آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - شيوه شيخ در فقاهت - عابدى احمد

شيوه شيخ در فقاهت‌
عابدى احمد

شريع و اديان الهى بر سه قسمند: برخى تنها به بيان قانون اخلاقى و تصفيه نفوس مى‌پردازند، بدون اينكه نظامى قانونمند براى زندگى دنياى بشر داشته باشد؛ همچون مسيحيت. برخى ديگر از اديان داراى نظامى مشخص هستند، اما اختصاص به قبيله يا ملتى خاص دارد؛ مانند يهوديت. گرچه اين دين در اصل تنها به بنى اسرائيل اختصاص نداشته، اما به هر حال، امروز چنين تلقى مى‌شود. در اين ميان دينى هم وجود دارد كه داراى احكام و دستوراتى براى همه شرايط و موقعيّت‌هاست؛ يعنى دين مقدس اسلام.
تلاش دين اسلام در سه جهت جلوه‌گر است؛
الف: رهايى از تقليد و خرافه و رساندن انسان به قله رفيع توحيد و عبوديت الله تعالى.
ب: اصلاح اخلاق فرد در خصوصيات فردى و خانواده.
ج: اصلاح جامعه و ايجاد امنيت و عدل و انصاف و رعايت حقوق ديگران.
علم فقه در ابتدا مسؤوليت هر سه بخش را بر عهده داست. فقه در سده‌هاى نخستين به معنىِ «معرفة الانسان ما لها و ما عليها» ١ بوده است. بنابراين فقه اختصاص به بيان چند حكم عبادى يا معاملاتى نداشته، بلكه شامل زندگى انسان و همه سود و زيان او مى‌شده است. به اين معنا تمام مباحث كلامى و فلسفى مربوط به اصول دين، تفسير، اخلاق، عرفان و سير و سلوك، عبرتهاى تاريخ و... همه از اجزاى فقه بوده‌اند. امّا در اين چند قرن اخير، فقه تنها در محدوده فروع دين و شناخت قوانين و احكام مربوط به عبادات و معاملات شناخته شده و هرگز شامل اصول دين (فقه اكبر) نبوده است؛ با آنكه فقه مقدمه‌اى است براى اخلاق و اخلاق مقدمه‌اى براى رسيدن به توحيد. به هر حال در جعل اصطلاح بحثى نيست و لا مشاحة فى الاصطلاح.
خصوصيات فقه اسلامى‌
١- واقع نگرى و مطابقت با احتياجات جامعه: بجرأت مى‌توان ادّعا كرد كه در فقه اسلامى - از احكام خانواده و قوانين مدنى و جنايى گرفته تا مرافعات و احكام سياسى و روابط اجتماعى و برنامه‌هاى قرب به خداوند - در هيچ دوره‌اى از تاريخ اسلام، مسأله يا موضوعى جديد پيش نيامده است كه فقها بر اساس ادله‌اى كه در دست دارند از پاسخ آن عاجز و ناتوان باشند و پاسخ آن را به آينده موكول سازند. بلكه گاه چون خود موضوع روشن نبوده، پاسخ آن نيز دچار ابهام بوده است. با اين وجود وظيفه فقه كه بيان احكام و موضوعات مخترعه و مستنبطه است بخوبى انجام شده است.
اين واقع نگرى در كتابهاى شيخ اعظم كاملاً مشهود * ٣٩ * است. حجيت ظن در اصول دين، كفايت علم به اصول دين هرچند از روى دليل نباشد، ملكيت متزلزل در باب معاطات، تفسيرى كه از تصرف در باب خيار حيوان و شرط ارائه مى‌دهد، تحليلى كه از عدالت معتبر در امام جماعت دارد، همه شاهد بر اين واقع نگرى است.
٢- تدريجى بودن: در ايام پرتو افشانى خورشيد رسالت، احكام الهى تدريجاً نازل شد. اين تدريجى بودن به جهت رعايت اقتضاى زمان بود. هرگاه حادثه‌اى رخ مى‌داد و حكم جديدى مى‌طلبيد، آيه‌اى نازل مى‌شد. اين نشان مى‌دهد كه اگر تمام احكام يك دفعه نازل مى‌شد، به معناى بسته بودن احكام بود و ديگر تكامل و بالندگى در آنها صورت نمى‌گرفت. اما تدريجى بودن نزولِ آنها مى‌تواند نويد بخش حركت استكمالى و بسط و توسعه باشد.
٣- مبتنى بودن بر وحى الهى: شايد مهمترين ويژگى فقه اسلام اين باشد كه تمام قوانين آن از قداست و ارزش معنوى فوق العاده‌اى برخوردار است، زيرا ساير علوم به مطالعه كلمات وجودى خداوند و افعال او مى‌پردازند، ولى فقيه به مطالعه كلمات قولى و سخن الهى اشتغال دارد و تفاوت بين معجزات فعلى و معجزات قولى بر اهل معرفت پوشيده نيست.
٤- ضمانت اجراى دينى و الهى داشتن: تمام فقه ارتباط و پيوندى مستحكم با اخلاق و معنويات دارد و مؤمن، خود را متعهد و ملزم به رعايت تمام احكام فقهى مى‌داند. هر مسلمانى مى‌داند كه بدون فقه تطهير و تهذيب نفس امكان ندارد. ايجاد روحيه تعاون، پرهيز از غش و خيانت، دورى از اكل مال به باطل، ايجاد پيوند جهانى ميان تمام مسلمانان با نمازهاى جماعت و مراسم عبادى عيد فطر و اعمال حج، همه از برنامه‌هاى فقه اسلامى است.
ادوار يا تاريخ فقه اهل سنت‌
فقه اهل سنت تنها در سه قرن آغازين اسلام رونق داشته و بيش از هزار سال است كه به ضعف و سستى گراييده است؛ به گونه‌اى كه بعضى از فقهاى بزرگ آنان، هزار سال اخير را دوران هرم، پيرى و فرسودگىِ فقه اهل سنت نام نهاده‌اند. محمّد بن حسن ثعالبى فاسى (١٢٩١ - ١٣٧٦ ه ق) از فقهاى مالكى، تاريخ فقه اهل سنت را به چهار دوره تقسيم كره است: «الف: دوره طفوليت و پيدايش اصل فقه. تا هنگام وفات رسول اكرم(ص) طول كشيد. ب: دوره جوانى و عصر اجتهاد كه از زمان خلفا شروع و تا پايان قرن دوّم ادامه داشت. ج: دوره كهولت و ركود. در اين دوره، يعنى قرن سوّم و چهارم، فقه هيچ پيشرفتى نكرد. د: دوره افسردگى. در اين دوره نه تنها پيشرفتى وجود نداشت، بلكه ضعف و ناتوانى نيز به آن روى آورد؛ به گونه‌اى كه تا كنون جز قشر و پوستى، از فقه چيزى باقى نمانده است. اين دوره از آغاز قرن پنجم تا امروز ادامه دارد». ٢ البته تعبيرات او در نامگذارى اين چند دوره، قدرى نامناسب و شايد بى ادبانه باشد. به هر حال روشن است كه در چند قرن اخير تلاشى چشمگير كه بتوان آن را در نقطه عطفى در تاريخ و فقه و منشأ تحولى در ميان اهل سنت دانست، صورت نگرفته است.
