آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - اعيان العصر در يك تصفح - جهانبخش جويان
اعيان العصر در يك تصفح
جهانبخش جويان
أعيان العصر و أعوان النصر, خليل بن أيبك الصَّفَدى, تحقيق: فالح أحمد البكور, بإشراف مكتب البحوث والدّراسات, ٤ج, دارالفكر, بيروت, لبنان, ١٤١٩هـ./ ١٩٩٨م.
سودبخشى كتبِ تراجم و تذكره ها و طبقات اعلام, تنها در اين نيست كه گهگاه سال و روز زاد و مرگى را در آن باز جويند, يا مشايخ و استادان و سفرهاى علمى نامورى را معلوم دارند, بلكه نوعِ اين كتب آئينه پيشينه فرهنگى و سياسى و اجتماعى جامعه اى است كه اصحاب تراجم (مُتَرجَمان) در آن باليده و به ظهور رسيده و زيسته و تحوّل آفريده اند.
گذشته از حال و هوايِ جامعه در عصرهاى پيشين, كثيرى از نكات باريك مربوط به دانش و هنر و انديشه را در زير و زبر سطور تراجِمْنامه ها باز مى توان جست و اين نگارش ها را به منزله اسناد گوياى فراز و فرودها و بود و نبودهايِ مردمانى موردِ كاوش قرارداد كه ما ميراثْ بَران ايشانيم.
ده ها و بل صدها تراجِمْنامه, در گستره اقاليم قبله پديد آمده كه بعضاً به چندين مجلَّدِ كلان برمى آيند و هنوز, چنان كه مى سَزيده است, بررسى نشده اند و آگاهى هاى مندرج در آنها به شَكل سامان يافته اى مورد تحليل قرار نگرفته است; آگاهى هايى كه بررسى و تحليلشان افق هاى تازه اى در شناخت تاريخ و ادب و فرهنگ, پيش روى ما, خواهد گشود و برخى اشتباهات معرفتى ما را اصلاح خواهد نمود.
صلاح الدين ابوالصفاء خليل بن أيبك بن عبدالله صفدى, از تراجِم نگارانى است كه ميراث وى, خصوصاً با عنايت به حساسيت روزگارش كه وارث پيامدهاى حمله مغول و استقرار حكومت ايلخانان است, به پژوهش و باز كاويدن مى ارزد.
وى در صَفَد به سال ٦٩٦هـ.ق. زاده شد و به سال ٧٦٤هـ.ق. به علت طاعون درگذشت. (اعيان العصر واعوان النصر, ص٤ و ١٠).
اين مرد توانست نامورانى از هم روزگارانش را ملاقات و از ايشان بهره گيرى كند. ذوق شخصى و پويايى فردى هم با او يار بودند و از وى نويسنده اى پُركار ساختند كه به قول ابن كثير (ص٥) قريب به دويست مجلَّد اثر پديد آورد.
شهرت اصلى صَفَدى به الوافى بالوفيات اوست كه ذيلى است بر وفيات الأعيان. از اين رو و به سبب برخى آثار ديگرش, بيشتر به عنوان يك تاريخگزار اشتهار يافته ولى آن گونه كه از مجموعه آثار او پيداست, بيشتر اديب است, تا مورّخ. هرچند شعرش پايگاه رفيعى ندارد, پردازش دائم او به باريكى هاى ادبى و صناعات و آرايه هاى سخن و سخنورى گواه ماست در اين سخن.
از آثار اوست (ص٧ـ٩): أعيان العصر و أعوان النصر; تصحيح التصحيف و تحرير التحريف; جلوة المذاكرة فى خلوة المحاضرة; جنان الجناس (در بديع); حسن التصريح فى مائة مليح (ديوان شعر); رشف الزّلال فى وصف الهلال; طرد السّبع عن سرد السبع; الغيث الذى انسجم فى شرح لامية العجم; لوعة الشّاكى و دمعة الباكى; خير الفلاح فى مختصر الصّحاح (صحاحِ جوهرى); نفوذ السّهم فيما وقع للجوهرى من الوهم; نكت الهميان فى نكت العميان; طبقات النّحاة; غوامض الصّحاح; تذكرة الأدب (٣٠ مجلَّد).
