلكه بر اكثر فرايض مقدم داشتهاند.
يازدهم، تدارك نمودن هرچه از مذكورات فوت شده باشد وقتى كه متنبه شود؛ مَهما أمكن.
دوازدهم، اخلاق مذمومه مثل كبر و حسد و نحو آن را از خود سلب كردن به رياضت و مضادّات اخلاق پسنديده مثل حسن خلق و سخى و صبر و غير آن بر خود بستن تا ملكه شود.
سيزدهم، ترك منهيات جملةً، و اگر بر سبيل ندرت، معصيتى واقع شود، زود به استغفار و توبه و انابت تدارك نمايد تا محبوب حق شود: (ان اللّه يحبّ التوّابين[٨٨])، «ان اللّه يحبّ كلّ مفتن توّاب.»
چهاردهم، ترك شبهات كه موجب وقوع محرّمات است؛ و گفتهاند كه هر كه ادبى از آداب را ترك كند، از سنّتى محروم شود؛ و هر كه سنّتى را ترك كند، از فريضه محروم شود؛ و ترك مجالست بطّالين و مغتابين و آنها كه سخنان پراكنده گويند و روزى گذرانند كنند؛ يعنى خلاص نشود، چه هيچ چيز مثل اين نيست در ايجاد قسوت و غفلت و تضييع وقت.
پانزدهم، در ما لا يعنى يه خوض نكردن كه موجب قسوة و خسران است؛ و فىالحديث: «من طلب ما لا يعنيه فاته ما يعنيه.» و اگر از روى غفلت صادر شود، بعد از تنبيه تدارك نمايد به استغفار و انابت: انّ الذين اتّقوا اذا مسّهم طائف من الشيطان تذكّروا فاذا هم مبصرون و اخوانهم يمدّونهم فى الغى ثم لا يقصرون.[٨٩])
شانزدهم، كم خوردن و كم گفتن و كم خفتن را شعار خود ساختن كه دخلى تمام در تنوير قلب دارد.
هفدهم، در روز، قدرى از قرآن را تلاوت كردن و اقلّش پنجاه آيه است به تدبّر و تأمل و خضوع؛ و اگر بعضى از آن در نماز واقع شود بهتر است.
هجدهم، قدرى از اذكار و دعوات، ورد خود ساختن در اوقات معيّنه، خصوصا بعد از نمازهاى فريضه، و اگر تواند كه اكثر اوقات زبان را مشغول ذكر حق دارد، و اگر كه جوارح در كارهاى ديگر مصروف باشد زهى سعادت. از حضرت امام محمد باقر عليهالسلام منقول است كه زبان مبارك ايشان اكثر اوقات تر بود به كلمهى طيّبهى «لا اِلهَ اِلّا اللّه»؛ اگر چيزى مىخوردهاند و اگر سخن مىگفتهاند و اگر راه مىرفتهاند، الى غير ذلك؛ چه، اين ممدّى و معاونى است قوى مر سالك راه حق را؛ و اگر ذكر قلبى نيز مقارن ذكر لسانى سازد، به اندك زمانى فتوح بسيار روى مىدهد؛ و تا مىتواند سعى نمايد كه دم به دم به دل متذكر حق مىبوده باشد كه: (و لذكر اللّه اكبر[٩٠]) تا غافل نشود، كه هيچ امرى به اين نمىرسد در سلوك، و اين مددى قوى است در ترك مخالفت حق سبحانه و تعالى در معاصى.
نوزدهم، صحبت عالم و سؤال از او و استفادهى علوم دينيه به قدر حوصلهى
خود. تا مىتواند سعى كند كه علمى بر علمى بيافزايد. «اكيس الناس مَنْ جَمَعَ
عِلم الناس الى على علمه.»[٩١] صحبت اعلم از خود را فوزى عظيم شمرد و اگر
عالمى يابد كه به علم خود عمل كند، متابعت او را لازم شمرد و از حكم او
بيرون نرود، و پيرى كه صوفيه مىگويند عبارت از چنين كسى است؛ و مراد از
علم، علم آخرت است نه علم دنيا، و اگر چنين كسى نيابد و اعلم از خود نيز
نيابد با كتاب صحبت دارد و با مردم نيكوسرشت كه از ايشان كسب اخلاق
حميده كند؛ و هر صحبتى كه او را خوشوقت و متذكر حق و نشئهى آخرت
مىسازد، از دست ندهد.
بيستم، با مردمان به حسن خلق و مباسطت معاشرت كردن تا بر كسى گران نباشد و افعال ايشان را محملى نيكو انديشيدن و گمان بد به كسى نداشتن.
بيست و يكم، صدق در اقوال و احوال را شعار خود ساختن.
بيست و دوم، توكل بر حق سبحانه و تعالى كردن در همهى امور؛ و نظر بر اسباب نداشتن در تحصيل رزق و بسيار به جدّ نگرفتن و فكرهاى دور به جهت آن نكردن؛ و تا مىتوان به كم قناعت كردن و ترك فضول نمودن.
بيست و سيّم، بر جفاى اهل و متعلّقان صبر كردن و زود از جا درنيامدن و بدخويى نكردن كه هر چند جفا بيشتر مىكشد در تلقّى بلا، زودتر به مطلب مىرسد.
بيست و چهارم، امر به معروف و نهى از منكر به قدر وسع و طاقت كردن و
ديگران را نيز بر خير داشتن و غمخوارى نمودن و با خود در سلوك شريك
ساختن؛ اگر قوّت نفس داشته باشد. و الّا اجتناب از صحبت ايشان نمودن با
مدارا و تقيه كه موجب وحشت نباشد.
