آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥
رباعياتِ خيّامى در ترازوى طرازى
جهانبخش جويان
رفتيم و زما زمانه آشفته بماند
با آن كه زصد گهر يكى سفته بماند
افسوس كه صد هزار معنيّ دقيق
از بيخرديّ خلق ناگفته بماند
خواه اين رباعى ميانه حال از حكيم عمر خيّام / خيّامى١ نيشابورى باشد, خواه نه, بيت يكمش, به تمامى, در باب وى راست مى آيد.
صدها سال پيش مردى در اين جهان زيسته و درگذشته است, و امروز اخبار و آثار پراكنده اى كه به نام وى بازخوانده و بدو نسبت داده مى شود, از غايت ناهمسازى, پژوهندگان را آشفته ساخته است.
بسيارى, از ديدگاه هاى مختلف, درباره او قلم زده اند و در پى برآمده اند تا كيستى مرد را ـ كه امروز به عنوان يك رباعى سرا, آوازه اى عالمگير دارد ـ معلوم دارند; ولى اين انباشتگى كارنامه خيّامْ پژوهى, تازه خود, گاهى آشفتگى ها و سردرگمى هاى تازه ترى را دامن زده است.٢
با اين همه كتاب و رساله و مقاله كه به فارسى و زبان هاى ديگر درباره خيّام / خيّامى نوشته اند, هنوز مى توان پرسيد: به راستى اين مرد كيست؟ يك انديشه گر سرگردان؟ يك حكيم متألّه و داننده فقه و قرآن؟ يك لذّتْ جوى اپيكورى مشرب؟ يك عارف رياضتْ پيشه؟ يك صوفى متفلسف؟ يك دانشمند لااُبالى؟ …؟ يا مردى كه رگه هايى از برخى از حالات در سوانح مختلف عمرش پديدار گرديده و مراحل گوناگونى را از سر گذرانده است؟٣
كاوش اين معنا و نگاه ژرفاشناسانه به نگارش ها و سرايش هايى كه به نام و نشان وى بازخوانده مى شوند, باياست; و در اين روزگار كه سازمان بزرگ فرهنگْ بانى جهانى, يعنى يونسكو, بزرگداشت خيّام / خيّامى را در برنامه خود قرار داده است, باياتر.
به قول زنده ياد مجتبى مينوى: (شكّ نيست كه از ميان شعراى ايران يكى نيست كه شهرت او به اندازه خيّام جهانگير باشد; يعنى سخنان او را به غالب زبان هاى زنده ترجمه كرده باشند, به هر كشورى نام او رسيده باشد, و در بعضى از ممالك به هر شهرك و دهكده اى هم برويد ببينيد كسانى كه ترجمه از اشعار او خوانده باشند.)٤
(مبلغى رباعى, يا از گفته خيّام يا از گفته عدّه اى از شعرا و گويندگان مختلف ايران, به اسم عمر خيّام فيلسوف و حكيم و رياضى دان, به زبان هاى انگليسى و فرانسه و آلمانى و عربى و ژاپنى و هفتاد هشتاد زبان ديگر ترجمه شده است, و بدين واسطه خيّام در عالم از همه شعراى ايران مشهورتر گرديده, و بسيار اتّفاق مى افتد كه يك مرد يا يك زن غير ايرانى از ايران و ايرانى غير از اين چيزى نمى داند كه خيّام گوينده اين رباعيات يك نفر منجّم ايرانى بوده است.)٥
در چُنين وضعى به جا است كه تاريخ و ميراث علمى و ادبى اين مرد بررسى شود و سره و ناسره و اصيل و غيراصيل و شايست و ناشايست آن از رهگذر نقّادى محقّقانه بازشناخته آيد.
از همين رو شمارى از پژوهندگان تراث اسلامى درصدد برآمده اند اين پاره تاريخ و ميراث ديرين اسلام و ايران را از گرد ابهام و غبار ترديد پاك سازند و حقيقت چهره خيّام / خيّامى را بشناسانند.
ابوالنّصر مبشّر الطّرازى الحسينى, دانشمند ايرانى نژاد باشنده مصر, يكى از كسانى است كه رباعى هاى خيّامى را به نقد انديشگى كشيده و از حيث محتوا درباره نسبت رباعى ها به خيّام / خيّامى, داورى كرده است و سعى كرده سيماى تاريخى مرد را باز نمايد.
وى ـ كه پدر نصراللّه مبشّر الطّرازى, پارسى پژوه معاصر مقيم مصر و فهرست نگار دارالكتب قاهره, است٦ ـ با شناختى كه از فارسى و عربى داشته كوشيده با مطالعه رباعى ها و گزارش هاى قديم و جديد حول خيّام / خيّامى به اين دو زبان, داورى روى همْ رفته جامعى درباره شخصيّت خيّام / خيّامى به دست دهد و چند و چون نسبت رباعى هاى متداول را به وى, باز كاود.
طرازى حاصل تأمّلات خود را در كتابى به نام كشف اللّثام عن رباعيات عمر الخيّام منتشر ساخته است.
چاپ نخست كشف اللّثام به سال ١٩٦٧م. از سوى (دارالكتاب العربى للطّباعة و النّشر) (وابسته به وزارت فرهنگ مصر) عرضه شده است, و چاپ دوم آن ـ كه در دست نگارنده اين سطور بوده است٧ و ظاهراً آخرين چاپ كتاب مى باشد ـ با مقدّمه اى از فرزند مؤلّف, نصراللّه مبشّر الطّرازى, به سال ١٩٨٥م. از سوى (الهيئة المصريّة العامّة للكتاب) منتشر گرديد.
برساختگى مجموعه متداول رباعيات خيّام / خيّامى
ابوالنّصر مبشّر الطّرازى بدين نكته تفطّن يافته است كه بيشترينه خاوريان و باختريان اين روزگار, عمر خيّام / خيّامى نيشابورى را از طريق رباعى هاى منسوب به وى مى شناسند و از اين رهگذر تصوّرات گوناگونى درباره وى يافته اند. او را اپيكورى مسلك, ولتر شرق, معرّى مذهب, اباحى مشرب, دهرى, تناسخى, منفى باف, جبرى, دينْ ستيز, استهزاگر احكام اسلام, و … خوانده اند, و اين پندارها همه بر شالوده رباعيات استوار گرديده است. (ص ٧ و ٨)
طرازى, در (كشف اللّثام) بر كسانى كه رباعيات را ملاك داورى درباره خيّام / خيّامى قرار داده اند, سخت خُرده مى گيرد و با تشكيك و ترديد در نسبت رباعيات, جويندگان را به بازشناسى سيماى خيّام / خيّامى از خلال آثار مُسلّم الإنتساب, اقوال مورّخان ثقه قديم و همروزگاران وى, فرا مى خواند.
او فربه شدن اين تصوّرات را پيرامون شخصيّت خيّام / خيّامى, منبعث از دو چيز مى داند: يكى تفريط پژوهندگان و نويسندگان و ترجُمانان در بررسى روايات مورّخان و گفتارهاى متقدّمان و منابع اصيل و مصادر قديم براى شناخت اين شخصيّت در پرتو فحص متين علمى و نقد مُوثّق تاريخى, و ديگر, تكيه و اعتماد شرقيان بر ترجمه اى كه ادوارد فيتْز جِرالْد, شاعر انگليسى, به سال ١٨٥٦ ميلادى از رباعيات ارائه نمود. (ص ٩)
طرازى به متون تاريخى سر مى كشد و مى كوشد از خلال اين اسناد و نگارش هاى خيّام / خيّامى, چهره تاريخى وى را بازشناسى كند. خيّام / خيّامى تاريخ, بنا بر كاوش طرازى, مردى است كه به عنوان (امام المسلمين) و (حجّة الحق) و (حكيم) و ثانى ابن سينا شناسانيده شده (ص ١٠٢ و ١٠٥); عالم فقه و مقرىء بارعى بوده كه با امثال غزّالى و ابوالحسن غزال, امام القرّاى روزگارش, اجتماع مى نموده و مورد ستايش ايشان قرار مى گرفته (ص ٩٦); سروده هاى تازى اش, گواه بلند همّتى و پرهيزكارى وى اند (ص ٩٣ و ١٠٠); و نگارش هاى پارسى و تازى اش عقيده مندى او را به اسلام و آموزش هاى آن مى رسانند. (ص ٩١ و ١٠٩)
به عقيده طرازى, چنين مردى هيچ گاه نمى تواند سراينده رباعياتى متضمّن استهزاى احكام الهى و گستاخى به حكمت و ديانت و دعوت به لااُباليگرى و … باشد; از اين رو نسبت بيشترينه رباعيات موجود را به وى, نفى مى كند.