اثرى از وى كه موضوع اين يادداشت است, أعيان العصر وأعوان النصر اوست كه اخيراً چاپ چهار جلدى آن از سوى دارالفكر بيروت انتشار يافته است.
صَفَدى در مقدمه كتاب, پس از يادكرد سودمندى هاى آگاهى از اخبار گذشتگان و ديده وَرى هايى كه از مطالعه كتب تاريخ و تراجم حاصل مى آيد, از اثر بزرگ و بلندآوازه اش ـ به تعبير خود صَفَدى: (تاريخى الكبير) ـ موسوم به الوافى بالوفيات, ياد مى كند و مى گويد كه در آن ذكر جمله اى از بزرگان و سرشناسان را از روزگار پيامبر(ص) تا روزگار خويش گردآورده بوده است, و چون الوافى بالوفيات مطوَّل بوده و از اقتصار و اختصار رويگردان, خواسته تا پس از فراغت از آن, تاريخ عصر خود را از آن كتاب درازدامن برگزيند و تاريخ همروزگاران خويش را ولو آنكه ايشان را نديده و از استوارگويان خبرشان را شنيده باشد, گرد آورد. از اين رو آغاز تاريخ مورد بحث را سال ششصد و نود و شش ـ كه سال ولادت خود اوست ـ قرار داده و اين اثر را, از همان زمان آهنگ تأليف, أعيان العصر وأعوان النصر ناميده است.
از تراجم ارزشمند أعيان العصر, بويژه از منظر ايرانشناسى, شرح حال (أحمد بن محمّد بن أحمد بن محمّد علاءالدولة البيابانكي… العلاّمة ركن الدين السمنانى) (ص١٨٩ و ١٩٠) است. صفَدى از دانش اندوزى سمنانى, آثارش ـ كه به قولى بالغ بر سيصد مصنَّف مى داند ـ و خلقيات و سوانح احوال وى ياد مى كند. تندى سمنانى را در مورد ابن عربى و آثار وى ـ كه همانا از علل اشتهار علاءالدوله شده است ـ ياد نموده و از مكارم اخلاق پير بيابانكى سخن ها گفته است. مى گويد: دَخل سمنانى از املاكش, حدود نود هزار درهم بوده كه در آشكار و نهان انفاق مى نموده. چهره سمنانى آنگونه كه صفَدى ترسيم مى كند, چهره عابدى است با آثار نسك و ورع در سيما, مليح الشكل و كثير البرّ والايثار. (ص١٩٠).
وى همچنين ترجمه مفصلى از خواجه رشيدالدين فضل الله همدانى (ص١٤٠٢ـ١٤٠٤) و پسرش, غياث الدين محمد, (ص١٨٣٨ و ١٨٣٩) در أعيان ثبت نموده است.
معتقدست خواجه رشيد, خود, نخست يهودى بوده و سپس اسلام آورده و پدرش يهودى از جهان رفته است (ص١٤٠٣). اقوال بعضى كسانى را كه صراحتاً اين وزير نامور را ملحد و دشمن اسلام دانسته اند, آشكارا آورده است. (ص١٤٠٤). اين گزارش هم از جهت نزديكى زمانى به خواجه و هم داورى ها و اخبار درج شده پيرامون وى ـ از جمله اين كه او تفسير را فلسفه آميز كرد و كلام خداى را بَدَل نمود ـ پُر ارزش است; هرچند برخى از داورى هاى منقول در آن نزد نگارنده چندان پذيرفتنى نيست. در گزارش صفَدى, خواجه غياث الدين محمد (در متن: غياث الدين خواجا [كذا!]) فرزند خواجه رشيد, صالح تر و دين ورزتر و مسلمان تر از پدرش نموده شده و صراحتاً گفته شده: (وكان خيراً من والده). (ص١٨٣٩).
