آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - غش در پژوهش - گلى زواره غلامرضا
غش در پژوهش
گلى زواره غلامرضا
حقيقت سرائى است آراسته
هوا و هوس, گرد برخاسته
نبينى به جايى كه برخاست گرد
نبيند دگر گرچه بيناست مرد
(سعدى)
به هنگام تأليف كتاب (هاجر, اسوه استقامت) از كتاب (قصص قرآن) مرحوم صدرالدين بلاغى, استفاده شايان توجه اى نمودم و دقت نظر و تتبع نويسنده و شيوايى متن نوشتار مزبور را ستودم. از آن روزها مترصّد بودم كه ويژه نامه يا مراسم بزرگداشتى جهت تجليل از مقام اين محقق عاليقدر و قرآن پژوه پر توان صورت گيرد كه اين آرزو عملى نشد.
در يكى از روزهاى پاييز ١٣٨٢ جناب آقاى محمد نوروزى (نويسنده و مدير انتشارات پژواك انديشه) به مركز تحقيقات و پژوهشگاه فرهنگيان قم آمد و از فاجعه اى فرهنگى سخن گفت. وى خاطرنشان ساخت حروفچينى سجّاد مشغول تايپ كتاب (قصص قرآن) صدر بلاغى از روى متن آن مى باشد كه البته تغييرات بسيار جزيى كه اغلب آنها غير ضرورى است در برخى صفحات ديده مى شود. كتاب (قصه هاى قرآن) را در پشت ويترين بعضى كتابفروشى ها مشاهده كردم كه نام آقاى (على شيروانى) بر روى جلد آن درج گرديده بود. بر اين وضع نگران كننده تأسف مى خوردم كه چند روز قبل با مقاله اى تحت عنوان (به چه قيمتى) مندرج در شماره ٨٢ مجله آينه پژوهش مواجه گرديدم. در اين نوشتار ماجراى حروف نگارى (و نه حتى رونويسى از آن) از روى كتاب يك نويسنده با همّت براى خوانندگان روشن شده و مقايسه اى تطبيقى هم بين كتاب اصلى و متن جديد صورت گرفته بود. و در همان شماره و در ضمن دو صفحه مستقل آقاى شيروانى چرايى و چگونگى اين كار را توضيح داده بودند كه حتماً خوانندگان ملاحظه كرده اند و بنده درباره آن چيزى نمى افزايم. راقم اين سطور به اين مناسبت و در استقبال از اين روشنگرى ها و حق نمائى آموزنده و رشددهنده, روند انتحال و سرقت ادبى و تضييع حقوق معنوى مؤلفان را در يك بررسى تاريخى بازنگرى نموده ام; زيرا بر اين باورم كه بايد كاستى ها را مشخص كرد و پيشواى پرهيزگاران هم مى فرمايند: (بدترين دوستان كسانى هستند كه با تو مداهنه مى نمايند و عيوبت را پنهان مى سازند.) (غررالحكم, ص٤٤٦) البته تأكيد مى نمايم نمى خواهم در دفاع از شخصى و مخالفت با فردى مطلبى بنگارم و يا خداى ناكرده اعتبار افراد را مخدوش سازم. در اين بررسى روشن شدن واقعيت ها و تفكيك محاسن از معايب و مشخص گرديدن حاصل زحمات نويسندگانى كه عده اى حقوقشان را ضايع و تباه نموده اند, مطمح نظر مى باشد. خصال هر كسى جاى خود دارد و با اين نوشته ها و احياناً ستايش ها, مذمت ها و ملامت ها ارج و منزلت كسى متحول نمى شود, وانگهى در اينجا بحث بر سر نوشته ها و تدوين آثار افراد مى باشد نه خود اشخاص. بديهى است خوانندگان كنجكاو با ميزانِ ايمان, وجدان و خردمندى خويش, خود به خوبى حقايق را ارزيابى و درك مى نمايند و با محك زدن آثار, افراد سره را از ناسره جدا مى كنند. حجج اسلام آقايان محمدحسين فلاح زاده, محمود اكبرى, هادى ربانى و سيد عباس رفيع پور در گفتگوهاى تلفنى, حضورى و يادداشت هايى كه در اختيار راقم اين سطور قرار دادند تذكرات مفيدى را مطرح ساختند كه در تدوين نوشتار حاضر بسيار راهگشا بود و جا دارد از اين عزيزان تشكر نمايم.
خطا و خلل
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
تعاليم مبتنى بر وحى, ارزش هاى دينى و موازين شرعى, دنياگرايى و وابستگى به تعلقات فناپذير آن را مذموم دانسته و از جامعه انسانى خواسته است از اشتغال به امورى اين گونه اجتناب نمايند; زيرا اين روند آدمى را فريب مى دهد و غفلت از حق و امور معنوى را به دنبال مى آورد. در عين حال معيارهاى اسلامى بر اين واقعيت نيز تأكيد نموده اند كه بهره خويش را از دنيا فراموش نكنيد و قرآن كريم پيروان خود را به بهره ورى از اين امور به عنوان وسيله اى براى تحصيل آخرت توصيه مى نمايد.
به عنوان نمونه روايات زيادى كه بر اهميت تجارت تأكيد و بدان تشويق و ترغيب مى كنند بسيارند, اما چون مناسبات اقتصادى ـ اجتماعى دشوارى هايى به بار مى آورند و اختلال ناشى از آن عوارض منفى و ناگوارى را در سطحى گسترده در جامعه باقى مى گذارند, طبيعى است اسلام براى آن قوانين, احكام و ضوابطى دقيق ترسيم نمايد تا از هرگونه خلل و آثار نامطلوب آن جلوگيرى شود.
اسلام تقلّب در عرضه طعام و كالا را به نحوى كه خريدار متوجه عيب و كاستى آن نگردد و نيز مخلوط نمودن متاع خوب با بد را عملى نادرست دانسته است. رسول اكرم(ص) از جايى عبور مى فرمودند مجموعه اى طعام (گندم) مشاهده نمودند. دست مبارك را داخل آن نمودند. ديدند رطوبت داشت. خطاب به صاحبش فرمودند: اى صاحب طعام اين رطوبت ناشى از چيست؟ جواب داد: بر اثر باران اين گونه گرديده است اى رسول خدا(ص). حضرت فرمود: چرا آن قسمت نامرغوب را در بالا قرار ندادى تا مردم آن را ببينند. هركس غش در معامله كند از ما نيست.١ در روايت ديگرى آمده است: آن حضرت به يكى از اصحابش هشدار دادند: تو را نمى بينم جز اين كه به مسلمين خيانت نموده اى و غش با آنان را در معامله مرتكب شده اى.٢ براساس احاديث و روايات معتبر بايد كالاى نامرغوب از جنسى كه كيفيتى بالا و عالى تر دارد, تفكيك گردد و به مردم عرضه شود و مخلوط نمودن اين گونه اجناس غش و تقلب به شمار مى آيد. پيامبر(ص) كسى را كه به اين عمل مرتكب گردد از جامعه مسلمين دور دانسته و فرموده اند افرادى اين گونه, دچار سخط الهى مى گردند و در روز قيامت با يهود محشور مى شوند. به علاوه اشخاص متقلبى كه در فروش اجناس خويش به چنين حيله اى متوسل مى شوند, بركت را از رزق خويش مى برند; در معيشت آنان اختلال پيش مى آيد و بر مسلمانان است كه اين مزوّران را افشا نمايند.٣
قرآن مجيد نيز با كسى كه مرتكب خيانت گردد مبارزه مى كند.٤ مسلمانان اجازه ندارند كالاى خود را بهتر از آنچه هست نمايش دهند و آن را با نور مصنوعى يا طبيعى, تزئين و مانند آن به شكلى ديگر عرضه كنند و نيز مجاز نيستند با تبليغات دروغ و ناروا جنس نازل را به شكلى خوب به مردم معرفى كنند. به كار بردن تدليس, خدعه و مكر و نيز وارد شدن از راه خيانت در اين عرصه بسيار مذمّت گرديده است. اسلام در خصوص خوراك عادى مردم چنين دقت هايى را مطرح مى نمايد. بديهى است عرضه نمودن كالاهاى فرهنگى نيز اهميت بيشترى دارد; زيرا آنها با جان, روح, انديشه و عمق وجود انسان ها سر و كار دارند و بايد در توليد, نشر و توزيع آنها دقت لازم مبذول شود و اصولاً افرادى كه به اين وادى گام نهاده اند, در واقع از راه نوشتن براى اعتلاى فرهنگى, رشد فكرى و تكامل معنوى مردم, تلاش مى كنند. كسى كه مى خواهد فضيلت را در جامعه رواج دهد و از اهل سلوك و معنا سخن گويد و امر به معروف نمايد, بايد بيش از ديگران مراقب باشد در تهيه و تدوين مطالب از راه خلاف, خدعه, نيرنگ و غش در عرضه كالاى فكرى فاصله بگيرد. در نگارش دروغ نگويد; از مطالب ديگران بدون ذكر مأخذ چيزى ذكر ننمايد; در مأخذ دادن به منابع دقت كند; اثر مورد اشاره متقن و معتبر باشد; نگارش و نوشتن را وسيله كسب رزق و روزى خود قرار ندهد; بويژه اين برنامه در خصوص علوم دينى بسيار مذمت شده است. مزد گرفتن براى تعليم واجبات مردم و آشنا نمودن آنان با حلال و حرام خداوند بايد روندى منطبق با شرع و تعاليم مذهبى را طى كند.