بيست و پنجم، اوقات خود را ضبط كردن و هر وقتى از شبانهروز وردى خواندن كه به آن مشغول مىشده باشد تا اوقاتش ضايع نشود؛ چه، هر وقتى طالبِ موقّتٌ له است.
و اين عملهاست در سلوك. اين است آنچه از ائمهى معصومين عليهمالسلام به ما رسيده كه خود مىكردهاند و ديگران را امر مىفرمودهاند. امّا چله داشتن و حيوانى نخوردن و ذكر چهار ضرب كردن و غير آن كه از صوفيه منقول است، از ايشان وارد نشده و ظاهرا بعضى از مشايخ، امثال اينها را به جهت نفوس بعضى مناسب مىديدهاند در سهولت سلوك، بنابراين امر به آن فرمودهاند؛ و مأخذ چلّه شايد حديث «من أخلص للّه اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحكمة من قلبه على لسانه»[٩٢] باشد و مأخذ ترك حيوانى «لا تجعلوا بطونكم مقابر الحيوانات[٩٣]» و نحو آن؛ و شكى در آن نيست كه گوشت كم خوردن و در خلوت نشستن و به فراغ بال و توجه تمام مشغول ذكر بودن، دخلى تمام در تنوير قلب دارد.
و از جمله امورى كه عمده است در سلوك، اجتناب از شوايب طبيعت و وساوس عادت نواميس عامّه؛ چه، سالك را هيچ سدّى عظيمتر از اين امر نيست و بعضى از حكما، اينها را رؤساى شياطين ناميدهاند.
و هر قبحى كه از كسى سرمىزند، چون نيكو بنگرى به يكى از اين سه منتهى
مىشود:
[١]و امّا شوايب طبيعت، مثل شهوت و غضب و توابع آن از حبّ مال و جاه و غير آن: (تلك الدّار الآخرة نجعلها للذين لايريدون علّوا فى الارض و لا فسادا[٩٤]) و؛ [٢] امّا وساوس عادت، مانند تسويلات نفس امّاره و تزيينات او و اعمال غيرصالحه، خيالات فاسده و اوهام كاذبه و لوازم آن از اخلاق رذيله و ملكات ذميمه: (قل هل أنبئكم بالأخسرين أعمالاً الّذين ضلّ سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا[٩٥]). و؛ [٣] امّا نواميس عامّه، مانند متابعت غولان آدمىپيكر و تقليد عالمان جاهل است و اجابت استغوا و استهواى شياطين جنّ و انس و مغرور شدن به خدع و تلبيسات ايشان به دنيا: (ربّنا أرنا الذين أضلاّنا من الجن و الإنس نجعلهما تحت اقدامنا ليكونا من الاسفلين[٩٦]).
امّا بعضى رسوم و اوضاع، مانند لباس و معاشرت با ناس كه در عرف زمان مقرّر نباشد، كه متابعت جمهور در آن بايد كرد به حسب ظاهر، تا در پوستين اين كس نيفتند؛ چه، امتياز باعث وحشت و اختلاف مىشود مگر آن كه متابعت در آن، مخالفت با امر مهم دينى [باشد] كه تركش ضرر به سلوك داشته باشد كه در آن هنگام، متابعت لازم نيست مگر از باب تقيه، و امثال اين امور براى بصير زمان منوط بايد داشت.
خاتمه، و هر كه اين ٢٥ چيز مذكور را بر خود لازم گرداند و به جدّ مىكرده باشد
از روى اخلاص، أعنى ابتغاء لوجه اللّه لالغرض دنيوى عاجل، روز به روز حالش
در ترقّى باشد و حسناتش متزايد و سيئاتش مغفور و درجاتش مرفوع. پس اگر از
اهل علم باشد، اعنى مسايل علميهى الهيه از احوال مبدأ و معاد و معرفت نفس
و امثال آن، آنها بر گوشش خواند و دانستن آنها را ـ كما هو ـ مقصد اقصى داند و
كمال اهتمام به معرفت آن دارد و از اهل آن همّت كه بفهمد، روز به روز معرفتش
متزايد مىگردد به الهام حق به قدر كسب استعدادى كه از عبادات و صحبت
علما و سخنان ايشان او را حاصل مىشود؛ و الا صفاى باطنى و دعاى سبحانى
و نحو آن از كمالات در خور سعى و توجه مىبايد و بر تقدير، او را قُربى به حق
سبحانه و تعالى حاصل مىشود و حجتى و نورى؛ و محبت كامل و نور وافر،
ثمرهى معرفت است و معرفت كامل به حدّى مىرسد كه اكثر امور آخرت او را
مشاهده مىشود و در اين نشئه؛ چنانچه از حارثبننعمان منقول است و
حديث او در كافى مذكور است؛ و محبّت هرگاه اشتداد يافت و به حدّ عشق
رسيد و در ذكر حق مشتهر گشت، تعبير از آن به لقا و وصول و فناء فىاللّه و بقاء
باللّه و نحو آن مىكنند و اين غايت از ايجاد خلق [است]؛ چنانچه در حديث
قدسى وارد است: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى
اعرف»[٩٧]، و فىالتنزيل: (ما خلقت الجن و الانس الّا ليعبدون[٩٨]) قيل أى ليعرفون؛
و عبّر عن المعرفة بالعبادة؛ لانّها لاتنفكّ عنها و انّما عبّر عن اللّازم بالملزوم لئلّا
يتوهم ان المقصود أىّ المعرفة كانت، بل المعرفة الخاصة التى لا تحصل إلّا من
جهة العبادة؛ چه، معرفت از انواع متعدده و طرق متكثره است و هر معرفتى
موجب قرب و وصول نمىشود؛ چه، اكثر عامّه را نيز معرفتى از راه تقليد حاصل
است و متكلمين را نيز معرفتى از راه دلايل جدليّه كه مقدمات آن از مسلّمات و
مقبولات و مظنونات تركيب يافته و فلاسفه را نيز معرفتى از راه براهين عقليه كه
مقدّمات آن از يقينيات مركب شده هست؛ و هيچ از اينها موجب وصول و
محبّت نمىگردد. پس هر كه معرفت از راه عبادت او را حاصل شد، او ثمرهى
شجرهى آفرينش است و مقصود از ايجاد. ديگران همه به طفيل او موجود
شدهاند و از براى خدمت او.
