آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - فنى فراموش شده از بلاغت عربى و فارسى - ناجى نصر آبادى محسن

فنى فراموش شده از بلاغت عربى و فارسى
ناجى نصر آبادى محسن

تمام فنون ادبيات عرب از جمله صرف، نحو، لغت، معانى و بيان ، بديع و … ، همه با دستمايه قرآن مجال گسترش و پيشرفت يافت و به اين سبب آنها را جزء علوم اسلامى شمرده اند. قرآن به زبان عربى فصيح نازل شده: و هذا لسان عربى مبين. (١٦/١٠٣) و به اعجاز فصاحت و بلاغت آراسته گرديده است: قل لئن اجتمعتِ الانس والجنّ على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا. (١٧/٨٨) و ان كنتم فى ريب ممّا نزّلنا على عبدنا فاتوا بسورة من مثله (٢/٢٣).
احاديث رسول اكرم (ص)، كلام و خطبه هاى منقول از ائمه معصومين (ع) در رديف فصيحترين و بليغترين كلام عرب به شمار مى آيند. استفاده از صنايع بلاغى در قرآن و احاديث به گونه اى كه بتوان سخن را آن چنان بيان كرد كه (عوام بفهمند و خواص بپسندند) ديده مى شود. براى مثال، و لكم فى القصاص حيوة يا اولى الالباب (٢/١٧٩)، فوكزه موسى فقضى عليه (٢٨/١٠). و از كلام اميرالمؤمنين على (ع): الصديق يصدق والعدو يتملّق و …
در لابلاى اين فنون بلاغى ، التزاماتى وجود داشته كه متكلّم خود را ملزم به انجام آن كرده است تا كلامش از زيبايى و جذابيّت خاصى برخوردار شود و همين رعايت التزامات موجب به وجود آمدن صنايع بلاغى تازه اى شده است . گاهى متكلّم با تفنّن و ذوق در استفاده از حروف منقوط و غير منقوط ، صنايعى چون مُوَصّل ، رَقطاء ، خيفاء ، مصحف و حذف را به ظهور مى رسانده است. در صنعت مُوَصّل شاعر در سخن كلماتى مى آورد كه حروف آن در نوشتن از هم جدا نباشد و درجه اعلاى آن هنگامى به ظهور مى رسد كه تمامى حروف منقّط باشد و هيچ عطل (حرف بى نقطه) در آن نباشد. مثال آن را حريرى چنين آورده است:
فَتَنتَنى فَجَنَّتَنى تَجَنّى/ بِتَجَنٍّ يَفتَنُّ غِبّ تَجَنّى/ شَغَفَتنى بجفنِ ظَبيٍ غَضيضٍ/ غَنِجٍ يَقتَضى تَفَيَّض جَفنى/ غَشِِيتَنى بِزِينَتَين فَشَفَتّنِى/ بِزِيٍّ يَشِفٍ بَينَ تثنّى …
ييا مثلاً در شعر فارسى ، شاعر گويد:
بسكغمعشقتصعبستبس
عشقتكشتستنكشتستكس
كه صورت جداى آن چنين است:
بس كه غم عشقت صعبست بس
عشقت كشتست نكشتست كس١
و نيز صنعت رقطاء آن است كه متكلّم درنثر يا نظم كلماتى آورد كه يك حرف از آن منقوط و ديگرى عطل باشد، مثال آن را حريرى چنين آورده است:
اخلاق سَيّدنا تُحبَّ و بِعَقَوتِهِ يُلبَّ و قُربُهُ تُحَفٌ و نَأيُهُ تَلَف و خُلّتُهُ نَسَبٌ و قَطِيعَتُه نَصَبٌ و غَربُهُ ذَلِقٌ وَ شُهبُهُ تَأتَلِقُ وَ ظَلفُهُ زَانَ وَ قَوِيمُ نَهجِهِ بَانَ وَ ذِهنُهُ قَلّبَ وَ جَرّبَ وَ نَعتُهُ شَرّقَ و غَرّبَ …
و رشيد وطواط در فارسى چنين گويد:
غمزه شوخ آن صنم
خسته بهزل جان من٢
صنعت خيفاء چنان است كه دبير يا شاعر در نثر يا نظم كلماتى آورد كه حروف يك كلمه منقوط ، و حروف كلمه ديگر عطل و بى نقطه باشد. حريرى در مقامات خطبه اى ذكر كرده كه مطلع آن چنين است:
الكرمُ ثبت اللّه جيش سعودكَ يزين. واللّؤمُ غَضَّ الدّهرُ جَفنَ حَسُودِكَ يَشيِنُ وَالأروَعُ يُثيبُ وَالمُعوِرُ يَخيِبُ وَ الحُلاحِلُ يُضِيفُ وَ الماحِلُ يُخِيفُ …
و مثال آن از شعر فارسى:
زين عالم شد او ببخش مال
تيغ او زينت ممالك شد٣
و مصحَّف چنان باشد كه شاعر در نثر يا نظم الفاظى به كار برد كه اگر تنها نقطه هاى حروف آن تغيير كند معناى ثنا و ستايش ، به هجو و نفرين تبديل مى شود. چنانكه شاعر گويد:
عِزّى محبّتى و گل و گلبنان پدر
عمّار بيسرى و نكو سار در سفر٤
رشيد و طواط در تصحيفات ، مختصرى فراهم آورده است كه در آنجا هم نظم و هم نثر را به اين صنعت آراسته است٥ ولى متأسفانه از آن نسخه اى فعلاً در دست نيست.
