آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - فقيهى فرشته خو
فقيهى فرشته خو
آن روز در مسجد هندى، جستجوگران معارف الهى، دانشوران دلداده به حق، زانوى تعلّم زده، شانه به شانه، ورود استاد را انتظار مىبردند. لحظهها به كندى سپرى مىشد. استاد با گامهايى استوار، آرام، آرام به حلقه دلپذير شاگردان نزديك مىشد. حضور استاد در جمع شيفتگان دانش آنان را از جاى كند: همه به احترام استاد ايستادند. استاد كه در دقت نظر، وسعت اطلاع و قداست و صداقت شهره بود، بر كرسى درس نشست. نفسها در سينه حبس بود و نگاهها بر چهره استاد - كه محاسن زيبايش آن را جذابتر مىنمود - دوخته شده بود. استاد لب به سخن گشود. خداى را سپاس گفت. بر رسول و آل او درود فرستاد. آنگاه چنين آغاز كرد: رفقا! امروز مىخواهم مطلب تازهاى به شما بگويم. آرايه جمع اندكى به هم خورد، همهمهها آغاز گشت. مطلب جديد چيست؟ استاد از برخى ديدگاههايش برگشته است؟! در مباحث مورد گفتگو آهنگِ در انداختن طرحى نو دارد؟
با اشاره استاد چشمها به گوشهاى از مسجد دوخته شد. استادى نشسته در كنارى از مسجد، با جمعى كوچك از طلاب كه چونان پروانه بر گرد وى نشسته بودند. استاد اندامى لاغر، قامتى كشيده و بلند و چهرهاى گلگون داشت و پيشانى وسيع - كه برآمدگى ميان آن نشان از تهجدها و بر آستان خدا ساييدنها داشت - چهره او را دلپذيرتر مىنمود. ١ استاد آرام آرام سخن مىگفت و جان شيفته تنى چند نشسته بر محضرش را سيراب مىكرد. استاد بلند آوازه آن روزگار ادامه داد:
اين شيخ كه در آن كنار با چند شاگرد نشسته، از من براى تدريس شايستهتر است، و خود من هم از او استفاده مىكنم. همه با هم مىرويم به درس او. ٢
بدين سان فقيه جليل القدر، عالم نفس كشته معادباور، حضرت آيت اللّه سيد حسين كوه كمرى - رضوان اللّه عليه - كه به تعبير استاد شهيد مطهرى مصداق «اسلم وجهَهُ اللّه» بود، پس از آنكه يكى - دو روز درس شيخ انصارى را به طور ناشناس گوش داد و به عمق آگاهىهاى آن بزرگوار پى برد، كرسى درس را به وى نهاد و خود از ملازمان و شاگردان وى گشت و حوزه درسى شيخ را بگسترد و شهرت وى را دامن زد.
حوزه درسى شيخ پرشكوه و پرشكوهتر گشت و روز به روز بر ارادتمندان، دلباختگان و شيفتگان وى افزوده شد. تا آنجا كه پس از رحلت فقيه بلندپايه و جليل القدر تشيع، آيت الله شيخ محمّد حسن نجفى (صاحب جواهر) رياست حوزه و مرجعيت تشيع يكسره در وجود والاى او استقرار يافت. داستان اين زعامت و مرجعيت شنيدنى و پندآموز است، ٣ و حالات شيخ پس از آن نيز خواندنى و تنبه آفرين. يكى از خادمانِ حرمِ مطهّر اميرالمؤمنين - عليه السلام - مىگويد:
* ٣ * طبق معمول، ساعتى قبل از طلوع فجر، براى روشن كردن چراغهاى حرم مطهّر بدان جا رفتم. ناگهان از طرف پائين پاىِ حضرت اميرالمؤمنين(ع) صداى گريهاى بلند و جانكاه و نالهاى سوزناك، به گوشم رسيد. بسيار در شگفت شدم، خدايا، اين صداى كيست؟ اين گريه جانسوز از كجاست؟ عادتاً اين وقت شب، زوّار به حرم مشرّف نمىشوند و...