حضرت فاطمه زهرا(س) در خطبه معروف خويش فرموده اند: (اى مسلمين) شما درفش هاى افراشته احكام خداييد و اين شما هستيد كه بار سنگين دين الهى و آيات وحى را بر دوش گرفته ايد تا هم خود از سر صدق و امانت به آن عمل كنيد و هم (اين همه آيات و مواريث رشددهنده) را به سراسر گيتى ابلاغ نماييد (و آنان را از چنين حقايقى مطلع سازيد).٥
عبور از بيابان ترديد
علماى برجسته كه از خود آثارى ارزشمند و ماندگار بر جاى نهاده اند و در طول قرون و اعصار نوشته هاى آنان مأخذ و مدرك ديگران بوده است و در نشر تعاليم الهى لحظه اى خاموش نبوده اند, در كار ديگران تعمق مى نموده اند و در نسبت دادن كتاب يا نوشته اى به شخصيت معروفى با وجود اشتهار آن, با ديده ترديد نگاه مى كرده اند. به عنوان نمونه در خصوص تفسير منسوب به امام حسن عسكرى(ع) از زمانى كه علما با اين متن آشنا گرديدند تاكنون اقوال گوناگونى را مطرح كرده اند. اگرچه از زمان شهادت امام عسكرى(ع) در سال ٢٦٠ هجرى تا يكصد سال بعد, از اين تفسير نامى نبوده است و دانشورانى چون كلينى, على بن ابراهيم قمى, احمد برقى, ابن قولويه و صدها عالم ديگر كه تأليفات گران سنگى از خود به يادگار نهاده اند نه تنها مطلبى از تفسير مزبور نقل نكرده اند بلكه حتى نامى از آن و راويانش نبرده اند. اما عالم فرزانه اى چون شيخ صدوق در آثار گرانمايه اى از قبيل عيون اخبار الرضا, امالى و من لايحضره الفقيه بخش هايى از اين تفسير را مى آورد و اين در حالى است كه شيخ طوسى نه مطلبى را از آن نقل كرده و نه به راويان آن اشاره اى دارد. از قرن ششم تا روى كار آمدن صفويه به استثناى چند مورد نشانه اى از تفسير مذكور و مؤلفش در مصادر شيعه وجود ندارد و در تفسير عياشى و مجمع البيان نقلى از آن مشاهده نمى شود, تا آن كه در اين عصر فخرالدين على بن حسن زواره اى با ترجمه اين اثر با عنوان آثار الاخيار آن را براى عموم علاقه مندان فارسى زبان قابل فهم مى كند. گروهى از علما كار اين مفسّر و مترجم پر كار را ستودند, اما عده اى بر وى خرده گيرى كرده اند كه چرا اثرى مخدوش با عبارات آشفته و مطالب مورد تأمل را در اختيار خوانندگانى قرار داده است كه غالباً قدرت تشخيص و تفكيك مطالب صحيح از غير آن را ندارند. به علاوه نشر آثارى كه مورد ترديد مى باشد, اعتبار علمى فرهنگ اهل بيت را كاهش مى دهد, به ويژه آن كه راوى در اين تفسير به مدح چهره هايى پرداخته كه با روش ائمه هُدى سازگارى ندارد. در مقابل اين انتقادها عده اى گفته اند پديدآور تعمدى در نقل اين نكات مجعول نداشته و احتمال دارد هنگام استنساخ آن در قرون متمادى چنين مضامينى به آن راه يافته باشد. چنان كه در برخى كتب معتبر ديگر مى توان مطالبى جعلى يافت, مانند آنچه در اصول كافى درباره شهربانو دختر يزدگرد آمده است كه شهيد مطهرى آن را نقد مى نمايد.٦ علماى معاصر نيز در خصوص اين تفسير ترديدها و تأملاتى داشته اند. مرحوم محمدجواد بلاغى بر آن انتقادهاى مفصلى دارد. مرحوم آيةاللّه خويى در چند جايى كه از اين تفسير سخن گفته است وثاقت آن را تأييد نمى كند, ولى در مواردى يكى از راويان آن را از مشايخ شيخ صدوق ذكر كرده است و وى را قابل اعتماد مى داند. آيةاللّه شعرانى نيز در تعليقات پايان تفسير مجمع البيان اشتباهات اين نوشتار را تذكر مى دهد, اما در تعليقه كتاب وسايل الشيعه مطالبى دارد كه مؤيد اعتبار اين تفسير است. اين ارزيابى ها و قضاوت هاى گوناگون بيانگر آن است كه علماى شيعه براى روشن شدن حقيقت موضوعى, وسواس علمى ويژه اى داشته اند و از سطحى نگرى و نگرش عجولانه و يك بُعدى اجتناب مى نموده اند.
موريانه هاى انديشه
به گفته استاد محمدرضا حكيمى: (محقق يا نويسنده بايد در انگاره كار خويش, دچار سستى و فتور نگردد. چه بسيار ديده مى شود كه نويسنده كتاب يا مقاله و بحثى در آغاز پر مايه و پر نشاط و برپا استقصاء تحقيق دست به كار مى شود, اما همين كه كار ـ در مَثَل ـ به نيمه مى رسد, لحظه به لحظه اُفت مى كند و سستى مى گيرد و نشانه هاى كم توانى, دنباله رها كنى و سرسرى گيرى در آن پديدار مى شود تا سرانجام كه به روشنى كار از اوج خود فرو مى افتد. اين گونه كاركرد برخلاف سنت علم, آيين تحقيق, دقت در عمل و رضايت وجدان علمى است و هم تقصير و كوتاهى است نسبت به حق جامعه, در استفاده و مراجعه به اثر. محقق بايد شكيبا باشد و چيرگى نشان دهد تا هيچ بخشى و فصلى و هيچ استنتاجى و سنجشى سرسرى گرفته نشود و آبكى از آب درنيايد…)٧ اين ويژگى مصداقى از غش در معامله و عرضه كالاى فرهنگى به جامعه است, زيرا بخشى از نوشتار استوار و تحقيقى و مستند است, ولى قسمت هاى ديگر سست, بى مايه, فاقد ارزش ادبى و معنوى هستند. حضرت على(ع) خطاب به كميل فرموده اند: مؤمن آينه مؤمن است, زيرا با دقت در وجود وى مى نگرد, نيازهاى باطنى و نقائص معنوى خويش را توسط او برطرف مى كند و به حالت درونى خود زيبايى مى بخشد.٨ و نويسنده بايد اين گونه كاستى هاى خود را برطرف كند نه آن كه محصول انديشه و زحمت و مشقت ديگران را به يغما ببرد و نامى از آنان نبرد. در منابع روايى آمده است: هركس بر امرى سبقت گيرد كه مسلمانان بدان سبقت نجسته اند, او بدان سزاوارتر است.٩ كم نبوده اند نام و نشان داران گستاخى كه حاصل خون جگر خوردن ها و رنج بردن هاى مردمانى شريف و دانشمند را به غارت برده اند و اين همان موضوعى است كه در منابع ادبى از آن به (انتحال) سخن گفته شده است.١٠ گويا اين موضوع از قرون اوليه متداول بوده كه يكى از مشاهير قرن پنجم مى نويسد: سخن كسى بر خويش بستن را انتحال گويند.١١ دهخدا در توضيح اين لفظ مى نويسد: چيز كسى را جهت خود دعوى كردن, سرقت ادبى, سخن ديگر بر خويشتن بستن و چنان باشد كه كسى آن را از آن خود جلوه دهد, بدون تغيير و تصرف در لفظ و معنى يا به تصرفى اندك.١٢
سعدى در گلستان در حكايت شيّادى كه گيسوان برتافته بود و دعوى سيادت و شاعرى مى كرد و معلوم گرديد كه دروغ گفته است مى نويسد: (شعرش در ديوان انورى يافتند) يعنى شعر انورى را سرقت كرده و به نام خود خوانده بود. بدين سبب است كه اساتيد فن توصيه مى نمايند از راهزنان ادبى نبايد غافل بود و تا آنجايى كه امكان دارد از آنان پرهيز شود به قول حكيم نظامى:
مرد پر مايه را گر آگاه است
شحنه بايد كه, دزد در راه است
استاد جلال الدين همايى مى نويسد: (چه بسا اتفاق افتاده است كه اشخاص فرومايه بى آزرم و بى ايمان كه هوس تأليف و تصنيف و سوداى شهرت و بلند نامى دارند, به جاى اين كه بُنيه و سرمايه علمى و ادبى خود را تقويت كنند, دستبرد به مؤلفات ديگران زده اند و كتابى را يا با افكندن نام مؤلف يا مواضع مهم پر ارزش آن را به التقاط عيناً و بى كم و زياد يا با تبديل لباس (يعنى تغيير عبارت) به دزدى برده و آن را به خود نسبت داده اند. حاجت به يادآورى نيست كه اشخاص فاضل دانشمند امين باتقوا هرگز زير بار اين قبيل خيانت ها و رسوايى ها نمى روند. پاره اى از صنف طرّاران شوخ چشم را ديده ام كه به محض اين كه فكر تازه, حتى يك اصطلاح و عبارت لطيف ادبى بى سابقه از زبان شما مى شنوند يا در نوشته هاى شما مى خوانند, بر فور آن را به چابكى و تردستى مى ربايند و به خود مى بندند و چنان به خرج مى دهند كه پندارى ميراث اجداد يا فرزند نوزاد خود ايشان است. غافل از اين كه محتسب در بازار و پاسبان بيدار است. هنوز دانشمندان و نقادان بصير در گوشه و كنار وجود دارند كه اين قبيل اطفال حرام زاده را از فرزندان صُلبى حلال زاده باز مى شناسند.)١٣
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد
به قول استاد محمدرضا حكيمى: (در تأليفاتى كه پايه آنها بر نقل استوار است تنها جوهر اصلى و مايه وثوق امانت است. اگر در چنين كتاب ها امانت رعايت نشود, هيچ است و دريغا كه چه بسيارى از آنان كه به عنوان محقق, مورخ و عقايد نويس معرفى شده اند, از اين صفت كه جوهر كار و الفباى مكتب است بى بهره بوده و هستند و يكى از جريانات الغدير [به قلم علامه امينى] همين مچ گرفتن هاست و روشن كردن نقل هاى تقطيعى يا مكذوب.) اين محقق پر آوازه مى افزايد:( نقل نامعتبر, خيانت در نقل, عدم دقت نقل, حقايق را دگرگون مى كند, شالوده را ويران مى سازد, معرفت را عقيم مى گذارد, علم را ضايع مى كند و خواننده را گمراه مى سازد.)١٤
به اعتقاد اين دانشور گرانمايه, اگرچه كار تأليف, طبع و نشر در قلمرو دين در دهه هاى اخير به صورت گسترده و چشمگير رواج داشته و در اين عرصه كارهاى ارجمندى شده است, اما در اين زمينه كارهايى بسيار مبتذل, ناهنجار, بى استناد, عوامانه و در يك كلام به زبان دين و فرهنگ دينى كم نبوده است و در اين ميان مقدارى از كتاب هايى كه در خصوص فرهنگ و تاريخ شيعه نوشته اند, از نظر صحت و سُقم برداشت, شكل عرضه, سطح ديد و استنباط بس منحط و زيان بار بوده است. وى متذكر مى گردد هركسى نبايد درباره مذهب كتاب يا مقاله بنويسد, علاقه به مذهب خوب و ستودنى است, اما صرف اين تمايل و اندكى مسموعات و اطلاعات انسان را تبديل به مؤلف مذهبى نمى كند.١٥
از چشمه تا باتلاق
در اين بخش از نوشتار قصد دارم نمونه هايى را به خوانندگان معرفى كنم كه بيانگر سرقت ادبى و انتحال مى باشد. البته ناگفته نماند بين قدما رسم نبود كه وقتى مطلبى را از جايى مى گيرند مأخذ دهند و اگر در مواردى دانشورى عباراتى را از مشاهير سلف خويش گرفته است, اين ويژگى مصداق بحث مورد نظر نمى باشد. به عنوان نمونه حكيم ميرزا ابوالحسن جلوه زواره اى (١٣١٤ـ١٢٣٨هـ.ق) از حكماى اربعه تهران, وقتى آثار ملاصدرا را در مدرسه دارالشفاى تهران تدريس مى نمود, براى شاگردان خويش اين واقعيت را مطرح نمود كه گرچه اسفار اين حكيم عارف پرتوى پر مايه از انديشه هاى اوست, ولى در آن نقل قول هايى از دانشمندان قبل از ملاصدرا آمده كه اين فيلسوف مشخص نكرده از آن كيست و در هنگام تدريس اين كتاب, درصدد آن برآمد مشخص كند اين عبارت از فلان حكيم است و آن عبارت از فيلسوفى ديگر. در واقع حكيم جلوه آن كلام را از لابه لاى اسفار استخراج مى نمود و به صاحب اصلى برمى گردانيد. وى ضمن تحرير حواشى بر اسفار نيز مآخذ آن را مشخص ساخت.١٦ اما نمونه هاى نگران كننده:
١. هجويرى عارفى راستين و دانشورى پاكدل بود كه عمر با بركت خويش را در راه كسب فيض از علما و تأليف و تصنيف سپرى كرد. وى كه در قرن چهارم هجرى مى زيست از دست سارقان آثارش دل پر خونى دارد: (آنچ بابتداء كتاب نام خود اثبات كردم مراد از اين دو چيز بود: جهله اين علم [وقتى] كتابى نو ببينند كى نام مصنف آن به چند جاى بر آن مثبِت نباشد, نسبت آن كتاب به خود كنند و مقصود مصنف از آن برنيايد كى مراد از جمع و تأليف و تصنيف كردن به جز آن نباشد كى نام مصنف بدان كتاب زنده باشد و خوانندگان و متعلمان وى را دعاى خير گويند كى مرا اين حادثه افتاد به دو بار: يكى آنك ديوان شعرم كى بخواست و باز گرفت و اصل نسخه جز آن نبود آن جمله را بگردانيد و نام من از سر آن بيفكند و رنج من ضايع كرد ـ تاب الله عليه ـ و ديگر كتابى كردم هم اندر طريقت تصوف نام آن (منهاج الدين) يكى از مدعيان ركيكه كه كراى گفتار او نكند, نام من از سر آن پاك كرد و به نزديك عوام چنان نمود كه وى كرده است. هرچند خواص بر آن قول بر وى خنديدندى تا خداوند تعالى بى بركتى آن به دو در رسانيد و نامش از ديوان طلاب درگاه خويش پاك گردايند.)١٧
٢. از موارد انتحال تغيير دادن چيزى را از گونه اى به گونه ديگر است, معمولاً مؤلف با حذف برخى جملات در نقل و تقطيع عبارات مقصود اصلى گوينده يا نويسنده ديگر را عوض مى كند, اين حالت را مى توان از مصاديق مسخ ناميد. فاجعه وقتى بيشتر آشكار مى گردد كه در كلمات و عبارات معصومين دست برده شود و يا برخى الفاظ و عباراتى به گونه اى حذف مى شود كه نكته اى مهم يا حادثه اى حياتى از ديد خواننده مكتوم و مستور مى گردد. اگر كسى روزه دار باشد و در آن حال به اين كار خلاف روى آورد, طبق فتواى مراجع تقليد روزه اش باطل مى شود. به علاوه جعل مطالب و تحريف در روايات معصومين كذب, افترا و حرام است.١٨ استاد شهيد آيةاللّه مطهرى مى گويد: (افرادى كه شخصيت آنها پيشوايى است و قول, عمل, قيام, نهضت آنها سند و حجت است نبايد در سخنانشان … تحريفى واقع شود)١٩ يك مورخ مشهور وقتى بخواهد با جعل و تحريف تاريخ و اتفاقى مهم, طبق دلخواه و تمايل خويش عده اى از خوانندگان را در مسير اشتباه افكند, واقعاً اين وضع زيان هاى معنوى و فرهنگى قابل توجهى به جامعه اسلامى وارد مى نمايد.
