آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نقد يك كتاب درسى - مهريزى مهدى

نقد يك كتاب درسى
مهريزى مهدى

آشنايى با منابع و متون اسلامى. دفتر تحقيقات و برنامه ريزى درسى. (تهران، شركت چاپ و نشر ايران، ١٣٧١) ١٧٣ص، وزيرى.
اين كتاب از متون درسى دوره كاردانى تربيت معلم براى رشته هاى دينى ـ عربى و امور پرورشى است كه در سال چهارم برخى از دبيرستانهاى معارف اسلامى تدريس مى شود.
مطالب كتاب را يك مقدمه و پنج فصل بدين شرح تشكيل مى دهد:
فصل اول. ضرورت شناخت منابع و متون اسلامى.
فصل دوم. قرآن كريم.
فصل سوم. سنت و معرفى منابع حديث.
فصل چهارم. نهج البلاغه.
فصل پنجم. ادعيه اسلامى.
مقدمه به تبيين جايگاه و ضرورت اين ماده درسى اختصاص دارد. (روزى نيست كه كتاب يا كتابهاى جديد، با عنوانهاى مختلف درباره مسائل اسلامى سر از چاپخانه ها بيرون نياورد وبر شمار كتابهاى موجود در اين زمينه افزوده نگردد. بسيار طبيعى است كه از خود بپرسيم ريشه مطالب موجود در اين كتابها در كجاست؟) (ص١)
آنگاه به اين پرسش چنين پاسخ داده شده كه:
(… ولى معمولاً نوشتارها و گفتارهاى اسلامى در ريشه و مغز متكى به يك عده منابع اصيل هستند كه نويسندگان و گويندگان از آن منابع اخذ نموده و برداشتهاى فكرى خود را از آنها در قالبى متناسب با شرايط زمانى و مكانى مطرح مى سازند) و سپس هدف كتاب را معرفى اين منابع اصيل دانسته است:
(از اين رو بايد سرچشمه ها را شناخت. كتاب حاضر گامى است در شناخت منابع و متون اسلامى و دريچه اى به سوى سير در آن فضاى بى پايان معارف و فرهنگ الهى.) (ص١)
كتابهاى درسى كه به طور معمول حاصل تلاشِ جمعى صاحب نظران است و در مراحل مختلف مورد بازبينى و بررسى قرار مى گيرد، شايسته است كه، اصول و قواعد تدوين و تاليف در آن منظور گردد، و اتقان، درستى، انسجام، نظم، رسايى و شيوايى و تناسب، كه از ويژگيهاى يك تاليف است، به طور كامل در آن ديده شود.
متأسفانه، فراوان ديده مى شود كه متون درسى در آموزش و پرورش و نيز آموزش عالى چنين نيست. نوشته حاضر به بررسى پاره اى از نارساييها در كتاب ياد شده، مى پردازد. اين مطالب در پنج قسمت عرضه مى گردد. يك. غلطها
در اين كتاب به غلطهاى بسيارى برمى خوريم، كه شايسته يك متن درسى نيست. نمونه اى از آن را مى آوريم.
١ـ در ص٢١، تفسير مجمع البيان را از تفاسيرى مى داند كه علوم مختلف در آنها جمع شده است، و در ص٤٤، همين تفسير را جزو تفاسيرى ياد كرده كه (بيشتر به جنبه هاى ادبى و فصاحت و بلاغت پرداخته اند) و در ص٥٣، آن را در زمره تفاسير جامع آورده است.
از سوى ديگر در ص٢١ تفسير تبيان را در شمار تفاسير كلامى قلمداد مى كند، با اينكه در ص٣٠، از قول طبرسى، نويسنده مجمع البيان نقل مى كند كه وى از تبيان شيخ طوسى بهره فراوان برده و آن را الگوى خود دانسته و (قدم در جاى پاى او نهاده است).
