آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
مولا در چشم و دل مولانا
بابايى رضا
مرحوم استاد شهيد مرتضى مطهرى در كتاب خواندنى و نكته آموز (حماسه حسينى) به داستان (خدو انداختن خصم در روى اميرالمؤمنين على و انداختن على شمشير را از دست)١ در مثنوى اشاره مى كند و مى نويسد: (مولوى اين داستان را خيلى عالى به نظم درآورده است.)٢ آن گاه (دو بيت) را در اين نظم, بهترين مدح على(ع) مى شمارد:
اين نظم دو بيت دارد كه به نظر من بهتر از اين در مدح على(ع) گفته نشده است, مى گويد:
تو ترازوى احد خو بوده اى
بل زبانه يْ هر ترازو بوده اى
در شجاعت, شير ربانيستى
در مروّت خود كه داند كيستى٣
اين سخن و دعوى شگفت, از زبان دانشمندى منصف و نكته سنج و دقيق النظر, بسيار تأمل برانگيز است. در زبان فارسى و غير آن, ابياتى كه مدح على(ع) را چون گوهرى در صدف خود داشته باشند, كم نيست, بل بسيار بيش از آن است كه در تصور گنجد و همگيِ آن به دام تتبع افتد. در چنين زمينه و موضوعى, بهترين مدح را گفتن و شايسته ترين ثنا را بر زبان آوردن (نيست ممكن جز ز سلطانِ شگرف).٤ و به راستى آن سلطانِ شگرفى كه از عهده مدح چنان انسانِ بزرگى ـ كمابيش ـ برآيد و سزاوار آن ارج نهى و آفرين گويى از سوى كسى مانند مطهرى باشد, همانا جلال الدين محمد بن محمد بن حسين بلخى رومى, شهره به مولانا است.
اين قلم, نيازى بدان نمى بيند كه از فزونى و كمّ و كيف قصايد, غزليات, مثنوى ها, مدايح, غديريه ها و هزاران مدح و ثنايى كه آستان علوى را شرفِ خاكبوسى يافته اند, سخن بگويد يا اندازه گيرد و يا برازندگى آنها را بسنجد; كه در اين باره بسيار گفته و نوشته اند و جايى براى بضاعتِ شرم انگيزِ قلمى در توش و توان خامه نگارنده, باقى نگذاشته اند. اين نوشتار, بهانه اى ديگر دارد; شبيه همان انگيزه و سياستى كه مولوى براى شاعرى و سخن گويى و قافيه انديشى داشت:
همه جمال تو جويم چو چشم باز كنم
همه شراب تو نوشم چو لب فراز كنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
و چون حديث تو آيد, سخن دراز كنم
هزار گونه بلنگم به هر رهم كه برند
رهى كه آن به سوى تو است تُركتاز كنم٥
درباره على و فضيلت هاى بى شمارش سخن گفتن, بهانه اى جز زلاليِ روح و پاكى انديشه و ارادت بى شائبه, نياز نيست; اما اين كه چرا منظر مولانا را براى نگريستن به قامت فضايل علوى برگزيده ايم, آن نيز حاجت به شرح و بيان ندارد, و اگر حاجتى هست, قضاوتِ مطهرى(ره) ـ كه پيش تر گزارش شد ـ حجت موجه اين نوشتار است. نگارنده خود نيز حلاوت و ملاحتى را كه از كلام مولوى چشيده است, در هيچ يك از آثار منظوم و منثور فارسى نيافته و يا درك نكرده است. بدين روى و از آن رو كه (از بهر دلِ عامى چند) نبايد (نفى حكمت) كرد, گشت وگذارى در (جزيره مثنوى)٦ براى صيد گوهرى چند از گنجينه مدايح علوى, روا و بجا مى نمايد.
تولاّ و تبراى مولانا
مثنوى و ديگر آثار مولانا ـ به ويژه فيه ما فيه ـ آكنده از عبارات و ابياتى است كه به مدد ذوقِ عرفانى و شهود انسانى, پرده از جمال علوى برمى دارند و گوشه هايى از آن سيماى رخشان را در آيينه جان مشتاقان مى تابانند. حكايات و اشاراتى كه كانونِ مبارك آنها, على يا سخنى از او باشد, فرا دست تر از آن است كه جوينده را به زحمت اندازد و در كار جستجوگر گره افكند. اگر بپذيريم كه سعى و صفاى مولوى در همه گفته ها و سروده هايش, ترسيم چهره (انسان كامل) است, آن گاه تموّج اين اندازه ارادت و اشارت به على(ع) و هرچه بدو مربوط است, در مثنوى موجه خواهد نمود. غير از پرداختنِ چندين داستان كوتاه و بلند در مثنوى راجع به مقامات معنوى حضرت على(ع) و افزون بر اشاراتِ گذرا به پاره اى از فضايل حضرتش, مولوى گاه نكات لطيفى را در شأن و مقام على(ع) پرورانده است كه نقل و گزارش همه آنها از عهده اين قلم و مجال او بيرون است. اگر از مدح هاى بسيار عميق و جاندارى كه در مثنوى بر آستانِ پيامبر گرامى اسلام(ص) سرمى سايند, بگذريم, بيش ترين و ژرفناك ترين ارادت هاى مولوى در شش دفتر مثنوى, به پيشگاه جانشين و وصى نبى(ص) تخصيص يافته است. اى
ن در حالى است كه مولانا, خود را در همين مدح ها نيز منّت پذير مى داند و مدح خورشيد را, مدّاحى خود مى شمارد:
مادح خورشيد, مدّاح خود است
كه دو چشمم روشن نامُرمَد است٧
اين نوع سخن گفتن از على(ع) و خاندان پيامبر, موجب شده است كه برخى وى را ـ به رغم پاره اى از علائم و نشانه هايى كه مذهب فقهى و كلامى مولانا را نيك مى نماياند ـ از شيعيان پاكباخته و رسمى بشمارند.٨ سخن در مذهبِ مولانا نيست, كه او خود را بر مذهب عشق مى دانست و ملت عاشق را جدا از همه مذهب ها مى پنداشت;٩ سخن در تولاّيى است كه مثنوى در آن كم نگذاشته است, و به راستى اگر تنها تولاّ ـ منهاى تبرّا ـ براى شيعه بودن, كافى بود, مولوى براى نامِ خود در فهرست دانشمندان بزرگ شيعى, جايى درخور مى يافت.
