آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١

نگاهى به: خلافت و ولايت از نظر قرآن و سنت
مهدوى راد محمدعلى


خلافت و ولايت از نظر قرآن و سنت, انتشارات حسينيّه ارشاد, شماره٥, دى ماه١٣٤٩هـ, ٤٤٧ص, وزيرى.
ولايت علوى در ابلاغ و عرضه همزاد با رسالت نبوى است. پيامبر گرامى اسلام به هنگام اعلان رسمى و تبليغ علنى رسالت, با صراحت تمام از تداوم رسالت در قالب ولايت سخن گفت و على(ع) را وصيّ, خليفه و رهيار و همگام خود معرفى كرد.١ پيامبر(ص) افزون بر اعلان رسمى اين حقيقت, در آغازين روز تبليغ علنى مكتبش, بارهاى بار و در مناسبت هاى مختلف, على(ع) را رهبر امت بعد از خود خواند و بالاخره در آخرين سال زندگانى سراسر اقدام و حماسه خود, در سرزمين غدير در پيش ديد ده ها هزار مردمى كه از زيارت خانه خدا باز گشته بودند, فرمود:
من كنت مولاه فعليّ مولاه, اللّهم والِ مَنْ والاه, وعادِ مَنْ عاداه, وَانْصُر مَن نَصَرَه وَاخْذُل مَنْ خَذَلَه; هركس من مولاى اويم, على مولاى اوست. پروردگارا, دوستى كن با آن كس كه على را دوست و پيرو باشد; دشمن بدار آن را كه على را دشمن بدارد; يارى كن هركس ياريش كند, و دشمنانش را خوار و ذليل گردان و…٢
پس از رحلت پيامبر, آرمان بلند آن بزرگوار جامه عمل نپوشيد و انديشه والاى آن حضرت در غوغاسالاريِ صحنه آفرينان و در كشاكش شگفت و وحشتناك سياست بازان, در زير خروارها غرض مدفون گشت,٣ و مآلاً جامه خلافت را كسى به تن كشيد كه خود نيز از جايگاه سرنوشت ساز و بلند على(ع) آگاه بود.٤ على٥(ع) و زهراى اطهر٦(س) و ياران گرانقدر آن بزرگوار كه در آغاز براى تجهيز پيكر پاك پيامبر از صحنه ياد شده به دور بودند,٧ پس از اطلاع از چگونگى جريان خلافت به روشنگرى پرداختند و حق راستين را فرياد كردند. وقتى سياست گران, از على(ع) بيعت خواستند, امام پس از امتناع, از سر اجبار راهى مسجد شده, با آنان سخن گفت. سپس به مردم روى آورد و ندا در داد:
هان اى مسلمانان, مهاجران, انصار, شما را به خدا, آيا سخن رسول اللّه را در روز غدير نشنيده ايد٨ و…
صحنه آفرينان از بيدارى مردم و مآلاً يارى آن حضرت بيمناك شدند. بدين سان با جوّآفرينى اوضاع را دگرگون ساختند.
ياران امام نيز سخن او را پى گرفتند و هركدام به گونه اى از جايگاه بلند و والاى آن بزرگوار سخن گفتند و ولايت علوى را در مقابل مردم فرياد كردند.٩
حضرت زهرا(س) نيز بر اين تحريف حق و انحراف مردم آرام نگرفت و با ياد كرد حديث غدير, و يادآورى بيان بلند پيامبر و درباره على(ع): (انت بمنزلة هارون من موسى) در بيدارى مردم كوشيد,١٠ و با خطبه عظيم و عديم النظيرش پرده ها را به يك سو زد و حقايق را نماياند.١١ اين تلاش ها و فريادها به جايى نرسيد, و خلافت در مسيرى ديگر شكل گرفت و ادامه يافت و على(ع) سكوت تنبّه آفرين و رنج آورى را آغاز كرد و بارهاى بار از انگيزه سكوت خود سخن گفت و جلوگيرى از تشتّت مسلمانان, گسترش كفر, اضمحلال جامعه اسلامى و تباهى دين را به عنوان انگيزه و زمينه سكوت خود برشمرد.١٢ با اين همه, امام(ع) اگر حضور سياسى به عنوان رهبرى در جامعه نداشت, هرگز از حضور فرهنگى, ارشادى و هدايتى دست نشست. بدين سان جاى جاى جايگاه بلندش را يادآورى كرد, مرثيه مظلوميتش را سرود, دگرگونى ارزش ها را نياراست و از تبديل ارزش ها در حدّ توان جلوگيرى كرد, سكوت در مقابل ستم ها و حق كشى ها را برنتابيد و در هدايت امت و پاسخ به پرسش ها و در مسائل مهم مملكتى از هيچ كوششى دريغ نورزيد, كه پرداختن به اين همه مجالى ديگر مى طلبد.
امام(ع) هفت روز پس از رحلت پيامبر(ص) خطبه اى عظيم ايراد كرد كه اينك با عنوان (خطبةالوسيلة) مشهور است و در ضمن آن, از جايگاه ولايت و رهبرى اش سخن راند و از جمله به حديث غدير استشهاد و استناد نمود.١٣
امام(ع) روزى ستمديده اى را مى نگرد كه فرياد مظلوميت سر داده و مى گويد: من مظلومم; آن گاه امام مى فرمايد: (هان بيا با هم فرياد كنيم كه من هماره مظلوم بوده ام.)١٤
ابن ابى الحديد مى گويد, بدين سان از مظلوميت سخن گفتن, و از ستم هاى روا شده بر خود پرده برداشتن از على(ع) به تواتر نقل شده است.١٥
چنان كه پيش تر ياد كردم, ولايت علوى را فرياد كردن و از آن (حقّ مغصوب) سخن گفتن به عنوان شيوه اى در زندگانى على(ع), فرزندان, ياوران و پيروان هوشمندش هماره ادامه داشته است,١٦ تا نسل ها و عصرها حق را بشنوند و از آنچه در بستر تاريخ مى گذشته آگاه گردند و در پرتو اين آگاهى موضع درستى را برگزينند. عرضه تمام آنچه در اين زمينه در متون كهن و مصادر معتمد فريقين آمده است, مجالى بس فراخ مى طلبد. اينك ادامه گزارشگونه اين حقيقت عظيم و حماسه پرصلابت را با يادكردى از شاعران ستيزنده آستانه علوى ادامه مى دهيم:
حسّان بن ثابت اولين كسى است كه اين حادثه بزرگ را در قالب شعر فرياد كرده است. او بلافاصله پس از خطبه پيامبر در غديرخم به پا خاست و خواند:
يناديهم يوم الغدير نبيّهم
بِخُمّ و أسمع بالرّسول منادياً
فقال له: قم يا على فانّنى
رضيتك من بعدى اماماً وهادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه
فكونوا له أتباع صدقٍ موالياً١٧
سرايش شعر در اثبات ولايت علوى و گسترش معارف و مناقب آفتابگون آن بزرگوار, در سده هاى واپسين نيز ادامه داشت. شاعرانى كه حق مدارى و حق گسترى را پيشه ساخته بودند, اين حق را فرياد كردند و شعر را چونان مشعلى در فرا روى نسل ها مى نهادند. در سلسله شكوهمند اين فريادگران كُميت را مى نگريم كه فرياد مى زند:
ويوم الدوح, دوح غدير خم
أبان له الولايه لو اُطيعا
اضاعوا أمر قائدهم فضّلوا
وأقومهم لدى الحدثان ريعا١٨
و دعبل خزاعى را كه مى سرايد:
وما قيل أصحاب السقيفة جهرةً
بدعوى تراث فى الضلال نتات
ولو قلدّوا الموصى اليه امورها
لزمّت بمأمون عن العثرات
اخى خاتم الرّسل المصفّى من القذى
ومفترس الأبطال فى الغمرات
فان حجدو وكان (الغدير) شهيده
و بدرٌ و احدٌ شامخ الهضبات١٩
به هر حال, گو اين كه امامت و رهبرى جامعه اسلامى پس از پيامبر جز در پنج سال حكومت علوى هرگز جايگاه اصلى خود را نيافت و انسان ها از حكومت راستين در تاريخ اسلام بى بهره ماندند, اما امامان(ع) هرگز روشنگرى درباره ولايت و تبيين جايگاه امامت را در كل انديشه اسلامى به فراموشى نسپردند, و سكوت در مقابل ظلم ها و جباريت هاى ستمبارگان را روا ندانستند و خود و يارانشان در كوى ها و برزن ها, مظلوميت آل على را فرياد كردند و شاعران علوى, امامت فرزندان على را در اشعار خود بگستردند و ستمگرى جباران را افشاء كردند و بدين سان شورانگيزترين حماسه هاى مقاومت را سرودند. اين حماسه مقاومت به موازات گسترش, توطئه ها, كتمان ها, تحريف ها, جهل آفرينى ها, گسترده مى گشت, به ديگر سخن, آنان كه خلافت اسلامى را دستخوش تغيير و تبديل ساخته بودند براى استوارى پايه ها و احكام اجتماعى و سياسى آن نيازمند پشتوانه الهى و توجيه شرعى بودند و چنين بود كه با ساختن و پرداختن ده ها محدث, مفسر و مورخ براى دگرگون سازى معارف اسلامى و در رأس آن در وارونه سازى امامت و رهبرى مى كوشيدند٢٠ و متقابلاً پاسداران حق و ارزش هاى الهى حراست از هويت ر
استين مكتب و تفسير عينى امامت را از جان سپر مى ساختند. بدين سان توان گفت كه از نخستين سال هاى پس از پيامبر(ص) و در دوران هاى امامت و پس از آن نيز سرلوحه دعوت شيعى را اثبات امامت و حراست از انديشه رهبرى تشكيل مى داده است.٢١ بنابراين, سخن درست شهرستانى را بياوريم كه نوشت:
مهم ترين اختلاف و درگيرى در امت درباره امامت و رهبرى بوده, و براى هيچ موضوعى چون امامت شمشيرها بركشيده نشده است.٢٢
آنچه ياد كرديم در دوران تدوين آثار در فرهنگ اسلامى نيز پى گرفته شد. يعنى آثار فراوانى در آلوده ساختن انديشه اسلامى فراهم آمد, و قلم به مزدهاى فراوانى براى انحراف حق از مسير راستين آن كتاب ها نوشتند و متقابلاً حق مداران و تحريف ستيزان براى تفسير صحيح حق و جلوگيرى از انحراف ها, حقايق را بپراكندند و آثار بلندى پديد آوردند. يكى از كهن ترين اين نگاشته ها (العثمانيه) جاحظ است كه به گفته مسعودى, جاحظ آن را به انگيزه ميراندن حق و درگيرى با اهل آن نگاشت; اما (واللّه متم نوره ولو كره الكافرون).٢٣
عالمانِ بسيارى در مقابل آن واكنش نشان دادند و پژوهشيان بسيارى بر آن نقد نوشتند و پندارهاى واهى جاحظ را پاسخ گفتند.٢٤
سيد مرتضى علم الهدى نيز در قرن پنجم دامن همت به كمر ارادت زد و كتاب عظيم (الشافى فى الأمامه) را در نقد و رد بخش (امامت), (المغنى) قاضى عبدالجبار نگاشت. در همين جهت يادكردنى است آثار گرانقدرى كه مؤلفان شيعى و پاسداران ولايت علوى درباره داستان غدير و تحليل پيام و محتواى آن نگاشتند و يا به تبيين و توضيح احاديث و تفسير رواياتى پرداختند كه به گونه اى در جهت برآوردن اين مقصود بوده است.٢٥
در اين نگاه گذرا, از جمله در قرن ششم به اثرى بى بنياد مى رسيم با عنوان (بعض فضائح الروافض) و پاسخ دندان شكن و كوبنده آن به قلم نصيرالدين عبدالجليل القزوينى الرازى با عنوان (بعض مثالب النواصب) كه اينك به (النقض) مشهور است.
