آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - تأملّى در ترجمه الحياة - اسفنديارى محمد
تأملّى در ترجمه الحياة
اسفنديارى محمد
احمد آرام. ترجمه الحياة. ويراسته محمد رضا حكيمى. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى. ١٣٧١). ج١، ٧٧٨ ص، وزيرى
در ميان كتابهاى حديثى كه در سالهاى اخير تدوين و تنظيم شده، كتاب زندگيساز الحياة بيش از همه مورد استقبال قرار گرفته است؛ به طورى كه چاپ نخست جلد اول آن كه در سال ١٣٥٨ منتشر شده بود، در سال ١٣٧٠ به چاپ ششم رسيد. درباره اهميت و چگونگى اين كتاب سخن بيش از آن است كه تاكنون گفته شده و درباره ترجمه آن نيز اميد است كه صاحبنظران و مترجمان نظريات و پيشنهادهاى خود را مرقوم دارند. در اين مختصر - كه تنها نظر به ترجمه جلد اول كتاب الحياة است - اندكى نيز در چند و چون ترجمه روايات و ضرورت آن درنگ خواهيم داشت؛ من الله التوفيق و عليه التكلان.
حقيقت اين است كه ترجمه الحياة از ترجمههاى امين و روان كتابهاى حديثى است. كافى است كه اين ترجمه با ترجمه بسيارى ديگر از كتابهاى حديثى مقايسه شود و نثر پاكيزه و روان آن و امانتى كه در انتقال معانى رعايت شده است، آشكار گردد. دور نيست كه گفته شود ترجمه حاضر (چاپ نخست: ١٣٦٢) و ترجمه استاد شهيدى از نهج البلاغه (چاپ نخست: ١٣٦٨) و ترجمه مرحوم ابوالقاسم پاينده از نهج الفصاحه (چاپ نخست: ١٣٢٤) بهتر و دست بالاتر از ديگر ترجمههاى جوامع روايى در روزگار ماست: هم به لحاظ «باوفا» و امين بودن در انتقال معانى زبان مبدأ، و هم به لحاظ «زيبا» و روان بودن در عرضه الفاظ زبان مقصد. (١) البته از پير مترجمان ايران، جناب احمد آرام، انتظار مىرفت كه ترجمهاى مطلوب و شسته رفته از الحياة عرضه دارد؛ مهمتر اينكه استاد محمدرضا حكيمى نيز ترجمه حاضر را ويراسته و در آن بسى تصرفات كرده است. شاهد اينكه نثر ترجمه اين اثر دقيقا به نثر آثار استاد حكيمى مىماند. شرايط و ويژگيهاى مترجم
بيراهه نرفتهايم اگر پيش از پرداختن به ترجمه الحياة، قدرى درباره چگونگى ترجمه روايات و مشكلات آن تأمل كنيم. چه، در اين باره بسيار كم سخن گفته شده و تاكنون در كشور ما بيشترينه سخن در باب ترجمه از انگليسى به فارسى بوده است و هنگامى كه از «ترجمه» سخن گفته مىشود، «ترجمه از انگليسى به فارسى» متبادر به اذهان مىگردد. از اين رو چون از مشكلات و لغزشگاههاى ويژه ترجمه عربى كم سخن گفته شده، هر صرف و نحو آموختهاى مىپندارد كه مىتواند از پس ترجمه جوامع رواييگ در حالى كه در ترجمه، خاصه در ترجمه روايات، مترجم بايد از ويژگيهاى ذيل، در حدّ كمال آن، برخوردار باشد:
١. تسلّط به زبان مبدأ، يا زبانى كه «از آن» ترجمه مىكند؛ يعنى شناخت معانى دقيق كلمات، شناخت تفاوت كلمات مشترك در زبان مبدأ و مقصد (كه در عربى و فارسى بسيار است و موجب بسيارى از اشتباهات)، شناخت اصطلاحات، شناخت مشتركات لفظى، شناخت كلمات به ظاهر متدارف و همانند آنها. و در ترجمه كتابهاى حديثى و هر متن كهن، تسلّط به «زبان زمان» آن.
٢. تسلّط به زبان مقصد، يا زبانى كه «به آن» ترجمه مىكند؛ يعنى شناخت معانى دقيق كلمات و اصطلاحات و مشتركات و، افزون بر اينها، شناخت «زبان روز» مقصد. بنابراين مترجمى كه فارسى را تنها از متون كلاسيك و آثار ادب كهن فارسى فراگرفته، ترجمهاش «روز آمد» و، به تبع آن، «كارآمد» نيست و مخاطبان او (معاصرانش) از آن چندان بهرهاى نمىبرند.
٣. آشنايى و گاه تسلّط به موضوع ترجمه؛ بدين معنى كه اگر موضوع ترجمه تخصّصى و نياز به مهارت داشته باشد، مترجم بايد به آن تسلّط داشته باشد و در موضوعات غير تخصّصى همان آشنايى به موضوع كافى است. البته در ترجمه كتابهاى حديثى، تسلّط مترجم به آن شرط بسيار مهمى است و هيچ چيز جايگزين آن نمىشود. و اين شرط هم محقق نمىشود. مگر اينكه مترجم در كتابهاى حديثى غور و درنگ كرده و در فضاى روايات زيسته باشد.
«تسلط به زبان مبدأ» و «تسلط به زبان مقصد» و «آشنايى و گاه تسلّط به موضوع ترجمه»، سه ويژگى بى بديل مترجم است و درباره آن بسيار سخن گفته شده است. تا آنجا كه اين بنده مىداند جاحظ پيش از ديگران به اين مسأله اشاره كرده است. وى در هزار و دويست سال پيش گفته بود:
مترجم بايد دانشش در موضوع مورد ترجمه به اندازه مؤلف باشد. و نيز بايد هم در زبانى كه از آن ترجمه مىكند هم در زبانى كه به آن ترجمه مىكند آگاهترين فرد باشد؛ به گونهاى كه هر دو زبان را يك اندازه و آن هم در حدّ عالى بداند.... هرچه علمى دشوارتر و چم و خم بيشترى داشته باشد و دانايان به آن كمتر باشند، به همان اندازه كاربر مترجم آن علم دشوارتر است و از او بيشتر انتظار لغزش مىرود... آنچه گفتيم در صورتى است كه موضوع ترجمه كتابهاى هندسه و نجوم و حساب و موسيقى باشد، پس بنگريد چگونه است اگر موضوع ترجمه كتابهاى دينى باشد....(٢)
٤. داشتن ذوق ادبى و طبع روان؛ يعنى مترجم بايد علاوه بر تسلّط به معانى و بيان، از ذوق و هنر كافى نيز برخوردار، و طبع روان داشته باشد تا ترجمهاش خشك و بيروح و دارالتّرجمهاى نگردد. بيشتر بگويم كه ترجمه تنها «فن» نيست تا هركس با دانستن زبان مبدأ و مقصد و موضوع ترجمه، سزاوار نام «مترجم» گردد، بلكه «هنر» نيز هست و طبع روان و ذوق ادبى مىخواهد.(٣) اين درست است كه يك ركن ترجمه «زباندانى» (فن) است، اما صد البته كه ركن ديگر آن «زبان آورى» يا «زبانورى» (هنر) است. و هر كه در يكى از اين دو ركن كميتش بلنگد، ترجمهاش به خواندن نيرزد. بنابراين ترجمه، «فنّى هنرى» و «هنرى فنّى» است و فن و هنر در آن دست در گردن يكديگر دارند و همچون تار و پود يك پارچه، ترجمه از اين دو تافته مىشود.
