آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤

گردآورى و داورى
موحدی محمدرضا

بازكاوى چند نگاشته ادبى درباره على(ع)
تجلّى شخصيت على(ع), فاطمه(س), حسين(ع) در شعر فارسى (از رودكى تا عصر حافظ), دكتر سيد احمد حسينى كازرونى, تهران: نشر ارمغان, ١٣٧٩, وزيرى, ٢٥٦ص.
در فرخنده سالى كه سپرى شد, فضاى ايران آكنده از نسيم مشكبوى نام و ياد على(ع) بود. در اين بازار عطاران, هركس متاعى ـ اگرچه گاه خُرد و كم بها ـ در طبق نهاد تا در اخلاص ورزى و ارادتِ ناب بر آستان ابوتراب, خود را سهيم كرده باشد. افزون بر تك نگارى هاى فراوان و بسيار متنوع, چند دايرةالمعارف و مجموعه نيز به عرصه انديشه پاگذاشت و يا در شُرُف ولادت است.
در اين آثار طبعاً هركس به سائقه و ذائقه خود به على(ع) و معارفِ زلالِ برجوشيده از آن چشمه سار, پرداخته و بابِ مدينه علم رسول را ـ گرچه به اندازه عبور نسيمى روح پرور ـ بر روى خود گشوده است. در اين مقال, همان گونه كه از نامش برمى آيد, برآنيم تا به برخى آثار ادبى و بويژه اشعارِ گردآمده درباره امام على(ع) نگاهى گذرا بيفكنيم. ناگفته پيداست كه در اين كار قصد استقرائى تام نبوده است و تنها به برخى دفترها و مجموعه هاى برآمده و گزيده كه در اين سال, يا سال هاى اخير, مجال نشر يافته اند, نگريسته شده است. در اين نگاه, با ارجگذارى به همتى كه گردآورندگان ورزيده اند و طرح نوى كه درافكنده اند, نخست گزارشى كوتاه از ساختار اصليِ پژوهش, ارائه مى شود, سپس به برخى كاستى ها و كمبودى آن ـ كه مى تواند در آينده جبران شود و جامه بهبود پوشد ـ اشاره مى رود.
*
يكى از اين كتاب ها (تجلى شخصيت على(ع), فاطمه(س), حسين(ع) در شعر فارسى)١ است. متأسفانه اين اثر بسيار شتابزده و عجولانه گرد آمده است. در مقدمه دوجمله اى از ناشر مى خوانيم: (اين كتاب, پژوهشى است كه در بيش از ٥٠ ديوان و آثار منظوم شاعران زبان فارسى, توسط محقق محترمِ اين اثر ارزنده انجام يافته و با حمايت دانشگاه آزاد اسلامى به تأييد قطعى رسيده است.)
پيش گفتار مؤلف نيز خالى از ضعف تأليف نيست و به زحمت مى توان ميان بندهاى آن پيوند يافت. به اين جمله ها توجه كنيد: (…او پسرعم و دامادِ پيغمبر خدا بود, در حكيم يار و برادرش بود[!].) (ص١٠) نيز توجه شود به ارتباط ميان جمله هاى اين بند: (دنياداران بدانند كه دنيا در چشم على و زهرا زهر است, زيرا آنان تنها به عاقبت انديشيده اند و دلى كه از محبت على خالى باشد, جايگاه زرق و رياست.) (همان صفحه) ضمناً چاپ كتاب آن قدر عجولانه بوده كه دست كم در نسخه اى كه در دست ماست, صفحاتِ مقدمه پس و پيش شده و از كمترين ذوق ورزى هاى صفحه آرايى, بى بهره است.
نخستين پرسشى كه به هنگام مطالعه متن براى خواننده پيش مى آيد, اين است كه برخى از اين اشعار چگونه مى توانند جايگاه تجلّى شخصيت على و… در شعر فارسى باشند. از همان صفحه نخست و همان بيت نخست كه تنها بيت يافت شده از رودكيِ سمرقندى در اين زمينه است, شروع مى كنيم. مؤلف مى نويسد: (در ديوان رودكى سمرقندى (فوت٣٢٩ق) بيتى با مضمونِ (؟) زير نقل شده است:
مكى به كعبه فخر كند, مصريان به نيل
ترسا به اسقف و علوى به افتخارِ جدّ
(ص١١)
اين كه شاعر در اين بيت, افتخارِ علويان را به پيشواى خود نمايانده است, به ويژه آن كه در كنار فخر كردنِ ترسايان به اسقف خويش, مطرح شده, چه جاى تجلّى و جلوه گرى دارد؟!
نيز به اين ابيات از دقيقى توسى بنگريد:
چنان كز چشم او ترسم نترسيد
جهود خيبرى از تيغ حيدر
چنان كان چشم او كرده است با من
نكرد آن نامور حيدر به خيبر
(ص١٢)
شاعر, خشم و تنديِ نگاهِ ممدوح خود را بسى برتر از تيغ حيدر پنداشته است و مى گويد: جهوديان اهل خيبر آن اندازه از تيغ حيدر نترسيدند كه من از چشم ممدوح خود مى ترسم و….