حافظ:
گرچه وصالش نه به كوشش دهند
آن قدر اى دل كه توانى بكوش
اگر به مقصد رسيدى زهى سعادت و اگر در اين راه مُردى زهى شهادت:
اگر در راه او مردى شهيدى
وگر بردى سبق زين العبيدى
(و من يخرج من بيته مهاجرا الى اللّه و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه[٩٩])
عطّار:
در غرور اين هوس گر جان دهم
به كه دل بر دكّه و دكّان دهم
والتوفيق من اللّه العزيز العليم و الحمد للّه ربّ العالمين.»
نامهى دوم
شخصى عريضه خدمت مرحوم جنّتمكان آقامحمّد بيدآبادى نوشته و از آنجناب طلب ارشاد نمود، ايشان در جواب نوشتهاند:
«اى برادر صاحب نوشته! اين روسياه، چاره از براى نفس خود، سواى اين
نمىداند كه او را به رياضات شرعيه گوشمال داده، از ستّهى ضروريه به قدر
ضرورى اكتفا نموده، آن قدر را نيز به محض امتثال فرمان صاحب شريعت به
عمل آورد نه به شهوت طبيعت، و از مستحبات شرعيه به قدر مقدور، چيزى را
فروگذاشت نكند، و از مواضع تهمت، احتياط بليغ نموده، و از مخالطت اَبناى
زمان كناره گيرد، و با هر كه خلطه نمايد اولاً ملاحظه نمايد هرگاه از شركاء مأمور
به باشد بكند و إلّا ترك كند؛ و تمامى اوقات، فكر خود را در بىقدرى دنيا و
جلالت آخرت، مصروف دارد، و فكر مرگ بسيار نمايد به طورى كه بدن به
اهتراز آيد، و در همهى امور، استعانت به غير حق از احدى نجويد، و تسلّط
شيطان را به قلّت اكل در حلال و كثرت مواظبت ادعيهى صحيفهى كامله از خود
دور سازد تا رفته رفته چنان شود كه در فضايل ابوذر مذكور است كه او را در هر
حركت و سكون، نيّت صادق باشد؛ و استغفار بسيار نمايد و لاحول بسيار گويد
و به اعتقاد درست و يقين بداند كه: (انّ الهدى هدى اللّه[١٠٠] و رسوله لايهدى الا من
احب) تا حالى به هم رساند كه در همهى امور تفويض به حق نموده، مدح و ذم
مردم نزد او مساوى شود. بعد از آن، هرگاه شخصى كه شأن او باشد در معارف
الهى فكر نمايد، اكثر اوقات در مظاهر اسماء و صفات فكر نموده تا به حدّى
رسد كه برگ درختان سبز در نظرش دفتر معرفت شود.
سرّ توحيد تو معلوم شد از...
صد دهن نغمهسرا باشد و يك آواز است
فقرات مرقومه ناشى از ماليخوليا نباشد، چاره اين است و الّا به شربت افتيمون استعلاج بايد شود.
قال الشّاعر:
صُمٌّ اذا سمعوا خيرا ذكرت به
و ان ذُكِرتُ بشر عندهم سمعوا
والسلام»
نامهى سوّم
سومين نامهاى كه در اين مجموعهى نفيس از آقامحمّد بيدآبادى، آمده است،
شامل مباحث عميق عرفان نظرى و نيز بيان شرايط و آداب سلوك عملى است.
اين نامه نيز مانند ديگر مكتوبات بيدآبادى در پاسخ به پرسش برخى از اهل
سلوك نوشته شده و در آن شخص سايل، نخست، معناى يك بيت شعر را
پرسيده و سپس با جويا شدن از احوال بيدآبادى، از او دربارهى ضروريات
سلوك الىاللّه توضيح خواسته است. عارف بيدآبادى در پاسخ به او، با بيان
معانى بيت مذكور و اشاراتى به حالات شخصىاش، به بيان برخى از اوامر و
نواهى لازم براى سالك بر اساس آيات و روايات پرداخته است. در پايان اين
نامه، كاتب كه خود را محمّدباقر يزدى ناميده است ـ و از علماى زمان خود در
اصفهان بوده ـ تصريح نموده است كه اين نامه را به اشارهى يكى از علماى بزرگ
عصر نوشته است. كه با توجه به برخى قرائن و نشانهها، گويا منظورش از آن
عالم بزرگ، سيّد حجهالاسلام شفتى بوده است.