بالاخره در اين ميان ، صنعتى ناگفته مانده است كه اكثر علماى بديع در ادوار اخير بسادگى از آن گذشته اند و به ديده شيوه اى نو و تازه بدان توجّه نكرده اند٦، در صورتى كه اين فن بلاغى از نخستين سده هاى ظهور اسلام وجود داشته و متكلّمين بليغ ، الفاظ رسا و شيرين خود را در قالب اين صنعت ادا كرده اند. اين صنعت كه از مشكلترين و در عين حال زيباترين صنايع نقطوى در بلاغت به شمار مى رود، كمال قدرت واژگانى و زبانى گوينده را نشان مى دهد. چرا كه براى ايجاد چنين صنعتى گوينده نبايد از حروف ب، پ، ت، ث، ج، چ، خ، ذ، ز، ژ، ش، ض، ظ، غ، ف، ق، ن در كلامش استفاده كند. اين عمل بسيارى از كلمات با معنى را از نظام واژگانى زبان خارج مى كند. و همين دليل، موجب شده است كه هر متكلّم بليغ از عهده ايجاد چنين كلامى بر نيايد و تنها كسانى چون على بن ابى طالب(ع) و به تبع ايشان حريرى، صاحب مقامات، كه در فصاحت و بلاغت سرآمد هستند از انجام آن بر آيند. اين صنعت در خطبه اميرالمؤمنين على(ع) و مقامات حريرى به استوارى و پختگى لازم رسيده است؛ به طورى كه مى توان كتاب مقامات را از نظر بيان صنايع مذكور كتابى بى بديل دانست. در ترجمه هايى كه از مقامات به دست آمده هرگز حق مطلب ادا نشده است؛ چرا كه نكته هاى ظريف بلاغى و زيباييهاى آن پس از ترجمه از بين رفته است. براى نمونه، در يكى از ترجمه هاى فارسى آن٧، مترجم در اغلب موارد به جاى لغات عربى از جايگزينهاى فارسيِ سره استفاده مى كند و هنگامى كه به صنايع نقطوى مى رسد بدون توجه به اين فن بلاغى از آن مى گذرد، همين موضوع زيبايى و بلاغت كلام حريرى را ـ كه از تجمع كلمات بى نقطه به وجود آمده ـ از بين مى برد و مترجم به شكلِ ترجمه اى از آن كلام مى گذرد.
از سوى ديگر وجود چنين ترجمه هايى كه رعايت صنايع نقطوى در آن نشده است اين تصوّر را ايجاد مى كند كه اين چنين فنون بلاغى شايد هنوز در گستره فرهنگ فارسى زبانان جاى خود را نگشوده است. همچنين احتمالاً مترجم نمونه هايى از آن را در زبان عربى ديده است، امّا از آن ذوق سرشار و قدرت واژگانى بالا برخوردار نبوده كه بتواند به همان اسلوب، كلام حريرى را ترجمه نمايد. در زبان فارسى قصيده بى نقطه بدرالدين جاجرمى (م. ٦٨٦ق) نخستين سندى است كه نگارنده اين سطور بدان برخورد كرده است كه در جاى خود ذكر مى شود.
رشيدالدين وطواط كه داراى ذهنى وقّاد و نازكبينيهاى خاصى است براى نخستين بار در كتب بلاغى فارسى به بيان و تعريف صنعت حذف مى پردازد و چنين بيان مى كند:
اين صنعت چنان باشد كه دبير يا شاعر در نثر يا در نظم يك حرف از حروف معجم بيفكند يا دو يا زيادت . مثالش از نثر تازى در كتب ادب آورده است كه واصل بن عطا از جمله رؤساى عدل و توحيد بوده است و فصاحتى عظيم داشته امّا الثغ بوده است و تكلّف كردى تا حرف را نبايد گفت. روزى او را پرسيدند كه در عربيّت چگونه گويند نيزه بيفكن و بر اسب نشين و غرض آنكه تا او بگفتن را مضطر شود و بگويد: اُطرح رُمحك و اركب فرسك و در اين كلمات را است. واصل بن عطا گفت: (اَلق فتاتك واعلُ جَوَادك). همگنان تعجب نمودند از آن قدرت بر حذف را و ملكه كردن اين حال خويشتن را. مثالش را حريرى در مقامات خطبه اى مى آورد و جمله حروف منقوط از آن خطبه محذوف است و خطبه اين است …٧
پس از رشيدالدين وطواط ديگران به تبع از او اين فن را در ذيل مدخل حذف مورد بررسى قرار داده اند و آن را گونه اى از حذف شمرده اند. امّا اين عنوان يك اشكال عمده دارد و آن شموليّت است ؛ چرا كه عنوان فوق در برگيرنده چندين نوع حذف حروف است. حذف الف و حذف نقطه را شامل مى شود و حذف حروف ديگر را هم مى توان در مورد آن فرض كرد. كمال الدين حسين كاشفى (م. ٩١٠ق) كه متوجه اين نقص و ايراد شده است در صدد اصلاح آن عنوان جديدى را مطرح مى كند و آن عبارت است از مجرد:
مجرد: در لغت برهنه كردن باشد و مجرد به اصطلاح شعرى را گويند كه حروف او منقوط نباشد و اين را معطل نيز خوانند مثال:
كه كرد كار كرم مرد وار در عالم
كه كرد اساس ممالك ممهّد و محكم
عماد عالم عادل سوار ساعد ملك
اساس طارم اسلام و سرور عالم
و در مقابل اين صنعت، صنعت منقوط را آورده است٩ گرچه كاشفى با اين عنوان جديد (مجرّد) دايره شموليّت را تنگتر كرده ولى خود به گونه اى ديگر گريبانگير همان اشكالات شده است؛ چرا كه اولاً مجرد هم عموميّت دارد و ثانياً به خاطر همين دليل نخست اين عنوان در بين اهل اصطلاح جايى باز نكرده است. به هر تقدير جاى بررسى و دقت نظر براى عنوان جديد كه در آن هم اراده معنا شود و هم اصطلاح در اين موضوع باز است.