وقس على هذا:
چنان چون من بر او گريم, نگريد
اَبَر شبّير, زهرا روز محشر
آيا اساساً اين گونه يادها, تجلّيِ شخصيت محسوب مى شود؟ پس درباره ممدوحان آن اشعار چه بايد گفت؟ بگذريم از مواردى كه نه تنها هيچ گونه تجلّى از شخصيت اميرمؤمنان در آن ديده نمى شود, سهل است كه نوعى اسائه ادب نيز ديده مى شود. از فرخى سيستانى در مدح محمود غزنوى يا ممدوحى ديگر, اين ابيات نيز نمونه آمده است:
ـ به روز معركه با دشمن خداى, على
به ذوالفقار نكرد آنچه او كند به قَصَب
(از اغلاط فاحش مطبعى درمى گذريم كه مثلاً مصراع نخست را چنين آورده: به روز معركه كه با دشمن خداى, علي…)
به هندوستان آنچه تو پار كردى
بر اهل سلاسل نكرده است حيدر
(ص١٨)
و از عنصرى اين بيت آمده است:
به سند و ناحيت هند شهريار آن كرد
كجا به مردم خيبر نكرده بُد حيدر
(ص٢٠)
و از امير معزّى, اين بيت:
آن كرد در عجم كه نكردند در عرب
هرگز عمر به دِرّه و حيدر به ذوالفقار
(ص٤٩)
و از عثمان مختارى, اين بيت:
شاعيان را منع كردى از هواى خويشتن
گر بدين بخشش بديدى ديده حيدر تو را
(ص٥٣)
(شاعر مى گويد: اگر ديده حيدر تو را با اين بخشش مى ديد, [ترا مناسب تر تشخيص مى داد و] پيروان خود را از هوادارى خويش منع مى كرد!)
و از رشيد وطواط, اين بيت:
بر در خيبر نديده اند ز حيدر
آنچه ز بأس تو ديده شد به درِ چَنده
(ص١٠١)
وقفه اى ساختى در آن بقعه
كه چنان كس نخواهد [صح:نخواند] در اخبار
نه عجم را ز رستم دستان
نه عرب را ز حيدرِ كرّار
(ص١٠٢)
البته اين قلم, حُسنِ استقراى پژوهنده را ارج مى گذارد و به وجودِ ابيات فراوانى در اين كتاب كه بواقع نمونه هايى از تجلّى شخصيت حضرت على(ع) است, اعتراف دارد; ولى طبعاً بايد ناخالصى ها را زدود و كنار گذاشت و نه مرواريدهاى درخشان را. از اين رو لازم است امثال اين ابيات نقل شده را ـ كه البته بيش از اين مقدار است ـ پاكسازى كرد تا عنوانِ كتاب (تجلّى شخصيتِ على(ع)…) خدشه پذير نگردد.
مؤلف در فهم برخى از ابيات, دچار مشكل شده است. در همان صفحه نخستِ متن, درباره حكم ميسرى, مى نويسد: (بعد از آن در مثنوى ديگر بر پيغمبر اسلام درود مى فرستد و پس از ذكر نام سه خليفه, على(ع) را به عنوان خليفه چهارم با لقب (اَبَر حيدر) ياد مى كند:
درودش صد هزاران بر پيامبر
خداوند لوا و تاج و منبر
اَبَر بوبكر و عمّر نيز و عثمان
كه كردش او به بر جمع قرآن
اَبَر حيدر كه باشد او چهارم
كه هست اين دوستيشان يادگارم
(ص١١)
با اندكى تأمل, مى توان دريافت كه (اَبَر حيدر) در اين جا لقب نيست, و تنها حرف اضافه (بر) در ساختِ كهنِ خراسانيِ خود با همزه همراه شده است. نمونه هاى فراوانى از اين گونه كاربردها مى توان نشان داد, مرحوم عبدالحسين نوشين در اين باره مى نويسد: (اَبَر (با زَبَر اول و دوم) =بر) و از شاهنامه اين بيت را شاهد مى آورد:
اَبَر دست كيخسرو افراسياب
شود كشته, اين ديده ام من به خواب٢
نمونه هاى بسيار ديگرى نيز مى توان در لغتنامه علامه دهخدا يافت.
با روشن شدن چنين اشتباهى, باز مى بينيم كه هيچ گونه (تجلّى شخصيتى) در اين ابيات وجود ندارد.
شيوه مؤلف بر اين است كه نخست مضامين اشعارِ انتخابى خود را به صورت نثر القا مى فرمايد, سپس صورت منظوم ابيات را ثبت مى كند. در نقل مضامين اشعارِ امير معزّى (در صفحه ٤٦) مى نويسد: (شيعيان و سنّيان يقين دارند كه علم على و عدل عمر هردو در وجودش جمع گرديده) كه ظاهراً شكل منثور اين بيت است:
سُنّى او را چو عمر داند و شيعى چو على
زان كه هم علم على دارد و هم عدل عُمر
(ص٤٨)
پيداست كه شاعر, سنّيان و شيعيان را در اعتقاد به علم على و عدل عمر, جمع نكرده است و اعتقاد هريك را جداگانه, مقصود داشته است; اگرچه در پندار شاعر, ممدوح او, هم علم على را دارد و هم عدل عمر را.
