آیینه پژوهش
(١)
ارزش و اهميّت تذكره نصرآبادى - مسرت حسين
١ ص
(٢)
در جستجوى مدينة العلم - کريمى حسين
٢ ص
(٣)
ابيات و امثال تازى در سندبادنامه - هنر على محمد
٣ ص
(٤)
تأملاتى در كتاب درآمدى بر فلسفه دين و كلام جديد - اخوان محمد
٤ ص
(٥)
افغانان از چشم پژوهشگران - سلطانى محمدعلى
٥ ص
(٦)
قدى بر رسم الخط كتابهاى درسى - شهرى محمد
٦ ص
(٧)
نقدى بر كتاب مفاخر آذربايجان - طيار مراغى محمود
٧ ص
(٨)
در حاشيه دو مقاله - شبيرى سيد محمدجواد
٨ ص
(٩)
پاسخ نقد واحد اصطلاح نامه علوم قرآن -
٩ ص
(١٠)
ثعالبى و كتاب ثمار القلوب فى المضاف والمنسوب1 - انزابى نژاد رضا
١٠ ص
(١١)
نسخه اى نادر از الحدائق البديعية فى الانواع الادبيّة - فاطمى سيد حسن
١١ ص
(١٢)
معرفىهاى اجمالى -
١٢ ص
(١٣)
معرفيهاى گزارشى -
١٣ ص
(١٤)
مجله هاى پـژوهشى -
١٤ ص
(١٥)
مركز نشر معارف اسلامى در جهان -
١٥ ص
(١٦)
مرورى بر آثار آيت اللّه سيدعبدالحسين لارى -
١٦ ص
(١٧)
ابن العتايقى و شرح نهج البلاغه - صدرائى خوئى على
١٧ ص
(١٨)
پاسخى به يك نقد -
١٨ ص
(١٩)
اخبار -
١٩ ص
(٢٠)
فهرست موضوعى سال هشتم
٢٠ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - ثعالبى و كتاب ثمار القلوب فى المضاف والمنسوب١ - انزابى نژاد رضا

ثعالبى و كتاب ثمار القلوب فى المضاف والمنسوب١
انزابى نژاد رضا


در پگاه پاييزان نشابور, آواى نرم و مهربان مادر در كوچه تنگ پيچيد (… به خدات سپردم…).
پسرك هفت هشت ساله, بقچه نانش را ـ كه مادر به لايه درونى آن اندكى ماست ماليده بود ـ در زير بغل فشرد و سر وا گردانيد; نگاه مادر هنوز بدرقه اش مى كرد.
چند گامِ نخست, سنگ هاى سرد و ناهموار كوچه, پاهاى برهنه پسرك را گَزيد, امّا همين كه به خم كوچه رسيد, پاها با سردى و درشتيِ سنگ ها خو گرفت. راه خانه تا دكانكِ سرد و نَمور, چندان بود ـ كه پسرك بتواند ـ بى شتابى, اندوه خود از اين روزهاى تلخ و سنگين را در آسياى اندرونش بگرداند و نرم كند.
هر از گاهى, كودكى همسال خود را كه مى ديد كفش به پا و بسته كتاب زير بغل, حسرتى سوزان, در حرير نرمِ آهى, از سينه اش بيرون مى تراويد و آن مُشت وارِ سرخ و صنوبرى, در سينه اش تندتر مى زد; آن گاه لب ها به واگويه اى مى جنبيد: (خوش به حالش!, مى رود به مكتب, بُوَد آيا كه…).
دانسته نيست كه از دل سوخته پسرك چندين صد يا دو صد يا سه صد بار… اين شرار آرزو برخاسته بود, تا بارى يكى به هدف نشست. از آن روز باز, ابومنصور, هر بامداد به جاى كارگاهِ پوست پيرايى, راهيِ مكتب شد; بامدادانش تا نيمروزان در مكتب مى گذشت و خامه بر پهنه سپيد كاغذ مى راند و نيمروزان تا شامگاهان در خدمت پدر مى بود. هرچند ابومنصور پس از چند سالى, يكسره, پيوند از روباه و پوست باز بريد, امّا آن پيوستگى تا پايان زندگانى ـ و تاكنون نيز ـ از او جدا نشد. نام او با ثعلب گره خورد و به (ثعالبى) نامور گرديد.٢
آن كودك ـ ابومنصور ثعالبى ـ از نشابور نام گرفت و به نشابور آوازه بخشيد. و همان سان كه گويند نيشابور شهر خيّام, عطّار, و فيروزه, گويند نيشابو زادگاه ثعالبى.