بگذريم، گوينده بليغ كه با رعايت چنين فنِّ بلاغى ، گونه اى تفنّن و بازى با حروف را پديد مى آورد، بايد از قدرت واژگانى و ذوقى سرشار برخوردار باشد تا بتواند كلامى بدون يكى از حروف يا بدون نقطه ادا كند؛ به طورى كه كلام، رسايى، شيرينى و صلابت خود را از دست ندهد آنچه محقّق به نظر مى رسد اين است كه با ظهور اسلام و اعتقاد مسلمانان به لااله الاّ اللّه (صنعت حذف نقطه در اين جمله موجود است) صنايع بلاغى به اوج خود رسيد و اين صنعت براى نخستين بار در كلام اميرالمؤمنين على(ع) متجلّى شد. از آن حضرت دو خطبه بدون نقطه باقى مانده است كه به آنها اشاره مى شود:
قال [على] عليه السلام: الحمداللّه الملك المحمود، والمالك الودود، مصور كلّ مولود، مآل كل مطرود ساطح المهاد و موطد الاوطاد و مرسل الامطار، و مسهل الاوطار، عالم الاسرار و مدركها و مدمر الاملاك و مهلكها و مكور الدهور و مكررها و مورد الامور و مصدرها عمّ سماحه و كمل ركامه و همل و طاوع السؤال و الأمل، اوسع الرمل و ارمل، احمده حمداً ممدوداً و اوحده كما وحد الاواه و هو اللّه لااله للامم سواه و لا صادع لما عدّ له و سوّاه ، ارسل محمداً عَلما للاسلام ، و اماماً للحكّام، و مسدداً للرّعا و معطل احكام ود و سواع ، اعلم و علم، و حكم و احكم ، اصل الاصول و مهد و اكد الموعود و اوعد اوصل اللّه له الاكرام، و اودع روحه السلام و رحم آله و اهله الكرام، ما لمع رائل و ملع دال و طلع هلال، و سمع اهلال.
اعلموا رعاكم اللّه اصلح الاعمال، و اسلكوا مسالك الحلال واطرحوا الحرام و دعوه، واسمعوا امراللّه وعده و صلوا الارحام و راعوها و عاصوا الاهواء و اردعوها، و صاهروا اهل الصلاح و الورع و صارموا رهط اللهو والطمع، و مصاهركم اطهر الاحرار مولداً، و اسراهم سؤددا و احلاهم مورداً وها هو امّكم و حل حرمكم، مملكا عروسكم المكرمه و ماهر لها كما مهر رسول اللّه ام سلمه و هو اكرم صهر، اودع الاولاد، و ملك ما اراد و ما سها مملكه و لاوهم و لا وكس ملاحمه و لا وصم ، اسال اللّه لكم احماد وصاله ودوام اسعاده ، و الهم كلا اصلاح حاله والاعداد لمآله و معاده و له الحمد السرمد والمدح لرسوله احمد(ص)١٠.
از ويژگيهاى خطبه نكاح كه بيان شد، عدم تكرار كلمات است كه وقوف متكلّم را بر لغت عرب نشان مى دهد. خطبه ديگرى از آن حضرت ذكر كرده اند كه تنها مطلع آن باقى است.
الحمدللّه اهل الحمد و مأواه و له اوكد و احلاه ، واسرع الحمد و اسراه، واطهر الحمد و اسماه ، و اكرم الحمد و اولاه … و قد اوردتهما فى المخزون المكنون١١.
تمام اين خطبه را ابن شهر آشوب در المخزون المكنون آورده است كه اكنون نسخه اى از آن در دست نيست١٢.