همين عارضه را هنگام روايت منثور از ابيات سَنائى غزنوى, مى بينيم: (على, چراغ شب يلدا و توفانِ روز جنگ و لافتى شده جبرئيل امين بود, آشكاركننده دين به ذوالفقار [؟] و تار و ماركننده لشكر كفر و…) (ص٦٣)
اين عبارت, برگردانى از اين بيت است:
آمد از سِدره, جبرئيل امين
لافتى كرده مر وِرا تلقين
(ص٦٤)
مقصود شاعر اين است كه جبرئيل امين او را به عبارت (لافتى الاّ علي…) تلقين كرده است. پس واژه (كرده) جزء دوم براى فعل مركب (تلقين كرده) است و نبايد آن را به شكل مجهول درآورد و از آن صفت مفعولى همچون: (لافتى شده), ساخت.
باز در همين صفحه, مفهوم اين بيت را كه:
لطف او بود, لطف پيغمبر
عُنف او بود شير شرزه نر
به تركيباتى چون: (لطيفِ پيغمبر و شير شرزه نر) تبديل كرده است! مؤلف در تبديل معانى اشعار به نثر, چندان توانايى از خود نشان نمى دهد, از اين رو تركيباتى چون: كَشنده تنزيل, چشنده تأويل(ص٦٤), دهان ترشده سرِ انگشتِ محمد(ص٦٧), مالنده خصم, نالنده دشمن [براى اين بيت: او توانست خصم را ماليد/ ليك خصمش بدو همى ناليد] نظرگاهِ ديدِ درون انديشان, نوح اُستاخِ عالَم(ص٧٠) و….
نكته ديگر درباره اين كتاب, منابع و مآخذ اشعار است. مؤلف چندان توجهى به نوع مأخذ نداشته و ابيات را از هر منبعى ـ گرچه كاملاً بى ارزش و بازارى ـ نقل كرده است. از اين رو جاى تعجب ندارد اگر قصيده اى را به نام شيخ الرئيس ابوعلى سينا درج كند كه در هيچ منبع موثق ديگرى نيامده است. آنچه خواننده اين قصيده را بر آن داشته تا آن را به بوعلى سينا منسوب بدارد, بيت پايانيِ قصيده است كه البته خود دليلى آشكار بر ساختگى بودن آن است:
چو اين اوصاف را بشنيد از وصف كمال او
گرفت انگشتِ حيرت بر دهانش بوعلى سينا
(ص١٧)
همچنين با اين كه خود به تحقيق دكتر شفيعى كدكنى مبنى بر ساختگى بودنِ رباعيات ابوسعيد ابى الخير, اشاره مى كند, اما از منبعى غير موثق به ذكر اين رباعيات مى پردازد(ص٢١). نيز در باب خواجه عبدالله انصارى(ص٢١) و يا ادعاى شيعه دوازده امامى بودنِ كسائى مروزى (ص١٣) كه كاملاً بدون مدرك و منبع است.
ساختار هندسى كتاب نيز دچار مشكل است. گاه توضيح اعلام و اصطلاحات موجود در اشعار, زير همان بيت آمده(ص١٢) و گاه به بخش پايانى كتاب واگذار كرده است (ص١٩٩ـ٢٥٤). در برخى موارد, نشانى ابيات دچار تشويش و نادرستى شده است; براى نمونه نشانى اين بيت از منوچهرى دامغانى را كه البته هيچ ارتباطى با تجلّى شجاعت على(ع) ندارد:
با چهره ماه و طلعت زُهره
با زَهره شير و عفّت زهرا
چنين آورده: ديوان منوچهرى دامغانى, دكتر محمد دبير سياقى, چ پنجم, ١٣٦٣, ص٢٠٣ ب٢٥٠٥. با مراجعه معلوم مى شود كه از همان چاپ, صفحه ١٠٩ و بيتِ ١٤٤٢ صحيح است.
حتى در بخش واژه نامه كتاب, اشتباهاتى بزرگ رخ داده است. در توضيح (ادريس) پس از آن كه مى خوانيم او از پيامبران بنى اسرائيل بوده و او را هُرمز و هُرمس گفته اند كه علم نجوم از معجزات اوست و…, چنين آمده: (او در ابتدا از ملائكه مقرّب بود و هفتصد هزار سال عبادت كرد و…) (ص٢٠٢) پيداست كه بر اثر عجله, توضيحات و گناهان ابليس نيز به پاى ادريس نوشته شده است.
از صفحه ١٧٧ تا صفحه ١٩٤ كه به سعدى اختصاص يافته است, اساساً هيچ ارتباطى با موضوع كتاب ندارد; چرا كه در اين صفحات به ترتيب به سيماى محمد(ص) در گلستان, بوستان, قصايد و غزلياتِ سعدى پرداخته شده و بسامد القاب, تركيبات, اسامى صفتى و… كه به عنوان حضرت محمد(ص) در اين دفترها آمده, گردآورى شده است. اين بخش از كتاب اگرچه مى تواند مفيد باشد, اما مناسبتى با نام كتاب ندارد.