«بسم اللّه تعالى
تقدير به يك ناقه نشانده است دو محمل
ليلاى وجود تو و سلماى عدم را[١٠١]
ليلى و سلمى دو اسماند كه شعراى عرب، تعبير از مايُتَعشّق به، به آن مىكنند و
مراد از عدم، عدم مقابل وجود مىتواند بود و فناى در سير هم مىتواند. بنا بر
اول، بعد از تحقيق مراتب محققه در نزد محققان اهل عرفان، نظر به حكايت
قدسى «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف» سرايت
حبّ از هر علّتى نسبت به معلول كه تعبير از آن در مبادى عاليه به عنايت و
إفاضه مىكنند و در متوسطات ذوىالشعور به اراده و در ادانى غير ذوىالشعور
به ميل، پس سلسلهى وجود را مشار الى عدمْ سلماست؛ چون كه تمايز به
تنزّلات منازل وجود به جز از عدم به چيز ديگر نيست. پس در نصفهى نزولى،
هر عالى، عاشق آن است كه جمال خود را در آينه سافل بنمايد به فقد سافل
بعضى از كلمات عالى را، هرچه از كمال دارد از وجودات، از عالى است. پس
نمايش عالى در سافل است به اعدام او. پس عدم سلماست در نصفه نزولى و
وجودْ ليلاست در نصفهى صعودى، و آن واضح و مناسب تعبير نيز ظاهر است
كه ليلا معشوق موجود و سلما معشوق معدوم است. پس اول شخصى كه
عنايت ازلى متوجه او شده و بعبارةٍ اُخرى، اول تنزّل كه عنايت او به عنايت ازلى
سرايت در مابعد خواهد نمود ليلاى وجود كه معشوق كلّ مابعد است در نزول
هر دو بر مَطيه سير او نشسته در دو محمل؛ چونكه وجود و عدم هرگز ممزوج
هم نمىشوند مگر به تغاير اضافه، و إلّا بنابر ثانى، چونكه فناى در فنا و بقاى در
بقا مطلوب حقيقى مىباشد و ممدوح، خود بيان حال نموده كه «ما عبدتك
خوفا من نارك و لا طمعا فى لجنّتك بل وجدتك اهلاً للعبادة فعبدتك»[١٠٢] و
مقدمات خيو و عمر، شاهد مدعى است. پس مىگويد كه تقديره ليلاى وجود
تو را كه صحو در صحو است ـ و اين، مقام معشوق حقيقى است ـ با سلماى
عدم كه محو در محو است و باز معشوق حقيقى، بر مطيّهى نفس تو نشانيده در
دو محمل، نظر به آن كه فنا و محو از خود است و بقا و صحو به قيّوم است جلّ
جلاله:
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
گويدم كانّا اليه راجعون[١٠٣]
بعبارةٍ اخرى، چون حق تعالى فاقد هيچ كمال نيست؛ پس عدم به وجهى منالوجوه دراو راه ندارد؛ به خلاف مصنوع اول، چون فاقد بعض كمالات است. پس ليلاى وجود و سلماى عدم، هر دو بر ناقهى او نشسته است:
شد مدتى كه گفت و شنو با تو رونداد
اى بىنصيب كوشم و اى بىنوا لبم
نعمالحبيب با اشتغال با امور متعارفه در مكاتيب و غيره پاس تعارف داشتن، تخم غفلت كاشتن است، همان به كه به شرح احوال كثيرالاختلال خود پردازد، شايد كه منشأ عبرت ديگران شود. مجمل از شرح مفصلِ آن، آن كه روح را كتاب تحصّل كمال به فصل اخير نرسيده و هنوز انموذجى از نقد محصّل معرفت، حاصل نشده و حرفى از درس عشق به گوشش برنخورده و بوى شراب محبتى از ميكدهى ولايت به مشامش نرسيده و چاشنى ذوق مودّتى نچشيده، بلكه به اعتبار ممارست علوم رسميه، دماغ مَدرس ادراكش مُخبَط گشته، حجرات مدرسه اعضا و جوارحش از طلبه قوى و مشاعر خالى مانده:[١٠٤]
در مدرسه هر علم كه آموخته است
فىالقبر يضرّه و لا ينفعه[١٠٥]
و جسم را مدت اجتماع چهار ديوار عناصر به انقضا رسيده، هر ساعتى خرابى
تازه رومىدهد و نزديك شده كه معمار تن، دست از مرمت خرابهى بدن
برداشته، ايّام فرصت منقضى شود و هنوز قلب بشرى كه حاصل ازدواج ابوين
بل خلاصهى ايجاد كونين است، اسير سرپنجهى حواس ظاهرى و شكار سِباع
قواى سَبُعى و پامال دوابّ شهوات بهيميت و به سبب اِخلاد به ارض مادّه، به
زنجير سلاسل و اغلال تعلقات جسمانى و هواجس نفسانى كه نمونهى
سلسلهى ذرعها سبعون ذراع[١٠٦] است و پاى خود را بسته در چاه عميق طبيعت
معذّب است و آن طاير قدسى را قفس بدن، راه عالم اصلى بسته، به اتّباع
شهوات، فطرت جبلى از دست رفته، پر و بال استعداد ترقّى شكسته است و گاه
كه ياد وطن پدرى مىكند، نالهى «يا حسرتى على ما فرّطت فى جنب اللّه»[١٠٧] به
گوش ساكنان افلاك مىرساند و به امثال اين اشعار مترنّم مىشود:
دستم زكوتهى به گريبان نمىرسد
خون شد دلم ز درد و به درمان نمىرسد
خاطرم ريز و راحتى مرا مىبين و فكر خويشتن كن؛ «فان العاقل من ايقظ بغيره»، و تا توانى خود را از خويش و بيگانه يگانه و در ميان ايشان از همه بيگانه كن. «خشكلب بودن تو را اندر لب دريا خوش است.» يقين بدان كه تا در قفس تن گرامى نشوى.