ابو محمّد قاسم بن محمّد بن عثمان حريرى بصرى از ادبا و لغويان قرن پنجم است كه كتاب مقامات او شهرت دارد. اين كتاب به تقليد از مقامات بديع الزمان همدانى (٣٥٨ـ ٣٩٨ق) نگاشته شده است. قهرمان داستانهاى مقامات حريرى شخصى است به نام ابو زيد سروجى كه قهرمان سخن آور ماجراهاى پنجاه مقامه اوست. راوى اين ماجراها نيز شخصى است خيالى به نام حارث بن همام كه حريرى هر مقامه را از قول و به روايت او آغاز مى كند. در مقامه بيست و هشتم (المقامة السمرقندية) ابو زيد به فراز منبر مى رود و خطبه اى بى نقطه مى خواند. آن خطبه اين است:
الحمداللّه الممدوح الاسماء. المحمود الآلاء. الواسع العطا. المدعُوّ لحسم اللاواء. مالك الاُمم و مصوّر الرمم. و اهل السمّاح والكرم، و مهلك عاد و ارم. ادرك كل سر علمه. و وسع كُلّ مصر حلمه. و عَمّ كلّ عالم طولهُ وَهَدّ كل ماردٍ حوله. احمده حمد موحد مُسلمِ وادعوه دعاء مُؤمّلٍ مسلم. و هو اللّه لا اِله الاّ هو الواحد الاحد. العادل الصمد. لا ولد له و لا والد. و لا ردءَ معه و لا مساعد. ارسل محمّداً للاسلام ممهدأ. و للِملّة مُوطّداً…١٣
همچنين در مقامـه حلبيّه، حــارث بن همام به شهر حمص وارد مى شـود و پيرمردى گوژپشت را ملاقات مى كند كه كودكانى در كنار او نشـسـته و به خـواندن مشغول اند. حارث در صدد اسـت كه آنها را بيـازمايد. امّا پيـرمرد دِرنگ نمى كند و از بزرگـترين آن كودكان مى خـواهد كه بيتـهاى بى نقطه را بر خواند. مهينه كودكان به زانو در مى افتد و چنين مى خواند:
أعدد لحسادك حدّ السِّلاح
و أورد الامِل ورد السّماح
و صارم اللّهو و وصل المها
واعمل الكُوم و سَمُر الرّماح
وَاسع لادراك مَحَلٍّ سما
عمادُهُ لا لادّراع المراح
واللّه ما السّؤدد حسو الطّلا
و لا مراد الحمد رُودٌ رداح
وَاهاً لحُرّ واسع صدره
و هَمّه ما سَرّ أهل الصّلاح
مورده حُلو لِسُّؤاله
و ماله ما سألُوه مَطاح
ما اسمع الامل ردّا و لا
ما طَلَهُ و المطل لُؤمٌ صُرَاح
و لا اطاع اللهو لمّا دعا
و لا كسا راحاً له كأس راح
سَوّدَه اصلاحه سِرّهُ
و رَدعه اهواءه والطِّماح
و حَصّل المَدحَ لَهُ عِلمُهُ
ما مُهِرَ العور مهور الصِّحاح١٤
به هر حال، در جاى جاى مقامات حريرى به قسمتهايى چنين زيبا، بسيار بر مى خوريم كه اهميت اين كتاب را دو چندان مى كند. به طورى كه مى توان در هر مورد از آن تأمّل و تفحص بيشترى كرد تا ظرافتهاى آن بهتر نمايانده شود. بدرالدين جاجرمى (م. ٦٨٦) كه از شعراى معروف قرن هفتم هجرى به شمار مى رود و نازك خياليها و نوآورى او مشهور است احتمالاً نخستين پارسى گويى باشد كه قصيده اى بدون نقطه سروده كه چنين است:
كه كرد كار كرم مردوار در عالم
كه كرد اساس مكارم ممهد و محكم
عماد عالم عادل سوار ساعد ملك
اساس طارم اسلام و سرور عالم
ملك علو و عطارد علوم و مهر عطا
سماك رمح و اسد حمله و هلال علم
سرور اهل محامد هلاك عمر عدو
سر ملوك و دلآرام ملك و اصل حكم
كلام او همه سحر هلال در همه حال
مراد او همه اعطاى مال در همه دم
دم مكرم او همدم كلام علوم
دل مطهر او مورد صلاح امم
رسوم محكم او كرد حكم عالم رد
سموم حمله او كردكار اعداكم
هم او و هم دل او عدل را معمار
هم او و هم دم او داء ملك را مرهم١٥
شيخ ابوالفضل فياضى (فيضى) از ادبا و دانشمندان قرن دهم هجرى در هند كه در روانى طبع، رسايى ذهن و شيوايى قلم شهرتى تمام دارد تفسيرى بى نقطه با نام (سواطع الالهام) بر قرآن كريم نوشته و بدين التزام ، كتابى ديگر در اخلاق با نام (موارد الكلام) تأليف كرده است. ميرحيدر ذهنى كاشانى دو رباعى درباره اين تفسير ـ سواطع الالهام ـ دارد كه به قرار ذيل است:
اين نسخه نه از باب رسمست و رسوم
مخفى است درو جهان جهان گنج علوم
تا نيّر حرفش از ورق طالع شد
پنهان گشتند نقطه ها همچو نجوم
* تا بر سر اين صحيفه، جنگى نشود
وز نقطه ورق جلد پلنگى نشود
اين نسخه ، از آن ساده فتاد از نقطه
تا صفحه به صفحه جنگ سنگى نشود
پاره اى از حسّاد، فيضى را در اين عمل متهم به بدعت دانستند كه خلاف شرع و شريعت انجام داده است، امّا فيضى در پاسخ آنان چنين گفت: جمله (لااله الااللّه محمد رسول الله) كه بدان اسلام آورند سراسر بى نقطه است. اين تفسير در نوالكشور هند منتشر گرديده است١٦.