اغلاط چاپى ديگر آنقدر فراوان است كه حتى با تصفّحى چند ثانيه اى, مى توان مواردى از آن را ديد. تنها به نمونه هايى كه به شكل تيتر آمده يا اهميت بيش ترى دارد, اكتفا مى كنيم:
ـ آيه ٢٢ سوره قمر چنين نقل شده: فكشفنا غطائك فبصرُك اليوم جَديد (ص٦٦). صحيح آن: فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليومَ حديدٌ.
ـ مهر و كيش ببردُه آب مَلَك (ص٧٠). صحيح آن: مهر و كينش ببردِه آن مَلك
ـ قطاران تبريزى (ص١٣٤): قطران تبريزى. ـ بولعب (ص٢٩٠): بولهب. ضمناً مشابهت هاى فراوانى ميان اين اثر و رساله اى كه چند سال پيش در همين باب ـ و به راهنماى همين مؤلف ـ تأليف شد, وجود دارد. براى نمونه مى توان باب مربوط به عطار نيشابورى را در هر دو كتاب مقايسه كرد.٣
*
كتاب ديگرى كه در اين سال پر ميمنت ولادت يافت, (سيماى على(ع) در آينه شعر فارسى)٤ است. فراهم آورنده اين كتاب در مقدمه خود چنين نوشته است: (توفيق گردآورى اين آثار پراكنده و انتشار آنها در مجلدات پى درپى چندى پيش به همت سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به نگارنده اين سطور واگذار شد. لطف خدا شامل حال گرديد و در اندك زمانى توانستم مجموعه اى از سروده هاى ده ها شاعر گذشته و امروز ايران را در منابع مختلف در دفترى فراهم آورم.) (ص٩) پس از چندى مطلع مى شود كه در ساليان پيش كتابى با همين محتوا و به نام (تذكره علوى) به كوشش رضا ثابتى, انتشار يافته است. بنابراين فراهم آورنده تصميم مى گيرد تمام تذكره علوى را به عنوان جلد نخستِ (سيماى على در آينه شعر فارسى) به چاپ برساند و مجموعه برگزيده خود را در مجلدات بعدى ارائه دهد.
اين بود تمام كوشش و مقدمه فراهم آورنده. اما نگاهى به اثرِ قديمى آقاى ثابتى كه اينك جامه اى نو پوشيده است.
نخستين نكته اى كه در وهله آغازين به چشم مى خورد, فقدان هرگونه نظم و ترتيب است. بدين معنا كه چينش شاعران و شعرشان نه نظم الفبايى دارد و نه ترتيب موضوعى يا تاريخى يا…, از اين رو حكيم ابوالقاسم فردوسى و پرتو بيضائى و نيز مولانا جلال الدين رومى و احمد سهيلى خوانسارى كنار يكديگر نشسته اند! گردآورنده در مقدمه تذكره علوى, فرموده است كه اشعار اين مجموعه… عموماً متعلق به شاعرانى است كه از عهد صفويه به بعد در ايران ظهور كرده اند, اما خوشبختانه چنين نيست! از كسائى مروزى گرفته تا فردوسيِ توسى و سنائى غزنوى و ناصر خسرو و عطار نيشابورى و مولوى و فخرالدين عراقى سعدى و حافظ و وحشى بافقى و… در اين دفتر سهمى دارند.
مشكل ديگرى كه اين كتاب دارد, آن است كه مناسب با فضاى ارزش هاى اسلاميِ پس از انقلاب نيست و مى تواند طرفدارانِ وحدت ملى و اسلامى را آزرده خاطر كند. فراموش نكنيم كه برادران اهل سنت نيز در همين ديار به آثار فرهنگى چشم مى دوزند و از آن بهره مى برند, از اين رو مناسب نيست كه سازمان چاپ و انتشاراتِ يك وزارتخانه دولتى, كتابى را به چاپ برساند كه در آن تعريض ها و اهانت هايى به برخى باورهاى آنان وجود داشته باشد. براى نمونه بنگريد: ص١٨١ـ١٨٢, ٢٠٠ـ٢٠١.