اين تجربه حاصل در دريا كن؛ يعنى همه روزه از حس بكاه و به عقل افزا و به
علوم متعلّقه به بدن از معاملات و عبادات زياده از قدر ضرورت، اشتغال منما كه
مورث قسوت مىشود. چنانچه شاهد است: «لا تطلبوا علم ما لا تعلمون و لّما
عملتم بما علمتم فانه لم يزدد من اللّه الا بعدا»[١٠٨]، بلكه به عبادات خالصه و
رياضات شرعيه استعانت جسته به تبديل اخلاق و تشديد اعتقادات كه امور
نفسى و قلبى است به كمال برسان. «مِن أقل ما اوتيتم اليقين و عزيمة الصبر.»
يا طالب الجسم كم تسعى لخدمته
فانت بالنفس لا بالجسم انسان
سعى نما كه انسان انسانى و عالم ربّانى شوى و عالم باللّه و بامرللّه باشى. خرچرانى را كمال ندانى
دادهى خود سپهر بستاند
نقش اللّه جاودان ماند
علوم متعلّقه به دنيا از دنياست، به قدر بلاغت كفايت و زياده ملعون است. در اجرت عبادتى و معامله و عقود نمىباشد. و آخر دعويهم ان الحمدللّه رب العالمين[١٠٩] الى اللّه اته بقلب سليم[١١٠] من الامور الجثة.
جان[١١١] پدر! ره چنان [ رو كه] رهروان رفتند. مانند زنان در پى رُخَص مرو و خود را
فريب مده. بر نفس تنگ بگير. «ضيّقوا مجارى الشيطان بالجوع»[١١٢] امر مرشد كل
است. مجارى شيطان تمامى حواس حيوانى است [و] اختصاص به گلو ندارد.
(لاتمدن عينيك الى ما متعنابه ازواجا منهم زهرة الحياة الدّنيا[١١٣])، (انّ السمع و
البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا[١١٤]) (ذرهم يأكلوا و يتمتعوا او يلههم
الامل فسوف تعلمون[١١٥])، (يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الاخرة هم
الغافلون[١١٦])، (ذلك مبلغهم من العلم[١١٧]).
با زاهدان مگوييد اسرار عشق و مستى
بگذار تا بميرد در قيد تن پرستى
در بيان معناى (فلينظر الانسان الى طعامه[١١٨]) فرمودهاند: «انظر عملك عمّن تأخذه»[١١٩]؛ و «اقعد لهم كل مرصد[١٢٠]». خصوصيت به جهاد اصغر ندارد، بلكه در اكبر، ضرورتر است. تنپرورى كار گاو شيار و خر بار است آدمى را به آن چه كار است؟ اسب تازى را سوقان گرفتن ضرور است تا منازل بعيده را در كمال سرعت طى تواند نمود: (يا ايّها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا اللّه لعلكم تفلحون[١٢١])
من آنچه شرط بلاغست با تو مىگويم
تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
قال بعض أهل المعرفة: و اعلم أن الرّضا من مقامات اليقين و أحوال المحبّين و
مشاهدة المتوكلين و هو داخل فى كلّ أفعال اللّه تعالى؛ لأنها عن قضائه و لا يكون
فى ملكه الا بقضاه. فعلى العارفين به الرضاء بالقضاء ثم رُدّ ذلك الى تفصيل العلم
و ترتيب الأحكام. فما كان من خير و برّ أمر به او ندب إليه رضى به العبد، و اجبه
شرعا و عقلا و وجب عليه الشكر، و ما كان من شىء نهى عنه و تهدد عليه، فعلى
العبد أن يرضى به عدلاً و قدراً يسلمه لمولاه حكمه او حكما؛ و عليه ان يصير
عليه و يُقِرّ به ذنبا و يعترف به لنفسه ظلما و رضى بعود الأحكام عليه بالعقاب و
إن اجترحه بجوارحه اكتسابا، و يرضى بأن لله سبحانه الحجة البالغة عليه و أن لا
عذر له فيه، و يرضى بأنّه فى مشية اللّه تعالى: مِن عفو عنه برحمته و كرمه ان شاء،
أو عقوبة له يُعِدّ له و حقّه إن شاء. لأنّ الموقنين و المحبّين لا يُسقطون الأمر
بالمعروف و النهى عن المنكر و لا ينكرون إنكار المعاصى و كراهتها بالالسنة و
القلوب من قبل ان الايمان فرضها والشرع ورد بها و لان الحبيب كرهها، و كانوا
معه فيما كَرِه كما كانوا معه فيما أحبّ و مقام اليقينلا يُسقط فرائض الإيمان، و
مشاهدةُ التوحيد لا تُبطل شرايع الرسول و لا تُسقط اتّباعَه، فمن زعم ذلك، فقد
افترى على اللّه و رسوله و كذب على الموقنين و المحبين. ألم تر ان اللّه سبحانه
تعالى ذم قوما رضوا بالدنيا و رضوا بالمعاصى و رضوا بالتخلف عن السوابق؟
فقال سبحانه: (رضوا بالحيوة الدنيا و اطمأنوا بها[١٢٢]) فذمهم بذلك. فقال تعالى:
(ولتصغى اليه أفئدة الذين لا يؤمنون بالآخرة و ليرضوه و ليفترقوا ما هم
متفرقون[١٢٣]) فعابهم به. و قال تعالى: رضوا بان يكونوا مع الخوالف و طبع على
قلوبهم[١٢٤]، يعنى مع النساء فى القعود عن القيام بالجهاد و هو جمع... فمن رضى
بالمعاصى و المناكير منه أو من غيره، و ادعى ان ذلك يدخل فى مقام الرضا
الذى يحاذى عليه بالرضا، أو انه حال الراضين الذين وصفهم اللّه تعالى و
مدحهم، فهو مع هؤلاء الذين ذم اللّه و مقته. و فى الخبر: «من شهد منكرا فرضى
به كانّه قد فعله» . و فى الحديث: «الدال على الشر كفاعله» . و قد جاء فى الخبر:
«لوان عبدا قتل بالمشرق و رضى بقتله آخرُ بالمغرب كان شريكه فى قتله.»