در همين انديشهها بودم و آهسته آهسته پيش مىآمدم تا ببينم جريان از چه قرار است. ناگهان ديدم شيخ انصارى(ره)، صورتش را بر ضريحِ مقدّس گذاشته و گريه مىكند، چونان مادر جوان مرده، و به زبان دزفولى با سوز و گداز، خطب به امام - عليه السلام - مىگويد: آقاى من، مولايم، اى ابالحسن، يا اميرالمؤمنين، اين مسؤوليّتى كه اينك به دوشم آمده، بس خطير است و مهم، از تو مىخواهم كه مرا از لغزش و اشتباه و عدم عملِ به وظيفه مصون دارى، و در طوفانهاى حوادثِ ناگوار، همواره راهنمايم باشى! و الاّ از زير بار مسؤوليّت «مرجعيّت» فرار خواهم كرد و آن را نخواهم پذيرفت. ٤
شيخ بر كرسى تدريس، بر جايگاه بلند مرجعيت و در مكانت رفيع هدايت امّت هرگز از ابلاغ رسالت و اجراى مسؤوليت غفلت نورزيد. زندگانى او تنبّه آفرين است و آكنده از زيباييها و والايىهاى اخلاق و رفتار اجتماعى و منش انسانى و الهى. زهد، ساده زيستى و تن زدن او از جذبهها و كششهاى دنيوى شهره آفاق است. او كه در آن روزگار مرجعيت على الإطلاق را داشت، هرگز از زيستى پيامبرانه روى بر نتافت. اعتماد السلطنه مىنويسد:
ملّت شيعه اثناعشريّه از اهالى مملكت ايران و گروهى انبوه كه در هند و بلاد روسيّه و بعضى از ايالات عثمانيّه و چند شهر افغانستان و تركستان و غيرها هستند، هر ساله از بابت اوقاف و زكوات و اخماس و سهم امام و امثالها نزديك دويست هزار تومان به محضر اطهر شيخ انصارى، ايصال مىداشتند و او به اندازه يك مستحقِّ مقتصدى نيز در حق خود از آن وجوه تصرّف نمىفرمود و هم را در نهايت احتياط تا دينار آخر به دست ارباب استحقاق مىرسانيد.
در جميع دوران رياست عام و نيابت امام - عليه السلام - يك نفر نوكر بيشتر نداشت. آن هم مردى متّقى از سلك ارباب عمائم بود موسوّم به حاج ملّا رحمةاللّه(ره) كه همه جا به همين جهت مشهور است.
الغرض، اين شخص بزرگوار حقيقتاً از اعاجيب ادهار و نوادر روزگار بود و در علم و عمل و زهد و تقوا و ورع و عبادت و رياضت از طراز اوّلِ اوّلين و آخرين محسوب مىگرديد. ٥
* ٤ * همچنين يكى از وابستگان دولت ناصرالدين شاه و از لشكريان آن روزگار به نجف اشرف مىرود و چگونگى ديدارش با شيخ - ره - را چنين گزارش مىكند:
امروز را هم به ديدن شيخ مرتضى (انصارى) رفتم. در منزل او حصيرى كهنه بود كه به هيچ جا نمىاندازند، احدى از فقرا مصرف نمىكند. مىگفتند: عيالش هم آن را مصرف نمىكند، خوراك شبانه روز آنها نان خالى است. با اينكه از اطراف مبالغ خطير به نزد او مىآورند، قبول نمىكند. مرجع عالم است. از بلاد و ممالك، مردم به در خانهاش ريخته بعضى مسايل مىپرسند و برخى فتوا مىخواهند. به توسط سيدى كه معتبر و معتمد بود به خدمتش شرفياب شدم. مسايل بود كه نوشتهام. يك يك جواب دادند. همين كه تمام شد، برخاست. خيلى مرد بزرگوار[ى] است. [يك] دقيقه عمر خود را تلف نمىكند. يا تأليف و يا مطالعه و يا نماز. ٦
شيخ به روزگار زعامت بر حرمت طالبان علم تأكيد مىورزيد و هرگز روا نمىدانست كه كرامت آنان خدشهدار شود و عزت آنان در پست و بلند مسائل حوزوى سوخته گردد. او در دوران زعامت، برادر با فضيلت و ارجمندش شيخ محمّد صادق را به پرداخت حقوق طلبهها و كمك به مستحقان گمارده بود. روزى شنيد كه وى گاهى پول را توسط مستخدمش به طلاب مىرساند. از كار او دل آزرده شد. او را خواست و گفت:
مگر مردم بايد زير منت چند نفر بروند: اوّل صاحب پول، دوّم من، سوّم شما، چهارم نوكر شما. اين كار از انصاف به دور است. اگر از دادن پول به دست خود و از بردن آن به پاى خود عاجزى، ملا رحمت اللّه را مأمور اين كار مىكنم. از آن زمان ملا رحمت اللّه مأمور رسانيدن حقوق به طلاب و كمك به مستحقان شد. ٧
شيخ زعيمى هوشمند، مرجعى بيدار و پيشوايى دانا دل و استادى فهيم بود. در آن روزگار استعمارگران انگليس وامى در قالب «موقوفه» در پيش پاى عالمان گسترده بودند. شيخ يك بار آن را تصرّف كرد، اما بار ديگر از قبول آن تن زد و چون اصرار كردند، گفت:
از اين پولها بوى سياست بيگانه را استشمام مىكنم. ٨
و پس از آن اصرار فراوان نماينده انگليس را براى ملاقات و اداى توضيحات نپذيرفت.
