آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦

امام على ، برادر محمّد (ص) رسول خدا
جنتى يدالله


امام على(ع), برادر محمّد رسول خدا(ص). محمّدجواد شرّى, ترجمه سيّد محمّد صالحى, تهران, انتشارات توس, ١٣٧٩, ٥٥٥ص, وزيرى.
محمدجواد شرّى, نويسنده لبنانى تبار و تحصيلكرده حوزه علميه نجف است. وى دانشمندى است تاريخ دان, حكيمى الهى و بنيان گذار و مدير كنونى (مركز اسلامى) ديترويت در امريكاى شمالى. از جمله اقدامات ارزشمند وى اداره برنامه راديويى هفتگى است با نام (اسلام در روشنايى) كه به وسيله WNIC پخش مى شود. آقاى شرى در سال ١٩٥٩ در ديدارش از خاورميانه با يك مشكل كهنه اسلامى مواجهه شد و در حل آن كوشيد و توفيقاتى هم بدست آورد; وى مشاهده كرد مسلمانان بيش از هزار سال است كه به دو گروه شيعه و سنى تقسيم شده اند, (على رغم موافقت دو مكتب با تعاليم قرآن كريم و صحت گزارش احاديث از پيامبر(ص).) (ص١٥)
وى در ژوئيه ١٩٥٩ در ملاقاتى كه با شيخ الازهر, مرحوم شيخ محمود شلتوت داشت, به درستيِ مكتب شيعه جعفرى اذعان نمود و يكى از پيشنهاد دهندگان تنظيم و انتشار اعلاميه ٧ژوئيه ١٩٧٩ است كه برابرى مكتب هاى شيعه و تسنن را اعلام و وحدت پيروان اين دو مكتب را طلب مى كند.
از تأليفات چاپ شده وى است: شيوه مسلمان, آموزش اسلام, امام حسين (سيدالشهداء) و كتابى كه معرفى آن را مى خوانيد, يعنى (امام على(ع), برادر محمّد رسول خدا(ص).)١
نويسنده در مقدمه مى گويد, بر آن است كه مقام سياسى ـ مذهبى اميرمؤمنان را چنان كه برازنده او است روشن كند; نقش امام را در پايه ريزى حكومت اسلامى نشان دهد و مناسبات روحانى و معنوى او را با پيامبر اسلام بر رسد.
مؤلف همچنين بر سياست مدارى و شيوه خلافت امام على(ع) ـ به مثابه روشى سياسى, مذهبى ـ درنگى دارد و مراحل سه گانه زندگى حضرت را در دوران پيامبر اسلام, روزگار خلفاى پس از پيامبر و دوران خلافت ايشان به تفصيل بحث كرده و خلافت را در قانون اسلام توضيح مى دهد. آنچه پيش از همه, بر ضرورت مطالعه اين اثر ارزنده تأكيد دارد, پرتوى است كه مؤلف بر چند و چونى جانشينى اميرالمؤمنين على(ع) افكنده و دلايلى است كه او در توضيح بستر منطقى و اجتماعى منازعات فقدان وصيت نامه اى مكتوب آورده است كه از همان روز نخست, انگيزه مجادلات و منشأ منازعات تفرقه انگيز شد.٢
نويسنده كتاب را در چهار فصل و يك نتيجه سامان داده است: فصل اوّل
سرآغاز اين فصل (امام در عصر پيامبر) است كه در آن ابتدا (اهل بيت پيامبر اكرم) را با نگاه به آيات و روايات برمى رسد و مى گويد: (زمانى كه پيامبر خدا يك مطلب دينى را به امت خود تعليم و دستور مى دهد, از روى تمايل شخصى صحبت نمى كند. قرآن گواهى مى دهد كه دستورهاى او همه جنبه وحى دارد.) (ص٢٣) و پيامبر فرمود: (خدايا, به محمد و آل محمد رحمت فرست, همان طور كه به ابراهيم و آل ابراهيم رحمت فرستادى, يقيناً تو ستايش شده و معزّز هستى.)٣
(آيا عزت و افتخار حق منسوبين است؟) چنانچه گفته شود كه شريك كردن اهل بيت در درود و صلوات, حق خويشاوندان پيامبر است, با روح اسلام مطابقت ندارد و (حقيقت اين است كه معنى آل محمد, خويشاوندان منتخب حضرت محمد(ص) است و اين انتخاب منحصراً به سبب شرافتِ انتساب با حضرت محمد(ص) نيست, بلكه در واقع به دليل تقواى آنان است. طرز زندگى آنان واقعاً اسلامى بود. و در حد كمال به دستورهاى قرآن و پيامبر خدا عمل مى كردند.)
بنابراين ما وظيفه داريم كه هم زمان با درود فرستادن بر پيامبر, بر آنان نيز درود و سلام بفرستيم و اين پيامبر(ص) بود كه ما را از شايستگى آنان آگاه كرد. (ص٢٤ـ ٢٥) گواهى تاريخ: شايستگى خاندان نبوّت
همه مسلمانان چنين عقيده دارند كه على(ع), پسرعموى پيامبر و همسرش فاطمه زهرا(س) و حسن و حسين عزيزترين فرزندان پيامبر هستند و هم اينانند كه در نماز مشمول درود مى شوند. نيز در روايات متعدد وارد شده كه (پيامبر, على(ع) و فاطمه(س) و حسن و حسين(ع) را فرا خواند و فرمود: خداوندا, اينان اهل بيت من هستند.) (ص٣٥)
در ميان اصحاب پيامبر, بالاترين رتبه در دفاع از اسلام و حمايت از پيامبر ويژه امام على(ع) است كه لحظه اى از ايثار جان در راه اعتلاى اسلام دريغ نورزيد, و تاريخ بهترين گواه بر اين دعوى است.