مرزبان بزرگ انديشه اسلامى, حسن بن يوسف بن المطهر معروف به (علامه حلى) در جايگاه بلند حراست از مكتب و تفسير حق و دفاع از ولايت علوى, بخش عظيمى از كتاب گرانقدرش (نهج الحق و كشف الصدق) را به اين موضوع ويژه ساخت, و كتاب (منهاج الكرامه) را يكسر در اثبات امامت نگاشت, و اثر ظريف و دقيق (الفين) را نيز در اين جهت تدوين كرد.
منطق روشنگرانه اين آثار چون با قوّت استدلال در آميخت, كسانى جايگاه بلند اين نگاشته ها را برنتابيدند و بر آن شدند تا مگر از جلوه آن بكاهند و گسترش شعاع حقايق نهفته در آنها را جلوگيرند. بدين سان قلم هايى به عبث چرخيد و تلاشى سترون به كار رفت و كتاب هايى پديد آمد. فضل بن روزبهان به پندارش با نگارش (ابطال الباطل) در نقد و رد (نهج الحق) بر صفحات زرين آن خط بطلان كشيده است. ظاهرگرايى تنگ انديش, چون ابن تيميّه چنان پنداشت كه با نگارش (منهاج السنّة) در آوردگاه حق بر (منهاج الكرامه) پيروز گشته است. بيهوده گويى هاى اين آثار نيز از سوى پاسداران مكتب علوى بى پاسخ نماند.٢٦
در ادامه اين تلاش ها از اثر عظيم (احقاق الحق) قاضى نوراللّه شوشترى بايد ياد كرد كه طشت رسوايى (ابطال الباطل) روزبهان را از بام تحقيق افكند و مؤلفش به جرم نگارش آن و ديگر آثارش شهد شهادت نوشيد; از جمله (الصوارم المهرقه) كه به انگيزه نقد و رد (الصواعق المحرقه) ابن حجر هيتمى نگاشت.
در ادامه هجوم ها و حملات هوس مداران حق ستيز در ديار هند مردى به نام عبدالعزيز دهلوى, كتابى مى پردازد با عنوان (تحفه اثنى عشريه) و در باب هفتم آن به ميدان بحث هاى امامت وارد مى شود, و به پندارش ادله قرآنى و روايى شيعيان را در اثبات ولايت, مخدوش مى كند. عالمان و محققان بر مجلدان متعدد آن نقد و رد نوشتند.٢٧
باب هفتم آن همت هايى را شوراند و عالمان بزرگى به نقد و رد و تزييف آن پرداختند, كه مهم ترين, عميق ترين و گسترده ترين آنها (عبقات الانوار) است. انتشار اين كتاب, تأييدها, تشويق ها, سپاسنامه هاى فراوانى را به دنبال داشت. يكى از اديبان و مؤلفان هند, مجموعه آنچه را كه عالمان درباره عبقات الانوار, نوشته و يا سروده اند, يك جا گرد آورده است با عنوان (سواطع الانوار, فى تقريضات عبقات الانوار).
عبقات الانوار, به لحاظ سبك و شيوه, گستردگى و اصالت, شكوه و ژرفايى, براستى بى نظير و معجزه گون است. در اين نگاه گذرا, به بيان استاد محمدرضا حكيمى در توصيف آن, بسنده مى كنيم:
به راستى كتاب عبقات عظيم است. آن اقيانوس بيكران, و آن درياى ژرف, اين كتاب است. اين چنين كتابى, در ديگر آفاق بشرى و فرهنگ ملت ها نيز همانند ندارد. هرچه دانشمندان و عالمان بزرگ درباره آن گفته اند و هرچه سپس بگويند, حق آن است. اين همه آگاهى و عمق, اين همه معرفت و استقصا, اين وسعت دامنه اطلاع, اين خبرويّت و تبحّر, اين حوصله و دقت, اين جمع و تدوين, اين بحث و شناخت, اين عرضه و استدلال, اين قوام و ماده, اينها همه به راستى اعجازى است در عالم فكر و تأليف, و در عرصه قدرت هاى انسانى. كتاب عبقات با مجلدات بسيارش, يكى از والاترين نمونه هاى كار خرد انسانى و پشتكار و مسؤوليت بشرى است و يكى از ارجمندترين سندهاى هدايت و ارشاد.
مرحوم علامه ميرحامد حسين (عبقات الانوار) را بدان جهت كه (تحفه اثنى عشريه) به فارسى بود, به فارسى نگاشته است. و در وسعت اطلاعات و گستره مباحث آن سنگ تمام نهاده است. از اين روى, بحث هاى آن بسيار درازدامن و ابعاد پژوهش ها سخت وسيع است.٢٨
برخى از عالمان براى بهره ورى عالمان عرب زبان و نيز عمومى كردن محتواى عبقات الانوار به تلخيص, تعريب و تحقيق آن دست يازيده اند. در تداوم پژوهش هاى كارآمد و مدافعات عظيم در آستان علوى, بايد از دائرةالمعارف جاودان و بى مانند (الغدير) علامه امينى ياد كرد, كه به گفته برخى ناقدان بايد آن را (الأبحُرُ السبعه) (هفت دريا) ناميد و نه (غدير) (بركه و آبگير).٢٩ (الغدير) در نقد تاريخ, جداسازى سره از ناسره, ارزيابى آثار مؤلفان اسلامى, دفاع از تشيع و ولايت علوى, عرضه قصايد و اشعار شاعران, تحليل و گزارش زندگانى شاعران, رسيدگى هوشمندانه به جريان حديث نگارى و چگونگى مؤلفان آثار حديثى, افشاى دست هاى پنهان و آلوده جعل و تزوير, رسواسازى مناقب آفرينان فضيلت سازان براى نااهلان از يكسوى, و مناقب ستيزان و كتمان كنندگان حقايق از سوى ديگر و ده ها ده ها موضوع ـ راستى را ـ بى نظير است٣٠. در همين زمره, در پى اعتلاى كلمه حق و گسترش همين مقصد و مقصود بايد از آثار بلند, هيجانبار و اعجاب آفرين مرزبان نستوه انديشه شيعى, مرحوم عبدالحسين شرف الدين ياد كرد و به ويژه از (المراجعات). منطق استوار, بيان جذاب, استناد متقن و صرا
حت گفتار آن (شرف دين و آبروى مسلمين) در اين كتاب شگفت انگيز است. اينك خوب است توصيف اين كتاب را نيز از استاد محمدرضا حكيمى بياورم:
المراجعات, مجموعه ١١٢ نامه است كه بين سيد عبدالحسين شرف الدين و شيخ الاسلام سليم بشْرى, مفتى و رئيس اسبق جامع الازهر مبادله شده است. اين دو عالم اسلامى, در اين نامه ها, حقايق بسيارى را مورد بحث و نظر قرار داده اند. بيان اين نامه ها, ادبى, زيبا و محكم است, و مطالب مطرح شده در آنها غنى و سرشار. به گفته سليم بشرى (شرف الدين در اين نامه هاى پرمغز و خوش سبك و محكمش بسان سيلى است كه از قله هاى كوه خيزد يا ابرى كه از آن ژاله ريزد). از نامه هاى شيخ سليم بشرى نيز پيداست كه دانشمندى عميق و حق جو و منصف و پراطلاع است. وى در نوشته هايش حقايق مهمى را, از مسائل اعتقادى شيعه و غير آن, تصديق كرده است, كه از جمله, اهميت اساسى فقه شيعه و صحت عمل به آن است.٣١
آنچه ياد شد (نمى است از يم) و (قطره اى است از دريا) و نمودى است اندك از تلاش ناپيداكرانه محققان و مؤلفان شيعى و مدافعان نستوه آستان علوى. از آنچه در اين زمينه ياد كرديم و همانندهاى اين آثار, پيداست كه مرزبانان حماسه جاويد, هرگز يورش ها و هجوم هاى حق ستيزان را بى پاسخ نمى نهادند و آوردگاه انديشه و تفكر را وانمى نهادند٣٢ و بتْ سرنگون كردن و بتْ شكستن را ـ در هر چهره اى گو باش ـ از دست نمى هشتند. آرى, آن كه انديشه ها را به انجماد مى كشد, خفگى ذهنى, و بسته انديشى را مى گستراند, و اصل (قهر و غلبه) را تقدس مى دهد,در حقيقت بت سازى مى كند و اگر كسانى و يا كسى در مقابل اين همه بايستند در حقيقت بت شكنى مى كنند, و اين است كه به گفته استاد محمدرضا حكيمى:
… و در اين مقوله است كه يك بار نيز كتاب (المغنى) قاضى عبدالجبار معتزلى بت مى شود, و علم الهدى سيد مرتضى به بت شكنى مى خيزد و اين بت را با كتاب عظيم خود, (الشافى) خرد مى كند. و همين سان ـ مثلاً ـ (تحفه اثنى عشريه) عبدالحق دهلوى و كار عظيم ميرحامد حسين هندى و تبرى كه عصمت حق و عزت حماسه و مهابت علم و درياى تحقيق به دست او مى دهد, يعنى: عبقات الانوار.٣٣
اينك در ختام اين گلگشت بيفزايم كه عالمان و محققان شيعه, و مدافعان راستين ولايت, چونان مولى و مقتداى خويش در اين ميدان با متانت و وقار, شكوه و ايثار, لحنى متين و بيانى محكم از مكتب و آرمان خود دفاع مى كردند و هرگز در فراز آوردن فرياد خود, و بلند نمودن حق, و عرضه حقايق, به گزندگى لحن, و ناسزايى در كلام روى نمى آوردند و در مورد يادآورى حق خلافت, و دفاع از خلافت حق, همواره حكمت را رعايت مى كردند, و با به كارگيرى فرزانگى, هوشمندى و درايت درباره آن سخن مى گفتند, و هرگز مصالح اسلام و مسلمين و مصالح خود را از نظر دور نمى داشتند, و به بيان آيت اللّه سيّد شرف الدين عاملى:
(… على و اولاد على و عالمان شيعه, از آن روز تا امروز, همواره با روشى حكيمانه, احاديث وصايت را ذكر كرده اند و نصوص روشن نبوى را در اين باره نشر داده اند, چنانكه بر مردم آگاه پوشيده نيست.)٣٤
مدافع سترگ و نستوه ميدان دفاع از خلافت حق و حق خلافت, علامه امينى نيز, بر اين نكته, تكيه تنبّه آفرينى دارد:
مولاى ما اميرالمؤمنين, به حجر بن عدى و عمر بن حمق گفت: (دوست ندارم شما نفرين كن و ناسزاگوى باشيد, و همواره ناسزا گوييد و بيزارى طلبيد. اگر به جاى اين نفرين و ناسزاگويى, كارهاى آنان را بشناسانيد, مثلاً بگوييد روش آنان اين است و اين, و كردار آنان چنان است و چنين, هم سخنتان استوار خواهد بود و هم عذرتان پذيرفته. خوب است به جاى اين كه آنان را لعن كنيد و از آنان بيزارى جوييد, بگوييد:
پروردگارا, خون ما و خون آنان را حفظ كن, ميان ما و آنان آشتى ده, آنان را از گمراهى برهان, تا آن كسان كه حق را نشناخته اند بشناسند و آن كسان كه در پى غوايت و گمراهى رفته اند, از آن دل بردارند. اگر اين گونه باشد هم من اين روش را بيش تر دوست دارم و هم براى شما نيكوتر است. چون على(ع) چنين گفت, حجر و عمرو گفتند: (يا اميرالمؤمنين! پندت را مى پذيريم و به همين سان كه تو مى خواهى تربيت مى شويم.)
امينى نيز همين را مى گويد, بلكه اين سخن همه شيعه است.٣٥
راستى را, عالمان شيعه و مدافعان راستين ولايت علوى, چنين بودند و چنين مى كردند. آنان بيش تر و پيش تر از هر چيز كردارها را روشن مى كردند, ناپيدايى هاى گذشتگان را بازگو مى كردند, تاريخ را آن سان كه بوده است در پيش چشم ها مى نهادند. كه همه بنگرند و داورى كنند و در پرتو آگاهى هاى درست, موضع بگيرند. كتاب (خلافت و ولايت از ديدگاه قرآن و سنت)
به روزگار سياهى و تباهى و حاكميت جهل و جور و ستمشاهى, باطل جولان داشت و حق در زير تازيانه تبليغاتى سياسى و فرهنگى حق ستيزان و مروّجان باطل در مظلوميتى شگفت روزگار مى گذرانيد. امكانات بسيار و پول فراوان هزينه مى شد تا گسترش حق سد شود و اندك اندك فضاى جامعه يكسر در اختيار ايدئولوژى هاى تباهى آفرين قرار گيرد. مگر نه اين است كه على جلوه حق است, و حق تجسم راستينش را در زندگى و شخصيت او مى يابد٣٦ و ولايت او تبلور عينى حق است, و امامت او مدار حق و صراط مستقيم. اين است كه مروّجان باطل, ستيز با اين حق را هماره داشته اند و به روزگار يادشده در قالب هاى روشنفكرنمايى, وهابى گرى, و… با قلم ها و قدم هاى گوناگون به ستيز با اين حق مى پرداختند. استاد محمدتقى شريعتى, قهرمان نستوه آوردگاه حق و باطل خطه خراسان, كه دفاع از ولايت و جايگاه والاى اميرالمؤمنين را از جمه اهداف جهاد عظيمش تلقى مى كرد ـ كه به تعبير استاد شهيد مطهرى (يك تنه در خراسان به پا خاست و جهادى كه احساس مى كرد به عهده اوست آغاز كرد…)٣٧ ـ اين بار در مركز تحولات فكرى و فرهنگى (تهران) براى دفاع از حق و ستيز با باطل فرا خوانده مى شود. آن هم
از سوى علامه امينى بزرگ مدافع حق كه بيش تر از هركس اهميت و والايى اين مبارزه را مى داند, و خوب آگاه است كه در اين ميدان چه كسى مى تواند سينه سپر كند و از حق حراست نمايد. خوب است چگونگى ماجرا را از زبان شيرين استاد بشنويم:
مرحوم علامه امينى نويسنده الغدير ـ رحمةاللّه عليه ـ اين بزرگوار آمد منزل ما. آن وقت ما يك خدمتگزار روستايى داشتيم, آمد به اتاق من و گفت: آقاى امينى آمده است. ما يك آقاى امينى داريم كه از منسوبين ما است و اهل محل ما هم هست; من خيال كردم او است. گفتم تو كه امينى را مى شناسى, بگو بيايد داخل منزل. گفت: نه آقا يك مجتهد است. گفتم نكند آقاى امينى صاحب الغدير باشد. سراسيمه دويدم در منزل, ديدم بله آقاى امينى تك و تنها درِ منزل ايستاده اند. تشريف آوردند داخل و گفتم آقا شما مى فرموديد من خدمتتان مى رسيدم, شما چرا تشريف آورديد؟ چون ايشان مريض هم بود و من رفته بودم به عيادتشان. آن روز ايشان هوس كرده بود كه يك ساعت از خانه بيايد بيرون جاى ما را انتخاب كرده بود. منزل ما را هم بلد نبود, به راهنمايى يك نفر ديگر آمده بود. بعد كم كم اتاق تا نيمه پر شد, آقاى حاج اميرپور و آقاى حجازى و آقايان ديگر آمدند. بعد آقاى امينى فرمودند كه اطلاع داريد كه پول هايى از سعودى به اينجا مى رسد براى تبليغ وهابى گرى؟ گفتم يك چيزى راجع به سنى گرى شنيده ام, اما راجع به وهابى گرى نشنيده ام. گفتند بله آن سنى گرى هم هست كه پسر
يكى از علماى سابق دوره اى دارد و مذهب اهل تسنن را تبليغ مى كند. در هر صورت دنبال مطلب به اينجا رسيد كه نه به عنوان واجب كفايى, بلكه به عنوان واجب عينى بر شخص تو واجب است كه راجع به امامت مفصل صحبت كنى, و مردم را از اين گيجى و گنگى دربياورى. گفتم آقا اين كار, كار مشكلى است و بعد هم در حسينيّه ارشاد قاعده اين است كه هفته اى يك نفر سخنرانى مى كند. گفت: در هر حال من آنها را نمى دانم ديگر, همين قدر مى دانم كه بر تو لازم است كه اين كار را بكنى. ايشان اين فرمايش را كردند و رفتند. و من هم شروع كردم, و نتيجه آن سخنرانى ها اين شد كه آقاى اميد نجف آبادى سخنرانى ها را از نوار پياده كردند و بعد مطبعه خود حسينيه ارشاد چاپ كرد و منتشر شد. البته خلافت و ولايت را خيلى زحمت كشيدم.٣٨
بحث درباره ولايت و امامت با شيوه يادشده آن روز از جهاتى مشكل بود. از يك سوى روشنفكر مآبانى كه هرگونه بحثى را در اين زمينه مخالف وحدت اهل قبله مى دانستند و گاه مخالف روند مبارزه و جهاد با رژيم ستمشاهى, و از سوى ديگر تنگ انديشان و بسته ذهنانى كه دفاع از على(ع) و سخن از خلافت حق و حق خلافت را, با ناسزاگويى, غوغاسالارى و نفرين همگون مى پنداشتند, بحثى مستند و آميخته با حرمت به مخالفان را برنمى تابيدند. اين سخنرانى ها آن روز از هر دو سوى اين بازتاب را داشته است, استاد شهيد مرتضى مطهرى در چاپ اوّل به اشكال تراشى هاى گروه اول اشاره كرده و پاسخ داده است. از جمله استاد شهيد بر اين نكته تأكيد مى كنند كه مسأله امامت و پيشوايى چيزى نيست كه به سادگى بتوان از آن چشم پوشيد و روشنگرى درباره آن را از دست فرونهاد:
(…گذشته از اينها فرضاً در موارد عادى چشم پوشى از زشتى هاى تاريخ روا باشد در مواردى كه با متن اسلام و اساسى ترين مسأله اسلام يعنى مسأله رهبرى مربوط است و سرنوشت جامعه اسلامى وابسته به آن است, چگونه رواست؟ چشم پوشى و اغماض از چنين مسأله اى در حكم اغماض و چشم پوشى از سعادت مسلمين است.) (خلافت و ولايت از ديدگاه قرآن و سنت, مقدمه/ص پانزده)
سپس استاد جليل القدر(ره) به ضرورت وحدت مسلمين مى پردازد و آن را براى جامعه اسلامى حياتى تلقى مى كند; اما بر اين باور تصريح مى كند كه اين موضوع هرگز به معناى دست برداشتن از اصول, و مصالحه كردن آموزه هاى مذهب نيست:
…ما خود شيعه هستيم و افتخار پيروى اهل البيت ـ عليهم السلام ـ را داريم. كوچك ترين چيزى, حتى يك مستحب و يا مكروه كوچك را قابل مصالحه نمى دانيم. نه توقع كسى را در اين زمينه مى پذيريم و نه از ديگران انتظار داريم كه به نام مصلحت و به خاطر اتحاد اسلامى از يك اصل از اصول خود دست بردارند. آنچه ما انتظار و آرزو داريم اين است كه محيط حسن تفاهم به وجود آيد تا ما كه از خود اصول و فروعى داريم, فقه و حديث و كلام و فلسفه و تفسير و ادبيات داريم, بتوانيم كالاى خود را به عنوان بهترين كالا عرضه بداريم تا شيعه بيش از اين در حال انزوا بسر نبرد و بازارهاى مهم جهان اسلامى به روى كالاى نفيس معارف اسلامى شيعى بسته نباشد.