حال بايد پرسيد تفسير مجمع البيان جامع است؟ يا كلامى؟ و يا ادبى؟
٢ـ در ص٦٠، درباره حديث قدسى چنين آمده كه (از صد حديث تجاوز نمى كند، احاديث قدسى در مجموعه اى جداگانه به همين نام (حديث قدسى) جمع آورى شده است.)
اولاً مجموعه هاى حاوى احاديث قدسى متعددند، كه مى توان برخى از آنها را نام برد.
١ـ الاحاديث القدسية. المجلس الاعلى للشئون الاسلامية، ٢ج. ١٣٨٩ق (حاوى چهارصد حديث قدسى از كتب سته و موطاء).١
٢ـ جواهر السنية فى الاحاديث القدسية، الحر العاملى م١١٠٤ق. بيروت، مؤسسة الاعلمى ١٤٠٢ق.
٣ـ كلمة الله. السيد حسن الشيرازى١٤٠٠ق. بيروت، ١٣٨٩ق.
ثانياً تعداد احاديث قدسى بسيار متفاوت است.
در كتاب اول تعداد چهارصد حديث و در كتاب دوم بيش از سيصد و در كتاب سوم تعداد چهارصد و هفتاد حديث قدسى آمده است.
٣ـ در همان صفحه٦٠، در مورد حديث ائمه معصومين چنين آمده است:
(بايد دانست كه در واقع اكثر اين احاديث (نبوى) هستند، يعنى امامان اين حديثها را از پيش خود به عنوان حرف و قول خويش به مردم نگفته اند، بلكه واسطه نقل حديث بوده اند.) اين مطلب خطاست، براى نشان دادن اين خطا، آمارى از (فهرس احاديث اهل البيت(ع)) اثر بنياد پژوهشهاى اسلامى نسبت به اصول و فروع كافى نقل مى كنيم:
در اصول كافى حضرت زهرا، امام حسن، امام حسين، امام هادى، امام عسكرى و حضرت حجت حديثى از پيامبر(ص) نقل نكرده اند. حضرت على(ع) ١٦حديث از پيامبر نقل كرده با اينكه ٥٥٩ حديث مستقل دارند. امام صادق(ع) ٢٣٠٦ حديث مستقل دارند و تنها ٧٨٢ حديث از پيامبر(ص) و آبا و اجداد خويش نقل كرده اند.٢
در فروع كافى حضرت على(ع) ٦٨٩ حديث مستقل و ١٦حديث از رسول خدا نقل كرده است. امام صادق(ع) ٧٠٧٩ حديث مستقل دارند و تنها ١٤٢١ حديث از پيامبر(ص) و آبا و اجداد خويش روايت كرده اند.٣
با اين وصف چگونه مى توان چنين ادعايى كرد. روشن است كه همين نسبت در ساير كتب حديث نيز جارى است.
٤ـ در صفحه ٥٩ در تعريف (سماع) چنين نگاشته شده:
(سماع از ريشه سمع به معناى شنيدن است و منظور از آن اين است كه راوى اصلى يعنى حلقه متصل به معصوم در زنجيره سند خود شخصاً و به طور مستقيم حديث را از معصوم سماع كرده باشد نه اينكه از دهان ديگران شنيده باشد.)
(سماع) يكى از بهترين راههاى تحمّل حديث است و آن اين است كه راوى از استاد (شيخ) شنيده باشد و اختصاص به شنيدن از معصوم ندارد.٤
٥ـ در ص٦٠، يكى از تفاوتهاى حديث قدسى با قرآن چنين ذكر شده است:
(علاوه بر اين، تاريخ تدوين قرآن و سير نزول آن با تواتر است در حالى كه حديث قدسى جزء اخبار آحاد مى باشد.)
آنچه در مورد قرآن با تواتر ثابت است، اصل قرآن است نه تاريخ تدوين و سير نزول آن. پيداست كه در اينجا خلطى صورت گرفته است.
