آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - نگاهى به معجم المعربات الفارسيّة - سلطانى محمدعلى
نگاهى به معجم المعربات الفارسيّة
سلطانى محمدعلى
الدكتور محمّد ألتونجى, معجم المعربات الفارسيه, منذ بواكير العصر الجاهلي حتى العصر الحاضر, راجعه الدكتور السباعي مدير مركز الدراسات الشرقيه سابقاً استاذ الدراسات الشرقيه ـ جامعه القاهرة, طبعة الثانيه, ٢٧٠ص .
يكى از پژوهش هاى ارزشمند و ضرورى و رهگشا, در حوزه تعامل فرهنگ ها و تمدن ها, تحقيقات و پژوهش هاى زبانى است. فرهنگ ها و تمدن ها در برخوردها و تعامل ها, از جمله آثارى كه از خود به جاى مى گذارند, واژه هايى است كه به يكديگر وام مى دهند و يا خود را تحميل كرده
و به مرور در ساختار زبانى يكديگر وارد مى شوند و به همراه خود فرهنگى را منتقل ساخته و نشانى از خود بر جاى مى گذارند. اين تأثيرگذارى ها به مرور زمان به عنصرى دائمى و خودى در زبان تأثيرِ پذيرفته تبديل شده و كم كم گويندگان به آن زبان اين قبيل واژه ها را از
عناصر ثابت زبان خويش مى شمارند; به گونه اى كه به خاستگاه اصلى آن توجه نمى كنند. اكثر زبان ها از اين طريق وامدار يكديگر مى شوند. چنين تأثيرگذارى ها و تأثيرپذيرى ها به هيچ عنوان براى يك زبان عيب و ايراد تلقى نمى شود; زيرا تقريباً همه زبان ها از اين ويژگى ب
خوردارند و به عنوان يك خصيصه در حوزه زبان تلقى مى شوند. بنابراين, اين قبيل تأثيرگذارى ها و تأثيرپذيرى ها را نبايد به حوزه ارزش گذارى و ارزش يابى كشانده شود; زيرا آوردن اين خصيصه به مقوله ارزش گذارى موجب بروز تعصب ها و جانبدارى هايى مى گردد كه نتيجه آن ك
مان اين مسائل و تلاش براى سرپوش گذاشتن بر آن ها مى شود و نسل هاى بعدى با توجه به اين سرپوش گذارى ها و تعصب ها از درك و فهم متونى كه اين واژه ها در آن به كار گرفته شده, باز مى مانند. بنابراين در راستاى خدمت به تحقيق و پژوهش بايد به ريشه يابى اين قبيل تأث
رگذارى ها و تأثيرپذيرى ها پرداخت و از نتايج آن هيچ واهمه اى نداشت. افزون بر آن با توجه به اين كه اين قبيل تعامل ها امرى متداول و بدون عيب و نقص است و يك واقعيت انكارناپذير مى باشد, نبايد از پى گيرى اين پژوهش ها در متون دينى و مقدس دل نگران بود. زيرا همه
متون دينى زبان و ادبيات متداول عصر خود را براى تفاهم و بيان مفاهيم خود به كار مى گيرند و طبيعى است كه اين قبيل تعامل ها در متون دينى تأثيرگذار باشد و اگر چنين چيزى اتفاق نيفتد, قطعاً موجب خروج متون دينى از بلاغت و فصاحت لازم خواهد شد. بديهى است ارج گذار
و حرمت مدارى براى متون دينى, منافاتى با پذيرش واژه هاى دخيله به زبان متون دينى ندارد.
