آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
امام على بن ابى طالب
جعفرى سيد محمدمهدى
كتابى درخور تحسين
امام على بن ابى طالب (تاريخ تحليلى نيمقرن نخست اسلام), هشت جلد, عبدالفتاح عبدالمقصود. مترجمان: آيت اللّه طالقانى و سيد محمدمهدى جعفرى. چاپ بين سال هاى ١٣٥٠ تا ١٣٥٣, ناشر: شركت سهامى انتشار.
استاد عبدالفتاح عبدالمقصود, متولد ١٠ ژوئن ١٩١٢م. (٢٠ خرداد ١٢٩١ش و ٢٣ جمادى الثانى ١٣٣٠ق) و متوفاى ١٩٩٣م (١٣٧٢ش, ١٤١٤ق) است.
وى در كوى (كَفَرعَشوى) از كوى هاى بسيار كهن اسكندريه چشم به جهان گشود. پس از گذرانيدن آموزش ابتدايى و متوسطه, و در ضمن كار ادارى و پس از تشكيل خانواده, به گرفتن ليسانس تاريخ اسلامى از دانشكده ادبيات دانشگاه اسكندريه نائل آمد.
سپس در بخش هاى گوناگون دولتى و خصوصى به كارهاى ادارى مختلف پرداخت, و افزون بر كارهاى ادارى و تحقيقاتى, مدتى رئيس دفتر حسن ابراهيم معاون رياست جمهورى در امور اتحاد سوسياليستى بود, و چندى هم رئيس دفتر امور تحرير و انتشارات آقاى محمد صدقى سليمان نخست وزير گرديد.
بيش از پنجاه سال به نويسندگى در روزنامه ها, مجلات, نمايشنامه هايى براى راديو و سرانجام (كتاب) مشغول بود. اين تلاش, كتاب هاى درسى در رشته تاريخ و جغرافيا و علوم اجتماعى, داستان هاى كودكان, معرفى چهره هاى تاريخى عرب و خارجى, سيره شريف نبوى, داستان هاى ادبى, اجتماعى, تاريخى همه را در برمى گيرد, ليكن از همه آنها مهم تر كتاب (الامام على بن أبى طالب) است. در نه جلد كه خود در اين باره مى نويسد:
براى اين كتاب سه سال به گردآورى منابع و مآخذ و وسائل سرگرم بودم, و در طول سى سال به نگارش آن پرداختم. متن عربى در نه جلد و ٢٥٠٠ صفحه است كه انتشار همه آنها بوسيله دار مصر للطباعة بيست وپنج سال به درازا كشيد. چاپ دوم آن در چهار مجلّد به وسيله دارالعرفان در بيروت منتشر گرديد.
مؤلف نخست قصد داشته است كتاب را در چهار جلد به پايان برساند, ليكن پيوسته بر كتاب مى افزايد تا اين كه سرانجام, تاريخ تحليلى نيمقرن اول اسلام را بر محور زندگانى و سيره اميرالمؤمنين امام على بن ابى طالب(ع) در نه جلد به پايان مى رساند.
اين كار بازتاب گسترده و متناقضى در محافل فرهنگى عرب پديد آورد. از يك سو بسيارى از نقّادان و كتاب شناسان و كارشناسان تاريخ و اديان و مذاهب به معرفى كتاب و تشويق و تجليل از نويسنده آن پرداختند, و از سوى ديگر الازهر به عنوان توهين به اصحاب پيامبر(ص) و نقد شخصيت هاى مورد احترام مسلمانان كه از نظر آنان اهل خطا نبودند, به شدت به نويسنده تاخت, و دانشگاه اسكندريه وى را براى تدريس تاريخ اسلامى نپذيرفت.
اما در بيروت از نويسنده استقبال بسيار خوبى به عمل آمد, و به ويژه آن كه علامه شيخ محمدتقى قمى دبيركل جمعيت (التقريب بين مذاهب الاسلامية) كه از طرف مرحوم آيت اللّه بروجردى بدين سمت منصوب شده بود, كتاب را براى ترجمه به آيت اللّه طالقانى معرفى كرد و اين كار را در نزديك تر كردنِ مذاهب اسلامى به يكديگر, مؤثر دانست.