* ٤٠ * ادوار يا تاريخ فقه در مكتب فقهى اهل بيت‌
به رغم آنكه دكتر وهبه زحيلى، آغازگر فقه شيعى را محمّد بن حسن صفار صاحب بصائر الدرجات مى‌داند و تصور كرده كه پيش از آن تاريخ، هيچ مكتب فقهى در شيعه وجود نداشته است ٣ همچنين با تأسف از اينكه ثعالبى فاسى در تاريخ فقه اسلامى تنها در چند سطر - آن هم با اشتباه فراوان - به معرفى فقه امام صادق(ع) مى‌پردازد؛ ٤
بايد گفت تاريخ فقه شيعه با تاريخ پيدايش تشيع پيوندى ناگسستنى دارد. يعنى شروع فقه شيعه از روزى است كه ابوطالب فرزند خود على(ع) را به خانه پيامبر(ص) فرستاد تا در حجره نبوى و بيت نزول وحى، بزرگ شود. ده سال پيش از نبوت كه پيامبر اكرم به طىّ درجات كمال و تأدب به آداب الهى اشتغال داشت، حضرت على نيز در سايه عنايت او، با روش عملى آن بزرگوار آشنا مى‌شود. از اين رو اولين دوره فقه شيعه و خشت نخستين آن را بايد در آن چند سالى كاويد كه اميرالمؤمنين در خانه پيامبر(ص) بود؛ پس از آن در عصر رسالت و نزول وحى. همين فقه سپس در ايام خلافت بزرگترين صحابى و اعلم آنان، على بن ابيطالب(ع) و ياران او چون سلمان، ابوذر و افرادى چون مالك اشتر، كميل بن زياد و عمار ياسر رشد يافت و چندين كتاب فقهى در بيان حلال و حرام الهى توسط حضرت على(ع) و فرزندان معصوم او(ع) نوشته شد و اينها اولين تأليفات فقهى شيعه‌اند. در عصر صادقين(ع) نيز اصول كلى احكام بيان شد و چهار هزار شاگرد آن دو امام، به تفريع و استخراج فروعات مشغول گرديدند. افرادى چون زرارة، محمّد بن مسلم، ابان بن تغلب، يونس بن عبدالرحمان، و فضل بن شاذان و صفوان بن يحيى همه تلاش و همت خود را صرف حفظ منابع اصلى فقه كردند و اصول اربعمأه را گرد آوردند.
پس از تدوين اصول اربعمأه، دوران تدوين جوامع اوليه فقهى فرا مى‌رسد كه از تشتّت و پراكندگى روايات مى‌كاهد. محمّدون ثلالث - رضوان الله عليهم - هر كدام با روشى خاص و با تبحر و تسلط كامل بر تمام فقه، به تدوين كتب اربعه حديث كه مدار تمام استنباطهاى فقهى است، همت گماردند و در آن دوران كتابهاى فقهى زيادى نوشته شد.
در قرن هفتم اَفقه فقهاى شيعه، محقق حلى(ره) با نوشتن شرايع و المعتبر گامى بزرگ و حركتى جهشى در فقه برداشت. پس از او حركت صعودى فقه مخصوصاً در فقه مقارن، به دست علامه حلى تداوم يافت. فخر المحققين و شهيد اوّل به پالايش فقه شيعه از اقوال عامه پرداختند و هر سال كتاب و رساله تحقيقى جديدى در فقه عرضه شد تا آنكه در اواخر قرن دوازده و طول قرن سيزده - كه عصر طلايى و شكوفايى فقه شيعه است - ستارگان تحقيق و تدقيق در آسمان فقه پرتو افشاندند. وحيد بهبهانى (١٢٠٥ ق)، ملا مهدى نراقى (١٢٠٩)، علامه بحرالعلوم (١٢١٢)، شيخ جعفر كاشف الغطاء (١٢٢٨)، سيد على طباطبايى (١٢٣١)، ميرازى قمى (١٢٣١)، سيد محمّد مجاهد (١٢٤٥)، ملا احمد نراقى (١٢٤٥)، محمّد ابراهيم كرباسى (١٢٦١)، شيخ محمّدتقى اصفهانى (١٢٤٨)، شيخ محمّدحسن نجفى (١٢٦٦)، و شيخ اعظم انصارى (١٢٨١)، هر كدام سهمى به سزا در تكامل فقه داشتند. اين حركت صعودى هرگز متوقف نگرديد و پس از آنان نيز دهها و صدها كتاب فقهى در ابواب گوناگون و مسائل مستحدثه، عرضه شد.
بنابراين در زمانى كه فقه اهل سنت به ركود گرائيده بود، فقه غنى اهل بيت(ع) به سرعت به پيش حركت كرده و همواره نتايج و تحقيقات جديدى را پديد آورده است.
در اين ميان تنها چند فقيه نامى شيعه هستند كه هر كدام نقطه عطف و سر منشأ تحولى بزرگ در تاريخ فقه شيعه بوده‌اند: شيخ طوسى، محقق حلى و شيخ اعظم انصارى از اين جهت سرآمد ديگران هستند.
* ٤١ * روش فقهى شيخ‌
در اينجا نگاهى گذرا به روش فقهى شيخ اعظم مى‌افكنيم. گرچه شيخ در اصول فقه شهرت و نوآورى‌هاى بيشترى دارد و شيخ على الاطلاق در اصول به او انصراف دارد، اما او در فقه نيز دست كمى از اصول ندارد. در ابتدا به اين نكته بايد توجه داشته كه برغم كثرت تدريس كتاب مكاسب در حوزه‌هاى علميه، كمتر استادى را سراغ داريم كه در درس خود روش فقهى شيخ را به طلاب بياموزد. و اين در حالى است كه درس مكاسب به سبك متعارف پنج سال طول مى‌كشد (يك سال مكاسب محرمه، يك سال عقد بيع و شرايط آن، يك سال بيع فضولى، يك سال خيارات و يك سال بحث شروط و احكام خيار. گرچه بسيارى از مباحث مهم كتاب همچون مبحث شرايط عوضين اصلاً فراموش شده است.) و يك طلبه با حداكثر تلاش خود تنها عبارات كتاب را ياد مى‌گيرد؛ اما نحوه ورود و خروج شيخ را در مباحث فقهى هرگز فرا نمى‌گيرد. جاى خالى روش تحقيق، روش تدريس، روش مطالعه، روش نويسندگى اگرچه محسوس است، اما متأسفانه هيچ گاه جدّى تلقى نمى‌شود.
شيخ انصارى پيش از شروع در هر مسأله، به تأسيس اصل اوليه و قاعده كلى مى‌انديشد تا در موارد شك و ابهام، از آن اصل استفاده كند. اين اصل را گاه از عمومات آيات و روايات استفاده مى‌كند و گاه از اصول عمليه. اما به هر حال هميشه پيش از ورود در مسأله يك اصل لفظى يا عملى در دست دارد و در نتيجه، هرگز در پايان مسأله با ترديد و شك مواجه نمى‌شود و با مراجعه به آن اصل به راحتى حكم را به دست مى‌آورد.
پس از آن شيخ اعظم - كه در كتابهاى خود بسيار از علامه حلى متأثر است و بيشترين توجه را نيز به كلمات او دارد - به هر مسأله‌اى كه مى‌رسد، بيشترين تلاش خود را صرف دقت در طرح مسأله مى‌كند. در آغاز هر مسأله، اولين چيزى كه براى او مهم است، توجه به نحوه طرح آن مسأله در كلمات فقها و قدماست؛ به گونه‌اى كه گاه شروع مسأله را با نقل كلام يكى از فقها و از زبان آنان آغاز مى‌كند. زيرا طرح صحيح يك مسأله در تمام استدلالات و فروع متفرع بر آن اثر مى‌گذارد. همان طور كه درست طرح نكردن آن نيز مثل خشت كجى است كه تا ثريّا ديوار را كج مى‌برد. كم نيستند افرادى كه در مسأله‌اى به بحث و استدلال مى‌پردازند ولى خود به درستى نمى‌دانند درباره چه چيزى بحث مى‌كنند. در نقل اقوال فقها معمولا از قديميترين فقيهانى كه آراى آنان در دست بوده، شروع مى‌كند و به ترتيب تاريخ صدور، آنها را نقل مى‌كند. گذشته از نقل كلمات آنان - كه به درست فهميدن مسأله كمك شايانى مى‌كند - تاريخ طرح مسأله را نيز روشن مى‌سازد. ابتكارات و نوآورى‌هاى هر فقيهى معلوم مى‌گردد و نحوه تلقى و طرز برخورد هر كدام از آن فقها با آن مسأله كاملاً به دست مى‌آيد. علاوه بر آنكه از وجود اجماع يا شهرت قدما يا متأخران در مسأله آگاهى مى‌يابد (و اين خود در نتيجه‌گيرى از مسأله تاثير بسزايى دارد) به ادله مسأله و موارد آن نيز اطلاع پيدا مى‌كند و به شرح و تفسير كلمات آنان مى‌پردازد.