طرازى كوشيده حتّى المقدور منابع و مصادر احوال خيّام / خيّامى را ناقدانه بر رسد. در جايى كه قِفْطى, صاحب تاريخ الحكماء, طعن و جرمى در حقّ خيّام مى آورد, طرازى احتمال داده كه ناسخان و مغرضان, كتاب قفطى را دستكارى كرده اند و براى گُمان خود, بدين استناد كرده كه ثناى وافر قفطى در حقّ صاحب ترجمه, با اين قدح و جرح او نمى سازد, و صدر و ذيل ترجمه حال خيّام / خيّامى در تاريخ الحكماء متناقض است; پس احتمالاً پاره دوم را غرضمندانه بر ساخته و به قفطى نسبت داده اند. (ص ٤٢ و ٤٣). همچنين قول تتوى, صاحب تاريخ اَلْفى, را مبنى بر تناسخى مذهب بودن خيّام / خيّامى مخدوش مى داند و معتقد است قصّه اى كه تتوى در اين باب بدان استناد كرده (به فرض وقوع) در حقيقت حكايت هزل و مطايبه مرد نيشابورى است با طلبه علوم در مدرسه (ص٤٤). مدّعاى شيخ نجم الدّين دايه را نيز در دهرى شمردن خيّام تنها مستند به يك رباعى مى شمرد و آن را براى اين ادّعا ناكافى مى داند. (ص ٤٥)
طرازى پژوهندگان رباعيات خيّامى را به بازشناسى محيط باليدن و زندگانى حكيم نيشابورى فرا مى خواند. او مردم عصر زندگى خيّام / خيّامى را, از پير و جوان, مردمى متعصّب و متمسّك به دين پاك اسلام و تعاليم قدسى آن مى داند كه شريعت پيامبر ـ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ـ را همه گونه احترام مى كردند و در برابر آن فروتن بودند. (ص ١٢٣)
با اين مقدّمات, طرازى, نتيجه مى گيرد كه در چُنين جامعه اى هيچ كس نمى توانسته به اسلام جسارت كند, تعاليم آسمانى آن را استهزا نمايد, به (مناولتِ صَهباء) و (منازلت حسناء) فرا بخواند, و در برابر مقدّسات دينى به گستاخى و شوخ چشمى دست يازد; در چُنين فضايى هيچ كس ـ چه خيّام و چه جز خيّام ـ نمى توانسته به نشر اين (هذيانات) و رباعيات بپردازد, و به عنوان فلسفه يك حكيم, يا ادب يك اديب, آنها را عرضه بدارد; چنين كسى را, به حتم مى كُشتند, يا به دار مى كشيدند, يا از جامعه مى راندند. (ص ١٢٣ و ١٢٤)
طرازى بيان مى دارد كه (اشتهار حكيم عمر خيام نيشابورى پيش از قرن نوزدهم ميلادى به علوم وى بود, نه به شعرش, و خيام در قرن نوزدهم به شعر و رباعيات شهرت يافته; بلكه درست آن است كه بگوييم شهرت داده شد.) (ص ٨١)
وى مى گويد: (ما هيچ سند تاريخى يا دليل مورد وثوق علمى نمى يابيم كه صدور اين رباعيات … را از حكيم عمر خيام نيشابورى ثابت كند; چنان كه هيچ كس از معاصران عمر خيّام يا كسانى كه قريب العهد به وى بوده اند, يا هيچ مورّخى از قدما هم نمى يابيم كه بگويد عمر خيّام سراينده رباعيات بوده است, تا چه رسد كه بگويد او سراينده اين مستنكرات و خمريات است.) (ص٨١)
به عقيده وى, پذيرفتنى نيست كه حكيم نيشابورى صاحب چُنين رباعيات مستنكرى باشد; آن گاه مورّخان قديم از يادكرد اين نكته كوتاهى كرده باشند و كسى چون غزّالى كه معاصر وى بوده و گفته شده است كه بارها با وى ديدار كرده,با همه غيرت و حسّاسيّت و دقّتى كه در اين گونه امور داشته, از اظهار مخالفت با او سر باز زده و خاموش نشسته باشد. همين حكم را كما بيش درباره قاضى ابونصر نسوى, ظهيرالدّين بيهقى و زمخشرى نيز صادق مى داند. (ص ٨٢)
او بر اين نكته مُصرّ است كه هيچ يك از معاصران خيّام يا احدى از مورّخان پيشين يا پژوهندگان ثقه, از گرايش و اشتغال خيّام به شُرب خمر, فسق و فجور, استهزاى دين و ديگر مضامينى كه در رباعيات ديده مى شود, سخنى نگفته است (ص ٨٣), و به ديگر سخن, پيشينيان چُنين چهره اى از حكيم نيشابورى نمى شناخته اند.
طرازى معتقد است كه (ما با جرأت و اطمينان تمام مى توانيم حكم به مجعول بودن اكثريّت مطلق اين رباعيات بكنيم … و اين رباعيات با مكانت خيّام و جهت گيرى ها و عظمت و منزلت رفيع علمى او سازگارى ندارد.) (ص ٨٩)
به باور وى, با سنجش گزارش حال و آثار و اقوال مستند خيّام / خيّامى با اين رباعيات, بيشترينه اين سروده ها را ـ اگر نگوييم همه ـ با روش حقيقى وى و مسلكى كه در ادوار حيات خود پيشه كرده بوده و مردم را بدان فرا مى خوانده است, ناسازگار مى يابيم و (با جرأت و اطمينان تمام به جعلى و ساختگى بودنشان به نام عمر خيّام قائل مى شويم; و يا مى گوييم اين سروده از خيّام ديگرى است, غير از حكيم عمر خيّام نيشابورى.) (ص٨٩ و ٩٠)
سنجه اصلى طرازى در تشخيص اصالت يا عدم اصالت رباعيات خيّامى, سازگارى يا عدم سازگارى انديشه حاكم بر اين رباعيات با منشى است كه از خيّام / خيّامى در تاريخ به ثبت رسيده و در آثار مسلّم الإنتساب وى تجلّى يافته است.
نويسنده كشف اللّثام, عدم تلائم و ناهمسازى درونى مجموعه رباعيات موجود را نيز يادآور مى گردد. وى مى پرسد چگونه ممكن است مردى كه از آمدن بدين جهان و بودن در آن و شدن از آن ـ و در يك سخن: از سر تا سر حيات ـ ناخشنود است, كوتاهى زندگانى را مايه خرّمى و به جهان نيامدن را آسودگى داند, و جز غصّه خوردن و جان كندن ثمره اى براى زندگى در اين جهان نشناسد; مردمان را به شادخوارى و تمتّع برگرفتن از حيات دنيوى و تناول صهباء و مجالست حسنا فرا بخواند؟! (ص ١٠٦ و ١٠٧).
طرازى چهل رباعى را از ميان آنچه در برخى ديوان ها, يا نوشته هاى پژوهندگان يافته, يا از اديبان معاصر ايرانى شنيده و به عمر خيّام منسوب بوده اند, جدا كرده و در كشف اللّثام به عنوان رباعياتى كه احتمال انشائشان توسّط خيّام / خيّامى پذيرفتنى است و در آنها مخالفت و ناسازگارى اى با مسلك حقيقى و مكانت علمى و عقيدت اسلامى خيّام / خيّامى وجود ندارد, ياد نموده است.
او ـ كه اين چهل رباعى را براى مزيد افادت, در كشف اللّثام به عربى هم ترجمه نموده (ص ٦٧ ـ ٨٠) ـ تأكيد مى كند كه اين چهل رباعى انتسابشان به خيّام / خيّامى از لحاظ محتوايى (بلا اشكال) است; ولى صحّت اين انتساب هم معلوم نيست و از مرز احتمال ـ كه ساحتى فراخ دارد ـ و عدم يقين, فراتر نمى رود.
در اين جا سياهه لتْ هاى آغازين اين چهل رباعى را براى آن كه فهرست رباعيات ممكن الأصاله خيّام / خيّامى از ديدگاه طرازى هم در دست باشد, مى آوريم:
١. آنها كه به فكر درّ معنى سفتند.
٢. اسرار ازل را نه تو دانى و نه من.
٣. آغاز روان گشتن اين زرّينْ تاس.
٤. اجرام كه ساكنان اين ايوانند.
٥. رفتيم و زما زمانه آشفته بماند.
٦. جز حق حكمى كه حكم را شايد نيست.
٧. هر چند كه رنگ و بوى زيباست مرا.
٨. دل سرّ حيات اگر كماهى دانست.
٩. هنگام سفيده دم [كذا] خروس سحرى.
١٠. بنگر زصبا دامن گل چاك شده.
١١. گل گفت به ز [كذا] لقاى من رويى نيست.
١٢. اين عقل كه در راه سعادت پويد.
١٣. روزى كه جزاى هر صفت خواهد بود.
١٤. تا بتوانى رنجه مگردان كس را.
١٥. نيكى و بدى كه در نهاد بشرست.
١٦. گر از پى شهوت و هوا خواهى رفت.
١٧. آن به كه درين زمانه كم گيرى دوست.
١٨. بس خون كسان كه چرخ بى باك بريخت.
١٩. تا چند اسير رنگ و بو خواهى شد.
٢٠. چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟
٢١. دنيا به مراد رانده گير, آخر چه؟
٢٢. آنان كه درآمدند و در جوش شدند.
٢٣. يك نان به دو روز گر شود حاصل مرد.
٢٤. در دهر كه كسى [كذا] نيم نانى دارد.
٢٥. عالم همه محنت است و ايام غم ست.
٢٦. بر مفرش خاك خفتگان مى بينم.
٢٧. دى كوزه گرى بديدم اندر بازار.
٢٨. در كارگه كوزه گرى كردم راى.
٢٩. پاك از عدم آمديم و ناپاك شديم.
٣٠. پيش از من و تو ليل و نهارى بودست.
٣١. خوش باش كه عالم گذران خواهد بود.