دانش على, در عمق و وسعت شگفت انگيز بود. خطبه ها, سخنرانى ها و كلمات و فرازهايى كه از آن حضرت بر جاى مانده حقيقت فرمايش پيامبر را در مورد او نشان مى دهد كه فرمود: (من شهر علم هستم و على دروازه آن, هركس مى خواهد وارد اين شهر شود بايد از دروازه آن وارد گردد.) (ص٢٦)
سپس نويسنده با توجه به آيات و روايات متعدد, شايستگى و برترى خاندان پيامبر را بر عرب و غير عرب مى نماياند. در خاتمه اين فصل با تمسك به آيه قل لاأسئلكم عليهِ اجراً اِلاّ المودّة فى القربى ٤; (پاداش پيامبر) را همانا دوستى اهل بيتش مى داند; و نهايتاً ذكر و درود فرستادن بر آنها را در نمازهاى يوميه موجب وحدت مسلمانان مى شناساند.
موثق ترين مدرك در اين باره فرمايش خود پيامبر است كه راجع به اهل بيت يا عترت سخن گفته است و اين احاديث به تواتر از فريقين نقل شده است كه دو دسته اند: الف. احاديث توصيفى كه اهل بيت را از ديگر مسلمانان ممتاز مى كند; ب. احاديثى كه مستقيماً اهل بيت پيامبر را معرفى مى كند. (ص٣١ـ٣٦)
(طبق احاديث تا زمانى كه قرآن وجود دارد, اعضاى اهل بيت بايد وجود داشته باشند. زيرا طبق فرمان پيامبر, مسلمانان بايد قرآن و اهل بيت را اطاعت كنند و با اعلان اين كه على, فاطمه, حسن و حسين(ع) اعضا و خاندان پيامبرند, پيامبر گرامى واقعاً على و دو فرزندش را در مقام رهبرى مردم قرار داده است.) (ص٣٦)
پيامبر وحى را دريافت مى كرد و پيام خدا را مى رساند و رو به رو بود با آنچه ديگرى با آن رو به رو نبود. او تنها انسانى است كه شايستگى اش وى را قابل كرد كه وحى دريافت كند.
در طول دوران پيامبرى درمى يابيم كه سه گروه كوچك: هاشميون, اوسيان و خزرجيان و ابوطالب, ارتباط قوى و مثبتى با وى داشته اند. تاريخ اسلام دو نفر را معرفى مى كند كه وجودشان در دوران پيامبر ضرورى بوده است: يكى ابوطالب, عمو و قيم پيامبر در دوران كودكى بود كه حمايت ها و رادمردى هاى او در دفاع از اسلام بى نظير است, و ديگرى فرزند ابوطالب, على(ع) است. او مأموريت پدر را بعد از وفاتش به عهده گرفت, اما در وسعتى به بلنداى تاريخ, مردى كه در شجاعت بى نظير است و در عدالت بى مانند.
على(ع) مانند نورى كه از نور محمد(ص) گرفته شده باشد, رشد كرد, سرشت روشن و فكر حساس, او را قادر كرد كه راه پيامبر را دنبال كند. زندگى وى براى مسلك و اهدافش بود. خود در نهج البلاغه چنين مى فرمايد: (و شما جايگاه مرا نزد پيامبر خدا مى دانيد, با آن بستگى نزديك و موقعيت خاص. او مرا روى زانوى خود مى نشاند در حالى كه من بچه كوچكى بودم مرا در آغوش مى گرفت و مرا در رختخواب خود مى خواباند كه من بدن مباركش و بوى خوش نفسش را استشمام مى كردم. او عادت داشت كه خود, غذا در دهان من بگذارد… و هر سال گوشه نشينى در كوه حرا اختيار كند و من با او بودم در حالى كه هيچ كس ديگرى نمى توانست او را ببيند. و در سپيده دم دوران اسلام, فقط يك خانه پناهگاه پيامبر خدا بود. خديجه و خود من به عنوان سومين نفر نور وحى را مى ديدم و استشمام مى كردم بوى عطر پيامبرى را)٥ و اين جا بود كه پيامبر فرموده باشند آنچه را من مى شنوم و مى بينم تو هم مى شنوى و مى بينى, اما تو پيامبر نيستى. (ص٣٧ـ٥٠)
على(ع) اولين مسلمان بود. او دين و آيين محمد(ص) را بدون مشورت پدرش اختيار كرد و دليلش را چنين توضيح مى دهد: (خدا بدون مشورت با ابوطالب مرا به وجود آورد, چرا من مى بايست براى پرستش خدا مشورت كنم.) (ص٥١ ـ٥٢)
در پى نزول آيه وانذر عشيرتك الاقربين, پيامبر كنفراسى برپا كرد و فرزندان عبدالمطلب را دعوت كرد و رسالتش را ابلاغ نمود و اين در حالى بود كه هيچكس از بنى هاشم دعوت پيامبر را نپذيرفت و اين پيمانى بود بين آخرين پيامبر خدا و وزيرش على بن ابى طالب كه در زمان پيمان بيش از سيزده سال نداشت. و على(ع) آن وزير بى مانندى است كه موفق به كسب دو افتخار گرديد, افتخار نجات جان پيامبر و افتخار وصايت پيامبر و هردو افتخار, بى نظير است. (ص٥٣ ـ٧٠)