غير مستند بودن اشعار و معلوم نبودنِ مآخذِ آنها, از ديگر معايب كتاب است. براى نمونه اشعار مشكوك و منسوب به خواجه حافظ شيراز (ص٢٢٣), شمس تبريزى (ص٢٥٢ و٢٥٣) بوعلى سينا (ص٢٨٤) به اين مجموعه راه يافته است. در مورد ساير شاعران نيز هيچ گونه نشانى از منبع اثر داده نشده است. به جا بود كه فراهم آورنده جديد اين مجموعه, دست كم در كوشش خود براى احياى اين اثر, منابع اشعار را ذكر مى كردند. در اين كتاب اشعارى ديده مى شود كه براى مخاطبى نامعلوم سروده شده و مى توان آن را درباره هر ممدوحِ مقدسى به كار بُرد. براى نمونه آيا اين رباعى, نمى تواند در جاى ديگر خرج شود؟
عاشق همه دم فكر رخ دوست كند
معشوق كرشمه اى كه نيكوست كند
ما جرم و خطا كنيم او لطف و عطا
هركس چيزى كه لايق اوست كند
(ص٣٠)
و يا اين رباعى:
از طعنه اين و آن غمى نيست مرا
جز عالم عشق, عالمى نيست مرا
گر دست دهد وصال جان پرورِ دوست
بر عمر گذشته ماتمى نيست مرا
(ص٣٠٦)
همچنين تمام مسمّط معروفِ شيخ بهايى با اين مطلع:
تا كى به تمناى وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
(ص٢٢٩ـ٢٣٠)
و يا غزلِ زيباى فخرالدين عراقى با اين مطلع:
خوشا دردى كه درمانش تو باشى
خوشا راهى كه پايانش تو باشى
(ص٢٩٣)
(البته با حفظ اين نكته كه در اين اشعار از ابتدا تا انتها, هيچ گونه تصريح, تلويح يا كنايه اى به حضرت امير(ع) ديده نمى شود.)
در واپسين نگاه به اين كتاب, نمى توان از اين سخن صرف نظر كرد كه يكى از دو آفتى كه حضرت امير, همواره يارانش را از آن بر حذر داشته است (به ياد بياوريد: هلك فيّ الرجلان: محب غال و مبغض قال) به اين اثر نيز نفوذ كرده است و البته مى دانيم كه دوستداران افراطى و غلو كنندگان در اوصاف و مناقب, بيش تر دل آن حضرت را آزرده اند تا دشمنان نادان.
در اين مجموعه كه به قول گردآورنده آن, بيش تر مربوط به شاعران عهد صفوى است, نمايى كامل از مناقب خوانى هاى تشيّع صفوى را مى توان ديد و اين نمونه ها بسيار فراوان است; به گونه اى كه با ريختن آنها, شراب چندانى در ته پياله نمى ماند! تنها به مواردى اندك از اين ابيات, توجه كنيد:
خواست يزدان تا كند جلوه به گيتى بهر خلق
از على آئينه كرد و قالب و پيكر گرفت
محنت آباد جهان را حق ز پور بوتراب
از پيِ دفع محن داروى جان پرور گرفت
اولين موجى كه زد درياى هستى, حيدر است
گوهرش را مام اگرچه در صدف آخر گرفت
از عبدالحسين اورنگ(ص٣٨)
مخزنِ گنج كنتُ كنزاً اوست
محرم كبريا عليِّ ولى
حضرت مصطفى رسول خدا
خدمتِ مرتضى, عليِّ ولى
از شاه نعمت الله ولى (ص٥١)
در شب سيزده ماهِ رجب
پرده برداشته شد از رُخِ رب
آرى از چهره حق پرده فتاد
در شب سيزدهِ ماه رجب…
آدم از او به صفى گشت شهير
نوح از وى به نجى يافت لقب
موسى از همت وى گشت كليم
ديد نور رخ او در دلِ شب
گر نمى بود تجلّى على
شجر خشك نگفتى: اَنا رَب…
فاش و بى پرده على عين خداست
خوشدل اى شاعرِ عارف مشرب
ميهمان در شب معراج نبى است
ميزبان غير على آنجا كيست؟
از على اكبر خوشدل(ص٩٠ـ٩١)
پرده بردار و خودنمايى كن
فاش تر جلوه خدايى كن
از حسينى قزوينى
(ص٩٢)
همى نباشد او برتر از خداى بزرگ
ولى نباشد كمتر ز قادرِ ذوالمن
اگر نباشى ايزد چراش ها به جهان[؟]
تهى نباشد جايى ز هستى تو زمن
از فرهاد ميرزاى قاجار
(ص١٢٠)
پيش از آن كايزد بناى وضع اين عالم كند
پيش از آن كز صنع ايجاد بنى آدم كند
كرد در مشكوة قدرت منجلى نور على
تا از او مصباح در ظلمتكده عالم كند…
از پروين همدانى(ص١٣٠)
مولى الموالى و امام الاجل
هو العلى المتعال المكين
به ذكر او پيمبران مفتخر
فمالهم عن ذكره المعرضين
هو الذى ليس كمثله شىء
نه مثل و نه مَثَل نه شبه و قرين
نه بلكه اسم و رسم را ره در اوست
به وحدتش مناسب آمد همين
ولن اَجِد من دونه ملتحد
اياه نعبد و به نستعين…
از صفى عليشاه(ص١٨٥)
پيداست كه هيچ كوششى براى پيرايش و بهسازى اين اثر صورت نگرفته است و گويا عذر همه براى چنين شتابى, رساندن متاع به بازار پر رونق سال بوده است.
*
مجموعه ديگرى كه در اين باب, ديدنى است (معارف نهج البلاغه در شعر شاعران)٥ است. اين مجموعه پيش از اين نيز به شكلى ديگر به چاپ رسيده بود, ولى طرح تازه آن در قالبِ مجلد ششم و هفتم (مجموعه آشنايى با نهج البلاغه), اينك مورد بحث است.