اسماعيل بن كثير دمشقى مشهور به ابن كثير در كتاب تاريخ٢٠ و نيز تفسيرش٢١ وقتى گفتار استوار پيامبر(ص) را از طبرى نقل مى كند, مى نويسد:( فانكم يوازرنى على هذا الامر على انه يكون اخى وكذا وكذا) يعنى كداميك از شماها مرا معاضدت مى كنيد تا برادرم و چنين و چنان باشيد. به جاى دو عبارت خليفه من و وصى من وى چنين و چنان را گذاشته است. در جملات بعدى حضرت محمد(ص) كه اعلام به مقام وصايت و خلافت على(ع) بيان شده است به جاى عبارت ان هذا اخى و وصيى وخليفتى فيكم مى نويسد: ان هذا اخى وكذا وكذا, در تاريخ خود در بحث حجةالوداع تمامى حوادث و نيز خطبه هاى پيامبر(ص) را از صحاح سته نقل مى كند, ولى از خطبه پيامبر(ص) كه در عرفات ايراد فرموده اند, از حديث ثقلين, تنها (كتاب الله) را ذكر مى نمايد و چنين به خواننده وانمود مى كند كه در متن حديث جمله (واهل بيتى عترتى) وجود ندارد. دكتر هيكل نيز در كتاب (حياة محمد) چاپ اول (ص١٤٠) حديث آغاز دعوت را با اندكى تحريف نقل نموده است, اما در چاپ دوم اين اثر نام حضرت على(ع) و عباراتى را كه بر وصايت و خلافت ايشان گواهى مى دهد و متن و نص فرموده پيامبر(ص) است حذف و اسقاط مى نمايد.٢٢
با وجود آن كه طبرى در مقدمه تاريخش خاطرنشان مى نمايد: استناد بدانچه در اين كتاب مى آوريم به روايات و اسنادى است كه از ديگران يكى پس از ديگرى به ما رسيده و من نيز خود از آنان روايت مى كنم و يا سند روايت را به ايشان مى رسانم, نه آن كه درآوردن مطالب تاريخ استنباط فكرى و استخراج عقلى شده باشد. اما تمايلات نفسانى خود را در نگارش اين اثر بروز مى دهد و در كتاب تاريخ بزرگ خود, حجةالوداع را كه تمامى جزئيات آن براى مسلمانان اهميت دارد, يعنى دنباله واقعه را از آخرين روزهايى كه پيامبر(ص) در مكه است رها مى نمايد و در مورد شرح بازگشت پيامبر تا مدينةالنبى خاموش مى شود تا مبادا كار به ذكر واقعه مهم غدير منجر گردد تا آن كه پس از مدت ها از كتمان اين جريان مسلم وجدانش آرام نبوده و مبتلا به رنجى درونى مى شود. سپس قلم به دست مى گيرد و كتابى مستقل با عنوان (الولاية فى طرق حديث الغدير) تأليف مى كند كه استاد محمدرضا حكيمى و مرحوم ملك الشعراى بهار به آن اشاره دارند.٢٣ قاضى عبدالجبار بن احمد معتزلى در كتاب (المغنى فى ابواب التوحيد والعدل) كه در مسائل اعتقادى و تاريخ صدر اسلام نگاشته شده, به تحريف حقايقى پرداخته است كه سيد مرتضى علم الهدى در كتاب (الشافى فى الامامه) جواب وى را مى دهد. (خلاصه عبقات الانوار, مقدمه, ص١٩)
٣. در سال ١٣١٢هـ.ش وزارت فرهنگ و هنر وقت, قراردادى با مرحوم ملك الشعراى بهار منعقد نمود تا كتاب ترجمه تاريخ طبرى را كه منسوب به بلعمى است و تصحيح نموده بود, براى چاپ آماده كند, اما اگرچه وى اين كار را به انجام مى رساند, ولى نسخه دست نويس او در بايگانى اداره كل نگارش مى ماند و سرانجام در سال ١٣٢٧هـ.ش آن متن دست نويس را نزد استاد مى برند تا زير نظر خودشان چاپ شود كه به دليل درهم ريختگى مطالب و فرسودگى نسخه و نيز بيمارى جانكاه مرحوم بهار و درگذشت ايشان در سال ١٣٣٠هـ.ش دكتر محمد پروين گنابادى كار وى را پى مى گيرد و از تاريخ ٢١شهريور ١٣٣٩هـ.ش آماده سازى كتاب براى چاپ آغاز مى گردد.٢٤ اما اين دو محقق متوجه اين حقيقت نمى شوند كه اين كتاب را كسانى غير بلعمى, ولى تحت نظارت او نوشته اند. آقاى دكتر محمد روشن كه تاريخ نامه طبرى (گردانيده منسوب به بلعمى) را پس از تصحيح و تحشيه به چاپ مى سپارد, به اين واقعيت پى مى برد كه مؤلف واقعى اين اثر بلعمى نبوده و به وى نسبت داده اند. وى مى نويسد: پس از بررسى در نسخه هاى تاريخ نامه طبرى و سنجش و مقابله نسخه ها با يكديگر و تطبيق ترجمه با متن تازى و افزون ها و كاستى هاى آن بى اندك شبهه و ترديد به يقين دريافتم كه تاريخ نامه طبرى در سه گونه روايت كه حاصل كار سه گروه از دبيران دانشمند ديوان بلعمى بوده است, گردانيده شده است. دليل نخستين دو گونه مقدمه تازى و فارسى است كه بر سر نسخه هاست و بيرون از آن در بازشناساندن نسخه ها نيز به تفصيل از دورى و نزديكى شيوه نگارش و روايت نسخه ها به يكديگر سخن گفته ام. روايت سوم همان است كه استاد مينوى نسخه عكسى آن را با مقدمه چاپ كرده اند و من بخشى از آن را با نسخه اساس خود در دفتر دوم سنجيده ام. كارها چندان دور از هم است كه گمان اشتراك و يگانه بودن دو نسخه دور از خردمندى است.٢٥ محمد قزوينى نيز در تعليقات خويش بر چهار مقاله نظامى عروضى سمرقندى ضمن توضيح درباره ابوالفضل و ابوعلى بلعمى مى نويسد: (به احتمال بسيار قوى ترجمه تاريخ طبرى فقط به سعى و اهتمام و عنايت او (ابوعلى بلعمى) بوده است نه به قلم شخص او مستقيماً.)٢٦ مرحوم ملك الشعراى بهار در مقاله اى در خصوص بررسى نسخه هاى تاريخ نامه طبرى مى نويسد: چيزى كه اسباب تأسف و تحير است آن است كه در تمام اين ده نسخه خطى و يك نسخه چاپى كه به نظر نويسنده رسيده و با دقت آنها
را مطالعه و مقابله كرده ام دو نسخه ديده نمى شود كه به تقريب شبيه به يكديگر باشند و بتوان گفت كه آن دو از يك مأخذ حكايت مى كنند و هر نسخه اى چه در كم و زياد در مطالب و سقطات و چه در اضافات يا اغلاط يا اختلاف عبارات به قدرى با نسخه ديگر متفاوت است كه هرگاه خواننده صاحب مطالعه نباشد و به تصرفات روزافزون هزار ساله توجه نداشته باشد, تصور بل حتم خواهد كرد كه اين كتاب را چند تن در فواصل قرون عديده ترجمه كرده اند و چون به اول هر نسخه نگاه كند و ببيند كه همه نسخه ها از آن بلعمى است, بازخواهد گفت بلعمى چند تن بوده اند و يا آن كه بلعمى اين ترجمه را به چند تن برگزار كرده است.٢٧