پيامبر معمار و مؤسس حكومت اسلامى بود و على(ع) وزير و حامل پرچم پيامبر در هر جنگى. على(ع) در ١٨ جنگ و چند سريه با پيغمبر حضور داشت. در چهار جنگ بدر, احد, خندق و خيبر كه براى اسلام و مسلمانان سرنوشت ساز بود و آينده اسلام بسته به نتايج آن, نقش بسيار مؤثرى ايفا نمود. او در جنگ بدر سران مشركين را از پاى درآورد و در جنگ احد شخصاً دفاع از وجود شريف پيامبر را به عهده گرفت. چون دشمن در اين نبرد, وجود رسول الله(ص) را هدف گرفته بود. در جنگ خندق نبردش تنه مى زند با عبادت ثقلين, بلكه برتر از اعمال تمام امت رسول خدا تا روز قيامت است. در فتح قلعه خيبر چه كسى جز على(ع) آن سلحشور بى نظير توفيقى داشت؟ و در اين برهه از زمان رسول خدا فرمود: (من پرچم را به دست مردى خواهم داد كه به واسطه وجودش خدا پيروزى مى آورد. او خدا و پيامبرش را دوست دارد و خدا و پيامبرش هم او را دوست دارند). (ص٧٠ـ١٠١)
از سيره نگاران نقل شده است كه پيامبر بين برخى از صحابه برادرى برقرار كرد و سپس دست على را گرفت و گفت: اين است برادر من. از اين قرار, پيامبر خدا برادر على شد. و پيامبر در مناسبت هاى بسيار على(ع) را برادر خطاب مى كرد از جمله: وقتى كه فاطمه زهرا(س) به طرف خانه شوهر در حركت بود, پيامبر به ام ايمن فرمود: (برادر مرا صدا بزن). ام ايمن, او را صدا زد و على آمد. وقتى پيامبر(ص) در حال احتضار بود گفت: برادر مرا حاضر كنيد. آنها على را صدا زدند و او آمد. پيامبر(ص) فرمود: بيا نزديك من و على اين كار را كرد. پيامبر(ص) به على(ع) تكيه داد و شروع كرد با او صحبت كردن, تا روح از تن مباركش خارج شد.
قرآن كريم گواه بى همتايى است بر ايثار و فداكارى و عشق به خداى على(ع) و همسرش دختر رسول خدا و فرزندانشان حسن(ع) و حسين(ع), اينان غذايى را كه خودشان نياز داشته اند سه روز متوالى به ديگران بخشيدند و آيه مباهله هم بهترين گواه بر پارسايى اين افراد ميان مسلمانان است و حضور على(ع) نشان داد كه ارتباط بين پيامبر و على از برادرى گذشته و به درجه اتحاد رسيده است. (ص١٠٢ـ١٠٧)
پيامبر خدا در اوايل رسالتش در كنفرانسى از بزرگان قريش خواست كه دعوتش را بپذيرند و اسلام اختيار كنند و جز على(ع), كس ديگرى اسلام اختيار نكرد و همان جا وزير پيامبر شد. پيامبر خدا در حجةالوداع در غديرخم ايستاد و دستور داد حجاج گرد آمدند. او مى خواست به ملت اعلان كند مردى كه تمام صفات رهبرى را در ميان منسوبان نزديكش دارد, على بن ابى طالب است. بنابراين او را در جاى خويش قرار داد و او را جانشين خود منصوب كرد. (ص١٠٧ـ ١١٥)
(خدا سرپرست پيامبر و پيامبر سرپرست مؤمنين است. او حق اداره مؤمنين را بيش از اداره آن توسط خودشان دارد و على كسى است كه حق برابر با پيامبر در رهبرى مؤمنين و اداره امورشان دارد.) (ص١١٦)
بخش پايانى فصل اوّل از چند وچونى وصيت پيامبر خدا سخن رفته و نويسنده با بررسى آيات و روايات مربوط, مسأله جانشينى پيامبر را مى كاود و نتيجه گيرى مى كند كه پيامبر خدا يك وصيت شفاهى داشتند. روز غديرخم و ديگرى در لحظاتِ پايانى عمر شريفش از اطرافيان خواستند كه: (قلم و كاغذى براى من بياوريد تا براى شما دستورى بنويسم كه بعد از من, شما گمراه نشويد.); عمر گفت: پيامبر خدا در مرضش فرو رفته است. شما قرآن كريم را داريد. كتاب خدا برا ما كافى است. و چنانچه على(ع) با دستور كتبى پيامبر جانشين بلافصل پيامبر بود, دستورات پيامبر مكتوب بود و مسلمانان در رشته هاى مختلف قوانين اسلام يا كمتر اختلاف داشتند, يا متحد و موافق بودند. بنابراين پيامبر مى خواست على(ع) را به عنوان نيروى وحدت براى همه مسلمانان در همه نسل ها انتخاب كند و اين راه نجات از گمراهى آنان بود. (ص١١٧ـ١٤١) فصل دوم: امام على(ع) در زمان سه خليفه