ديگر از تراجم أعيان العصر, ترجمه ابن فُوَطى, صاحب مجمع الآداب است كه به قول صفدى اين اثر در پنجاه مجلَّد بوده است. (ص٩٧١).
صفدى, ابن فوطى را سخت گرامى داشته و با القاب (الشيخ الإمام المحدّث المؤرخ الأخبارى النسابة الفيلسوف الأديب) ياد كرده است. (ص٩٧٠ و ٩٧١).
خط ابن فوطى را بسيار ستوده و گفته كه وى روزى چهار كُراسه (جزوه) بدين خط شگفت كتابت مى نموده و كسى كه او را ديده به صفدى گفته كه ابن فوطى مى خوابيده و پشت بر زمين مى نهاده و آنگاه در حالى كه دستانش به سوى سقف بوده, مى نوشته است. (ص٩٧١)
ضمن نقد حال ابن فوطى از كتابخانه رصدخانه مراغه هم كه ابن فوطى بيش از ده سال در آنجا كار مى كرده, ياد نموده و گفته است كه آن كتابخانه, (على ماقيل) شامل چهارصد هزار مصنّف بوده و سپس مى گويد (اصح) آن است كه چهارصد هزار مجلَّد باشد. (همان).
صفدى كه خود شاگرد ابن تيميه بوده, در ترجمه او گشاده دستى بسيار كرده و شرحى دراز از حيات و آثار و اشعار تقى الدين ابن تيميه و آنچه درباره او گفته اند قلمى كرده است. (ص١٣٦ـ١٤٧) و هركس أعيان العصر را بنگرد درمى يابد كه در حق او چه (جانفشانى)ها نموده است!
آن گونه كه خود صفدى گفته نخستين بار به سال ١٨[٧] يا ١٧[٧] در دمشق نزد ابن تيميه رفته و مسائلى در (تفسير) و (اعراب) و درباره (ممكن و واجب) از او پرسيده و بعد از آن بارها او را ديده و در دروسش شركت كرده است و پس از مرگ ابن تيميه هم وى را به خواب ديده, خوابى كه شرحش را در أعيان العصر آورده است. (ص١٣٨ و ١٣٩)
وى در پايان ترجمه اش از ابن تيميه مى نويسد:
و فى الجمله, شيخ تقى الدين بن تيميه, يكى از آن سه تن است كه من همروزگارشان بوده ام و در اين زمان, بلكه از صد سال پيش از آن, مانند ايشان نبوده است. اين سه تن, شيخ تقى الدين ابن تيميه, و شيخ تقى الدين ابن دقيق العيد, و شيخ ما تقى الدين سُبكى اند.
سپس اين چند بيت را كه خود سروده است, مى آورد:
ثلاثةٌ ليس لهم رابعُ
فلاتكن من ذاك فى شَكِّ
وكُلّهُم منتسب للتَّقى
يقصُر عنهم وصفُ من يَحكى
فإن تشا قلتُ ابنُ تيميَّة
وابنُ دقيقِ العيد والسُّبكى
(ص١٤٧)
درباره برادر ابن تيميه, يعنى عبدالله, هم با ارادت بسيار سخن گفته است. (ص٩٠٥)
مى دانيم كه ابن قيّم جوزيّه از شاگردان و ارادتمندان ابن تيميه بوده است و سهم زيادى در قوام بخشيدن به مسلكى كه او بنيان گذاشت و ترويج افكار وى, داشته است. صفَدى ترجمه اى جانبدارانه براى ابن قيّم نيز رقم زده است. (ص١٦٠٦ ـ١٦٠٨).
