آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

نگاهى به دو نسخه خطّى
عاطفى حسن



در دو ديوان خطّى كمال الدّين اسماعيل اصفهانى كه در اختيار نگارنده سطور مى باشد, قطعات و ابياتى ديده مى شود كه در نسخه چاپى مرحوم دكتر حسين بحرالعلومى ـ كه (جمعاً براى تصحيح به ٢٨ نسخه مراجعه شده) ـ وجود ندارد, يا ابيات آنها كامل نيست و يا در برخى موارد ضبط اين دو نسخه بهتر از نسخه چاپى است.
الف. نسخه كهن تر كه تاريخ كتابت آن ٨٣٧ هـ.ق است و در حاشيه ديوان كمال, اشعار ظهير فاريابى و انورى نقل شده, نسخه اى است نفيس با جدول بندى مذهّب و بسيار كم غلط و به خطّ نستعليق, و (اوّل و آخر اين كهنه كتاب افتاده است.) اين نسخه قبلاً در كتابخانه جدّم, آيت اللّه محمّد غروى كاشانى بوده, بنابراين با علامت اختصارى (غ) مشخّص گرديد.
ب . نسخه ديگر بدون تاريخ كه با توجّه به نوع كاغذ و جدول بندى مذهّب و سر لوح آغاز, ظاهراً از اواخر قرن نهم هجرى است كه نسخه زيبايى است با خطّ نستعليق خوش و كاغذ ترمه; ولى از نظر دقّت و صحّت در استنساخ مانند نسخه قبل نيست, امّا قطعات و ابيات بيشترى دارد و نسخه اى كامل است و با علامت اختصارى (عا) (جزء نخستين كلمه عاطفى) ذكر مى شود. اين هر دو نسخه در فهرست (نسخه هاى خطّى) دفتر هفتم ـ صفحه ٧٣٣ ـ سال ١٣٥٣ و دفتر يازده و دوازده ـ صفحه ٩٥١ ـ نشريه كتابخانه مركزى و مركز اسناد دانشگاه تهران, سال ١٣٦٢ معرّفى شده است.
در مقابله اين دو نسخه با ديوان چاپى اختلافاتى در ضبط ابيات و تعداد آنها ديده شد, كه در اين جا تنها به نقل اشعار و قطعاتى كه در نسخه چاپى نيست, اكتفا مى كنيم:
اشعار منقول از نسخه (عا) كه در ديوان چاپى كمال الدّين اسماعيل طبع دكتر بحرالعلومى نمى باشد:
بشنو از من ماجراى حال من
زان كه افتادست كار نادرم
نيك آگاهم ز حال مدرسه
گر چه من نى مشرفم, نى ناظرم
جمله مرسومات ما در صبح بود
هست همچون روز روشن ظاهرم
موجب تأخير آن معلوم نيست
راستى را, زان معلّق خاطرم
بارها گفتم تقاضايى كنم
عزّت النّفس است الحق زاجرم
رتبت آخر بود حدّ كمال
من كمالم زان به رتبت آخرم
دخل عمرم خرج شد در انتظار
گر چه من بر صبر كردن ماهرم
بيش از اينم دستگاه صبر نيست
فى المثل گر خود اديب صابرم
***
اى حديثت شفاى بيماران
روى خوب تو پشت غمخواران
اى به تو پشت مكرمت شد راست
گه گهى يادى از نگونساران
نه من آنم كه برگزيد مرا
دولتت از ميان بسياران؟
نه چو كلك تو نظم در كردى
بودمى من ز جمع همكاران؟
گر چه امروز عار اصحابم
بوده ام روى زمره ياران
لطف با خستگان زيادت كن
زانكه عام است لطف دلداران
چه تفاوت خراب و آبادان
ابر را در اضافت باران
به ركاب و قدم طمع نكنم
كه ندارم دماغ جبّاران
پرسش عادتى دريغ مدار
بر زبان كسان ز بيماران
باد بيدار دولت تو و خود
كى بود خفته بخت بيداران
***
صدر منعم كه در زمانه چو تو
نبرم ظن كه نامدارى هست
در نهاد تو مجتمع گشته ست
آنچه در هر بزرگوارى هست
از سر كلك تو شكسته شدست
هر كجا در جهان نگارى هست
تا خرد روضه هاى خلق تو ديد
مى نگويد كه نو بهارى هست
جود تو گفته با هنر هر دم
كه بگو: خدمتيّ١ و كارى هست؟