[در پايان نامه، كاتب چنين نوشته است:]
و هذه من إفادات العارف الاوحدى مولانا آقامحمد البيدآبادى حشره اللّه مع ائمه الطاهرين و حرره محمدباقر اليزدى باشارة من اوجب اللّه تعالى طاعَته على بل علىّ الجميع، أعنى الاستاد الكامل العالم العامل، و الفاضل الكامل، المتخلّق باخلاقه، بهجة الزمان، عين الأعيان، علامة العلماء، زبدة الفضلا، الكرام، جامع المعقول و المنقول، حاوى الأصول و الفروع، قدوة الحاج و ملاذ الخاصّ و العامّ و ثِمار الأنام و الأيتام، جعله اللّه محروسا عن شرّ الايام و اللّيالى و استمر ظلّه العالى علىّ و على رؤوس أقرانى.
مأخذ و منابع
١. آثار و مكاتبات آقا محمد بيدآبادى
بيدآبادى، محمد ١٣٥٨. «مبدأ و معاد» (التوحيد على نهج التجريد)، منتخباتى از آثار كلماى الهى ايران، به كوشش آشتيانى، ج ٤، تهران.
بيدآبادى، محمد ١٣٥٢. «رساله در طريق تخليه و تحليه» حسين مدرسى طباطبايى، مجله وحيد، ش ٤ د ١١، تهران.
بيدآبادى، محمد ١٣٥٢. «رساله همتيه» حسين مدرسى طباطبايى، مجله وحيد، ش ٤ د ١١، تهران.
بيدآبادى، محمد ١٣٧٢. «آداب السيرو السلوك» على صدرايى خويى، پيام حوزه، س ٢، ش ٦، قم.
بيدآبادى، محمد ١٣٧٦. حسن دل، صدرايى خويى و نورمحمدى، قم: نهاوندى.
بيدآبادى، محمد ١٣٣٢. «نامه به صدرالدين كاشف دزفولى» مصباح العارفين، اهواز.
بيدآبادى، محمد ١٣٥٧. «نامه به ملا محمد على قاينى» مجله وحيد، ش ٢٤٦ و ٢٤٧، تهران.
بيدآبادى، محمد ١٣٥٧. «نامه به كاشانى و طهرانى»، مجله وحيد، ش ٢٤٦ و ٢٤٧، تهران.
بيدآبادى، محمد ١٣٧٩. «نامه به سيد حسين قزوينى»، دو نامه چاپ نشده از
بيدآبادى على كرباسى زاده اصفهانى، مجله حوزه اصفهان، ش ٣، اصفهان: دفتر
تبليغات اسلامى.
٢. ساير منابع مورد استفاده
كلينى، شيخ محمد. بى تا. اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، الجزء الاول.