در حوزه تأثيرپذيرى زبان فارسى از زبان و ادبيات عربى و در نتيجه ورود واژه هاى بسيار به زبان فارسى و تبديل گشتن آن ها به واژه اى فارسى جاى هيچ گونه ترديد نيست و زبان متداول نوشتارى و گفتارى فارسى مشحون از واژه هاى عربى است و در اكثر لغت نامه هاى فارسى, ريش
عربى اين واژه ها مورد اشاره قرار گرفته است. از طرف ديگر ورود واژه هاى فارسى به زبان عربى هم انكارناپذير است. پاره اى از اين نقل و انتقال ها بسيار كهن و ديرپاست و از پيش از اسلام به زبان عربى منتقل شده و جزء آن گشته اند و بسيارى از اين واژه ها در دوره ه
ى بعدى كه عنصر ايرانى در ساختار حكومت هاى عباسى, عثمانى, ملوك الطوائفى حضور جدى پيدا كرد, خويش را بر زبان عربى تحميل كرد. تحقيق و پژوهش و شناسايى اين قبيل واژه ها به طور كلى مفيد و ضرورى است و ما را در فهم متون تاريخى, پيمان ها و عهدنامه ها و مكتوبات گذ
ته بسيار يارى مى كنند. اما واژه هايى كه پيش از اسلام, وارد زبان عربى شده و جاى پاى خود را در آن زبان مستحكم كرده است, از اهميت بيش ترى برخوردار است; زيرا اين واژه ها و تعبيرها به تبع حضورشان در زبان عربى در متون دينى و به ويژه احاديث و مأثورات حضور جدى
دارند و فهم اين واژه ها و تعبيرها در حوزه تفسير و فقه الحديث و غريب الحديث, كمك شايانى در اختيار مفسران و محققان دانش هاى حديثى مى گذارد.
شناسايى واژه هاى فارسى دخيل در زبان از ديرباز مورد توجه قرار گرفته است و نويسندگان پيشين شمارى از اين واژه ها را نشان داده اند, اما كارى كه دكتر محمد تونجى انجام داده است, در نوع خود ارجمند و بسيار با ارزش است. تنوجى با توجه به اين كه تحصيلات دانشگاهى خو
را در تهران گذرانده است و از سوى ديگر پژوهشگرى عرب زبان مى باشد, در اين كار از ديگران توفيق بيش تر پيدا نموده است. البته اين تعبير به مفهوم اعتقاد به صحت و يا كمال كار استاد تونجى نيست و به كمال رساندن اين تحقيق, نياز به پژوهش دو چندان و يك همكارى گستر
ه بين محققان ادبيات عرب و ادبيات فارسى دارد و بايد اساتيد دو زبان به طور مشترك چنين كارى را انجام دهند, اما در شرايط كنونى كار دكتر محمد تونجى قابل تقدير است.
دكتر تونجى در اين كتاب سه هزار واژه فارسى را در زبان عربى رديابى كرده اند. در مواردى نيز ريشه تركى آن ها را نشان داده است.
دكتر تونجى در پژوهش خود به نكته هاى ارزشمندى دست يافته كه در مقدمه كتابش بدان ها اشاره كرده است; از جمله آن كه در ديوان شاعران پيشين عرب واژه هاى عربى كم است و به عنوان نمونه در ديوان خنساء فقط پانزده واژه در ديوان زهير, ده واژه در ديوان عمرو بن شأش و عن
ره هركدام بيست واژه و در ديوان حسّان, سى وسه واژه فارسى پيدا كرده است.
وى در ديوان شاعرانى كه در دل جزيرةالعرب زندگى مى كردند, واژه هاى كمتر و در ديوان شاعرانى كه در قسمت شرقى و يا جنوبى مى زيسته اند, واژه هاى بيشترى يافته است. در اشعار امويان واژه هاى كمتر, ولى در شعر جاهلى و عباسى افزون تر; زيرا امويان از منطقه عراق دورتر
زندگى مى كردند.
در پاره اى از شهرها مثل مدينه و كوفه, كاربرد واژه هاى فارسى بسيار بيشتر از ديگر شهرهاى عربى بود و نيز در كتاب هاى نثر از ديوان شاعران بيشتر واژه هاى فارسى ديده مى شود.