در مورد زمان تدوين قرآن، همچنين سير نزول آيات، اختلاف نظرهاى فراوان در ميان صاحبنظران علوم قرآنى وجود دارد. نسبت به جمع و تدوين قرآن اختلاف نظر عميقى است. برخى معتقدند در زمان پيامبر(ص) انجام شده و برخى آن را محصول دوران پس از پيامبر(ص) مى دانند.٥ ولى رواياتى كه در اين زمينه وارد شده، به تعبير برخى از محققان متناقض است.٦
در باب سير نزول نيز روايتها مختلفند؛ علاوه بر آن، به گفته علامه طباطبايى اينها خبر واحدند و ارزش دينى و تاريخى ندارند.٧
٦ـ در ص٦٣، حديث مسند و متصل را مترادف گرفته است. با اينكه در ميان عالمان علم حديث اختلاف نظر است. برخى آن را مرادف و گروهى متصل را اعم مى دانند. مناسب بود به اين مطلب توجه مى شود.٨
٧ـ در صفحه ٩٠ـ٩١ جدولى براى ارائه كتب حديث ترسيم شده است. در اين جدول نام اين كتب به عنوان كتب حديث به چشم مى خورد:
كشف الغمة فى معرفة الائمة، على بن عيسى اربلى.
محجة البيضاء، فيض كاشانى
الغدير، علامه امينى
الذريعة الى تصانيف الشيعة، شيخ آغابزرگ تهرانى.
در همين جدول تاريخ وفات شيخ صدوق سال ٢٨١ق ذكر شده، با اينكه ٣٨١ درست است.
تاريخ وفات شيخ طوسى يك جا قرن پنجم و يك جا ٢٨١ق ذكر شده كه البته سال ٤٦٠ق صحيح است.
تاريخ وفات شيخ مفيد نيز ٢٨١ق آمده، با اينكه ٤١٣ق درست است.
تاريخ وفات آمِدى، مؤلف غرر الحكم ٢٨١ق دانسته شده، با اينكه در قرن پنجم بوده است.
در همان جدول علامه طباطبايى، محمدرضا حكيمى، محمدى رى شهرى، علامه امينى و شيخ آغابزرگ را جزء معاصر هم آورده است. با اينكه به جز استاد محمدرضا حكيمى و آقاى محمدى رى شهرى، ديگران به رحمت حق پيوسته اند و تاريخ وفات آنان از اين قرار است:
علامه طباطبايى: م١٤٠٢ق ـ ١٣٦١ش.
علامه امينى: م١٣٩٠ق ـ ١٣٤٩ش.
شيخ آغابزرگ تهرانى: م١٣٨٩ق.
و در همان جدول براى الحياة شش جلد ترجمه ذكر شده با اينكه تنها يك جلد آن به فارسى درآمده است.
٨ـ در ص٩٢ صحيح ابوداود و صحيح ترمذى، از كتب حديث اهل سنت دانسته شده است؛ با اينكه نام اين دو كتاب سنن است و جالب است كه در ص٩٥ همين كتاب، عكس روى جلد كتاب ابى داود با عنوان (سنن ابى داود) چاپ شده است.
در همان صفحه ٩٢، كتاب (الموطأ) را نوشته ابن مالك دانسته اند، با اينكه نويسنده آن مالك بن انس متوفاى ١٦٩ق يا ١٧٩ق است. دو. ترجمه نادرست
در اينجا به سه نمونه اشاره مى كنيم:
١ـ در ص٤٨، عبارت تفسير مجمع البيان چنين ترجمه شده: (… و آيه بر وجوب اخراج كفار از مكه دلالت دارد مثل قول خداوند (حتى لاتكون فتنة) و كلمه سنت نيز به دنبال آن آمده است و اين به اعتبار اين فرمايش است كه در جزيرة العرب دو دين جمع نمى شود.)