براى نمونه به اين چند مورد توجه شود:
الف: در ابتداى رساله مواسعه و مضايقه، نزديك به ٥٠ نفر از فقها را نام مى‌برد و نظر آنان را درباره اينكه تقدّم نماز قضا بر نماز حاضر لازم نيست، بيان مى‌كند. ٥
* ٤٢ * ب: در ابتداى رساله من ملك شيئاً ملك الاقرار به مى‌فرمايد: «ينبغى أولاً ذكر كلمات من ذكرها بعينها او بما يرادفها، ثم نتبعه بذكر مرادهم منها بمقتضى ظاهرها او يمعونة قرينة استدلالهم بها فى الموارد الخاصة» ٦ همان گونه كه پيداست، شيخ به نقل فقها اكتفا نمى‌كند؛ بلكه به تفسير و توضيح مراد آنان از آن كلمات (با استفاده از قراين متصل و منفصل) مى‌پردازد.
ج: در باب بيع وقف كلمات فقها را از ٢٢ كتاب فقهى به ترتيب زمان تأليف، ذكر مى‌كند و پس از آن مى‌فرمايد: «اين بود قسمتى از كلمات آنان كه خود ديده يا برايم حكايت شده است». (المكاسب، ص ١٦٦).
د: در باب معاطات مى‌فرمايد: «و لننقل اولاً كلمات جماعة ممن ظفرنا على كلماتهم ليظهر منه...» (ص ٨١) و در باب خيار حيوان پس از نقل كلمات برخى از فقها مى‌فرمايد: «هذا ما حضرنى من كلماتهم فى هذا المقام الظاهرة فى المعنى الثالث...» (ص ٢٧٧).
البته بايد توجه داشت كه شيخ اينها را در زمانى نوشته و جمع‌آورى كرده كه همه اين كتابها نسخه خطى بوده و نوعاً شماره صفحه نداشته‌اند تا چه رسد به فهرست و معجم. هم اكنون نيز محققان مى‌دانند كه پيدا كردن يك مطلب در تذكره علامه چقدر زحمت دارد!
ه : در باب خيار حيوان در يك سطر از مكاسب نظر بيش از بيست نفر از فقها را نقل كرده است. (ص ٢٢٤). براستى براى نوشتن اين يك سطر چقدر وقت صرف تتبع و جستجو شده است.
نتيجه آنكه شيخ در هر مسأله سيرى عميق و تاريخى داشته و مسأله را از پايه به درستى و آنگونه كه در منابع اصيل مطرح شده، بررسى كرده است. شيخ گرچه در اين قسمت، معمولا به كلمات فقهاى عامه توجهى ندارد اما معمولاً بيشترين توجه خود را به تذكره علامه معطوف داشته كه در آن به بهترين وجهى به كلمات عامه اشارت رفته است.
اما همان‌گونه كه گفته شد شيخ به انبار كردن كلمات يا پر كردن كتابهاى خود با نقل عبارتهاى فقها، نمى‌انديشد و شديداً از آن احتراز دارد. آنچه براى او مهم است، تفسير صحيح اين عبارت است كه خود مهمترين ويژگى شيخ است. براى نمونه در باب خيار غبن عبارتى را از شرح لمعه نقل كرده و به تصوير غبن بايع و مشترى پرداخته و بيش از بيست سطر به توضيح آن اختصاص داده است. على بن محمّد نيز كه از نوادگان شهيد ثانى است در الدر المنثور و شيخ حر عاملى در الفوائد الطوسيه از اين گونه كارها زياد دارند. هرچند كه در اين قسمت شهيد اوّل بر شيخ انصارى ترجيح دارد. مرحوم آيت الله خوئى مى‌فرمايد: «أنّ الشهيد ممتاز فى فهم كلمات الفقهاء بل قيل انه لسان الفقهاء» ٧ و چون پس از او، فخر المحققين در اين جهت بى نظير است، شيخ او را بر محقق ثانى ترجيح مى‌دهد: «لا يخفى ان الفخر اعرف بنص الاصحاب من المحقق لاثانى...» (المكاسب، ص ٦٣) شيخ اعظم پس از نقل كلمات فقها و تجزيه، تحليل و توضيح مقصود آنها به مقايسه بين آنها پرداخته و پس از نقد و بررسى، نقاط قوت و ضعف هر كدام را روشن مى‌كند. احترام فوق العاده به بزرگان‌
گرچه در مباحث علمى تنها بايد به اصل سخن توجه داشت، نه به گوينده؛ و صحت و سقم مطالب حائز بيشترين اهميّت است؛ ولى هرگز نبايد از احترام به بزرگان غافل بود و يا در نقد و بررسى كلام آنان، به گونه‌اى بحث كرد كه شخصيت آنان خدشه ناك گردد. در اين صورت حداقل آن خواهد بود كه انسان از بركت علم آنان بى بهره خواهد شد. ابن ابى جمهور احسائى در يكى از اجازات خود پس از سفارشات بسيار درباره استاد، مى‌گويد: «و اذا لم تفعل ذلك كنت حقيقاً أن يسلبك الله العلم و بهائه» ٨ اگر به اين سفارشها عمل نكردى، سزاوار خواهى بود كه خداوند متعال علم و * ٤٣ * ارزش آن را از تو سلب كند. از اين رو شيخ اعظم فوق العاده به علامه حلى احترام مى‌گذارد؛ تا آنجا كه در بسيارى موارد طرح نخستين مسأله را با عبارتهاى علامه پى مى‌ريزد. پس از او محقق ثانى براى شيخ انصارى بسيار مهم است.
در رساله عدالة مى‌فرمايد: «و لا فهم ذلك من كلامهما من يعتنى به مثل الشهيد و المحقق الثانى و ابن فهد و غيرهم» ٩ و يا «المحقق الثانى مع كمال تبحره فى الفقه حتى ثنّى به المحقق» (المكاسب، ص ٢٨١) نيز «المولى الاعظم وحيد عصره فى شرح المفاتيح» (ص ٣٢٩) و از اين گونه عبارتها در كلام او فراوان يافت مى‌شود.