دايره ارادت ورزى ها و ثناگويى هاى مولانا به شخص حضرت امير(ع) محدود و محصور نمى شود و چند جاى مثنوى, ابياتى نيز سر بر آستان خاندان نبوت مى گذارند و اهلِ بيت عصمت را حرمت مى گزارند. سخنان مولوى در اين فضاى معطّر, گاه چنان سوزناك و دل شكار است كه مى توان آنها را به مثابه زيارتنامه اى به نظمِ پارسى, خواند و زمزمه كرد:
هست اشاراتِ محمد المُراد
كُل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او
بر قدوم و دور فرزندان او
آن خليفه زادگان مُقبلش
زاده اند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هِري§ يا از رى اند
بى مزاج آب و گل, نسلِ وى اند
شاخ گل هرجا كه مى رويد گل است
خُم مُل هرجا كه مى جوشد مُل است
گر ز مغرب سر زند خورشيد سر
عين خورشيد است نى چيز دگر
عيب جويان را از اين دم كور دار
هم به ستارى خود اى كردگار١٠
اينها نمونه هايى از تولاى مولانا به خليفه زادگان مُقبلِ نبوى است و در همان ها و ابياتِ پسين, كمابيش مى توان نمونه هايى از تبرّاى مولوى را نيز يافت و او را يكسره از (بغض) كه نيمى ديگر از دين است,١١ محروم نخواند. افزون بر آن در يكى ديگر از دفاتر مثنوى, آن جا كه داستان باغبان و صوفى و فقيه و علوى را مى گويد, وقتى ناسزاهاى باغبان را در حق سيدى از تبار على(ع) نقل مى كند, از آن دشنام هاى ناروا برمى آشوبد و عداوت و كينه با آن رسول(ص) را در حكم كفر و ارتداد مى شمارد و دشمنانِ اهل بيت را روسپى زاده, ديو, غول, زنازاده, بوالفضول, مرتد, يزيد و شمر مى خواند:
هركه باشد از زنا وز زانيان
اين برد ظن در حق ربانيان
آنچه گفت آن باغبانِ بوالفضول
حال او بُد, دور از اولادِ رسول
گر نبودى او نتيجه مُرتدان
كى چنين گفتى براى خاندان…
با شريف آن كرد مرد ملتجى
كه كند با آل ياسين خارجى
تا چه كين دارند دايم ديو و غول
چون يزيد و شمر با آل رسول١٢
اين داستان در دفتر دوم مثنوى آمده است, و در دفتر اول از امام حسن و امام حسين(ع) به سبطينِ رسول و دو گشواره عرش ربانى ياد مى كند:
چون ز رويش مرتضى شد درفشان
گشت او شير خدا در مرج جان
چون كه سبطين از سِرش واقف بدند
گوشواره عرشِ ربانى شدند١٣
و درباره روز عاشورا و حماسه حسينى مى گويد:
روز عاشورا نمى دانى كه هست
ماتم جانى كه از قرنى به است
پيش مؤمن كى بود اين غصه خوار
قدر عشقِ گوش, عشق گوشوار
پيش مؤمن, ماتم آن پاكْ روح
شهره تر باشد ز صد طوفان نوح١٤
(خسروان دين) نشانِ ديگرى است كه مولانا بر سينه آل رسول مى بيند و مى گويد:
چون كه ايشان خسرو دين بوده اند
وقت شادى شد, چو بگسستند بند١٥
سپس بى خبران از مقام اهل بيت را, منكرانِ محشر و مستحقانِ گريه بر خود مى خواند, و مى گويد: اگر كسى ذرّه اى از مقامات ايشان (اهل بيت) آگاه باشد, مى داند كه روز مرگ آنان, شادترين روز برايشان است.١٦
از على آموز اخلاص عمل
بر كسانى كه با مثنوى آشنايى و اُنسى دارند, پوشيده نيست كه غرض و مقصود مولوى از آوردن حكاياتِ كهن و پاره هايى از وقايع مربوط به تاريخ صدر اسلام, نقل گوشه هايى از تاريخ و يا تاريخ پژوهى نيست; بلكه او به همه داستان ها ـ اعم از واقعى و خيالى ـ به چشم پيمانه مى نگرد و در آنها دانه معنا را مى جويد. به همين لحاظ است كه گاه او را در ورطه خطاهاى روشن از منظر تاريخ دانان مى بينيم. شايد نتوان مولوى را در محكمه اى كه كيفرخواستِ آن را تاريخ دانان نوشته اند, تبرئه كرد و حتى او را سزاوار سرزنش نيز دانست,١٧ ليكن استفاده هاى معنوى و حكمت خيز او از همين داستان هاى گاه ساختگى و گاه ناقص, آن دقت هاى مورخانه را از يادها مى برد و خواننده يكسره به تسامح در اين گونه نقل ها تن مى دهد.