٣٢. اين كهنه سرا كه عالم او را نام ست.
٣٣. طورى ست كه صد هزار موسى ديدست.
٣٤. آن قصر كه جمشيد در اوجام گرفت.
٣٥. آن قصر كه بر چرخ همى زد پهلو.
٣٦. از جرم حضيض خاك تا اوج زحل.
٣٧. تا ظن نبرى كه از جهان مى ترسم.
٣٨. چون مردن تو مردن يكبارگى ست.
٣٩. گر من گنه روى زمين كردستم.
٤٠. اى واقف اسرار ضمير همه كس.
هر چند به قول الول ساتن, (داستان رباعى هاى اصيل و دخيل هميشه با ما خواهد بود, و هرگز به ضرس قاطع نخواهيم دانست كه رباعى هاى واقعى و اصلى خيّام كدام است)٨, شايد اين دستاورد كاوش و سنجشگرى نويسنده كشف اللّثام به كار جويندگان رباعى هاى اصلى و اصيل حكيم نيشابورى بيايد.
به رغم كثرت چاپ هاى رباعيات خيّامى٩, دستنوشت هاى قديم و مجموع و مدوّن از آنها, آن گونه كه انتظار مى رود, به دست نيست١٠, و از اين رو هر راهگشا و راهنما و هر چراغى كه فرا راه جستجوگران و ناقدان اين رباعيات, براى تمييز اصيل و غير اصيل, افروخته شود, مغتنم است.
چه كسى رباعى ها را برساخته است؟
ييك پرسش مهمّ, فرا روى كسى چون طرازى كه رباعيات خيّامى را برساخته مى داند, آن است كه (اين رباعى ها, چرا, كيْ و به دست كه برساخته شده اند؟).
طرازى سعى كرده در كشف اللّثام بدين پرسش پاسخى در خور بدهد; هر چند در نهايت, به زعم نگارنده, كامياب نشده است.
او از پا گرفتن مراكز باطنيان در روزگار خيّام / خيّامى و زعامت حسن صبّاح ياد مى كند و مدّعى مى شود كه داعيان باطنيّه به انشاى رباعياتى كه متضمّن انديشه هاى ايشان باشد, دست يازيده و پس از وفات حكيم نيشابورى در محافل عام و مجالس ناس, اين رباعى ها را به نام وى انشاد كرده اند. (ص ١٢١)
طرازى با پيش كشيدن اين تصور كه در محيط اسلامى ايران آن روزگار, باطنيان امكان نشر انديشه ها و مبانى خود را به نام خود نداشته اند ـ زيرا كه به قتل يا تعذيب يا نفى بلد ايشان مى انجاميده است ـ به اين تصوّر دامن مى زند كه داعيان باطنى از شخصيّت حكيم نيشابورى سوء استفاده كرده و انديشه هاى خود را در رباعيات بر ساخته به نام وى ترويج كرده اند; سپس اين رباعيات اندك اندك به محافل راه يافته و به خطوط دلكش بر اوراق زيبا نوشته شده و ميان مردم پراكنده گرديده است; چه بسا براى فروش به خواص هم عرضه شده و به سبب جمال خطّ و بداعت زينت نزد گروهى مقبول افتاده. اين وضع و جعل و برسازش, به تدريج و تدرّج, ادامه يافته است تا اين رباعيات به لندن ـ و به تعبير طرازى: (پايتخت استعمار و مركز تبشير) ـ رسيده و ترجمه و نشر غرضمندانه شان آغاز گرديده. (ص ١٢١ و ١٢٢)
طرحى كه طرازى ترسيم مى كند, شايد يك داستان (پليسى) جذّاب و ترسيمى جالب از يك توطئه كهن باشد, ولى دست كم در نوشته او آنقدر كه بايد مستدل نشده است. بيشتر يك فرضيّه است, بى آن كه از مؤيّدات در خور اعتنا بهره مند باشد.
ناگفته نماند كه باطنى مشرب بودن خيّام, ادّعايى است كه البّته مطرح شده, ولى آيا, به خصوص از رهگذر اين رباعيات, مى توان وزانتى براى آن قائل شد؟
شايد طرازى در استشمام بوى باطنيگرى از رباعيات خيام, از احمد حامد صراف, نويسنده كتاب (عمر الخيّام), متأثّر باشد. مى دانيم كه احمد حامد صرّاف خيّام پژوه عراقى و مؤلّف كتاب عمر الخيّام, خيّام را تحت تأثير تعاليم اسماعيليان و حتّى يكى از دُعات آنان معرّفى كرده و فصل (خيّام و باطنيان) در كتاب دمى با خيّام نيز در ردّ نظريّه اين نويسنده عراقى پرداخته شده است.١١
راستى آيا مشابهت و مناسبت تامّ و تمامى ميان باورداشت هاى باطنيان و پيروان حسن صباح از يكسو و رباعيات خيّامى از سوى ديگر وجود دارد كه بتوان اين رباعى ها را رسانه فرهنگى باطنيگرى محسوب كرد؟
طرازى انديشه هاى باطنيان را در اين رباعى ها سراغ كرده است; ولى مگر انديشه هاى باطنى با مضامين رباعيات مانندگى دارد؟ حقيقتاً طرازى باطنيان را چگونه مى بيند و چه عقايدى به باطنيان نسبت مى دهد كه رباعيات خيّامى در نظر وى باطنى مشرب اند؟
متأسّفانه تصوير روشنى از تصوّر صاحب كشف اللّثام درباره باطنيگرى, در كتاب وى باز نتافته است, و به نظر مى رسد وى تصوّر و شناخت تاريخى صحيح و روشنى از آموزش هاى داعيان باطنى نداشته باشد.
طرازى, تأثير حقدِ حاقدان و حسد حاسدان را نيز در وضع و بر ساختن رباعيات و منسوب ساختنشان به حكيم نيشابورى مُحتمل مى داند. وى ـ به مصداق (لايخلو المرء من عدوّ يقدح و ودود يمدح) ـ شأن خيّام / خيّامى را چون ديگر بزرگانى مى داند كه مورد حقد و حسد و بدخواهى بوده اند و در اين باب بدين دو بيت گواهى مى جويد كه گفته اند:
قيل إنّ الإله ذو ولد
قيل إنّ الرّسول قد كهنا
ما نجى اللّه و الرسول معاً
من لسان الورى فكيف أنا؟!
(ص ٤٥)
وى در باب كثرت رباعيات موجود منسوب به خيّام / خيّامى, بر نكته احتمالاً صحيحى انگشت نهاده است. او مى گويد كه (داستان اين رباعيات منسوب به حكيم عمر خيّام نيشابورى چون داستان حكايات خنده آور منسوب به ملاّنصرالدّين افندى (جُحا) است. گويى مردم هر رباعيى يافته يا سروده اند كه با برخى رباعياتى كه ممكن است سروده حكيم نيشابورى باشد, شباهت داشته, به حكيم نيشابورى نسبت داده اند; همان گونه كه بسيارى از حكايات خنده آور ماننده به حكايات جُحا را به جُحا نسبت داده اند.) (ص ١٢٨).
اين احتمال خردْپذيرى است كه در دور دست تاريخ, رباعياتى چند مشتمل بر يادآورى بى اعتبارى حيات دنيوى و سفارش به اغتنام فرصت و شادمانه زيستن و …, به درست يا نادرست, به نام حكيم نيشابورى شهرت يافته باشد و آن گاه ديگر رباعياتى هم كه با اين مضامين دستياب گرديده, به سهو يا به عمد, به نام وى بازخوانده باشند.١٢
خوانِشى از همين جوهر مشترك اين رباعى ها است كه به نام (جهان بينى خيّامى) و (فلسفه خيّام) خوانده مى شود و مى تواند شد.١٣
خيّامى رياضيدان يا خيّام شاعر؟
آيا خيّام سراينده رباعيات, غير از خيّامى رياضيدان و صاحب جبر و مقابله است؟
اين شبهه كه سرسخت ترين مدافع و مبلّغ آن استاد زنده ياد سيّدمحمّد محيط طباطبائى بود و تا امروز ذهن عدّه اى از دوستداران و بررسندگان رباعيات خيّامى را به خود مشغول داشته است, نخست ناشى از عدم شهرت شاعرى خيّامى رياضيدان در زمان حيات او است, و ديگر به خاطر كشف يك شاعر ناشناخته بخارائى به نام ابوالحسن على ابن خلف خيام در معجم الألقاب ابن فُوَطى كه در هيچيك از كتاب هاى فارسى اسم و رسمى از او سراغ نداده اند.١٤
تفصيل نظر شادروان محيط طباطبائى را در اين باب مى توان در كتابى كه در اواخر عمر آن زنده ياد از مقالات وى در اين مقوله گرد آمد و به نام خيّامى يا خيّام منتشر شده ديد.١٥
صاحب كشف اللّثام نيز به اين شبهه بى توجّه نبوده است و نوشته: (از تاريخ ابن اثير و نزهة الأرواح شهرزورى و به ويژه چهار مقاله نظامى عروضى سمرقندى (كه از شاگردان حكيم عمر خيّام نيشابورى است و كتاب او در اين موضوع, به اتّفاق مورّخان, معتبرترين سند است) و كتاب الزّاجر للصّغار عن معارضة الكبار نوشته معاصر وى, علاّمه زمخشرى, و ديگر كتب, دانسته مى شود كه لقب نسبى عمر نيشابورى الخيّامى بوده است نه الخيام. اين مطلب در مقدّمه رساله او در جبر و مقابله نيز دريافته مى گردد.)