احترام به بزرگان هرگز با حريّت و آزاد انديشى منافاتى ندارد، لذا شيخ با وجود خضوع فراوان در برابر اساتيد خود و پايبند بودن به شهرت، مكرراً مى‌گويد: «المتبع هو الدليل»، يا «المتبع هو الدليل و ان لم يذهب اليه الّا قليل» ١٠. آرى هرجا شهرت مطابق با احتياط باشد، شيخ از آن نمى‌گذرد ولى اگر بر خلاف احتياط بود، از مخالفت با آن هراسى ندارد و حتى اگر قول يا شهرتى بدون دليل بود آن را كالعدم مى‌داند «مجرد وجود القائل لايثبت القول بل لا بدّله من الدليل». ١١
نويسنده‌اى گمان كرده كه شيخ اعظم چون تنها براى فقه ارزش قائل بوده نه براى ساير علوم، به علامه مجلسى كلمه «فاضل» اطلاق مى‌كند؛ مثلاً در مكاسب مى‌فرمايد: «الفاضل المحدث المجلسى» (ص ١٧٣)؛ در حالى كه با توجه به موارد كاربرد «فاضل» در دو قرن پيش، اين نهايت احترام شيخ اعظم به علامه مجلسى است. براى نمونه يادآور مى‌شويم كه «علامه» على الاطلاق در شيعه علامه حلى است كه جامعيت او در فلسفه و كلام، منطق، فقه، اصول، رجال و... بى نظير است. با اين وجود شيخ انصارى كه در فقه، علامه حلى را سرآمد فقيهان مى‌داند، مكرراً از او به فاضل تعبير كرده است. محقق حلى نيز كه افقه فقهاى شيعه است، در كلام شيخ انصارى با وصف فاضل آمده است. براى نمونه: «وفاقاً للفاضل» (ص ٢٩٦)؛ «ثم من بعده الفاضل فى المختلف» (ص ٣٣٨)؛ «و تبعهم الفاضل فى المختلف» (ص ٣٧٩). حتى شهيد ثانى نيز مكرراً در شرح لمعه از علامه و محقق با عنوان «الفاضلان» ١٢ ياد مى‌كند و در رساله عدالت، حديثى از اعمام عسكرى عليه السلام درباره معنى فاضل نقل كرده است. ١٣ در يك جا نيز شيخ فرموده است: «كما عن رسالة الملاذ للمحقق المجلسى» (ص ٣٤٧). صاحب جواهر نيز با لقب فاضل از علامه حلى ياد مى‌كند. ١٤
بنابراين در زمان شيخ انصارى كلمه فاضل به منزله بيشترين تعظيم و احترام بوده و شيخ اعظم كه او را فاضل مى‌نامد در واقع پربارترين القاب زمان خود را براى او ذكر مى‌كند. ژرف نگرى‌
شيخ اعظم پس از نقل عبارات فقها، به جمع بندى آراى ايشان مى‌پردازد، آنگاه پس از نقل اقوال، مثلاً * ٤٤ * مى‌گويد از عبارتهايى كه ذكر كرديم پنج قول و يا مثلاً سه قول استخراج مى‌شود. اين تفكيك آرا و قرار دادن هر كدام تحت نظرى مشخص براى رسيدن به نتيجه مطلوب بسيار مؤثر است. بعد از نقل يك عبارت به جرح و تعديل آن پرداخته و با توجه به ساير عبارتهاى صاحب آن قول، در صحت انتساب آن كلام يا اراده ظاهر آن ترديد مى‌كند. ١٥
پس اولاً شيخ اهتمام زيادى به كلمات قدما دارد و ثانياً هميشه در مقام توجيه و دفاع از بزرگان است و طورى كلام آنان را تفسير مى‌كند كه اشكالى به آنان وارد نباشد. ثالثاً در مواردى كه در صحت يك حكايت ترديد دارد، نام حاكى و نسبت دهنده را ذكر نمى‌كند كه مبادا توهم بى احترامى باشد. رابعاً گرچه فقها همچون ساير دانشمندان، نهايت اعتماد را به يكديگر دارند، اما اين هرگز موجب نمى‌شود كه در بيان نقل اقوال به منابع دست دوّم بسنده كرده و از مراجعه به اصل خوددارى كنند. همچنين شيخ اعظم به رغم آنكه در تتبع و استخراج اقوال، يد طولايى دارد، در ژرف نگرى و تيزبينى و دقت در كلمات فقها و ادله هر مسأله بى نظير است و جمعت فيه الاضداد. با وجود اين تحقيق و تدقيق شيخ اعظم كاملاً توجه دارد كه از بحثهاى فلسفى و دقتهاى عقلى در استخراج احكام خوددارى كند؛ يعنى حوزه‌هاى علوم و معارف را كاملاً محفوظ مى‌دارد. فقه را با فلسفه در نمى‌آميزد. گاه نيز به برخى از بزرگان چون فخر المحققين اعتراض مى‌كند كه نبايد فقه را به بحثهاى فلسفى پيوند داد.
نكته ديگر اينكه شيخ اعظم طبق شيوه شناخته شده و پسنديده تحقيقات امروزى در نقل اقوال نهايت دقت و حفظ امانت را به كار برده است. او بسيار تلاش مى‌كند كه هر كلامى را از منبع اصلى آن نقل كند. زيرا بسيارى از اشكالات و اشتباهات از مراجعه نكردن به منابع اصلى به وجود آمده است. محقق واقعى هرگز به خود اجازه نمى‌دهد، تا منابع دست اوّل وجود دارد، به كتابهاى واسطه‌اى مراجعه كند. براى مثال كتاب وسائل لاشيعه يا مفتاح الكرامه هرگز نبايد موجب شوند كه از كتب اربعه و يا منابع اصلى فقه غفلت شود. مراجعه‌اى اجمالى به دو كتاب ارزشمند «الاخبار الدخيله» و «النجعه» ضررهاى عدم رجوع به منابع اصلى را نشان مى‌دهد. شيخ اعظم چون كاملاً به اين نكته آگاهى داشته گرچه ظاهر كلام او در نقل بعضى از اقوال مى‌رساند كه به منابع اصلى رجوع نكرده است و با اعتماد به مفتاح الكرامه وجواهر الكلام نقل قول مى كند اما تتبع در كلمات شيخ نشان مى‌دهد كه حتى در آن مواردى كه منبع اصلى يافت نمى‌شد به حافظه يا منابع دست دوّم اعتماد مى‌كرد و در اين موارد نيز مكرر فرموده است كه منبع اصلى را ندارم كه رجوع كنم؛ مثلاً: «الحديث منقول بالمعنى و لايحضرنى الفاظه». ١٦ «لايحضرنى شرح التهذيب حتى اُلاحظ ما فرع على ذلك». ١٧ «لايحضرنى الآن المختلف حتى اتأمل فى دليله» (ص ٢٥٢) «اما الانتصار فلا يحضرنى حتى اراجعه» (ص ٢٥٧) «و لايحضرنى كلام غيرهم» ١٨ «لكن ببالى من المبسوط كلام... فلابدّ من الملاحظة» (ص ١٦١) «مضافاً الى حكاية تواتر نفى الضرر و الضرار عن فخر الدين فى الايضاح فى باب الرهن و لم اعثر عليه» ١٩ اين عبارات به خوبى نشان مى‌دهد كه شيخ در نقل اقوال به منابع اصلى رجوع مى‌كرده است حتى در مواقعى كه با واسطه نقل مى‌كند.
نكته مهم ديگر تسلط كامل شيخ است بر تمام ابواب فقه. گاهى فقيه هنگام جمع‌آورى شواهد و مدارك، تنها به نقل اقوال همان باب مورد بحث مى‌پردازد و از موارد مشابه آن غفلت مى‌ورزد. اما احاطه كامل شيخ باعث * ٤٥ * مى‌شود كه مثلاً وقتى در يك مسأله مربوط به باب بيع بحث مى‌كند از باب وكالت، وقف، اجاره، جعاله، غصب، قضاء و... نيز براى بحث خود شاهد مى‌آورد و اين تنها ناشى از خبرويّت و حضور ذهن و عمرى مطالعه و تحقيق است كه ما در غير شيخ كمتر نمونه‌اى براى آن سراغ داريم. نمونه‌اى از آن بحث تنجيز در شرائط عقد و نمونه ديگر استفاده فراوان او از ادعيه همچون صحيفه سجاديه و دعاى توبه و دعاى ندبه و مناجات خمس عشر است كه هم حاكى از شدت تقوى و معنويت شيخ است و هم از حضور ذهن او. ٢٠ تصنيف روايات‌
شيخ اعظم، پس از بيان مسأله و ذكر اقوال به سراغ ادلّه مى‌رود. در اين قسمت يكى از ابتكارات بسيار مهم شيخ آن است كه به تقسيم روايات به طايفه‌هاى مختلف مى‌پردازد. چنين كارى از تشتت فكرى جلوگيرى مى‌كند و نظم و ترتيبى منطقى براى رسيدن به نتيجه مطلوب به دست مى‌دهد. مثلاً در رساله مواسعه و مضايقه مى‌فرمايد: «الثالث من وجوه الاحتجاج لاهل المواسعة الاخبار الخاصة و هى طواف...» ٢١ و آنها را در سه طايفه جمع آورده است. البته لازم نيست كه هر طايفه مشتمل بر چند روايت باشد، بلكه گاهى زير مجموعه يك طايفه تنها يك روايت است. براى طايفه بندى روايات، مطالعه دقيق روايات و توجه كامل به فقه الحديث لازم است. بايد مضامين روايات را استخراج كرد و آنهايى كه داراى مضمون واحدى هستند تحت يك طايفه قرار داده شوند چنين كارى به حل تعارضات روايات و اعمال قواعد ترجيح و نيز نحوه استخراج حكم كمك شايانى مى‌كند و ضمناً معلوم مى‌دارد كه مشهور به كدام طايفه از اين روايات استناد جسته‌اند. امروزه در درسهاى خارج فقه، اين عمل اساسى‌ترين مرحله تحقيق در يك مسأله به شمار مى‌رود.