در مقدمه ديوان فيضى كه توسط آقاى حسين آهى در تهران چاپ شده تفسير سوره كوثر براى نمونه ذكر شده كه درج آن در اينجا خالى از لطف نيست.

بسم اللّه الرحمن الرحيم
لما رحل ولد رسول اللّه صلعم و ادركه السام وصمه العاص و كلم و هو عسور لا ولد له لو ادركه السام هلك و حسم اسمه صلعم ارسل اللّه انّا اعطيناك، محمداً الكوثر العطاء الكامل علما و عملاً و المورد الامرء ماء و الاحمد هواء و ورد ماء المدام و هو مورد رسول اللّه صلعم اعطاء اللّه صلعم كرما او المراد الاولاد او علماء الاسلام و كلام للّه المرسل فَصَلّ دواما لربّك للّه لا لما سواه كما هو عمل مرء مراء عمد الاّ سهوا وانحر واسدح للّه و اعطه اهل السوال و هو عكس الكلام الاول المصرح لاحوال اهل السهو والعمد و اعمالهم ان شانئك عدوك هو الابتر المعدوم لا ولد له ادام اللّه اولادك و مراسم و امرك و مكارم عصرك و محامد مراسمك١٧.
در بررسى و تفحصّى كه در نسخه شماره ٤٦٧١ كتابخانه ملك داشتم به قصيده اى با عنوان (قصيده بى نقطه سنجر ديوانه عليه الرحمه والمغفره) برخورد كردم. امّا سنجر ديوانه برايم ناشناخته بود و كتب رجالى و تذكره هاى موجود رهگشا نبودند تا در كاروان هندِ استاد گلچين معانى غزلى از سنجر كاشانى١٨ را ديدم كه نشان مى داد سنجر كاشانى در دوره اى از عمرش گرايشات عرفانى شديدى داشته و ديوانه تخلّص مى كرده است:
برمَه ره آمد شد بيگانه ببنديد
خلوت طلبانيم در خانه ببنديد
نه باد برد نامه عاشق نه كبوتر
اين شعله به بال و پر پروانه ببنديد
دريا كشم و چشمه مينا تنك آبست
دست من مست و لب پيمانه ببنديد
هر ننگ كه بر مردم عاقل نپسنديد
زنهار كه بر سنجر ديوانه ببنديد١٩
اين نظر را غزلى ديگر قوّت مى بخشد:
نه بر بيگانگان تنها در خلوت سرا بندم
بتوفيق خيالت در بروى آشنا بندم
نبندم از ادب مكتوب خود بر پاى هرمرغى
به او هر گه فرستم نامه بر پاى هما بندم
شود از وعده ات زانگونه دست از پا فراموشم
كه بهر ياد بودش رشته بر انگشت پا بندم
زبس ناديده وصلم گر ازو نقدى بدست افتد
نمى دانم كجا پيچم نمى دانم كجا بندم
گريبان چاك سنجر تا به كى گردد درين فكرم
كه آن ديوانه را يكچند در دارالشفا بندم٢٠
اين قصيده در هيچيك از تذكره هاى موجود و آثار معاصران و نيز تحقيقات استاد گلچين نيامده است. اميد آنكه مورد قبول قرار گيرد:

قصيده بى نقطه سنجر ديوانه
دلا مگرد دگر گرد دهر و درهم و مال
كه درهم آمده و مال دهر هر دو ملال
مدام دام طمع اهل حرص را دارد
ملول در طمع كام هر حرام و حلال
طمع مدار كه مال حسود سود دهد
اگر دهد همه درّ و گهر محلّ سؤال
مگو كه حال دل هر كه مال دارد و ملك
سرور دارد و دارد دل سرور احوال٢٠
كه كوه گر كمرِ لعل دارد و گوهر
دو صد گره دل او كرده در حصول گور(؟)
دل مراد دو عالم درم رود حاصل
كه در ره سرو ملك كَرم رود سر و مال
محل حلم اسداللّه سرآمد دو سرا
كه هم محمد رسول آمده و هم آه حمال
امام عادل كامل كه در كمال ورع
دهد رساله احكام او رسوم كمال
دم مكرّم او اهل درد را مرهم
دل مطهّر او سر علم را حلاّل
صراط راه هدا را سلوك او سالك
مراد اهل ولا را وصول او آمال
دل مطهر او در امور عِلم عََلَم
دم مكّرم او در امور ملهمه دال
سهام مصرع او كرده راه در دل كوه
حسام مهلك او داده درد و درد ملال
مدام آمده مأمور امر او مَه و مهر
مدام آمده محكوم حكم او مه و سال
دم و داد و كرم داد علم را داده
كه در محل عطا داده عالمى اموال
سهام مصرع او صدر صدر راسوده
كمال كامل او سدّ راه مكر و محال
دهد مكارم او دهر را مدار و محل
دهد صوامع او سدره وصول را آمال
سرود سرسر او سر درآورد در دم
اگر دمد دم او روح در گل سلسال٢١