وى آن گاه به وجود اين واژه ها در قرآن كريم توجه نشان داده و با ترديد و دودلى بدين عرصه قدم گذاشته و در نهايت شمارى از واژه هاى فارسى را در قرآن كريم نشان داده است. تونجى در اين خصوص در مقدمه كتابش مى نويسد: (از خود پرسيدم آيا من حق استخراج واژه هاى عربى
شده قرآن را دارم, در حالى كه گفته شده است: كه هركس بپندارد در قرآن غير عربى وجود دارد سخن خطيرى گفته است.ولى هنگامى كه ديدم پاره اى از فضلاى پيشين مثل ابن هشام,ثعالبى و سيوطى بر وجود اين واژه ها در قرآن نظر مساعد دارند, پيش خود گفتم: قرآن كريم بر پيامبر
خدا به زبان عربى آشكار و به لهجه قريش نازل گشته و در لهجه قريش از راه تجارت و داد و ستد واژه هاى عربى شده بسيارى وارد شده است. بديهى است كه قريش در دوره جاهليت پاره اى از الفاظ تجارى را از فارسى زبان گرفته اند و اين واژه ها پس از ورود و جا افتادن, قالب ع
بى فصيح را به خود گرفته اند و هنگامى كه قرآن نازل شده است, زبانى كه همه عرب ها آن را مى دانستند, به اين زبان نازل شده است; بلكه در زبان رسول اكرم(ص) از واژه هاى فارسى كه عرب ها آن را مى دانستند نيز وجود دارد.)
وى آن گاه با اين استدلال پژوهش خود را به حوزه قرآن و حديث كشانده است و واژه هاى فارسى را در اين عرصه نشان داده است و در نهايت ٤٣ واژه قرآنى را به عنوان واژه هايى كه از زبان فارسى وارد شده نشان داده است كه در پايان اين مقاله واژه هاى مورد نظر وى را خواهيد
ديد.
دكتر تونجى از بررسى اين واژه ها قوانينى را كه عرب ها در تبديل اين واژه ها به زبان عربى به كار مى گرفتند استخراج كرده است. وى بر اين باور است كه پاره اى از واژه ها كه در آن ها حروف خاص فارسى نبوده شكل خود را در زبان عربى حفظ كرده است; از قبيل شهنشاه و خرا
ان. ولى در اكثر واژه ها تغييرات جزئى و كلى انجام داده اند. اين تغييرها به شرح ذيل است:
١. هر كلمه اى كه (هاء) فارسى بى نقطه دارد به تاء يا جيم يا قاف, يا تا و قاف, يا زا و يا ح تبديل شده است. در مواردى هم كه هاء نداشتند, تاء بدان افزوده شده.
٢. پ فارسى گاه به ب و گاه به ف تبديل شده است.
٣. (گ) فارسى به قاف, يا جيم و يا كاف تبديل شده است.
٤. شين به سين تبديل شده است.
٥. گاه دو حركت مركب براى يك حرف وجود دارد كه اين دو حركت گاه ضمه و فتحه است كه در عربى به واو و يا ياء تبديل شده و گاه حركت بين كسره و فتحه بود كه اين قبيل واژه ها كمتر به زبان عربى تبديل شده اند.
٦. ت به طاء تبديل شده است.
٧. جيم گاه به شين و گاه به صاد تبديل شده.
٨. ز به جيم تبديل گشته.
٩. ن به ميم تبديل شده.
١٠. خ به ح و يا ج و يا ق تبديل گشته.
١١. ت به ض تبديل شده.
١٢. گاه حرفى را كم كرده اند.
١٣. گاه در كلمات مركب حرفى را كم كرده اند.
١٤. گاه حرفى افزوده اند.
١٥. (چ) را به ش تبديل كرده اند.
در مواردى دو حرفى كه در زبان عربى در يك كلمه قابل جمع نيستند, در اين قبيل واژه هاى دخيله جمع شده اند. از قبيل ج و ق يا ص و ج, يا نون كه پس از آن راء باشد و يا دال كه زاء باشد.
استخراج اين قوانين كارى دقيق و پر زحمت است كه در يافتن واژه هاى فارسى در زبان عربى, كمك خوبى براى محقق مى باشد.
با همه اين تلاش ها به نظر مى رسد استاد تونجى در مواردى در زبان فارسى مشكل دارد كه در ذيل به چند مورد به عنوان نمونه اشاره مى شود و همين امر نيازمندى اين پژوهش به اديبى فارسى زبان را ضرورى مى سازد:
١. اَبَرشهر, وى اين واژه را مركب از أَبْر به معناى ابر در آسمان و شهر گرفته است, در حالى كه مركب از اَبَر به معناى بالا و شهر است.
٢. اَبَرقو را برگرفته از (وَركوه) به معناى بالاى كوه دانسته است كه باز به نظر مى رسد اَبركوه به همان معناى كوه بالا باشد.