نمى دانيم چند بهار از زندگانى را پشت سر گذاشته بود و در چه پايه از آموزش و دانش ايستاده, كه به خدمت بزرگان پيوست; امّا مى دانيم كه اوّلين خاندان از فرمانروايان كه ابومنصور از آنها سايه حمايت و تشويق ديد, آل ميكال بودند. او به يارى و راهنمايى استادش ابوبكر جمال الدين محمّد بن عبّاس خوارزمى٣ (٣٨٣ـ٣١٦هـ) به دربار امير ابونصر احمد بن على ميكالى بار يافت٤ و هم به وساطت استادش به ابوالفضل عبيداللّه ـ پسر امير ـ معرفى شد. آشنايى ثعالبى با امير ميكالى به دوستى و همدلى و پيوند روحى بسيار عميقى انجاميد ـ كه نزديك به پنجاه سال دوام يافت. يكى از بهره هاى معنوى اين دوستى, آن بود كه او به كتابخانه عظيم سرور خود راه يافت تا جان در چشمه دانش شستشو دهد و دل به شهداب كتاب سيراب گرداند. افزون بر اينها, اين اميرزاده در فراهم آوردن مواد علميِ بعضى از آثار, ابومنصور را يارى مى كرد. ثعالبى خود, در يتيمةالدهر, در احوال ابن العميد, مى نويسد: (اين فصول را امير ابوالفضل عبيدالله بن احمد ميكالى فراهم آورده بود, و من از آن يادداشت ها برگرفتم, فصول فراهم آورده او بسيار بسيار كارها را بر من آسان گردانيد٥). ثعالبى كتاب خصائص البلدان را براى همين اميرزاده تأليف و اهداء كرده و به گمان بسيارى از محققان, كتاب افضل من اسمه الفضل را نيز.
ما امروز بسيار متأسفيم كه از فرود و فراز زندگانى يكى از با فرهنگ ترين فرزندان اين آب و خاك آگاهى خرسند كننده اى نداريم, و از جهت اين ناروشنى, بيش از همه از شاگرد و دست پرورده وى يعنى باخرزى گله مند بايد بود. اين شاگرد ـ اگر بواقع در نگارش شرح حال و زندگانى علمى و خصوصى وى چيزى ننوشته و ضنّت به خرج داده ـ بى ترديد مشغول الذمه استادش ثعالبى و همه ايرانيان است. آيا روى كاغذ آوردن تنها يك عبارت ـ (او جاحظ نيشابور, و برگزيده روزگاران است, تاكنون چشمى همانند وى نديده, و بزرگان دانش او را انكار نتوانند كرد)٦ از سوى شاگردى كه شب و روز ريزه خوار خوان دانش استاد بود, بسنده است؟
با وجود چنين ابهامى, از اشارات گذرا و از قرائن و امارات, نزديك به شصت سال زندگانى علمى ثعالبى را مى توان درآورد. او تا سال ٣٧٧ در نشابور بود. در اين هنگام با ابوالحسن على بن احمد جوهرى ـ كه به رسالت پيش امير ابوالحسن سپهسالار نيشابور [=فائق الخاصّه] آمده بود, ديدار كرد.٧
در اين سال ها خراسان و نيشابور گرفتار جنگ ها و نابسامانى ها بود و بدين روى مردان حكومت را سرِ پرداختن به دانش و دانشمندان نبود. بدين جهت ثعالبى بار سفر برمى بندد و آهنگ ديدار آن خورشيد گرم و تابان ـ بخاراى آسوده و پرنعمت ـ مى كند. تاريخ اين سفر را نمى دانيم امّا از شرح مأمونى٨ برمى آيد كه او ثعالبى را پيش از ٣٨٢ در بخارا ديدار كرده.
بى گمان اين ديدار ثعالبى, در روزگار نوح بن منصور بود. قضا را, تاختن بغراخان ايلك به پيرامون بخارا٩, به ثعالبى مجال نداد كه وى به دربار امير ادب دوست و اديب پرور سامانى ـ يا حتى وزير او ـ باريابد و او در روزهاى پايانى سال ٣٨٢ يا اوايل ٣٨٣ بازگشت.
به نظر مى رسد قرين واقعيت نباشد آنچه بعضى از ترجمه نويسان, بازگشت وى را با قيد (دست خالى) مقيد كرده اند. يقيناً ديدار بزرگان و كسانى چون: ابوجعفر محمد بن موسى موسوى١٠ ـ كه بارها در ثمارالقلوب از وى به نيكى ياد رفته, و يا مأمونى, و ابومنصور سعيد بن احمد بريدى١١, و ابوبكر محمد بن عثمان نيشابورى خازن١٢ و ابوالحسن محمد بن احمد افريقى المتيم١٣ و بيش از همه, ديدار بديع الزمان همدانى١٤ بايد او را سخت شادمان و بهره مند گردانيده باشد.
