آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
معرفى كتابقانون شاهنشاهى
بدليسى حکيم الدين ادريس
##
عبدالله مسعودى آرانى##
از جمله ذخاير گران بهاى نثر بليغ و بارور فارسى و يكى از مظاهر درخشان ذوق و انديشه و فرهنگ و ادب ايرانى, كه هجوم حوادث روزگاران, خوش بختانه, آن را از ميان نبرده و پى سپر سيل و غارت و حريق نساخته, كتاب ناشناخته (قانون شاهنشاهى) تأليف حكيم الدين ادريس بن حسام الدين على بدليسى حنفى است. وى از عالمان و مورخان بزرگ سده دهم و از (كاتبان ديوان سلطان يعقوب آق قوينلو و طغرانويس و عهده دار مهر و نشان سلطنتى بود.) (دانشنامه جهان اسلام, ذيل بدليسى) هنگامى كه كار و نام شاه اسماعيل صفوى (حك ٩٠٥ـ٩٣٠) بالا گرفت و بساط آن سلطان را برچيد و به آزار و كشتار پيروان تسنن پرداخت و آتشى از فتنه هاى مهيب برپا ساخت, ادريس ادامه زندگى را در وطن مألوف دشوار يافت و خرابى و نابسامانى اوضاع را برنتافت و از سر ناچارى به ديار عثمانى شتافت. تهنيت نامه اى كه او به سال ٨٩٠ از جانب سلطان يعقوب به بايزيد دوم نوشته بود, در حقيقت نمودارى از حسن خط و استوارى سبك و توانايى او در نگارش نامه هاى ديوانى بود و به حكم اين سابقه ارزشمند, مقدمش را به گرمى و شايستگى گرامى داشتند و وجودش را مغتنم شمردند و به اندك زمان او را بركشيدند و نامى بلند و پايگاهى ارجمندش بخشيدند. بايزيد كه (مايل بود در دولت عثمانى, صاحب قلمى مانند او پيدا شود) (ر.ك: هامر پور گشتال, تاريخ امپراتورى عثمانى, ج١) او را مأمور نوشتن تاريخ آل عثمان نمود. هشت بهشت كه (متضمن شرح زندگانى و سلطنت هشت تن از سلاطين عثمانى, از عثمان خان غازى تا سلطان محمد ثانى است) (دكتر عبدالحسين نوائى, احسن التواريخ) (به شيوه بسيار متصنعانه منشيان ايرانى و به گفته خودش به تقليد از سبك كتاب هاى تاريخ جوينى و وصاف و معين الدين يزدى و شرف الدين يزدى نوشته شده است.) (دانشنامه جهان اسلام). سلطان سليم اول نيز از او تقاضاى تنظيم و تحرير تاريخ حال و كار خويش نمود, اما مرگ آن مورخ نامدار به او مهلت اتمام آن را نداد.
ادريس را در (شرح فصوص الحكم ابن عربى) و (شرح گلشن راز شيخ محمود شبسترى) و (شرح قصيده خمريه ابن فارض مصرى) نويسنده اى نكته دان با اسلوبى لطيف و رايق به طريقه عارفان و اصطلاحات و منهج آنان مى بينيم. (در قصايد بهاريه و پاييزيه, مدايحِ سلطان سليم و شاه زاده مصطفا و داوود پاشا و اسكندر پاشا (دكتر ايرج نوبخت, تاريخ عثمانى, ج٢) او شاعرى است مديحه گوى و نام جوى. به استناد ابياتى كه از او در قانون شاهنشاهى ديده مى شود, شاعرى است متوسط, با اشعارى سست و گاه نادرست. در (رساله فى النفس) و (رساله الاباء عن مواقع الوباء) و (رساله در اباحت بعضى اغانى) او را عالمى ذوفنون مى يابيم. هم حكيم الهى است هم آشنا به فلسفه يونانى. گاه در التزام سلطان سليم (٩١٨ـ٩٢٧) در نبرد چالدران حاضر است و زمانى در سفر مصر همراه و از نديمان او, سلحشور است و سياست پيشه, حتى مى تواند سرانِ كرد سنى را منقاد و رام سازد و با اين همه خود را (از خادمان علوم دينيه) مى خواند. (قانون شاهنشاهى, مقدمه)