٤. مرحوم استاد جلال الدين همايى مى نويسد: يكى از مدعيان فقاهت لاف زده بود كه كتابى در ميراث زوج و زوجه نوشته كه در مؤلفات فقه اسلامى بى سابقه و بى نظير است. پس از تحقيق معلوم شد كه نسختى از رساله (ميراث زوج و زوجه) شهيد ثانى را به خط خود مؤلف داشته و به توهم اين كه نسخه منحصر به فرد است و ديگر كسان از آن اطلاع ندارند, آن را انتحال كرده و به خود نسبت داده بود. وى مى افزايد: شيخى متفلسف يكى از رسايل فلسفى گذشتگان را به خود مى بست كه چون نسخه قديمش به خط مؤلف يافته شد, رسوايى بار آورد و اهل خبرت پيش از آن نيز از شواهد احوال, يقين داشتند كه انتحال است. نيز شخص ديگر از متأخران يكى از مؤلفات سيد علاءالدين گلستانه (ميرزا محمد بن ميرزا ابوتراب حسنى متوفى ١١٠٠هـ.ق) را به نام خود طبع و نشر كرد.٢٨
٥. در سال ١٣٤٥هـ.ش اثرى از ابوالقاسم عبدالله كاشانى در جواهرشناسى با عنوان: (عرايس الجواهر و نفايس الاطايب) به اهتمام ايرج افشار جزو انتشارات انجمن آثار ملى به طبع رسيد. مصحح در آغاز كتاب پس از ارائه شرح حال مؤلف و تبحر او نوشت: قسمت اول كتاب آشكارا صورت منقول و منحول كتاب تنسوخ نامه خواجه نصيرالدين طوسى است و ما براى نشان دادن وحدت مطالب و كيفيت انتحال مؤلف, قسمت هايى از دو كتاب را به انضمام جدول فهارس آن دو در ضمائم كتاب آورده و نحوه اقتباس مؤلف را نشان داده ايم. مؤلف در اين روش ناپسند چندان دليرى و بى پروايى داشته است كه حتى از خواجه نصيرالدين طوسى نامى نبرده است. عباس اقبال آشتيانى در اين زمينه مقاله اى نوشت و در آن به اثبات رسانيد كه (عرايس الجواهر…) اثرى اصيل نبوده و كتاب از منبع ديگرى نقل و تحرير شده است. چندى پس از انتشار اين اثر, ايرج افشار تحقيقى دقيق نمود كه در مجله يغما درج گرديد.٢٩ در اين نوشتار وى ناگزير به تغيير رأى شد و نوشت: در آن موقع به مخيّله ام خطور نمى كرد كه كتاب تنسوخ نامه ايلخانى با بعضى تغييرات جزيى از كتاب ديگر نقل شده باشد و روزى خواهد رسيد كه تصنيفى از سال ٥٩٢هـ.ق به دست خواهد آمد و معلوم خواهد شد كه تنسوخ نامه كتاب اصيلى نيست. به قرائنى دست يافتم كه دلالت دارد بر اين كه مبناى كار كاشانى به عكس آنچه در مقدمه عرايس نوشته ام تنسوخ نامه نيست و او مستقيماً (جواهرنامه) اثر نظامى را مورد استفاده قرار داده بود. زيرا مطالبى در عرايس به نقل از جواهرنامه نظامى آمده است كه در تنسوخ نامه نيست.٣٠
٦. خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى وزير نامدار غازان خان مغول و اولجاتيو و ابوسعيد, كشته شده به سال ٧١٨هـ.ق, انسانى دانشور, حكيم, مورخ, زبان شناس و مفسر بود كه با برخوردارى از مقام و منصب و قدرت و شهرت فرهنگى و اجتماعى, گروهى از اهل فضل در علوم و فنون را فراخواند و طرحى بزرگ براى تدوين دانشنامه اى تاريخ گونه تنظيم نمود. از آن روى اين كتاب اثرى جامع و مستند به شمار مى رود, اما بخش سوم آن كه در تاريخ اولجاتيوست٣١ مدعى مشخصى دارد و نوشته ابوالقاسم عبدالله بن على كاشانى كه فرد ناشناخته اى است, مى باشد. ابوالقاسم عبدالله كاشانى در سه جاى كتاب خويش به انتحال خواجه رشيدالدين و دستبرد به تاريخ اولجاتيو اشاره دارد و در جايى مى نويسد: (مؤلف اين تركيب از بستان طبع تازه نوباوه اى آورد و شمه اى از مأثر آثار شاهانه و شطرى از مكارم اخلاق خسروانه او از سياقت سواد در بياض استنساخ آورد و تواريخ حوادث و وقايع ايام دولت او كه خلاصه و نقاوه جامع التواريخ است, تتميم و ضميمه آن گرداند)٣٢ وى خاطرنشان مى نمايد: (آدينه دهم, دستور ايران (وزير ايران) خواجه رشيدالدين كتاب جامع التواريخ كه تأليف و تصنيف اين بيچاره بود به دست جهودان مردود براى پادشاه عرضه كرد و جايزه آن… بستد و… با وجود وعده به تصنيف يك درم به مؤلف و مصنف آن نداد كه سعى بليغ و جهد نجيح نموده بود به سال ها جمع كرده.)٣٣
رنج بردم ولى مخدوم من
آن به نام خويشتن بر كار كرد
استاد مجتبى مينوى مى نويسد:
(آيا مؤلف يا مُحرّر اين مجلد (جلد مربوط به تواريخ غزنويان, سامانيان و آل بويه كه پروفسور احمد آتش آن را چاپ كرده است) خود رشيدالدين فضل الله بوده است؟ اگر بوده است كه بسيار بى ذوقى و بى شعورى و بيسوادى و بى امانتى و بى صداقتى از خود بروز داده است. من گمان نمى كنم و آقاى پروفسور احمد آتش هم معتقد نيست كه رشيدالدين خود به مشخصه اين كتاب را تحرير و انشاء كرده باشد. ظاهراً همان كارى را كرده است كه غالب رجال و بزرگان مى كنند كه به زيردستان و شاگردان خويش فرمان مى دهند فلان چيز را تهيه كنند و سپس آن چيز تهيه كرده ايشان را غالباً بدون اقرار به اين مسئله كه نويسنده و حاضركننده فلان كس يا فلان كسان اند به نام خود بيرون مى دهند…)٣٤
٧. محققان و مورخانى كه آثار مربوط به عصر سلجوقيان را بررسى كرده اند به اين واقعيت رسيده اند كه متن هاى تاريخى بازمانده از اين دوره انتحالى از نوشته هاى ديگران است, از جمله (راحة الصدور) اثر راوندى و نيز العراضة فى الحكاية السلجوقيه تأليف وزير محمد حسينى يزدى.