فيض كاشانى، محسن ١٣٥٨. علم اليقين، الجزء الاول، قم: بيدار
مجلسى، محمدباقر ١٣٦٣. بحارالانوار، تهران: دارالكتب الاسلاميه
غزالى، محمد ١٤٠٣. احياء العلوم، الجزء الاول، بيروت
كلباسى، ابوالهدى ١٣١٧. البدر القام، تهران
معلم حبيب آبادى، محمدعلى ١٣٣٧. مكارم الآثار، ج ١، اصفهان: نشر نفائس مخطوطات
بحرانى، سيدهاشم بى تا. البرهان فى تفسيرالقرآن، ج ٤، قم: اسماعيليان
حسينى اشكورى، سيد احمد ١٤٢٢، تراجم الرجال، ج ٢، قم: دليل ما
عرفى شيرازى، محمد بى تا. ديوان شعر. به كوشش جواهرى، تهران: سينايى
كرباسى زاده، اصفهانى، على. ١٣٨٠. حكيم متأله آقا محمد بيدآبادى، تهران: پژوهشگاه علوم انسانى
عراقى ميثمى، محمود ١٣٥٢. دارالسلام، تهران: اسلاميه
حسينى طهرانى، سيد محمدحسين. (بى تا). رساله لب اللباب، تهران: حكمت[١]ـ براى مطالعه و آشنايى بيشتر در اين خصوص، بنگريد به: حكيم متألّه بيدآبادى، صص ١٧- ٥٩
[٢]ـ "نامه به قزوينى"، فصلنامه حوزه اصفهان، ش، ص ٧٢
[٣]- تراجمالرجال، ج ٢، ص ١٣١
[٤]- نور / ٣٥
[٥]- آل عمران / ٦٧
[٦]ـ "نامه به قزوينى"، فصلنامه حوزه اصفهان، ش ٣، ص ٧٢ - ٧٦
[٧]ـ رسالهى تخليه و تحليه، ص ٣٩٥
[٨]ـ بنگريد به متن نامهى اول بيدآبادى در ادامهى همين گفتار
[٩]ـ "نامه به طهرانى و واعظ كاشانى"، مجله «وحيد»، ص ٤٠
[١٠]ـ حسن دل، ص ٥٥
[١١]ـ همّتيه، صص ٣٩١ ـ ٣٩٠
[١٢]ـ "نامه به عبداللّه كاشانى"، مجله وحيد، ص ٣٨
[١٣]ـ همان؛ حسن دل، ص ٨٠
[١٤]ـ بنگريد به: حسن دل، صص ٢٦، ٢٩، ٣٠، ٣٣، ٣٧، ٤٠ و ٥٢؛ "نامه به عبداللّه كاشانى"، ص ٣٨؛ "نامه به طهرانى و واعظ كاشانى"، ص ٤٠؛ تخليه و تحليه، ص ٣٩١
[١٥]ـ حسن دل، ص ٢٤، ٣٠، ٣٧، ٥٩، ٧٤، ٧٦ و ٧٨
[١٦]ـ همان، صص ٦٠ ـ ٥٩
[١٧]ـ مبدأ و معاد، صص ٣١٠ ـ ٣١١
[١٨]ـ اشاره به آيه
[١٩]ـ حسن دل، صص ٤٢ و ٥٤
[٢٠]ـ همان، ص ٣٨
[٢١]ـ اسراء /٧٠
[٢٢]ـ همان، ص ٩٤
[٢٣]ـ همان، ص ١٠٤
[٢٤]ـ همان، ص ٤٥
[٢٥]ـ لبّ اللّباب، صص ١٥٩ ـ ١٥٨
[٢٦]ـ حسن دل، ص ٣٦
[٢٧]ـ "نامه به صدرالدين دزفولى"، مصباح العارفين ص ١٣٩؛ حسن دل، ص ٢٩
[٢٨]ـ انبياء /٨٧
[٢٩]ـ تخليه و تحليه، صص ٣٩٥ - ٣٩٧
[٣٠]ـ دارالسّلام، ص ٣١٨
[٣١]ـ "نامه به ملا محمدعلى قاينى"، ص ٤١
[٣٢]ـ حسن دل، ص ٥٣
[٣٣]ـ آداب السير و السلوك، ص ٢٦٩
[٣٤]ـ حسن دل، ص ٢٤
[٣٥]ـ "نامه به قاينى"، ص ٤١
[٣٦]ـ البدرالتمام، صص ٢ و ٩؛ مكارم الآثار، ج ١، ص ٦٨
[٣٧]ـ حسن دل، ص ٦٨
[٣٨]ـ همان، صص ٤١- ٤٣
[٣٩]ـ تخليه و تحليه، ص ٣٩٤؛ حسن دل، صص ٨٧ -٨٨
[٤٠]ـ همتيه، ص ٣٩٠
[٤١]ـ حسن دل، صص ٥٠ ـ ٥١
[٤٢]ـ همان، ص ٣٥
[٤٣]ـ آداب السير و السلوك، ص ٢٦٩
[٤٤]ـ همان، ص ٣٦
[٤٥]ـ آداب السير و السلوك، ٢٦٩؛ حسن دل، ص ٣٦
[٤٦]ـ آداب السير و السلوك، صص ٢٧٠ ـ ٢٦٩
[٤٧]ـ حسن دل، ص ٦٨
[٤٨]ـ همان، ص ٧٧
[٤٩]ـ "نامه به قاينى"، ص ٤٢؛ حسن دل، صص ٨٩-٨٨
[٥٠]ـ آداب السير و السلوك، ص ٢٦٩
[٥١]ـ حسن دل، ص ٢١
[٥٢]ـ "نامه به قاينى"، صص ٤٢ ـ ٤١؛ حسن دل، ص ٨٧
[٥٣]ـ همان، ص ٨٦
[٥٤]ـ حسن دل، ص٣٥
[٥٥]ـ "نامه به قائنى"، ص ٤٢؛ حسن دل، صص ٨٧ - ٨٨
[٥٦]ـ حسن دل، ص ٢٧
[٥٧]ـ همتيه، ص ٣٨٩
[٥٨]ـ حسن دل، ص ٩٨
[٥٩]ـ همان، ص ٨١ - ٨٢
[٦٠]ـ همان، ص ٢٢ - ٢٣
[٦١]ـ همان، ص ٢٢ - ٢٣
[٦٢]ـ همان، ص ٩١
[٦٣]ـ همان، صص ٣٥ و ٦٠
[٦٤]ـ همان، ص ٣٧
[٦٥]ـ همان، ص ٩٥
[٦٦]ـ همان، ص ٢٨
[٦٧]ـ همان، ص ٣٩
[٦٨]ـ حسن دل، ص ٢٧
[٦٩]ـ همان، ص ٧٥
[٧٠]ـ همان، صص ٦٩ -٧٠