خدمت تست مقصد آن كس
كش به كوى هنر گذارى هست
در دل من نشاط خدمت تست
تا چنين است روزگارى هست
خود نگويى ز روى لطف مرا
اندرين شهر دوستارى هست؟
هر كسى را ز فاضلان جز من
اندرين ملك, كار و بارى هست
من چنين خوار و مى زنم لافى
كه مرا نيز اعتبارى هست
هر كه پرسد كه پيش خواجه ترا
خدمتى هست, گويم آرى هست
اندرين شهر از خواص و عام
جز من آخر گناهكارى هست
با من اين بى عنايتى ها چيست؟
جايى از من مگر غبارى هست
نيك سرگشته ام ز حالت خويش
خنك آن را كه اختيارى هست
باز پرس از جهانيان كه فلان
از همه كار بر كنارى هست
با قفاى جفاى چرخ چو من
باللّه ار هيچ سازگارى هست
گويى از بهر خشم بخت من است
هر كجا در زمانه خوارى هست
گشت بر اهل علم مستولى
هر كجا رند و خاكسارى هست
هر كه چون روزگار گشت دو رنگ
هر كسى را ازو شمارى هست
لگد اين و آن خورد ناچار
چون زمين هر كه را وقارى هست
حقّ من مى برد خر جلبى
كه دُر٢ و سيم و زرش بسيارى هست
ور تقاضا كنم ازو در حال
يا دو سرهنگ يا سوارى هست
غم كارم بخور كه هر كس را
نام و ننگى و خصم و يارى هست
جهل ار چند نيك بر كار است
فضل را نيز حق گزارى هست
هنر و جهل خود برابر گير
اعتبارى به شرح بارى هست
گر ز من خدمت دگر نايد
آخر اين گفته يادگارى هست
***
خدايگان صدور جهان كه القابت
از آن گذشت كه هر كس در انجمن گويد
به پشت گرمى خلقت چه لفظ هاى خنك
كه باد صبحدم اندر رخ سمن گويد
حكايت قطرات سرشك چشم رهى
اگر تو گوش كنى لؤلؤ عدن گويد
مرا به جرمى تهمت همى نهند كه آن
زبان نيارد حقّا كه با دهن گويد
سنان نيزه شود موى بر تن آن كس
كه اين حكايت با تار پيرهن گويد
ازين حديث قلم مى كند تهى پهلو
ندارد او سر آن٣ سر, كه اين سخن گويد
به نعمت تو, كه بر باطل است در حق من
كسى كه جز ز وفا ماجراى من گويد
شكسته شد دلم از بس كه بى گناه مرا
همه كس از تو سخن هاى دل شكن گويد
غرض چو دور شود از ميانه, خورسندم
بدانچه در حق اين بنده مرد و زن گويد
محلّ آن نبود بنده را كه در حضرت
چو ديگران سخن از تيغ و ز كفن گويد
به جان تو كه بود در محلّ بخشايش٤
اگر ز درد دل خويش ور ز تن گويد
چو در جناب رفيع تو پاى مردى نيست
كه حال اين دل رنجور ممتحن گويد
به عون لطف [تو] گر روزگار بگذارد
رسد به خدمت و احوال خويشتن گويد
***
اى سرورى كه پايه اوّل ز رتبتت
چون آه بيدلان ز نهم چرخ بر گذشت
باد صبا ز غيرت لطف شمايلت
بيمار بود دوش سحرگاه در گذشت
در روزگار جود تو هر جا اميد رفت
چون اشك چشم من همه بر روى زر گذشت
باد شمايل تو بر انفاس اهل فضل
چون بوى گل بر دم باد سحر گذشت
از موج خيز بحر سخاى تو ياد كرد
انديشه آن زمان كه بر اين چشم تر گذشت
روى قمر تمام نمايد به رنگ خويش
ز آن گه كه تاب خاطر تو بر قمر گذشت
ناطق شود هر آينه بى اتّصال روح
خاكى كه باد لطف توأش بر زبر گذشت
گر كوه بشنود جگر لاله خون شود
آنها كه بى تو بر سر اهل هنر گذشت
در چشم من خيال تو هر شب ز بس سرشك
چون نوك خامه تو همه پر گهر گذشت
هر شامگه شمرده دلم با ضمير خويش
گويد ز دور محنت, دور دگر گذشت
يك چند داشتم سپر صبر پيش دل
اكنون چه حليت است كه تير از سپر گذشت