٥. داشتن شوق ترجمه و همفكرى با مؤلف؛ بدين معنى كه مترجم بايد به كار ترجمه به عنوان «شغل» نگاه نكند و اگر هم شغلش ترجمه است، بايد شوق به شغل خود داشته باشد و براى رفع تكليف و حق التّرجمه به ترجمه نپردازد. مترجمى كه شوق ترجمه نداشته باشد، در كارش تب و تاب ندارد و هر اندازه هم كه از چم و خم ترجمه آگاه باشد، نتيجه كارش چنگى به دل نمىزند. بنابراين افرادى كه مقام ترجمه را كمتر از تأليف مىدانند، شوق ترجمه نخواهد داشت و مترجم خوبى نخواهند بود. مىشود كه فردى مؤلف خوبى باشد و شوق تأليف نداشته باشد، اما نمىشود كه فردى مترجم خوبى باشد و شوق ترجمه نداشته باشد. بيفزاييم كه مترجم بايد با مؤلف نسبتاً همفكر باشد و كتابى را كه از او ترجمه مىكند، تلقى به قبول كرده و يا براى آن اهمّيتى قائل باشد. اگر مترجمى با مؤلف همفكرى نداشته و كتابى را كه از او ترجمه مىكند سست و بى اهمّيت بداند، شوق ترجمه آن را نخواهد داشت و ترجمهاش هم افت خواهد كرد. كوتاه سخن اينكه مترجم را، كه «قاصد سخن» مؤلف است، از سويى «مستمع»، كه خواننده است، و از سوى ديگر مؤلف، كه «صاحب سخن» است، به ذوق و شوق مىآورد.
البته بايد توجه داشت كه اين ويژگى مترجم، يعنى داشتن شوق ترجمه كتابى و دلبستگى به آن، نمىتواند جايگزين ديگر ويژگيهاى مترجم شود. از اين رو كسى حق ندارد كه تنها به دليل داشتن شوق ترجمه كتابى دست به ترجمه آن بزند، بلكه بايد بنگرد كه آيا ديگر شرايط ترجمه را نيز دارد. در واقع يكى از نابسامانيهاى عرصه ترجمه در همين است كه برخى تنها به سائق علاقه به كتابى و بدون داشتن ديگر شرايط ترجمه، دست به ترجمه آن مىبرند. متقابلاً برخى ديگر، كه از مترجمان خوب و زباندان هستند، بدون شوق به ترجمه كتابى و تنها به سائق حق الترجمه و فروش خوب آن، دست به ترجمه كتابى مىزنند.
اينها ويژگيها و شرايطى است كه هر مترجمى بايد داشته باشد. لابد برخى مىپندارند كه اينها حداقل ويژگيهاى مترجم است؛ اما اگر آنچه گفته شد كالبد شكافى و تشريح شود، به چند ويژگى ديگر مترجم پى خواهيم برد. چه، مترجمى كه مسلّط به زبان مبدأ و مقصد باشد، قطعاً تفاوت سبكها را مىداند و همه كتابها را به يك گونه ترجمه نمىكند و ترجمهاش از نثر مرسل، مرسل است و از نثر مصنوع، مصنوع. به ديگر سخن، چنين مترجمى هم معلوم مىدارد كه نويسنده چه گفته است و هم چگونه گفته است. بنابراين مسأله حفظ سبك نويسنده در ترجمه - كه از شرايط ترجمه خوب است - با زباندانى (فن) و زبانورى (هنر) مترجم حل مىشود. همچنين مترجم مسلّط به زبان مبدأ و مقصد، قطعاً نويسنده بالفعل و يا بالقوه است و از سر درماندگى در نويسندگى به مترجمى روى نياورده است. لذا نثرش «ترجمه گون» نيست و بوى ترجمه نمىدهد و ذهن خواننده را به متن نويسنده معطوف نمىكند كه - مثلاً - در متن كتاب چه تعبيرى بوده كه در ترجمه چنين معادلى به جاى آن آورده شده و چه گرهى در متن بوده كه در ترجمه دست اندازى به چشم مىخورد. و نيز مترجم هنرمند و داراى طبع روان، ملا لفظى و تنها متكى به كتابهاى لغت نيست و فرهنگها جز مستشارى براى او بيش نيستند. از اين رو به ضرب كتابهاى لغت، زبان مبدأ را به زبان مقصد ترجمه نمىكند. بلكه به لطف هنرمندى و ذوق و صرافت طبعش، پلى ميان زبان مبدأ و مقصد مىزند و با زبانورى، نثرى روانتر و جاندارتر از زباندانان - كه تنها مسلّط به زبان مبدأ و مقصد هستند - عرضه مىدارد و ترجمهاش ابداً دارالتّرجمهاى و كامپيوترى و عكسبرگردان نمىگردد.
بارى، اينها ويژگيها و شرايطى است كه هر مترجمى، بويژه مترجم آثار دينى، بايد در حدّ كمال آن دارا باشد. ولى متأسفانه در روزگار ما بسيارى از متون دينى و جوامع روايى به دست افرادى كه از چند و چون ترجمه آگاه نبودهاند و خود را مترجم مىپنداشتهاند تباه شده و ترجمههاى بسيار پرغلط و بيروح و دست پا شكسستهاى از احاديث فصيح و بليغ ائمه معصومين - عليهم السلام - ارائه گرديده كه گاه به تحريف (زير و زبر گرداندن) نزديكتر است تا ترجمه (برگرداندن). تأسف آورتر اينكه چنين ترجمه هايى را كسانى انجام دادهاند كه قصد خدمت به دين و ابلاغ حقايق دينى را داشتهاند، اما توجّه نداشتهاند كه نيّت نيك و انگيزه خدمت به دين داشتن، نمىتواند جايگزين تخصّص و اهليّت گردد. آرى به فرموده رسول خدا: كُلّ مُيَسَّر لِما خُلِقَ لَهُ. يعنى «هركسى را بهر كارى ساختند.»