با اندكى تسامح مى توان او را شاگرد ابن قيّم نيز دانست; چه, خود مى گويد: (بيش از يكبار محضر وى را دريافتم و از فوائد او,, خصوصاً در عربيّت و اصول, برگرفتم). (ص١٦٠٧)
شمس الدين ذهبى, صاحب تأريخ الإسلام, كه مى دانيم منش و انديشه اش ـ خصوصاً در مواجهه با شيعه ـ چگونه است, استاد صفدى بوده و از همين رو و به سبب علاقه اى كه به او داشته, ترجمه اش را مفصلاً درج كرده است. (ص١٥٥٦ـ١٥٦٢)
بعضى از كسانى كه زندگيشان در أعيان العصر گزارش شده, شيعى يا متشيّع اند و صفدى با حساسيّت بدين موضوع پرداخته است و معمولاً اظهار خصومتى نموده است.
در ترجمه ابراهيم بن ابى بكر بن عبدالعزيز كتبى (ص٣٧) آورده: (كان يتشيع, ويرى ان عرفه بذاك يتضوع وهو يتضيع).
صفدى (ابراهيم بن ابى الغيث, الشيخ جمال الدين بن الحسام البخارى) را به عنوان (الفقيه الشيعى) و شاگرد (ابن المطهّر) (=علاّمه حلى) معرفى كرده و گفته كه وى مقيم ناحيه شقيف از بلاد صفد بوده و در قريه اى دو مجلس, يكى براى ميهمانان و ديگرى براى طالبان علوم, داشته است. (ص٦٢)
صفدى به سال ٧٢٢هـ.ق. او را در قريه محل زندگى اش ديده و در باب (رؤيت و عدم رؤيت) با وى مباحثه نموده است. وى خود را در اين مناظره مدافع (سنت) مى داند و در ضمن عباراتى كه در وصف آن گفتگو مى آورد, فقيه شيعى را مى نكوهد, هرچند برخى محاسن او را هم ياد مى كند; چنان كه مى گويد: (وكان شكلاً حسناً وذا منطق لسناً). (همان). روى هم رفته عصبيتى حقيقت پوش در برخورد با شيعه دارد.
اين جمال الدين بن حسام كه گاه با ابن تيميه هم به بحث و مقابله مى پرداخته, اهل شعر بوده و صفدى اشعارى از وى نقل كرده است; از جمله شعرى كه وقتى به خانه او ريخته بوده اند و تحت فشار بوده, گفته است و در آن عقيده اش را درباره اهل بيت(ع) و صحابه ابراز مى دارد. (ص٦٣ و٦٤) مطالب اين شعر درباره خلفاى سه گانه, يادآور موضع صاحب نقض, عبدالجليل قزوينى رازى, در اين باب است و به احتمال, از روى تقيه گفته شده است.
صفدى ترجمه (محمد بن عثمان بن حسن, الشيخ الإمام العابد الشريف السيد محيى الدين العلوى الحسينى الدمشقى الشيعى) را هم آورده (ص١٧٣٧) و او را به عنوان (شيخ الإماميه وكبيرهم) شناسانده و در نقد حال او گفته است: (وكان يترضى عن عثمان وعن غيره من الصحابة).
صفدى علامه حلى را چنين معرفى كرده است: (عالم الشيعة و القائم بنصرة تلك الأقاويل الشنيعه,…). (ص٦٤٧) و در اين عبارت خصومت خويش را به وضوح نمايانده است.