[٧١]ـ همان، ص ٦٨
[٧٢]ـ "نامه به قاينى"، ص ٤٢
[٧٣]ـ همان، ص ٧١
[٧٤]ـ همان، ص ٣٨
[٧٥]ـ همان، ص ١٠٠
[٧٦]ـ مزّمل /٨
[٧٧]ـ عنكبوت /٦٩
[٧٨]ـ بقره /١٩٧
[٧٩]ـ بقره /٢٨٢
[٨٠]ـ «من علم و عمل بما علم ورّثه الله علم مالم يعلم» علم اليقين ١:٩
[٨١]ـ عن ابى عبدالله عليهالسلام قال: العلم مقرون الى العمل فمن علم عمل و من عمل علم و العلم يَهْتِفُ بالعمل فان اجابه و إلا ارتحل عنه. امام صادق عليهالسلام فرمودند: علم با عمل هم دوش است، هر كه بداند بايد عمل كند و هر كه عمل كند بايد بداند. علم، عمل را صدا زند اگر پاسخشم گويد بماند وگرنه كوچ كن. اصول كافى، ترجمه مصطفوى ١: ٥٥
[٨٢]ـ «خدا عملى را جز با معرفت نپذيرد و معرفتى نباشد مگر با عمل. پس كسى كه معرفت دارد، همان معرفت او را به عمل دلالت مىكند و كسى كه عمل نكند، معرفت ندارد، همانا بعضى از ايمان از بعضى ديگرش بوجود آيد.» اصول كافى ١: ٥٤
[٨٣]ـ احزاب /٢١
[٨٤]ـ آل عمران /٣١
[٨٥]ـ عنكبوت /٤٥
[٨٦]ـ بقره /١٥١
[٨٧]ـ الذاريات /١٩
[٨٨]ـ بقره /٢٢٢
[٨٩]ـ اعراف /٢٠١
[٩٠]ـ عنكبوت /٤٥
[٩١]ـ در نسخه اصلى اين گونه آمده، اما با جستجو در منابع روايى به جاى «اكيس» و «على»، «اعلم» و «إلى» ذكر شده است. به عنوان نمونه ر.ك از رسول خدا صدوق، محمدبن على ابن بابويه مشهور به شيخ صدوق، اللمالى ص ٧٤.
[٩٢]ـ بحار ٧٠: ٢٤٢
[٩٣]ـ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد ١ ص ٢٦ خطبه ١٥١ بحارجلد ٤١ ص ١٤٨
[٩٤]ـ قصص /٨٣
[٩٥]ـ كهف /١٠٤
[٩٦]ـ فصلت /٢٩
[٩٧]ـ حديث قدسى مشهور كه از حضرت داود عليهالسلام و نيز از پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است.
[٩٨]ـ ذاريات /٥٦
[٩٩]ـ
[١٠٠]ـ آل عمران /٧٣
[١٠١]- در حاشيهى صفحه، در كنار شعر، يادداشت شده است: «فى على ع». اين بيت، از قصيدهاى است كه عرفى شيرازى در نعت حضرت رسول اكرم(ص) سروده است. (ديوان عرفى: ص ٩)
[١٠٢]ـ شرح غرر و درر ٢: ٥٨٠
[١٠٣]ـ مولانا جلال الدين محمد، مثنوى معنوى، جلد ٣، طبع ميرخانى از كل كتاب ص ٣٠٠
[١٠٤]- در متن «منده» آمده كه ظاهرا «مانده» مىباشد.
[١٠٥]ـ از اشعار شيخ بهايى
[١٠٦]ـ اشاره است به اين آيهى شريفه: ثم فى سلسلة ذرعها سبعون ذراعا... الحاقة /٣٢
[١٠٧]ـ زمر /٥٦
[١٠٨]ـ قال على بن الحسين عليهالسلام: مكتوب فى الانجيل لاتطلبوا علم مالا تعلمون و لمّا تعملوا بما علمتم فان العلم اذا لم يعمل به لم يزدد صاحبه الاكفرا و لم يزدد من اللّه إلاّ بعدا، امام سجاد عليهالسلام فرمودند: در انجيل نوشته شده است كه تا بدانچه دانستهايد عمل نكردهايد از آنچه نمىدانيد نپرسيد؛ همانا علمى كه به آن عمل نشود، جز كفر [ناسپاسى] دانند، و دورى او را از خدا نيفزايد. اصول كافى ١: ٥٦
[١٠٩]ـ يونس /١٠
[١١٠]ـ «الا من أتى اللّه بقلب سليم» شعرا /٨٩
[١١١]- احتمال مىرود كه از اين قسمت به بعد، نامهى مستقل ديگرى باشد كه كاتب در ادامهى نامهى قبلى آورده است.
[١١٢]ـ احياء العلوم ١: ٢٣٢
[١١٣]ـ طه /١٣١
[١١٤]ـ اسراء /٣٦
[١١٥]ـ حجر /٣
[١١٦]ـ روم /٧
[١١٧]ـ نجم /٣٠
[١١٨]ـ عبس /٢٤
[١١٩]ـ عن ابى عبدالله عليهالسلام فى قوله تبارك و تعالى «فلينظرالانسان الى طعامه» قلت ما طعامه؟ قال: «علمه الذى يأخذه عمن يأخذه» البرهان، ٤: ٤٢٩
[١٢٠]ـ «و اقعدوا لهم كل مرصد» توبه /٥
[١٢١]ـ آل عمران /٢٠٠
[١٢٢]ـ يونس /٧
[١٢٣]ـ انعام /١١٣
[١٢٤]ـ توبه /٨٧