سواد سدره او را گر اصل دهر آمد
مراد دل ده درد مال و درد مآل
دهد مسوده دود آه و دوده دل
حسود گمره او را رساله اعمال
ملول را در او داده سرمه كه دهد
سواد مردمك مردم اولو الآمال
مرا كه مادح آل محمدم همه دم
دهد سطور كلامم سواد سحر حلال
قطره اصفهانى از شعراى دوره قاجار و معاصر فتحعليشاه قصيده اى محذوف النقط در مدح محمود ميرزا سروده است:
كه رسم عدل در آورد در همه عالم
كه كرد در همه عالم رسوم عدل علم
كرم كه كرد درم كاسه [كاسه] گاه عطا
عطا كه كرد گهر كوه [كوه] گاه كرم
سر ملوك كه و در ملوك كه اعلا
مه كرام كه و در كرام كه اكرم
سر ملوك ممالك ملك محل محمود
كه كرد كار ممالك كمال او محكم
هلال صارم و هر ماس سهم و مهر كلاه
سما علو و عطارد كمال و ماه علم
رمال گاه عطا كرده او همال گهر
همال گاه كرم كرده او رمال و درم
محال آمد درك علو درگه او
سما گواه كه او كرده و هم را سلّم
همال و محرم او آمده در اول كار
عروس ملك كه محروم كرده هر محرم٢٢
شرف الدين فضل اللّه قزوينى نيز سروده اى بى نقطه گفته است:
امام و سرور و صدر ممالك اسلام
صلاح ملك و ملل مالك ملوك كرام
ملك محامد و آدم دم و محمد اسم
على مراسم و كرّار علم و سعد سهام
سماى سادس صدر و سماك رامح رمح
هلال مهر طلوع و سوار سام حسام
ملك محل و ملك مطمع و ملك ادراك
ملك علوم و ملك طارم و ملك الهام
دم معطّر او درد ملك را مرهم
دل مطهّر او كوه حلم را آرام
عطاى كامل او مصدر علوم همم
هواى درگه او مورد حصول مرام
ملوك عامل املاك و او محصّل علم
صدور طامع اموال و او عدوّ حطام
رسوم كامل او در مصالح اعمال
دهاى سالك او در مسالك اسلام
مدرس حكما در حصول درس حِكم
معلّم علما در اصول علم كلام
هواى طالع او مطلع طلوع سعود
كلام طاهر او مالك ملوك كرام٢٣
رضا قليخان هدايت (١٢١٥ـ ١٢٨٨هـ .ق) در مدح حضرت على بن موسى الرضا ـ عليه و على آبائه و ابنائه السلام ـ نظمى بدين گونه دارد:
سرور هرمس دها داور دارا علم
مالك ملك عطا عالم علم كرم
عدل و كرم را مطاع داد و دول را معاد
عالم علم اله حاكم ملك حكم
داور كاووس كوس كام ده روم و روس
دادگر ملك طوس راد امامِ امم
حمد سرا مرو را ملك و ملل در محل
سدّه گر امرور اروح و مَلك در حرم
كلك درر سلك او داده درر را عموم
لعل گهروار او كرده گهر را عدم
درگه او آمده مكه داد و دول
سدّه او آمده سدره عدل و همم
آمده معلوم او گر سمك و گرسماك
آمده معدوم او گر گهر و گر درم
در هوس علم او روح و ملك را امل
در طمع حلم او كوه احد را اَلَم
هم حمل و دلو را حامل او كرده رام
هم اسد و گاو را عامل او داده رم
گوهر عمّال را هم دل او داده دل
كوره آمال را هم دم او داده دم
هر كه مراو را عدو گر همه مه ور كه مهر
سود مراو را حرام عمر مراو را هدم٢٤
ميرزا عبدالوهاب معتمدالدوله ـ متخلّص به نشاط ـ نامه اى بدون نقطه به ناصرالدين شاه قاجار نوشته است و آن چنين است:
گرد درگاه داور دارا همال، مهر كرم هلال علم، ملك الملوك عالم، مالك الملك ممالك ساحل ورطه مهالك، واسطه سلك اعوام و دهور، محرّك ادوار ماء و حور، ممدّ موادّ موائد، معدّ علل عوائد، مؤسس اساس عدل و داد، لائحاً هممه كالعلم على الطلال، سائلاً كرمه كالماء الى الوهاد، ملك اكرم اكمل اعدل را كحل الآمال مردمك آمال كرده در مصدر مصالح امم، مسلك مكارم و همم، مدار مراد احرار، مطار طائر اوطار، مطلع مهر عالم آرا، آرامگاه مرام محلّ حصول هر كام، صدر اسعد اعلى، سدّه سدره آسا، املاء احوال كرد كه مملوك دعاگو را همراه در درگاه داور احد و كردگار صمد اهم مأمول و مسئول آمد كه سراسر عمر سر در سدّه والا سوده همه سال و ماه در درگاه سما آسا آسوده گردد.