در پايان اين بحث مىسزد اشاره كنم كه استاد محمدرضا حكيمى درباره ترجمه هايى كه اشخاص غير متخصّص انجام دادهاند، تذكر سودمندى را مرقوم داشتهاند:
.... برخى از مترجمان آثار مذهبى، مردمى فاضل و محقق و متدينند و چه بسا به قصد خدمت دست به كار ترجمه مىزنند، اما اهل سخن و قادر بر امر نيستند. چون فضل و ديانت، امرى است و فن و تكنيك امرى جدا. اگر انسانى بسيار فاضل و متدين باشد، و بخواهد براى خدا مسجدى بسازد، آيا بدون اينكه خود معمار و مهندس باشد، يا به معمار و مهندس رجوع كند، مىتواند. و اگر از روى شور و علاقه دينى خود مسجدى ساخت، بنايى كه غير معمار و غير مهندس بسازد چه خواهد بود؟
آيا ساختن يك بناى فرهنگى و ذهنى كه قرنها در دست مردمان مىماند، كمتر از ساختن بناى خارجى اهميت دارد؟ آيا برپا كردن بنايى فكرى و انديشهاى عظيم، مانند درآوردن كتاب «اصول كافى» - مثلاً - به زبان پارسى، يا (تُحَفُ العُقُول» يا (مقاتل الطالبيّين» و امثال آنها، از ساختن يك مسجد بايد كم اهميتتر تلقى گردد. كتابهاى ياد شده، بناهاى عظيم فكرى و منارههاى انديشهاى و عقيدتى است كه خود صدها سازنده مسجد و محراب مىپرورد، البته اگربه گونهاى عرضه شود كه در زبان مورد ترجمه، نفوذ راستين خويش را، و سبك مناسب خود را، داشته باشد و دست كم اندكى از حالت اعلاى اصل خود را، در ترجمه، واجد باشد.(٤) خردهگيرى بر چند ترجمه
از ترجمههاى ناشيانه - منشيانه مترجمان تنك مايه و فقير كه بگذريم، همان ترجمههاى فاخر و شايسته نيز خالى از لغزش و گاه اشتباهات اساسى نيست. بد نيست براى روشنتر شدن بحث و آشنايى با برخى از لغزشگاههاى ترجمه، به چند نمونه از ترجمههاى نادرست اشاره كنيم. البته نمونه هايى كه به دست مىدهيم از ترجمه هايى است كه توسّط استادان و مترجمان لايق و خبره انجام شده. (٥) و معلوم است جايى كه چنين لغزشهايى بر قلم اينان رود، بر قلم ديگران چه مىرود.
يكى از مترجمان نامدار نهج البلاغه در ترجمه حديث «أَلسُّطانُ وَ زَعَةُ الله فِى ارضِهِ» (حكمت، ٣٢٤) مرقوم داشته است: «پادشاهان پاسبانان خدايند در زمين» و سپس در توضيح افزوده: «الف و لام السُّلطان الف و لام جنس است كه همه پادشاهان را شامل مىشود»! همان گونه كه پيداست حديث مزبور چنان ترجمه شده كه مشروعيّت رژيم شاهنشاهى از آن به دست مىآيد. در صورتى كه «السلطان» به معنى حاكمان قدرتمند است و مقصود اين است كه پاسدارى از دين خدا در گرو وجود حاكمان قدرتمند است. در واقع اشتباه مترجم اين بوده كه «سلطان» را به «پادشاه» ترجمه كرده و حال آنكه پادشاه، ترجمه «مَلِك» است. بيفزاييم كه احاديث متعدّدى در مذمت پادشاهان روايت شده است. از جمله رسول خدا - ص - فرموده است: أَقَلُّ النّاسِ وَفاءً المُلُوك وَ أَقَلُّ النّاسِ صَدِيقاً المُلُوك وَ أَشقَى النّاسِ المُلُوك.(٦) و در مذمت شاهنشاهان نيز همين بس كه آن حضرت فرموده است: اِشتَدَّ غَضَبُ اللهِ عَلى مَن زَعَمَ أَنَّهُ مَلِكُ الا ملاكِ؛ لا مَلِكَ الاّ اللهُ.(٧)
يكى از مترجمان نامدار احاديث رسول خدا - ص - در ترجمه حديث «اِنَّ من تَمامِ ايمانَ العَبدِ أَن يَستَثنِى فِى كُلِّ حَدِيثِهِ» مرقوم داشته است: «نشانه كمال ايمان مرد اينست كه در همه سخن خود استثنائى بياورد.» لغزش مترجم اين است كه مقصود از تعبير «يستثنى» را نفهميده و آن را تحت اللفظى ترجمه كرده است. چه اينكه «استثناء» در بسيارى از روايات به معنى «ان شاء الله گفتن» استعمال شده است و چون مترجم به اين نكته واقف نبوده، آن را تحت اللفظى ترجمه كرده است. از اين رو ترجمه حديث ياد شده چنين است: از نشانههاى كمال ايمان آدمى اين است كه در هر سخن خود ان شاء الله بياورد. يعنى همان دستورى كه خداوند در قرآن داده است. و لا تَقُولَنَّ لِشَىءٍ اِنِّى فاعِل ذلكَ غَدَاً الا أَن يَشاءَ اللهُ. (سوره كهف، آيه ٢٣. ٢٤). همچنين در حديثى آمده است كه امام صادق - ع - به اصحاب خويش فرمود نامهاى براى انجام حاجتى بنويسند. چون نوشتند و به رؤيت امام رسانيدند، حضرتش ديد كه در آن «ان شاء الله» نيست (لم يَكُن فيه استثناء)، لذا فرمود: كَيفَ رَجَوتُم أن يَتِمَّ هذا وَ لَيسَ فِيهِ استثناء. انظُرُوا كُلَّ مَوضِعٍ لا يَكُوُنق فِيهِ استثناء فَاستَثنُوا فِيهِ. (٨) يعنى چگونه اميد داريد اين كار انجام شود و در حالى كه در آن ان شاء الله نيست، بنگريد هرجا كه انشاء الله مىخواهيد بنويسيد. آرى به گفته مولوى :
اى بسا نا آورده استثناء به گفت
جان او با جان استثناء است جفت ناگفته نماند كه در قرآن نيز «استثناء» به معنى «ان شاء الله گفتن» استعمال شده است: اِنَّا بَلَوناهُم كَما بَلَونَا أَصحابَ الجَنَّةِ اِذ أَقسَمُوا لَيَصرِمُنَّها مُصبِحينَ وَ لا يَستَثنُونَ. (سوره قلم، ايه ١٧- ١٨). يعنى ما آنان را آزموديم، همان گونه كه صاحبان آن باغها را آزموديم، آنك كه سوگند ياد كردند كه ميوهها را در صبحگاهان خواهند چيد و ان شاء الله نگفتند.(٩)