سرانجام تقدير الهى رخ داد و پيغمبر خدا محمد(ص) چشم از جهان فرو بست. وفات او بزرگ ترين فقدانى بود كه بشر تحمل كرد. وحى آسمانى به پايان رسيد. او آخرين پيامبر بود و هيچ پيامبرى بعد از او نخواهد آمد. مسلمانان در مرگ پيامبر آن قدر از توان افتادند كه تصور آن براى يك صحابى برجسته مشكل است. ابتدا عمر فوت پيامبر را انكار كرد. سپس ابوبكر كه واقع گراتر و روشنفكرتر از عمر بود, ايستاد و گفت: (اى مردم هركس محمد را مى پرستيد, بداند كه محمد مرده است و آن كه خدا را مى پرستيد, بداند كه خدا زنده است و هرگز نخواهد مرد.) در حالى كه على(ع) مشغول تدارك جنازه مطهر و شريف پيامبر خدا بود, مكه اى ها و مدينه اى ها بدون توجه به واقعه غديرخم و ديگر بيانيه هاى پيامبر درباره على(ع) همكارى شان را براى رهبرى آغاز و قبل از دفن پيامبر به پايان رساندند. (ص١٤١ـ١٦٠)
على(ع) خلافت را حق مسلم خويش مى دانست و از زمانى كه غصب شد, در موقعيت هاى مناسب اعتراض مى كرد. ولى خار در چشم و استخوان در گلو صبر كرد و در هر برهه كه اسلام و مسلمين نيازمند فكر و همت او بودند, دريغ نمى كرد.
ابوبكر در انتخاب و استقرار رهبريش به عمر مديون بود. او دست راست ابوبكر در زمان خلافتش بود. ابوبكر مى خواست كه احسان او را به رفيق خويش برگرداند, و چنين هم شد. عمر در سال چهاردهم هجرى به عنوان خليفه دوم به قدرت رسيد. عمر دقيقاً تحت تأثير علم بيكران على(ع) قرار گرفته بود و مى گفت: وقتى على در مسجد حضور دارد, احدى حق قضاوت ندارد و (لولا عليٌ لهلك العمر) نيز مشهور است و چنانچه عمر در مدت خلافتش در مواردى توفيقاتى به دست آورد, ثمره و نتيجه قضاوت ها و مشاوره هاى بزرگ مردى چون على(ع) است. (ص١٦١ـ١٧٤)
خليفه دوم, مردان مسلمان جاه طلب و بى وجدانِ قريش را در پست هاى سياسى قرار داد و اين مسأله به نتايج بسيار وخيمى بعد از مرگش منجر شد. عمر, عمرو بن عاص را به حكومت مصر گماشت, قبل از اين كه اسلام بياورد. او يكى از دشمنان سرسخت و به ستوه آورنده پيامبر(ص) بود. وقتى هم اسلام پذيرفت, از روى حيله و نفاق بود و اين وقتى آشكار شد كه او را از حكومت مصر خلع كردند. او رهبرى مخالفان عثمان را به عهده گرفت و تا كشته شدن عثمان ادامه داد و پس از كشتن عثمان, قتل او را بهانه اهداف شوم خود گردانيد و در جنگ با على(ع) به خون خواهى عثمان, نفر دوم بود. (ص١٧٥ـ١٨٦)
خليفه دوم در حال نماز در مسجد پيامبر در مدينه كشته شد و به فرمان او شوراى انتخاب خليفه و رهبرى تشكيل شد و باز هم فرد ديگرى غير از على(ع) خليفه شد, چون على(ع) تمام شروط عبدالرحمن را نپذيرفت. با خليفه شدن عثمان, خاندان بنى اميه قدرت را به دست گرفت و براى حفظ اين موقعيت با خاندان پيغمبر خدا جنگيدند. راهى را كه عثمان در پيش گرفت, محتملاً به عبدالرحمن فهماند كه خلافت بعد از عثمان در بين امويان ادامه خواهد داشت و منسوبين خليفه آن قدر قدرت پيدا كرده بودند كه خلافت را در خاندان خود حفظ كنند. عثمان در مصرف بيت المال بسيار مبسوط اليد بود و بذل و بخشش هاى بى حساب و كتاب او مخالفت آشكار دو صحابى پيامبر (طلحه و زبير) و ديگران را به همراه داشت تا جايى كه عايشه هم به جرگه مخالفين پيوست. (ص١٨٧ـ٢٢٦) و آشكارا مى گفت: (عثمان روش خلافت پيامبر را اخذ كرده است. او گاه گاهى يك جامه از پيامبر را نشان مى داد و مى گفت جامه پيامبر هنوز از بين نرفته است, اما عثمان دستورات پيامبر را از بين مى برد. [عايشه] عادت داشت كه [عثمان] را نعثل بنامد (يك يهودى ريش پهن). مورخان گزارش كرده اند٦ كه او كراراً مى گفت نعثل را بكشيد. زيرا او دين را از بين برد.) (ص٢٢٧)
محاصره خانه خليفه چهل روز ادامه داشت. شورشيان سعى مى كردند كه به زور او را وادار به تغيير سياست يا استعفا كنند. او از استعفا امتناع كرد و گفت: (لباسى را كه خدا بر تنم پوشانده است, بيرون نخواهم آورد.) (ص٢٤٦) سرانجام شورشيان از ديوار خانه عثمان بالا رفتند و او را كشتند و اين به جهت ترس از تسلط امويان بود و خنثا كردن بناى سلسله پادشاهى آنان. (ص٢٤٧ـ٢٥١) فصل سوم: امام على در عصر خويش
با كشته شدن خليفه سوم و پيشنهاد سران شورشيان و اصرار ديگر اقشار مردم در بيعت با امام على(ع) وى را وادار به پذيرش خلافت و رهبرى كردند. امام با الغاى امتيازات ويژه و برقرارى مساوات و برادرى و عزل كارگزاران نالايق, مواجه با موضعگيرى نخستين معاويه, عايشه, طلحه و زبير عليه خود شد.