پدرش مولانا حسام الدين, از عالمان بزرگ زمان خود بود كه در سال ٩٠٠ چشم از جهان فرو بسته بود. معلم و مربى او قاضى عيسى, از فاضلان و زاهدان آذربايجان و از مدرسان علوم دينى بود. در تواريخ دو پسر از او نام برده اند: ابوالفضل محمد الدفترى متخلص به فضلى و متوفى به سال ٩٨٧ كه بر سليم نامه ناتمام مانده پدر تكمله اى نوشت, و ديگرى ابوالمواهب چلبى. سرانجام ادريس در سال ٩٢٦ درگذشت و (جنازه او را در محله ايوب, نزديك مسجد زينب خاتون به خاك سپردند و هم اكنون به نام ادريس كوشكو معروف است) (دكتر صفا, تاريخ ادبيات در ايران, ج٣, ص٥)
قانون شاهنشاهى, يكى از آثار بدليسى است كه نسخه اى از آن به سال ٩٥٢, يعنى بيست و شش سال پس از فوت مؤلف, در قسطنطنيه به دست شخصى به نام محمد بن بلال كتابت شده است. نسخه اى كه در تملك نگارنده اين سطور, مى باشد, در سال ١٩٧٢ ميلادى تصحيح و با خط نستعليق خوش و زيبايى در ١٦٨ صفحه تحرير شده است. مصحح كه در مقدمه كتاب, خود را حسن توكلى, اهل مراغه و دانشجوى دوره دكترى تاريخ و تمدن اسلامى در دانشگاه استانبول معرفى نموده, فقط توانسته است دو نسخه از اين كتاب را پيدا كند و اين تصحيح, در حقيقت پايان نامه تحصيلات تكميلى و دكترى وى بوده است.
اين كتاب, كه مى توان آن را اخلاق سياسى ناميد, متضمن انديشه هاى سياسى و باورهاى دينى و اخلاقى مؤلف در حكومت و شيوه مملكت دارى و جهان بانى است. ادريس در اين كتاب, سياست را از زاويه شريعت نگريسته است و سخنان او بيشتر شبيه گفته هاى اهل وعظ و منبر و خطابه است. او مسلمانى پاك اعتقاد و پارساخوى و پايبند تعاليم آسمانى است كه به بلاغت فارسى و عربى آشنايى و تسلط كافى دارد و اين همه به خوبى در كتاب ارزشمند قانون شاهنشاهى جلوه گر است.
نثر كتاب لطيف و استوار است, با كلماتى ظريف و ملايم كه در آن داد هر موضوعى به خوبى داده شده و هيچ چيز در آن نه كم است نه زياد. نويسنده با هنرمندى به آيات قرآنى و احاديث نبوى و گفته ها و سروده هاى بزرگان استشهاد كرده و با عبارات مسجع و موازنه ها و قرينه سازى هاى دل انگيز و ديگر محسنات لفظى خواننده را مشعوف و به خواندن مشتاق مى سازد. اما با اين همه كتاب از نقد و نظر فارغ نيست; گاهى در نقل آيات و آوردن ابيات دقت كافى نشان نداده است. به نظر مى رسد مؤلف, آنها را از حافظه خود نقل نموده و يا هنگام نوشتن به متن اصلى دسترسى نداشته و يا فراموش كرده است. گاهى نيز به عمد و از روى قصد, كلمات بيتى را در جهت القاى انديشه و مقصود و متناسب با آن تغيير داده و شرط امانت را وانهاده است. همچنين پاره اى از اغلاط دستورى را مى توان در كتاب يافت كه استغراق در عربيت و پرداختن به سياست و اشتغالات ديوانى و نظامى, شايد, علت اين امر بوده باشد.
٢٢٧ بيت شعر در اين اثر آورده شده كه ٢٤ بيت آن عربى و ٥١ بيت آن از مؤلف و بيشترين ابيات باقيمانده به ترتيب از سعدى و اوحدى مراغه اى و مولانا و سنايى است.
مؤلف كتاب تاريخ عثمانى (مرآت جمال) را كه يكى ديگر از تأليفات ادريس است, همان (قانون شاهنشاهى) دانسته است كه البته درست نمى باشد; زيرا مؤلف در كتاب خود دوبار به تصريح, اين اثر را (قانون شاهنشاهى) نام نهاده است.