پيش از شناسانيدن توصيفى كتاب, نخست اين خبر را در اين جا مى آوريم كه نويسنده در سال ١٣٥٥ به دعوت مترجم به ايران سفر كرد. چون در آن روزها آيت اللّه طالقانى در زندان اوين به سر مى برد, و نگارنده نيز به دليل پيشينه زندانى سياسى, نمى توانست آشكارا ميزبانى مؤلف را به عهده بگيرد, اين مهم را شهيد مفتح بر عهده گرفت. و چون در آن روزها مسجد قبا كانون فعاليت هاى روشنفكران مسلمان و جانشين حسينيه ارشاد شده بود, از عبدالفتاح عبدالمقصود و همسر و دخترش (كه ليسانسيه حقوق بود) در منزل حاج حسين آقاى مهديان (از مديران حسينيه ارشاد) پذيرايى به عمل آمد, و سخنرانى هايى براى وى در مسجد قبا, دانشگاه علم و صنعت, اصفهان, شيراز, مشهد و خرمشهر ترتيب يافت, و مهمانى هايى به افتخار ايشان در منازل برخى از دوستان و علاقه مندان داده شد, و در سفرى كه به قم كردند, از طرف مراجع و علما و مدرسين مورد تشويق قرار گرفتند. در شيراز آيت اللّه آقا شيخ بهاءالدين محلاتى و ديگر علماى شهر, و در مشهد آيت اللّه خامنه اى, و استاد شريعتى و ديگر دوستداران به ديدار وى شتافتند, و در اصفهان مورد استقبال دانشمندان و دانشگاهيان قرار گرفت, و
سفرى هم به گيلان كردند و در آن جا هم پذيرايى شايانى از وى به عمل آمد, و سرانجام از طريق خرمشهر به كويت و از آن جا به مصر بازگشتند, و در خرمشهر هم آيت اللّه شبير خاقانى, وى را استقبال كرد.
اكنون نظر علامه امينى درباره مؤلف و كتاب گزارش مى شود:
مرحوم علامه امينى, چند ماه پيش از درگذشت, وقتى در منزل آيت اللّه طالقانى مژده ترجمه جلدهاى دوم به بعد كتاب را از ايشان شنيد, بسيار خوشحال شد, و براى مترجم (سيد محمدمهدى جعفرى) دعاى توفيق كرد. و پيش از آن در جلد سوم الغدير (ص٢٧ و٢٨ چاپ سوم ١٩٦٧م. بيروت, دارالكتاب العربية) تحت عنوان (پيشامدى كه صفحات تاريخ را لكه دار ساخته است) به نويسندگانى مى تازد كه بدون توجه به مدارك صحيح تاريخى, و بدون هيچ دليل و بيّنه و منبعى, بى باكانه به دروغ و افترا و تهمت پرداخته قرآن را به رأى خود تفسير, حديث را بر طبق ذوق خويش تحريف, و تاريخ را با هوا و هوس تحرير كرده, داغ ننگى بر چهره تاريخ نويسى و تأليف و تحقيق زده اند. اين انديشه نادرست و بدعت سوء را تحليل تاريخى ناميده ساده لوحانِ خلق را به پرتگاه گمراهى كشانيده اند. اينها كتمان حقايق كتاب و سنّت, ضايع ساختن اصول علم, جنايتى به آيندگان, ناديده گرفتن افتخارات اسلام و كارى نارس و كوششى بى سرانجام است…
در پايان گفتار خويش دو كتاب را كه در يك موضوع نوشته شده اند, و نويسنده هر دو كتاب در يك محيط علمى و تربيتى تحقيق كرده اند, نام مى برد. نخستين كتاب را نمونه آنچه در بالا گفته شد, مى داند, و ديگرى را برخلاف آن:
١. كتاب الامام على, تأليف ابونصر عمر;
٢. كتاب الامام على, تأليف عبدالفتاح عبدالمقصود.