(بر اين بنياد, شايد خيام صاحب اين رباعيات زشت وقيحانه, غير از حكيم عمر الخيامى النيسابورى باشد و مردم در نسبت دادن آنها به وى ـ به سبب نزديكى لفظى ميان (الخيّامى) و (الخيّام) ـ اشتباه كرده باشند و سپس اين خطا مثل يك مطلب صحيح شيوع يافته باشد.) (ص ١٢٥ و ١٢٦)
طرازى از طريق كتاب أحمد حامد الصّرّاف (عمر الخيّام) اجمالاً از وجود يك خيّام شاعر در معجم الألقاب با خبر بوده است وليك معجم الألقاب و صاحب آن را نمى شناخته; حتّى چون نام اين كتاب را در كشف الظّنون نيافته است, احتمال داده كه صاحب آن از حاجى خليفه متأخّر بوده باشد; وى آرزومند بوده اطّلاعى از مؤلّف و اشرافى بر كتاب بيابد. (ص ١٢٦ و ١٢٧)
پُرسمان احتمال دوگانگى خيّام و خيّامى, در كشف اللّثام بسيار گذرا مطرح گرديده و روى هم رفته طرازى آن را بيشتر به حيث مؤيّدى براى جدايى افكندن ميان خيّام / خيّامى و رباعيات به كار گرفته است.
متأسّفانه در جهان عامّ خيام پژوهى نيز هنوز پاسخ مخالف يا موافق محكمى به اين شبهه و پُرسمان داده نشده است, يا دست كم نگارنده اين سطور هنوز نديده است كسى با حوصله اين پُرسمان را, از زبان دراندازندگانش ـ مانند مرحوم محيط ـ بازخوانى كُند و به محكّ نقد علمى آشنا نمايد. مى توان گفت خيّام پژوهان هنوز اين پُرسمان را جدّى نگرفته اند; على رغم آن كه مستنداتش (لااقل در حدّى كه پيش از اين آمد) كاملاً جدّى است!
تأويل رباعيات خيّامى
طرازى در كشف اللّثام به كوشش برخى شيفتگان رباعيات خيّامى مبنى بر تأويل صوفيانه رباعيات اشاره مى كند و مى نويسد:
(برخى شيفتگان رباعيات عمر خيام بر آن رفته اند كه اين رباعيات از آن دسته سخنانند كه مانند اشعار متصوّفان, از ظاهر به معانى صحيحى در باطنشان تأويل مى شوند, و كوشش خود را در تأويلشان به كار بسته اند, ولى ناكام شده اند. براى اديبانى كه در ادب فارسى ممارست كرده و سروده هاى اين زبان را خوانده اند, و از اين رباعى ها نيز آگاهى دارند … آشكار است كه بيشترينه اينها ـ اگر نگوييم همه آنها ـ از گونه سروده هاى طائفه صوفيه كه محلى از تأويل و مجالى از توجيه صحيح دارد, نيستند.) (ص ١١١)
طرازى مى كوشد در توضيحى مبسوط نشان دهد كه رباعيات خيّامى در دلالت بر (معانى حقيقى) خود در غايت بساطت و وضوح اند, و صراحت اين رباعى ها بر هر كس كه شعر فارسى را بشناسد, آشكار است. (ص١١١ ـ ١١٤) او نمونه هايى از نظامى و هاتف و مغربى ١٦ مى آورد تا نشان دهد چگونه شاعران فارسى گو به رمزگويى و رمزگشايى پرداخته اند و سپس خاطر نشان مى سازد كه باب هر گونه تأويل از اين دست, در رباعيات خيّامى بسته است. (ص ١١٧)
وى در ادامه شمارى از رباعى هاى خيّامى را كه قابليّت تأويل صوفيانه در آنها ملاحظه مى شود, ياد مى كند و تأويل گونه اى صوفى منشانه از آنها به دست مى دهد.
نمونه را در رباعيِ
ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست
بى باده ارغوان نمى بايد زيست
امروز كه اين سبزه تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
مفهوم عرفانى (تذكّر) را باز مى جويد. در تأويل اين رباعى, شاعر كه به چشم عبرت به هستى مى نگرد, متوجّه مى شود زيستن بى بهره از شراب عشق الهى و استغراق در ياد يار, سزاوار نيست و شأن غافلان است; ياران را به نهايت كار ـ كه مرگ است ـ يادآور مى شود و به تذكّر فرا مى خواند. (ص ١١٧ و ١١٨) دو رباعى ديگر (يكى: زان پيش كه از زمانه تابى بخوريم … و ديگرى: ساقى ! گل و سبزه بس طربناك شده ست …) را نيز تقريباً بر همين منوال, نمونه وار, تأويل نموده است. (ص ١١٨ و ١١٩)
چون صاحب كشف اللّثام از نوع صوفيانه (تأويل) ياد كرده, در نقد سخن او ناگفته نماند كه چون تأويل صوفيانه گاه به هيچ منطق و قاعده و قانونى مقيّد نيست, نمى توان راه را بر صوفى مدّعى بست! بررسى نگارش هاى صوفيان نشان مى دهد كه جمعى از ايشان حتّى در تأويل كلام الهى نيز از بر هم دوختن آسمان و ريسمان پروا نمى كنند تا چه رسد به تأويل شعر! در شمارى تأويلات صوفيان چندان رطب و يابس به هم آميخته است كه عقل بر آن مى خندد و شرع به خود نمى پسندد.
(تأويل صافيانه) رباعيات خيّامى كار آسانى نيست; ولى در (تأويل صوفيانه) گاه چندان خبط هاى يُضْحكُ الثّكْلى معمول است, كه اين گونه تأويل را آن قدرها ناممكن نمى كند.
رويكرد باخترزمين به رباعيات خيّامى
طرازى خاطر نشان مى سازد كه پس از رواج ترجمه فيتْز جرالْد و گراييدن نگاه ها و قلم ها به ترجمه و مطالعه رباعيات خيّامى, جوش و خروش شرقيان درباره رباعيات آغاز شد, و رسوخ گرايش به رباعيات خيّامى, از غرب به شرق بود. او معتقد است هنگامى كه ترجمه هاى رباعيات به زبان هاى غربى ـ به ويژه ترجمه انگليسى فيتْز جرالْد ـ انتشار يافت و رهسپار شرق شد وصيت اين ترجمه ها ميان اديبان مشرقى, از عرب و ترك و هندى, پراكنده گشت, كسانى كه با آن زبان ها آشنايى داشتند به مطالعه ترجمه ها رغبت كردند و به ويژه كثيرى از نسل جوان و فرهيخته, به اقتضاى جوانى, با ولع بسيار, به خواندن و بازخواندن رباعيات پرداختند. (ص ٨٦)
بدين ترتيب, به روايت طرازى, زمينه براى ترجمه اين رباعيات به زبان هاى شرقى مستعد گرديد. او احتمال مى دهد كه ترجمه شاعر لبنانى, وديع بستانى, قديم ترين ترجمه اين رباعى ها به (زبان ناطقان بالضّاد) (/ عربى زبانان) بوده باشد. طبع اوّل اين ترجمه كه بر بنياد ترجمه انگليسى فيتز جرالد انجام گرفته, به سال ١٩١٢ بوده است. (ص ٨٧)
طرازى در كتاب خود گزارشْواره اى نقدآميز از برخى ترجمه هاى عربى, اردو, و تركى رباعيات ـ چه از روى ترجمه هاى اروپايى و …, و چه از روى اصل فارسى ـ به دست مى دهد, و از اين كه برخى از اين ترجمه ها, به پيروى غربيان, با تصاوير خيالى و نقّاشى هاى وقيحانه همراه شده, ياد و اظهار تأسّف مى نمايد! (ص ٨٧ ـ ٨٩)
طرازى بر اين نكته پاى فشارى مى كند كه بزرگداشت, عمر خيّام / خيّامى توسّط غربيان از روى مطامع سياسى و استعمارى و ضدّ اسلامى ايشان است, نه به سبب احترام به مكانت علمى او. (ص ٢٠٥) همچنين او معتقد است مغرب زمين از راه بزرگ و گرامى داشتن خيّام / خيّامى, آن هم به عنوان صاحب رباعيات, و نه يك حكيم و اخترشناس و رياضيدان شرقى و مسلمان, شرق و شرقيان را مى فريبد و راه ستيز با اسلام و اسلاميّت را هموار مى سازد تا سيادت باختر و اسارت خاور متحقّق گردد. (ص ٢٠٧) در حقيقت, غربيان, (اين رباعيات خمرى قبيح و وقيحانه و الحادى) را گرامى مى دارند, نه حكيم نيشابورى را كه اين رباعى ها با مكانت علمى وى در نمى سازد. (ص ٢٠٨)
طرازى, همسويى انديشگى اين رباعيات موجود و متداول را با مدنيّت نوين باخترى, به عنوان يك انگيزه رويكرد باختريان به اين رباعى ها مى پذيرد; ولى نه به عنوان تنها انگيزه. او محدود دانستن انگيزه و غرض باختريان را از ترجمه و نشر رباعيات و ستايش و بر سر زبان انداختن آنها, به همين موافقت مضامين دنياگرانه اين اشعار با اهوا و خواست هاى تمدّن امروز باخترى, آسانگيرى تلقّى مى كند; و معتقدست نبايد از (آن اغراض حقيقى كه عامل نيرومند و باعث نخستين) اين توجّه بوده است, غافل شد.(ص ١٩٣) از اين رويْ, خود به شرح, از آنچه جانمايه اين رويكرد مى پندارد, سخن گفته است. به پندار او, باختريان از سه جهت اين همه هاى و هويْ پيرامون خيّام / خيّامى و رباعى هاى منسوب به وى بر پا كرده اند و به نشر و ترجمه آن در شرق و غرب جهان مى پردازند:
نخست, از اين جهت كه معانى اين رباعيات و سويْمندى هاشان با خواست ها و اراده مغرب زمين در حيات همسو و سازگار است: باده نوشى, همنشينى با خنياگران, گذراندن زندگى در حدّ اعلاى تمتّع و سُرور و فرحناكى, و آزادى مطلق بى قيد و شرط.