كتاب داراى چهار بخش است: مقدمه مشتمل بر حمد و ستايش كردگار و مدح و ستايش پيامبر عظيم الشأن اسلام بوده, نيز به توضيح خلافت ربانى و تصديق نياز نظام جهان به سلطنت و جهان بانى افراد انسانى پرداخته است:
سلطانى كه از طريق بنده نوازى به وصف تؤتى الملك من تشاء ممتاز است و عظم الشأنه پادشاهى كه در عين بى نيازى و بى انبازى به مرحمت و عنايت تعز من تشاء مذكور لسان اعزاز است… سرير رفيع سلطانى اش را به نقوش مواهب پر بها و رسوم عطاياى بى انتها نگاشته و پايه متعالى مراحم رحمانى اش هرگز به منقصت زوال نكاسته… هرچند در درگاه حق مجرم و گناه كاريم و از ارتكاب معاصى خجل و شرمساريم, ليكن در شناخت جرائم و آثام و جهت درخواه گناهان بى حد و انجام دست توسل و اعتصام به دامن ندامت و استغفار در زده ايم… بهترين دست آويزى در حريم بارگاهش و مقبول ترين وسيله اى در التماس و درخواهش, توسل به هديه صلوة و سلام است و توصّل به تحفه درود بى انجام به روضه قدسى التيام و منام ملائك مقام آن سلطان كشور رسالت و شاهنشاه سپاه مجاهدت و بسالت…
سپس به بيانِ علت و انگيزه اغتراب خويش پرداخته مى گويد: (در هنگامى كه غلغله هاى فتنه هاى آخرالزمان به گوش اهل الله پيغام فرخنده انجام ففروا الى الله رسانيده بود… اين فقير آواره راه و غريب نالان اواه, مرصد فيض قدسى ادريس بن حسام الدين بدليسى را هجرتى از منازل و اوطان دست داده, به عزيمت ادراك مقاصد و آمال و دريافت طوايف حريم و حرم خلافت و اقبال, آهنگ سفر و شدّ رحال… نموده و به سايه مرحمت خداونگار شاهان روى زمين… الملك المجيد سلطان بايزيد, پناه از حوادث زمان آورده بود…) اين مقدمه بيست و هشت صفحه اى با سى ودو بيت مثنوى, نه چندان دل پسند, در ثناى آل عثمان و بيان فهرست اجمالى مندرجات كتاب, نويسنده خود را اهل فقر و نيازمندى و خادم علوم دينى و كتابش را قانون شاهنشاهى ناميده است.
بخش نخست يا مقصد اول بيان مبادى ظهور لطيفه ربانى و استحقاق خلاقت رحمانى در نشأت انسانى است. نويسنده, عنايات غير متناهى الاهى را به (وهبى) و (كسبى) تقسيم كرده و كوشيده است به كمك عباراتى شيوا و دل نشين به توضيح هركدام بپردازد. در نظر او عطاياى وهبى شامل ايمان جبلى, طالع سعد, مكارم اخلاقى, علو نسب, ظاهر زيبا و خردمندى و فراست يا قوت حدس و كياست مى باشد. ايمان جبلى را منحصر در قبول اسلام مى داند كه بر ناصيه هر سعادتمندى در روز الست به دست حقايق نگار رقم زده مى شود كه من يهد الله فهو المهتد ومن يضلل فلن تجد له ولياً مرشداً. (طالع مساعد يا دولت خدادادى و بخت ممد و معاضد بهره هر بختيارى از روز نخستين است و خداوند هركس را به قدر استعداد و استحقاق از دولت و اقبال بخشى مقدر فرموده است. اخلاق جبلى عطيتى است كه در قوام بنيان خلافت و جهاندارى به مثابت اساس هر بنيان و جهت استدامت اعلام دولت به منزلت عناصر و اركان است, در بنيه ابدان انسان. رفعت اصل و تبار و بزرگوارى خاندان نيز عطيه وهبى خداوندى است كه طالع و قوت بخت آبا و اجداد همچون ظل ممدودى شامل احوال اولاد مى شود كه در سايه حمايت آن محفوظ و مأمون مى مانند. شكل و شمايل مرغوب و صورت و محياى محبوب نيز چنين است. چه در بادى نظر هركس را كه ديده به ديدار شاه نيك صورت افتد و بهجت و مسرت از مشاهده طلعتش به ناظر رسد, البته موجب الفت قلوب و خواطر گردد.)
(ديگر نعمت هوش و فراست است كه شرف نوع انسان به جوهر گرانمايه خرد و دانشورى است و سرفرازى آدمى به بلندى پايه نعمت هوشيارى است كه نعم المواهب العقل و بئس المصائب الجهل) اين بخش بيست وسه صفحه از يك صد و شصت و هفت صفحه كتاب را شامل مى شود.