هرچه بود اين سفر براى ثعالبى چندان قرين كامروايى نبود, و فزون بر اين, ناكامى بزرگ آن بود كه چون به زادگاه خود بازگشت, خانه و ملك و زمينش را غارتيده و خراب شده يافت. از اين روى, او ناگزير با وام و تنگدستى, بار زندگى را به دوش كشيد. ناسازگارى همسايگان نيز او را بسى نالان و دل شكسته گردانيد, غمناله آن دل شكستگى را در ابيات زير توان ديد:
ثلاث قد مُنِيتُ بها فأضحَت
لنار القلب منّى كالأثافى
ديون اَنقَضَت ظَهرى و جور
من الجيران شابَ له غدا فى
وفقدان الكفافِ, وايّ عيش
لمن يمنى بفقدان الكفافِ
در آن روزها كه او از يك سو از جدا شدن بخارا و بزرگان آنجا دردمند بود و از يك سو زادگاه عزيزش با ابروانى درهم كشيده و چهره اى عبوس با وى روبرو شده بود, ثعالبى در سوگ استادش خوارزمى نشست.
امّا تا بوده چنين بوده كه: هرگاه سينه مالامال درد باشد, شهد نعمتى به كام آدمى همى چكانند. در اين هنگام ديدار و آشنايى با ابوالفتح على بن محمّد بُستى بهره او گرديد. اين آشنايى او را ـ هرچه بيشتر ـ با ظرايف شعر آشنا گردانيد.
تأليف كتاب المتشابه در تجنيس قوافى حاصل اين آشنايى و همدمى است, و پس از آن المبهج را به اشارت وى نوشت. ليكن ماندگارترين و سترگ ترين اثر وى, يعنى يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر است كه در اين ايام (سال ٣٨٤) به نگارش آن آغازيد و آن را به يكى از وزيران پيشكش كرد. از اين وزير به تصريح نام نرفته, ليكن به احتمال بسيار, او ابوالحسين محمد بن كثير ـ وزير على بن سيمجور ـ است كه عُتبى نيز در تاريخ خود از وى نام برده. با تأليف اين اثر گران سنگ, نام و آوازه ابومنصور همه جا را درنورديد و به دنبال آن دوستش ـ ابونصر محمد بن عبدالجبّار عُتبى مورّخ و مؤلف تاريخ يمينى و نايب شمس المعالى قابوس بن وشمگير در خراسان, ثعالبى را به ديدار سرور خود به گرگان دعوت كرد (سال ٣٩١)١٥.
در اين روزگار قابوس بن وشمگير, نامورترين حكمرانان زيارى, در گرگان فرمان مى راند; او هرچند اميرى تند خوى و ستمگر بود, مردى فاضل و اديب و فضل دوست بود و خطّى بغايت خوش داشت. گويند صاحب بن عبّاد هرگاه كه خط او را مى ديد مى گفت: (اَهذا خطّ قابوس, اَم جَناحُ طاوس). او در نثر عربى با بزرگ ترين سخنوران زمان دم برابرى مى زد و در شعر پارسى و تازى نيز دست داشت; ترسلات وى به نام كمال البلاغه معروف است و هموست كه بيرونى كتاب ارجمند آثار الباقيه را به نام وى تأليف كرده.
ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, با دو ارمغان به پيشگاه قابوس رسيد. نخست آن قصيده معروفش كه پيروزى امير را بر آل بويه شادباش گفته كه:
الفتحُ منتظم والدّهرُ مُبتَسِمُ
وملك شمس المعالى كلُّه نِعمُ
و دوم اهداى نسخه اى از كتاب المبهج به وى.
ثعالبى از ديدار قابوس, سخت خرسند و شادمان, و گرانبار از بخشش هاى وى به زادگاه خود بازگشت. اين بازگشت همزمان بود با آمدن امير ابوالمظفّر نصر بن ناصرالدين سبكتكين و بازگشت وى از جنگ و شكست اسماعيل بن نوح بن سامانى (ربيع الاول سال ٣٩٢). با آمدن پيروزمندانه فرمانرواى جوان و سپهسالار خراسان به نيشابور, خورشيد آرامش و آسايش, و فراخى و فراوانى, مردم نشابور را شادى و گرمى و آرامى بخشيد و ثعالبى اين پيروزى را در قصيده اى به امير شادباش گفت:
تبلَّجَت الأيّامُ عَن غُرّة الدّهرِ
وحَلَّت بأهل البَغى قاصمةُ الظَّهرِ
اين قصيده, سخت مورد توجّه و پسند امير قرار گرفت و, زان سپس ميان آن دو پيوند دوستى برقرار شد, دوستيى كه بيست سال سرسبز ماند. به دنبال آن ثعالبى كتاب الإقتباس و أجناس التجنيس را تأليف كرد, و به نام وى آذين داد. در سال ٣٩٦ سپاه ايلك خان ترك به سپاهسالارى سباشى به نشابور تاخت و ابوالمظفّر ناگزير به گريز شد. و ثعالبى باز نشيمن عزلت گزيد و در خلوت خود با خامه و كاغذ روزگار سر كرد. تأليف كتاب سحر البلاغه حاصل اين روزگار است. ابومنصور نسخه اى از آن را به ابوموسى بن عمران, اهدا كرد و نسخه اى ديگر را به ابوسهل حمدونى ـ كه به تازگى فرمانرواى نشابور شده بود ـ پيشكش نمود.