در اواخر دفتر نخست مثنوى, مولانا داستان خدو انداختن كافرى حربى را به روى على و انفعالِ شگفت حضرت را بسيار دلكش و نكته آموز نقل مى كند. وى براى رعايت ادب و حريم دارى نسبت به مقام مقدس علوى, بى مقدمه و محابا قصه جسارت آن كافر حربى (عمرو بن عبدود) را نمى گزارد و داستان را با بيتى مى آغازد كه بعدها زمزمه هر مرد و زن شيعى مى شود:
از على آموز اخلاص عمل
شير حق را دان منزه از دغل١٨
پس از آن حكايت را باز مى گويد:
در غزا بر پهلوانى دست يافت
زود شمشيرى برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روى على
افتخار هر نبى و هر وليّ
(افتخار هر نبى و هر ولى) شايد اشاره به سخن مولا باشد كه فرمود: كنتُ مع جميع الانبياء سراً ومع خاتمهم جهراً; من با همه پيامبران همراهِ نهانى بوده ام و با پيامبر اسلام, همراهِ آشكار. اما آن پهلوانِ مشرك كه نمى دانست تيغ به روى چه انسان بزرگى كشيده است, خدو مى اندازد.
او خدو انداخت بر رويى كه ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه
گرچه در سرتاسر زندگانى حضرت امير(ع) ما هماره ناظر لحظات ناب و مخلصانه ايم, برخى از فرازهاى زندگانى آن بزرگ مرد تاريخ بشرى, گوهر اخلاص و صفا را يك جا پيش چشم ما مى آورد و پيش ديد مى نهد.
اكنون قهرمان اخلاص و صفاى باطن, نماد حق گويى و عدالت خواهى, در برابر اهانتى شرم آور قرار گرفته است. جنگى رخ داده و پهلوانى مغلوب او شده است; اما پهلوانِ مشرك, آن گاه كه پيكر خود را بر زمين مى بيند, آسمان را ناسزا مى گويد و به سوى او دشنام مى فرستد. على(ع) شمشير را مى اندازد و جنگ را پى نمى گيرد:
در زمان انداخت شمشير آن على
كرد او اندر غزايش كاهلى
مبارزِ زبون شده, حيرت مى كند:
گشت حيران آن مبارز زين عمل
وز نمودن عفو و رحمت بى محل
آن گاه مولانا مجال و بهانه اى مى يابد براى وارد شدن به مدح على(ع). نخست اين مقدمه را مى گسترد كه على در آن هنگام, فضيلتى را پيش چشم خود مى بيند كه بسى برتر از جهاد و كشتنِ عمرو بن عبدوُد است.
آن چه ديدى بهتر از پيكار من
تا شدستى سست در اِشكار من
همين پرسش, بند را از دهانِ پرسش گر مولوى برمى دارد و از على(ع) مى خواهد كه شمه اى از رازهاى درون خود را بگويد. مولوى در جايى ديگر از مثنوى نيز حسرت خود را از بى خبرى از رازهاى على(ع) بر زبان مى آورد و به رازگويى او با چاه هاى مدينه اشاره مى كند; آن جا كه مخالفان خود و شاگردش حسام الدين را مى نكوهد و حسام الدين را دلدارى مى دهد و مقام او را به رخ همگان مى كشد:
چون بخواهم كز سِرَت آهى كنم
چون على سر را فرا چاهى كنم١٩
يعنى من هم اگر بخواهم رازهاى درونم را بيرون بريزم, جايى جز چاه ندارم. از اين حسِ رنج آور در درون خود, ياد على و رازهاى او مى افتد و رازگويى او را با چاه نمادى از اسرار پنهان و ناگفتنى مى شمارد.