همان مترجم در ترجمه حديث «آفَةُ الدِّينِ ثَلاثَة فَقِيه فاجِر وَ اِمام جائِر وَ مُجتَهِد جاهِل» مرقوم داشته است: «آفت دين سه چيز است، داناى بدكار و پيشواى ستم كار و مجتهد نادان». در اين ترجمه كلمه «مجتهد» به «مجتهد» ترجمه شده و مجتهد هم در فارسى به «عالم دين» و «فقيه» اطلاق مىشود. در صورتى كه «مجتهد» در لغت به معنى «كوشش كننده» است و نه عالم و مجتهد در اصطلاح. مضافاً اينكه اگر هم مجتهد به «كوشش كننده» ترجمه مىشد، باز هم ترجمهاى نادرست بود. چه اينكه مقصود حديث اين نيست كه هر كوشش كننده نادانى آفت دين است. زيرا چه بسيار صنعتگر و پيشه ورى كه در كارش كوشش مىكند و نادان است و در عين حال آفت دين نيست و از جانب او هيچ خطرى متوجّه دين نمىگردد و حتى تصوّر آن هم نمىرود. «مجتهد» در حديث فوق به معنى «كوشش كننده در عبادت» است و «مجتهد جاهل» يعنى كوشش كننده در عبادت كه نادان است. و از اينجا مىتوان دريافت كه چرا چنين فردى «آفت دين» شمرده شده است. اين را نيز بيفزاييم كه «مجتهد جاهل» تعبير ديگرى است از «جاهل مُتَنَسِّك» و «المُتَعَبِّد بِغَيرِ فقه» كه در روايات ديگرى از آنها بشدّت مذمت شده است. نكته ديگر اينكه در برخى از روايات كلمه «اجتهاد» همراه با «ورع» و «طاعت» آمده (از امام صادق: فاجتهدوا فى طاعة الله. و نيز: اعطوا الله من انفسكم الاجتهاد فى طاعته) و از اين قرائن نيز فهميده مىشود كه «مجتهد» در حديث مورد بحث به معنى مطلق كوشش كننده نيست، بلكه كوشش كننده در عبات است كه جاهل آن آفت دين شمرده شده است. مهمتر اينكه از رسول خدا - ص - روايت شده است: فَضلُ العالِم عَلَى المُجتهدِ مائة دَرَجة. و اين حديث و نظاير آن دلالت دارد كه «مجتهد» در حديث مزبور به معنى «كوشش كننده در عبادت است».(١٠)
يكى از نويسندگان و مترجمان دانشمند هنگام گزارش نبرد حُنين، آنجا كه سخن رسول خدا - ص - را درباره يكى از معترضين به عدالتش نقل مىكند، حديث «فَاِنَّهُ سَيَكُونُ لَهُ شِيعةَ يَتَعَمَّقُونَ فَى الدِّينِ حَتّى يَخرُجُوا مَنهُ» را چنين ترجمه كرده است: «به زودى پيروانى خواهد يافت كه به خاطر ژرف نگرى در دين از دين بيرون خواهد (خواهند) رفت.» نخستين شبههاى كه اين ترجمه به وجود مىآورد اين است كه مگر ژرفنگرى در دين موجب بيرون شدن از دين مىگردد كه رسول خدا - ص -ژرفنگران در دين را ملامت كرده است؟ و اگر چنين است، پس اين همه دعوت به «تفقّه» و «تعقّل» و «تدبّر» در دين براى چيست؟ حقيقت اين است كه مترجم محترم كلمه «تعمّق» را به غلط به «ژرف نگرى» ترجمه كرده و حال آنكه «عمق» به كرانه بيابان خشك و دور از ديد اطلاق مىشود و «تعمّق» به معنى رفتن در انتهاى بيابان خشك است. در حديث مورد بحث - كه به عقايد مربوط مىشود - تعمّق كنايه از وارد شدن در مسائل دور از دسترسى است كه عقل را توانايى رسيدن به آنها نيست و موجب هلاك مىگردد. و به گفته محمّد عبده: «الذهاب خلف الاوهام على زعم طلب الاسرار.» (١١) (رفتن به دنبال اوهام به گمان يافتن اسرار.) ضرورت پى افكندن نهضت ترجمه متون
ترجمههاى نادرست فوق بر قلم كسانى رفته است كه در شمار مترجمان خوب و با كفايت هستند. پيداست كه بر قلم ديگران چه رفته است. مشكل اينجاست كه بسيارى از جوامع روايى به فارسى ترجمه نشده و بسيارى از آنها هم كه ترجمه شده بايد دوباره ترجمه شود. بنابراين لازم است اين كتابها به فارسى ترجمه و يا ترجمه مجدّد شود. در گذشته هر كس كه در كشور ما سوادى داشت، عربى هم مىدانست و لذا چندان نيازى به ترجمه متون عربى نمىافتاد. امّا پس از تأسيس مدارس جديد و «عرفى شدن» برنامههاى آن، آموزش عربى از اهميت افتاد. با پيروزى انقلاب اسلامى و الزامى شدن آموزش زبان عربى، باز هم مشكل بر طرف نگرديد و اينك دانشآموزان ديپلمه نمىتوانند از متون عربى و كتابهاى حديثى استفاده كنند. بنابراين امروزه ترجمه جوامع روايى يعنى ابلاغ حقايق دينى كه در ضرورت آن هيچ ترديدى نيست. ديگر بحث از «جواز شرعى ترجمه» بى مورد است و به سبب ناآشنايى مردم به زبان دين، مسأله «وجوب شرعى ترجمه» پيش آمده است.
سالها پيش محمد حجازى، نويسنده پرآوازه فقيد، دست اندركار ترجمه و تأليف كتابى بود به نام حكمت اديان. در اين كتاب گزيده سخنان حكمتآميز اديان آمده بود. مترجم كتاب چون به فصل اسلام رسيده بود به استاد مطهرى گفت: چون من عربى نمىدانم، صد حديث پيامبر را ترجمه كن تا در كتاب حاضر بياورم. مرحوم استاد مطهرى چنين كرد. پس از چندى نويسنده نامبرده به استاد گفت: من نمىدانستم كه پيغمبر ما چنين سخنانى داشته است. حالا مىبينم سخنان پيغمبر اسلام بر سخنان تمام پيغمبران عالم مىچربد؛ اين قدر عميق و پرمعناست.(١٢)
در حالى كه نويسنده اهل فرهنگى از ترجمه صد حديث رسول خدا - ص - عاجز بود و اساساً نمىدانست كه آن حضرت چنين سخنان حكمتآميزى دارد، معلوم است وضع تودههاى مردم چگونه است و تا چه اندازه از آشنايى با روايات ائمه معصومين - ع - محروم هستند. بنابراين هيچ ترديدى در «وجوب شرعى ترجمه روايات معصومين» نيست و بايد تا ديرتر نشده به اقامه اين فريضه پرداخت. تكرار مىكنم اگر در گذشته جوامع روايى ما به فارسى ترجمه نشده بود، بدين دليل بود كه هر فرد باسوادى فى الجمله عربى نيز مىدانست، امّا امروزه هزاران باسواد يافت مىشوند كه نمىدانند كتاب عربى را بايد از چپ يا راست باز كنند. پس تكليف اين است كه با ترجمه روايات ائمه معصومين - ع - مردم را با آموزشهاى زندگيساز و سعادت آفرين آنها آشنا ساخت. البته منظور اين نيست كه بيدرنگ كتابهاى روايى فقهى به فارسى ترجمه شود؛ زيرا مردم را چندان نيازى به اين كتابها نيست و در مسائل فقهى از مرجع خويش تقليد مىكنند. بلكه مقصود ترجمه كتابهاى روايى اعتقادى و اخلاقى است كه اين مسائل تقليد بردار نيست و مردم بايد بينش و منش خود را بر مبناى آنها سامان دهند.