موضع گيرى آنها, امويان و دشمنان قبلى را با خويش متحد كرده در برابر امام قيام كردند. با كشته شدن طلحه, جنگ به پايان رسيد. امام بر جسد طلحه و ديگر دشمنان خود اشك ريخت. از سوى ديگر زبير هم كه به جنگ پشت كرده بود, در حال نماز كشته مى شود. سرانجام امام, عايشه را با احترام به مدينه مى فرستد و فاجعه جمل پايان مى پذيرد. (ص٢٥٢ـ ٣٠٨)
امام پس از اصلاح نابسامانى هاى بصره, وارد كوفه مى شود و آن جا را دارالخلافه اعلام مى كند. امام براى معاويه پيغام مى فرستد, ولى معاويه با عمروعاص هم پيمان شده افكار عمومى را عليه امام تحريك مى كنند و امام را به عنوان قاتل عثمان معرفى مى كنند و سرانجام (فاجعه صفين) را رقم زدند, و لكه ننگ حكميت معاويه پسند را بر چهره تاريخ نشاندند. (ص٣٠٩ـ٣٥٤)
پس از نابودى خوارج يكى از اصحاب امام به او گفت: (خوارج كاملاً از بين رفتند.) امام فرمود: (نه به خدا آنها هنوز نطفه شان در صلب مردان و رحم زنان است. هر وقت شاخى از آنها پديدار شود, قطع مى شود. تا آخرين نسلشان دزدان و رهزنان گردند.) (ص٣٥٥)
على(ع) پس از آشكار شدن توطئه حكميت, تنها راه كار را در تجديد جنگ ديد. اما خوارج در نهروان, اردو زدند و مردم كوفه از ترس خوارج به نبرد شام گرد نيامدند. پس از به شهادت رسيدن مالك اشتر, توسط معاويه, روحيه و اتحاد سپاه امام به شدت تضعيف شد; به گونه اى كه انگيزه اى براى نبرد با معاويه نماند. از اين رو ابتكار عمل و سياست جنگ و نبرد به دست معاويه افتاد. لشكر امام بسيار ضعيف گشت و معاويه بين آنها تخم نفاق افشانده, رشد كرد و آرزوى ديرينه امام را نزديك و بالاخره هم طبق پيشگويى پيامبر اكرم در صبح روز نوزدهم ماه مبارك رمضان سال چهلم هجرى, به دست يكى از خوارج تحريك شده امام على برادر رسول خدا, وزير و وصى پيامبر را در حالى كه در خانه خدا مشغول نماز براى خدا بود, كشت. با وجود اين قاتل شهادتين را بر زبان مى آورد.
انسانى كه ذره اى ايمان در دلش باشد, نمى تواند از اين نقطه تاريخ بگذرد, بدون اين كه قطره اشكى براى شهادت كسى كه بالاترين درجه تقوا و كمال را به دست آورده, نريزد. بنابراين ملتى كه او برايشان اين همه زحمت كشيد, با او چنان رفتارى كردند كه اگر به بدترين دشمنان مى كردند, شرمنده مى شدند. (ص٣٦٥ و٣٦٦)
خسارتى كه مسلمانان متحمل شدند, وقتى بود كه آنها برادر و جانشين پيامبرشان را از دست دادند. او بزرگ و در عظمت بى مانند بود; مسلمانان هرگز بعد از وفات پيامبر(ص) شبيه آن را تجربه نكرده بودند. (ص٣٥٥ـ ٣٦٨)
بعضى از مورخان امام را به خاطر اصرارش در عزل معاويه توبيخ مى كنند! معتقدند اگر امام بر عزل معاويه اصرار نمى ورزيد, حمايت او را به دست مى آورد, و جنگ صفين رخ نمى داد.