شيخ طالبان علم را به مناعت طبع، كرامت نفس و بى توجهى به جذبههاى دنيا فرا مىخواند و با گفتار و رفتار آنان را به قلّهسانى، بزرگمنشى و فرازمندى دعوت مىكرد. چون شيخ موقوفه ياد شده را نپذيرفت. برخى از طلاب به وى اعتراض كردند، آن بزرگوار در ضمن درس گفت:
شأن علما و طلاب اجلّ از آن است كه اين گونه مطالب را اظهار كنند، شما براى استنباط احكام شرع در اينجا گرد آمدهايد، نه براى امور مادى، شما طالبان علميد. بايد منيع الطبع باشيد و تمام همّ خود را صرف درس و بحث و مطالعه كنيد. من در دوران تحصيل پولى نداشتم تا لوازم پختن غذا را تهيه كنم و از كثرت درس و مباحثه وقتى نداشتم تا براى خود غذايى بپزم! ٩
در روزگار مرجعيّت عامه شيعه، برادرش شيخ منصور به آهنگ زيارت ثامن الحجج(ع) راهى مشهد شد. هنگام حركت شيخ به او فرمود:
در اين سفر، خواه ناخواه، بين تو و شاه و اُمراىِ دولت ايران ملاقاتى روى خواهد داد؛ ولى مواظب باش، مبادا عزّت نفس را از دست دهى، و از آنها پول قبول كنى و بدين وسيله خود را بنده آنان سازى! و الاّ - اگر چيزى از ايشان پذيرفتى - ديگر پيش من ميا، و در بازگشت از مشهد، در دزفول بمان. ١٠
* ٥ * شيخ، حوزويان را به درس خواندن، ژرف نگرسيتن، مطالعه كردن، انديشيدن و لحظهها را تباه نساختن فرا مىخواند. او براى طالب علم هيچ عملى را ارجمندتر، با ارزشتر و لازمتر از درس خواندن نمىدانست. طالب علمى در شب قدر از شيخ پرسيد امشب چه دعايى و يا نماز مستحبّى وارد شده است تا انجام دهم و كدام عمل افضل است؟ شيخ از او پرسيد به خواندن چه كتابى مشغول هستى؟ او گفت: الفيه ابن مالك. شيخ فرمود: همان كتاب را بخوان و درست مطالعه كن كه ثوابش بيشتر است.
روزى يكى از طلاّب اثرى را كه بر شيوه «يتيمة الدهر» ثعالبى پرداخته بود به محضر شيخ برد تا تأييد بگيرد و بر اين باور بود كه شيخ آن را خواهد پسنديد و بدان تقريظ بلندبالايى خواهد نوشت. اما شيخ بر آغاز كتاب نوشت:
فيا مضيّع عمراً في كتابته
فلا اضيّع عمرى في قرائته ١١
آن بزرگوار از گرانجانى به دور بود و تواضع شيوه هماره زندگى و برخوردهايش بود. مردى كه آوازهاش در آن روزگار در آفاق طنينى شگفت داشت، و بر گشودن رازها و رمزهاى علمى شهره بود، چون از وى سؤالى مىكردند، اگر نمىدانست، تعمّد داشت كه با صداى بلند بگويد: ندانم، ندانم، ندانم. او اين طور مىگفت تا شاگردان ياد بگيرند كه اگر چيزى را نمىدانند ننگشان نيايد از اينكه بگويند: نمىدانم. ١٢
شيخ ذهنى سريعالإنتقال، زبانى گويا و لطيف داشت. گاه پاسخها را به مطالب مطايبهآميز مىآميخت و بدين سان هم بر لطف سخن مىافزود و هم مخاطب را نمىافسرد.