متن مجمع البيان چنين است: (و فى الآية دلالة على وجوب اخراج الكفار من مـكة كـقوله لاتـكون فـتنه و السنة قـد وردت ايـضاً بـذلك و هـو قوله لايجتمع فى جزيرة العرب دينان.)٩
يعنى: آيه بر وجوب اخراج كفار از مكه دلالت دارد، همان گونه كه آيه حتى لاتكون فتنة نيز دلالت مى كند. اين مطلب (وجوب اخراج كفار) در سنت و احاديث نيز آمده است و آن فرمايش پيامبر است كه دو دين در جزيرة العرب جمع نشود.
٢ـ در ص٨٨، عـبارتى از بـحارالانـوار نقل و ترجمه شده است:
(يا سلمان ان عندها يُؤتى شئ من المشرق و شئ من المغرب يلون امتي… اخبارهم خناء…)
(اى سلمان! در آن زمان چيزى را از طرف مشرق و چيز ديگرى را از طرف مغرب براى مردم مى آورند و بدين وسيله امت مرا رنگ مى كنند…، گفتار آنان همه دشنام و زشتى است.)
در اين عبارت عربى فعل يُؤتى) و (يُلَوَّنُ) مجهول است، ولى معلوم ترجمه شده است؛ با اينكه در اعراب گذارى، اعراب فعل مجهول به آن داده شده، و نيز اَخبار كه جمع خَبَر است به گفتار ترجمه شده است.
٣ـ در ص١٣٠، سخن ابن ابى الحديد در شرح اين كلام اميرمومنان(ع) (اعيانهم مفقودة و امثالهم فى القلوب موجودة) چنين ترجمه شده است:
(و مثل هاى آنان در دل، سخنى كنايه آميز و دوپهلو است، معنايش اين است كه ذات آنان در بهشت برين است. وجه تشابه بين امثال و قلوب روشن است، چه، وجه مشترك هر دو شرف است: همچنانكه بهشت برين افضل عوالم است، قلب هم اشرف عالم انسانى است…)
عبارت ابن الحديد اين است:
(و امثالهم فى القلوب كناية و لغز و معناه ذواتهم فى خطيرة القدس و المشاركة بينها و بين القلوب ظاهرة لان الامر العام الذى يشملهما هو الشرف فكما ان تلك اشرف عالمها كذا القلب اشرف عالمه…)١٠
خطاى مترجم اين است كه ضمير (بينها) را به (امثال) ارجاع داده و گفته (وجه تشابه بين امثال و قلوب) با اينكه ضمير به حظيرة القدس برمى گردد. از اين رو در سطر بعد مترجم مقايسه را بين بهشت برين و قلب انسانى صورت داده است. سه. ساده انگارى و كم اهتمامى
در اينجا مواردى را يادآور مى شويم كه گرچه غلط است و مى شد در بخش يك آورد، اما نشانى از كم اهتمامى و ساده انگارى دارد.
١ـ در ص٢، متون اسلامى، چنين تعريف شده است: (آن دسته از كتابها و مجموعه هايى است كه دربرگيرنده اصول و معارف و احكام اسلامى بوده و براى اكثريت معتبر باشند.)
اين تعريف بسيار مبهم است. آيا كتب فقهى و اخلاقى جزء متون اسلامى به شمار مى رود يا نه؟ چرا در كتاب از آنها ياد نشده است؟ مقصود از اعتبار چيست؟ كدام اكثريت ملاك هستند؟ به كتب حديث اهل سنت، فقيهان شيعى اعتنايى ندارند؟ آيا از متون اسلامى خارج است؟ و…
٢ـ ص٤، بحثى را با عنوانِ (شرايط كار تحقيقى) ذكر كرده، و آن را زيرمجموعه (فصل اول: ضرورت شناخت منابع و متون اسلامى) قرار داده است. روشن نيست چه رابطه اى بين عنوان عام و خاص وجود دارد؟ در همين فصل، ص٢، دو عنوانِ ديگر چنين است:
(تعريف چند اصطلاح) و (وجوه ضرورت شناخت منابع و متون).