در وصف منش وى مى نويسد: (وكان ريض الأخلاق حليماً). گويا حلم علامه را در برخورد كريمانه ايشان با استاد عربده جوى خودش, ابن تيميه, دريافته باشد! در همان جا اشتهار و پردازش ايشان را به دانش هاى عقلى يادآور گرديده است. (همان)
فرصت جويانه مى كوشد بطعن در حق علامه سخن بگويد; چنان كه مى گويد: (و صنَّفَ فى الحكمة, و خَلَطَ فى الأصول النورَ بالظلمة). (همان)
از رد ابن تيميه بر كتاب علامه ياد مى كند و بى شرمانه, اين جسارت ابن تيميه را كه علامه (ابن مطهّر) را ـ العياذ باللّه ـ (ابن المنجس) ناميده, ذكر مى نمايد. (ص٦٤٨)
صفدى به نوعى گاه شيعه و معتزله را در كنار هم ياد مى كند. در وصف (جمال الدين بن الحسام البخارى) (فقيه شيعى) آورده: (قد أدمن مباحث المعتزلة والشيعة). (ص٦٢) و نيز: (لم يزل فى تلك الناحية قائماً بنصرة مذاهب الشيعة والإعتزال). (ص٦٣)
صفدى هرچند ضمن ترجمه علامه حلى (ص٦٤٧) او را (عالم الشيعة) مى نامد, در همان آغاز ترجمه وى را با صفت (المعتزلى) ـ و نه (الشيعى) ـ ياد مى كند. همچنين درباره (محيى الدين العلوى الحسينى) كه (شيخ الإمامية وكبيرهم) بوده, مى گويد: (… و يناظر للإعتزال متظاهراً بذلك). (ص١٧٣٧) شايد يكسان انگارى شيعه و معتزله, ناشى از پندار باطلى باشد كه برخى براى وانمود كردن ريشه گيرى موهوم عقيده شيعى از معتزلى رواج داده بودند. در كتاب مناسبات فرهنگى معتزله و شيعه (تهران, ١٣٧٢هـ.ش.) استاد آقاى رسول جعفريان ـ زيد عزه ـ به تفصيل, در باب اين پندار و انگاره خطا, سخن گفته است.
خواننده كتب تراجم, جاى جاى, به نكات و اشارات و تنبيهات و لطائف و طرائف و ظرائف باز مى خورد و أعيان العصر هم از اين حكم مستثنا نيست.
در ترجمه (أبو اسحاق الطبرى), محدث طبرى الأصل مكى شافعى, مى خوانيم كه مى گفته است: (در تمام عمر يك يهودى يا نصرانى نديده ام, و سبب آن بوده كه وى هيچگاه از حجاز بيرون نرفته است). (ص٦٥)
درباره ابن قيّم جوزيّه نوشته است: هيچ كس آن قدر كه او كتاب جمع كرد, كتاب جمع نكرد چرا كه وى عمرش را در سر تحصيل كتب كرد و چون بمرد, استاد ما, فتح الدين, امهات و اصولى بزرگ و نيكو از كتب او خريدارى كرد… فرزندان ابن قيم ماه ها مشغول فروش كتاب هاى او بودند و اين مقدار غير آن بود كه براى خودشان برگزيده بودند. (ص١٦٠٧)
در احوالات شهاب الدين مقدسى نابلسى, خوابگزار اعجوبه آن روزگار, گزارش هايى از تعبير خواب هاى او آورده كه بعضاً جالب توجه و خواندنى اند (ص١٥٠ـ١٥٢). همچنين در ترجمه (شرف الحريرى) (ص٢٢٣ـ٢٢٥) مى گويد: (او را غرائبى است كه از وى حكايت كنند) و سپس شش حكايت مضحك از او مى آورد و آنگاه مى نويسد: (حكايت هاى او بسيارند و همين قدر از آنها كافى است).
زبان أعيان العصر زبانى شگفت است, سرشار از جناس و سجع و ديگر آرايه ها كه بيشتر براى رقابت با مقامات حريرى يا معلّقات سَبع مناسب است تا گزارش تراجم و شرح احوال عالمان و نامداران روزگار! البته ميان اهل قلم مرسوم بوده است كه براى آرايش نگارش هاى خويش از آرايه ها بهره ببرند; چنان كه عطار در سده هفتم در آغاز فصول تذكرة الأولياء آرايه ورزى نموده و قرن ها بعد صاحب روضات(ره) به كاربرد صناعات روى آورده است; ولى شايد كمتر تراجمنگارى را بتوان يافت كه از آغاز تا انجام كتابش را صنعتگرانه رقم زده باشد!
زياده روى صفدى در اين كار تا آنجا است كه خواننده عادى و تاريخ پژوه را بى ترديد در مراجعات مكرر ملول خواهد كرد.