در قرن دوّم هجرى مسلمانان با تأسيس بيت الحكمة و ترجمه كتابهاى ملّتهاى ديگر نهضتى را پى افكندند كه بحقّ «نهضت ترجمه» نام گرفت و آثار عبرى و سريانى و هندى و لاتينى و فارسى و، بويژه، يونانى به عربى ترجمه شد. اين نهضت ضمن اينكه موجب رشد و شكوفايى فرهنگ مسلمانان شد، انحرافاتى نيز در پى داشت. خاصّه اينكه انگيزه برخى از خلفا از بازكردن ذهن مسلمانان به سوى فرهنگهاى ديگر، بستن ذهن آنها به روى خانه اهل بيت - ع - و آموزشهاى حياتبخش و عدالتگستر آنان بود. اكنون مسلمانان به دليل دو زبانه شدن (زبان دينشان و زمان مادريشان) نيازمند «نهضت ترجمه متون» هست تا متون به زبان دينيشان به زبان مادريشان ترجمه شود. البته براى آشنايى مردم با متون دينيشان اين تنها راه نيست، بلكه دو راه در پيش است: يا همه مسلمانان زبان دينشان را بياموزند تا بتوانند از متون دينشان استفاده كنند، و يا متون دينشان به زبان مادريشان ترجمه شود. راه اول بهتر است، (١٣) اما فعلا كارى است در حدّ محال؛ پس راه دوّم مىماند و چارهاى جز آن نيست. و اين در گروه «نهضت ترجمه متون» است؛ يعنى ترجمه متون دينى مسلمانان به زبان مادرى آنها. (١٤) و البته كه اين كار وظيفه دانشوران اين امّت است. «مَا أَخَذَ اللهُ عَلى أَهلِ الجَهلِ أَن يَتَعلَّمُوا حَتّى أَخَذَ عَلى أَهلِ العلمِ أَن يُعَلِّمُوا». (١٥)
آنچه به اهميّت اين كار مىافزايد و وظيفه دانشمندان را مضاعف مىكند اين است كه امروزه آثار نويسندگان غربى و شرقى به زبان مادرى مسلمانان ترجمه مىشود و چه بسا مطلب گمراه كنندهاى در آنها يافت مىشود و در دسترس جوانان قرار مىگيرد و خوراك فكرى آنها مىشود. يعنى همان چيزى كه رسول خدا - ص - از آن خبر داده بود. و به صحابى ايرانى خود، سلمان فارسى، گفته بود:
.... اِنَّ عِندَها (أشراط القيامَة) يُؤتى بِشَىء مِنَ المَشرِقِ وَ شَىءِ مِنَ المَغربِ يُلَوِّن أُمَّتى ؛ فَالوَيلُ لضعَفاءِ أُمَّتِى منهُم وَ الويلُ لَهُم مِنَ الله. (١٦) يعنى از نشانههاى قيامت اين است كه چيزى را از شرق و چيزى را از غرب مىآورند تا امّت مرا رنگ كنند؛ پس واى بر ضعيفان امّتم از ايشان و واى بر ايشان از خدا.
و واى بر ما و غفلت و تغافل ما. و واى بر ما كه اولين حربه مان «تخطئه» است و آخرين حربه مان «تحريم». و خود چيزى در دسترس نسل جوان قرار نمىدهيم و از اينكه آنان به سوى ديگران مىروند فرياد مىكشيم. و پيش از آنكه به «دلالت» آنان بپردازيم به «ملامت» آنان مىپردازيم.
بارى، لااقل در مقابل امواج فكرى و، اخيراً، صوتى شرق و غرب هم كه شده بايد آستين همّت بالا زد و به مقابله با اين تهديدات پرداخت و مردم را با آموزشهاى وحيانى و نجاتبخش ائمه معصومين - ع - آشنا ساخت و تنها به كشيدن گليم خويش از موج بسنده نكرد، بلكه سعى كرد جوانان غريق را نجات داد.
چگونه مىتوان برتابيد كه حتّى كتابهاى ضعيف و بازارى غربيها ترجمه و به بهترين شكل عرضه مىشود، امّا هنوز بسيارى از كتابهاى حديثى ما ترجمه نشده و بسيارى از آنها هم كه ترجمه شده است بايد ترجمه مجدّد شود.
سالها پيش مرحوم مجتبى مينوى گفته بود: امروزه ما به مترجمى صحيح عاليقدر احتياج مبرم داريم، و غير از كتب علمى و فنّى دست كم ششصد كتاب مهمّ اروپائيان را كه در عالم ادبيات بين المللى مقام بلند دارد بايد فوراً به زبان فارسى ترجمه كنيم. (١٧) بنگريد در جايى كه به تشخيص مينوى تنها در حوزه مسائل ادبى لااقل ششصد كتاب اروپائيان بايد به فارسى ترجمه شود، پيداست كه ترجمه احاديث ائمه معصومين و آشنا ساختن مردم با تعاليم سپيده گشا و فروغگستر آنان تا چه اندازه ضرورت و اهمّيت پيدا مىكند.
گذشته از تهديدات و امواج فكرى و صوتى شرق و غرب، جايز نيست كه مسلمانان شخصيت گرا باشند و به جاى اينكه در شناخت دين به منابع و متون دينى مراجعه كنند، در پى سخن اين و آن باشند. بايد مسلمانان را از حاشيه دين به متن آن، و از حركت در سطح به تأمّل در عمق دعوت كرد و به جاى «شخصيّت گرايى» به «متن گرايى» فراخواند. (١٨) امّا چگونه مىتوان افسوس نخورد كه هنوز متون دينى ما بكر مانده و كتاب معانى الاخبار ترجمه نشده و غرر الحكم هم كه ترجمه شده قطعاً بايد ترجمه مجدد شود. وافى و محجة البيضاء نيز ترجمه نشده است. مشكوة الانوار طبرسى نيز تنها نيمى از آن ترجمه شده كه خوشخوان نيست. ترجمه صحيفه علويه و خصال نيز چنين است. صحيفه دوّم و سوّم و چهارم و پنجم سجّاديه هنوز ترجمه نشده و هكذا بسيارى ديگر از كتابها. از توحيد مفضّل نيز تنها ترجمهاى كه در دست است مربوط به سه قرن پيش است و اين هم نثر آن: «هر وقتيكه خواهى برو و بيا و با ما مصاحبى در حفظ و حمايت خدائى و ترا نزد ما مكان بلند هست و دلهاى مؤمنان ترا مىطلبند مانند آن تشنه كه آب طلب كند و آنچه بتو وعده دادم از من سؤال مكن تا خود بگويم بتو ايمفضّل». (خاتمه كتاب، ص ٢٠٠). حال نثر اين كتاب را با نثر كتاب رمان به روايت زمان نويسان مقايسه كنيد: «مىبايد در مقام هنرمند شراب بنوشى و با زن بجوشى و در عشق بكوشى و به جنگ درآئى و نام و ننگ بخواهى؛ اما به يك شرط.... كه نه ميخواره باشى و نه زنباره و نه شوهر و نه حتى سرباز صفوف مقدم». (بحث رهيافت رمان نويس و ابزار او، ص ٢٠٧) تأمّلى در ترجمه الحياة
اينك به ترجمه الحياة بپردازيم. خوشبختانه چندى از انتشار كتاب زندگيساز الحياة نگذشته بود كه ترجمه آن به قلم استاد احمد آرام انجام شد. ترجمه حاضر از معدود ترجمههاى امين و روان كتابهاى حديثى است كه ضبط و ربط و اُسطقس محكمى دارد. اين ترجمه هم براى خوانندگان سهل التناول و دلچسب است و هم مترجمان را الگو و نمونه است. در ذيل براى آشنايى خوانندگان با چگونگى ترجمه حاضر، متن و ترجمه حديث را مىآوريم.
امام صادق «ع»: لو أُتيتُ بشابٍّ مِن شَباب الشّيعة لا يَتَفَقَّهُ لَأَدَّبتُهُ.