بخش دوم يا مقصد ثانى در ذكر اخلاق و ملكات كه شايسته رتبت پادشاهى است و بيان فضايل خلقى و شمايل خلقى كه لايق به سروريِ رعيّت سپاهى است. نويسنده در اين بخش عقيده خويش را چنين بيان مى كند: در كشور معنا خلافت الاهى مخصوص انبيا و اولياست و در كشور ملكِ صورت, سرورى و شاهى پايه قدر سلاطين و خلفاست.) مؤلف خاطرنشان مى سازد كه (هرچند شاه بختيارى, مؤيد به تأييد و تقويت الاهى باشد, ولى بزرگ ترين اسباب سعادت و كامكارى آن است كه تتبع و استقراى آثار و اخبار سلاطين سلف و پيروى اعمال و احوال اهل مجد و شرف كند, چه:
چه ملوك ار نكو نامى اندوختند
ز پيشينيان سيرت آموختند
نويسنده, شرط سرورى سلطان را خداترسى و پرهيزگارى و داشتن سلطه باطنى مى داند: (هر سعادتمندى كه بر مسند خلافت و سلطانى از آفت شرور نفسانى به پناه عنايت رحمانى درآيد و در تحسين ملكات نفسانى و تملك زمام قواى غضبى و شهوانى به متابعت انبيا و مشايعت راى روشن و روش ائمه هدا و خلفا گرايد, لاجرم آن مرتبه سرورى را به وجود او سرفرازى و افتخار بود…)
عفت, شجاعت, حكمت و عدالت را اصول اخلاق و ملكات كريمه اى مى داند كه شرط تحقق خلافت رحمانى است و براى هر يك تعريفى روشن و صريح دارد: (عفت عبارت بود از آن كه خردمندى در ملك وجود خود قوت شهوت را به فرمانبردارى حكم شرع و اطاعت عقل با عدل درآورد). (شجاعت عبارت است از آن كه خردمندى در ملك وجود خود قوت غضبى را در بارگاه نفس ناطقه به نوعى در حيطه امر و فرمانبردارى درآورد كه در مقتضاى قوّت غضبى افراط و تفريطى ظاهر نشود). (حكمت عبارت بود از آن كه خردمندى در مملكت وجود انسانى قوّت عاقله را به نوعى ترتيب كند كه در ادراك و دريافت رغايب هميشه متوجه افزودن علوم غيبيه از عالم قدس باشد و در صدد ترقى بر معارج معارف.)
(عدالت آن است كه از اعتدال هر سه اصل سابق متحقق گردد و از جامعيت اخلاق حميده استقرار و تمكن پذيرد. پس حقيقت اين ملكه عدالت, اتصاف نفس انسانى است به حالت اعتدالى و وحدت مزاجى ميان افراط و تفريط در جميع احوال.)
نويسنده هريك از اصول اخلاقى فوق را به شيوه برهانى با عباراتى مؤثر و دل نشين آراسته و مؤكد به آيات قرآنى و احاديث موثق و سخنان اولياى دين و مشايخ اهل يقين به شرح توضيح داده است; به گونه اى كه نه چيزى كم و نه زياد به نظر آيد و به عبارت ديگر نه اطناب مملّ و نه ايجاز مخلّ چهره سخن را عيبناك سازد. پس از آن براى هركدام از اصول چهارگانه, فروعى آورده بدين ترتيب كه براى اصل عفت, سخا و حيا را به عنوان دو شاخه و فرع برشمرده و آن دو را به شرح باز نموده است و براى اصل شجاعت, كبر نفس يا علو همت و حلم و وقار و غيرت يا حميت را آورده و فروع حكمت را سرعت فهم يا صفاى ذهن و تذكر و تحفظ دانسته و از صداقت و شفقت, وفا و حسن مكافات به عنوان فروع اصل عدالت نام برده و به توضيح آن ها پرداخته است. اين بخش, چهل وچهار صفحه كتاب را به خود اختصاص داده است.