دوم, آن كه اين رباعيات براى غربيان زيركى كه علائق تبشيرى مسيحى داشتند, بسيار مغتنم بوده و هست. طعنى كه بر اسلام در اين رباعيات ديده مى شود و معانى آنها كه با گونه اى استهزاء نسبت به آموزه هاى قدسى و دينى آميخته است, حربه اى در دست اسلامْ ستيزان مسيحى به شمار مى رود; خاصّه كه اين رباعيات به نام مردى از بزرگان مشرق زمين و تربيت يافتگان محيط اسلامى نشر مى گردد.
سوم, از جهت سياستى كه استعمار در شرق ـ به ويژه در ايران و در مستعمراتش در هند ـ پيش گرفته بود و با نشر اين رباعيات, زير نام ادبيّات, سموم كُشنده خود را در ميان ابناى شرق مى پراكند. دعوت به باده نوشى, خوشگذرانى, اباحيگرى, زندقه, خُمود و جُمود و وانهادن سعى و عمل, كسالت و بى بندبارى, از رهگذر اين رباعيات, مشرق زمين را وامانده و براى پذيرش استعمار آماده مى كرد. (ص ١٩٥ ـ ٢٠٠)
نگره استعمارى و اسلام ستيزانه بودن ستايش و ترويج رباعيات خيّامى از سوى غربيان (به ويژه انگلستان), نخستين بار از سوى صاحب كشف اللّثام ابراز نشده است; چه, او خود مطالبى را از كتاب خيّام پندارى نخجوانى (نشر يافته در ايران), به عربى ترجمه مى كند و در كتاب خويش درج مى نمايد كه مُشعر به ابراز چُنين عقيده اى توسّط شخصى به نام س.كوهستانى است. طرازى اين س. كوهستانى را به عنوان يكى از فضلاى خراسان مى شناساند.
كوهستانى ـ به شرحْ ـ مى گويد كه ترويج اين انديشه ها و رباعيات حامل آنها, در شرق عموماً و در ايران خصوصاً, در راستاى مصالح سياسى غرضمندان اروپايى و زيان رسانيدن به اسلام و ايران است. او نيز ـ چون خود طرازى ـ به همسويى اهواى اروپايى و عيش و لذّت و شهوتى كه اتّباع آن محور رباعيات است, اشاره مى كند; ولى ـ باز همچون وى ـ نمى پذيرد كه غرض اروپاييان از ترويج رباعى ها, تنها همان انديشه اتّباع شهوت و لذّت باشد. وى مى گويد كه اگر هدف ايشان تنها گسترش شهوتْ گرايى و لذّتْ محورى بود, به نشر افكار اپيكور يونانى قيام مى نمودند كه از خيّام بديشان نزديك تر و در آموزش استمتاع و باده نوشى پيشگامْ تر است. (ص ١٣٩ ـ ١٤١)
نويسنده كشف اللّثام ـ كه با حسّاسيّت ويژه اى رفتار غربيان را درباره خيّام, به ويژه در لندن, يا به قول خودش: (پايتخت استعمار انگليسى و مركز تبشير نصرانى) (ص ٢٠٤) پى مى گيرد ـ در كتابش, مسأله (باشگاه عمر خيّام) را مورد توجّه قرار داده است.
(باشگاه عمر خيّام) (Omar khayyam Club/ به قول علاّمه قزوينى: انجمن عمر خيّام), انجمنى بود كه جماعتى از فضلا و ادبا و ارباب جرايد دلبسته به رباعيات خيّامى به سال ١٨٩٢ م. در لندن بر پا كردند و اجتماعاتى داشتند و حتّى دو بوته گل سرخ كه تخم آن از نيشابور آورده شده بود, پرورده و بر سر گور فيتز جرالد, مترجم رباعيات خيّامى, كاشته بودند. زنده ياد مينوى در (پانزده گفتار), جايى كه از اين انجمن سخن گفته, مى نويسد: (… هنوز برقرار است).١٧
طرازى كه ظاهراً عمده آگاهى اش از اين باشگاه هم از رهگذر تعليقات علاّمه محمّد قزوينى بر چهار مقاله نظامى عروضى سمرقندى است, قادحانه درباره اين انجمن سخن مى گويد. (ص ٢٠٢ ـ ٢٠٤)
جالب است كه وى حتّى طعن و تعرّض يكى از اعضاى باشگاه را در حقّ ناصرالدّين شاه قاجار كه حاضر نشده بود مقبره خيّام / خيّامى را مرّمت نمايد, نمى پسندد.
ماجرا از اين قرارست كه باشگاه عمر خيّام از شاه ايران درخواسته بود بر سر قبر شاعر, بناى مجلّلى بسازد; ولى شاه پاسخى نداده بود.١٨ در ٢٥ مارس ١٨٩٧م. كه باشگاه مهمانى اى در لندن برگزار كرده بود, يكى از رجال در نطق خود بر سبيل مزاح, از طرف شاه ايران سلام رساند و گفت كه (مقبره هر يك از شعراى مملكت مرا خواسته باشيد, مرمّت و سفيدكارى كنيد, حاضر و به اختيار شما است, ولى مخارج آن بايد از كيسه خود اعضاى محترم انجمن باشد!)١٩
طرازى اين گونه ريشخند كردن ناصرالدّين شاه را نمى پسندد و معتقد است ناصرالدّين شاه از مقاصد استعمارى و اغراض مذهبى ماوراى اين درخواست مطّلع بوده و به خاطر كيان ملّت و استقلال كشور و شؤون دينى, پاسخ شايسته داده كه همانا خاموشى بوده است.٢٠ (ص ٢٠٤)
فيتز جرالد و كارنامه او٢١
ادوارد فيتْز جرالْد (Edward Fitz Grald), يك شاعر انگليسى است كه ترجمه گونه اى از رباعيات خيّامى به انگليسى نشر كرد. اين ترجمه گونه براى او و خيّام / خيّامى, شهرتى جهانگير فراهم ساخته است.
موجب آشنايى او با اين رباعيات, پروفسور كاوِل نامى بود كه ترجمه خود را از برخى غزل هاى حافظ براى فيتز جرالد فرستاد و شوق فارسى آموختن در وى برانگيخت; به طورى كه فيتز جرالد در سال ١٨٥٣م., به جد مشغول تحصيل زبان فارسى شد. پروفسور كاول در ١٨٥٧م. از روى يك نسخه رباعيات خيّامى محفوظ در كتابخانه بادليان در اكسفرد, نسخه اى به خطّ خود نوشت و براى فيتز جرالد فرستاد. چندى بعد هم, كاول, يك نسخه از روى رباعيات خيّامى محفوظ در كتابخانه انجمن آسيايى بنگاله نوشت و براى فيتز جرالد ارسال كرد. فيتز جرالد كه در آن زمان در فارسى دانى ممارستى كرده و حتّى به سال ١٨٥٤م. سلامان وابسال جامى را به انگليسى گردانيده و در همان اوان از طريق گارسن دوتاسى (Garcin de Tassy) به دنياى منطق الطّير راه برده بود, به اهتمام تمام به فهم معانى و كشف دقائق رباعيات خيّامى پرداخت و چيزى نگذشت كه نخستين مُسوّده ترجمه گونه اى را از اين رباعيات به پايان برد. اين ترجمه پس از اصلاح و تهذيب و تجديد تحرير به سال ١٨٥٩م. در دويست و پنجاه نسخه به چاپ رسيد. در ١٨٦٨م. چاپ دوم تجديد نظر شده آن را عرضه كرد و تحرير نهايى آن را پيش از وفات در چاپ هاى سومين و چهارمين كه به ترتيب در سال هاى ١٨٧٢م. و ١٨٧٩م. صورت پذيرفتند, ترتيب داد. ادوارد فيتْز جرالْد در روز ١٤ ژوئن ١٨٨٣م. درگذشت.٢٢
ترجمه فيتْز جرالْد كه ترجمه اى آزاد, بل بازسرايى برخى مضامين رباعيات خيّامى و حتّى ديگر سُرايندگان ـ چون عطّار ـ است, معروف جهانيان گرديده.٢٣
اين ترجمه گونه, به گواهى اهل فن, (شعرى است در نهايت سلاست و عذوبت, و از شاهكارهاى فصاحت لفظ و بلاغت معنى در زبان انگليسى.)٢٤
اين ترجمه باعث شناخته شدن خيّام / خيّامى به عنوان يكى از گويندگان بزرگ عالم, و ترجمه رباعيات خيّامى به ديگر زبان ها شد, وليك چُنان نيست كه فيتز جرالد از اين ترجمه بهره مند نشده باشد; چرا كه شهرت او به عنوان شاعر, مرهون همين ترجمه است و از ديگر شعرها و ترجمه هاى وى كمتر كسى با خبر است. پس رباعيات خيّامى با ترجمه فيتز جرالد, موجب اشتهار و معروفيّت خيّام / خيّامى و فيتز جرالد گرديد و هر دو از اين جهت مديون يكديگرند.٢٥
آرتور.ج.آربرى (Arthur J.Arberry), مستشرق انگليسى مى گويد:(بى هيچ شكّى, بعد از كتاب [موسوم به] مقدّس, مشهورترين ترجمه اى كه انتشار يافته همان رباعيات [خيّامى فيتز جرالد] است).٢٦
اگر مُل فرانسوى (J.Mohl) و نُلْدكه آلمانى (Noldeke) و نيكلسون انگليسى (Nicholson) در جلب نظر ما به فردوسى و مولانا جلال الدّين بدين معنا تأثير داشته اند كه خواننده ايرانى پس از تعريف و تحقيق و تأييد ايشان, با اطمينان و بينايى بيشترى به مطالعه شاهنامه و مثنوى بپردازد٢٧, داستان فيتز جرالد از نوع ديگرى است.