اخذ مشتركات اسلامى و طرد مختصات هر فرقه اى نوعى خرق اجماع مركب است و محصول آن چيزى است كه قطعاً غير از اسلام واقعى است; زيرا بالاخره مختصات يكى از فرق جزء متن اسلام است و اسلام مجرد از همه اين مشخصات و مميزات و مختصات وجود ندارد.
استاد محمدتقى شريعتى به بهانه هاى گره دوم, در مقدمه چاپ دوم. به هرحال اين سخنرانى ها بازتاب عظيمى يافت و نقش فوق العاده اى را ايفا كرد, و با توجه به محتواى عميق آن و تقاضاى مكرر شيفتگان ولايت علوى, به گونه شايسته به همراه مقالاتى ديگر در همان زمان منتشر شد. (خلافت و ولايت) از ديدگاه عالمان
استاد شهيد مرتضى مطهرى,بر چاپ اوّل كتاب, مقدمه زيبا و محققانه نگاشته اند, و در ضمن آن مقدمه از زندگانى استاد شريعتى و جايگاه وى در تاريخ معاصر به عنوان مدافع جدى و خستگى ناپذير انديشه اسلامى در مقابل معارضان سخن گفته و كتاب خلافت و ولايت را به عنوان كتابى (مفيد و مستند و ابتكارى) كه براى اولين بار به گونه اى محققانه به اين بحث در زبان فارسى رسيدگى كرده است, معرفى كرده اند.٣٩
محقق و رجالى بزرگ, علامه شوشترى, در نامه اى به حسينيه ارشاد مى نويسند:
كتاب خلافت و ولايت از انتشارات آن حسينيه مقدسه كه انصافاً بهتر كتابى است كه در عصر حاضر در امامت نوشته شده….٤٠
مرحوم آيت اللّه حاج ميرزا جوادآقا تهرانى, در گزيده گويى و حق گويى شهره بود. با دقت تمام سخن مى گفت و هرگز به افراط و تفريط لب نمى گشود. استاد محمدتقى شريعتى نقل مى كردند كه وى پس از خواندن كتاب, به آقاى دكتر محمدباقر نوراللهيان مى فرمايند:
(من در ضمن مطالعه كتاب لب فرو مى بندم و سخن نمى گويم, اما مطالب عالى و دقيق كتاب آنچنان مرا تحت تأثير گذاشته بود كه ضمن مطالعه آن بارهاى بار گفتم, احسنت, احسنت….)٤١ گلگشتى در كتاب خلافت و ولايت
كتاب با مقدمه اى در پاسخگويى به برخى انتقادها آغاز مى شود, و با شرح حال گونه اى از استاد به خامه فرزند برومندش معلم شهيد دكتر على شريعتى ادامه مى يابد. آنگاه متن كتاب است با بحثى درباره (تحدّى در عصر نزول قرآن) و اعجاز بيانى آن و تبيين روش مزجى قرآن در عرضه حقايق و ابلاغ احكام و تبيين مكتب; با اشاره اى هوشمندانه و دقيق به علل بقاى قرآن و صيانت آن از تحريف. اين بيان استاد, زمينه اى است براى ورود به بحث جدى و تعيين كننده اى در محتواى سوره مائده و روشن ساختن موضوع محورى آن. (ص٩ـ ١٨).
كتاب افزون بر آنچه ياد شد از هفت بخش, برخى توضيحات و فهارس سامان يافته است. اينك با نگاهى گذرا به محتواى بخش ها, مى كوشيم جايگاه بلند اين اثر عظيم و مجهول القدر را بازشناسى كنيم: بخش اوّل:
آغازين بخش كتاب با عرضه چشم انداز كلى سوره مائده به تبيين فضاى فرهنگى عصر نزول مى پردازد و در پرتو معيارهاى الهى, چگونگى جامعه منحط را باز مى گويد و پس از آن عنايت و توجه شگرف قرآن را به (اهل البيت) آورده و آيه (تطهير) و (مودّت) را تفسير مى كند (ص٢١ـ٢٩). پس از آنچه ياد شد, مؤلف بزرگوار با تحليلى زيبا و دقيق نشان مى دهد كه آيات آغازين سوره مائده تأكيدى است بر استوار ماندن پيمان ها و جلوگيرى از تجاوز و تعدّى به حقوق ديگران و مآلاً هشدارى درباره چگونگى برخورد با على(ع) و خاندان پيامبر و… (ص٢٩ـ٣٠)
چگونگى مخالفت خليفه دوم با على(ع) و انگيزه محبوبيت آن بزرگوار در ديدگاه پيامبر در صفحات بعد اين بخش آمده است (ص٣١ـ ٣٥). استاد با تأكيد بر اصل اساسى (وحدت اسلامى), ضرورت بازنگرى حوادث بعد از پيامبر را مطرح مى كند. از اين بيان مى توان موضع راستين وى را در دفاع از (خلافت حق) و (حق خلافت) فهميد.
در اين مقام مؤلف جليل ما به مناسبتى در پانوشت به جايگاه مولى در ميان اصحاب رسول الله(ص) مى پردازد و با اشاره به اين واقعه صادق تاريخى كه على(ع) از خردسالى در خانه رسول الله و در كنار پيامبر بوده است و عملاً با ترنّم وحى, روزها و روزگار گذرانده است و… مقايسه اى مى كنند بين مولى و ابوبكر, و نشان مى دهند صلابت, استوارى, معادباورى, ايثار و ازخودگذشتگى وصف ناشدنى على(ع) و چه و چهاى خليفه اول مسلمين را و… حال و هواى روحى او را در جريان هجرت و… (ص٣٥ـ ٣٨).
استاد براى تبيين چرايى وجود آيات ولايت و امامت, در ضمن آيات سوره مائده ـ كه ظاهراً بى تناسب مى نمايد ـ به دو ويژگى مهم قرآن مى پردازد:
١. روش مزجى; يعنى آميختن مباحث و مطالب گونه گون, و ابلاغ حقايق به گونه اى كه مردمان خطرناك و عناصر خرابكار, به فكر نابود كردن و تحريف آن نيفتند.
٢. بحث مهم تناسب السور.
يادآورى مى كنم كه برخى از قرآن پژوهان از ديرباز معتقدند كه آيات و سور قرآن در وراى اين ظاهر از هم گسيخته, پيوندى عميق و دقيق دارد.٤٢ استاد كه در تفسير قرآن و كشف اسرار و معانى آن يد طولايى داشته اند, بر اين نكته تأكيد مى ورزند,٤٣ و در پرتو تبيين اين ويژگى به تحليل كلى و مجموعيِ سوره مائده مى پردازند و آن چنان آيات سوره را به هم مى پيوندند و در محورى واحد مرتبط مى سازند كه خواننده به وجد مى آيد و از بن دندان به روح استاد درود مى فرستد. استاد به طرز اعجاب آورى نشان مى دهد كه همه آياتِ سوره مائده در جهت ايجاد فضايى براى طرح ولايت و جايگاه اهل البيت بوده و به گونه اى دقيق در ارتباط با آن هستند.٤٤ (ص٤١ـ ٤٨) بخش دوم:
اين بخش عهده دار تفسير آيه (اكمال) است. استاد براى تفسير دقيق آن, مقدمه اى نگاشته اند درباره آخرين سال هاى زندگانى پيامبر, فتح مكه و نقش آن در زدايش دلهره هاى مسلمانان. در ادامه بحث با تكيه بر شيوه بيانى قرآن نشان مى دهد كه پيامبر ديگر از مشركان و جبهه خارجى هراس نداشته و تمامى نگرانى آن سرور از نيروهاى درونى و اهواى نفسانى امت خودش بود.(ص٥١ ـ ٦٨) گزارش هوشمندانه استاد با منطق قوى و استوار و بيدارگر از آخرين روز زندگى پيامبر, و چگونگى و چرايى جلوگيرى از وصيت براى ولايت و مسائل مربوط به آن, قابل توجه و شايان دقت است (ص٥٦ ـ ٦٦). استاد در اين بخش در پرتو درايتى استادانه و نقد تاريخى اكراه پيشواى راستين امت, على(ع), را از قبولِ بيعت عرضه مى كند و با دقت در متون كهن به حتميّت آن تأكيد مى نمايد.٤٥ آن گاه در پرتو حقايق مطرح شده و آگاهى هاى تاريخى, به تعيين مصداق (اليوم) مى پردازد. استاد با آوردن تمام احتمالات منقول در مصداق (اليوم) با دقت در متن قرآن و مقارنه تطبيق آن با واقعيت هاى زمان, نشان داده اند كه (اليوم) به هيچ عنوان مصداقى جز روز ١٨ ذيحجه و داستان غدير ندارد. از اين روى, در پا
يان بحث نوشته اند:
… تا اين جا كاملاً روشن شد كه آيه, همچنان كه بزرگان منصف اهل سنت و همه علماى شيعه گفته اند, مربوط است به داستان غدير.٤٦
بحث استاد در تفسير (تمام و كمال) فرق آنها, نعمت و چگونگى نعمت بودن عطاياى الهى نيز در پايان اين بخش, بسيار خواندنى است. (ص٧٧ـ٨١)
استاد به هنگام گزارش حوادث آخرين روزهاى حيات رسول الله(ص) و چگونگى برخورد خليفه دوم با آهنگ رسول الله(ص) در نوشتن وصيت, موقع را شايسته مى نگرند كه به (سقيفه) و ريشه هاى آن بپردازند. بدين رو در پانوشت و ذيل عنوان (ريشه هاى سقيفه) به چگونگى اسلام آوردن على(ع) و خلفا و همراهان و همگنانش پرداخته و شكل گيرى باندى را در داخل جامعه اسلامى از آغازين روزهاى ظهور و بروز اسلام تنبه مى دهند كه هماره در جريان هاى مهم سياسى آهنگى يگانه داشته اند.