ترجمه: اگر جوانى از جوانان شيعه را نزد من آورند كه در دين تفقّه و غوررسى نكرده باشد، او را ادب خواهم كرد.(ص ١٠١)
امام على «ع»: المؤمَنُ يَرغَبُ فيما يَبقى، و يَزهَدُ فيما يَفنى؛ يَمزُجُ الحِلمَ بالعلمِ، و العلمَ بالعمَل.
ترجمه: مؤمن خواستار چيزى است كه باقى مىماند، و از آنچه نابود مىشود دامن فرو مىچيند، بردبارى را با علم مىآميزد و علم را با عمل.(ص ١٩٨).
پيامبر «ص»: لا تَحقِروا شيئاً مِنَ الشَّرِّ، و ان صَغُرَ فى أعيُنِكم. و لا تَستَكثِروا الخيرَ، و ان كَثُرَ فى أعيُنِكم.
ترجمه: هيچ شرى را كوچك مگيريد، هرچند در چشم شما كوچك بنمايد. و هيچ خيرى را بزرگ مشماريد، هرچند در نظر شما بزرگ جلوه گر شود. (ص ٥٣٠)
امام على «ع»: ماضى يَومِك فائت، و آتيه مُتّهم، و وَقتُكَ مُغتنَم فبادِر فيه فرصةَ الامكان! و ايّاكَ أن تَثِقَ بِالزَّمانِ.
ترجمه: ديروزت از دست رفته، و فردايت مشكوك است، و امروزت مغتَنَم ؛ پس در بهره بردارى از فرصت ممكن شتاب كن، و از اطمينان كردن به روزگار بپرهيز. (ص ص ٥٦٨)
امام على «ع»: جَعَلَ الله سبحانَه حقوقَ عبادِهِ مقدّمةً على حقوقِه، فَمن قامَ بحقوقِ عبادِالله، كانَ ذلك مؤدِّياً الى القيامِ بحقوقَ اللهِ.
ترجمه: خداى متعال، رعايت حقوق بندگانش را مقدمهاى براى رعايت حقوقِ خودش قرار داد، پس هركه به اداى حقوق بندگان خدا قيام كند، اين خود سبب قيام به اداى حقوقِ خدا خواهد شد. (٦٦٣)
همان گونه كه پيداست ترجمه حاضر نه به ورطه جمود و تحت اللفظ در برابر متن افتاده و نه خارج و آزاد از متن شده است. ضمن اينكه ترجمهاى است «باوفا»، به آفت ترجمه باوفا، كه جمود و تحت اللفظ است، دچار نگرديده و ضمن اينكه ترجمهاى است «زيبا»، به آفت ترجمه زيبا، كه بيراهه و آزاد بودن است، دچار نشده است. هم حُسن ترجمه تحت اللفظى را، كه با وفا و امين بودن است، دارد و هم حُسن ترجمه آزاد را، كه زيبا و روان بودن است. با اين همه، از آنجا كه «گنج و مار و گل و خار و غم و شادى به همند»، ترجمه حاضر خالى از عيب و سهو نيست. در ذيل به برخى از خطاهاى آن، كه البته جزئى است، اشاره مىشود:
١. در ترجمه حديث «انما العلم ثلاثة آية محكمة أو فريضة عادلة أو سنة قائمة و ما خلا هنَّ فَهُو فضل» آمده است: «سه چيز علم است: آيتى استوار، يا فريضهاى عادلانه، يا سنتى برقرار، و آنچه جز اينها است فضل است». (ص ١١٧)
اولا اين ترجمه يكسره گنگ و نامفهوم است و براى خواننده فارسى زبان معناى محصَّلى ندارد. يعنى چه «فريضهاى عادلانه» و «سنتى برقرار» علم است؟ ثانياً كلمه «فضل »به «فضل» ترجمه شده و در حالى كه مىبايست به «زائد» ترجمه مىشد. كلمه «فضل» در فارسى بار معنايى مثبتى دارد و حال آنكه در حديث داراى بار معنايى منفى است. بنابراين ترجمه حديث چنين است: سه چيز علم است.... و آنچه جز اينهاست زائد است.
٢. در ترجمه حديث «فى تقلُّب الاحوال عِلمُ جواهرِ الرِّجال» آمده است: «به هنگام زير و رو شدن اوضاع و دگرگونى روزگار، مردان شناخته مىشوند.» (ص١٨٥). اولا به نظر مىرسد كه «زير و رو شدن اوضاع و دگرگونى روزگار» ترجمه دقيق «تقلب الاحوال» نيست. چه اينكه در حديث اشارهاى به زمان و روزگار نيستاً بلكه سخن در حالات مختلف آدمى (توانگرى و تنگدستى و خشم و بيمارى) است و نه حالات مختلف روزگار. گو اينكه در بسيارى از موارد دگرگون شدن حالات آدمى مولود دگرگون شدن حالات روزگار است، ما در حديث مزبور تنها اشاره به دگرگون شدن حالات آدمى است. به ديگر سخن در حديث اشارهاى به «تقلّب احوال الزمان» نيست، بلكه منظور «تقلّب احوال الرّجال» است. لااقل اينكه اشاره به مطلق «تقلّب احوال» است؛ يعنى هم حالات مختلف آدمى و هم حالات مختلف روزگار. همچنين ترجمه كلمه «جواهر» از قلم افتاده است.
٣. ر ترجمه حديث «أمرَنى ربّى بِمُداراةِ النّاس كَما أمَرَنا باقامةِ الفَرائض» آمده است: «پروردگارم به من فرمان داد كه با مردمان مدارا كنم، همان گونه كه فرمان داد تا نماز را برپا داريم.» (ص ٢٨٢) دانسته نشد كه چرا كلمه «فرائض» به غلط به «نماز» ترجمه و در آن محصور شده است.
٤. در ترجمه حديث «كفى بالمَرءِ غُروراً أن يَثِقَ بكل ما تُسَوِّلُ له نفسه» آمده است: «براى اثبات غرور شخص همين بس كه به هر چه نفسش در نظر او مىآرايد اعتماد كند.» (ص ٣١٢). در اين ترجمه «غروراً» «به غرور» ترجمه شده كه در فارسى به معنى «خودپسندى» است. لذا خواننده تصور مىكند كه معنى حديث اين است كه: براى اثبات خودپسندى شخص همين بس كه به هرچه نفسش در نظر او مىآرايد اعتماد كند. در صورتى كه «غرور» به معنى «فريفتن» است و معناى حديث اين است كه: براى فريفته شدن شخص همين بس كه... (يعنى هركه به تسويلات نفسش اعتماد كند، همين براى فريب دادنش كافى است و به عبارت ديگر، تسويلات نفس فريب دهنده آدمى است.) يادآورى كنم كه در قرآن نيز «غرور» به همين معنى استعمال شده است. از جمله: وَمَا الحَياةُ الدُنيا الا مَتاعُ الغُرور. (آل عمران، ١٨٥). و اِنِ الكافِرونَ الا فى غُرور. (مُلك ٢٠).