نخستين كتاب سرشار از نظريات مغرضانه اموى و ننگ تاريخ است و درباره دومى مى نويسد:
… و اما استاد عبدالفتاح با تلاش و كوششى پى گير و توان فرسا, گوهرهاى حقيقت را از اقيانوس بى انتهاى شائبه ها بيرون آورده است. تنها اشكال اين كتاب نداشتن مأخذ و منبع حقايق است, و اگر آن بيانات روشن و نظرهاى استوار و درست را با ذكر مآخذ و منابع زينت مى بخشيد, كتابش بهترين نمونه افكار و انديشه هاى همه جانبه مى گرديد… با وجود اين, تلاش هاى كنونيش نيز شايان سپاسى بى همتا و شكرى جزيل است…. (مقدمه ترجمه جلد دوم: (روزگار عثمان) ص دوازده)
و اكنون معرفى توصيفى كتاب از آغاز تا ترجمه جلد هشتم:
نخستين جلد با نگاهى ژرف اما زودگذر در تاريخ گذشتگان پيچيده در بساط روزگاران سپرى شده آغاز مى شود و به ريشه اختلافات و كينه توزى ها و رقابت هاى ميان بنى هاشم و بنى اميه كه در نهايت به وسيله امام از شاخه بنى هاشم و معاويه از تيره بنى اميه به اوج خود رسيد, با بيانى تحليلى مى پردازد و با زاده شدن نوزادى مبارك و خجسته قدم در خانه خدا, از تاريخ ماقبل اسلام به تاريخ درخشان اسلام پا مى نهد و با اين نقطه عطف بسيار مهم در زندگى بشر, ماجراها و حوادث انسان ساز و شناساننده انسانيت به انسان را, به عنوان مقدمه اى روشنگر و مدخلى براى اصل كتاب, بررسى مى كند, و همچنان كه نام توضيحى كتاب است, نيمقرن نخست تاريخ اسلام را در محور زندگى امام(ع) تحليل مى كند; زيرا آن شخصيت عاليقدر از واقعيت اسلام جدا نبود و اسلام را بدون توجه به وجود او مورد بررسى قرار دادن كارى بيهوده و نارسا و ناشى از بى اطلاعى, و احياناً غرض ورزى است.
شرح زندگى امام از آغاز طلوع اسلام و بعثت رسول اكرم(ص), روزگار ناتوانى اسلام و تصميم تاريخى مهم هجرت پيغمبر گرامى به مدينه, جنگ هاى مسلمانان با حق ناشناسان و به لجن روى آورندگان, افتخاراتى كه در اين جنگ ها ـ كه همه در جهت به كمال رسيدن انسانيت بود ـ نصيب امام مى شود, و بالاخره آغاز رنج ها و گرفتارى هاى آن بزرگ مرد كه با رحلت پيامبر(ص) دچار وى مى گردد, و در تمام اين مدت خاشاك در چشم و استخوان در گلو, نه از بيم تفرّق كلمه مسلمانان ياراى قيام و گرفتن حق خويش را دارد, و نه حق را در مجراى اصلى خويش مشاهده مى كند تا با خيالى آسوده به وظيفه فردى بپردازد, گرفتارى هاى گوناگونش در دوران خليفه اول و دوم و تشكيل شوراى تعيين خليفه و توطئه بنى اميه براى به دست آوردن قدرت و تبديل نظان نبوّت و امامت كه در جهت پيشرفت و تكامل بشريّت بود, به سلطنتى مستبدانه به منظور استعباد خلق خدا و چريدن و لذت بردن, و سرانجام به خلافت رسيدن عثمان و پيروزى بنى اميه, مطالبى است كه در جلد اول: (طلوع خورشيد) شرح داده شده و در دهه سى به همت آيت اللّه طالقانى, در دو جلد ترجمه شده بود, كه با ويراستارى مختصرى در سال٥١ در ى
ك جلد, تجديد چاپ شد.
در جلد دوم: (روزگار عثمان), مطالب زير را مى خوانيم: شيوه زمامدارى عثمان و اعمال و رفتار آن خليفه درباره ابوذر و بذل و بخشش هاى بى حساب و نامشروع, تحليل عوامل و اصول سياست عثمان, شورش و اعتراض خلق هاى ستمرسيده در شهرها, و نظر و رفتار او با امام, موسم درو كردن فتنه و آمدن انقلابيون از شهرها به مدينه, موضعگيرى امام در برابر انقلاب و عثمان و بالاخره قتل عثمان; بيعت مصرانه خلق هاى اسلام با امام, الغاى امتيازات و برقرارى مساوات علوى, عزل كارگزاران قبل, موضعگيرى نخستين معاويه و عايشه و طلحه و زبير در برابر امام.