پس از آن شيخ اعظم - در صورت لزوم - تمام روايات مربوط به هر طايفه و يا بعضى از آنها را نقل مى‌كند و به تجزيه و تحليل هر كدام و بيان همه احتمالات قابل تصور در آن روايات و جرح و تعديل آنها مى‌پردازد و هر كدام را يا ردّ مى‌كند و يا مى‌پذيرد. تقريب استدلال به هر روايت و اشكالات وارد بر آن و پاسخ آنها، از مهمترين كارهايى است كه شيخ در اين موقعيت انجام مى‌دهد، تا به اظهر احتمالات و مختار خود برسد. ٢٢
توجه به فهم و استدلال ساير فقها نيز براى صحيح معنا كردن روايات بى تأثير نيست. از اين رو شيخ اعظم گاه در ابتدا و گاه پس از بيان مختار خود، در معنا و نحوه تقرير روايات به نقل برداشت فقهاى ديگر مى‌پردازد. ٢٣
در مطالعه روايات، توجه به رجال سند بسيار مهم است. احاديث جعلى و دروغ به قدرى زياد است كه علامه امينى (رضوان الله عليه) تعداد احاديث نادرست و جعلى را تنها از چند راوى ٤٠٨٦٨٤ حديث مى‌داند. ٢٤
اما چون شيخ اعظم كمتر به مسأله بحث از سند پرداخته * ٤٦ * است؛ شايد بعضى به غلط تصوّر كنند كه اين به جهت عدم تبحر شيخ در اين باب است. در حالى كه همان طور كه گفته شد هم تتبع شيخ بى نظير است و هم تحقيق او، و علم رجال و تتبع در شرح حال روات و استخراج جرح و تعديل آنان براى شيخ امر مشكلى نبوده است. چنان كه در برخى موارد به بحث از سند نيز پرداخته است. ٢٥ به نظر مى‌رسد كه علت اينكه شيخ به بحثهاى رجالى كمتر پرداخته است اين باشد كه بزرگان علم بر اثر دقتهاى زياد و عميق خود، هر روايتى را طورى معنا مى‌كنند كه اصلاً تعارض روايات حل مى‌شود و ديگر نيازى نمى‌بينند كه بگويند سند اين حديث ضعيف است و آن را به جهت ضعف سند كنار مى‌گذاريم. بهترين نمونه در اين باب، علامه طباطبايى است. وى در آن ده سالى كه به تدريس بحارالانوار اشتغال داشت - با آنكه معروف است روايات ضعيف السند در بحارالانوار فراوان يافت مى‌شود - هرگز حديثى را به جهت ضعف سند يا معنا و توجيه صحيح نداشتن، كنار نگذاشته است. بلكه هر حديثى را به گونه‌اى معنا مى‌كرد كه شنونده ديگر نيازى به بحث از سند احساس نمى‌كرد. همه كتابهاى شيخ شاهد اين مدعاست.
بارى آنچه براى شيخ مهم است درايت و فهم كلام معصومين(ع) است نه روايت. اگر كسى به تاريخ تدوين حديث و دقتهاى محدثان در نوشتن احاديث و كتب اربعه توجه كند تا حدود زيادى روش شيخ را خواهد پسنديد. زيرا هدف محمّدون ثلاث در كتب اربعه اين نبوده كه تمام روايات صحيح و ضعيف را جمع آورند، بلكه تنها رواياتى كه خود صحيح مى‌دانسته‌اند، نقل كرده‌اند. از اين رو مرسلات شيخ طوسى كمتر از مسندات او نيست. ٢٦ بر طبق ادله حجية خبر واحد، براى عمل كردن به خبر، وثاقت لازم است؛ چه آنكه وثاقت به راوى باشد يا به مروى. حال آيا شيخ انصارى اين وثوق را با مستفيض بودن روايات هر باب به دست مى‌آورد و يا با قدرت استدلال خود آن را موافق با مضامين روايات ديگر مى‌ديد و وثوق حاصل مى‌كرد؟ پاسخ آن را اين زمان بگذار تا وقت دگر.
شيخ اعظم پس از نقل روايات، به تأمل محققانه و موشكافانه خود در روايات مى‌پردازد. همچنين نكات ادبى و به دست آوردن معناى صحيح لغات روايات و تركيب ادبى جملات براى او بسيار مهم است. مباحث ادبى بسيار دقيقى كه در كتابهاى شيخ اعظم وجود دارد همه حاكى از تبحر و تضلع او در علوم ادبى است. مرحوم آيت الله نجفى مرعشى مى‌فرمود: «تمام ادله احكام به زبان عربى هستند و بدون تبحّر و خبرويت كامل در ادبيات، هرگز نمى‌توان احكام خدا را به طور صحيح استخراج كرد».
شكوه و گلايه شيخ اعظم هنگام استدلال به سيره متشرعه از كم توجهى مردم لايبالى به احكام خدا آشكار است. شيخ درد دين و سوز و گداز درونى خود را نمى‌تواند پنهان كند. تمام زحمات فقها براى به دست آوردن احكام در صورتى نتيجه بخش خواهد بود كه مردم كاملاً مقيّد بوده و دقيقاً به آنها عمل كنند و محقق نمى‌شود مگر با حكومت اسلامى. بدون حكومت اسلامى بسيارى از احكام بى معنا خواهند بود از اين رو بايد گفت: «حكومت، فلسفه عملى تمام فقه است» شيخ در رساله مواسعه و مضايقه مى‌فرمايد: «برخى سيره‌ها ناشى از كم توجهى به دينند، لذا بعضى مردم با آنكه واجبى به عهده آنهاست، به مستحبات مى‌پردازند. با آنكه خمس و زكات به عهده آنهاست، صدقه مستحبى مى‌دهند. به تحصيل علم و تهذيب اخلاق با آنكه واجب فورى است نمى‌پردازند، با * ٤٧ * بچه‌هاى غير مميّز معامله مى‌كنند، به زنان نامحرم و موى سر يا مچ دست يا پاهاى آنان نگاه مى‌كنند و...» ٢٧
در اينجا توجه به اين نكته لازم است كه بعضى به غلط تصور كرده‌اند كه اگر شيخ در مكاسب يا برخى از رساله‌هاى فقهى خود مى‌گويد: «بحث را تيمّناً و تبركاً با ذكر چند روايت آغاز مى‌كنيم» ٢٨ معلوم مى‌شود كه شيخ روايت را تنها براى تيمن و تبرك مى‌آورد نه براى استدلال. اين اشتباه بزرگى است. مقصود شيخ اين است كه شروع بحث را با حديث قرار مى‌دهيم و اين تبرك است نه اينكه حديث تنها براى تبرك است. شيخ اعظم مى‌تواند در هنگام استدلال بر مختار خود روايت را ذكر كند و آن را دليل بر مختار خود قرار دهد همان‌گونه كه هر كسى دليل خود را پس از مدعا ذكر مى‌كند، اما شيخ مى‌گويد من دليل را پيش از مدعا آورده‌ام به جهت تيمن و تبرك. نه اينكه حديث تنها براى تيمن و تبرك باشد. بلكه تنها اين تقديم حديث، جنبه تيمن دارد، نه اصل نقل آن.