استاد به شعار عمر بن الخطاب در آستانه رحلت رسول الله(ص) پرداخته كه گفته بود (پيامبر زندگى را بدرود نگفته است.) آيا بواقع عمر چنان مى انديشيد؟ استاد به اين سؤال پاسخى هوشمندانه مى دهند و به گونه اى درس آموز و روشنگر, جريان سقيفه,چگونگى شكل گيرى آن و موضع على(ع) را بررسى مى كنند كه بايد خواند و بر آن روان مدافع نستوه و نيك گوى ولايت درود فرستاد. (پانوشت٥٧ ـ٦٢) بخش سوم:
در اين بخش استاد با ژرف نگرى تمام از تفاوت قانونگذارى اسلام و قانونگذارى هاى بشر سخن گفته و با تبيين امتياز قانون اسلام بر قوانين بشرى و مصلحت نگرى دقيق در قوانين اسلامى يادآورى مى كند كه مؤسس و بنيادگذار اين مكتب براساس مصلحتى استوار, تصريح بر ولايت على(ع) مى كند (ص٨٨ ـ ٩٢) و اينكه آيا روا است كسانى بگويند:
پيغمبر صلاح مى ديد, اما واقعاً صلاح نبود. آيا صلاح اسلام نبود, يا صلاح عده اى جاه طلب و مقام پرست؟!٤٧
در ادامه بحث, استاد از جايگاه (شورا) در اسلام سخن مى گويد و سوءاستفاده از اين قانون و خلط بى جاى طرح كنندگانِ تز (شورا) براى نفى (وصايت) را به نقد مى كشد. (ص٩٣ـ ٩٨)
آن گاه نشان مى دهد كه اعتقاد به عدم وصيت بر ولايت و رهبرى از سوى پيامبر با آن همه جانفشانى ها و تلاش هاى شگفت آور در راه اسلام و در تبليغ دين, نوعى بى حرمتى به آن بزرگوار است. سپس با گفتارى جانسوز به تصوير حقانيت تشيع پرداخته, جايگاه استوار منطق شيعى را در ولايت مى نماياند.
استاد پس از اين بحث ها, در پرتو تبيين شيوه توطئه آميز (توسل به اصلى براى درهم شكستن اصلى مهم تر), هوشمندانه يادآورى مى كند كه تكيه بر (شورا) تدبيرى بوده است سياستمدارانه, براى تصرف قدرت و طرد و نفى (وصايت). (ص٩٩ـ ١٠٥)
در ادامه بحث, تدابير سياست بازان براى دستيابى به قدرت ارزيابى مى شود, و كتمان حقايق در غوغاى سقيفه به معرض نمايش گذاشته مى شود, و آن گاه علل مخالفت (خواص) (بخوانيد: مستكبرين, ملأ, مترفين و طاغين) با خلافت علوى تعيين مى گردد, و در نهايت گزارشى است از تلاش على بن ابى طالب(ع) براى بازگردان خلافت به مسير اصلى آن ـ كه در آغاز مقاله به آن پرداختيم ـ و توضيح و تفسير دقيق اين موضع على(ع). در پايان اين فصل, استاد, نامه معاويه را به على(ع) آورده است, كه از سويى نشانگر تلاش آن بزرگوار است در روزهاى پس از پيامبر براى احقاق حق, و از سوى ديگر نمايانگر مظلوميت غم آلود على(ع). كه اينك متن آن را مى آورم:
يادت مى آورم ديروز را ـ روزى كه مردم با ابوبكر صديق بيعت كردند ـ كه بانوى خانه ات را بر درازگوشى سوار كرده بودى و دست بچه هايت, حسن و حسين را در دست گرفته بودى. احدى از بدريّين و سابقين در اسلام را فروگذار نكردى, مگر اين كه به سوى خويش دعوت كردى و خود با زن و بچه ات به سوى آنها رفتى و از آنان يارى طلبيدى, كه يار رسول اللّه بوده اى و يارى ات كنند. اما جز چهار نفر يا پنج نفر تو را جواب نگفتند و به جان خودم اگر حق بودى جوابت گفته بودند; اما تو ادعاى باطلى داشتى و آنچه را حقت نبود مى خواستى و طلب مى كردى و آنچه را نمى رسيدى قصد كرده بودى. و اگر فراموش كرده باشى من از ياد نبرده ام كه وقتى ابوسفيان تحريكت مى كرد, گفتى اگر چهل نفر يار با عزمى مى داشتم, مقاومت مى كردم.٤٨
اين بخش نيز با تأكيد بر لياقت و شايستگى على(ع) براى خلافت و تبيين علل فعاليت براى زمامدارى و سپس توضيح علل كناره گيرى و سكوت آن بزرگوار, پايان مى يابد. بخش چهارم:
در اين بخش, بيان استاد در گزارش حقايق و دفاع از جايگاه والاى على بن ابى طالب(ع) و با زمينه سازى براى بحث, حقايق بلندى را افشا مى كند. ابتدا از تعصب بى جا سخن مى گويد, و سپس داورى هاى يكسويه را ـ از هر دو طرف ـ به نقد مى كشد (ص١١٣ـ١١٦). استاد در اين موضع بحثى ارجمند را پى مى نهند درباره نااستوارى بسيارى از داورى ها و بر اين نكته تأكيد مى كند كه بسيارى از كسان در داورى (شيوه تعميمى) دارند; چه درباره افراد و چه در گروه ها و چه كسان مرتبط با ديارها و…. استاد تنبه مى دهند داورى ها بايد مستند باشد. چه بسا كسى با رفتارى ناهنجار, خوى هاى انسانى و مواضع سالم و شايسته اى هم داشته باشد. هرچيز در مقام و جاى خود بايد بررسى شود و ارج و شايستگى اش گزارده شود. وى بر اين اساس, نمونه هايى از داورى هاى تاريخى را مى آورد و نقد مى كند (ص١١٦ـ١٢١). آن گاه با توجه دادن خواننده به روحيه جاه طلبى و گستاخى اعراب, موضع گيرى هاى خودخواهانه خلفا را بررسى مى كند. سپس موضع گيرى هاى به ظاهر متدينانه و متعبدانه (شيخين) را بررسى كرده و محتواى اصلى اين موضع را با عنوان (تقواى سياسى) افشا مى كند (ص١٣١ـ١٣٦). آن گاه سخ
ن از تبليغات گسترده فرهنگى براى چهره سازى و فضيلت تراشى و كتمان حقايق است در جهت مكتوم داشتن فضايل(ع) و رقيب تراشى براى آن بزرگوار در ذهنيت مردم (ص١٣٦ـ ١٤٨).
بيانات استاد در اين باره و حقايق عرضه شده بسيار تنبه آفرين است. راستى را, تاريخ انباشتگاه تجربه ها و پندها است; بنگريد چهره بلند و قله سانى چون على بن ابى طالب(ع) را كه چه سان خطاب به مردم فرمود:
ينحدر عنى السيل ولايَزقى الى الطير٤٩.
و فرمود:
لَو كشف الغطاء ما ازددت يقينا.٥٠
در ذهن مردم چه ساخته بودند, و مردم درباره وى چه داورى مى كردند, و چگونه برخورد مى كردند. به اين بيان توجه فرماييد:
…وصرنا سوقة يطمع فينا الضعيف ويتعزّز علينا الذليل٥١; در جامعه موقعيت ما چنان شد كه هر فرودستى براى ربودن حق ما بر ما طمع مى كرد و هر ذليلى بر ما عزت مى فروخت
و اين سخن جانگذار كه:
على(ع) را تا فاطمه(س) بود, حرمتى مى نهادند, و چون فاطمه رخ بر نقاب خاك كشيد, همه از او روى برتافتند.٥٢
كه يعنى مى شود با جوسازى و تبليغات مسموم, بلندترين چهره عبادتگر را تارك الصلوة جلوه داد, و منورترين چهره را ضد دين معرفى كرد و چنان فضاى رعب و وحشتى آفريد كه همگان برمند.