بخش سوم يا مقصد ثالث در تفضيل اعمال و احوالى است كه شايسته مسند سلطانى است و تفصيل افعال و اشغال كه لايق رتبت سرورى و جهان بانى است. نويسنده در توضيح اين مقصد, خلافت و سلطانى را اولاً ظليت رحمانى دانسته, ثانياً چنين مرتبه اى را افضل مراتب انسانى و اعلا مناصب اين جهانى برشمرده, لذا اورنگ نشين چنين مرتبه و مسندى بايد متخلق به اشرف ملكات و اخلاق حميده باشد تا چون ظاهرسازان و عوام فريبان, مصداق (يحبون ان يحمدوا بمالم يفعلوا) نباشد و شايسته حال سلاطين مسلمان چنان است كه مدار امر و نهى ايشان به ميزان شرع انور منطبق بوده و ملاك پسند يا ناپسند آنان رضا و خشنودى خدا باشد. مى گويد: (هرچه به خلاف ضابطه نبوت باشد, باطل شمارند) از آن كه (سعادت دينى و دنيوى و مصالح صورى و معنوى در متابعت شريعت مصطفوى منطوى است.)
(هرچه نه قال الله و قال الرسول
هست در اين دايره نفس فضول)
يكى از اصول مهمى كه پيش چشم مؤلف است, تعظيم شعاير دين و عمل به واجبات و پرهيز از محرمات در آشكار و نهان مى باشد; به گونه اى كه سلطان در هر مقام و در هر حال خدا را ناظر بر افعال خود بداند تا هم خود به راه راست و طريق مستقيم برود و هم اتباع و اشياع او به متابعت شريعت عادت كنند. اگر محكومان سلطان بدانند كه او از سر اخلاص و اعتقاد به دستورات دين عمل مى كند, هرگز مجال عدول و انحراف از راه دين مبين نخواهند يافت و به مسلكى غير از طريق مستقيم انعطاف نخواهند جست. در حقيقت صدق معناى الناس على دين ملوكهم روشن مى شود. به دنبال اين مطلب مى گويد كه مردم بايد بتوانند بى هيچ مانع و رادعى حاجات خويش را به عرض پادشاه برسانند و اگر مظلومى قصد تظلم و دادخواهى داشته باشد, بايد بدون ترس و بيم قصه خويش به پادشاه ببرد و در اين امر به وزير و مشير و ميانجى توسل نجويد: (بل كه به نفس خود ارتكاب كند كه سنت سلاطين انبيا و اوليا و طريقه معهود ائمه و خلفاى اربعه مصطفا ـ عليه و عليهم السلام ـ چنين بوده است).
به پادشاهان نيكو نيت و اصلاح طلب توصيه مى كند كه از داشتن منهيان ديندار و امين براى ديده بانى حال مظلومان و حاجتمندان و عرض تظلم و حاجت ايشان ناگزيرند. (سلطان را غير از گروه نواب متعين, مهنيان امين متدين بايد كه هميشه به ديده بانى حال مظلومان و حاجتمندان در آشكار و نهان قيام نمايند و در صدد جست وجوى حال عجزه و ناتوانان باشند.) ديگر آن كه درشتى و نرمى را به هم درآميزد و به قول سعدى:
درشتى و نرمى به هم در, به است
چو فاصد كه جراح و مرهم نه است
چه, درشتى كه پيوسته اعمال شود, وحشت مى آورد و نرمى و لطف بى جا از جاه و منزلت اميران مى كاهد. سخن مؤلف در اين باره چنين است:
هرآينه سزاوار چنان است كه سلاطين تمامى زيردستان و محكومان خود را هميشه ميان خوف و رجا دارند و هركس از اتباع و اشياع را از ملاحظه اين دو حال ذاهل و غافل نگذارند.
ديگر توصيه او به نگه داشت پيمان و صفاى دل و صدق گفتار پادشاه مى باشد: (سيرت ضرور سلطان وفاى وعد و نگه داشت عهد است با جمع دوست و دشمن و موافقت دل و زبان و قول و فعل او در سرّ و علن…). وقتى از خطر و زيانِ سپردنِ كارها به افراد نالايق سخن مى گويد, گويى فرمان على ـ عليه السلام ـ به مالك اشتر را نصب عين داشته و از آن مقام بزرگ الهام گرفته است. (هر مطلب و منصبى كه موقوف به كثرت تجارب است… به نوجوانان كار نديده و كودك مزاجان نورسيده مرجوع ننمايد. مگر كه در ناصيت قابليت آن جوانمرد, انوار صلاح مشرق نمايد.) توصيه او به مشاورت با خيرخواهان دل آگاه و خبير, انعكاس انديشه مستقيم و تفكر درست اوست: (سلطان بايد كه در معضلات امور با اصحاب رأى مستقيم مشاورت نمايد و با اركان دولت و مخلصان صافى طويّت محاوره و مداوره كند.) به حق عمل كند و تسليم انديشه ها و نظرات درست باشد و از تمايلات شخصى, خويش را دور نگاه دارد: (در ميان آراى عقلا و افكار اولى النهى اجتهاد و تأمل فرمايد.)