مولوى, دهان عمرو را مى گشايد و از زبانِ او على را مى ستايد:
در شجاعت شير ربانيستى
در مروّت خود كه داند كيستى
در مروّت ابرِ موسايى به تيه
كامد از وى خوان و نان بى شبيه…
اى على كه جمله عقل و ديده اى
شمّه اى واگو از آنچه ديده اى
علم و حلم, دو فضيلت بزرگ على(ع) است كه به كمك هم مى آيند: حلم, پاسبانِ علم است و علم خاستگاهِ حلم. على, دروازه شهر علم نبى است, پس بسى اسرار كه در سينه دارد; اما حلمِ او بدو اجازت نمى دهد كه زبان در كام بچرخاند و اسرار هويدا كند:
تبع حلمت جانِ ما را چاك كرد
آبِ علمت جان ما را پاك كرد
بازگو دانم كه اين اسرار هوست
ز آن كه بى شمشير كشتن, كار اوست
آن گاه على را به شاهين عرش مانند مى كند كه شكارِ او اسرار الهى است و ادراكِ غيب در ديد رسِ او است:
چشم تو ادراك غيب آموخته
چشم هاى حاضران بر دوخته
مولوى همچنان بر پر و پاى على مى پيچد و از او مى خواهد كه با وى راز بگشايد و آنچه عقلش يافته است, با وى باز گويد:
راز بگشا اى على مرتضى
اى پس از سوءالقضا حسن القضا
يا تو واگو آنچه عقلت يافته است
يا بگويم آنچه بر من تافته است
از على كه حُسن القضاى امت اسلام است, مى خواهد كه شمّه از اسرار را بگويد و يا اجازت دهد كه او خود آنچه بر عقلش از خورشيد علوى تافته است, سخن گويد. اين, بدان معنا است كه مثنوى مدعى شده است كه پرتوى از انوار جمال مولا بر روح مولانا تافته است; زيرا سپس به صراحت مى گويد:
از تو بر من تافت پنهان چون كنى
بى زبان چون ماه پرتو مى زنى
در دستگاه معرفتى مولانا, (تافتن) علّتِ تامّه (يافتن) است و تا (تافتنى) نباشد, (يافتنى) نخواهد بود.
آن سنابرقى كه بر ارواح تافت
تا كه آدم معرفت ز آن نور يافت
(دفتر دوم, بيت٩١٠)
بلكه تابشِ روحى بزرگ و آرام يافته است كه راه را به رهپويان مى نماياند و روح سالك را روشن مى كند; همچون كيميايى كه سگِ بيابان را معجزه آسمان مى كند:
آفتاب لطفِ حق بر هرچه تافت
از سگ و از اسب, فرِّ كهف يافت
(دفتر٦, بيت٣٤٥١)
مولوى روح خود را آينه اى خرد در برابر خورشيد علوى مى خواند و از همين رو بايد همه سرمايه هاى معنوى و يافته هاى معرفتيِ خويش را وام او بداند, كه مى داند:
از تو بر من تافت چون دارى نهان
مى فشانى نور چون مه بى زبان
اين دعوى كه از خورشيد جان على(ع) رشحاتى نيز بر جان مولوى ريخته است, از بزرگ ترين دعاوى عرفانى در مثنوى است و شايد بتوان گفت, شطحِ مولوى در مثنوى همين باشد. اما باز تن مى زند و از على(ع) مى خواهد كه به سخن آيد و راز بگويد. هر چند ماه بى گفت و شنيد, راه را مى نماياند, آن گاه كه در گفت آيد, شبروان را زودتر به مقصد رساند:
ليك اگر در گفت آيد قرص ماه
شبروان را زودتر آرد به راه
از غلط ايمن شوند و از ذهول
بانگ مه غالب شود بر بانگ غول
ماه بى گفتن چو باشد رهنما
چون بگويد شد ضيا اندر ضيا
با اين همه مدح و تحسين و خاكسارى, دريغ مى بيند كه ثناى ماه را از زبان خورشيد نگويد: حديث (انا مدينة العلم و عليٌ بابُها) دستاويز ديگر مولوى براى پيمودن راه ستايش على است:
چون تو بابى آن مدينه علم را
چون شعاعى آفتاب حلم را
باز باش اى باب بر جوياى باب
تا رسد از تو قشور اندر لُباب
باز باش اى باب رحمت تا ابد
بارگاه ما له كفْواً احد
*
مولوى همچنان به ستايشگرى هاى خود از مقام بلند علوى ادامه مى دهد و ناب ترين ابياتِ مدحى را در حق على بن ابى طالب مى آفريند. سپس بر دهان عمرو كه تاكنون بهانه اى و بلندگويى براى سخن گسترى مولوى در مدح على بود, لجام مى زند و از زبان فصاحت آفرين و بلاغت گستر اميرِ بيان, پاسخ مى دهد.
گفت من تيغ از پى حق مى زنم
بنده حقم نه مأمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گوا
ما رَمَيْتَ إذْ رَمَيتَم در حِراب
من چو تيغم آن زننده آفتاب
گفتنى است مولوى در طليعه دفتر چهارم مثنوى, شاگرد محبوب خود, حسام الدين چلپى را (ضياءالحق) نام مى نهد و وجه اين نامگذارى را نيز در بيان مى آورد. مى گويد خورشيد در آسمان, وقتى, به جنگ تاريكى مى آيد, لشكرى از پرتوهاى خود را گسيل مى كند و از نور و ضياى خود, تيغ و خنجر مى سازد. سپس به حسام الدين خطاب كرده, مى گويد تو را از آن رو ضياءالحق گفتم كه تيغِ حقيقتى و (تيغِ خورشيد از ضيا باشد يقين.)٢٠
در اين جا نيز مولانا مولا را تيغ حق و آلتِ فعل الهى مى شناساند. آفتاب حقيقت, اگر خواهد كه به مصافِ ظلمت ها و ظلم ها آيد, شمشير او پرتوهاى او است و على آن آفتاب را تيغ قاطعى است. سپس زبان حال على(ع) را چنين به نطق مى آورد:
رختِ خود را من ز ره برداشتم
غير حق را من عدم انگاشتم
سايه ام من كدخدايم آفتاب
حاجبم من نيستم او را حجاب
تفاوت (حاجب) با (حجاب) آن است كه حاجب, نامحرمان و ناسزايان را به درون راه نمى دهد, و اما (حجاب) همگان را ـ از لايق و نالايق ـ از اين در محروم مى كند. على(ع) در اين زبانِ حال, خود را حاجب درگاه, و نه حجابِ الله مى شناساند و سپس مى افزايد:
من چو تيغم پر گهرهاى وصال
زنده گردانم نه كشته در قتال
و اين مقام (معشوقى) است كه هرچه تير بيش تر مى زند, جان بيش تر مى شود: (نيم جان بستاند و صد جان دهد.)