نثر او پُر است از نمودهاى اشتياق به موزونيّت كلامى و كلام موزون در نقل و درج و گزارش شعر, شايد به سبب همين دلبستگى شخصى به ادبيات و سخن منظوم, گشاده دستى مى كند; چنان كه در ترجمه سه صفحه اى (قاضى أمين الدين بن غانم) (ص٣١ـ٣٣), به تقريب, بيش از دو صفحه شعر آورده و در ترجمه كمتر از دو صفحه اى (ابن الصياح البقاعى) (ص٣٤ـ٣٥) مرثيه اى ٢٤ بيتى را كه محمد بن نباته براى وى سروده, درج نموده است. كل ترجمه (جلال الدين بن القلانسى) سه صفحه و چند سطرست و دو صفحه و چند سطر از اين حجم را مرثيه شهاب الدين ابوالثناء محمود براى جلال الدين مذكور پر كرده است. (ص٦٦ـ٦٩) در ترجمه (شهاب الدين العزازى) (ص١٥٧ـ١٦٢) و (شهاب الدين الامشاطى) (ص١٦٩ـ١٧٢). گويى در گزارش آنچه خواندنى يافته يا مى پسنديده, هيچ بازدارنده اى نديده.
علاقه فنى اش را به شعر و شاعرى از اظهارنظرهاى گهگاهى اش ضمن تراجم احوال مى توان دانست.
ذيل احوال (ابراهيم بن على بن خليل الحرانى, المعروف بعين بصل) (ص٥٣ ـ ٥٥) مى نويسد: (و من شعره الذى نسب اليه قوله) و آنگاه چكامه اى در بيست بيت مى آورد و سپس چنين اظهار نظر مى نمايد: (قلتُ: وشعره كله من هذه النسبة كما تراه غير متلاحم النسج ولا مستقيم النهج). در پايان ترجمه (شهاب الدين الامشاطى) در كار نقد شعر, دلى از عزا درآورده است! (ص١٧٢). ذيل ترجمه (ابن الجباس), در شعرى دراز كه ازو نقل كرده باريك شده و به خرده گيرى ادبى پرداخته است. (ص٢٣٦)
هنگامى هم كه سروده هايى از (شمس الدين الطيبى) گزارش نموده, به مناسبت, به بحث (اقتباس) در شعر وارد شده و درباره يجوز ولايجوز آن سخن گفته است. (ص٢٦٤) همچنين وقتى شعرى از شمس الدين ذَهَبى, صاحب تاريخ الإسلام, نقل كرده به ارزيابى سخن او و اينكه اگر به جاى او بود, چگونه مى سرود, پرداخته است. (ص١٥٦٠)
اساساً روزگار صفدى ـ چنان كه از نگارش هاى آن عهد و همين أعيان العصر هويداست ـ روزگار عنايت به شعر و سخن منظوم در ميان عالمان است. بسيارى از اصحاب تراجم أعيان العصر هرچند در شاخه هاى دينى دانش آموخته اند, آثار منظوم دارند; نمونه را, نجم الدين طرسوسى, قاضى القضاة دمشق, ابياتى درباره اختلاف ميان ابوحنيفه و ابوالحسن اشعرى سروده كه صفدى متن آن را هم كه در آن حق به ابوحنيفه داده شده, عيناً در أعيان (ص٥٨ ـ٥٩) درج نموده است. ابوالعباس لخمى اشبيلى چكامه اى متغزلانه داشته كه برخى مصطلحات علم الحديث را در آن گنجانيده است, به مطلع:
غرامى صحيح و الرجا فيك مُعضلُ
وحزنى ودمعى مطلق ومسلسل
صفدى همه اين قصيده را در أعيان (ص١٨٣ و ١٨٤) آورده و چنان كه خود گفته آن را در تذكره اش شرح نموده است.