در سال ٤٠٠ با مرگ بُستى, ثعالبى يكى از مهربان ترين دوستان تمام عمر خود را از دست داد و سال ديگر خشكسال و قحط خراسان را فراگرفت. شرح اين مصيبت از زبان خامه ابن اثير چنين است: (از نايافتِ خوردنى, مردم يكديگر را مى خوردند. بسا ديده مى شد كه كسى افتاده و مى نالد و (نان) مى گويد و جان مى سپارد. پس از آن وباى عظيم آمد و چنان شد كه زندگان از خاك كردن مردگان درماندند).١٦
سختى ها, بيمارى ها, گرسنگى ها و مرگ عزيزان بدانجا انجاميد كه ثعالبى زادگاه خود را رها كرد و به اسفراين پناه برد. در اسفراين ميزبان كريمى او را چشم مى داشت و آمدنش را گرامى مى شمرد. او ابوالعباس فضل بن على بود كه ثعالبى او را در يتيمةالدهر چنين مى ستايد: (از رفتار بزرگوارانه و نجيبانه اوست كه اسفراين حرم امن و بهشت عدن و آبادان گرديده, و اين در حالى است كه خراسان را ويرانى و نابسامانى فراگرفته)١٧ خانه اين ميزبان, جاى ديدار اديبانى بود كه ثعالبى بسيارى از آنها را مى شناخت: ابوالحسين محمد بن حسين فارسى نحوى, و ابوالعباس احمد بن اسحاق جرمقى ـ فيلسوف و مهندس و شاعر ـ و عملاق بن غيداق عثمانى.
ماندن ثعالبى در اسفراين دير نكشيد و براى بار دوم راهى گرگان شد (سال٤٠٣). اين بار ميزبان وى ابوسعد محمد بن منصور (ابوالمحاسن) مشير امير قابوس بود. مهربانى و پذيرايى ابوسعد سبب شد كه ثعالبى آشوب هاى خراسان و نگرانى هاى غربت را از ياد ببرد. او روى به تأليف كتاب التمثيل والمحاضره آورد و آن را به ميزبان خود اهدا كرد و از نگارش دوم يتيمةالدهر نيز بازپرداخت.
در اين هنگام باز باد پريشان آشوب و آشفتگى آرامش همه را درهم ريخت: چند تن از فرماندهان بر ابوسعد شوريدند و او را از فرماندهى برداشتند و پسرش را بر تخت نشاندند. شورشيان امير مخلوع را از شهر بيرون بردند و برهنه و بى تن پوش در بيابان رها كردند و باز از بيم آن كه مبادا از سرماى سخت زمستان جان سالم به در برده و به شهر بازگردد, او را در بيرون گرگان كشتند و همان جا به خاك سپردند.
ناسازگاى آب و هواى گرگان از سويى, و شورش و ناآرامى از سوى ديگر سبب شد كه ثعالبى گرگان را رها كند و روانه جرجانيه (خوارزم) گردد.
در آن روزگار ابوالعباس مأمون بن مأمون خوارزمشاه بر آن سامان حكم مى راند و پيش از آن ثعالبى پنهانى با وى مراوده داشت. امير به او پيغام داده و به خوارزم فراخوانده بود و گفته كه: مى خواهد ثعالبى چلچراغ دربار وى گردد. به هر روى ثعالبى در قصيده اى خوارزمشاه و قلمرو او را ستوده و به آن حرم امن روى نهاد. آغاز قصيده چنين است:
اُسلُك طريقَ العزم والحزمِ
واترُك بلادَ الظُّلم والغَشمِ
ما العيشُ الاّ اَن يكون لِمَن
اَمِنَ المظالمَ وافرَ القسمِ
كحَمامِ مكّةَ او رعيّة مأ…
مون بن مأمونِ خوارزمِ
اينك ثعالبى همدم اميرى گشته بود كه مجلس وى را بزرگ ترين دانشمندان روزگار: پورسينا و بوريحان بيرونى, … روشن مى كرد. ابوالعباس از ثعالبى درخواست تا نسخه اى از كتاب النهاية فى الكناية را به گنجينه كتبخانه وى بسپارد. همچنين, او نسخه اى از النهاية را با نام الكناية والتعريض هراه با الملوكى ـ يا آداب الملوك ـ والمشرق و الظرائف واللطائف و نثر النظم وحلّ العقد والنهيّة فى الطرد را به كتابخانه خوارزمشاهى اهدا كرد. ابوالفضل بيهقى, اين ابوالعباس را ـ كه خود اديبى صاحب ذوق بود ـ با آن قلم افسون ساز خود, در تاريخ جاودانه اش ـ بخشى را از زبان ابوريحان و بهرى را از قلم خويشتن ـ اين گونه وصف كرده: (چنين نبشت بوريحان در مشاهير خوارزم كه: خوارزمشاه بوالعباس مأمون بن مأمون ـ رحمةاللّه عليه ـ بازپسين اميرى بود كه خاندان پس از گذشتن او برافتاد و دولت مأمونيان به پايان رسيد. و او مردى بود فاضل و شهم و كارى و در كارها سخت مثبت… و هنر بزرگتر امير ابوالعباس را آن بود كه زبان او بسته بود از دشنام و فحش و خرافات. من كه بوريحانم و مر او را هفت سال خدمت كردم, نشنودم كه بر زبان وى دشنام رفت, و غايت دشنام او آن بود كه چون سخت در خشم شدى, گفتى: اى سگ…)