٣. اَرْجمند را مركب از ارج به معناى قيمت و مند, به عنوان علامت اسم فاعل دانسته است. بديهى است كه مند علامت اسم فاعل نيست, بلكه پسوند دارايى و اتصاف مى باشد.
٤. بخٍ بخٍ: وى اين واژه را معرّب پُخ از ريشه پختن گرفته است, در حالى كه واژه ياد شده معرب بَه بَه فارسى براى ابراز تحسين و تشويق است.
٥. بُشت: وى بشت را معرب پُشت مى داند كه در آغاز براى شمد گشاد مورد استفاده قرار مى گرفت و يكى از معانى آن مخنث بوده و اكنون در زبان توده عرب به معناى كوچك, حقير و پست به كار مى رود. به نظر مى رسد كه اين واژه معرب پَست باشد, نه پشت; چون واژه پَست در زبان
فارسى دقيقاً به معناى كوچك, حقير و ذليل به كار مى رود.
٦. بشمقدار: وى كلمه را مركب از بشماق تركى به معناى كفش و دار به معناى دارا بودن ,مى داند و مجموع آن را به معناى كسى مى داند كه براى پادشاه كفش مى دوزد. در حالى كه بشمقدار به مفهوم سازنده كفش نيست, بلكه به معناى متصدى و متولى امور كفش و يا كفشدار است.
٧. جمدار: اين واژه را در جايى معرب و مركب از جامه و دار و در جاى ديگرى مركب از جام به معناى آيينه و دار به معناى حامل و منتقل كننده مى داند و در معناى اول, آن را كسى مى شمارد كه متصدى لباس سلطان در دوران ملوك الطوائفى بود و در معناى دوم, متصدى آيينه ويژه
لباس پوشيدن سلطان بود. اما به نظر مى رسد كه جمدار مركب از جامه و دار باشد و نه جام و دار و معناى دوم در زبان فارسى مصطلح نيست.
اين چند مورد به عنوان نمونه براى اثبات نيازمندى اين قبيل پژوهش ها به همكارى بين پژوهشگران از دو زبان است و هدفْ شمارش عيب ها نمى باشد.
همان گونه كه يادآورى شد, دكتر محمد تونجى شمارى از واژه هاى قرآنى را هم در اصل فارسى مى داند كه از گذشته دور وارد زبان عربى شده و قرآن آن ها را به كار گرفته است. اين واژه ها به شرح زير هستند:
١. أساور:
وى اساور را فارسى مى شمارد و بر آن باور است كه أساور در اصل به معناى اسب سوار چاپك و تيرانداز بود كه معمولاً دست بندهايى زر بر دست مى كردند و بعدها عرب ها اين واژه را براى دست بند زنان به كار گرفته اند و در قرآن هم چنين آمده (أساور من فضّه) (الأنسان/٢١)
و نيز كهف, آيه ٣١, حج, آيه ٢٢, فاطر, آيه ٣٣, و زخرف, آيه ٥٣.
٢. فيل:
وى فيل را لفظ فارسى مى شمارد. در قرآن چنين آمده: (الم تر كيف فعل ربّك باصحاب الفيل) (فيل, آيه ١).
٣. جُرف:
جرف را معرب ژرف به معناى عميق مى داند و در قرآن چنين آمده: (أم من أسس بنيانه على شفاجرف هارٍ…) (توبه/١٠٩)
٤. بروج:
اين واژه را نيز فارسى دانسته و مفرد آن برج مى باشد و در قرآن چنين آمده است: (ولو كنتم فى بروج مشيدة) (نساء/٧٨) و نيز: بروج/١, فرقان/٦١, حجر/١٦, نور/٦٠, احزاب/٣٢). با اين تذكر كه تبرّج هم از بروج گرفته شده است.
٥. كوّرت:
وى كوّر را به معناى خاموشى و آن را معرب كور به مفهوم نابينا مى داند و در قرآن چنين آمده: (اذا الشمس كوّرت) (تكوير/١ و نيز الزمر/٥).