زان با لب خموشم و با طبع پر گهر
كز اشك چشم چون صدفْ آبم ز سر گذشت
چون باد در دل آتش اندوه تيز كرد
آبى كه در فراق مرا بر جگر گذشت
چندان امان ز گردش ايّامم آرزوست
كز هجر باز گويم با وصلْ سرگذشت
لطف تو گر نپرسد زين پس ز حال من
گو زودتر شتاب كه كار از خبر گذشت
***
زهى كريم صفاتى كه پيش دست و دلت
خرد ز بخشش [بحثى] ز بحر و كان نكند٥
اگر نباشد پروانه سر انگشتت
برات روزى ما را قضا نشان نكند
چو آستان تو آمد پديد, نيز كسى
سر از براى دعا سوى آسمان نكند
چنانكه طبع كريم تو عاشق كرم است
نگر كه خود نتواند كه يك زمان نكند
عواطف تو ز حد رفت و خود چه كار كند
لطافت تو كه بى كار دوستان نكند
تراست در حق من آن دقائق انعام
كه بنده شكر يكى را به صد زبان نكند
فراق خدمت از اندازه رفت و صبر رهى
همى تحمّل اين رنج بيكران نكند
طريق وصل سپر زين فراق بى پايان
كه عمر كوته ما احتمال آن نكند
يكى به حكم كرم چرخ را اشارت كن
كه بيش قصد بدين جان ناتوان نكند
نه, نه, كِرى نكند, چرخ را به خود بگذار
كه پس فلك نَه فلك باشد ار چنان نكند
بدان خداى كه هر كس كه در تجارت او
به تَركِ مايه بگويد, برو زيان نكند
اگر نباشد خورشيد مفرد در او
سپر بيفكند و تيغ بر ميان نكند
ز صنع او نكند عقل ذرّه اى ادراك
اگر هدايتش آن نكته را بيان نكند
كه يك نفس نبود, كاين رهى ز محض خلوص
دعا و خدمت تو از ميان جان نكند
***
ملك نهادا آنى كه چشم همّت تو
اگر به چرخ نگه كرد از تواضع بود
حديث بحر اگر عقل كرد پيش دلت
مگير خرده كه در معرض توسّع بود
ز عهد آنك من از خدمت تو محرومم
حرام بادم اگر از توأم توقّع بود
براى گردى كز خاك آستان تو خاست
به هر سپيده دمم با صبا تنازع بود
ز شرم آن كه جهان بى تو ديده مردم چشمم
ز اشك رويش در آب نفت برقع بود
نفس به كوى حيات ار شد آمدى كردست
به جستجوى تو آن نيز هم تصنّع بود
چو عصّه اشكم اگر بوده است روز افزون
چو عمر صبرم هر لحظه در تراجع بود
كجا زبان به جفا بر گشاد هجرانت
در آن مقابله از من همه تضرّع بود
زبان كلك تو از من وظيفه پرسش
بريده كرد و از آنم بسى تفجّع بود
عجب كه از من دلخسته در توقّف داشت
مواجب كرمى كز سر تبرّع بود
حديث قطع نبايد٦ كه در ميان افتد
بدان فسانه كه مبنى آن تسامع بود
اگر چه اين و از اين بيش در خور است مرا
به حسن عهد تو ما را از اين توقّع بود
***
ز بأس سطوتش انصاف بر بساط فنا
غريم مرگ گلوگير خوش معامل شد
ميان جوهر جان و ميان دار فنا
شكوه و هيبت و انصاف خواجه, عامل شد
نهنگ عارضه, كشتى عمر خواست شكست
ولى به دولت تو, نيك سوى ساحل شد
سپهر بود بر آن عزم كِم كند باطل
چو راى خواجه ما ديد عزم باطل شد
چو گشت مخفى اندر حجب, بخارِ عَفِن
مرا شواهق الطاف پر زلازل شد
ز حجره هاى محاصر عروس طبع نخست
كه آب و خاك چو همخانه گشت مشكل شد
به سوى مركز خود روح نكته اى مى جست
چو ديد واقعه, الحق كه سخت هايل شد
ز شوق خدمت او دان كه روح بار دگر
ز اوج عالم خود, سوى خاك مايل شد
***
استخوان ها ز لرزه در تن من
همه طقطق كنان چو دندان است
هر كه را پوستين و پشمينه است
گردن افراز همچو حمدان است
پيش اين زمهرير موى شكاف
پنبه چون پشم پيش سندان است