گردآورنده در مقدمه اين مجموعه دوجلدى ـ با كمى تواضع و فروتنى ـ مى نويسد: (كتاب ارزشمند و گرانسنگى كه در پيش روى داريد, معارف نهج البلاغه در شعر شاعران مى باشد كه حاصل تلاش ده سال كارِ گروهى در مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين(ع) است. هدف ما در اين پروژه عظيم, براساس يكى از نيازهاى روانى و فرهنگى در كلاس هاى دينى و معارف اسلامى و انسانى شكل گرفت….)
در مقدمه, همچنين با مراحل تدوين كتاب آشنا مى شويم كه به ترتيب چنين است: ١ . انتخاب ديوان اشعار, ٢ . شناسائى و استخراج, ٣ . شيوه گزينش اشعار, ٤ . نظم و تبويب اشعار, ٥ .تطبيق اشعار با روايات. البته با مطالعه كامل اين مراحل, درمى يابيم كه مرحله اول و دوم و نيز مرحله چهارم و پنجم, تمايزى با يكديگر ندارند. نكته جالب توجه در مرحله سوم اين است كه: (روش گزينش و سياست انتخاب بر آن بود كه اشعار گويا و زيبا به ميزان نياز, و متناسب با احاديث و كلمات نهج البلاغه, انتخاب گردد و از فيش كردنِ اشعارى كه در آن واژه هاى مِى, ميخانه, ابرو, خط و خالِ يار, مستى, جنون, ديوانگى, عشق مجهول [!], دلبرى, طنّازى, عشوه و ناز وجود دارد, و آنچه كه عرفا و شعرا در حالت صهو پس از محو گفتند و سرودند, خوددارى شود كه معمولاً در نهج البلاغه هم از واژه هاى يادشده خبرى نيست.)
معلوم نيست چه نوع حساسيتى بر واژگانى چون: ديوانگى, جنون, ابرو و عشق مجهول(؟) بوده است و مثلاً واژه تحريم شده (دلبرى) يا (عشوه) چه تفاوتى با (دلدادگى) و (غمزه) داشته است كه آنها فيش نشده است و اينها اذنِ دخول يافته اند.
بارى حاصل اين شيوه گزينشى اين شده كه حجم ابيات برگزيده شده از ديوان خواجه شمس الدين حافظ شيرازى ـ كه مع الاسف بشدّت آغشته به واژگانى چون خط و خال يار و عشوه و نازِ دلدار است ـ يا ديوان غزليات مولانا, به مراتب كم تر از ابياتى است كه از مثنوى طاقديس ملا احمد نراقى يا ديوانِ رفعت سمنانى يا… گزينش شده است.
جالب تر اين كه حتى كاربرد اين گونه الفاظ در ديوان حضرت امام خمينى(ره) نيز به اعتقاد مؤلف, موجب تطهير آنها نشده و همچنان مسبب گمراهى جوانان و… پنداشته شده و به همين خاطر, از ديوان امام, پاكسازى شده اند!
مطلب اساسى در مورد اين كتاب, نحوه ارتباط اشعار آن با معارف نهج البلاغه است. عنوانِ (معارف نهج البلاغه در شعر شاعران) اين را مى رساند كه شاعرانِ بسيارى از كتاب نهج البلاغه استفاده كرده و برخى از مضامين آن را در اشعار خود درج كرده اند. اما به چند دليل اين عنوان, خدشه پذير است: نخست اين كه اشعار شاعرانى در اين مجموعه يافت مى شود كه از نظر تقدم زمانى و يا موقعيت جغرافياييِ آنها در نيمه نخستِ قرن پنجم, امكان بهره گيرى از كتاب نهج البلاغه را نداشته اند. فى المثل رودكى سمرقندى, متوفاى ٣٢٨ق, طبعاً نمى توانسته از كتاب سيد رضى (٣٥٩ـ٤٠٤ق) بهره برده باشد. نيز در مورد فردوسى توسى (٣٢٩ـ٤١١ق) و ابوسعيد ابى الخير (٣٥٧ـ٤٤٠ق) با توجه به زيستگاهشان كه گوشه اى از خراسان بوده (محل نشو و نماى سيد رضى بغداد بوده است) و مدت زمان طولانى كه براى رسيدن نسخه هاى تكثير شده از بغداد به خراسان بايد در نظر گرفت, اين امكان به حدّ صفر مى رسد.