تيغ تا او بيش زد, سر بيش شد
تا بُرست از گردنم سر صد هزار٢١
تاريخ, شجاعان و مردانِ دلير, به خود بسيار ديده است; اما دليران و مردانى كه از تيغ تيز آنان, گهر بارد و در جنگ, بيش از آن كه بر زمين زنند, بر آسمان فرستند, بسى اندك است, و اگر شمارى را بتوان نام برد, به حتم على(ع) مولا و سرور آنان نيز هست.
مدايح مولوى همين جا ختم نمى شود و همچنان پى درپى ابياتى مى آيند كه هريك بار چندين قصيده و خطبه غرّا را با خود حمل مى كند. از جمله اين كه على(ع) تيغِ گوهرينى است كه خونِ سيه دلان و بدانديشان, آن را نمى پوشاند; ابر كراماتِ او را باد از جا نمى كَند و به بيراهه ها نمى برد; كوهى از حلم و داد است و كاه نيست كه به بادى از جا بجنبد; زيرا:
باد خشم و باد شهوت, باد آز
برد او را كه نبود اهل نماز
اما همين كوهِ فضايل و كرامات, پيش بادِ حق, از كاه سبك تر است و در مصافِ تندبادِ حقيقت, از محل فرود آمدن خود نيز خبر ندارد:
برگ كاهم در مصاف تند باد
خود ندانم من كجا خواهم فتاد
در استنطاقِ مولوى, على(ع) خويش را كوهى مى شمارد كه بنيادش اوست و اگر چو كاهى شود, بادش او است:
كوهم و هستى من بنياد او است
ور شوم چون كاه بادم ياد او است
ميل او جز به بادِ او نمى جنبد و سرخيلِ او جز عشقِ احد نيست:
جز به باد او نجنبد ميل من
نيست جز عشق احد سرخيل من
سپس به صبورى على(ع) اشارتى مليح مى آورد و خشم را كه خواجه شاهان است, بنده على(ع) مى كند:
تيغ حلمم گردنِ خشمم زده است
خشم حق بر من چو رحمت آمده است
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب
روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
(خراب شدن سقف) كنايه از نحيفى تن و آسيب پذيرى جسم است. امام(ع) خود در نامه اى كه به عثمان بن حنيف دارد, خرابى تن و فناپذيرى جسم را به يادها آورده اند. درباره كنيه (ابوتراب) كه از نشان هايى است كه پيامبر(ص) بر سينه او نشانده است, چندين تاريخچه و وجه شمرده اند. (ابن هشام از عمّار ياسر روايت كند كه من و على(ع) در غروه عشيره رفيق بوديم. چون پيمبر(ص) بدانجا رسيد و فرود آمد, ما مردمى از بنى مُدْلج را ديديم كه در خرماستان و چشمه خود, كار مى كنند. على(ع) مرا گفت: ابويقظان برويم ببينيم اينان در چه كارند. ما ساعتى به كار آنان نگريستيم, سپس خواب بر ما چيره شد و در كنار خرما بُنان خفتيم. تا آن كه رسول(ص) ما را يافت و على را فرمود: ابوتراب برخيز! چرا كه ما روى خاك خفته بوديم.)٢٢
آن گاه زبانِ حال مولا به نطق مى آيد و علت برداشتن تيغ خود را از گردن عمرو بيان مى كند. ابياتى كه پس از اين مى آيد, آشكار مى كند كه چرا مولوى, اين داستان را با مصراع (از على آموز اخلاص عمل) آغاز كرده است.