٦. مجوس:
مجوس را معرب مگوسيا در زبان پهلوى كه در زبان اوستايى مگو و در فارسى جديد مُغ تلفظ مى شود, دانسته كه بر پيروان زرتشت اطلاق مى شود و در قرآن چنين آمده است: (ان الذين آمنوا والذين هادوا والصابئين و النصارى والمجوس والذين اشركوا…) (حج/٧)
٧. سرادق:
وى سرادق را فارسى مى داند و آن را مركب از (سر و پرده) يا (سرودار) شمرده است و در قرآن چنين آمده است: (انّا اعتدنا للظالمين ناراً احاط بهم سرادقها) (كهف/٢٩). ولى گويا معرب (سراپرده) باشد.
٨. قمطرير:
وى قمطرير را معرب (خم تاريك) مى داند. خُم خانه هاى زمستانى است كه در زمين مى كندند و اكثراً به عنوان آغل گوسفندان از آن استفاده مى شد. در قرآن چنين آمده است: (انّا نخاف من ربّنا يوماً عبوساً قمطريراً) (انسان/١٠)
٩. أباريق:
اباريق را معرب (آب ريز) ظرفى كه به عنوان دلو و يا طاس حمّام و ظرف آب براى دست شويى به كار گرفته مى شد و در قرآن آمده است: (يطوف عليهم ولدان مخلدون بأكواب واباريق) (واقعه/١٨)
١٠. اكواب:
اكواب جمع كوب از كوزه فارسى گرفته شده است و به نوع خاصى از كوزه گفته مى شود و در قرآن در سوره واقعه آيه ١٨ آمده است و نيز زخرف/٧١, انسان/١٥ و غاشيه/١٤.
١١. جزيه:
وى جزيه را معرب كَزيت مى داند و در قرآن چنين آمده است: (حتى يعطوا الجزيه عن يدوهم صاغرون) (توبه/٢٩). اين لغت از زبان آرامى به فارسى آمده است.
١٢. مسك:
مسك را معرب مِشك شمرده است و در قرآن آمده است (ختامه مسك) (مطففين/٢٦).
١٣. الزبانيه:
زبانيه را معرب كلمه زبان دانسته است و در قرآن چنين آمده است (سندع الزبانيه) (علق/١٨)
١٤. ارائك:
اين واژه را معرب (أورنك) شمرده كه در اصل مركب از (آرا) و (ئيك) است و در قرآن چنين آمده است: (على الأرائك متكئون) (يس/٥٦) و نيز كهف/٣١, انسان//١٣, مطففين/٢٣و٣٥.
١٥. كنز:
كنز را معرب گنج مى داند. اين واژه در زبان عربى همه شكل هاى صيغه هاى عربى را به خود گرفته و در قرآن انواع فعل, جمع و مصدر آن به كار رفته است. (توبه/٢٥, هود/١٢, كهف/٨٢, شعرآء/٥٨, قصص/٧٦)
١٦. غسّاق:
غساق را واژه وارداتى تركى مى داند كه به آب گنديده و بسيار سرد اطلاق مى شود و در قرآن آمده است: (فليذوقوه حميم و غسّاق) (ص/٧٥) و نيز: اسراء/٧٨, فلق/٣ و نبأ/٢٥.
١٧. جانّ و جنّ:
مؤلف جانّ را برگرفته از جان فارسى به معناى روح دانسته و آيه ٣٩ سوره الرحمن را كه مى فرمايد: (فيومئذ لايسأل عن ذنبه انس ولاجان) را به معناى روح گرفته است. البته در اين صورت معناى محصلى نخواهد داشت. و نيز حجر/٢٧, نمل/١٠, قصص/٣١, الرحمن/١٥, ٥٦ و ٧٤ و نيز وا
ه جنّ كه فراوان به كار رفته است.
١٨. مرجان:
مؤلف مرجان را فارسى دانسته و در قرآن مى خوانيم: كانهنّ الياقوت والمرجان (الرحمن/٥٨) و نيز الرحمن/٢٢.