جلد سوم: (فاجعه جَمَل), مطالب زير را در بر دارد: نقشه عايشه و طلحه و زبير و ديگر ياران او براى برپا ساختن جنگى عليه امام, رفتن آنان به بصره, حوادثى كه در بصره مى گذرد, واكنش امام در برابر توطئه گران, موضعگيرى منفى ابوموسى اشعرى و اقدام مالك اشتر و عمّار ياسر عليه وى, پيوستن سپاه كوفه به ارودگاه امام, امام با زبير و طلحه ملاقات مى كند, زبير پشيمان شده از ميدان جنگ بيرون مى رود, و توطئه گران جنگ را شعله ور مى سازند, امام با آنان مى جنگد و صفوف دشمن را متلاشى مى كند, و طلحه بوسيله هم پيمان خود مروان مورد اصابت قرار مى گيرد, و عايشه فرماندهى سپاه شكست خورده را به دست مى گيرد, با كشته شدن شتر جنگ به پايان مى رسد, و امام بر بالين جسد طلحه و ديگر دشمنان خود اشك مى ريزد. از سوى ديگر زبير كه به ميدان جنگ پشت كرده راهى مدينه شده بود, در حين نماز غافلگير و كشته مى شود و چون قاتل سر او را براى گرفتن جايزه به نزد امام مى آورد, امام آتش جهنم را به وى بشارت مى دهد, و سرانجام امام عايشه را با عزّت و احترام به مدينه مى فرستد و فاجعه پايان مى گيرد.
(واقعه صفين) عنوان و محتواى جلد چهارم است كه موضوعات زير را عرضه مى دارد:
امام يكماه در بصره مى ماند و پس از رسيدگى به امور بصره و اصلاح نا به سامانى هاى جنگ عازم كوفه مى شود و آن جا را به مركزيت برمى گزيند و در ميدان عمومى شهر فرود مى آيد و به كاخ فرماندارى نمى رود; زيرا معتقد است كه كاخ نشينى فساد به بار مى آورد. امام پيغام روشنى براى معاويه مى فرستد, ليكن معاويه در پاسخ با عمروعاص هم پيمان مى شود و به بيدار ساختن تعصّبات قبيلگى مى پردازد, سپس افكار عمومى شام را مى فريبد و على را به عنوان قاتل عثمان به مردم معرفى مى كند.
مشتاقانِ درهم و دينار نزد معاويه مى روند, و معاويه به توطئه عليه كارگزار امام در مصر دست مى زند. پيشتازان حزب خدا به سوى شام حركت مى كنند, و امام از مناظر بين راه و آثار باستانى درس هاى آموزنده اى به همراهان مى دهد. معاويه آب را با دسيسه از سپاه پيشتاز امام مى گيرد و نمى گذارد كه آب بردارند و سپاهيان امام آب را پس مى گيرند و به دستور امام معاويه و افرادش اجازه مى يابند كه از آب استفاده كنند. امام از سه ماه حرام براى مذاكره و دور داشتن مردم از جنگ داخلى و برادركشى سود مى جويد, ولى چون دشمن سود خود را در زيان مردم مى بيند, مذاكره به جايى نمى رسد. در نتيجه امام با همه افراد سپاه به جنگ مى رود. در اين جنگ معاويه از ترس شمشير على خود را پنهان مى سازد و عمروعاص عورتش را آشكار مى كند.