بارى, چنين است قصه پرغصه تاريخ, و يكى از قربانيان اين جريان و فضاهاى آلوده خود استاد است, كه در عين اين كه بدين سان با سوز و گداز از ولايت على(ع) دم مى زند و فرياد برمى آورد, براى مردم به عنوان (سنى زده) معرفى مى شود.٥٣
بگذريم…
استاد در ادامه بحث, به افسانه عبدالله بن سبا مى پردازد, و با نقد و بررسى آن بار ديگر به فضيلت سازى هاى سياستگران اشاره مى كند, و از ادامه توطئه در غالب نصب خليفه دوم پرده برمى گيرد, و با ظرافت و لطافت مى نويسد:
… عُمَر در اين جا چرا نگفت: حسبنا كتاب الله؟ چرا اين جا نگفت: انّ الرَجل, ليهجر, ليغشى عليه, ليهذى. مردى (ابوبكر) كه در وسط وصيتش, در ميانه گفتارش بيهوش مى گردد, هذيان نمى گويد, اما پيغمبرى كه در حال سلامت روح و فكر سخن مى گويد, هذيان مى گويد؟! آخر اين مطالب را چه جور بايد درست كرد؟! اگر حق كسى نبود كه بعد از خودش جانشين انتخاب كند و مردم تكليف خود را مى دانستند, به چه حقى ابوبكر انتخاب جانشين كرد؟! و…٥٤
آن گاه به شكل گيرى (حزب اموى) مى پردازد و آن را از جمله نتايج خلافت شيخين مى داند و با ارزيابى پيشنهاد ابوسفيان به على(ع) مبنى بر مبارزه با ربايندگان خلافت, موضع على(ع) را در رد پيشنهاد او, و عظمت و اهميت جايگاه موضع امام را روشن مى كند و مى ستايد. آن گاه با گزارش موضع واپسين ابوسفيان و سازشكارى او با خلفا و رشوه گيرى و تطميعش از سوى آنان, نشان مى دهد كه موضع امام(ع) از اهميت والايى برخوردار بوده است (ص١٤٨ـ١٥٤). سپس استاد با اشاره به جريان (پيكار با مرتدين) نشان مى دهد كه مخالفت با حكومت آن روز به هر شكلى مساوى بود با درگيرى, و اعلان ارتداد مخالفان از سوى حكومت و آن گاه… (ص١٥٤ـ ١٦٠)
بالاخره استاد به قانون (از كجا آوردى؟) خليفه دوم مى پردازد, و ماهيت اين شعار پرطمطراق را افشا مى كند و گشاده دستى هاى سياست مآبانه خليفه را به دايره مى ريزد و مى پرسد سختگيرى ها با برخى چرا؟ و آسان گذشتن از اعضاى حزب اموى چرا؟! پس از اين همه افشاگرى و نشان دادن ماهيت جريان سازان بعد سقيفه, استاد به ترسيم چهره زيباى على(ع), و عدالت شگفت او مى پردازد, و تعبد عظيم و تصلب اعجاب آورش را بيان مى كند و سختگى هاى آن بزرگوار را در بيت المال مى نماياند, تا روشن شود كه حق نزد كيست, و حق كجا است, كه تعرف الاشياء باضدادها. (ص١٦١ـ١٦٧)
آن گاه استاد به انگيزه جلوگيرى از نشر حديث مى پردازد و مى نويسد:
(در سابق خاطرنشان ساختيم كه چون پيغمبر در آخرين ساعات حياتش خواست چيزى بنويسد, نگذاشتند و بهانه شان اين بود كه پيغمبر در حال بيمارى است و قرآن ما را بس است. ولى آنان بعداً متوجه شدند كه احاديث ديگرى هست كه همان مقصود را كه پيغمبر مى خواست, در آن موقعيت خاص, تأكيد و تسجيل كند, مى فهماند. اين بود كه به كلى از روايت و نقل حديث و نوشتن آن جلوگيرى كردند و سخت ممانعت نمودند.٥٥
بيان استاد متكى است بر نگرش عميق و ژرفى كه آن بزرگوار از تاريخ اسلام و چگونگى حوادث بعد از پيامبر داشته است. به آنچه استاد در بيان علت جلوگيرى از نشر حديث اشاره كردند, عالمان و محققان ديگر نيز پرداخته اند. محقق بزگوار مرحوم سيد هاشم معروف حسنى مى نويسد:
(اگر علل و اسباب متصور در كتمان سنت نبوى و جلوگيرى از نشر حديث را بررسى كنيم, دليل واضحى كه تجويز اين منع را توجيه كند, نمى توان يافت. بدين سان بعيد نمى دانيم كه جلوگيرى از نشر حديث مهم ترين عاملش جلوگيرى از اشتهار احاديث پيامبر در فضايل على(ع) بوده است.)٥٦
دوست بزرگوار و پژوهنده ام, استاد سيد محمدرضا حسينى جلالى نيز تمام ابعاد مسأله را كاويده و با تكيه به حوادثى, به اين نتيجه رسيده اند, كه اين عامل نقش اساسى در جلوگيرى و تدوين و نشر حديث, بازى كرده است. وى پس از پژوهشى بنيادين مى نويسد:
آنچه نظريه ما را در جلوگيرى از تدوين حديث ـ جلوگيرى از تدوين آن براى از بين بردن و پنهان ساختن احاديث نبوى درباره امامت على(ع) و اهل بيت آن بزرگوار ـ تأكيد مى كند, اين است كه آنان افزون بر منع نگارش و تدوين, از نشر و روايت آن نيز با تمام توان جلو گرفتند.٥٧
استاد پس از نقل عالمانه اين موضع, در پايان بحث, اين موضوع را از يك سوى و جعل و وضع و گسترش احاديث را در جهت استحكام پايه هاى خلافت و… از سوى دستگاه شام از سوى ديگر, مهم ترين عامل موضع گيرى هاى جاهلانه و زشت مردم نسبت به على(ع) و فرزندانش مى داند (ص١٦٧ـ١٨٠) و آن گاه با ظرافتى ستودنى (ارزش معلومات از نظر قرآن) را بحث مى كند و اهميت علم و جايگاه دانش را مى نماياند و يادآورى مى كند: اين همه ارزش براى علم و دانش در صورتى خواهد بود كه در عمل جلوه كند و در منش و شخصيت انسان مؤثر باشد. عكس آن نيز چنين است, كه اگر كسى خود را بر مردم تحميل كند و اعتماد مردم را جلب كند, آن گاه با صحنه سازى, آنچه را خود مى خواهد عرضه كند و با پندارهاى ناپسند و زشت مردم را بسازد, عواقب سوء آن و گناهش عظيم خواهد بود. استاد پس از اين بحث به برخى از وارونه سازى هاى خليفه دوم مى پردازد و ذهنيتى را كه آنان براى مردم در فهم دين و عمل به آن ساخته بودند, بيان مى كند و مى گذرد, و خواننده را در تدبر و تفكر مى نهد, تا خود (حديث مفصل بخواند از اين مجمل). (ص١٧١ـ١٨٠)
بازهم در اين مرحله نوبت آن مى رسد تا استاد, دليل پيامبر را بر ولايت على(ع) بازگويد و تلاش على(ع) را براى احقاق بنماياند و نشان دهد كه اين همه براى آن بود كه چشمه سار زلال مكتب آلوده نشود و دين به تحريف نگرايد, كه سوگمندانه آرمان هاى بلند پيامبر جامه عمل نپوشيد, و شد آنچه نمى بايد مى شد. حقايقى از اين دست, از ديد حقيقت نگر برخى از پژوهشيان اهل سنت نيز مستور نمانده است, و اين است كه برخى از آنان نيز كردار و رفتار خلفا را قابل انتقاد دانسته اند, كه استاد در پايان اين بخش از آنها ياد مى كند. (ص١٨١ـ١٨٤) بخش پنجم
با بحث هاى گذشته زمينه كاملاً آماده نمى شود تا استاد حكومت و اهميت آن را به بحث بگذارد. در آغاز فصل, به اجمال از اهميت آن سخن مى راند و ديدگاه شيعه را مبنى بر تصريح و تأكيد پيامبر, ولايت و رهبرى پس از خودش را مطرح مى كند, و با اشاره به اين كه بعد از توحيد, نبوت و معاد, درباره هيچ موضوعى به اندازه موضوع رهبرى, امامت و ولايت, آيه و روايت نازل و وارد نشده است, به تفسير آيات خلافت مى پردازد.
استاد در صفحات گذشته كتاب, چنانكه ديديم, به تفصيل از آيه (اكمال) سخن گفت, در اين بخش از آياتى بحث مى كند كه افزون بر روايات بسيار, متن آيه نيز نشانگر آن است كه جز (بر خاندان عصمت يا امر ولايت قابل تطبيق نمى باشد). (ص١٨٧ـ ١٨٩) ١. آيه زكات در حال ركوع:
(انّما وليكم اللّه ورسوله والذين آمنوا يقيمون الصلوة ويؤتون الزكوة وهم راكعون.)
استاد با يادآورى دو نكته ـ اول اين كه ولايت صدقه دهنده در حال ركوع در اين آيه, عين ولايت خدا و پيغمبر است و دوم اين كه اين ولايت منحصر به خدا و پيغمبر او است ـ براساس مآخذ و مدارك بسيار از كتب و تفسير و حديث اهل سنت, و با تكيه به كتاب عظيم (الغدير) و نيز تدبر در متن قرآن, روشن مى كند كه تنها مصداق آن, على(ع) است. آن گاه به برخى از اشكالات درباره آيه مى پردازد و پاسخ مى گويد.٥٨ (ص١٨٩ـ ١٩١)
٢. آيه تبليغ:
(يا ايها الناس بلّغ ما انزل اليك من ربّك وان لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس.)