والحمدللّه على كل حال مرام و اصل و مراد حاصل آمد. الحال مورد مكارم ملك عالمم و مسرور مراهم داور اكرم. مملوك درگاه مسعودم و ملائك ملاء اعلى را محسود. و روائح همم والا در دل صمّا لاله و گل كارد. و وسائل كرم اعلا در سطح صحرا لعل و گهر آرد و اگر در صلصال آمالم سلسال مكارم داور عالم گل مراد آورد. مصدر هر عمل و عامل هر كار گردم هرگاه در درگاه عالم مددكار، اسم سگدارم دهد اسد سماء را در سلسله طوع آورم و اگر كرم داور كامكار مساعد ساعد طالع سعدم گردد، ادهم گرم دو دهر را در هر گام رام مرام دارم. سائل و آملم كه محك حكم محكم، مطاع محكوم و مأمور احكام امور دارد و معلوم گردد كه دُرر مردود و گهر معدود كدام آورده ام.
همواره ملك عالم را محروسه ملك در حصار دوام و كأس آمال مالامال راه مرام و مدام در عرصه حصول مهام، دُلدل مرام رام و ادهم كام در لگام، مدّ الاعصار و الاعوام آمال او ممهد احكام او مسلّم در سُور حكم او را محصور، ملك عالم امره الاسعد الاعلى مطاع٢٥
رفعت سمنانى (م ١٣١٠ش) خطبه بى نقطه اى به تبع از ديگران گفته كه در ابتداى ديوانش آن را آورده اند:
سر لوح اسرار، و اوّل هر كار، حامد حمد محمودم كه عروس كلام گوهر اساس را در حرم اهل دل محرم آورده ، و مدام علم آدم را در كئوس كرام آدم دور دمادم داده . هر ماه و هور را مهره مهر او در طاس دل. اسم او، دوا. و درد او، ولا. عَلَم عِلم را در دارالسلام عالم اعمال، سودا و سود را در صومعه و حرم آمال . سرمه سرمد را در مردمك مكحول اهل حال كحل كمال داده. و اطلس احمر را در كارگاه مهر و ماه صور مسدس آماده. راحل مراحل كرم. و ساحل مساحل امم. مالك الملوك ممالك اسلام. لا اله الا ملك العلام. كه عام و كرام در محل سرور والم صراط عدل او را مصدر آورده، صحرا و كوه را كمر الماس و گوهر داده. در سر هر سرود لارا و ماه مهر آرا و دلدار مسلسل مو و گل رو سر او مسطر آمده. و طره طرار و دلارا را عصار كرم او معطر كرده. كردگار لا والد ولا ولد و واحد احد، كارگاه لااله او را حرم ـ عالم و علاّم و دادار و كرم ـ و درود لا معدود والمحدود مر احمد محمود را روا كه كلمه لااله الا اللّه را در هر دم مسموع سمع سامع واصم، مالك ممالك ملك و ملك ، و سالك مسالك سما و سمك ، سائر سرائر اسرار، رسول رسائل كردگار، حامل محامل لوا، حامد محامد ولا، طلسم اسم احد، اس اساس سرمد، محور سماء لولاك عاكس عكس آدم، لمعه لوامع طور امم، رسول اكرم ، محرم حرم ملهم ، الهام الاء، آمال هر مراد را آگاه، كمال كل كمال، و سرّ در هر ملال، مؤسس اساس عدل و داد ، و سرمه مردمك عمل را مداد ، داور دادار دار، و سرور كامكار كار، اصل كرم مهر امم، سعد دول سود ملل، عطار اسد سده، و مهر ماه مده ، ممدّ عطا و كرم، و مصدر مصالح امم ـ محمد سرور و سردار عالم، رسول كردگار و سرّ اكرم ـ و سلام لاحصر و حد مر صهر احمد را روا كه ادهم ادراك و اوهام در مدح او در كل حاكم احكام محكم، و صراط مسطح اهل عالم گوهر مدار مراد و مهر سماء و داد، مصور صور آدم، معمار معموره . عالم حال، مسئله موهوم معلم معالم محو الموهوم و صحو المعلوم. عادل عدل كردگار ودود. معلم آدم و هود. رسول رسائل احمد. سر سرائر صمد. دلدل سوار عرصه اعصار و محرم كل اسرار، طراح دارالسلام اسلام. صراح كلمه هر الملك العلاّم . سكه درهم مراد و مكه كل آحاد. حاصل حكم الاء را محصول. سئوال هر سائل را مسئول. در علو محامد او كلام اللّه صادر. و در محكمه امر او امراللّه آمر. سهام الماس كردار او اسم كردگار را در عالم علم كرده و اعدا
را در هر معركه در مهلكه عدم معدوم آورده. مدام مرگ را در رطل عمر اعدا دور داده. اهل ولا را مدام سرور و مائده در كام مرام آماده . مرهم مراحم صدور صلحا، محل محال ماسوا اسداللّه و كلام اللّه داماد رسول/ حاصل عالم و آدم را آمده محصول ـ دلدل سوار عرصه لا محرم الاء/ كامد كرام گوهر او سر كردگار/ هر اسم و رسم داور در اسم او طلسم/ الاّ دو اسم كامده در اصل كامكار٢٦.

 

پاورقى
١. ترجمان البلاغه، رادويانى، ١٠٦؛ حدائق السحر، رشيدالدين و طواط، ٦٤.
٢. حدائق السحر، ٦٦. مقامات حريرى، مقامه بيست وششم (رقطاء)، ٢٠٨ به بعد.