دنباله واقعه صفّين به جلد پنجم (بازى حَكَميّت) كشيده مى شود و…
ميدان نبرد به نفع سپاهيان امام تغيير مى كند. با كشته شدن عمّار ياسر شاميان به حقيقت على و بطلان معاويه پى مى برند; ولى با نيرنگ تازه عمروعاص در ميان آنان شايع مى شود كه عمّار ياسر را كسى كشته كه به جنگ معاويه آورده است! بالاخره در هنگامى كه شكست معاويه قطعى مى شود, به نيرنگ معاويه قرآن ها براى دعوت به حكميت بر نيزه ها بالا مى رود و اشعث خيانت پيشه به آتش بس فرا مى خواند, و امام را مجبور مى كنند كه مالك اشترِ نزديك به پيروزى را از جبهه نبرد بازگرداند. و باز هم امام را ناچار به انتخاب داور مغرض مخالفى مى كنند, و پيمان حكميّت ـ نوزاد نامشروع معاويه و اشعث ـ نوشته و بر افراد سپاه امام خوانده مى شود كه ناگهان برخى از فريب خوردگان بيدار شده شعار لاحكم إلاّ للّه سرمى دهند, و در راه بازگشت به كوفه راه خود را از امام جدا كرده به حَرُوراء مى روند. ابوموسى اشعرى با همان نظر پيشين خود راهى مقرّ حكميّت مى شود. استدلال هاى امام پراكندگى را از ميان برمى دارد و حروراءنشينان را به كوفه مى برد, ليكن فتنه انگيزان آنان را وادار به هجرت از كوفه مى كنند و تصميم مى گيرند كه با امام به جهاد برخيزند. تأخير
اعلام نتيجه حكميّت همه مردم را بيتاب كرده است كه ناگهان كوه خيانت و نيرنگ, موش كور و پليدى مى زايد.
جلد ششم به (غوغاى نهروان) مى پردازد و در آغاز كتاب مى خوانيم كه: على و ياران با بررسى نتيجه حكميّت, تنها راه چاره را تجديد جنگ مى بينند, اما خوارج در نهروان اردو مى زنند و مردم كوفه از ترس موهوم خوارج, از رفتن به نبرد شام منحرف شده امام را وادار مى كند رو به سوى خوارج نهد, و سرانجام بدترين گروه به وسيله بهترين شخص از ميان برداشته مى شود. معاويه با مشاوران خود درباره تصرف مصر به مشورت مى نشيند, و امام, محمد بن ابى بكر را به مصر اعزام مى كند, و چون محمد از عهده برنمى آيد, امام, مالك اشتر را به مصر گسيل مى دارد, و با اين نصب تخت معاويه به لرزه و عوامل توطئه به كار مى افتد. مالك اشتر بوسيله مزدور معاويه ترور مى شود, و خبر شهادت محمد بن ابى بكر هم به امام مى رسد كه براى امام اندوهى پايان ناپذير بود. معاويه براى ايجاد آشوب در بصره به تقويت (ستون پنجم) دست مى زند, و هيزم كش آتش بصره هيزم آتش توطئه شام مى گردد!
وحدت, پايه حكومت و مجتمع اسلامى است, و عوامل ضعف مجتمع اسلامى از درون است نه از بيرون. تعليمات والاى انسانى چون گوش شنوا نيابد به نتيجه نمى رسد.
جلد هفتم: (نظام برابرى) از فرار خِرّيت از حق, سخن مى گويد و تعقيب او از سوى فرماندهان امام, و اين كه پس از دو سال فرار و پيگرد سرانجام كشته مى شود و افرادش را اسير مى كنند. اسيران در هنگام عبور از اهواز به كارگزار آن جا مَصقله متوسل مى شوند تا آنان را آزاد كند, مصقله با جوانمردى آنان را به هزينه بيت المال مى خرد, و چون نمى تواند مبلغ برداشته را به بيت المال برگرداند, از عدالت فرار كرده نزد معاويه مى رود. در همين اثنا معاويه ضحّاك بن قيس و نعمان بن بشير را براى كشتار و غارت به سرزمين عراق اعزام مى كند و بازهم كوفيان سستى ورزيده به يارى و دفاع از مردم برنمى خيزند.
اگر مى بينيم كه سياست امام به ظاهر و در كوتاه مدت به توفيق دست نمى يابد, از آن رو است كه سياست او مبتنى بر عدالت و مساوات و جزئى از قانون تكامل بود; حكومت او بر پايه حق و برابرى و عدالت عملى كتاب خدا بود, نه براساس تسلط فرد يا طبقه اى! و اقدام امام بازگردانيدن به اصول ترك شده بود, نه دگرگون ساختن اصول! و نارسايى آگاهى عمومى و ملّى نگذاشت كه برنامه هاى والا و انسانى امام عملى گردد; زيرا نه آنان كه او را خدا دانستند به بندگى نشستند, و نه آنان كه امامش خواندند به يارى او برخاستند. و سرانجام فاجعه يمن و حمله بُسرِ وحشى خونخوار, آخرين پرده اين داستان است.