برخى نيز گفته اند: كه امام با مخالفينش بسيار ملايم بود و آنها را تنبيه نمى كرد. و بعض ديگر را عقيده بر اين است كه امام براى مردم بيش تر شبيه يك واعظ بود تا حاكم. اين ها مباحثى است كه نويسنده آنها را از زير غبار اوراق تاريخ استخراج كرده و به نقد و بررسى آنها مى پردازد و از هر كدام تحليلى عقلى ـ منطقى ارائه مى كند. (ص٣٦٩ـ٣٩٧)
در واپسين بخش اين فصل نويسنده سؤال ذيل را مطرح كرده و سپس علل آن را كاويده و پاسخ مى دهد. چرا حكومت امام(ع) طولانى نشد؟
پاسخ اين سؤال را بايد در سيره جانشينان پيامبر(ص) يافت و برخوردارى آنها از بيت المال و گزينش كارگزاران نالايق و به قدرت و مكنت رسيدن زخم خوردگان از اسلام و به وجود آمدن فضاى فكرى و فرهنگى و شرايطى كه آنها در بلاد اسلامى و تحت نفوذ خود به وجود آوردند و مواجهه امام على(ع) را با اين شرايط و اهداف بلند و افق ديد براى اعتلاى اسلام و مسلمين با ايجاد وحدت, برادرى, عدالت همراه با ملاطفت و نرمى و طرد هرگونه درشتى و خشونت. (ص٣٩٨ـ٤٢١) فصل چهارم:
اين فصل با عنوان (آيا اولين خلافت با توارث برقرار شده است يا به انتخاب مردم يا به انتخاب پيامبر؟) آخرين بخش كتاب است. به منظور دانستن مشروعيت حكومت از نظر اسلامى, ما بايد وضع اسلام را نسبت به آرزوى انسان و راه هاى قانونى را كه چگونه آزادى بايد محدود شود, بدانيم. دو ديگر اين كه ما مى بايد آزادى مردم را در انتخاب حكامشان بدانيم و حدود آزادى حكومت را در تنظيم و تعديل قوانين نيز.
دين اسلام به آزادى افراد احترام مى گزارد و تا آن جا كه مخالف دستورات خدا نباشد, اجازه مى دهد و اين حق محترم است و مقدس و كسى حق ندارد او را از آن محروم كند. از آن جا كه به وسيله حكام, آزادى افراد محدود مى شود, چنين حكومتى از ديد اسلام قانونى نخواهد بود; مگر اين كه انتخاب يا از طريق مردم باشد يا انتصاب خدا. پس در اسلام حكومت موروثى نيست. در نتيجه هيچ دانشمند مسلمان خصوصاً شيعى حكومت خاندان نبوت را توارث نمى داند; بلكه چنانچه مردم حكومتى را انتخاب كردند, انتخاب آنها يك اجازه به حكومت به نمايندگى از سوى آنهاست. هر وقت قانونى را وضع و اجرا كند كه آزادى مردم را محدود كند با اجازه و رضايتِ خود مردم خواهد بود. يعنى حكومت در واقع خود آن مردمند. از آن جا كه خداوند انسان را آفريد, و به او آزادى داده است, اين حق را دارد كه آزادى او را محدود كند. پيامبر اكرم حضرت محمد(ص) يك حاكم برگزيده الهى بود. خداوند مى فرمايد: (اى مؤمنين, اطاعت كنيد خدا و رسول خدا و اولوالامر را… اگر نزاعى بين خودتان رخ داد آن را به خدا و پيامبر برگردانيد; اگر شما به خدا و روز قيامت ايمان داريد, اين كار براى شما بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود.)٧
حكومت پيامبر با اجازه خدا بوده و پيامبر اكرم حق دارد به اعتماد وحى خدا, براى حكومت جانشين تعيين كند; زيرا (پيامبر اولى و سزاوارتر است بر مؤمنين از خود آنها.)٨ و قرآن كريم در آيه اى ديگر بيان مى كند: (هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه را در كارى كه خدا و رسول او حكم كند اراده و اختيارى نيست و هركس نافرمانى خدا و رسولش كند, در حقيقت به گمراهى سختى افتاده است.)٩
چنانچه حكومت به تعيين پيامبر ممكن نباشد, تنها راه ايجاد يك حكومت شرعى از نظر اسلام انتخاب عمومى است نه غير آن. زيرا حكومت انتخابى در قرآن تأييد شده است.
پيامبر(ص) بارها خطراتى كه ملت را تهديد مى كنند, گوشزد كرد, و به مسلمانان اطلاع داد كه بسيارى از اصحابش بعد از رحلتش ايمانشان را از دست خواهند داد. پيامبر(ص) فرمود: (مردانى از اصحاب من در روز رستاخيز به نزد من خواهند آمد, در حالى كه من نزد حوض هستم, وقتى من آنها را شناختم, آنها را از من دور خواهند كرد. من مى گويم: خداى من, اينها اصحاب من هستند. او خواهد گفت: تو نمى دانى اينها بعد از تو چه بدعت ها گذاشتند.)١٠
سپس نويسنده با توجه به قرائت هاى مختلف آيات قرآن و در نتيجه برداشت هاى متفاوت از آن و ملاحظه طبقات احاديث نبوى و راويان متعدد, نياز به مرجع را در تفسير قرآن و تبليغ دستورات پيامبر اكرم, ضرورى مى داند. (ص٤٢٢ـ٤٤٧) على(ع) در كلام پيامبر(ص)
منابع شيعى١١ و اهل سنت مملو از احاديثى است كه پيامبر اكرم به پيروانش درباره مردى كه خزانه علم او است, خبر داده است. در اين جا به اجمال برخى از آن احاديث را از منابع اهل سنّت مرور مى كنيم:
(من شهر علمم و على دروازه آن است. هركس علم را بخواهد بايستى از دروازه بيايد)١٢ از طريق ابن عباس, جابر عبدالله انصارى و ديگران نقل شده است.