ثانياً, بسيارى از مضامينى كه به گمان مؤلف, از نهج البلاغه اقتباس شده است, همچون: پشيمانى از گناه, ارزش طاعت, اوصاف خداوند, صفات پسنديده الهى, نكوهش از دروغ و…, وصف بهشت يا جهنم, مدح پيامبر, توجه به آخرت, و صدها عنوان ديگر, ممكن است از سرچشمه هاى ديگر معارف اسلامى, برگرفته شده باشند. فى المثل آيا مى توان باور كرد كه سوزنى سمرقندى, اين بيت خود را:
در كام ما حلاوت شهد شهادت است
اى بى شريك, شهد شهادت مكن شرنگ
(ص٤٧٤)
از اين عبارتِ نهج البلاغه اخذ كرده باشد كه: (اللهم… فارزقنا الشهادة)
ثالثاً, ميان بسيارى از اشعار برگزيده و عباراتِ نقل شده از نهج البلاغه ـ جز برخى واژه هاى مشترك ـ هيچ تطابق معنوى و تأثيرپذيرى وجود ندارد. به جرأت مى توان گفت براى آوردن شواهدى در اين باب, چهار پنجم كتاب را بايد ذكر كرد! پس تنها به نمونه هاى اندك مى نگريم:
* پرهيز از ريا و ظاهرفريبى:
واعمَلوا فى غير رياءٍ ولا سُمعَةٍ [خطبه ٢٣/٦]
(به دور از خودنمايى و شهرت طلبى, براى خدا خالصانه كار كنيد)
سعدى:
رياضت كش از بهر نام و غرور
كه طبل تهى را رَوَد بانگ دور
به نزديك من شبرُوِ راهزن
به از فاسق پارسا پيرهن
صائب:
از زاهدانِ خشك مجو پيچ و تاب عشق
ابروى قبله را خبرى از اشاره نيست
فيض كاشانى:
افسر عشق پى زيور جان دست آريم
تا به كى در پى آرايشِ دستار شويم
آتش عشق درين پرده ناموس زنيم
هرچه هستيم بَرِ خَلق نمودار شويم
شهريار تبريزى:
ريا كه خرقه صوفى به روى دوش انداخت
كلاه فقر به سر برنهاد و روش انداخت
خورش ز مغز جوانان كند كه افعى زلف
به روى دوش چو ضحاك مار دوش انداخت
امام خمينى(ره):
جامه زهد و ريا كندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتى و هوشيار شدم
مخلصان لب به سخن وا نكنند
بركَن اين ثوبِ ريايى بس كن
خاقانى:
بر زمين زن صحبت اين زاهدان با هجر
مشترى صورت ولى مريخ سيرت در نهان
چون تنور از نارِ نخوت هرزه خوار و تيره دم
چون فطير از روى فطرت بدگوار و جان گراى
(ص٨٠ ـ٨١)
براستى آيا اين اشعار برگرفته از آن كلام اميرالمؤمنين در نهج البلاغه است؟ مى بينيد كه در برخى از اين اشعار حتى شباهت مضمونى نيز با كلام مولا, ديده نمى شود. آيا به جز تكرار واژه (ريا) در برخى اشعار, اشتراك ديگرى ديده مى شود؟
* نمونه ديگر: ره آورد اخلاص
وينجو الذين سَبَقَت لهم من الله الحُسنى [خطبه ٥٠/٣]
(و تنها آنان كه مورد رحمت خدا بوده اند نجات مى يابند)
رفعت سمنانى:
باغويِ, همه مخلوق شيطان
قسم خورد او بعزّ پاك يزدان
[ويرايش صحيح: به اغواى همه مخلوق, شيطان/ قسم خورد او به عِزّ پاك يزدان]
به غير از بنده مخلص كه آزاد
شد از اين قيد و زين غم گشت دلشاد
كه باشد مخلص؟ آنكو خالص آمد
ز قيد نفس جست و شاخص آمد
(ص١٣٥)
* علل كناره گيرى امام
دَعونى والتمسوا غيرى [خطبه ٩٢/١]
(مرا رها كنيد و ديگرى را بطلبيد)
لامع:
منجنيق چرخ بارد سنگ قهر
گوشه گيرى شد در اين حالت صواب
غير عزلت آن چه در خاطر گذشت
چون نگه كرديم بد نقشى بر آب
(ص٢٦٤ـ ٢٦٥)
* دنياى پر فريب
دارٌ… بالغدرِ معروفةٌ [خطبه ٢٢٦/١]
(دنيا خانه اى است كه به مكر و فريب مشهور است)
جامى:
در حيّز زمانه ز شادى نشان مجوى
چيزى كه وافر است در اين تنگنا غم است
صائب تبريزى:
عالم معقول بر هركس كه صائب جلوه كرد
بشمرد موج سراب اين عالم محسوس را
ناصرخسرو:
ديوى است جهان صعب و فريبنده مر او را
هشيار و خردمند نجسته است همانا
شيخ بهايى:
دنيا كه دلت ز حسرت او زار است
سرتاسرِ او تمام محنت بار است
باللّه كه دولتش نيرزد به جُوى
تاللّه كه نام بردنش هم عار است

نان و حلوا چيست اى فرزانه مرد
منصب دنياست گرد آن مگرد
گر بيالايى از آن دست و دهان
روى آسايش نبينى در جهان
آنكه نامش مايه بدنامى است
آنكه نامش سربه سر ناكامى است
آن كه هر ساعت نهان از خاص و عام
كاسه زهرت فرو ريزد به كام
اى خوش آن مقبل كه ترك دين نكرد
كام زين حلوا و نان شيرين نكرد
(ص٧٠٩ـ٧١٠)
* گذران زندگى
الدهرُ يومان: يوم لك و يوم عليك فاذا كان لكَ فلا تَبطَر. (حكمت٣٩٦)
دنيا و گذران زندگى, بر دو گونه است: روزى به نفع تو و روزى به زيان تو است. پس آن گاه كه دنيا به كام تو است, مغرور مباش و آن گاه كه عليه تو است, صبر و استقامت را پيشه خود ساز.