اين روش شيخ است كه در ابتداى هر بحثى، يك قاعده اوليه تأسيس مى‌كند كه در موارد شك به آن قاعده اوليه رجوع كند. اين قاعده اوليه گاهى از عمومات قرآن مجيد و گاه از روايات و گاهى از اصل عملى به دست آمده است. و گاه نيز آن قاعده اوليه روايتى است كه مشتمل بر قواعد كلى است. شيخ در ابتداى خيارات، از تأسيس قاعده اوليه دو صفحه بحث كرده است و در ابتداى مكاسب به جاى آن بحث، دو صفحه حديث نقل كرده است كه در واقع همان تأسيسِ قاعده اوليه مى‌باشد.
پس از آنكه شيخ اعظم با تأمل بسيار در روايات و ساير ادله نظرى را انتخاب كرد، دوباره به كلمات فقها برگشته و نهايت تلاش خود را به كار مى‌گيرد كه كلام آنان را نيز به هر طريق ممكن، توجيه كند تا مبادا اشكالى به آنان وارد شود و سعى فراوان دارد تا ديگران را نيز در ابتكارات خود شريك سازد و مى‌گويد آنان نيز متوجه اين دقايق و ظرافتها بوده‌اند.
جَوَلان فكرى شيخ باعث مى‌شود كه در هر لحظه حرفى تازه و سخنى جديد داشته باشد. هميشه در كتابهاى خود خواننده را با مسأله درگير مى‌سازد و نمى‌گذارد كه طالب علم تنها با يك مراجعه به كتاب او، فوراً نتيجه نهايى مسأله را به دست آورد و به راحتى از كنار آن بگذرد. شيخ انسان را بر سر كاسه «چه كنم؟» تنها مى‌گذارد و فكر انسان را به مسأله مشغول مى‌كند. او تنها سر نخى به دست مى‌دهد، مظان ادله و موارد تحقيق را نشان مى‌دهد، نقاط ابهام و مورد غفلت مسأله را گوشزد مى‌كند، اما نتيجه‌گيرى نمى‌كند و اين شيوه موفقى در علوم حوزوى بوده است. ولى آيا واقعاً تنها علت عدم نتيجه‌گيرى مشخص در كتابهاى شيخ، همان روش او در تعليم و تربيت بوده است يا مسأله شدت احتياط و ورع در فتوا نيز در ميان است؟ شايد احتمال دوّم بيشتر قابل پذيرش باشد، زيرا مى‌بينيم كه شيخ در مباحث اصولى خود كه مقام فتوا نيست بسيار منظم بحث كرده است، اما به فقه كه مى‌رسد، آن نظم از بين مى‌رود. ازاين رو در رساله عمليه خود نيز كمتر فتواى قطعى صادر مى‌كند و كمتر با مشهور مخالفت دارد. معلوم مى‌شود كه شيخ تا حدود زيادى از فتوا دادن پرهيز داشته و لذا در پايان هر بحثى نمى‌توان جمع‌بندى نهايى از كلام او به دست داد كه فتواى شيخ در اين مسأله اين بوده و ليس الّا.
به كار بستن قواعد اصولى در فقه و فراموش نكردن آنچه در اصول تأسيس كرده‌اند، در روش فقهى شيخ كاملاً مشهود است و شايد علت پرداختن شيخ به مكاسب با آن گستردگى، اين باشد كه شيخ خواسته تنها بابى از ابواب فقه را مورد بحث قرار دهد كه نصّ و روايت در آن كمتر وجود دارد و با قواعد و اصول و قدرت استدلال فقهى مسائلى كه كمتر نصّ شرعى دارند، حكم آنها را استخراج نمايد.
مرحوم شيخ پس از تمام شدن هر بحثى به فروع * ٤٨ * متفرع بر آن مى‌پردازد، گاهى با عنوان «ينبغى التنبيه على امور» و گاهى با «فروع» يا با ذكر چند مسأله. در هر مسأله‌اى بر روى همه مبانى به بحث مى‌نشيند و همه احتمالات ادله و نتيجه آنها را مشخص مى‌سازد و نتيجه هر قول و مبنايى را در آن مسائل روشن مى‌كند.
يكى ديگر از امتيازات برجسته روش فقهى شيخ، واقع بينى اوست. او به بحثهاى تجريدى و انتزاعى اعتنا نداشته و در غالب بحثهاى خود به واقعيات خارجى و قابل اجرا بودن و عملى بودن آنها توجه دارد. بحث معاطات و قائل شدن به ملك متزلزل نه اباحه نمونه كوچك آن است. در مسأله انسداد و پذيرفتن حجيّت ظن در اصول دين و آنكه ظن يا يقين مى‌تواند از روى دليل نباشد، نمونه ديگر آن است. چگونه مى‌توان گفت بايد تمام مردم مسلمان بلا استثنا با دليل و استدلال به تك تك اصول دين يقين داشته باشند؟ مخصوصاً با توجه به اينكه تفاصيل مسائل مربوط به توحيد و جزئيات مباحث معاد نيز مربوط به اصول دين است نه فروع دين.
پرهيز از توضيحات غير ضرورى در روش شيخ، مشهود است. گاهى مى‌فرمايد: «و هذا لا يترتب عليه كثير فائدة» ٢٩ و از آن مى‌گذرد. اين خود نكته بسيار مهمى است و متأسفانه برخى از كتابها جز تضييع عمر و پرداختن به بحثهاى بى فايده، ثمره‌اى ندارند. نتيجه پرداختن به بحثهاى غير ضرورى اين است كه بسيارى از مسائلى كه مى‌توان پاسخ آنها را از ادله استخراج كرد، همچنان بى پاسخ مانده‌اند. تأثير شيخ بر متأخران‌
قدرت استدلال و استحكام روش فقهى شيخ موجب شده كه پس از او هيچ روش جديدى در فقه پديد نيايد و گرچه شاگردان آزدانديش و بزرگى تربيت كرد كه در استدلال و فتوا تابع شيخ نبودند، اما در روش بحث و استدلال نه تنها شاگردان او بلكه تا امروز بيشتر فقها مقلد و تابع اويند. عظمت افكار شيخ به قدرى بر علماى بعد از او اثر گذاشت كه كتابهاى او محور مهمترين درس‌ها و تحقيقات قرار گرفت. هيچ مجتهدى پس از او نيامد كه به دنبال تدريس كتاب مكاسب يا خارج آن و يا نوشتن تعليقه و حاشيه بر مكاسب نباشد. امروزه محور اصلى اكثر درسهاى خارج اصول و فقه (ابواب: طهارة، صلاة، خمس، زكات، صوم، مكاسب) كتابها و آراى شيخ انصارى و شاگردان اوست.
در سبك و نوع و ترتيب مباحث اصولى و فقهى روش شيخ همچنان الگوست ما قراينى داريم كه شيخ خود، كتاب مكاسب را به گونه‌اى ديگر، تدريس مى‌كرده است، اما در چينش نهايى چون روش كنونى (ترتيب فعلى مكاسب) را انتخاب كرده، همه از او پيروى كرده‌اند. اينك به چند نمونه از تبعيت فقهاى متأخر از روش شيخ انصارى اشاره مى‌كنيم:
الف: شيخ در مكاسب بحث از بيع كلب صيد و ماشيه را مطرح و بحث ربا را متعرض نشده است. اينك نيز در درسهاى خارج، بحث از بيع كلب به صورت گسترده مطرح مى‌شود و معاملات ربوى متروك مانده‌اند.
ب: در بحث استدلال بر حجيّت خبر واحد به آيه نبأ شيخ مى‌فرمايد: «فلنذكر اولاً ما لا يمكن الذبّ عنه» ٣٠. با اينكه اين كلام غلط است و كاملاً خلاف مقصود شيخ را مى‌رساند، ولى همه از او پيروى كرده و همين غلط را به * ٤٩ * كار مى‌برند. زيرا كلمه «ذبّ» به معنى دفاع و حمايت است و اشكال غير قابل دفاع يعنى اشكالى كه آنقدر رسوا و ناصحيح است كه هيچ كس از آن نمى‌تواند حمايت و دفاع كند. در حالى كه مقصود شيخ آن است كه اين دو اشكال غير قابل دفع هستند و پاسخ دادن به آنها ممكن نيست.