ام سلمه مى گويد: من شنيدم پيغمبر خدا مى گويد: (على با قرآن و قرآن با على است. آنها از يكديگر جدا نمى شود تا دم حوض مرا ملاقات كنند.)١٣
حاكم در مستدرك, ج٣, ص١٢٢ از انس بن مالك روايت كرده كه پيامبر اكرم به على گفت: (تو به امت من, درباره حقيقت و آنچه كه آنها درباره آن نزاع دارند, بعد از من خبر مى دهى).
ترمذى به سند صحيح در سنن خويش نقل كرده است كه پيامبر اكرم فرمودند: (خدايا, به على رحمت فرست; خدايا, حق و حقيقت را در همه حال با على قرار بده.)١٤
ابونعيم نقل كرده است كه ابن مسعود گفت: (كه قرآن داراى معانى ظاهرى و باطنى است و على بن ابى طالب علم هردو را دارا است.)١٥
حاكم در جلد٣ مستدرك صفحه ٤٩٩ گزارش مى كند كه: قيس بن ابوحزيم روايت كرده است كه او شنيد كه سعد بن ابى وقاص به مردى از دمشق كه على بن ابى طالب را لعن مى كرد, گفت: (مرد! چرا على را لعن مى كنى؟ آيا او اول كسى نبود كه اسلام را پذيرفت؟ آيا او اول كسى نبود كه با رسول خدا نماز خواند؟ آيا عالم ترين مردم در ميان آنان نبود؟ سپس سعد گفت: خدا, اين مرد يك نفر از پرهيزگارترين بندگان تو را لعنت مى كند, من از تو مى خواهم كه نگذارى اين گروه اين جا را ترك كنند, مگر قدرتت را به آنان نشان دهى. آن مرد دمشقى خود را از بالاى اسب بر روى سنگى انداخت و سرش شكافت و در دم جان داد.) (ص٤٤٧ـ٤٥١)
اين قبيل احاديث به خوبى دلالت بر رهبرى على(ع) دارند و پيامبر مى خواستند كه على(ع) را خوب بشناسانند, تا مردم از اطراف آن وجود پُر فيض پراكنده نگردند و چونان شب پره از نور و روشنايى نگريزند. البته پيامبر اكرم بيانات روشنى براى تعيين امام على(ع) براى رهبرى امت اسلام دارند; از جمله:
١. پيامبر اكرم در كنفرانسى كه ابتداى رسالتش در منزلش برگزار كرد و على(ع) سيزده سال بيش تر نداشت, او را به عنوان وصى و جانشين خود معرفى كرد. (ص٤٥٢ـ ٤٥٥)
٢. پيامبر اكرم در سال نهم هجرى, وقتى از مدينه با بيست و پنج هزار لشكر عازم مرز اردن (تبوك) بود, على(ع) را در مدينه به جاى خود گذاشت.١٦
وقتى على(ع) از پيامبر(ص) پرسيد: (آيا مرا با بچه ها و زنان رها مى كنى؟) پيامبر(ص) فرمود: (آيا تو راضى نيستى براى من مانند هارون باشى براى موسى به جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست؟)١٧
واقعيت اين است كه پيامبر(ص) در هر فرصتى در بالاى منبر استفاده مى كرد و فضايل على را بيان مى كرد: رهبرى امت, معاونت و وزارت او و اين كه او تنها جانشينش است. (ص٤٥٦ـ٤٦٣)
٣. جريان ابلاغ سوره برائت توسط امام على كه پيامبر(ص) در اعتراض و سؤال آن شخص فرمودند: (به من دستور داده شده است كه هيچ كس نمى تواند آن را ابلاغ كند جز خودم يا مردى از خودم.) (ص٤٦٤ـ٤٧٠)
٤. حديث ثقلين كه به تواتر از فريقين نقل شده است. (ص٤٧١ـ٤٧٧)
٥. حديث ولايت. چون نويسنده روايت را از طريق اهل سنت نقل كرده بازگويى آن خالى از فايده نيست:
بعد از ٢٧سال پس از واقعه غديرخم ابوالطفيلِ صحابى گزارش داد كه: (على(ع) به اصحابى كه در آن جا جمع شده بودند, گفت: من از شما به نام خدا درخواست مى كنم, هركسى كه در روز غديرخم حاضر بوده است, بلند شود و بايستد و هيچ كس ديگر نبايستى بلند شود و بگويد من اطلاع دارم و شنيدم. من فقط از آن كسى كه مستقيماً با گوشش شنيده و با قلبش كلمات پيامبر را به خاطر دارد, مى خواهم بيان كند. هفده نفر (خزيمة بن ثابت, سهل بن سعد, عدى بن حاتم, عقبة بن عامر, ابوايوب انصارى, ابوليلا و مردانى ديگر) از قريش ايستادند و على(ع) به آنها گفت: آنچه شنيديد بگوييد. آنها گفتند: ما گواهى مى دهيم كه با پيامبر خدا از حجةالوداع برگشتيم, وقتى ظهر شد, پيامبر خدا خارج شد و دستور داد اين مكان را هموار كنيد. آن گاه مردم را براى نماز فرا خواند. سپس او گفت: چه بايد به شما بگويم؟ ما گفتيم: پيام خدا را بايد برسانى. او گفت: خدا گواه است (سه بار) نزديك است كه من دعوت حق را اجابت كنم. از من پرسيده خواهد شد, و از شما نيز . سپس او گفت: مسلماً خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنين. آيا مى دانيد كه من اختيارات بيش ترى از شما به خودتان دارم؟ ما گفتى

م: بلى. او سه بار اين را تكرار كرد. سپس او دست تو را گرفت و آن را بالا برد و گفت: هركس من مولاى او هستم اين مولاى او است و…. در انتهاى اين گزارش نويسنده به گونه اى مستدل, لغت و معناى دو كلمه (ولى) و (مولا) را بحث كرده و بر طبق اعتقادات شيعه, امامت على(ع) را برمى نماياند. (ص٤٧٨ـ ٥٠٨) نتيجه و پايان سخن
نويسنده علاوه بر اين كه با نگاه به پشت سر از مباحث گذشته بهره مى جويد و به گونه اى تحليلى نتيجه گيرى مى كند كه: مكتب امام على از طرف پيامبر بيان شد … و مذهب امام جعفر(ع) مذهب اهل بيت پيامبر محمد(ص) است كه توسط پيامبر بيان شده است. حقيقت اين است كه سياست امويان و عباسيان بر اين بود كه شناسايى مذهب اهل بيت پيامبر براى آنان خطرناك است. (ص٥٠٩ ـ٥٢٧) تقريب مذاهب
در سال ١٩٥٩ مؤلف از مصر ديدن مى كند و پس از ملاقات با جمال عبدالناصر, با شيخ الازهر (شيخ محمود شلتوت) ديدار مى كند و طى گفت وگوى مفصلى او را متقاعد مى كند كه شيعه اماميه جعفرى, دنبال امتياز يا برترى نيست, بلكه آنان اعتقاد دارند كه تعاليم امام جعفر صادق(ع) و بقيه اهل بيت پيامبر(ص) سزاوار اطاعت است و مسلمانان و مؤمنين واقعى از آن پيروى مى كند. علاوه بر انتشار بيانيه ٧ژوئيه ١٩٥٩ مبنى بر اتحاد مسلمانان, آموزش مذهب جعفرى را يكى از دروس رسمى الازهر قرار داد. (ص٥٢٨ ـ٥٣١)
باشد كه پژوهش و نگاشته هاى عالمان و تاريخ نگاران به گونه اى سامان يابد كه روند وحدت مسلمانان را تسريع بخشد.

پاورقي: ١. The brother of the prophet Mohammad (the Imam Ali); by Mohammad Jawad Chirri Director of the Islamic center of Detroit. ظاهراً عنوان كتاب برگرفته از روايتى است كه اميرمؤمنان فرمود: (انا عبداللّه, واخو رسول اللّه, و انا الصديق الاكبر…). ر.ك: خصايص نسايى, ص٣; مستدرك حاكم, ج٣, ص١١٢و…. ٢. ر.ك: محمّدجواد شرى, امام على(ع) برادر محمد(ص) رسول خدا, ترجمه سيّد محمّد صالحى, مقدمه, ص١٧ـ٢٠. ٣. بخارى, بخش٦, ص١٠١; مسلم, بخش٤, ص١٣٦; سنن ابن ماجه, ج١, ش٩٠٤ و ترمذى, بخش١, ص٤٨٣ . ٤ . سوره الشورى(٤٢), آيه ٢٣ . ٥ . نهج البلاغه,خطبه قاصعه, شماره ١٩٢ . ٦. طبرى, حوادث سال٣٦, ص٣١١٢; كامل ابن اثير, ج٣, ص١٠٢ و…. ٧. سوره نساء, آيه ٥٩. ٨. سوره احزاب, آيه ٦. ٩. سوره احزاب, آيه ٣٦. ١٠. صحيح بخارى, قسمت٨, ص١٤٩, و قسمت ١٥, ص٥٩ و٦٤. بدين مضمون, ص١٥٠, ١٥١ و…. اين روايت به طرق مختلف در صحيح بخارى آمده است. ١١. براى آگاهى بيش تر ر.ك: عبقات الانوار و خلاصه آن نفحات الازهار. ١٢. مستدرك الحاكم, ج٣, ص١٢٧; كنزالعمال, ج١٥, ص١٣. ١٣. مستدرك الحاكم, ج٣, ص١٢٤. ١٤. سنن ترمذى, ج٥, ص٢٩٧. ١٥. حليةالاولياء, ج١, ص٦٥. ١٦. مضمون آيات ٢٩ـ٣٣ سوره طه. ١٧. صحيح بخارى, قسمت٦, ص٣; طبقات ابن سعد, قسمت١٥, ص١٧٦; بخارى, قسمت٥, ص٢٤; سيره ابن هشام, ج٢, ص١٧٢ و….