و من كه بوالفضلم به نشابور شنودم از خواجه ابومنصور ثعالبى مؤلّف كتاب يتيمةالدهر فى محاسن اهل العصر و كتب بسيار ديگر, و وى به خوارزم رفت و اين خوارزمشاه سوار شده شراب مى خورد نزديك حجره من رسيد فرمود تا مرا بخواندند. ديرتر رسيدم, اسب براند تا درِ حجره نوبت من, و خواست كه مى فرود آيد, زمين بوس كردم و سوگندِ گران دادم تا فرود نيايد.١٨
ثعالبى تا سال ٤٠٧ ـ سال درگذشت خوارزمشاه ـ در سايه بزرگى ها و بزرگوارى هاى اين ممدوح صاحب دل, در خوارزم مى ماند و با مرگ وى, چندى به همدميِ ابوعبداللّه محمد بن حامد الحامدى ـ مى پيوندد كه متولّى خزانه و كتبخانه سلطنتى بود و سفير خوارزمشاه با اميران ديگر. او مردى بلند آوازه و اديب و شاعر بود. ثعالبى كتاب تحفةالوزراء را به وى اهدا كرده و همان سال, گرگانج را به سوى غزنه ـ پايتخت سلطان بزرگ آن روزگار, محمود غزنوى ـ ترك گفت. اين امير اگر خود ـ به سخنى ـ نوشتن نمى دانست و با شعر و ادب بيگانه بود, امّا شاعران و اديبان و دانشمندان را بزرگ مى داشت و از هرجا سراغ شاعر و اديب و دانشمندى مى گرفت, او را ـ به خواهانى يا ناخواهانى ـ به دربار خود مى كشيد. پيش از آمدن ثعالبى ابوريحان از خوارزم به پيشگاه محمود آورده شده بود و بزرگانى چون قاضى ابوالحسن المؤمل الحربى و بويژه شيخ ابوالحسن محمد بن عيسى الكرجى. ثعالبى كتاب تحسين القبيح و تقبيح الحسن را به نام وى تأليف كرد.
امّا سلطان غزنه را از پيش با ابومنصور آشنايى بود ـ هنگامى كه محمود از چيرگى بر سيستان باز مى گشت(٣٩٣). چون به نشابور درآمد ثعالبى با قصيده اى به اين مطلع آن پيروزى را (گوارا باد) گفته بود:
يا خاتم المُلك و يا قاهرالـ
اَملاك بين الأخذ والصّفحِ
و اين بار كه ثعالبى در غزنه به پيشگاه محمود بار مى يافت, كتاب لطائف الظرائف را به او اهدا كرد و يواقيت فى بعض المواقيت را به نام برادر وى امير ابوالمظفر نصر بن ناصرالدين ـ و زاد سفر الملوك را به ابوسعيد حسن بن سهل اهدا كرد.
ثعالبى نزديك به پنج سال, در پايتخت باشكوه محمود درنگ كرد و متنعّم از عواطف و عنايات و بخشش هاى اميران و بزرگان, اندوه سال ها را از دل و جانش تكاند, امّا با مرگ امير ابوالمظفر (٤١٢هـ.ق), او حامى صميمى خود را از دست داد و راهيِ هرات شد و در خانه قاضى ابو احمد منصور بن محمد هروى ازدى فرود آمد و در برابر رفتار كريمانه ميزبان خود, دو كتاب اللطيف فى الطيب و الايجاز والاِعجاز را به وى پيشكش كرد.
ثعالبى در دورى از غزنه نيز پيوند خود را با حكمرانان غزنوى نبريد; او در مرگ محمود (٤٢١هـ.ق) سلطان بزرگ غزنه را مرثيه گفت, و محمّد را كه روزكى چند به جاى پدر نشست, ستود و پس از بركنارى وى, و نشستن مسعود بر تخت شاهى و جانشينى پدر (٤٢٢هـ.ق) او را مدح گفت. از جمله گويد:
دَعِ الأساطير والأنباءَ ناحيةً
وعاين الملكَ المنصورَ مَسعودا
تَرَ الاكابرَ طُرّاً والملوكَ مَعا
ورُستما وسليمانَ بن داودا
دانسته نيست چه روزى, يا در نتيجه چه خوابى در شبى ـ در حالى كه ثعالبى در شصتمين پله زندگانى خويش ايستاده بود ـ هواى عطرآگين سپيده دمانِ نشابور او را بى تاب كرد. دلِ فرزند هواى مادر كرده بود. براستى دل, طفلى است كه چون هوس چيزى كند, چندان پاى فشارد و نالد و بى قرارى كند كه به خواسته اش برسد. ناگزير ابومنصور راه نشابور را در پيش گرفت; كودك مى خواست سر به دامن مادر بگذارد.