خيّام از زمان ترجمه فيتْز جرالْد مقام تازه اى در زبان فارسى به عنوان يك شاعر جهانى به دست آورده است٢٨. اغراق نيست اگر ادوارد فيتز جرالد را كاشف سيماى تازه خيّام قلمداد كنند. ولى آيا اين كاشف در كار خود صادق يا مصيب بوده, يا مزوّر يا مُخطى؟ پاسخ به اين پرسش حاجتْمند تأمّلى دوباره است.
طرازى ادوارد فيتز جرالد را به عنوان نقطه عطف توجّه عامّ غرب به رباعيات خيّامى مورد توجّه قرار مى دهد.
فيتز جرالد, همان كسى است كه از طريق ترجمه رباعيات خيّامى شهرتى بى سابقه يافت و به لقب (خيّام باخترى) (/ الخيّام الغربى) خوانده شد (ص٨٥) و تحت تأثير ترجمه او, گونه اى ادبى در بلاد غرب پديد آمد كه آن را ـ به واسطه ذكر (عمر خيّام) ـ (ادبيّات عُمرى) (/ الآداب العُمريّة) خواندند. (ص٨٦) ترجمه فيتز جرالد از روزگار وى تاكنون به مثابه محور مطالعاتى بررسى هايى بوده است كه حول عمر خيّام و رباعيات او صورت پذيرفته است. (ص ٨٥)
پس بى سبب نيست كه طرازى فيتز جرالد را به عنوان منشأ فتنه مورد توجّه قرار دهد. وى ترجمه فيتز جرالد را فريبى سياسى در حقّ شرق و شرقيان مى داند: (ص١٩٧) و خود او را خادم استعمار حيله گر انگليس. (ص١٩٦)
طرازى بر محمّدعلى فروغى كه مى گفت: (فيتز جرالد را ايرانيان بايد بسيار گرامى بدارند, و هيچ موقعى از سپاسگزارى و قدردانى او فرو نگذارند), خُرده مى گيرد, و سخن فروغى را يك مجامله اديبانه مى شمارد; مجامله اى كه طائفه اى از شرقيان بدان خو كرده يا ناگزير شده اند, و آن همانا تحت تأثير استعمار و فرهنگ غربى است. (ص ٢٢٣)
حقيقت درباره فيتز جرالد, هر چه كه باشد, تأثير او بر نگاه ما به خيّام به آن ژرفى كه طرازى پنداشته است, نبود.
در سفرنامه سيّاحى موسوم به ييْت (Yate) كه گور خيّام را در نيشابور وصف كرده, مى خوانيم: (اگر قول ايرانيان را باور كنيم هيچ بدى نيست كه نتوان به خيّام نسبت داد, و تمام منكرات و معصيت ها را به او نسبت داده اند. قصّه هاى بسيارى به نظم و نثر درباره او سارى است; ولى اين كه آن قصص مبتنى بر واقع است يا ناشى از نفرتى است كه به علّت سنّى بودن او مردم از او دارند, من نمى دانم. اين قدر هست كه منتهاى سعى را مى كنند كه شخص او را در نظرها پست كنند.) پروفسور ويليام جكسن امريكايى (A.V.William Jackson) نيز كه سفرنامه اى تحت عنوان (از قسطنطنيّه تا ديار عمر خيّام) (From Constantinople to the Home of Omar Khayyam)) دارد, مى نويسد: (راستش را بخواهيد عمر [/عمر خيّام] داراى صفاتى نيست كه در ايران, مردمى را كه در دين اسلام رسوخى دارند, از آن خوش آيد. او سنّى بوده است و اينان شيعى اند. حتّى اسم او ايشان را به ياد خليفه سنّى و فتوحات عرب مى اندازد. اشعار مى نوش و باده بيار او را عادتاً به ظاهر حمل مى كنند, …… [اعتقادات او را] … يك پايه پايين تر از كفر صريح مى شمارند.)٢٩
بدين ترتيب از رهگذر همين سفرنامه هاى ييْت و جكسن ـ به ترتيب چاپ شده در سال هاى ١٩٠٠ و ١٩١١م. ـ مى توان از نوع نگاه مردم ايران آن روزگار به عمر خيّام / خيّامى و رباعيات منسوب به او آگاه شد. در زمانى مردم اين گونه به خيّام / خيّامى بدبين بوده و او را كافر كيش مى دانسته اند كه هنوز ترجمه گونه فيتز جرالد در مشرق زمين نفوذ تامّ و تمام نداشت و نمى توان گفت مردم آن سال ها خيّام را با عينك ادوارد فيتز جرالد نگريسته بودند.
طرازى و نقد متشرّعانه
تشرّع طرازى بر سراسر كشف اللّثام او سايه افكن است. نقد او نيز نسبت به رباعيات خيامى, نقدى متشرّعانه است. او محتواى رباعيات را به سنجه هاى متشرّعانه خويش آشنا ساخته ودرباره سيرت و صورت آنها داورى نموده است. متأسّفانه درباره پيشينه و چند و چون نقد محتوايى متون ـ و از جمله گونه متشرّعانه آن ـ بررسى هايى درخور و بسنده انجام نگرفته است تا سخن گفتن از جزئيّات و آداب آن را سهل سازد.
متشرّعان در ميان طوائف مختلف مسلمان, همواره توجّهى بنيادين به نقد محتوايى متون داشته اند; چه, ايشان در حوزه معرفتى خويش چارچوب هاى روشن و معيّن و شناخته اى براى درست و نادرست و روا و ناروا داشته اند ـ يا دست كم گاه داشتن آن را پنداشته اند ـ; از همينْ رو دستاوردهاى انديشگى و ادبى به حاصل آمدْ در اجتماع را بر اين چارچوب ها عرضه مى كردند و درباره صحيح و ناصحيح و يجوز و لايجوز آنها به داورى مى نشستند.
شك نيست كه اهل شريعت گاه در نقد محتوايى, سنجه هاى افراطى به كار بسته اند و خشكْ مغزى ها و عصبيّت هايى فرا نموده اند كه برازنده اندام شريعت پاك نبوده است. گونه اى از نقد تند و سركوبگر و بى مُدارا, در پى اين روند, مشاهده مى شود كه بايد آن را (نقد محتسبانه) ناميد.
گذشته از اين چگونگى ها, فراموش نبايد كرد كه نقد متشرّعانه, در هر رويْ, پيرو نگرش ناقد به سنجه هاى شرعى و دريافت و تصويرى است كه وى از اين سنجه ها به هم رسانيده است. تصلّب يا تسامح ناقد در اين باره بر نقد او اثرى ژرف مى نهد. همچنين شناخت لايه ها و رويه هاى گوناگون كُنش هاى اجتماعى و قوالب تاريخى آنها در داورى وى مؤثّر است.
متأسّفانه برخى ناقدان محتوا, از خصيصه انعكاسى متون كژْرو و كژْمنش, غفلت كرده و ويژگى هاى اجتماعى (/زمانى, مكانى …) پيدايى اثر را ملحوظ نساخته اند. حال آن كه اشارات و تنبيهات مُنْدرج در هر متن, در قالب زمانى و مكانى خويش معنا مى دهد, و به ويژه بررسى ها نشان مى دهد بسيارى از (طغيان قلم)ها و سركشى هاى خامه وران در منطقه فرهنگى ما, واكنشى به بى تميزى همروزگارانشان ـ خاصّه ارباب مناصب دينى و دنيوى ـ بوده است.
شمارى از فرهيختگان اين اقليم فرهنگى كه به حقيقت شريعت و شريعت حقيقت عشق مى ورزيده اند, همواره از زهد ريايى در تاب بوده اند٣٠ و دين فروشى دين فروشان را بر نمى تافته اند; بدين سبب ـ به درست يا نادرست ـ جايگيرى در موضع مقابل رياپيشگان و دين فروشان را, از طريق ابراز سخنان بويناك و گاه كافركيشانه, اختيار مى كرده اند.