مرحوم حميدالملك افشار كتاب سلجوق نامه خواجه امام ظهير الدين نيشابورى را كه در حوالى سال ٥٨٢هـ.ق درگذشته است, به ضميمه ذيل سلجوق نامه تأليف ابوحامد محمد بن ابراهيم (تأليف شده در سال ٥٩٩هـ.ق) را در سال ١٣٣٢ در سلسله نشريات كلاله خاور به چاپ سپرد. وى در مقدمه اين اثر نوشت: راحةالصدور از آغاز تا انجام متن ظهيرالدين را گرفته و كتاب خود را به اشعار, امثال و احاديث بى ادنى مناسبتى با سابق و لاحق كلام اكثر به عنف آراسته و روايتى از سلجوق نامه ظهيرى ارائه داده است. مرحوم افشار در پاورقى برگ٥ كتاب خود اين يادداشت را مى نويسد: (بعضى قدما براى استفاده از حرفه ادب به اين سرقت ها متشبث شده اند, از آن جمله عبدالرزاق سمرقندى از اواخر جلد سيم و تمام جلد چهارم (زبدةالتواريخ) حافظ آبرو را سرقت و بدون هيچ گونه تغيير عبارت در كتاب (مطلع السعدين) درج نموده. ميرزا زين العابدين نسخه جهان آراى غفارى را از اول تا آخر سرقت و موسوم به تكملة الاخبار٣٥ نموده. سيد على رازى تذكره عوفى را سرقت و به اسم (بزم آرا) نموده [است]. پسر وى ميرحيدر رازى هر سه جلد تاريخ نفيس (الفى) را سرقت و موسم به (زبدةالتواريخ) كرده است. سرقت بزم آرا را قزوينى تحقيق فرموده اند و بقيه را نگارنده.٣٦ مرحوم علامه قزوينى در حواشى كه بر كتاب (لباب الالباب٣٧) نوشته است خاطرنشان مى نمايد: (در ضمن تفحص در تذكره هاى محفوظ در كتابخانه بريتيش ميوزيم, در لندن تذكره اى يافتم موسوم به (بزم آرا) للسيد على بن محمود الحسينى متضمن تراجم احوال شعرا فارسى از اقدم ازمنه تا عصر خويش و آن را در سنه ١٠٠٠هـ.ق تأليف كرده است و تقريباً تمام لباب الالباب عوفى را بى كم و زياد استنساخ نموده است, مگر در بعضى موارد كه اندكى متن عوفى را اختصار نموده و چنين مى نماياند كه اصلاً از وجود كتابى در دنيا به اسم لباب الالباب اطلاع نداشته است… و اصلاً از لباب الالباب بيچاره عوفى كه از اول تا به آخر حتى ديباچه و مقدمه را استنساخ نموده اسمى نمى برد.٣٨
٨. محمدحسن خان اعتماد السلطنه وزير انطباعات عصر ناصرى كه اهل فرهنگ و انديشه بوده و چندين جلد كتاب تأليف و يا ترجمه كرده است نيز از سرقت آثار ديگران يا نوشته هاى افراد را به نام خود نمودن مصون نبوده است. يكى از محققان معاصر مى نويسد: اعتماد السلطنه دستياران و ميرزاهايى داشته كه در خدمت وزارت انطباعات و به اصطلاح كارمندان دستگاهى بودند كه اعتمادالسلطنه سرپرستى آن را (بر عهده) داشته است. اين كسان در تهيه مطالب و كارهايى جزيى تر او را يارى مى كردند و او در اين گونه موارد بيشتر سمت سرپرستى داشته و نوشته هاى آنان را كم يا افزون مى كرده است.٣٩
آقاى محمود كتيرايى مقالاتى درباره اعتمادالسلطنه نوشت كه در يكى از نشريات تهران چاپ شد. سپس آنها را در خاتمه كتاب خلسه (از آثار محمدحسن خان اعتمادالسلطنه) در سال ١٣٤٨ به چاپ رسانيد.٤٠ وى به نقل از روزنامه صور اسرافيل مى نويسد: اكثر كتب و رسايلى كه مرحوم اعتمادالسلطنه به طبع رسانيده به قلم ذكاءالملك (ميرزا محمدحسين فروغى پدر ميرزا محمدعلى فروغى) نوشته شده [است]. مى توان گفت اسباب را از كتاب و غيره اعتمادالسلطنه فراهم مى كرد و كار را مرحوم ذكاءالملك صورت مى داد).٤١ احمد كسروى ذيل معرفى كتاب (التدوين فى جبال الشروين) كه از آثار صنيع الدوله است, مى نويسد: (در آخر مقدمه شرحى تحت عنوان حالت حاليه سوادكوه مى نويسد بايد دانست كه اين شرح نيز نتيجه تتبع و استقراء شخصى صنيع الدوله نبوده و غصب است.) كسروى متذكر مى گردد عليقلى ميرزا اعتمادالسلطنه مطالبى درباره بلاد و ولايات در دوازده مجلد نوشته كه پس از وفاتش به كتابخانه صنيع الدوله انتقال يافته است و مى افزايد: (ما به همه اين مجلدات دسترسى نداشته و مراجعه نكرده ايم, ليكن از روى قرائن عديده يقين دارم كه شرحى كه صنيع الدوله راجع به سوادكوه و همچنان شرحى كه در باب علما و رجال در اواخر كتاب مى نويسد, نقل از آن مجلدات است. متن كتاب كه تحت عنوان (گفتار در تاريخ سوادكوه) شروع مى شود روى هم رفته خلاصه مطالب تاريخ سيد ظهيرالدين است حتى اشعار عربى و فارسى كه در ضمن مطالب به مناسبتى مى آورد اقتباس از كتاب مذكور است. سهوها و اشتباهاتى كه در تأليف سيد ظهيرالدين هست و ما چند فقره از آنها را در سابق ذكر نموديم, بدون تصرف و اصلاح نقل گرديده و همچنين جدول و فهرستى كه سيد ظهير براى قيد اسامى حكمرانان مازندران و مدت استيلاى هريك از آنان ترتيب داده… بدون تغيير اقتباس شده, ليكن صنيع الدوله نمى خواهد كه خوانندگان كتاب او پى به اين نكته برده و بفهمند و بسيار سعى مى كند كه با طرز تعبير و برداشت مطالب بفهماند كه مطالب را از كتب متعدده مختلفه تتبع و جمع آورى كرده و تحقيقات به عمل آورده است! مثلاً در جايى مى نويسد: در تاريخ خواجه مكرم محلى رواياتى مسطور است… در صورتى كه كتاب مولاناى مذكور مفقود است و عبارت فوق عيناً از كتاب ظهيرالدين اقتباس شده است. كسروى در ادامه اين مقاله نمونه هايى از سرقت هاى ادبى اعتمادالسلطنه (صنيع الدوله) را به خواننده يادآور
مى شود.٤٢
ميرزا محمدخان قزوينى مشهور به علامه قزوينى اين گونه به داورى و ارزيابى نوشته هاى اعتمادالسلطنه مى پردازد: (اعتمادالسلطنه به زور و تهديد وامى داشت فضلايى كه در جزو اداره دارالتأليف يا دارالترجمه بودند, كتاب هايى كه خود او موضوع آنها را اقتراح مى كرد تأليف نمايند و بعد خود او آنها را به اسم خود طبع و نشر و امضاء مى نمود. مثل كتاب المآثر والآثار از باى بسم الله تا تاى تمت از آثار قلمى همين صاحب ترجمه مرحوم شمس العلماء است چه من با سبك تحرير و انشاى او كاملاً آشنايم.) بنا به نوشته مرحوم قزوينى قسمت قابل توجهى از كتاب مطلع الشمس و بخش اعظم التدوين فى احوال جبال شروين در تاريخ مازندران و تاريخ اشكانيان موسوم به (درر التيجان فى تاريخ بنى اشكان) در سه جلد نوشته ميرزا محمدحسين فروغى و فضلايى چون حاج ميرزا ابوالفضل ساوجى (پدر ذبيح بهروز), شمس العلماء عبد رب آبادى, عبدالوهاب قزوينى (پدر علامه قزوينى) و حاج ميرزا محمدحسين ملك الكتاب (پدر خان ملك ساسانى) مى باشد.٤٣ علامه قزوينى ذيل يادداشت هاى خود متذكر مى گردد: (براى راقم سطور به طور قطع و يقين و بدون ادنى شك و شبهه اى, علم حاصل است كه اين كتاب المآثر والآثار از سر تا به آخر از باى بسمله تا تاى تمت لفظاً و مطلباً و موضوعاً و ترتيباً و از همه لحظات ديگر اثر خامه مرحوم شيخ محمدمهدى قزوينى عبدالرب آبادى ملقب به شمس العلما متوفى در ٢٤ذيحجه ١٣٣١هـ.ق است…)٤٤