نيشابور آغوش خود را براى فرزند نامور خود گشوده بود. ابوالفضل ميكالى از دوست ديرين خود در سراى خويش پذيرايى كرد و ثعالبى با آرامش دل و آسايش تن, به آفرينش آثار نو و بازآفرينى نوشته هاى كهن خود باز پرداخت. پس از آن به پيشگاه برادر ابوالفضل, يعنى ابوابراهيم نصر بن احمد ميكالى درآمد و با بزرگانى چون ابومنصور يحيى بن يحيى كاتب, و دو پسر او ـ ابوالوفا و ابوسلمه ـ و نيز ابويعلى محمد بن الحسن صوفى بصرى آشنا شد. ثعالبى در اين هنگام كتاب ثمارالقلوب را چون گوهرى گرانبها از ژرفاى سينه خود برون افكند و به پيشگاه مشوّق و حامى مهربانش ـ ابوالفضل ميكالى ـ نثار كرد, نيز كتاب مختارات شعرى ابوالفضل را خلاصه و به گزينى كرد و المنتخل نام گذاشت.
در سال ٤٢٢ ابوسهل حمدونى از سوى سلطان مسعود به حكمرانيِ خراسان گماشته شد. ابومنصور را با بوسهل از پيش, باب آشنايى باز بود ـ ثعالبى نسخه دوم سحرالبلاغه را به او اهدا كرده بود ـ از اين روى, در پيشگاه حكمران تازه و سرور كهنه, جايى امن و روزگارى آسوده يافت و كتاب بَردالأكباد فى الاعداد را براى او, و دو كتاب اللطفُ واللطائف و مرآت المروءات را براى دو برادر وى تأليف و تقديم كرد.
باز بوالفضل ميكالى از ثعالبى درخواست كرد كه كتابى در لغت تأليف كند. و او زمانى دراز ـ با بهره ورى از كتاب هاى امير ـ به تأليف فقه اللغة و سرّالعربيّة پرداخت. براى اين كه ثعالبى با آرامش و آسايش كامل اين اثر سترگ و علمى خود را فراهم آورد, امير ميكالى در كلاته اى ـ نه چندان نزديك ـ از آنِ خود براى پژوهنده نامور ما نشيمنى فراهم ساخت و تمام منابع و مراجع را در اختيار وى گذاشت. در همين هنگام ـ چيزى پس يا پيش از آن ـ جماعت دزد و راهزن مشهور به قُفص [=كوچ و بلوچ] از نواحى كرمان به خراسان تاختن آوردند و دست به غارت زدند و جمعيّت و آرامش ابومنصور نيز ـ مانند ديگران ـ درهم ريخت.
در سال ٤٢٤ سلطان مسعود بر سر راه خود به بغداد, در نيشابور فرود آمد. ثعالبى فرصت را غنيمت شمرده, در ضمن چند قصيده, مسعود و وزيرش ابونصر احمد بن محمد را ستود و پيرامونيان امير از جمله شيخ عارض ابوالحسن مسافر بن حسن را ـ كه از غزنه با وى آشنايى داشت ـ حرمت نهاد و كتاب خاصّ الخاصّ را به وى اهدا كرد. يكى ديگر از همراهان امير, حسن ابراهيم صيمرى بود كه از كتاب فقه اللغه ثعالبى سخت شگفت زده شد و ثعالبى خلاصه اى از آن را به نام خصائص اللغة ناميده, به وى هديه داد.
آن روزها ثعالبى در كار تنظيم يادداشت هاى افزوده خود بر يتيمةالدهر ـ يعنى تتمّة ـ بود; فرصت را غنيمت شمرده پيش نويس آن را به شيخ محمد بن عيسى الكرجى, دوست ديرين خود ـ كه او نيز همراه سلطان مسعود بود ـ پيشكش كرد. و پس از آن كتاب الغلمان را نوشت و در پايان آن يادآور شد كه در كار تصنيف كتاب سرّالصناعة است كه نمى دانيم آن را به انجام رسانيد يا نه؟
عقربه زمان به پايان دهه سوم از سده پنجم رسيده بود.