اين دو تيتر نيز با عنوان عام سازگار نيست.
٣ـ در ص٢١، روش تفسير قرآن را روايى و قرآن به قرآن آورده و هنگام توضيح، تعبير روايى و غيرروايى را ملاك قرار داده است. حق آن بود كه ابتدا به تفسير قرآن به قرآن و غير آن تقسيم مى شد و سپس قسم دوم به روايى و غير روايى تقسيم مى گشت.
٤ـ در ص٥٠، س٢١ (الجامع لاحكام القرآن) درست است.
٥ـ در ص٦٣، حديث ضعيف را به حديثى كه نه صحيح و نه حسن و نه موثق باشد، تعبير كرده است. با اينكه، حديث موثق در اين كتاب تعريف نشده.
٦ـ در ص٦٣، در تعريف حديث حَسَن آمده: (حديثى كه سند آن از طريق افراد شيعى و امامى كه از طرف همه مدح (و نه تعديل) شده، به معصوم برسد.)
در حديث حسن لازم نيست راوى را همه علماى رجال مدح كنند. محتمل است مقصود پديدآورنده اين باشد كه همه راويان مدح شده اند. پس عبارت نارساست.
٧ـ در ص٦٥، حكم بن عتيبه درست و حكم بن عيينه غلط است.١١
٨ـ در ص٨٢، اين عبارت به صورت درشت آمده: (نمونه اى از كتاب الوسائل الشيعة)، با اينكه وسائل الشيعة درست است و در ص٨١ درست نوشته شده و در ص٨٣ عكس روى جلد كتاب (وسائل الشيعة) بدون (ال) آمده است.
٩ـ در ص١٠٩، حديث غلط نقل شده است: آنچه نقل شده اين است: (فحق على الناس ان يسمعوا و ان يجيبوا اذا دعوا). صحيح آن است كه: (فحق على الناس ان يسمعوا له و ان يطيعوا و ان يجيبوا اذا دعوا.)١٢
از پاره اى ضعفهاى ادبى و نگارشى مانند: شاخصيّتى (ص٢، س٩)، فوقاً (ص٩، س٢٣) و… نيز بايد چشم پوشيد. چهار. عدم ارجاع به منابع
روش مؤلف يا مؤمنان چنين بوده كه منابع را در پاورقيها ذكر كند و گاه توضيحاتى روشنگر نيز بياورد؛ امّا اين شيوه حَسَن در همه جا رعايت نشده، بلكه گاهى كه نياز به ذكر مأخذ و منبع بيشتر بوده، ارجاعى صورت نگرفته است. مواردى را به عنوان مَثَل ياد مى كنيم:
١ـ در ص٦٤ از اولين كاتبان حديث ياد شده، بدون آنكه مرجعى ارائه شود.
٢ـ در ص٦٥ پاورقى شماره دو سندى ارائه نشده است. در همين پاورقى آمده (اصل سليم بن قيس) و (ظريف بن ناصح) هم اكنون مستقلاً وجود دارند، اما كجا؟
٣ـ در ص٦٨، كلام مفيد بدون مدرك آمده است.
٤ـ در ص٩٨، سطر٤، ٦و١١ چند مطلب مهم را بدون ذكر مرجع ذكر كرده است.
و موارد فراوان ديگر. پنج. پيشنهادها
در اين قسمت به ذكر مطالبى مى پردازيم كه اگر رعايت شود، متن آموزشى كاملترى عرضه خواهد شد.
١ـ در ص١٠، از (كتب لغت عربى مخصوص قرآن و حديث) ياد شده است. بهتر بود كه كتب لغت مخصوص قرآن از كتب لغت مشترك قرآن و حديث جدا شود. نيزبهتر بود قيد (عربى) از تيتر حذف شود. زيرا از قاموس قرآن هم نام برده شده كه كتاب لغت فارسى است.