اين مردمان ـ چنان كه از گزارش هاى تاريخگزاران و نگارش هاى مورّخان بر مى آيد ـ خود اهل روايت و درايت و فقاهت بوده و مُقرى و حافظ و گاه حتّى مُفتى به شمار مى آمده اند; و چنين نبوده كه فاسق و فاجر و لااُبالى و پرهيز ناشناس باشند. اگر گاهى در عين حافظى و شناسا بودن به كار دين, صورت دُردى كشانه از خود فرا مى سازند و فرا مى نمايند٣١, تنها براى فرو كوفتن ظاهرپرستان, بل رياورزانى است كه روز داورى را باور نمى دارند و آن همه قلب و دغل در كار داور مى كنند.٣٢
توجّه به اين جوهر واكنش و انعكاس در ادب معترضانه, براى ناقدان محتوا دربايست است.٣٣
طرازى نقد ارزشى را در داورى درباره رباعيات خيّامى, محور اصلى گرفته است و آن را چندان مجال بسط و نفوذ مى دهد كه حتّى بيش و كم ارزش پاره اى از رباعيات را از لحاظ صناعت شاعرى نيز به چيزى نمى گيرد و يادآور نمى شود. نقد طرازى بر رباعيات تا حدّى سختگيرانه است. وى چندان بر اين رباعيات بر مى آشوبد كه حتّى باريكى هاى شاعرانه اى را كه در شمارى از آنها ظهور و بروز يافته, مجال طرح نمى دهد و اين مجموعه اشعار را, بر دوام, (زشت) و (وقيحانه) مى خواند.
مى خواهم در باب نقد ادبى به سخن بلند اميرمؤمنان, على ـ عليه السّلام ـ استناد كنم, در پاسخ كسانى كه درباره شاعرترين شاعران از ايشان پرسش نمودند. شريف رضى در نهج البلاغه آورده است كه از امام ـ عليه السّلام ـ پرسيدند: (شاعرترين شاعران كيست؟). حضرت پاسخ داد: إنّ القوم لمْ يجروا فى حلبةٍ تُعرفُ الغايةُ عنْد قصبتها, فإنْ كان و لابُدّ فالملكُ الضّلّيل; (شاعران در يك ميدان مسابقه اسب نتاخته اند تا معلوم شود كه چه كسى نى پايان را مى ربايد; و اگر ناچار بايد كسى را نام برد, ملكِ ضِلّيل). سيّدرضى در ادامه توضيح داده كه مراد از (الملك الضّلّيل) , امرؤالقيس, شاعر مشهور عرب است.٣٤
گذشته از نكته درخشانى كه اميرمؤمنان ـ عليه السّلام ـ در اين سخن در باب ادب نقد شعر و دشوارى و دشواريابى آن خاطر نشان فرموده اند, اين كه در فرجام امرؤالقيس را با شرط پيشگفته اش نام برده اند, تنبّه آفرين است.
امرؤالقيس ـ چُنان كه مشهور است ـ نماد و نمود جاهليّت شاعران جاهلى عرب است; ولى ناستودگى هاى وى سبب نمى شود, پايه او در صناعت شعرى مورد انكار قرار گيرد.
ناقد در آوردگاه
ابوالنّصر مبشّر الطّرازى در كشف اللّثام با حرارت بسيار از اثر سوء رباعيات خيّامى در اجتماع سخن مى گويد. (ص ١٤٦ـ ١٥٨)
او خطاب به خواننده عربى زبان خود مى گويد: (برادران ايرانى ما, اخيراً, آن اثر سوء را كه اين رباعيات … در جامعه ايرانى و به ويژه در ميان جوانان كه جُز قليلى, بين خير و شر فرق نمى نهند, و پليد را از پاك باز نمى شناسند, بر جاى مى گذارد, دريافته اند…از اين رويْ, ديگر به اين رباعيات بهايى نمى دهند و فرزندانشان را از مطالعه آنها پرهيز مى دهند. (ص ١٤٦) مُصلحان ايرانى وظيفه خود را در قبال اين رباعيات به انجام مى رسانند و نويسندگان و شاعران مردم را از مَخاطر اين رباعيات و عواقب وخيم مطالعه آنها مى آگاهانند.) (صپى نوشت ها
١. به قول علاّمه قزوينى, (لقب او در غالب كتب عربى كه متضمّن ترجمه حال او است و همچنين در صدر رساله جبر و مقابله خود او, (خيّامى) با ياى نسبت است و در غالب كتب فارسى و در رباعيّات خود او هميشه (خيّام) بدون ياى نسبت. پس هر دو شكل صحيح است و صحّت هيچ كدام باعث بطلان ديگرى نيست و اختلاف تعبير بر حسب اختلاف زبان عربى و فارسى است.) (چهار مقاله, ص ٦٣; با اندكى دستْبرد رسم الخطّ و سجاوندى).
٢. تشتّت و اختلاف نظر درباره خيّام / خيّامى بسيار است. گاه حتّى يك نفر در زمان هاى مختلف, نظرهاى كاملاً متفاوتى ابراز كرده است.
نمونه را, صادق هدايت ( ١٢٨١ ـ ١٣٣٠ هـ.ش.) دو كتاب درباره خيّام دارد; يا به بيانى درست تر, كتاب كم حجمى را كه به نام مقدّمه اى بر رباعيات خيّام نوشته بوده, پس از ده سال با بازنگرى و بازنگارى و زير نام ترانه هاى خيّام به چاپ رسانيده است. ديدگاه هاى هدايت در اين دو كتاب ناهمسانى هاى بنيادين دارند. در يكى, خيّام را به هيچ روى دهرى و طبيعى نمى بيند و اين نسبت را به وى مُنكر مى شود, ولى در ديگرى نظر خود را صد در صد ديگرگون مى سازد. در يكى قلب خيّام را سرشار از محبّت به انسانيّت وصف مى كند, و در ديگرى بيزار از مردم! (ر.ك: نشر دانش, سال ١٦, ش٢, ص٣٣)
٣. تفصيل اين احتمال جامع اخير را بخوانيد در : عُمر خيّام, عليرضا ذكاوتى قراگزلو, طرح نو, چ١, ١٣٧٧هـ.ش., ص ١٥٣.
٤. پانزده گفتار, چ٣, انتشارات توس, ١٣٦٧ هـ.ش., ص ٣١٤.
ناگفته پيداست, سخن مذكور در فوق, هيچگاه بدان معنا نيست كه خيّام / خيّامى, بزرگ ترين سراينده زبان فارسى است. برتران فارسى سرايى را بيشترينه اهل ذوق سليم و سليقه مستقيم, چهار پنج تن مى دانند كه خيّام / خيّامى در ميان ايشان نيست.
آنچه در سخن پيشگفته آمده, متّكى به آوازه بين المللى است كه اگر شرط لازم احراز رتبه نخست هم باشد, شرط كافى آن نيست.
٥.همان, ص ٣٤٥.
٦. نصراللّه مبشّر الطّرازى در مصر استاد فارسى و تركى است و در دارالكتب قاهره بر نگارش برخى فهرست ها نظارت كرده است. فهرست دستنوشت هاى فارسى دارالكتب در دو جلد از آثار او است.
٧. بايد از دوست مُشفق, آقاى اكبر ايرانى قمى, سپاسگزار باشم كه نسخه ملكى خود را كه رهاورد سفر مصر بود, مدّتى, به امانت, در اختيار نگارنده گذاشت.
٨. بررسى انتقادى رباعيات خيّام, آرتور كريستن سن, ترجمهً دكتر فريدون بدره اى, چ١, ١٣٧٤ هـ.ش., ص ٣١.
٩. تنها استاد زنده ياد, سعيد نفيسى, بيش از ١٧٠٠ گونه از چاپ هاى گوناگون رباعيات خيامى را فراهم آورده بود. (ر.ك: ترانه هاى خيّام, پژوهش محمّد روشن, چ١, صداى معاصر, تهران, ١٣٧٦ هـ.ش. ص١٢٧) كه رقم قابل توجّهى است.
بى گمان اين شمار تا روزگار ما, بسى افزايش يافته است.
١٠. قديم ترين مجموعه رباعيات خيّامى كه تاكنون مكشوف شده است, دستنوشت مورّخ ٦٠٤ هـ.ق. است كه در كتابخانه دانشگاه كمبريج محفوظ است و در حدود سال ١٣٢٠ در ايران بوده است. اين دستنوشت را استاد زنده ياد مجتبى مينوى ساختگى دانسته است. (ترانه هاى خيّام, پژوهش محمّد روشن, چ١, صداى معاصر, تهران, ١٣٧٦ هـ.ش., ص ٢١)
درباره برساختگى برخى دستنوشت هاى ظاهراً قديم ر.ك: رباعيات خيّامى, بررسى انتقادى رباعيات خيّام, كريستن سن, ترجمه بدره اى, ص ١٨, پى نوشت.
١١. ر.ك: نشر دانش, سال ١٦, ش٢, ص ٣٥.