جلد هشتم: (غروب خورشيد) نيز از فجايع گوناگونى سخن مى گويد; ياران ناجوانمرد معاويه با علم به اين كه سربازان پادگان مرزى شهر انبار در ماه رمضان به مرخصى رفته اند و تنى چند از سربازان به نگهبانى ادامه مى دهند, با دو هزار خونخوار به آن شهر مى تازند. حسّان بن حسّان بكرى با سى نفر از ياران فداكار مردانه به دفاع برمى خيزند تا آن كه همه شهيد مى شوند, و تجاوزكاران به شهر بى دفاع هجوم برده به غارت خانه زنى مسلمان و ديگرى يهودى كه در پناه مسلمانان بوده, دستبرد مى زنند. چون گزارش اين تاخت و تاز و غارت به امام مى رسد, از شدت ناراحتى به خود سيلى مى زند, زيرا باز هم مى داند كه كوفيان براى دفع دشمن به يارى مردم بى دفاع برنخاسته اند كه در زير فرمانروايى عدل على به افراد بى پناه چنين ستم غير انسانى رفته است. در آخرين جلد باز هم مى خوانيم:
سرشت معاويه او را به كجروى وامى دارد, و او در روزگار واژگونگى ارزش ها خود را موفق نشان مى دهد, و براى جبران عقده حقارتش در برابر شجاعت على, به سفرى ماجراجويانه در عراق دست مى زند و چون كرم شبتابى در تيرگى هاى انديشه شاميان ناآگاه پرتوافكنى مى كند, اما ژرفنگران و انديشمندان فريب نمى خورند.
معاويه براى جذب زياد بن ابيه به سوى خود, ادعاى رسواى پدرش ابوسفيان را مطرح و او را برادر خود اعلام مى كند, اما زياد فريب نمى خورد. نويسنده بر اين باور است كه داستان خيانت ابن عباس به امام از ساخته هاى هولناك تاريخ اموى است. واقعيت هاى تاريخى و منطق طبيعت, حادثه كناره گيرى ابن عباس و اختلاس او را دروغ مى داند. معاويه براى اثبات اميرالمؤمنين شدن خود اميرالحاجّ تعيين مى كند, اما باز هم با رسوايى شكست رو به رو مى شود. تجاوزكارى هاى معاويه به حوزه فرمانروايى امام در عراق و حجاز و يمن, احساس ضرورت يك جنگ عمومى را در مردم عراق بيدار مى كند, نه انديشه آشتى را. امام با سخنان بيدار سازنده خود جمعيت را آماده شتافتن به ميدان جنگ مى سازد! معاويه در بيت المقدس اميرالمؤمنين مى شود, و پس از مراسم تاجگذارى, به سوى ميدان جنگ به راه مى افتد! و سرانجام كتاب عظيم زندگانى پر تلاطم امام با عناوين زير به پايان مى رسد: نخستين نطفه توطئه براى به شهادت رسانيدن نوزاد كعبه در مسجدالحرام بسته مى شود. امام قاتل خود را با ايما و اشاره به حاضران در مجلس مى شناسند. (قاتل, سهم خود را از بيت المال از دست على مى گير
د و مى رود). كشتن على بن ابى طالب, كابين زيبا روى تيم الرباب مى گردد. اشعث بن قيس قاتل را به تعجيل مى خواند و تلاش حجر بن عدى براى جلوگيرى از فاجعه, لحظه اى به تأخير مى افتد, و سرانجام امام هنگام نماز شهيد مى شود, و كتاب با اين جملات به پايان مى رسد:
وقتى خبر [شهادت امام] به مدينه رسول خدا رسيد و جان ها را به لرزه افكند, ام المؤمنين عايشه چشمان ابر غم گرفته خود را به اطراف گردانيد, سپس ناله وار و با سوز دل گفت:
(عصاى خود را افكند و نيت ها بوسيله آن استقرار يافت; همچنان كه چشمى با آمدن مسافر شاد مى شود.)