چون درآمد علّتى اندر غزا
تيغ را اندر ميان كردن سزا
پس از اين مولانا چنان تصوير روشن و گويايى از يكتاپرستى على و اخلاص او پيش چشم مثنوى خوانان مى آورد, كه به حتم در سرتاسر مثنوى چنين مدحى در حق مخلوقى تكرار نشده است. مصراعى از سخن مولوى در اين قسمت از ابيات دل انگيزش چنين است: (جمله للّه ام نِيَم من آنِ كس). سپس خاطرنشان مى كند كه على از (اجتهاد) و (تحرى٢٣) رسته است و آستين بر دامنِ حق بسته. او اگر پرواز مى كند, آسمان را مى شناسد و اگر مى گردد, مدار را مى داند. اين ستايش ها, گويا ناظر به سخن خود مولا است كه در پاسخ به كسى (ذعلب) كه پرسيده بود, (آيا خدايى را كه مى پرستى, ديده اى) فرمود: أفَأَاعْبُدُ ما لاأدرى; آيا مى پرستم, خدايى را كه نمى بينم!؟
مولوى, از اين پس داستان را به جايى مى برد كه در كم تر كتاب و رساله اى از آنچه در باب تاريخ اسلام نوشته اند, مى توان تأييدى براى آن پيدا كرد. بنا به نقل او, على(ع) عمرو را رها مى كند و تيغ را براى هميشه از گردن او برمى دارد. آن گاه وى نزد قبيله خود رفته, آنان را به اسلام و ولايت على(ع) دعوت مى كند. عمرو و قبيله اش يك جا به اسلام مشرّف مى شوند و داستان, عاقبتى خوش و خوشايند مى يابد.
مرحوم فروزانفر مى نويسد: (اين روايت را به صورتى كه در مثنوى نقل شده تاكنون در هيچ مأخذ نيافته ام و ظاهراً حكايت مذكور با تصرفى كه از خصايص مولانا است, مأخوذ است از گفته غزالى و روايتى كه در احياءالعلوم آورده است.٢٤) آن گاه حكايت احياءالعلوم را نقل مى كند.٢٥
با وجود اين, آقاى دكتر سيد جعفر شهيدى, چندين مأخذ ـ از جمله عباراتى از كيمياى سعادت, نوشته امام محمد غزالى ـ نقل مى كند كه در آنها, روايت به گونه اى است كه كمابيش با نقلِ مثنوى سازگار است; يعنى در اين روايات, على(ع) آن مبارز را نمى كشد و مى بخشد; ولى وى نيز نمى تواند براى ادامه داستان به گزارش مولوى, مأخذى نشان دهد.٢٦
پس از آن كه مولوى, پاسخ على(ع) را به مبارز مشرك, نقل مى كند, گرفتار چندين گريز و تداعى مى شود كه صفحاتى از مثنوى را مشغول خود مى كند. اما در همين گريزها, حكايتى ديگر مى پردازد كه قهرمان آن باز على(ع) است. مع الاسف اين داستان نيز, اساس و سندى ندارد و گويا در روزگار مولانا, چنين داستان هايى بر سر زبان ها بوده است و شايد وعاظ آنها را با آب و تاب فراوان نيز مى گفته اند. براساس اين داستان كه پيمانه آن جعلى است, اما دانه هاى آن طعم و بوى حقيقت را مى دهند, پيامبر(ص) به ركابدار اميرالمؤمنين فرموده اند (كه كشتن على بر دست تو خواهد بودن; خبرت كردم.) ليكن به تحقيق و به گفته تاريخ دانان, ابن ملجم در زمان خليفه دوم, اسلام آورده و در همه عمر خود پيامبر(ص) را نديده بود. آنچه در برخى متون روايى و تفسيرى ـ از جمله تفسير ابوالفتوح رازى ـ آمده است, اخبار على از شهادت خويش به دست ابن ملجم است.٢٧
به هر روى مولوى اين حكايت و چندين نكته لطيف را در ميانه داستان على و مبارز مشرك مى آورد, و پس از دور شدن از آن, بدان باز مى گردد.
در اين بازگشت, نخست پاسخ على(ع) را به آن جوان مبارز يادآور مى شود و اين كه چون تو بر من خدو انداختى, كشتن تو را صلاح نديدم; زيرا از شرك در كار حق بيمناك شدم و (شركت اندر كار حق نبود روا.) مطابق نقل مثنوى ـ كه اساسِ تاريخى ندارد ـ آن مبارز مشرك, زنّار بُريد و در دلِ او نورى پديدار شد و گفت:
(تاكنون من تخم جفا مى كاشتم و تو را نوعى دگر مى پنداشتم.) حال آن كه:
تو ترازوى احدخو بوده اى
بل زبانه يْ هر ترازو بوده اى
ترازوى احدخو, يعنى ميزانى كه به كژى و كاستى نمى گرايد و هردو زبانه آن رو در روى هم و در يك استوا و سطح اند. ليكن مولانا از اين نيز بالاتر مى رود و على را زبانه ترازو ـ نه خود آن ـ مى خواند. هر ترازويى كه براى سنجش اعمال مى نهند, خود نياز به آلتى دارد كه با آن ميزان گردد و آن زبانه ترازو است. على(ع) همان زبانه ترازو, يعنى ترازوى ترازوها است. پس همه چيز با او سنجيده مى شود و ايمان و نفاق را از على(ع) بايد شناخت و تمييز داد. از اين پس مولوى, حرف دل خود را از زبانِ آن مبارز مشرك مى گويد و چنين به ساحت مقدس علوى, عرض ارادت مى كند:
تو تبار و اصل و خويشم بوده اى
تو فروغ شمع كيشم بوده اى
من غلام آن چراغ چشم جو
كه چراغت روشنى پذرفت از او