دفع سرما اگر چه موى كند
ز آن كه دانا و آن كه نادان است
ز نخم مى بلرزد ار چه مرا
هر چه موى است بر زنخدان است
آفتابى ز جود بر من تاب
كه ز سرمام پوست زندان است
***
قطعه دو بيتى صفحه ٩٨٦ ديوان چاپى:
اى ز وصف مكارمت قاصر
هر فصيحى و مدحت آرايى
تويى آن كس كه در ديار كرم
چشم عقلت نديده همتايى
بقيّه آن در (عا) چنين است:
ز ابر چون برف سيم باريدى
گر بُدى چون دل تو دريايى
تا شد اميد با كفت گستاخ
هر زمان مى كند تنمّايى
باز چرخ خرف دگر باره
با من از سر گرفت ايذايى
ناگهان در ميان فصل ربيع
برفى آغاز كرد و سرمايى
ز آستينم برون نشد دستى
ز آستانم درون نشد پايى٧
نه ز انگشت آتشم بينى
نه ز هيزم خلال بالايى
طمع خام گفت رو لختى
هيزم آخر بخواه از جايى
تا چو در مطبخ تو چيزى نيست
تا بدان مى پزيم سودايى
گر سخاى تو مصلحت بيند
بكند اين قدر مواسايى
بقيّه قطعه سه بيتى صفحه ٥٩١ ديوان چاپى با مطلع:
هر كرا جاى اين نگارستان بود
دايم اندر روضه رضوان بود
نقل از (عا):
كعبه ملك است و دايم خلق را
رو سوى اين چهار اركان بود
سدره با طوبى چو پيوسته كنى
ميوه او اين نگارستان بود
عود خام از رشك چوبش زاده٨ است
بر سر آتش مقامش زان بود
خانه ديدستى جز اين هرگز كه آن
خيمه و تخت و سرا بستان بود؟
گر خداوندش بدين راضى شود
هندوى چوبك زنش كيوان بود
باد٩ معمور از بقاى صاحبش
تا بقا را در جهان امكان بود
***
دى اسب مرا گفت كه نيكو نبود
كت خود غم آب و علف او نبود
اسبى كه بر او نشينى و خاك خورد
آن اسب به غير اسب زيلو نبود
***
اسبى دارم به كندى از خر خرتر
چون گاو خراس, بل كزو پر خورتر
چندان كه همى رود, بود بر يك جاى
چندان كه همى بيش خورد, لاغرتر
***
قطعه دو بيتى صفحه ٥٩٢ ديوان چاپى:
منم كه چشمه خورشيد گاه نظم سخن
ز شرم آتش طبعم عرق١٠ شود در خوى
ز دل برون كند آن تلخيى كه عادت اوست
به ياد لفظ ار در پياله ريزى مى
بقيّه آن از (عا):
خداى داند اگر من ز شعر هيچ كسى
به قصد مظلمه اى برده ام به اَدنى شِيْ
مرا كه چون به سخن خوان نظم آرايم
بود نواله او جدى سفره ريزه جدى
چگونه در دهدم لقمه اى فرو بردن
كه خاطر دگرى كرده باشد آن را قى
مگر نوادر خاطر كه در مجارى فكر
نه ممكن است كه كس احتراز كرد از وى
دو راهرو١١ كه به راهى روند١٢ بر يك سمت
عجب نباشد اگر اوفتند پى در پى١٣
هر كه اين قطعه هاى من خواند
كه ز مدح و هجاست مشتركى
نكنم شك كه او ز روى قياس
در گدايى من نكرد شكى
به خداى ار ازين همه گفته
هيچ ممدوح ديده است يكى
اين همه امتحان خاطر بود
مگر اندر ميانشان كمكى١٤
***
غم عشق تو جگر سوخت مرا
وه كزين بار بتر سوخت مرا
آه و دردا كه هم اندر خردى
آتش دل چو شرر سوخت مرا
تاب اندوه تو گريان گريان
همچنان هيزم تر سوخت مرا
سوخت زين بار دلش بر دل من
هم كه صد بار دگر سوخت مرا
چون دهم شرح ز حال دل خود؟
كه لبش تا به جگر سوخت مرا
مددى ز آب دو چشم, اى ياران
كاتش غم همه, تر سوخت مرا
شعله آتش سوزان چون شمع
قدم از تارك سر سوخت مرا
***
صفحه ٢٣٥ ديوان چاپى بعد از اين بيت:
تو ديدى كه طيّاره خود سيم باشد
نگه كن گرت نيست باور شكوفه
بيت زير در نسخه (غ) آمده است.