٥. در ترجمه احاديثى كه در آن كلمه «النّاصح» و يا ديگر مشتقّات «نُصح» آمده، گاهى «الناصح» به «نيكخواه» ترجمه شده كه كاملا صحيح است؛ اما در برخى از موارد «النّاصح» به «ناصح» ترجمه شده كه خالى از مسامحه نيست. چه اينكه «ناصح» در فارسى به معنى «پند دهنده» است و حال آنكه در عربى معناى وسيعتر و لطيفترى دارد. «نُصح» در عربى ضد «غشّ» و به معنى «اخلاص العمل من الغشّ» است. لذا «النصيحة» به معنى «بى غل و غش بودن» (نيكخواهى) است و «النّاصح» به «فرد ب غل و غش» (نيكخواه) اطلاق مىشود. اين نكته را قطعاً مترجم محترم مىدانند، ولى گاه در ترجمه مسامحه كردهاند. مثلاً در ترجمه «مُشاوَرَةُ العاقِلِ النّاصح...» مرقوم داشتهاند: نظر خواستن از عاقل نيكخواه...» (ص ٣٢٣). سپس در ادامه حديث در ترجمه «فاذا أشارَ عليكَ النّاصِحُ العاقل....» مرقوم داشتهاند: «پس چون ناصح عاقل نظرى داد...» و به همين گونه است ترجمه ديگر احاديثى كه در آن مشتقّات «نصح» آمده است.
٦. در ترجمه حديث «المؤمن مرآة لاخيه المؤمن» آمده است: «مؤمن، آيينه مؤمن است.» (ص ٣٢٦). و در ترجمه حديث «المُسلمُ مِرآه أخيه» آمده است: «مسلمان آيينه مسلمان است». (ص ٣٢٧). در اين ترجمهها، كلمه «اخيه» از قلم افتاده و ترجمه نشده است. حال آنكه در استعمال تعبير «اخيه» مقصودى بوده است. يعنى ضمن اينكه مؤمن آينه مؤمن است، برادر او نيز هست. و در واقع «آينه» (عيب و هنرنما) بودن مؤمن براى مؤمن به دليل «برادر» بودن آنهاست. اين گونه مسامحه ها در ترجمه حاضر كم نيست.
٧. در ترجمه حديث» خُذ بَالثَّقَةِ مَن العَمَل، و ايّاكَ و الاغترار بِالامل» آمده است: «از انجام دادن هر كار اطمينان پيدا كن، و از فريب خوردن (به) آرزوها و اَمل بپرهيز». (ص ٥٠٩). بخش اول حديث نادرست ترجمه شده است و معناى آن با توجّه به سياق سراسر حديث و بخش دوم آن معلوم مىشود. ترجمه درست «خذ بالثقة من العمل» چنين است: به كار اعتماد كن. و يا: به كارى كه كردهاى اعتماد كن. به هر حال مقصود اين است كه بايد اتّكا اعتماد به كار كرد و نه آرزو.
٨. در ترجمه حديث «الّراضى عن نفسه مفتون و الواثق بها مغبون» آمده است: «از خود راضى ابله است، و خود محور زيانكار.» (ص ٥٣٨). معلوم نيست كه چرا كلمه «مفتون» به «ابله» ترجمه شده و حال آنكه به معنى «گرفتار» و «فرو افتاده در شرّ» و «فريب خورده» است.
٩. در ترجمه حديث «... قصر الهمّة و قلّة الحيلة و ضعف الرّأى» آمده است: «كم همتى، ناپختگى و سست رأيى.» (ص ٥٣٨). عجيب است كه «قلّه الحيلة» به «ناپختگى» ترجمه شده و حال آنكه هيچ ربطى ميان اين و آن نيست. «حيلة» به معنى «چاره» است و «قلة الحيلة» يعنى «كم چاره جويى» و يا «كوتاهى در چاره جويى». در قرآن نيز «حيلة» به همين معنى استعمال شده است. (نساء، ٩٨)
١٠. در ترجمه حديث «انّ المؤمن أشَدُّ مِن زُبر الحديد» آمده است: «مؤمن از آهن سختتر است.» (ص ٦٩٧). ترجمه «زُبر» (پارههاى آهن) از قم افتاده است.
افزون بر اينها، موارد ديگرى نيز يافت مىشود كه در ترجمه مسامحه شده است. براى پرهيز از اطاله، چارهاى جز اشاره به آنها نيست: (١٩) «يقسيان القلب عن التّفكر و الخشوع» (ص ١٦١)، «العاقل من احسن صنائعه» (ص ٢٨٠)، «ترفّقوا به» (ص ٣٢٧)، «ان الحقّ بالجبال» (ص ٤١٩)، «والرّفق بهم نصف العيش» (ص ٤٣١)، «فبنفسه بدأ» (ص ٤٣٣)، «تأخير الافاضل» (٥٥١)، «أعيته المصادر» (ص ٥٥٨)، «اياك و التّسويف بعملك» (ص ٥٧٣)، «كتمان المصائب» (ص ٧٣٧). در اين موارد، در ترجمه مسامحه شده است. اين گونه مسامحهها در ترجمه يك كتاب حديثى قابل اغماض نيست. زيرا فرق است ميان ترجمه يك كتاب حديثى با ترجمه حديثى در كتابى.
راست اين است كه چنين لغزشها در ترجمه، آن هم با اين فرض كه اگر همه خرده گيريهاى ما درست باشد، ابداً از عتبار آن نمىكاهد و تنها اين نكته مسلّم را گوشزدمان مىنمايد كه احدى جز معصومين را «عصمت علمى» نيست. كوشش مترجم كتاب مشكور است.
در پايان پيش از پرداختن به غلطهاى چاپى كتاب - كه اندك است - به برخى از كلمات و تعبيراتى كه چندان درست نمىنمايد، اشاره مىشود: كلمه «نوين» (ص ٢٢) مطابق قواعد دستورى نيست و اگرچه در اصطلاح جديد «نظم نوين جهانى» بيشتر مرسوم شده، استعمال آن موجب «بى نظمى جديد ادبى» مىگردد. در ترجمه «يا اباذر»، «اى اباذر» آمده است (ص ٨٩ و ٥٧٣) و حال آنكه در فارسى بايد «اى ابوذر» گفته شود. «آشاميدن نوشيدنيها» (ص ١٦١) حشو است و همان «آشاميدن» وافى به مقصود. «مددگار» (ص ٢٨٧) هم اگر اشتباه چاپى نباشد، ناشى از مشكلات كاف و گاف است و «مددكار» بايد گفته شود. عبارت «از فريب خوردن آرزوها و اَمل بپرهيز» (ص ٥٠٩) بايد چنين شود: از فريب خوردن به وسيله آرزو و امل بپرهيز. تركيب «در اثر» (ص ٥٢٦) نيز نادرست است و بايد «بر اثر» شود. «بازگوى» در ترجمه «انطق» (ص ٥٤٥) به معنى «بگو» استعمال شده است كه البته صحيح نيست. تعبير «هركه از پيش به استقبال كارها رود» (ص ٥٨٦) هم متضمّن حشو است و بايد چنين شود: هركه به استقبال كارها رود.