ايرج افشار در يادداشت آغاز كتاب المآثر والآثار (جلد اول, مقدمه) نوشته است: شهرتى بسزا دارد كه اين كتاب از اعتمادالسلطنه نيست, و پس از اين اظهارنظر مى گويد اين موضوع مى تواند هم صحيح باشد و هم درست نباشد. سؤال اين است كه اگر برخى شخصيت هاى ديگر مطالبى را مى نوشته اند و اعتمادالسلطنه به نام خود انتشار مى داده است, پس چرا آنان در زمان وى زبان به اعتراض نگشوده اند. ايرج افشار در مقدمه بر المآثر والآثار مطلبى نوشته كه مى تواند پاسخ به اين اشكال باشد: (كسانى كه زيردست اعتمادالسلطنه كار مى كردند از رفتار ادارى و شخصى او رضايتى نداشتند و اگر در دوره حيات او نمى توانستند اظهارى كنند بعد از وفاتش سخن ها نوشته و يا فرزندان آنان برگفته اند. افضل الملك در كتاب خود كه پس از فوت اعتمادالسلطنه نوشته است, يادآور مى گردد: [اعتمادالسلطنه] در دوره ناصرى جلو علم و هنر و فضل و ترقيات ملتى و دولتى را مى گرفت.٤٥ وى در جايى اضافه مى كند: مرحوم اعتمادالسلطنه وزير تأليفات كه با مؤلفين و مصنفين و زباندان ايران حسادت و دشمنى داشت به من گفت: هركس تأليفى يا زبان خارجه بداند من طبعاً با چنين شخصى دشمن هستم.٤٦
علامه قزوينى هم اين گونه به داورى مى نشيند: چون او (اعتمادالسلطنه) وزير انطباعات پادشاه مقتدر مستبدى بود و خود او نيز بالطبع خالى از شرارت نفس نبود, مؤلفين مذكور هم از ترس جان و هم به طمع نان, نفسشان درنمى آمد. ولى بعد از وفات آن مرحوم, بعضى از مؤلفين مزبور ادعاى ذى حق بودن خود را در خصوص بعضى از آن مؤلفات اظهار نمودند, لكن چون كتاب سابق الذكر چاپ شده بود و در اقطار منتشر گشته [بود] اين ادعا برايشان منشأ اثر خارجى چندان نشد.٤٧
دست تطاول و تعرض
در دهه هاى اخير نيز سرقت ادبى, انتحال, دست بردن به متون ديگران و كم و زياد نمودن آنها, مغشوش نمودن متون اصلى در ترجمه ها رواجى قارچ گونه و رشدى سرطانى داشته است كه به نمونه هايى مى پردازيم:
٩. مرحوم محدث قمى كه اهل صدق, اخلاص, تقوا و تزكيه بوده است از اين تطاول ها و تعرضات مصون نبوده و موريانه هاى فكر و انديشه اثر مشهور او يعنى مفاتيح الجنان را از يورش خود مصون نگه نداشته اند. آن عالم عامل و محدث پرهيزگار ذيل زيارت وارث مى نويسد: (اين زيارت معروف به زيارت وارث است و من اين زيارت را بلافاصله از همان كتاب شريف (مصباح المتهجدين شيخ طوسى) نقل كردم و آخر زيارت شهدا همين بود كه ذكر شد: فيا ليتنى كنتُ معكم فأفوز معكم. پس اين زيارت ها كه بعضى بعد از اين ذكر كرده اند, زيادى و فضولى است. شيخ ما در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده (است) اين كلمات كه متضمن چند دروغ واضح است علاوه بر جسارت ارتكاب بر بدعت و جسارت افزون بر فرموده امام(ع) چنان شايع و متعارف شده كه البته چند هزار مرتبه در شب و روز در حضور مرقد منور اباعبدالله(ع) و… به آواز بلند خوانده مى شود و احدى بر ايشان ايراد نمى كند و از گفتن اين دروغ و ارتكاب اين معصيت نهى نمى نمايند و كم كم اين كلمات در مجموعه هايى كه در زيارات و ادعيه احمقان از عوام جمع مى كنند و گاهى اسمى بر آن مى گذارند جمع شده و به چاپ رسيده و منتشر گشته و از مجموعه اين احمق به مجموعه آن احمق نقل گرديده و كار به جايى رسيده كه بر بعضى طلبه مشتبه شده (است).)٤٨
حاج شيخ عباس قمى در طليعه ملحقات مفاتيح الجنان متذكر گرديده است: (بعد از آن كه به عون الله تعالى كتاب مفاتيح الجنان را تأليف نمودم به خاطرم رسيد كه در طبع دوم آن بر آن زياد كنم… لكن ديدم هرگاه اين كار را كنم فتح بابى شود براى تصرف در كتاب مفاتيح و بنا شود بعضى از فضولان بعد از اين در آن كتاب بعضى از ادعيه ديگر بيفزايند يا از آن كم كنند و به اسم مفاتيح الجنان در ميان مردم رواج دهند چنان كه در مفاتيح الجنان مشاهده مى شود لاجرم كتاب را به همان حال خود گذاشتم و اين هشت مطلب را بعد از تمام شدن مفاتيح, ملحق به آن نمودم و به لعنت خداوند قهار و نفرين رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) واگذار و حواله نمودم كسى را كه در مفاتيح تصرف كند.)٤٩
مرحوم محدث قمى حديث شريف كساء را كه در آخر مفاتيح برخى اضافه كرده اند مورد تأمل مى داند و در جايى مى نويسد: حديث معروف كساء كه در زمان ما شايع است به اين كيفيت در كتب معتبره معروفه و اصول حديث و مجامع متقنه محدثين ديده نشد. مى توان گفت از خصائص كتب منتخب است.٥٠
١٠. مرحوم علينقى فيض الاسلام كه انسانى دانشور, باصفا بود و نسبت به كار خود اخلاص ويژه اى داشت در خاتمه ترجمه نهج البلاغه ذيل تذكر به دانشمندان و نويسندگان و گويندگان مى نويسد:
(از ده سال پيش نگارنده تمام اوقات شبانه روز خود را براى تدوين, ترجمه و شرح نهج البلاغه به كار بردم… پس از اين رو اگر كسى دانسته يا ندانسته بخواهد آن را تغيير و تبديل داده يا چيزى از آن كم كرده يا بر آن بيفزايد يا به مختصر پس و پيش نمودن جملات و اضافه كردن مطالبى كه درخور چنين كتابى نيست به شكل ديگرى درآورد و به نام خود معرفى نمايد اميدوارم او و كاتب و ناشر و رجال نويس بيسواد يا پيشوا و عالم دنيادارى كه بى تأمل و انديشه چنين كسى را در رديف مؤلفين و نويسندگان درآورد و نفهميده براى جلب توجه مردم بى خبر و معرفى خود بر نوشته او تقريظى بنويسد و آن را بستايد خير نديده و به عذاب خدا گرفتار و در پيشگاه شاه ولايت شرمنده و روسياه گردد… وظيفه پيشوايان مسلمانان و دانشمندان و رؤساى هر مملكتى است كه به پاس احترام علم و عدل و انصاف از اين قبيل دروغگويان حسود و نادان جلوگيرى نمايند و از يكى دو نفر كتابفروش عوام تهران كه پاى بند به دينى از اديان و قانونى از قوانين نيستند و براى به دست آوردن پول از غلط چاپ كردن و دست بردن در قرآن و ترجمه و تفسير و ادعيه و اخبار و كتب دينى و علمى و ادبى باك نداشته حقوق نويسندگان را با … تضييع مى نمايند و معارف شيعه را در نزد ساير ملل مسلمان ننگين مى سازند و بعضى از تقريظ نويسان بى اطلاع را هم براى فريب عوام با خود همدست ساخته, مروّج كالاى نادرست خود مى گردانند, هرطور صلاح مى دانند نهى از منكر نمايند تا بيش از اين عالم تشيع را دستخوش اغراض باطل خويش قرار ندهند.)٥١
١١. كتاب كشف الاسرار و عدةالابرار مشهور به تفسير خواجه عبدالله انصارى اثرى است از رشيدالدين ميبدى, نوشته شده در سال ٥٢٠هـ.ق دكتر محمد روشن مى گويد در طول انتشار كشف الاسرار و پس از آن با محققان و دانشورانى كه در كار آراستن آن متن اهتمام داشتند روبه رو شدم كه حتى به عنوان اثرى از خود و كارى اسمى و رسمى به مقامات ارائه كرده بودند. خواستاران اگر به مقدمه هاى ده گانه شيرين و مسجع و مقفاى دكتر على اصغر حكمت بنگرند مصححان مجلدات ده گانه را به شرح زير باز مى شناسند: جلد اول دكتر على محمد مژده, جلد دوم: دكتر سادات ناصرى, جلد سوم: دكتر جعفر شعار, جلد چهارم: دكتر محمد پروين گنابادى, جلد پنجم: سيد عبدالحميد نقيب زاده مشايخ طباطبايى, جلد ششم: دكتر مهدى جويا, جلد هفتم: دكتر سيف الدين نجم آبادى و دكتر على توانگر , جلد هشتم: دكتر مهدى محقق, جلد نهم: استاد عبدالحسين حائرى, جلد دهم: دكتر حسن سادات ناصرى. اما نام اين افراد حذف گرديده و كتاب حاضر اين گونه معرفى شده است: كشف الاسرار به اهتمام و تصحيح گروهى از دانشمندان زيرنظر كمترين بندگان على اصغر حكمت!٥٢
١٢. استاد مجتبى مينوى ساليان متمادى به نسخه شناسى ديوان حافظ پرداخت. در مقدمه ديوان كهنه حافظ كه به كوشش و تحقيق ايرج افشار توسط انتشارات ابن سينا در سال ١٣٤٨ منتشر شده, آمده است: نسخه ديوان سلمان ساوجى بود و در حاشيه اش غزليات حافظ اسلوب جدول بندى و بالجمله تزئينات ديگر همه ح١. مجمع الزوائد, ابن حجر هيثمى, ج٤, ص٧٩.