من غلام موج آن درياى نور
كه چنين گوهر برآرد در ظهور
هرچند, پايانه اين داستان در مثنوى سندى مقبول در ميان روايات تاريخى و حكاياتِ اسلامى ندارد, آنچه مولانا در آخرين بيت مربوط به داستان مى گويد, هزاران صفحه از كتاب تاريخ, پشت و گواه آن اند:
او به تيغ حلم چندين حَلق را
واخريد از تيغ, چندين خلق را
تيغ حلم از تيغ آهن تيزتر
بل ز صد لشكر ظفرانگيزتر
داستان و تقريباً دفتر نخست مثنوى, همين جا پايان مى گيرد, اما در مجال ها و فرصت هاى ديگر, مولوى همچنان بر طبل ارادت به مولاى متقيان و اميرمؤمنان مى كوبد و فرياد برمى آورد. هرجا مردانگى را ياد مى كند, على را نام مى برد:
يا تبر برگير و مردانه بزن
تو على وار اين درِ خيبر بكن٢٩
نادانى را از ساحت او و پيامبر(ص) مى پيرايد:
خويشتن را بر على و بر نبى
بسته است و در زمانه بس غبى٣٠
شجاعت و اخلاص او را در جنگ خيبر, مثلِ اعلا براى هر بت شكنى و نفس كشى مى شمارد:
بعد از آن هر صورتى را بشكنى
همچو حيدر باب خيبر بركنى٣١
على(ع) براى او, نماد حكومت بر تن و روح است:
وقت آن آمد كه حيدر وار من
ملك گيرم يا بپردازم بدن٣٢
على را نسخه اى از عالم خلقت مى داند كه تكرار نخواهد پذيرفت:
هر على را در مثالى شير خواند
شير مثل او نباشد, گرچه راند٣٣
تنهايى و بى يار و ياورى, هميشه او را به ياد على و سر در چاه كردن او مى اندازد:
نيست وقت مشورت هين آه كن
چون على تو آه اندر چاه كن٣٤
قوّت على(ع) را نه به ذوالفقار كه به مقام (اسداللهى) او مى داند:
از على ميراث دارى ذوالفقار
بازوى شير خدا هستت بيار٣٥
مولا در چشم و دل مولانا, تجسم عينى شجاعت و مروّت است و آن چنان در راه حق و حق گسترى, آمادگى داشت كه شمشير و خنجر, نزد او چون نرگس و ريحان بود:
سيف و خنجر, چون على ريحان او
نرگس و نسرين, عدوى جان او٣٦
مرد هر ميدانى از جهادهاى اصغر و اكبر, على است:
اين جهاد اصغر است آن اكبر است
هر دو كار رستم است و حيدر است٣٧
شه سوار هل اتى را جمله عشق و لطف و قدرت و فانى در خدا مى ديد و مى گفت:
جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله ديد
گشته در هستى شهيد و در عدم او مرتضى
تا ببينى هستى ات چون از عدم سر بر زند
روح مطلق, كامكار و شه سوار هل اتى٣٨
درآمدنش همچون, از راه رسيدن اقبال است:
اكنون بزند گردن غم هاى جهان را
كاقبال تو چون حيدر كرّار درآمد٣٩
سوره دهر را به حق در شأن على(ع) مى داند و اين سوره ولايت گستر را همچون مفسران شيعى, تفسير مى كند:
عارفا بهر سه نان, دعوت جان را مگذار
تا سنانت چو على در صف هيجا بزند٤٠
ذوالفقار على, نزد مولوى, مظهر جلال الهى و يادآور قهر و انتقام خدا است:
آمد بهار خرّم و رحمت نثار شد
سوسن چو ذوالفقار على آبدار شد٤١
در فيه ما فيه, على را بنده اى مى شناساند كه از ابتدا, انتها را مى ديد و قيامت را در دنيا نظاره مى كرد:
حق, بندگان دارد كه پيش از قيامت چنانند و مى بينند آخر را. على ـ رضى الله عنه ـ مى فرمايد: لو كُشِفَ الغِطا ما اَزْدَدْتُ يقيناً; يعنى چون قالب را برگيرند و قيامت ظاهر شود, يقين من زيادت نگردد.٤٢
اينها و صدها بيت و حكايت ديگر در فيه مافيه و مثنوى و ديوان شمس, نشان از شناخت عميق مولوى از مقام علوى دارد و حق است كه چنان امامى را چنين عارفى بستايد.
در پايان بايد اقرار داد كه مولوى, در حقِ اميرالمؤمنين(ع) گاه به صواب سخن نگفته و آن, جايى است كه در چارچوب عقايد فرقه اى گرفتار آمده است. نمونه بارز آن تفسير وى از حديث غدير است. در تفسير او (مولا) در حديثِ (مَنْ كنت مولاه فهذا عليٌ مولاه), به معناى آزاده و كسى است كه از بند بيرون و درون آزاد است:
گفت هر كو را منم مولا و دوست
ابن عمّ من على, مولاى او است
كيست مولا؟ آن كه آزادت كند
بندِ رقيّت ز پايت بركند٤٣
از اين تفسير ناروا و چند نمونه مشابه كه بگذريم, مى توان مثنوى و ديوان شمسِ مولوى را از صافى ترين آينه هاى عرفان در برابر جمال حضرتِ مولا دانست و بر آن فخر كرد. با اين تذكار كه از ميان همه صفات على(ع) آنچه بيش از همه چشم و دل مولوى را به خود معطوف و عاشق كرده بود, شجاعت و مردانگى على(ع) در همه حوادث روزگار و سوانح زندگى بود:
در شجاعت شير ربانيستى
در مروّت خود كه داند كيستىپاورقي:
١. مثنوى معنوى, تصحيح نيكلسون, عنوانِ ابيات ٣٧٢١ـ٣٩٠٤.