اشكى را كه از چشم او بر روى گونه اش سرازير شده بود, پاك كرد و گفت:
(خدا رحمت كند اباالحسن را)
مرگ خصومت را پاك و اختلاف زندگان را قطع كرد.
آمار كتاب از لحاظ كميّت به شرح زير است:
متن عربى كه نخست در ٤جلد طرح ريزى شده بود, سرانجام در ٩جلد و ٢٢٠٠ صفحه پايان يافت و حدود ٢٤سال ميان انتشار جلد اول تا نهم فاصله افتاد.
ترجمه فارسى كه در ٨ جلد تنظيم گرديد, در سال هاى ١٣٣٥ و ١٣٣٧ خورشيدى, بوسيله آيت اللّه طالقانى, روى جهان را به خود ديد, و دوازده سال گذشت تا اين كه بوسيله نگارنده, ترجمه جلدهاى بعد ادامه يافت, و جلد دوم در تيرماه ١٣٥٠ منتشر گريد, و جلد نخست كه در چاپ اول به دو جلد تقسيم شده بود, بوسيله ناشر به شكل جديد در يك جلد تحت عنوان (طلوع خورشيد) ـ نامى كه مترجم براى آن جلد تعيين كرده بود ـ در آبان ١٣٥١ منتشر گرديد. پس از سه سال و نيم جلد هشتم در دى ماه ١٣٥٣ تقديم علاقه مندان شد. ترجمه فارسى, بدون مقدمه هاى مترجمان كه خود به تنهايى حدود ١٨٠ صفحه است, در ٨ جلد و ٤١ بخش و ٣٣٤ فصل و ٣٤٠٠ صفحه و حدود ٨٠٠٠٠٠ كلمه به پايان رسيد.
اينها همه معرفى كتاب بود, و اگر نقادى بى طرف به نقد علمى كتاب دست زند, هم در تأليف و روش تحليل و داورى مؤلف كمبودها و نادرستى ها مى بيند و هم در ترجمه نكات بسيارى را براى نقد مى يابد كه به يكى دو تا از آنها اشاره مى شود:
در تأليف, حق آن بود كه نويسنده منابع خود را, اگرچه به طور كلى و اجمال, ذكر مى كرد, و تحليل را بيش تر به صورت داستان هاى كم و بيش تخيلى درنمى آورد; به همين علت به برخى از نكات بيش از اندازه لازم پرداخته, به برخى نكات كم تر از لزوم, و به برخى نكات هيچ اشاره اى نكرده است.
ترجمه, به علت داشتن دو مترجم, از نثر و روش يكسانى برخوردار نيست, و در ويرايش چاپ دوم جلد نخست كه در سال ١٣٥٠ بوسيله مترجم دوم انجام شده, باز هم نثر و رسم الخط يكدست نشده است.
مترجم جلد نخست, آيت اللّه طالقانى, برخى از نكات متن را كه بر طبق عقيده و باور شيعى خود نمى بيند, در پاورقى توضيح داده است, ليكن مترجم جلدهاى بعد (نگارنده) چنين جرأتى به خود نداده است; اگرچه افزون بر بى جرأتى, به حساب كم اطلاعى او هم مى توان گذاشت.
رسم الخط كتاب تا جلد پنجم به شيوه كهن (سرهم نويسى) و از جلد ششم تا آخر به شيوه نوين (جدانويسى) است كه آن هم تحت تأثير دگرگونى هاى شتابان زمان مى باشد.
انتقادى هم كه بر ناشر وارد است, نداشتن تبليغ خوب, آماده نكردن كتاب در موقعيت هاى مختلف و تجديد چاپ افست از روى همان چاپ نخست مى باشد.
بنابراين پيشنهاد مى شود:
١. مترجم, منابع كتاب را, به طور كلى و اجمال, نه به تفصيل كه بازگوى نشانى هاى دقيق منبع باشد, در پايان هر فصل بياورد.
٢. همه كتاب را به شيوه نامه روز ويراستارى كند و در چهار يا شش جلد درآورد.
٣. براى روشن شدن ذهن خواننده و بيرون آمدن از برخى تناقضات و اختلافات, توضيحاتى در پاورقى ها بياورد.
٤. نمايه نامه اى تفصيلى از مواد مختلف كتاب در پايان جلد هشتم بيايد.