در تعيين مصداق اين آيه نيز استاد بيش تر و پيش تر از هر چيز به متن قرآن تكيه مى كند و با مقاپاورقي: ١. اشاره است به حديث بسيار مشهور (بدءالدعوه) يا (حديث الدار) كه پيامبر بزرگوار در جمع خويشان و پس از عرضه رسالت خود و پاسخ مثبت على(ع) فرمود: انّ هذا اخى و وصيّى و خليفتى. ر.ك: تاريخ طبرى, ج٢, ص٦١٢; احقاق الحق, ج٣, ص٥٦٠ و ج١٤, ص٤٢٣ـ ٤٣٠ و ج٢٠, ص١١٩ـ ١٢٥, از مدارك و منابع بسيارى از اهل سنت; المراجعات, تحقيق حسين الراضى; ص٩٨; سبيل النجاه فى تتمة المراجعات (چاپ شده به همراه المراجعات) ص٦٨, از منابع بسيارى از اهل سنت و…. ٢. داستان غدير و نصب مولى الموحدين اميرالمؤمنين على(ع) به امامت و ولايت از وقايعى است كه نقل آن قطعاً در حد تواتر است, و جمله ياد شده در متن نيز در منابع بسيارى آمده است; به عنوان نمونه ر.ك: عبقات الانوار, مجلدات (حديث غدير); خلاصة عبقات الانوار, جلدهاى ٦ ـ٩; الغدير, ج١; احقاق الحق, ج٣, ص٣٢٠ و ج١٤, ص١٨٩ـ٢٩٢ و ج٢٠, ص١٩٥ـ٢٠٠; المراجعات, ص٢٥٩; سبيل النجاة, ص١٧٣ـ١٨٦ و…. ٣. براى آشنايى با آنچه در آستانه رحلت پيامبر گذشت, ر.ك: شرح ابن ابى الحديد, ج٢, ص٢٠ به بعد; الشافى فى الامامه, ج١, ص١٨٤ به بعد; طبقات ابن سعد, ج٢, ص٣٦; تاريخ طبرى, ج٣, ص١٩٢; المراجعات, ص٣٥٢ـ٣٧٠; سيره علوى, محمدباقر بهبودى, ص٨ به بعد; سيرةالمصطفى, ص٧٢٥. ٤. اشاره است به آغازين جملات, خطبه عظيم (شقشقيه): (اما واللّه لقد تقمصها ابن ابى قحافه و انّه ليعلم انّ محلى منها محل القطب من الرّحي….) مصادر نهج البلاغه, ج١, ص٣٠٣. ٥. الامامة والسياسة, ج١, ص١١ـ١٢; الاحتجاج, ج١, ص٩٥ و١٠٧ به بعد; شرح ابن ابى الحديد, ج٢, ص٤٧; بحارالانوار, ج٢٨, ص٢٦٧; خلافت و ولايت, ص١٠٦. ٦. اسنى المطالب, تحقيق محمدهادى امينى, ص٥٠; الغدير, ج١, ص١٩٦; الاحتجاج, ج١, ص١٣١ به بعد. ٧. الاحتجاج, ج١, ص٩٦ به بعد; كتاب سليم بن قيس الهلالى, ص٤٢, به تحقيق الأنصارى, ج٢, ص٥٨٩. ٨. همان, ص١١٠. الكافى, الروضه, ص١٨ و٣٤٣. ٩. الخصال, ج٢, ص٤٦١; الاحتجاج, ج١, ص١٨٦. جريان اعتراض كوبنده و صريح دوازده تن از چهره هاى برجسته اصحاب عليه ابوبكر را مورخان و محدثان شيعه از ديرباز گزارش كرده اند. سيد بن طاووس آن را در ميراث شيعى (متواتر) مى داند (اليقين, ص٣٣٥) و عين عبارت وى را علامه مجلسى در بحارالانوار, ج٢٨, ص٢١٤ آورده اند. سيد بن طاووس پس از تأكيد بر تواتر خبر, آن را با استناد به منابع روايى ـ تاريخى عامه نيز گزارش كرده است. در همين جهت و با اين آهنگ است مناظرات و مباحثات بسيار و هوشمندانه عبدالله بن عباس با خلفا و وابستگان به خلافت. براى ديدن اين گونه گفتگوها كه به خوبى نشانگر موضع استوار عبدالله بن عباس و علوى انديشى او است, بنگريد به مجموعه بس ارجمند (مواقف الشيعه) به ويژه ج١, ص١٤٧ به بعد…. ١٠. اثباة الهداة, ج٢, ص١١٢, ح٤٧٣; اسنى المطالب, ص٣٢; احقاق الحق, ج٦, ص١٨٢. ١١. خطبه حضرت زهرا(س) در منابع بسيارى آمده است; ر.ك: از جمله: بلاغات النساء, ص١٢; الشافى فى الامامه, ج٤, ص٧١ به بعد; تلخيص الشافى, ج٣, ص١٤٠; فاطمةالزهراء من المهد الى اللحد, ص٣٤٩ به بعد. ١٢. بهج الصباغه, ج٦, ص٢٦٣ـ٢٦٤, نهج البلاغه, نامه٦٤; شرح ابن ابى الحديد, ج١١, ص١١٣. ١٣. الروضه من الكافى, ص٢٧. ١٤. شرح ابن ابى الحديد, ج٩, ص٣٠٥ و٣٠٦ و ٣٠٧ و نيز ر.ك: ميزان الحكمه, ج١, ص١٤٥ ذيل عنوان (مطلوبة الأمام على) ١٥. همان, ص٣٠٦ و ٣٠٧; الشافى فى الامامه, ج٣, ص٢٢٣. ١٦.تراثنا, ش٢١, ص١٢, مقاله (الغدير فى حديث العترة الطاهره). ١٧. الغدير, ج٢, ص٣٤. متأسفانه حسان, شاعرى كه بارهاى بار حقانيت على و فضايل او را فرياد كرده بود, در صراط مستقيم باقى نماند الارشاد, للشيخ المفيد, ص٩٤. اين چكامه از قله هاى افراشته ادب عربى است و در حيات ادبى حسان چونان خورشيدى مى درخشد. شگفتا كه آقاى دكتر محمدطاهر درويش در كتاب (حسان بن ثابت) كه ابعاد زندگانى حسان را در قبل و بعد از اسلام به دقت كاويده و چگونگى شعر او را تحليل كرده و مطلقا به اين چكامه بلند اشاره نكرده است, و اين يعنى حق كشى و كتمان حق كه نه با ادب نفس همسو است و نه با ادب بحث. بنگريد به: حسان بن ثابت, الدكتور محمدطاهر درويش, القاهره, دارالمعارف عصير. ١٨. الغدير, ج٢, ص١٨٠. ١٩. ديوان دعبل, ص١٢٨; الغدير, ج٢, ص٣٥٠. بيت اول به گونه ديگرى نيز ضبط شده است. آنچه ما آورديم متن نقل شده در الغدير است. مجموعه عظيم الغدير آكنده است از سروده هاى شاعران و حق گزارى هاى سنت شناسان علوى. فرزند برومند (معمار بزرگ الغدير) روانشاد دكتر محمدهادى امينى بخش شايان توجهى از اين گونه اشعار را با شرح حال سرايندگان آنها گرد آورده كه گويا در حال نشر است. نيز بنگريد به: شعراء الغدير (الجزء الاول فى القرن الاول والثانى والثالث). ٢٠. نمونه هايى را بنگريد در كتاب سليم بن قيس الهلالى, ص١٣٦; الغدير, ج٧, ص٢٣٧ به بعد; ج٨, ص١ به بعد; الصحيح من سيرةالنبى الاعظم, ج١, ص١٧ به بعد; الحياة السياسيه للامام الحسن(ع), ص٥٥ ـ٩٠. ٢١. بنگريد به منابعى كه در پانوشت شماره ١ و ١٦ آورديم و نيز الحياة السياسيه للامام الحسن(ع), ص٥٥. ٢٢. الملل والنحل. ٢٣. مروج الذهب, ج٣, ص٢٣٧. ٢٤. تراثنا, شماره٦, ص٣٤ـ ٣٥; بناء المقالة الفاطميه, مقدمه, ص٤٤. ٢٥. نگاشته هاى عالمان درباره غدير افزون تر از آن است كه بتوان در اين مجال ياد كرد. عالمان سده هاى اخير در ضمن پژوهش هاى خود از شمارى از اين گونه آثار ياد كرده اند. ر.ك: خلاصة عبقات الانوار, ج٦, ص٥٣ ـ١٠٨; الغدير, ج١, ص١٥٢ـ١٥٧. فقيد پژوهش و دانش روانشاد محقق طباطبايى در گزارش تحليلى آثار مرتبط با غدير كتابى پرداخته اند با عنوان (الغدير فى التراث الاسلامى) كه سودمند است و ارجمند. ٢٦. تراثنا, پيش گفته, ص٣٧. ٢٧. همان, ص٤١. ٢٨. ميرحامد حسين, ص١٢٨. براى آشنايى بيش تر با اين اثر گرانقدر و تفصيل مجلدات آن و نيز كارهاى انجام شده درباره آن بنگريد به: يادنامه علامه امينى, ص٥٥٢, تراثنا, شماره ٤, ص١٦٤ مقاله (السيد حامد حسين(ره) و كتابه عبقات); خلاصة عبقات الانوار, ج١, مقدمه. پژوهنده سختكوش حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج سيّد على ميلانى, عبقات الانوار را تلخيص, تعريب و تحقيق كرده اند و در مواردى مطالبى بدان افزوده اند, و مجلد بيستم را چونان تكمله آن اثر عظيم در تفسير آيات مرتبط با ولايت تدوين كرده اند و در مجلد اول به تفصيل از جايگاه بلند كتاب سخن گفته اند و مجموعه پژوهش خود را با عنوان (نفخات الازهار فى خلاصة عبقات الانوار) نشر داده اند. ٢٩. حماسه غدير, ص١٨٧. ٣٠. براى آشنايى با جايگاه بلند (الغدير) و ابعاد عظيم آن رجوع كنيد به اثر گرانقدر استاد محمدرضا حكيمى: (حماسه غدير). ٣١. شرف الدين, ص١٢٩. براى آشنايى بيش تر ر.ك: المراجعات, چاپ مكتبةالنجاح, ص١ـ٦٦. ٣٢. كتابشناس بزرگ علامه شيخ آقابزرگ تهرانى, در جلد دوم, اثر جاويدانش (الذريعه), از شماره ١٢٦١ كتاب هاى امامت را مى آغازد, كه تا ١٣٦٣, ادامه مى يابد. اين فهرست از كتاب (الامامة الصغير) و (الامامة الكبير) تأليف ابراهيم بن محمد بن سعيد ثقفى (م٢٨٣) از عموزادگان مختار بن ابى عبيد ثقفى مى آغازد. در اين جا تنها كتاب هايى آورده شده است كه در موضوع امامت است با همين نام يا بدون نام مخصوصى; اما كتاب هايى كه در اين موضوع است و نام ديگرى دارد در محل خود, به ترتيب حروف ذكر شده است. از اين جا پى گيرى علمى شيعه, در اين اصل حياتى و روشن كردن شكل حكومت و تعقيب از حكومت عادل, به خوبى مشهود مى شود. (يادنامه علامه امينى, ص٥٤٣) همان گونه كه استاد حكيمى ياد كرده اند: اين همه نيز بخشى از كوشش عالمان شيعى در اين زمينه است. يادآورى مى كنم كه دفاع از جايگاه والاى على(ع) و تدوين و نشر فضايل آن بزرگوار را عالمان ديگر نحله هاى فرهنگ اسلامى نيز پى گرفته اند. در مجموعه آنچه ياد شد, از جمله ر.