٢. شهيد مطهرى, حماسه حسينى, انتشارات صدرا, چاپ نهم, ج١, ص١٤٨.
٣. همان.
٤ .
جمع صورت با چنان معناى ژرف
نيست ممكن جز ز سلطان شگرف
در چنان مستى مراعاتِ ادب
خود نباشد, ور بود باشد عجب
(مثنوى, دفترسوم, بيت١٣٩٣و١٣٩٤)
٥. گزيده غزليات شمس, به كوشش محمدرضا شفيعى كدكنى, شركت سهامى علمى و فرهنگى, چاپ سوم, ص٣٣٦ و٣٣٧.
٦ .
گر شدى عطشانِ بحرِ معنوى
فُرجه اى كن در جزيره يْ مثنوى
فُرجه كن چندان كه اندر هر نَفَس
مثنوى را معنوى بينى و بس
(دفتر ششم, ٦٧ و٦٨)
٧.مثنوى, دفتر پنجم, بيت٩.
٨. مانند مرحوم قاضى نورالله شوشترى در مجالس المؤمنين.
٩. مذهب عاشق ز مذهب ها جدا است
عاشقان را ملّت و مذهب خدا است
١٠. دفتر ششم, بيت ١٧٤ـ١٨٠.
١١. بنا بر مفاد رواياتى كه دين را (حب و بغض) شناسانده اند, نيمى از ديندارى در تبرّا و دشمنى با دشمنانِ خدا است: هل الدين الا الحبّ والبغض.
١٢. دفتر دوم, بيت ٢١٩٨ـ٢٢٠٤. تعبير (آل ياسين) از خاندان پيامبر و (شريف) از سادات, و (خارجى) از دشمنان آل پيامبر(ص) بسيار گويا و مانند تعابير رايج در فرهنگ شيعى است.
١٣.مرحوم استاد جلال الدين همايى درباره بيت دوم (چون كه…) مى نويسد: (اين بيت در نسخ قديم معتبر آمده; در مثنوى چاپ نيكلسون هم به طور نسخه بدل ضبط شده است.) (مولوى نامه, ج١, ص٥٩)
١٤.دفتر ششم, بيت٧٩٠ـ٧٩٢.
١٥. دفتر ششم, بيت٧٩٨.
١٦. ر.ك: همان, ابيات بعدى.
١٧. زيرا برخى از حكايات تاريخى مثنوى, با هيچ نقل و عقلى مطابقت ندارد.
١٨. اين داستان در دفتر اوّل مثنوى با همين بيت (از على آموز…) آغاز مى شود و تا پايان همين دفتر ادامه مى يابد.
١٩. دفتر ششم, بيت ٢٠١٤.
٢٠. دفتر چهارم, بيت١٧.
٢١. گزيده غزليات شمس, به انتخاب شفيعى كدكنى, ص٢١٢.
٢٢. دكتر سيد جعفر شهيدى, تاريخ تحليلى اسلام. ايشان, در شرح مثنوى (ج٤, ص٢٤٣) نقل هاى ديگرى را نيز از متون روايى گزارش مى كنند.
٢٣. اجتهاد, يعنى تلاش بسيار و (تحرّى) يعنى جستن صواب و راه درست. مولوى, على را فارغ از اين گونه جستجوگرى ها و صواب جويى ها مى داند; زيرا آن كس مى جويد كه نيافته است, و آن كه يافته, در جوار وصال مى آرمد.
٢٤. بديع الزمان فروزانفر, مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى, انتشارات اميركبير, چاپ چهارم, ص٣٧.
٢٥. همان.
٢٦. دكتر شهيدى, شرح مثنوى, ج٤, ص٢١٩ و٢٢٠.
٢٧. همان, ص٢٥٤.
٢٨. دفتر اول, بيت ٣٩٢٤.
٢٩. دفتر دوم, بيت١٢٤٤.
٣٠. دفتر دوم, بيت ٢١٩٥.
٣١. دفتر سوم, بيت٥٨٠.
٣٢. همان, بيت٤٣٥٢.
٣٣. همان, بيت١٩٤١.
٣٤. دفتر چهارم, بيت٢٢٣٢.
٣٥. دفتر پنجم, بيت٢٥٠٢.
٣٦. همان, بيت٢٦٧٧.
٣٧. همان, بيت٢٦٧٧.
٣٨. ديوان شمس.
٣٩. همان.
٤٠. همان.
٤١. همان.
٤٢. فيه مافيه, تصحيح فروزانفر, انتشارات اميركبير, چاپ پنجم, ص٢٩. روايت (لو كشف الغطا…) را مرحوم آمدى در غُرر و دُرر ذيل (لو) نقل كرده است.
٤٣. مثنوى, دفتر ششم, بيت ٤٥٣٩ و٤٥٤٠.