پوست پيرايِ نامور نشابور ـ آن كه در ميان انگشتان وى نزديك به صد گوهرِ تراش خورده, مى درخشيد ـ خسته مى نمود. سفرهاى دراز او را فرسوده بود. سه انگشت دست راست مرد از قلم تاول زده, چشمان تيز و درخشانش سوى خود را در لابلاى سطور گم كرده بود. دلى كه بارها از يافتِ نكته اى تندتر زده, و از نايافتِ دقيقه اى افسرده بود, ديگر بيش از اين نمى كشيد. نه پاها ياراى سفر داشت و نه انگشتان دست تاب راندن قلم بر پهنه كاغذ. چشمان, ديگر حروف ريز و درشت را درهم مى ريخت. قلب, پندارى مى گفت: (مى خواهم بايستم); آن حافظه تيز و آن بايگانى عظيم نيز درهم ريخته بود. مرد كم كم نام ها را نيز فراموش مى كرد. خاصيّت زندگى اين است; دنيا داده هاى خود را فرامى ستاند; و مرد وام هايش را پس مى داد تا حسابش را با دنيا و هركه و هرچه, پاك كند. اين سخن ربّ الارباب است كه: هركه را بيش زندگانى بخشيم, به پساپس مى كشانيم١٩ چندان كه همه دانسته هايش را از ياد ببرد.٢٠
…شبى, يا كه روزى چشمان خسته و بى فروغ مرد لغزيد, لب هاى بى رنگ لرزيد و آن مُشت وارِ سرخ, آن صنوبريِ همواره تپنده, در لانه چپ سينه از زدن باز ايستاد!
نمى دانيم در آن دم چه كسى گريست, آيا همسرى داشت تا شيون كند؟ يا دخترى و پسرى كه فريادِ: (واى, يتيم شديم) بردارد؟
عقربه زمان روى ٤٢٩ ايستاده بود. امّا در گوش تاريخ هنوز آواى نرم مادر مى پيچد: (به خدات سپردم…).
اينك از مردى كه بيش از صد اثر كوچك و بزرگ به جاى مانده, گور كوچكى نيز برجاى نمانده! امّا راست اين است كه دانايى و شايانى مرد را هيچ زيانى نمى رساند; اگر مردم گور جايى به درازا و پهناى ٤در٩ بَدَست نشناسند كه ثعالبى در آن خفته باشد. و از هنر و فضيلت مَرد هيچ كاسته نمى شود اگر سنگى نيمه شكسته به دست نشابوريان نرسد كه بر روى آن نوشته باشد: (كُلّ مَن عليها فان)…. آرامگاه ابدى عبدالملك فرزند محمد فرزند اسماعيل) در دلهاست, ثعالبى در سكوى چشمان دوستان و گرمگاه سينه دوستدارانش, آرميده.
نام مرد از خاوران تا باختران را درنورديده. دشوار بتوان كتابخانه اى يافت كه از صد و اند اثر وى چند كتاب, روشنى بخش قفسه هاى آن نباشد. مرد همه جا هست, مرد هماره خواهد ماند, خواهد زيست, هماره خواهد زيست.
امّا سخنى درباره ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب
هلال ناجى و دكتر زُهير زاهد در تحقيقى كه بر پيشانى كتاب التوفيق للتلفيق ثعالبى نوشته و نگرش نقّادانه بر آثار ثعالبى داشته اند,٢١ يكصد ونه كتاب از تأليفات ثعالبى را نام برده اند. اگر از اين يك صد و نه اثر ـ به شمار انگشتانِ يك دست گم شده چه باك! اگر از اين تعداد حيرت انگيز, به شمار انگشتان دو دست تلخيص و واگردانيده اثر بزرگ تر ديگرى باشد, چه غم يا چه دريغ! آنچه مانده شمارى چشم گير است و در ميان اين نزديك به هشتاد ـ نود اثر, بى گمان جاى ثمارالقلوب در ميان چهار اثر مهمّ نخستين است. ثعالبى در اين كتاب تمام مضاف و مضاف اليه هاى رايج را كه شمار آنها در كتاب ١٢٤٤ مدخل است آورده. يك نگاه به اين منسوبات معلوم مى دارد كه ـ دست كم سه يكِ آنها ـ در زبان عامّه و ادبيات كلاسيك ما به كار رفته, و قضا را, پاره اى نيز چنان است كه اگر شرح واقعه و گره خوردگيِ آن مضاف و مضاف اليه دانسته نشود, لطف و اعجاز سخن يا بيت در پرده ابهام خواهد ماند. گفتنى است كه اگر يك سوم آن سه يك براى پارسى زبانان هم روشن و آشناست ـ مانند: (صبر ايّوب), (قميص يوسف), (جزاء سنمّار), (بنت العنب), (ديك العرش)… امّا دو سوم ديگر ناآشناست و آگاهى و ناآگاهى از اصل و داستان آن, برابر است با نادانستن و دانستن مفهوم بيت و عبارت فارسى. به دو مثال بسنده مى كنم تا ارزش كتاب و نياز به بازگرداندن آن براى پارسى زبانان ـ بويژه دانشجويان رشته هاى ادبيات فارسى و عرب ـ دانسته شود: (سير السَّوانى) در بيت زير از خاقانى:
جان كَنند از ژاژخايى تا به گَرد من رسند
كى رسد (سير السوانى) در نجيب ساربان
نيز (صحيفه متلمّس) در تاريخ جهانگشاى جوينى:
(مجيرالملك… نمى خواست كه بى وضوح بيّنه, او را [شيخ الاسلام را] تعرّض رساند, تا مكتوبى به خط او كه به قاضى سرخس نوشته بود… كه صحيفه متلمّس بود… بازيافتند). (تاريخ جهانگشا ـ١٢٢:١). و بيت زير در حديقه سنايى:
بنمرديم تا زبوالعجبى
بنديديم صبح نيمشبان
در صبح, نيمشب را ديدن كنايه است از كارى كارستان و هنرى شگرف نمودن, چنانكه در دل روز, شب فرارسد و عرب آن را به (يوم حليمه) مثل زند. حليمه دختر حارث بود كه در جنگ پدرش با منذر, لشكر شكست خورده پدر را چنان تهييج كرد و آنها چنان به دشمن تاختند و چندان گرد انگيختند كه همه جا تيره و تار شد, گفتى در دل روز, شب فرا رسيد.