وى در گزارش ها به روابط خودش با اصحاب تراجم, نيك بها مى دهد; چنان كه در ترجمه (قاضى كمال الدين بن الطائى) (ص٤٢ـ٤٥) گزارش تعزيتش از بهر او به برادر قاضى و چكامه اى را كه در آغاز نامه نوشت و همچنين نامه اى را كه در جواب نامه وى (ارتجالاً من رأس القلم) رقم زده, آورده. در ترجمه (جمال الدين بن فهد الحلبى) (ص٧٥ـ ٧٨) ٢٧ بيت تعزيتى را كه به والد او نوشته و همچنين لُغزى را كه او نوشته و پاسخى را كه صفدى خود پرداخته و برايش فرستاده, درج نموده. نيز در ترجمه (نجم الدين ابوالعباس بن غانم) (ص١٧٨ـ١٨١) نه قطعه شعر ردّ و بدل شده ميان خودش و او را ـ كه تنها آخرين آنها سيزده بيت است ـ در كتاب ضبط كرده است. در احوال (ابن شمس الدين الأنصارى) (ص٢٠٧ـ٢١٠), بيشترينه حجم را به اشعار رد و بدل شده ميان خودش و او و آنچه در باب شعر او گفته,, اختصاص داده است.
در ترجمه (ابن الجباس) جدا از انشادهاى او در مدح خودش, متن شعرى را آورده است كه وى بر كتاب جنان الجناس صفدى به خط خويش نوشته است. (ص٢٣٧ و ٢٣٨)
ترجمه (ابن فضل الله العمرى) (ص٢٥٠ـ٢٦٠) آكنده است از روابط منظوم و منثور صفدى با وى و خويشانش و متن آنچه رد و بدل شده.
(أعيان العصر) طبع دارالفكر بيروت هرچند چاپ پاكيزه اى دارد و به طرز زيركانه اى با بهره ورى از سجاوندى و بندبندى (پاراگراف بندى) و رنگ سرخ به ممتاز گردانيدن مطالب پرداخته ـ چنان كه گزارش زمان وفات را در هر شرح حال به رنگ سرخ عرضه داشته تا به محض مراجعه دستياب گردد ـ از ويژگى هاى يك چاپ تحقيقى سزامند و ممتاز برخوردار نيست.
از لحاظ دقت, در ضبط نص مى توان تجديدنظر كرد و آن را به پيش برد. مقدمه هم غناى كافى و دقت و صحت وافى ندارد.
در مقدمه (ص٤) تاريخ ولادت صفدى را ٦٩٦هـ.ق. دانسته و نيز نوشته اند: (وقيل: عام ٦٩٧هـ.) و كل مطلب را به الدرر الكامنة والبدر الطالع والطبقات الشافعية ارجاع داده اند; در حالى كه صفدى در مقدمه خود (ص٢١) صراحتاً تاريخ ولادتش (٦٩٦هـ.ق.) را ياد كرده و جايى هم براى (قيل) ننهاده!
باز در مقدمه, نام همين كتاب را, در سياهه آثار صفدى, (أعوان النصر فى أعيان العصر) (ص٧) نوشته اند كه با ضبط خود صفدى كه (أعيان العصر وأعوان النصر) (ص٢٣) است, نمى سازد.
همچنين در گزارش آثار چاپ شده صفدى, استقصاى كامل ننموده; چه شرح لامية العجم وى (ص٨) كه مقدمه نويس درباره آن سكوت كرده, به چاپ رسيده است. و….
أعيان العصر آنگونه كه گفته شد مجموعه منتخباتى است از الوافى بالوفيات كه مربوط به عصر حيات صفدى مى شده اند و از اين حيث شايد مهم ترين بخش الوافى بالوفيات هم به شمار آيند; زيرا در هر تراجمنامه آگاهى هاى عصرى مؤلف بيش بهايَند. با اين همه نبايد ازين نكته غفلت كرد كه أعيان نسبت به الوافى نكاتى هم افزون دارد.
روى هم رفته, براى مطالعه پيشينه تمدن اسلامى, نبايد و نمى توان از اين اثر غافل شد.
چاپ ديگرى از اعيان العصر صفدى در دست محققان هست كه از سوى (دارالفكر) دمشق (در ٧جلد) منتشر شده, و براى پرهيز از تطويل, به توصيف آن نمى پردازيم.