٢ـ در پاورقى صفحه١١، مناسب بود نام مؤلفان و زمان تأليف بيان مى شد.
٣ـ در ص١٤ بهتر آن بود كه برخى كتب علوم قرآن به فارسى و عربى معرفى مى گشت. همان گونه كه در باب ترجمه هاى قرآن و كتب لغت عمل شده است.
٤ـ در ص٢١، مناسب بود ترجمه (نعمانى) در پاورقى بيايد، و نيز مناسب بود منبعى كه از كتاب تفسير او ياد كرده، معرفى شود.١٣ البته خيلى شايسته بود كه براى پاورقيهاى اين صفحه و صفحه قبل منابعى معرفى مى گشت.
٥ـ در ص٤٠، و در ص٤٨، مناسب بود نام مؤلفان و زمان فوت و حيات آنان ذكر شود.
٦ـ در ص٦٣، مناسب بود خبر موثق آورده و تعريف شود، همان گونه كه شهيد در دراية و پدر شيخ بهايى در وجيزه و… عمل كرده اند.١٤
٧ـ در ص٦٧، در ذيل بحث اصول كافى مطالبى ذكر شده كه مربوط به كتاب (كافى) است نه (اصول كافى). بهتر بود آن مطالب قبل از عنوان يادشده، آورده شود.
٨ـ در ص٦٧ به بعد مناسب بود منابعى در پاورقيها براى مطالعه بيشتر پيرامون اين كتب معرفى گردد.
٩ـ در ص٦٨، ذكرى از حديث (قوى) به ميان آمده كه در درسهاى قبل تعريف نشده است. مناسب است در بحث اقسام خبر بدان اشاره شود يا اينكه در پاورقى تعريفى از آن ارائه گردد.
١٠ـ در ص٩٢، بهتر بود برخى از مشخصات و ويژگيهاى (صحاح سته) بيان شود. همان گونه كه در باب كتب حديث شيعه عمل شد.
١١ـ در فصل پنجم، ص١٤٢ به بعد، پس از بيان جايگاه دعا مناسب بود ابتدا كتب دعا مانند (صحيفه سجاديه) معرفى شود و سپس دعاهاى منتخب مانند: دعاى كميل و… مورد توجه قرار گيرد. زيرا اولاً هدف كتاب معرفى متون اسلامى است، ثانياً شيوه مولف در قسمتهاى قبل نيز چنين بوده است.
١٢ـ در ص١٦١ مناسب بود از معجمهاى (صحيفه سجاديه) نيز ياد شود.
اميد است اين نكات و تذكرات مورد توجه پديدآورندگان اين اثر قرار گيرد و در چاپهاى بعد منظور گردد.

 

پاروقي:
١. كاظم مدير شانه چى، دراية الحديث. قم، دفتر انتشارات اسلامى، ص١٣.
٢. فهرست احاديث اهل البيت. مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى، ش٢٦، مقدمه.
٣. همان. ش١٧، مقدمه.
٤. دراية الحديث. ص١٣٢ـ١٣٣.
٥. آية الله العظمى خوئى، البيان. ص٢٥٧ـ٢٧٧. الميزان. ج١٢، ص١١٩ـ١٩٣.
٦. البيان، ص٢٥٨.
٧. الميزان. ج١٣، ص٢٣٣ـ٢٣٤. قرآن در اسلام. ص١٢٦ـ١٢٨.
٨. دراية الحديث. ص٥٦ـ٥٧.
٩. مجمع البيان. ج١، ص٢٨٦.
١٠. شرح ابن ابى الحديد. ج١٨، ص٣٥٠.
١١. وسائل الشيعه. ج١، ص دوم، پاورقى.
١٢. الميزان. ج٤، ص٣٨٥ ذيل آيه٥٨ از سوره نساء.
١٣. رجوع شود به معجم رجال الحديث. ج١٤، ص٢٢١. رجال النجاشى. ص٢٧١.
١٤. دراية الحديث. ص٤٤. *