از نمونه هاى دقت نظر و هوشمندى مؤلف در حفظ حشمت و شكوه سلطان, توجه و توصيه او بر اين است كه: (سلطان بايد به غير از اوقات توجه به اتمام مهّام و حاجات و به جز مجمع طاعات و عبادات از جمعه و جماعات, خود را بر نظر عوام الناس بسيار عرض ننمايد.) او همچنين در موضوع دارايى خدم و خيل لشكريان اعتقاد دارد كه: (مراعات امرى كه قوام سلطنت و بقاى مملكت به آن باشد, بر پادشاه نافذ فرمان لازم و متحتم است.) ياران سلطان را يكى ارباب سيف و سنان و ديگرى اصحاب قلم و بيان مى داند و انزلنا الحديد فيه بأس شديد و منافع للناس و نيز الذى علم بالقلم را سنت الاهى بر اين دو طايفه گواه صادق مى خواند. يك جا از قول حكيمان هند مى گويد: پادشاه هم به خود و هم به رعيت خود كريم و جوانمردى بايد, كه اگر بر خود جوانمرد نباشد, در چشم مردم خوار نمايد و اگر بر رعايا ناجوانمرد باشد, مذموم و اين شيوه شاهان ظالم و نفس پرست است.)
پنجاه و هشت صفحه از كتاب به مقصد ثالث اختصاص يافته است.
بخش چهارم يا مقصد رابع (كيفيت تحصيل سلطنت سرمدى به وسيله دولت دنيوى و تكميل سرورى صورى به واسطه اتصاف به كمالات معنوى). نويسنده ابتدا به ابعاد دوگانه وجود آدمى اشارت مى كند كه: (نشأت گرامى وجود آدمى از دو گوهر متباين به تشريف جامعيت توصيف پذيرفته است.) سپس هريك را بدين گونه توضيح مى دهد: (از آن دو گوهر يكى در غايت لطافت و شرافت است كه از معدن عالم جان آمده) و (يكى در نهايت جرميت و كثافت كه از كان طبايع و اركان پيدا شده است) و بدين گونه به شرح گوهر روحانى و جسمانى در وجود انسانى پرداخته است. مفارقت روح را از موطن اصلى و ميل بازگشت او را به عوالم روحانى از اين مزرعه دنياى خاكى, بدين سان بازگو مى كند: (روح قدسى نژاد و جان بهشتى معاد بعد از استقرار بر سرير بدن… در مجاورت اين هيكل عنصرى از دولت موروثى خود از آباى علوى محروم ماند و در كشور بقا خود را به سعادت لقا نرساند و چون در ايام سلطنت صورى, تحصيل سرورى سرمدى مى شايد, فرمود, لاجرم فرصت چند روزه سلطانى را در اين عالم فانى غنيمت بايد شمرد…) شرايط تحصيل سعادت و سرورى دنيا و آخرت را عبارت از معرفت, عبادت بر نهج شرايع و نواميس نبوى و احسان و نيكوكارى مى داند. براى نيل به معرفت, پادشاه بايد بداند كه (انما الحيوة الدنيا لعب ولهو) و به دولت بى اعتبار و نعمت دنياى ناپايدار مغرور نشود و پيوسته خود را در مقام خشوع و خاكسارى بدارد. نيز عبادت او علاوه بر انجام واجبات و فرايض دين, (دادگسترى و دادگرى است, بر وفق قوانين ملت مصطفوى) و مى افزايد: (قسطاس مستقيم در دست شاهان روى زمين, ميزان شرع سيد المرسلين است و جام جهان نماى سكندرى و مجلاى صورت عدالت گسترى, قلوب و ضماير روشن علماى ربانى و دل غيب نماى عرفاى حقانى است.) در باب احسان مى گويد: (احسان سلاطين را اصناف فوايد خاص مى باشد و مجملاً آنچه به مقتضاى قوانين شرعى و قواعد سمعى برود, در عداد فرايض معدود است.)