سعدى:
چو روزگار نسازد ستيزه نتوان برد
ضرورت است كه با روزگار درسازى

هر صباحى غمى از دورِ زمان پيش آيد
گويد اين نيز نَهَم بر سر غم هاى دگر
بازگويم نه كه دورانِ حيات اين همه نيست
سعدى امروز تحمل كن و فرداى دگر
حافظ:
دور گردون گر دو روزى بر مراد نگشت
دائماً يكسان نماند حال دوران غم مخور

گردون دون اگر دو سه روزى به كام تو
دورى زنده مباش بدان غرّه زينهار
جامى:
زين يك دو روز دولت از آغاز عمر خويش
خرّم مشو كه عاقبت كار مبهم است

چو نيست خاصيتى در قبول و ردّ كسان
نه بر قبول كن اقبال و نى ز ردّ بگريز
لامع:
چاك هايى كه كرده ناخن هجر
بر سر انگشت صبر مى دوزم
خاقانى:
هر زمان از هاتفى آواز مى آيد ترا
كاندرين مركز دل خرّم نخواهى يافتن
(ص١١٦٠ـ١١٦١)
اين شواهد اگرچه به اطناب گراييد, به نيكى بيان گر عدم ارتباط لازم ميان اشعار برگزيده و عبارات نهج البلاغه است.
بنابراين بايد گفت عنوان كتاب با محتواى آن سازگار نيست. آن عنوان در بطن خود, ادّعايى بزرگ را حمل مى كند كه اثبات آن براستى كار گروهيِ دهساله اى را مى طلبد, اما آنچه اينك فراهم آمده, آن مطلوب نيست. در اين كار اساساً خبر از تأثيرگذارى و تأثيرپذيرى نيست و اَدنى مناسبت ـ ولو مشابهت در يك كلمه ـ براى ذكر اشعار كافى بوده است.
از تكرار عناوين و مضامين نهج البلاغه و نيز تكرارِ اشعار يك شاعر در اين مجموعه, همچنين اشتباه در انتساب اشعار به برخى شاعران و يا اغلاط فاحش مطبعى درمى گذريم.
به نظر مى رسد اگر با استفاده از نرم افزارهاى كنونى و انواع لوح فشرده (CD)هايى كه هم تمام متن نهج البلاغه و هم مثل لوح فشرده (دُرج) بيش از پنجاه ديوان شعر فارسى را در بردارند, نخست عبارتى از نهج البلاغه را انتخاب كنيم (مثلاً عبارتِ (لاحَسَب كالتّواضع)) و سپس در ميان ديوان هاى شعر, دستور جست وجو به دنبال واژه (تواضع) داده شود, چاپگر رايانه, فهرست بالابلندى از اشعار مربوط به تواضع را تقديم خواهد كرد كه برخى از آنها نسبت به اشعار مندرج در اين مجموعه, حتماً سنخيّت و مناسبت بيش ترى خواهد داشت و با اين قياس مى توان بدون صرف وقت ده ساله از گروه محققان يك مؤسسه, كتابى چندين برابر كتابِ حاضر, ساخت و پرداخت.
البته چندان هم دور نرفته ايم, چرا كه هم اكنون مى توان چندين كتاب نشان داد كه با استفاده از لوح فشرده در موضوعى حديثى يا ادبى, چهل حديث اخلاقى يا…, نيز مشاعره در موضوعى خاص همچون: اشك, دنياى بى وفا يا تضادِ عشق و عقل و… پديد آمده است.
اميد كه آثار علوى در سالى كه منسوب به اوست بسى والاتر و سزاوارتر باشد و اگر نه برازنده آن امام همام است, براندازنده آن شأن و مقام نباشد.پاورقي: ١. تجلّى شخصيت على(ع), فاطمه(س), حسين(ع) در شعر فارسى (از رودكى تا عصر حافظ), دكتر سيد احمد حسينى كازرونى, تهران: نشر ارمغان, ١٣٧٩, وزيرى, ٢٥٦ص. ٢. عبدالحسين نوشين, واژه نامك, ص٣٩. ٣. سيماى حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) در ادب فارسى از قرن چهارم تا نهم هـ.ق, زهرا خلفى, قم: نشر مرتضى, ١٣٧٧, وزيرى, ٤٧٢ص. ٤. سيماى على(ع) در آينه شعر فارسى, تأليف رضا ثابتى, به كوشش و با مقدمه فريد پورمصطفى, تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى, سازمان چاپ و انتشارات, ١٣٧٩, رقعى, ٣٠٦ص. ٥ . معارف نهج البلاغه در شعر شاعران, محمد دشتى, با همكارى جمعى از محققان مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين(ع), قم: مؤسسه تحقيقاتى اميرالمؤمنين(ع), چاپ دوم ١٣٧٦, وزيرى, ١٣١١ص.