١٩. كافور:
وى كافور را برگرفته از كاپور كه از زبان هندى به فارسى منتقل شده, مى داند و در آيه قرآن مى خوانيم: (كان مزاجها كافوراً) (الانسان/٥)
٢٠.جناح:
مؤلف جناح را معرب (گناه) شمرده است. اگر اين برداشت درست باشد, كمك شايانى براى فهم معناى آياتى كه اين واژه در آن ها به كار رفته, مى كند. از جمله در خصوص آيه١٨٥ سوره بقره, مربوط به سعى در صفا و مروه كه لاجناح در آن آيه ظهور در اباحه دارد, در حالى كه سعى وا
ب است. فقيهان مى گويند كه چون پيش از اسلام اين سعى واجب بود و بر بالاى صفا و مروه دو بت بود, مسلمانان از سعى بين اين دو مقام اكراه داشتند و خداوند مى فرمايد كه اشكالى در اين سعى نيست. با توجه به اين كه جناح معرب گناه باشد, روشن مى شود كه مسلمانان آن كار
را به خاطر سابقه اش گناه تصور مى كردند و خداوند مى فرمايد كه در شرايط كنونى كه بتى در كار نيست, سعيْ گناه ندارد و وجوب سابقش محفوظ است. در آيه هاى ديگر هم اگر جناح را معرب گناه بدانيم, فهم آن ها ساده تر مى شود. اين تعبيرد ر آيه هاى ذيل آمده است: بقره/١٩
, ٢٢٩, ٢٣٠, ٢٣٣ (در دو مورد), ٢٣٤, ٢٣٥, ٢٢٦, ٢٤٠, ٢٨٢, نساء/٢٣, ٢٤, ١٠١, ١٢٨, مائده/٩٢, نور/٢٩, ٥٨, ٦٠, ٦١, احزاب/٥, ٥١, ٥٥, و ممتحنه/١٠. جالب آن كه اكثر اين آيات مربوط به حوزه زنان است.
٢١. جُند:
دكتر تونجى جند را معرب گُند به معناى سپاه دانسته است و در قرآن مى خوانيم: لايستطيعون نصرهم وهم لهم جند محضرون) (يس/٧٥) و نيز يس/٢٨, ص/١١, دخان/٢٤ و موارد ديگر در شكل جمع و غيره در دوره ساسانيان واحدهاى بزرگ سپاه را گند و فرماندهى آن را گندسالاران مى گفتن
.
٢٢. اسوة:
وى اُسوه را معرب (آسا) كه در زبان فارسى علامت تشبيه است مى داند و در قرآن مى خوانيم: (لكم فى رسول الله اسوة حسنة) (احزاب/٢١) و نيز الممتحنه/٤,٦.
٢٣. مقاليد:
وى مقاليد را معرب كليد مى داند كه مفرد آن يعنى (مَقْليد) در زبان عربى مورد استفاده قرار نگرفته است و تنها شكل جمع آن مورد استعمال واقع شده است. در قرآن مى خوانيم (له مقاليد السماوات والارض) (زمر/٦٣) و شورى/١٢.
٢٤. دين:
وى دين را به معناى مذهب و نيز نام فرشته اى كه وظيفه حفظ جهان بر عهده اش بود و نيز نگهبان روز بيست وچهارم هر ماه بود, مى داند و بر اين باور است كه ايرانيان قديم در اين روز فرزندانشان را به مدرسه مى فرستادند و نيز ازدواج مى كردند و به تعبيرى روز ميمون مى د
نستند. آن را لفظى مى شمارد كه در زبان اوستايى و نيز زبان سامى مورد بهره بردارى قرار مى گرفت و احتمال مى دهد كه از واژه هاى مشترك بين زبان ها باشد. در قرآن بسيار به كار رفته از جمله در تركيب با لفظ يوم در شكل (يوم الدين) و نظائر آن.
٢٥. زمهرير:
زمهرير به معناى (شدت سرما) را معرب و برگرفته از زم به معناى سرما و هرير به معناى موجب و باعث و يا از زم به معناى سرما و ريز به معناى نرم مى داند و در قرآن مى خوانيم: (متكئين فيها على الأرائك لايرون فيها شمساً ولا زمهريراً) (نساء/١٣)
٢٦. سجّيل:
سجيل را معرب (سنگ گل) مى شمارد كه گاه به شكل سجين به كار گرفته مى شود. اين واژه از جمله واژه هايى است كه بسيارى آن را معرب مى دانند و اصل آن را سنگ گل مى شمارند. در قرآن مى خوانيم: (وامطرنا عليها حجارة من سجيل منضود) (هود/٨٢) و نيز: الحجر/٧٤ والفيل/٤.