ج: در باب استصحاب، آنجا كه شيخ اعظم يازده قول را نقل مى‌كند، چنان قوى و مستدل به پاسخ آن اقوال مى‌پردازد كه پس از شيخ، همه اصوليون همان پاسخها را پذيرفته و ديگر كسى متعرض صحت و سقم آن اقوال نمى‌گردد، گرچه همه منسوخ شده باشند.
د: شيخ اعظم بحث از قاعده فقهى «لاضرر» را در پايان مبحث شرايط اصول عمليّه و قبل از ورود در بحث استصحاب قرار داده است و تقسيم حكم به وضعى و تكليفى را در باب استصحاب آورده است. ديگران نيز از او پيروى كرده‌اند؛ با اينكه شايد بهتر بود كه اينها را در جاى ديگرى قرار داد.
ه : شيخ بحث ولايت فقيه را در پايان بحث از شرايط متعاقدين و بحث بيع فضولى آورده، با اينكه با باب قضا و حدود بيشتر مناسبت دارد. اما ديگران نيز در اين جهت از او پيروى كردند. دهها نمونه ديگر از اين قبيل مى‌توان پيدا كرد.
در اينجا بايد توجه داشته باشيم كه قبل از زمان شيخ اعظم دو ديدگاه افراطى و تفريطى درباره مباحث عقلى وجود داشته: از طرفى ميرزاى قمى و همفكران او با تمسك به دليل انسداد هر دليل عقلى ظنى را معتبر مى‌دانستند و قهراً پاى استدلال و استحسانات عقلى در مباحث فقهى بسيار باز مى‌شد؛ و از طرفى اخباريين بودند كه هيچ دليل عقلى را معتبر نمى‌دانستند. اين افراط و تفريط موجب شد كه شيخ عكس العملى در برابر هر دو داشته باشد و راه سوّم را كه همان اعتدال و حد وسط و خير الامور است انتخاب كرد و در ابتداى فرائد الاصول با يك تقسيم ثلاثى وارد اصول شد. اين تقسيم را اولين بار شيخ اعظم به كار برد و از طرفى بر خلاف اخباريين براى عقل و يقين ارزش قائل شد. از طرفى دايره ظن را محدود كرد به ظن خاص (نه هر ظنى از هر طريقى).
اين مقاله تنها اشاره‌اى كوتاه بود به روش فقهى شيخ اعظم در رسائل فقهى خود. هرچند اين مبحث احتياج به كاوشى مفصل و نقد و بررسى محققانه و عميق دارد و از حوصله اين مقال خارج است.
در اينجا نظرى به نحوه تصحيح اين رسائل كه توسط «گروه تحقيق آثار شيخ اعظم» انجام شده مى‌افكنيم. تصحيح رسائل فقهى شيخ اعظم‌
هركه كتابهاى خطى و چاپى سنگى را با كتابهاى تصحيح و تحقيق شده مقايسه كند اهميت و ارزش كار تصحيح و احياى آثار گذشتگان بر او روشن خواهد شد. براى مثال، هر سال هزاران ساعت از عمر مفيد طلاب صرف پيدا كردن صحت و سقم برخى از اقوال منقول در مكاسب مى‌گردد. با تصحيح اين اغلاط مى‌توان جلوِ بخشى از اين اتلاف وقت‌ها را گرفت.
عنوانهاى اصلى و فرعى هر بحث در وسط سطر، پاراگراف بندى منظم و دقيق شده و شروع هر مطلبى از سر سطر، گذشته از آنكه نظم مشخصى به بحث داده و آن را از كلاف سر در گم، خارج مى‌كند، به فهم مطلب نيز كمك شايانى مى‌كند. علاوه بر آنكه در خواننده، علاقه و شوق به مطالعه كتاب ايجاد مى‌كند.
در اين چند سال اخير تصحيح صحيح و فنى كتاب مكاسب شيخ انصارى به يك رؤيا بيشتر شبيه بود تا به يك واقعيت.
عظمت كار و مشكلات زياد چون ابرى تاريك بر سر هر محققى سايه مى‌افكند و او را از انجام آن مأيوس مى‌نمود. اما اكنون بحمدالله و با همت بلند مردان علم و دانش اين كار در حال انجام است.
ساير كتابها و رسائل فقهى شيخ اعظم نيز شبيه مكاسبند. استخراج اقوال نزديك به پنجاه نفر فقيه از قدماى اصحاب كه تنها در ده سطر از رساله مواسعه و مضايقه آمده (رسائل فقهيه، ص ٢٥٩-٢٦٠) از منابع اوّليه * ٥٠ * آنها، كار بسيار شاق و پُر زحمتى بوده كه نهايت سپاس و قدردانى خوانندگان را به همراه دارد.
اين رسائل كه جلد ٢٣ از مجموعه تراث الشيخ الاعظم مى‌باشد، مشتمل بر هفت رساله است:
رسالة فى العدالة
رسالة فى التقية.
رسالة فى قاعدة لاضرر.
رسالة فى التسامح فى ادلة السنن.
رسالة فى قاعدة من ملك.
رسالة فى قضاء الصلاة عن الميت.
رسالة فى المواسعة و المضايقه.
اين رساله‌ها كه در آخر مكاسب چند بار چاپ شده‌اند، توسط هفت نفر از فضلا مورد تحقيق قرار گرفته‌اند. بهتر بود كه ترتيب اين رساله‌ها به ترتيب معهود ابواب فقهى قرار داده مى‌شد و رساله تقيه و لاضرر كه با باب طهارة مناسبند، در ابتداى كتاب و دو رساله آخر كه به كتاب صلاة مربوطند، پس از آن و رساله عدالت كه با باب قضا و شهادات مناسبت دارد، در آخر قرار مى‌گرفت.
در اين تصحيح تمام آيات و روايات و اكثر اقوال منقول استخراج شده و مأخذ آنها در پاورقى ذكر شده است. در پايان كتاب از ص ٣٦١ تا ٣٨٦ ملحق الاعلام لرسالة المواسعة و المضايقة آورده شده و از تمامى افرادى كه در آن رساله نامشان ذكر شده است، ترجمه مختصرى به همراه نام تأليفات آنان و بيان مصادر ترجمه آنان ذكر شده است. البته بسيار مناسب بود كه اين عمل نسبت به تمام رساله‌ها انجام مى‌شد. در خاتمه براى كتاب دوازده فهرست تنظيم كرده‌اند كه بسيار جالب و مفيد است.
در عين حال نقايص بسيارى نيز در اين تصحيح به چشم مى‌خورد. ما در اينجا تنها به بررسى رساله عدالة مى‌پردازيم و گاه از ساير رساله‌ها نيز ذكرى به ميان مى‌آوريم.
برخى از فقها به تبع علما اخلاق گفته‌اند: «عدالت عبارت است از اعتدال قوه ناطقه و غضبيه و شهويه انسان». بنابر اين تعريف، عدالت جز در افرادى انگشت شمار وجود نخواهد داشت. اما شيخ اعظم مى‌فرمايد: در تعريف عدالت بايد از افراط و تفريط پرهيز داشت. از طرفى نبايد به قدرى دقيق و مشكل باشد كه شخص عادل پيدا نشود و عسر و حرج لازم آيد و حتى مقدس اردبيلى - رضوان الله عليه - با آن قداستى كه داشته، ديگر به عدالت خود اطمينان نداشته باشد؛ و از طرفى نبايد به قدرى دامنه آن را وسيع دانست كه گفته شود شارع مقدس عرض و جان و مال مردم را به دست افراد مجهول الحال سپرده است. از اين رو شيخ اعظم مى‌فرمايد: «عدالت حالتى نفسانى است كه موجب تقوى و مروت مى‌گردد و اين در بسيارى از مردم وجود دارد. گناه نكردن چهار صورت دارد: يك بار به جهت مبتلا نشدن به آن است و يك مرتبه به جهت انگيزه‌هاى نفسانى و گاهى به جهت خوف از خدا كه اتفاقاً در همان لحظه پيش آمده است و گاهى به جهت يك حالت مستمر و دائمى است. اين خوف دائمى از خدا را حالت نفسانى موجب تقوى مى‌نامند. بنابراين عدالت چيزى است كه در بسيارى از مردم وجود دارد. علماى اخلاق تعديل قواى ثلاث را عدالت مى‌نامند و فقها، حياى از خالق و مخلوق را. اين حيا در بسيارى از مردم هست. خلاصه آنكه عدالت عبارت است از استقامت بر جاده عرف و شرع.»