توجه به امنيت راه ها, بهره مند ساختن مردم از نعمت هاى زندگى, آباد نمودن شهر و ديار مسلمين, ساختن پل ها, احداث قنات ها, تعمير خرابى ها و بناى مساجد را از جمله لواحق احسان پادشاهان مى داند: (سلطان بايد به امعان نظر به اين مصلحت اسلامى بپردازد كه در محل مسجد يا عبادتگاهى يا عمارت چيزى از رباط و قناطير و گذرگاهى از حليه عمارت و انتفاع افتاده و اركان عمارت يا جهات اوقاف و وجوه رعايت آن روى به استيصال و خرابى نهاده يا از دست ظالمان و متعديان بنياد آن مشرف بر هلاك است و آثار آن منطمس در خاك است به اعاده و معمورى آن توجه نمايد….)
نگاهى ديگر به كتاب
كتابى كه در تملك اين جانب است, داراى پيوستى افزون بر ١٥٠ صفحه به زبان تركى استامبولى و به خط لاتين مى باشد. اين كتاب كه تصحيح آن, رساله پايان دوره تحصيلات تكميلى شخصى به نام آقاى حسن توكلى, اهل مراغه و متولد ١٩٢٣ ميلادى است. با خط خوش نستعليق در ١٦٧ صفحه به قطع خشتى بزرگ نوشته شده است. آقاى توكلى مى گويد كه پس از اتمام تحصيلات كارشناسى در رشته تاريخ دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تبريز, براى ادامه تحصيل به استامبول رفته و در رشته فرهنگ عثمانى و تاريخ تمدن به اخذ درجه دكترا نايل آمده است. او توانسته تنها دو نسخه از اين كتاب را بيابد: يكى را در كتابخانه سليمانيه و ديگرى را در موزه هنرهاى اسلامى. به گفته وى ادريس, داراى ٢٧ تأليف بوده كه ١٥ كتاب را به زبان فارسى و ٥ اثر ديگر را به زبان عربى و يكى را به زبان تركى نوشته است و بقيه آثار و خط و زبان نگارش آنها بر مشاراليه دانسته نشده است. تاريخ تولد مؤلف را بدون ذكر مأخذ, سال ١٤٥٠ ميلادى (=٨٥٦هـ) دانسته كه با توجه به سال فوت او (٩٢٦هـ) مدت زندگى ادريس ٧٠سال و زمان اقامت وى در خاك عثمانى بيست سال بوده است. قانون شاهنشاهى را اساساً بايد اخلاق سياسى يا سياست مدن, كه شاخه اى از حكمت عملى است, ناميد. از لحاظ محتوا كتابى است مشابه و در رديف سياستنامه خواجه نظام الملك و سلوك الملك امين الدين ابوالخير خنجى و اخلاق همايون از قاضى اختيارالدين تربتى و ذخيرة الملوك على بن شهاب الدين همدانى و دستور السلطنه ابوالفضل منشى شيرازى. چون اين آثار همزمان و يا بعضاً قبل از تأليف قانون شاهنشاهى نوشته شده اند, دور از ذهن نمى نمايد كه ادريس در نوشتن كتاب خود به آنها, كه از وظايف حكمرانان و اخلاق كارگزاران و شيوه اداره مملكت سخن گفته اند, نظر داشته باشد.
مؤلف در صفحه ٢٦ كتاب مى گويد: (پس پادشاهان ديندار و خسروان شريعت مدار را به مقتضاى تخلقوا باخلاق الله, اتصاف به اخلاق رحمانى در مسند مملكت دارى و جهان بانى واجب و لازم باشد….) او همچنين خود را عالم و عارف و خادم و مبلغ دين مبين اسلام خوانده و مراد از تأليف اين كتاب را اداى فرضيه دين و انجام يك تكليف شرعى اعلام داشته است:
…بالضروره بر اهل علم و معرفت جهت شكرگزارى نعمت سلاطين عظام لازم آن باشد كه به هر زبان و بيان و نظم و نثر بلاغت نشان به طريقه تصريح و كنايت و به قانون درايت و روايت, هميشه فوايد علمى و عملى در محافل پادشاهان مذكور لسان تذكار و تكرار دارند و خود را در مرتبه العلماء ورثة الانبياء و به تبليغ رسالت حق و كلمه صدق مجبور شمارند و بر سنت مصطفا ـ عليه من الصلوات اكملها وانماها ـ كه مخصوص به خطاب يا ايها النبى بلغ ما انزل اليك است, همواره به اعلام احكام خدا و رسول خدا و تبيين سبل هدا خود را مأمور انگارند.