گهى ثابت و گاه سيّاره باشد
كه رخشنده جرمى است از هر شكوفه
***
قطعه اى كه اثيرالدين اومانى براى كمال الدين اسماعيل سروده و بيت اول آن اين است:
جهان جان معانى, خديو عرصه فضل
كه فخر جان و جهان شد ترا ثنا كردن
در نسخه چاپى ـ صفحه ٣٩٠ ـ با اين عنوان (كتب اليه بعض اصدقائه) آمده است و مصحّح در پاورقى به نام شاعر اشاره كرده است; ولى در نسخه (غ) عنوان و نام گوينده بدين گونه ضبط شده است:
ملك الشّعراء قدوة الفصحاء اثيرالملّة و الدّين در مدح افضل الشّعراء كمال الملّة و الدّين اسماعيل گفته.
***
در صفحه ٤١٠ نسخه چاپى بيت:
آب روان شود تن دشمن ز بيم تو
گر بر نهند سكّه سيم روان برف
در نسخه (غ) دو بيت و به اين شكل است:
آب روان شود تن دشمن ز بيم تو
زان سان كه پيش شعله آتش روان برف
گردد چون زرّ مغربى از يمن نام تو
گر بر نهند سكّه سيم روان برف
***
صفحه ٥٨١ ديوان چاپى كمال در قطعه
فنون لطف خداوند صدر مجد الملك
نداده هيچ بهايى, غلام كرد مرا
بعد از بيت ششم, نسخه (عا) اين بيت را اضافه دارد:
چگونه مى نشوم صيد او كه بر ره من
ز درّ دانه و ز مشك دام كرد مرا
***
صفحه ٦١٨ نسخه چاپى بيت ١٠٤١٥ از دو مصراع ٢ بيت تشكيل شده يعنى به اين شكل:
اندر لباس مدح مرا هجو گفته اى
ما مدح گفته ايم و تو دشنام داده اى
در صورتى كه در (عا) دو بيت و چنين است:
اندر لباس مدح مرا, هجو گفته اى
بر دست گوشمالم پيغام داده اى
شعر مرا جواب مطابق نگفته اى
ما مدح گفته ايم و تو دشنام داده اى
***
صفحه ٦٤٤ ديوان چاپى در قطعه:
ايا صدرى كه شد پيش ضميرت
همه اسرار گردون آشكارا
بعد از بيت پنجم, نسخه (عا) اين بيت را اضافه دارد:
ندانم در ميان آن همه خلق
مرا چون باز مى داند قضا را
و دو بيت ١٠٨٠٩ و ١٠٨١٠ كه در نسخه چاپى بدين شكل آمده:
بلاى ماست اين دربان غر زن
حكايت اين چنين كردند ما را
بلا را باز گرداند دعاها
خداوندا بگردان اين بلا را
در (عا) چنين است:
بلاى ماست اين دربان غر زن
خداوندا بگردان اين بلا را
بلا را باز گرداند دعاها
روايت اين چنين كردند ما را
***
صفحه ٦٦١ ديوان چاپى در قطعه
جناب عالى نزديك و من به خدمت دور
به نزد عقل همانا كه نيستم معذور
نسخه هاى (عا) و (غ) اين بيت را اضافه دارد:
چگونه صبر توان كرد بر عناى فراق
به دست بوس تو زين گونه جان من آزْوَر
***
صفحه ٧٠٢ ديوان چاپى غزل شماره ١٢, (عا) اين بيت را اضافه دارد و بيت ششم است:
بس است درد تو را استخوان پهلوى من
شكسته بسته و در هم زده چو خرگاه است
***
صفحه ٧٢٤ ديوان چاپى غزل شماره ٥٠, كه نسخه (عا) اين بيت را اضافه دارد و بيت دوم است:
لبش را هر نفس با مى عتابى است
رخش را هر زمان با لاله جنگى است
***
اين رباعى نيز از كمال الدّين اسماعيل در خلاصة الاشعار نقل شده است:
اى دل ز نشاط و عيش بيگانه نشين
در كوى بلا در آ و مردانه نشين
چون فتنه ميان خلق بودى يك چند
مى باش كنون چو عافيت خانه نشينپى نوشت ها: ١. متن: خدمت. ٢. متن: زر. ٣. متن: او. ٤. متن: بخايش. ٥. در متن چنين آمده: خرد ز بخشش … و ز بحر كان نكند. ٦. متن: نيايد. ٧. در متن: برون نشد تايى. با توجّه به مصراع اوّل و صنعت طباق و تضاد تصحيح شد. ٨.متن: داده . تصحيح نگارنده قياسى است. ٩. متن: بود. ١٠. نسخه چاپى: غرق. ١١. متن: راه زد. ١٢. متن: زدند. ١٣. كلمه در متن نيامده است. ١٤.متن: يككى. تصحيح نگارنده قياسى است.