شيخ اعظم در اين رساله همچون همه تأليفات خود، بسيار واقع بينانه و با توجه به همه جوانب و با پرهيز از افراط و تفريط نظر داده است. اين عصاره و فشرده‌اى بود از مطلب آن رساله. اكنون به بيان برخى از نقايص اين تصحيح مى‌پردازيم. به اميد آنكه تأليفات شيخ با آن دقتى كه خود شيخ داشته است، تصحيح شوند.
١- در ص ٣٤٥، سطر آخر آمده، «و حفظهم الصدوق ذكر ذلك فى كتاب من لايحضره الفقيه» مصحح در پاورقى مى‌نويسد «فى اكثر النسخ: حفظتهم و لعل فى الأصل: و أحفظهم الصدوق». مصحح چون متوجه نشده * ٥١ * كه «حُفَظَة» بر وزن هُمَزَة و همچون ضحكة صيغه مبالغه مى‌باشد (با آنكه خود اعتراف كرده كه اكثر نسخه‌ها «حُفَظَتهم» دارد،) اما متن كتاب را «شدرستنا» كرده است؛ و اگر به فرائد الاصول، ج ١، ص ٩٢ مراجعه مى‌شد و يا تاج العروس، ج ٢٠، ص ٢٢٢ (كه مى‌گويد: رجل حُفَظَة كهُمَزَة اى كثير الحفظ) ديده مى‌شد، اين اشتباه صورت نمى‌گرفت.
٢- در موارد بسيارى لازم بوده است كه مأخذ آنها ذكر شود، اما مورد غفلت واقع شده‌اند؛ مثل: ص ٣٥، سطر ١٢ «المحكى عن بعض كلمات جماعة» و اين همان مطلبى است كه در ص ٢٤، سطر ١٢ و ١٣ نقل شده بود.
٣- در ص ٢٢، سطر ٣ مأخذ كلام بعض متأخر المتأخرين ذكر نشده است.
٤- در ص ٤٥، سطر ٤، در مورد «الصحاح» چون جمع است، بايد به بيش از يك حديث ارجاع داده شود.
٥- در ص ٢٣، سطر ٨، فاعل كلمه «قيّدوا» را مشخص نكرده و مأخذ نداده‌اند.
٦- در ص ٨٤، پاراگراف آخر بى مرجع است.
٧- ص ٨، سطر ٩: «نسب الى جماعة بل اكثر القدماء» در اينجا نه نسبت دهنده مشخص شده است و نه آن جماعة يا اكثر قدماء».
٨- در ص ٦٣، سطر ١٢ «كما بيناه فى مسألة حجية الاجماع المنقول» مرجع ذكر نشده است.
در تصحيح يك كتاب، روشمند بودن بسيار مهم است. بايد استخراج منابع و ذكر مآخذ از يك روش پيروى كند. ولى در اين تصحيح اين نكته رعايت نشده است؛ براى نمونه:
٩- در ص ٦، در پاورقىِ شماره ١٠ مى‌خوانيم: «و الحاكى هو النراقى فى المستند» و در پاورقى شماره ١٠ مى‌خوانيم: «والحاكى هو النراقى فى المستند» و در پاورقى شماره ١١ همان صفحه مى‌خوانيم: «حكاه مفتاح الكرامة». در يك جا نام شخص حكايت كننده ذكر شده و در جاى ديگر نام كتاب حكايت كننده. در حالى كه بايد در هر دو جا يا نام شخص آورده شود يا نام كتاب.
١٠- در ص ٧، سطر آخر مشخص نشده كه «حاكى» چه كسى است ولى در جاهاى ديگر مشخص شده است.
١١- در ص ٥، نام حكايت كننده از مبسوط مشخص شده، ولى نام حكايت كننده از سرائر و جامع المقاصد و مجمع الفائده مشخص نشده است.
١٢- در ص ٢٧ عبارتى كه از علامه نقل شده، حكايت كننده آن مشخص نشده است؛ اما در عبارتى كه از مقدس اردبيلى نقل شده، حكايت كننده آن معين شده است.
١٣- ص ٤٣، سطر ٦ در «عما تقدم» بيان نكرده‌اند كه كجا گذشته است، ولى در ساير موارد مع

 

پي نوشت :
١. الفقه الاسلامى و ادلته، ج ١، ص ١٥.
٢. الفكر السامى فى تاريخ الفقه الاسلامى، ج ١، ص ١٣.
٣. الفقه الاسلامى و ادلته، ج ١، ص ٤٤.
٤. الفكر السامى فى تاريخ الفقه الاسلامى، ج ١، ص ٤١٣.
٥. تراث الشيخ الاعظم، ج ٢٣، رسائل فقهية، ص ٢٥٧-٢٦٠.
٦. همان مأخذ، ص ١٨٠.
٧. مصباح الفقاهة، ج ٧، ص ٢٠.
٨. سفينة البحار، ج ١، ص ١٨٣، ماده «جمهر».
٩. رسائل فقهيه، ج ٢٣ از تراث شيخ الاعظم، ص ١٠.
١٠. رسائل فقهيه، ص ١٩ و ٢٤.
١١. همان، ص ٣٧.
١٢. شرح لمعه (الروضة البهية) ج ٢، ص ٢٢٩.
١٣. رسائل فقهيه، ص ٣٨.
١٤. جواهرالكلام، ج ٢٣، ص ٢٧.
١٥. رسائل فقهيه، ص ٣٦.
١٦. فرائدالاصول، ج ١، ص ١٦٩.
١٧. همان، ج ١، ص ١٧.
١٨. رسائل فقهيه، ص ٣٧.
١٩. رسائل فقهيه، ص ١١٢ و المكاسب، ص ٣٧٢.
٢٠. المكاسب، ص ٢١٦، رسائل فقهيه، ص ٥٦ و ٥٧.
٢١. رسائل فقهيه، ص ٣٠٣ و ص ٣٢٤ و المكاسب، ص ٣٥٦.
٢٢. رسائل فقهيه، ص ١٤.
٢٣. همان، ص ٣٢٠.
٢٤. الغدير، ج ٥، ص ٢٩٠.
٢٥. مثلاً چند بار در مكاسب محرمه فرموده: روايت تحف العقول سندش جبران شده است و اغتشاش در مرجع ضمايرِ آن مربوط به اشتباه راوى است. ر.ك: المكاسب، ص ٣٢. گاهى نيز مى‌فرمايد: «مع ضعفها بعلى بن ابى حمزة» ص ٣٩. و گاه به صحيح نبودن روايات اشاره دارد؛ مثل ص ٤٠. بيشترين بحثهاى رجالى شيخ انصارى و مفصلترين آنها در رساله رضاع در آخر مكاسب ص ٣٧٨ و ٣٧٩ و ٣٨٠ و رسائل فقهيه، ص ٣٤٤ آمده است.
٢٦. جواهرالكلام، ج ٢٣، ص ٣٣.
٢٧. رسائل فقهيه، ص ٣٢٥. همچنين ر. ك: المكاسب، ص ٣٢ و ٤٠.
٢٨. رسائل فقهيه، ص ٢٠٨؛ و المكاسب، ص ٢.
٢٩. رسائل فقهيه، ص ١١.
٣٠. فرائدالاصول، ج ١، ص ١١٧.