كتاب با نثرى محكم و استوار, مزين به سجع ها و موازنه هاى زيبا و آراسته به تركيب هاى بديع, استعاره هاى لطيف و تشبيه ها و تمثيل ها مؤثر و دل نشين, تأليف يافته است و براى كسانى كه تطور نثر پارسى را در دوره هاى مختلف مى كاوند, نيز براى آنان كه نحوه تفكر و راه و رسم زندگى جوامع را در روزگاران گذشته مى جويند, مى تواند منبع تحقيق و پژوهش ارزشمندى باشد. اين كتاب كه بر دو پايه تهذيب نفس و سياست مدن استوار است, به لحاظ نزديك بودن تاريخ كتابت آن با زمان زندگانى مؤلف, از دست برد كاتبان غير امين زيان نديده و يا به كمترين تصرف از تصحيف و تحريف دچار آمده است. سراسر كتاب به نثرى يك دست و هموار نوشته شده است, كه غث و سمين در آن بسيار اندك است, و سجع هاى متوالى, كه گاهى فارغ از شائبه تكلف نمى باشد و شواهد شعرى اثر طبع مؤلف كه در بسيارى موارد لطف چندانى ندارد و خواننده با ذوق و حال را آرزو اين است كه چنين شاهدى دور از لطف و جمال در حرمسراى فكر و خيال او روى نمى نمود و نيز شواهد شعرى از شاعران بزرگ چون مولانا جلال الدين سنايى, اوحدى, سعدى و فردوسى كه در ضبط اين ابيات دقت كافى نشده و چنين مى نمايد كه نويسنده به مدد حافظه خود آنها را نقل نموده و به متن اصلى نگاه نكرده است. با اين همه دقت و ظرافتى كه در قرينه سازى هاى خوش آهنگ موجب التذاذ روحانى خواننده مى شود و گوش جان او را مى نوازد, قابل ستايش است: (خدايا چون ابواب پر فسحت رحمت تو, درگاه حاجاتست و ساحت بى مساحت مكرمت تو بارگاه عرض دعوات, كفّ سؤال ما حاجتمندان را از ايادى عفو و غفران خود خالى مگذار….) (ص٢) (هرچند در درگاه حق, مجرم و گناهكاريم و از ارتكاب معاصى خجل و شرمساريم, ليكن در شفاعت جرايم و آثام و جهت درخواه گناهان بى حدّ و انجام, دست توسّل و اعتصام به دامن ندامت و استغفار در زده ايم…) (ص٣) (اين فقير آواره گمراه و اين غريب نالان اوّاه, بنده فيض قدسى, ادريس بن حسام الدين بدليسي….) (ص٤)
استشهاد به آيات قرآن
شرف آسمان بر زمين به همين است كه هميشه سحاب فيضش بر دامن سؤال دشت و كوه بارانست كه فى السماء رزقكم وما توعدون… (ص٧٦) كه مال عدوّ جان مردمانست و منشأ فتنه و فسادست, ميان ابناى زمان كه انما اموالكم واولادكم عدولكم… (ص٧٥) ابليس پر مكر و تلبيس كه آدم ابوالبشر را در بهشت خلد به دام شهوت مقيد ساخت و از مقام قربت بيرون انداخت, با اولاد آدم هم به عداوت اصلى و خصومت جبلى به ضرورت خواهد پرداخت كه وعيد پر انذار و لاغوينكم اجمعين الا عبادك المخلصين….) (ص٥٦)
نمونه تركيب هاى زيبا چون: مردم سال ديده, نوجوانان كار نديده, كودك مزاجان, فروپايگان, كوه شكوه, حماى شريعت, حرمسراى حشمت, فراز تن, قبض و بسط مملكت, امضاى قضايا, مؤداى آيت حكمت غايت و… و تركيبات عربى خاص اهل شريعت: كما هى احوال, يوماً فيوماً كما ينبغى, استيهال نوال, استحقاق افضال, استيلاى نشأت غضبى, مسارعت در مؤاخذه, مشافهه و مواجهه, سامع جلال, مصالح جمهور, تنقيح و تحقيق و تشبيهات زيبايى چون: مرشد توفيق, جبال وبال, بيابان متاعب, حارس غيرت, كوه شكوه, عواصف شهرت, مصر عزت, طبيعت زليخا صفت, نقاب سحاب حيا و…
و سرانجام كتاب با عبارات زير پايان پذيرفته است: (وقع الفراغ من تنميق الرسالة الشهنشاهيه بالعناية الاهية يوم الجمعه رابع عشر شهر رمضان المبارك لسنه اثنين وخمسين وتسعمائة هجرية بمدنية قسطنطنيه المحمية على يد العبد الفقير الى الغنى المتعال محمد بن بلال عفى عنهما.)