ك: مقالات اهل البيت فى المكتبةالعربية, در شماره هاى متعددِ مجله تراثنا و اكنون در قالب كتابى نشر يافته است با عنوان (اهل الب يت فى المكتبة العربيه) كه مؤسسه آل البيت لأحياء التراث به نشر آن همت گماشته است. نيز مقالات الامامة, تعريف بمصادر الامامه فى التراث الشيعى. ٣٣. حماسه غدير, ص١٤٨. ٣٤.المراجعات, ص٣٠١ـ٣٠٣; حماسه غدير, ص٥٠. ٣٥. الغدير, ج٨, ص٣٩٦; حماسه غدير, ص٢٠٧ـ ٢٠٨. ٣٦. اشاره به حديث مشهور (على مع الحق والحق مع على يدور حيث مادار). اين حديث به عبارت هاى گونه گون در منابع بسيارى آمده است. ر.ك: الغدير, ج٣, ص١٧٧; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد, ج١٠, ص٢٧٠. موارد متعددى از مجلدات احقاق الحق, فهرس ملحقات احقاق الحق, ص١٧٨, سبيل النجاة فى تتمه المراجعات, ص١٧٠ و ربيع الابرار, ج١, ص٨٢٨. عالم جليل حضرت حجت الاسلام والمسلمين حاج شيخ مهدى فقيه ايمانى در كتابى مفرد اين حديث را به بحث نهاد و درباره اسناد و محتواى آن به تفصيل بحث كرده است. ر.ك: حق با على است, شامل بحث و بررسى پيرامون اسناد و محتوى حديث الحق مع علي… ٣٧. خلافت و ولايت از ديدگاه قرآن و سنت, چاپ اول, مقدمه, ص يازده. ٣٨.كيهان فرهنگى, سال اول, ش١١, ص١٦ـ١٧: مصاحبه با استاد, با عنوان (استاد محمدتقى شريعتى, مدافع شريعت در برابر الحاد و طاغوت). ٣٩. خلافت و ولايت, چاپ اول, مقدمه, ص ده. ٤٠. همان, چاپ دوم, ص شش. ٤١. استاد محمدتقى شريعتى(ره) هماره از مرحوم آيت اللّه حاج ميرزا جوادآقا تهرانى(ره) به نيكى ياد مى كردند و صفاى باطن, سلامت نفس و روح بلند آن مفسر قرآن را مى ستودند و مى فرمودند من نوشته ها و آثارم را براى اظهارنظر حتماً به ايشان مى دهم. اظهارِنظر آن بزرگوار را درباره كتاب, روزى استاد از جناب دكتر محمدباقر نوراللهيان نقل كردند. ٤٢. بحث تناسب السور كه عهده دار تناسب سوره ها و آيات و رابطه تنگاتنگ محتواى آنها است, چنانكه ياد كرديم پيشينه كهنى دارد. از مفسران قرآن كريم شايد بيش تر و پيش تر از همه فخرالدين رازى بدين موضوع پرداخته و در ضمن تفسير آيه اى از سوره بقره نوشته است: (اگر كسى در لطافت اين سوره و زيبايى هاى ترتيب و چينش آن تأمل كند, درخواهد يافت كه قرآن بدان سان كه در فصاحت الفاظ و جلالت و عظمت معانى مانندناپذير است, به لحاظ ترتيب آيات و نظم حاكم بر اجزا آن نيز مانندناپذير است.) (التفسير الكبير, ج٤, ص١٣٩, چاپ دارالفكر) شايد ابوجعفر احمد بن ابراهيم غرناتى (معروف به ابن زبير) اولين كسى باشد كه اين موضوع را به گونه مستقل و دقيق به بحث نهاده و كتابى مفرد درباره آن با عنوان (البرهان فى ترتيب سور القرآن) سامان داده است. قرآن پژوهان به ويژه در قرن چهاردهم و پس از آن ,آثارِ سودمند و شايسته اى در اين باره رقم زده اند. اين بنده ضمن اشاره به چگونگى موضوع و اهم مسائل مرتبط با آن آثار كارآمد و خواندنى اين موضوع را ضمن مقاله اى گزارش كرده ام. ر.ك: بينات, شماره٢٧. همچنين ر.ك: تناسق الدرر فى تناسب السور, سيوطى, الاتقان فى علوم القرآن, ج٣, ص٣٦٩, مفتاح السعاده و مصباح السياده فى موضوعات العلوم, ج٢, ص٤٠٨; التمهيد فى علوم القرآن, ج٥, ص١٥٨ به بعد; البرهان فى ترتيب سور القرآن, مقدمه درازدامن آن به خامه آقاى محمّد شعبانى است كه موضوع و مبانى آن را به خوبى طرح كرده اند. ٤٣. استاد با اين شيوه در جاى جاى اثر گرانقدرش (تفسير نوين) به تحقيق پرداخته و نكات بديع و زيبايى از قرآن عرضه كرده است. ٤٤. نگرشى بدين سان را به سوره مائده ـ تا آن جا كه من مى دانم ـ براى اولين بار استاد مطرح كرده اند. اين بنده در تفاسير موجود هنوز هم اين بيان عميق و ژرف را نديده ام. استاد در مقامى به اين ابتكار و يا به تعبير ايشان (تفرس) اشاره كرده اند. (اين سوره به طورى كه من تصور مى كنم سراسرش مربوط به همين امر [ولايت] است; هرچند جايى نديده ام كه هيچ مفسرى چنين تفرسى كرده باشد…. (على(ع) شاهد رسالت, مهدى(عج) موعود امم, ص٩). ٤٥.خلافت و ولايت, ص٦٦ ـ٧٠. ٤٦.براى آگاهى از منابع و مصادرِ آنچه استاد فرموده اند, بنگريد به پانوشت شماره٢. ٤٧. خلافت و ولايت, ص٨٩. ٤٨. خلافت و ولايت, ص١٠٦; شرح ابن ابى الحديد. ٤٩. خطبه شقشقيه. ٥٠. احقاق الحق, ج٧, ص٦٠٥; الصواعق المحرقه, ص٧٧. ٥١. بهج الصباغه, ج٦, ص٢٦٤. ٥٢. تاريخ طبرى, ج٣, ص٢٠٨; صحيح البخارى, ج٣, ص٢٠٢; تاريخ الاحمدى, ص١٣٤. ٥٣. به روزگارى كه در حوزه علميه مشهد مقدس تحصيل مى كردم مكرر به محضر استاد مى رسيدم و از چشمه سار زلال دانش آن بزرگوار در حد توان بهره مى بردم. روزى يكى از دوستانم از من خواست به محضر استاد برويم و اجازه نشر (فايده و لزوم دين) را براى آن دوست بگيريم. استاد اجازه دادند و چون خود كتاب را نداشتند, من نسخه خودم را به خدمت استاد بردم تا بازنگرى كند. چند روز بعد مراجعه كردم كتاب را بگيرم, وقتى در محضرش نشستم, استاد با سوز وگدازى شگفت گفتند: (آقا! من كه اين همه از مولى, و اهل البيت دم مى زدم, چرا به من اين چيزها را مى گويند.) يادآورى مى كنم كه از مجموعه ١٨ جلسه سخنرانى آن كتاب, گفتار دهم, يازدهم, دوازدهم, چهاردهم درباره على(ع) و فرزندانش هست. استاد در پانوشت هاى گفتار دهم به اثبات ايمان ابوطالب(ع) پرداخته و با زيبايى و استوارى در اين باره سخن رانده است. فايده و لزوم دين, چاپ مشهد ١٥٠ـ١٦١. اين را هم بياورم كه من گفتم استاد, كتابِ (خلافت و ولايت) نشانگر عشق شما به مولى است. فرمودند: اين جزيى از ده ها سخنرانى من درباره مولى و ولايت و شخصيت او است, كه متأسفانه ضبط نشد و به هوا رفت. ٥٤. خلافت و ولايت, ص١٤٢. ٥٥. همان, ص١٥٦. ٥٦. دراسات فى الحديث والمحدثين, ص٢٢. ٥٧. تدوين السنة الشريفه, ص٤٠٩ به بعد منع تدوين و نشر حديث از وقايع تلخ تاريخ اسلام است كه آثار سوء و ناهنجارى بر جاى نهاد. عالمان اهل سنت از ديرباز كوشيده اند به گونه اى اين جريان را توجيه كنند تا مگر بر دامن كسانى كه عنوان صحابه را يدك مى كشيده اند, غبارى ننشيند. اين بنده اين توجيه ها را در ضمن مقالاتى آورده و نقد كرده ام (علوم حديث, شماره هاى٥و٦ مقالات (منع تدوين, توجيه ها, نقدها)) عالمان شيعه نيز كوشيده اند در پرتو اسناد تاريخى و نقد و تحليل گزارش هاى تاريخى, چرايى و چگونگى واقعى منع تدوين را بازگويند. آنچه را از استاد شريعتى در متن نقل كردم, سخنى است كه بى گمان بخش عظيمى از حقيقت را دربر دارد. اما آيا تمام انگيزه و زمينه منع آن بوده است يا نه, مى تواند مورد بحث و مناقشه باشد. نگارنده در ادامه مقالات يادشده اين ديدگاه ها را آورده ام و خود به عوامل سه گانه اى رسيده ام و به تفصيل از آن سخن گفته ام. ر.ك: مجله ياد شده, ش٨, مقاله (منع تدوين, رازها, رمزها) ٥٨. براى منابع و مصادر شأن نزول اين آيه ر.ك: فهرست ملحقات احقاق الحق, ص١٤; المراجعات, ص٩٠; سبيل النجات, ص٥٢, كفايةالطالب, ص٢٢٨ و…. ٥٩. براى منابع و مصادر شأن نزول آيه (تبليغ) ر.ك: فهرست ملحقات احقاق الحق, ص١٤; سبيل النجاه, ص١٨٦ از منابع و مصادر بسيارى از اهل سنت. ٦٠. خلافت و ولايت, ص١٨٤; المراجعات, ص٨٩; سبيل النجاه, ص٥٠. ٦١. خلافت و ولايت, ص٢١٣. ٦٢. على(ع) شاهد رسالت, ص١٠. ٦٣. خلافت و ولايت, ص٣٠٩.