روزى يكى از شاگردان شيخ به وى گفت كه از من خواستهاند نهجالبلاغه را به فارسى ترجمه كنم، گفتهام وقت اين كار را ندارم. شيخ فرمود: مىگفتى سواد فارسى ندارم. ١٣
يكى از طالبان علم به خدمت شيخ رسيد و كتابى به وى تقديم داشت و گفت اين كتاب را با كوشش فراوان نوشتهام و آن را به ضريح اميرالمؤمنين متبرك ساختهام. دوست دارم شما نيز بر آن تقريظى بنويسيد. شيخ انصارى چون كتاب را بى محتوا يافت، فرمود: بهتر بود آن را به آب فرات متبرك مىكردى! ١٤
شيخ در ژرفنگرى، گستره اطلاعات، نوآورى و ابتكار، دقت نظر و استوارى انديشه، سلامت نفس و صفاى باطن، زهد و ساده زيستى، صفا و صميميت، مردمدارى و ايثار، نادره روزگار و چهره بى مثال بود. سخن از شيوه فقهى و اصولى آن بزرگوار، بحرى است كه مىنگنجد اندر كوزهاى. اندكى از آن بسيار در اين مجيزه آمده است، كه اميد است طالبان حقيقت و جستجوگران فضيلت را سودمند افتد.
آرى، چنين بودند آن ارجمندان، عالمان، فقيهان، فرازمندان، قلّهسانان، راست قامتان، استوار انديشان، معادباوران، دنياگريزان، آخرتگرايان، كه رياستهاى موهوم دنيوى، جذبهها و كششهاى پندارى زودگذر، مراد گشتنهاى آنچنانى، مريد آفرينيهاى عزت سوز و... را به يكسو مىنهادند و از هرآنچه باكرامت انسان، جايگاه والاى علم، عزّت مؤمن و صلابت ايمان و سلامت نفس در تعراض بود، تن مىزدند، و بلندنگرى و قلّهسانى را پيشه مىساختند.
بر فقيهان، عالمان، فاضلان و طالبان علم است كه ره چنان روند كه راه آشنايان و هاديان و قدسيان رفتند و نه... فلمثل هذا فليعمل العاملون. آينه پژوهش.
پي نوشت ها:
١. زندگينامه استاد الفقها شيخ انصارى، ص ١٥٢.
٢. مجموعه آثار استاد شهيد مرتضى مطهرى، ج ١: عدل الهى، ص ٣١٦؛ كتاب المكاسب، ج ١، مقدمه، تصحيح كلانتر، ص ١٥٠؛ سيماى فرزانگان، ص ١٣٩.
٣. بنگريد به: علماى معاصرين، ص ٦١؛ زندگانى شيخ انصارى، ص ٧٣-٧٥؛ الكلام يجرّ الكلام، ج ١، ص ١٢٧؛ سيماى فرزانگان، ص ١٣٦-١٣٧.
٤. مكاسب، ج ١، ص ١٢٣، مقدمه، تصحيح كلانتر؛ سيماى فرزانگان، ص ١٣٧.
٥. المآئر و الآثار، چاپ جديد، ج ١، ص ١٨٦.
٦. ميراث اسلامى ايران، دفتر اوّل، ١٣٧٣، ص ٤٣-٤٤.
٧. زندگينامه استاد الفقهاء، ص ١٢٢.
٨. زندگينامه استاد الفقهاء، ص ١٢٤. تفصيل داستان را در كتاب ياد شده و منابع آن بنگريد.
٩. همان، ص ٢٤.
١٠. زندگانى و شخصيت شيخ انصارى، ص ٣٧١؛ سيماى فرزانگان، ص ٣٩٩.
١١. ماضى النجف و حاضرها، ج ٢، ص ٤٩.
١٢. سيره نبوى، ص ١١٦؛ سيماى فرزانگان، ص ٣١٢.
١٣. زندگينامه استاد الفقهاء، ص ١٥٠.
١٤. همان، ص ١٤٩.