امّا انديشه ترجمه (ثمارالقلوب) در دوره فوق ليسانس (تبريز ـ١٣٥٠) پاى درس شوق انگيز زنده ياد استاد حسن قاضى طباطبايى در دل من افتاد. مراجعات مكرّر در سال هاى پس از آن, و اين كه همواره با دست پُر, از اين گلگشت برمى گشتم و اين كلام قاطع با آن لهجه تركانه و صميميِ استادم كه: (آقا اين كتاب بايد ترجمه بشود!) سبب شد كه تخم آن انديشه جوانه بزند.
اينك حق آن استاد است و وام اين قلم كه: (ترجمه ثمارالقلوب به روانِ آرميده آن مرد بزرگ در جوارِ رحمت و نعمت خدا پيشكش شود).پاورقي : ١. به مناسبت ترجمه (ثمارالقلوب) كه اميد است به زودى از چاپ درآيد. ٢. امروز بر سر راه مشهد به نيشابور ـ نزديكى هاى نيشابور, تابلويى, مسافران را به آبادى كوچكى (پوستفروشان) نام فرا مى خواند, تواند بود آيا كه همين جا زادگاه آن پوست پيراى هزار ساله باشد؟! ٣. اين خوارزمى, خواهرزاده جرير طبرى, صاحب تاريخ بزرگ و تفسير نامور است; و چون مادرش طبرستانى و پدر از مردمان خوارزم بود به طبرخزى معروف است. داستان باريافتن او به پيش صاحب بن عبّاد سخت معروف و لطيف است چنين كه گويند: (صاحب به ارّجان بود و چون خوارزمى به دربار او رفت, به پرده دار گفت, صاحب را خبر كن كه اديبى به ديدار او آمده. امّا صاحب پاسخ فرستاد كه (من با خود پيمان بسته ام كه اديبى را به خود راه ندهم مگر آن كه بيست هزار بيت از شاعران عرب در ياد داشته باشد). چون پرده دار اين سخن به خوارزمى گفت, ابوبكر گفت, برو به سرور خود بگو آيا منظور از اين مقدار شعر, از مردان است يا زنان!؟ صاحب به فراست دريافت آن كه بر در است جز ابوبكر خوارزمى نتواند بود). از خوارزمى (مفيد العلوم و مُبيد الهُموم) به جاى مانده و (رسائل). ٤. (يتيمةالدهر, ج٤, ص٢٠٥ به نقل محمود عبداللّه الجادر, الثعالبى, ناقداً و اديباً), ص٢٤. ٥. همان, ص٢٦. ٦. شيخ محمد حسن بكايى, مقدمه (الدليل الى فقه اللغه), انتشارات آستان قدس, ص٢٠. ٧. ر.ك: يتيمةالدهر, ج٤, ص٢٧. ٨. همان, ص١٧١. ٩. ابن اثير, الكامل, ج٩, ص٩٥. ١٠. يتيمةالدهر, ج٤, ص١٠١. ١١. همان, ج٢, ص٢٤٣. ١٢. همان, ج٤, ص٨٤. ١٣. همان, ص١٥٧. ١٤. همان, ص٢٥٦. ١٥. يتيمةالدهر, ج١, ص٢٥٢. ١٦. الكامل, ج٩, ص٢٢٥, به نقل از (الثعالبى, ناقداً…), ص٣٧. ١٧. يتيمةالدهر, ج٤, ص٤٣٧. ١٨. تاريخ بيهقى, چاپ دوم, دانشگاه فردوسى مشهد, ص٩٠٧ـ٩٠٩. ١٩. سوه يس, ٦٨. ٢٠. سوره نحل, ٧٠. ٢١. بغداد, مطبعة المجمع العلمى العراقى, ١٤٠٥هـ ١٩٨٥م.