٣. همانجا، ٦٧. مقامات حريرى، مقامه مراغيه، ٥٢ به بعد.
٤. ترجمان البلاغه، رادويانى، ص١١٢.
٥. حدائق السحر، ص٦٩.
٦. العمدة، ابن رشيق؛ ترجمان البلاغه، رادويانى؛ المعجم، شمس قيس رازى.
٧. ترجمه مقامات حريرى، به تصحيح على رواقى.
٨. حدائق السحر، ص٦٤ ـ ٦٥. متن خطبه در همين مقاله درج مى شود.
٩. بدايع الافكار فى صنايع الاشعار، ٤٢٦.
١٠ـ فضائل آل الرسول، حسون الدلفى، ص٦؛ القطرة من بحار مناقب النبى والعترة، ٢/١٧٩، به نقل از خطبتان لِلامام اميرالمؤمنين(ع) الخالية من الالف و الخالية من النقطة، على محمّد على دخيّل، ص٣٦ـ ٤١.
١١. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، ٢/٤٨. اين خطبه در بحارالانوارِ مجلسى به همين صورت آمده است.
١٢. الذريعه، ذيل المخزون المكنون .
١٣. مقامات حريرى، المقامه السمرقنديه، ٢٢٢ـ ٢٢٥.
١٤. مقامات حريرى، مقامه چهل و هشتم (مقامة حلبية)، ٣٧٦، ٣٧٧.
١٥. مجمع الفصحا، ١/٤٣٣.
١٦. به نقل از تذكره شعراى كشمير، ص١١٦٤ به بعد.
١٧. ديوان فيضى، مقدمه، ص١٠.
١٨. جهت آگاهى از شرح حال وى نگاه كنيد به احمد گلچين معانى. كاروان هند و تذكره ميخانه، مدخل سنجر كاشانى.
١٩. كاروان هند، ج١، ص٥٨٨.
٢٠. ديوان، به نقل از تاريخ ادبيات دكتر صفا، ج٥، ص٩٣٥.
٢١. در نسخه، سلساله آمده است.
٢٢. مجمع الفصحا، ج٢، ص ٨٨٨.
٢٣. مدارج البلاغه (چاپ سنگى)، رضا قليخان هدايت، ص١٢٣ـ ١٢٤.
٢٤. مدارج البلاغه (سنگى)، ١٢٤ـ ١٢٥.
٢٥. مخزن الانشاء ، چاپ سنگى، ص١٢٩.
٢٦. ديوان رفعت سمنانى، ص١١.* لازم مى دانم كه از استاد گرانقدر نجيب مايل هروى كه اصل مقاله را خواندند و نكات ارزنده اى را يادآورى نمودند كمال قدر دانى و تشكر را داشته باشم. مآخذ: آقا بزرگ طهرانى، الذريعه ، طهران، ١٣٥٢؛ ابن رشيق، العمدة فى محاسن الشعر و آدابه و نقده، به كوشش محمد محى الدين عبدالحميد، بيروت، ١٩٧٢؛ ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، به كوشش هاشم رسولى محلاتى، قم ١٣٧٨ق؛ ارشد، اى، دى، ديوان فيضى، تهران، ١٣٦٢؛ حريرى، قاسم بن على، مقامات حريرى، به كوشش على رواقى، تهران، ١٣٦٢؛ رادويانى، محمد، ترجمان البلاغه، به كوشش احمد آتش، استانبول، ١٩٤٩؛ رشيدالدين و طواط، حدائق السحر، به كوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٦٢؛ رفعت سمنانى، محمد صادق، ديوان رفعت سمنانى، به كوشش نوح، تهران، ١٣٣٩؛ سنجر كاشانى، مجموعه (خطى)، ملك به شماره ٤٦٧١؛ شمس قيس رازى، المعجم فى معايير اشعار العجم، به كوشش عبدالوهاب قزوينى و مقابله و تصحيح مدرس رضوى، تهران، ١٣٦٢؛ صفا، ذبيح اللّه، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، ١٣٥٦ به بعد؛ عالى محمّد على دخيل ، خطبتان للامام اميرالمؤمنين(ع) الخالية من الالف والخالية من النقطة ، بيروت؛ فخر الزمانى، عبدالنبى بن خلف، تذكره ميخانه، به كوشش احمد گلچين معانى، تهران، ١٣٦٢؛ كلهر، محمدرضا، مخزن الانشاء، چاپ سنگى، تهران ١٢٨٦؛ گلچين معانى، احمد ، كاروان هند، مشهد؛ ١٣٦٩؛ مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، ١٤٠٣ق؛ محمد اصلح بن محمد اسلم، تذكره شعراى كشمير، به كوشش حسام الدين راشدى، كراچى، ١٣٤٦ش؛ واعظ كاشفى، كمال الدين حسين، بدايع الافكار فى صنايع الاشعار، به كوشش رحيم مسلمانقلف، مسكو، ١٩٧٧؛ هدايت، رضا قليخان، مجمع الفصحا، به كوشش مظهر مصفّا، تهران، ١٣٣٦؛ همو، مدارج البلاغه، چاپ سنگى، شيراز، ١٣٣١؛ همايى، جلال الدين، معانى و بيان، به كوشش ماهدخت بانو همايى، تهران، ١٣٧٠.