٢. وسائل الشيعه, شيخ حر عاملى, ج١, ص٢١٠.
٣. ر.ك: همان, كتاب التجارة, باب٨٦ (تحريم الغش…) سفينةالبحار, محدث قمى, چاپ آستان قدس رضوى, ج٣, ص٧٩٤.
٤. انفال, آيه ٦٠; آل عمران, آيه ١٦٣.
٥. من لايحضره الفقيه, ج٣, ص٣٧٢.
٦. ر.ك: خدمات متقابل اسلام و ايران, ص١٢٢ـ١٣٣.
٧. حماسه غدير, محمدرضا حكيمى, ص٢٠٠ـ٢٠١.
٨. تحف العقول, ص١٧٣.
٩. سنن البيهقى, ج٦, ص٣٤٢.
١٠. كتاب شناخت, مقاله دكتر محمد روشن, ص٣٦.
١١. المصادر, ابوعبدالله حسين بن احمد زوزنى, به كوشش محمدتقى بينش, ج٢, ص٣٨٦.
١٢. لغت نامه, على اكبر دهخدا, چاپ دوم از دوره جديد (دانشگاه تهران), ١٣٧٧, ج٣, ص٣٤٤٨.
١٣. فنون بلاغت, صناعات ادبى, علامه جلال الدين همايى, ص٣٤٩ـ٣٥٠.
١٤. حماسه غدير, ص٢١٥.
١٥. همان, ص٢٩٧ـ ٢٩٨.
١٦. ميرزا ابوالحسن جلوه حكيم فروتن, از نگارنده, ص١٠٨ و١١٩.
١٧. كشف المحجوب, تصنيف هجويرى, تصحيح ژوكوفسكى و مقدمه قاسم انصارى, چاپ هفتم, بهار ١٣٨٠, ص١ـ٢.
١٨. ارزيابى سوگوارى هاى نمايش, از نگارنده, ص٣٦.
١٩. حماسه حسينى, جلد اول.
٢٠. البدايه و النهايه, ج٣, ص٤٥.
٢١. تفسير القرآن العظيم ابن كثير دمشقى, ج٣, ص٣٥١.
٢٢. ر.ك: تحقيقى كوتاه درباره شيعه, علامه يحيى نورى.
٢٣. بهار و ادب فارسى, به اهتمام محمد گُلبن, ج٢, ص٨٨; حماسه غدير, ص٣٢ـ٣٣; و نيز ر.ك: آفاق تفسير, محمدعلى مهدوى راد.
٢٤. تاريخ بلعمى, ابوعلى محمد بن محمد بن بلعمى, به تصحيح محمدتقى بهار, به كوشش محمد پروين گنابادى, تهران, زوّار, ١٣٨٠, مقدمه محمد پروين گنابادى.
٢٥. تاريخنامه طبرى, به تصحيح و تحشيه محمد روشن, ج١, مقدمه.
٢٦. ر.ك: كليات چهار مقاله, احمد نظامى عروضى سمرقندى, به سعى و اهتمام و تصحيح علامه قزوينى, (ع), اشراقى, ص٩٦. و نيز مأخذ پيشين, مقدمه مصحح, ص پانزده.
٢٧. اين مقاله در مجله تمدن, سال اول (١٣١٠), شماره هاى ٥و٦ انتشار يافته بود كه پروين گنابادى آن را در مقدمه تاريخ بلعمى آورده است.
٢٨. فنون بلاغت و صناعات ادبى, ص٣٦٠ـ٣٦١.
٢٩. يغما, سال٢٤, شماره١, فروردين ١٣٥٠.
٣٠. مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران, سال هفتم, شماره٤.
٣١. تاريخ اولجاتيو را بنگاه ترجمه و نشر كتاب در سال ١٣٤٨ به كوشش خانم مهين همبلى چاپ كرده است.
٣٢. تاريخ اولجاتيو, ص٥.
٣٣. همان, ص٢٤٠.
٣٤. كتاب شناخت, ص٥٣.
٣٥. اين كتاب غير از تكملة الاخبار عبدى بيگ شيرازى (نويدى) است كه به اهتمام دكتر نوايى چاپ شده است.
٣٦. ر.ك: سلجوق نامه, ظهيرالدين نيشابورى, تهران, كلاله خاور, ١٣٣٢, مقدمه ميرزا اسماعيل خان افشار, ص٥.
٣٧. لباب الالباب, نصف اول, به سعى و اهتمام ادوارد براون, طبع افست از چاپ لندن.
٣٨. كتاب شناخت, مقاله دكتر محمد روشن, ص٤٤.
٣٩. همان, ص٥٤.
٤٠. روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه, مقدمه ايرج افشار, ص١١.
٤١. خلسه, محمدحسن خان اعتمادالسلطنه, به كوشش محمود كتيراتى, ص٢٢٥.
٤٢. كاروند كسروى (مجموعه ٧٨مقاله و گفتار از احمد كسروى) به كوشش يحيى ذكاء, ص٣٦ـ٣٩.
٤٣. مجله يادگار, سال پنجم, شماره٣, ص٥٧ ـ٥٩; گفتارى در باب انتحال, دكتر محمد روشن, كتاب شناخت (مجموعه مقالات), تهران, طهورى, ١٣٦٣, ص٥٧.
٤٤. يادداشت هاى قزوينى, ج٨, ص٩٧ـ ٩٨.
٤٥. افضل التواريخ, ص٢٨٦.
٤٦. همان, ص٣٧١.
٤٧. يادداشت هاى قزوينى, ج٨, ص١٠١ـ١٠٢ و نيز همان مأخذ, ص١٥١ـ١٥٢.
٤٨. مفاتيح الجنان, محدث قمى, طبع جديد, ذيل زيارت وارث, ص٧٠٠ـ٧٠١.
٤٩.همان, ص٨٨٥.
٥٠. منتهى الآمال, حاج شيخ عباس قمى, چاپ هجرت, قم, ج١, ص٨٢٠ ـ٨٢١.
٥١. ترجمه و شرح نهج البلاغه, علينقى فيض الاسلام, چاپ تهران, ١٣٥٨, ص١٣٠٩ـ١٣١٠.
٥٢. كتاب شناخت, ص٦١ ـ٦٢.
٥٣. همان, ص٦٦ ـ٧٠.
٥٤. همان, ص٧٠ـ٧١.
٥٥. شرح اين تلاش را دكتر رياحى طى مقاله اى در مجله كلك شماره ٧٣ـ ٧٥, فروردين ـ خرداد ١٣٧٥ نوشته است.
٥٦. مجله بخارا, شماره٣٢, مهر ـ آبان ١٣٨٢, ص٢٨٥ـ٢٨٦.
٥٧. هزارستان, باستانى پاريزى, ص٢٣٤ـ ٢٣٥.
٥٨. دست نوشته حجةالاسلام محمود اكبرى, دست نوشته حجةالاسلام سيد عباس رفيع پور, گفتگوى تلفنى با مدير انتشارات پيام مهدى جناب آقاى امير انصارى, مجله بُشرى, شماره٤و٥, ماهنامه داخلى سازمان تبليغات اسلامى, مهر ١٣٨٢هـ.ش.
٥٩. فنون بلاغت و صناعات ادبى, ص٣٧٠ـ٣٧١.
٦٠. مطالب اين كتاب توسط آقايان حميد نگارش و على باقى نصرابادى فراهم شده و مؤسسه فرهنگى انتشاراتى امام عصر(عج) آن را چاپ كرده است.
٦١. فنون بلاغت و صناعات ادبى, ص٣١٧ و٣٦٥.
٦٢. ر.ك: انعام, آيه ٦١.
٦٣. مائده, آيه ٢٧.
٦٤. بحارالانوار, ج٤٧, ص٢٣٨; احتجاج طبرسى, ج٢, ص١٢٩.
٦٥. مقاله: الهى قمشه اى حكيم سرمست و شوريده حال, على شجاعى صائين, آشنا, شماره٩٦, شهريور ١٣٨٢.
٦٦. نهج البلاغه, نامه ٥٣ (نامه به مالك اشتر).