١٢. پس اگر ما, در اين نوشتار, از مجموعه رباعى هاى موجود منسوب به عمر خيّام / خيّامى, به نام (رباعيات خيّامى) ياد كرده ايم, از يكسو ناظر است به نسبت رياضيدان مشهور به نام (خيّامى) ـ چُنان كه در نگارش هاى پيشينگان مسفور است ـ و از ديگر سو به اين كه فضاى انديشگى فرمانروا بر اين رباعيات با آنچه ـ بصواب يا ناصواب ـ انديشه و جهان بينى خيّام وار دانسته شده پيونده خورده و امروزه حتّى اگر چُنين رباعى هايى را ديوان شاعران ديگر ببينيم از مضامينشان به ياد خيّام / خيّامى مى افتيم; پس نادرست نيست اگر اين رباعيات را ـ به ياى نسبت ـ, (خيّامى) (/منسوب به خيّام و جهان بينى وى, خيّامانه, خيّامْ وار) بخوانيم.
١٣. نويسندگان مختلف از زواياى گوناگون به بازنگارى و ترسيم مجدّد اين جهانْ بينى و جهان درونى پرداخته اند.
به قول دكتر محمّدعلى اسلامى ندوشن, در جهان رباعيات خيّامى, (گل ها بو ندارند, قطره هاى باران سرد است, شراب كه از دهانه صراحى مى ريزد صداى شومى مى دهد, نفس زندگى تنگى مى كند, همه جا جوّ كاروانسرا دارد, همه اجزاى طبيعت گويى نيشخندى بر لب دارند و بى احساس ترحّمى, وضع بشر را مسخره مى كنند.) (جام جهان بين, چ پنجم, ص ١٤١).
١٤. نشر دانش, سال شانزدهم, شماره دوم, ص٣٦.
١٥. خيّامى يا خيّام, سيّدمحمّد محيط طباطبائى, انتشارات ققنوس, تهران, ١٣٧٠ هـ.ش.
١٦. از نظامى: نپندارى اى خضر فرخنده پى / كه از مى, مرا هست مقصود مى …; و از مغربى: پس ار بينى در اين ديوان اشعار/ خرابات و خراباتيّ و خمّار….
١٧. پانزده گفتار, مجتبى مينوى, چ٣, انتشارات توس, ١٣٦٧, ص ٣٣١.
براى كسب برخى آگاهى ها درباره اين باشگاه/انجمن, ر.ك: چهار مقاله, تصحيح محمّد بن عبدالوّهاب قزوينى, [افست] كتاب فروشى اشراقى, ص ٢٢٣ ـ ٢٢٧; پانزده گفتار, ص٣١٣ و ٣٣١ و ٣٣٢ و ٣٤٣ و ٣٤٦.
١٨. شايد درست تر آن باشد كه ـ بنابر آنچه زنده ياد مينوى در پانزده گفتار (ص ٣٣٢) آورده است ـ بگوييم: (شاه متعجّب شده گفت: آيا به راستى شما در انگلستان به نام عمر خيّام كلوبى تأسيس كرده ايد؟ آخر اين مرد هزار سال است كه مرده است. ما عدّه زيادى شعراى بزرگ تر و بهتر از خيّام در ايران داشته ايم, و حتّى خود من ـ و ديگر چيزى نگفت.)
١٩. پانزده گفتار, ص ٣٣٢; چهار مقاله, ص ٢٢٧.
٢٠. طرازى در حاشيه همان صفحه (كشف اللّثام, ص ٢٠٤) اشاره مى كند كه مرادش از پاسخ شايسته, چشمْزد و تلميح به مثل (جواب الأحمق السّكوت) است!
٢١. گفتنى است كه آغاز راه يافتن خيّام / خيّامى به مغرب زمين و فكر و فرهنگ مغربيان, به عنوان يك اخترشناس و عالم نجوم بوده است; چرا كه آمدن ذكر خيّام در كتاب هاى اروپايى باطاماس هايْد (Thomas Hyde), استاد زبان عبرى و عربى در دانشگاه اكسفرد شروع مى شود كه در كتاب تاريخ اديان فارسيان و پهلويان و ماذيان قديم به زبان لاتينى به مناسبت تاريخ جلالى و اصلاح طريق گاهشمارى در عهد ملكشاه سلجوقى نام (عمر خيّام) را به عنوان يكى از هشت منجّمى مى برد كه در رصد ستارگان دخيل بودند و در حساب سال شركت داشتند; آنگاه در تعليقه اى به معرّفى مبسوط تر او پرداخته است. (ر.ك: پانزده گفتار, مجتبى مينوى, ص ٣١٥)
پنهان نماند كه به طبْعْ اين شناخت در حوزه مستشرقان و مدارس استشراقى مطرح گرديده; و شناخت ابتدايى عموم اروپاييان از خيّام / خيّامى, از طريق ترجمه گونه منظومى است كه ادوارد فيتز جرالد از رباعيات فراهم ساخت.
٢٢. ر.ك: پانزده گفتار, مجتبى مينوى, چ٣, انتشارات توس, ١٣٦٧ هـ.ش., ص ٣١٩ ـ ٣٢٥.
٢٣. ر.ك: همان, ص ٣٢١ و ٣٢٦ و ٣٣٣.
٢٤. همان, ص ٣٢٦.
٢٥. ر.ك: ص ٣١٥.
٢٦. رباعيات حكيم عمر خيّام, پديد آورنده [؟!, كذا]: غلامحسين مراقبى, انتشارات ملك, تهران, چ١, ١٣٧٨هـ.ش., ص ٣٧.
٢٧. ر.ك: جام جهان بين, محمّدعلى اسلامى ندوشن, چ٥ (انتشارات جامى, چ١), ص ٤٠.
٢٨. ر.ك: همان.
٢٩. ر.ك: پانزده گفتار, مجتبى مينوى, ص ٣٣٤ و ٣٣٨ و ٣٣٩.
٣٠. مى صوفى افكن كجا مى فروشند؟
كه در تابم از دستِ زهدِ ريايى (حافظ)
٣١. حافظم در مجلسى, دُردى كشم در محفلى (حافظ).
٣٢. گوييا باور نمى دارند روز داورى
كاين همه قلب و دغل در كار داور مى كنند (حافظ)
٣٣. استاد عليرضا ذكاوتى قراگزلو اخيراً در نوشتارى (آينه پژوهش, ش٥٩, ص٢٣ـ ٢٥) به گزيده خوانى شرح ختمى لاهورى بر ديوان حافظ پرداخته اند. شمارى از گزيْن كرده هاى ايشان نمودار رويكرد ختمى لاهورى به همين جوهر واكنش و اعتراض است. اگر چه ختمى گاه راه افراط پيموده, نفس رويكردش به (ظرافت رندانه) و (استهزاى صريح) حافظ در حقّ (زهاد لفظى), مغتنم است.
٣٤. ر.ك: مجلّه علوم حديث, سال ٤, شماره ٢ (/ش١٢ پياپى), ص ١٥٥.
٣٥. به ويژه كه گاه نخجوانى جز دستكارى و قدرى پس و پيش كردن رباعيات خيّامى, ابداعى توانسته است كرد.
٣٦. نمونه سخت گيرانه برخورد طرازى را, مى توان در داورى اش درباره علاّمه محمّد قزوينى و (روى كردن او به رأى اجانب) ديد. او از اين حيث كه قزوينى تجاوز عُمر خيّام و حسن صباح, هر دوان, را از صد سال, بعيد دانسته و بدين ترتيب به عقيده مستشرقان مبنى بر استبعاد اجتماع اين دو و نظام الملك وزير گراييده, بر وى خُرده مى گيرد و اظهار مى دارد در جايى كه عمر افزون بر صد سال در زمان قديم فراوان بوده و آن مطلب در شمارى از منابع هم آمده و …, چرا قزوينى اين همه را پس پُشت افكنده و روى به جانب رأى اجانب كرده است. (ر.ك: ص٤١)
پيداست كه اين طرز تعبير طرازى, ناشى از حسّاسيّت حادّ او به (اجانب) و همنوايى با ايشان است.
٣٧. براى درك اين احساس خطر بايد به تصويرى كه آن روز از اين رباعيات ترسيم مى شده, بازگشت و باز نگريست.
گفتگويى نمى توان داشت در اين كه خيّام در روايت باخترى اش, مردى استخفافگر نسبت به آموزه هاى دينى, ترسيم شده بوده است. نمونه را: ارنست رنان (Ernest Renan) فيلسوف و مورّخ و نويسنده فرانسوى, در مقاله اى كه به سال ١٨٦٨م. در مجلّه آسيايى فرانسه نوشت, رباعيات خيّامى را طنز و طعن استهزايى شديد در حقّ (عقايد نافذ دينى), (بلكه كلّيّه معتقدات اخلاقى) شمرده و معتقد است در آثار ادبى هيچيك از ممالك اروپايى چنين ستيز شديد و نافيانه اى با باورهاى دينى و اخلاقى سراغ نمى توان داد. او رايج و سارى گرديدن چُنين مجموعه اشعارى را در يك كشور اسلامى (چيزى … بسيار شگفت آور) مى داند.
(ر.ك: پانزده گفتار, مجتبى مينوى, ص ٣٢٤ و ٣٢٥).
٣٨. ر.ك: عمر خيّام (قافله سالار دانش), رحيم رضا زاده ملك, چ١, ١٣٧٧هـ.ش.