از ميان كلمات مرادف نيز اگر مترادفاتى چون «عجب و خودپسندى» (ص ٣٠٢) و «رأى و نظر» (ص ٣١٢) و «آرزو و امل» (ص ٥٠٨) ذوق زننده نباشد، البته مترادفات زائد و بى تأثير كه نقش توضيحى ندارد دلچسب نيست. از جمله: «جهل و نادانى» (ص ٦٣و ٨٤و ٥٦٣)، «خرد و عقل» (ص ٧٦)، «انديشيدن و فكر كردن» (ص ٨٧)، «علم و دانش» (ص ١٥٢)، «كار و عمل» (ص ٥٠٨) و نظاير اينها.
غلطهاى چاپى كتاب هم چندان كم است كه حكم «النادر كالمعدوم» درباره آن صاق است. آنچه ما به دست آوردهايم همين است و بس: «سترك» (ص ٢٢)، «مورچه» (ص ٢١٩) به جاى مورچه، «انزلنا» (ص ٢٢٦) به جاى انزلناه، «خوانده» (ص ٣٤١) به جاى خواننده، «رواى» (ص ٥٤٨) به جاى راوى.
در پايان با آرزوى طول عمر و توفيق بيشتر براى مترجم فاضل الحياة، اميد است ترجمه جلدهاى ديگر كتاب بزودى منتشر شود و ترجمه آن به زبانهاى ديگر نيز انجام پذيرد.
پاورقىها
١. گفتنى است مترجمان اوايل دوران رنسانس اعتقاد داشتند كه ترجمه چون زن است، اگر باوفا باشد زيبا نيست و اگر زيبا باشد وفادار نيست.
٢. ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ. كتاب الحيوان. تحقيق و شرح عبدالسلام محمد هارون. (چاپ سوم: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٨٨). ج ١،ص ٧٦ - ٧٧.
٣. رهيافت اينجانب به نكته ياد شده به اشاره جناب آقاى بهاءالدين خرمشاهى بوده است. ر. ك: ناصر حرير. (به كوشش). درباره هنر و ادبيات، ج ٥؛ درباره ترجمه، گفت و شنودى با بهاءالدين خرمشاهى، اسدالله مبشّرى،ابراهيم يونسى، (چاپ اول: بابل، كتابسراى بابل، ١٣٦٨). ص٩٣
٤. محمدرضا حكيمى. ادبيات و تعهد در اسلام. (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ١٣٥٨). ص ٦٧ - ٦٨.
٥. در انتقادى كه بر ترجمه اين استادان مىكنيم، از ياد كردن نام آنان معذوريم.
٦. مجمد باقر مجلسى. بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار (چاپ سوم: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٤٠٣). ج٧٢، ص ٣٤٠، كتاب العشرة، باب احوال الملوك و الامراء ح ١٧.
٧. علاءالدين متقى هندى. كنزالعمال فى سنين الاقوال و الافعال. (بيروت، مؤسسة الرسالة،١٤٠٩). ج ١٦، ص ٤٢٦. ح ٤٥٢٤٤.
٨. ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى. الاصول من الكافى. شرح و ترجمه محمد باقر كمرئى. (چاپ پنجم: طهران، المكتبة الاسلامية، ١٣٩٧) .ج٤، ص ٥٠٧
٩. البته برخى معتقدند كه «لا يستثنون» در آيه مزبور به معنى اين است كه حق فقيران را خارج نكردند.
١٠. سيد مرتضى عسكرى. معالم المدرستين. (چاپ چهارم: تهران، مؤسسه بعثت، ١٤١٢) .ج٢، ص ٢٤، به نقل از مقدمه سنن دارمى. ج ١، ص ١٠٠.
١١. اميرالمؤمنين على - ع - در نهج البلاغه مىفرمايد: وَ الكُفرُ عَلى أَربَعِ دَعائمَ: عَلَى التعمُّقِ وَ التَّنازُعِ و الزَّيغِ و الشَّقاقِ. معنايى كه عبده از كمله «تعمّق» كرده، در شرح نهج البلاغه خويش، ذيل همين حديث (بخش حكمت، شماره ٣١) آمده است. گفتنى است مترجم نامبرده اگرچه كلمه «يتعمّقون» را در حديث رسول خدا - ص - نادرست ترجمه كرده، در ترجمه نهج البلاغه، حديث مزبور را درست ترجمه كرده و مرقوم داشته است:«و كفر بر چهار ستون پايدار است. پى وهم رفتن و خصومت كردن و از راه حق به ديگر سو گرديدن و دشمنى ورزيدن.» ناگفته نماند اگر كسى كلمه «تعمّق» را در اين حديث به «ژرفنگرى» ترجمه كند، دچار اين مشكل مىشود كه پس چرا آن حضرت در بخش پيشين همين حديث «غائص الفهم» و «غور العلم» را از شعبههاى عدل دانسته است؟
١٢. ر.ك: مرتضى مطهرى. سيرى در سيره نبوى. (چاپ دوم: تهران، انتشارات صدرا، ١٣٦٦) .ص ٤٥ - ٤٦.
١٣. بويژه اينكه امام صادق -ع - تصريح مىكند كه بايد مردم زبان عربى را فراگيرند: تَعلَّموا العَرَبيَّةَ فَانَّها كَلامُ اللهِ الَّذى يُكَلِّمُ بَهِ خَلقَهُ.
١٤. لازم است همراه با «نهضت ترجمه متون روايى»، و حتى پيش از آن، دو كار ديگر نيز انجام شود: «تهذيب متون روايى» و «توضيح متون روايى». و اينك اشارهاى به هر يك از اين دو: ترديدى نيست كه در جوامع روايى ما احاديث مجعول و مخدوشى وجود دارد كه از ساختههاى جاعلان حديث و دشمنان دين است. در ترجمه و انتشار اين متون بايد بر احاديث مجعول انگشت نهاد و عدم انتساب آنها را به ائمه معصومين - ع - نشان داد. ورنه يا موجب بدآموزى دينداران مىگردد و يا موجب سوء استفاده دشمنان دين و يا مانع اهل فرهنگ و نظر ر پذيرش دين. مقبولترين راه در تهذيب متون روايى اين است كه بدون حذف احاديث مجعول از متن كتاب، در پاورقيها و تعليقات به مجعول بودن و عدم صدورشان از ائمه معصومين تنبّه داده شود. اين كار لازم است توسط گروههاى اهل فن و خبير انجام گيرد. البته ضرورت هم ندارد كه سنديكايك احاديث مورد بررسى قرار گيرد، بلكه بايد از احاديثى آغاز كرد كه متن آن مشتمل بر مطلبى نامعقول است و يا احتمال جعل در آن مىرود. به هرحال اگرچه ترجمه و انتشار متون روايى وظيفهاى بس بزرگ است، منسوب ساختن احاديث مجعول و مخدوش به ائمه طاهرين - ع - و بهانه به دست دشمنان دين دادن نيز گناهى بس بزرگ است. پس بايد نشان داد كه همه احاديث موجود در جوامع روايى از ائمه طاهرين - ع - و قطعى الصدور نيست. و اين كار هم بايد در ضمن ترجمه و انتشار جوامع روايى (در پاورقيها و تعليقات) انجام شود و خوانندگان را به كتابهايى ديگر ارجاع نداد. كار ديگر، علاوه بر تهذيب متون روايى»، «توضيح متون روايى» است كه بايد به آن هم كمر بست. البته مقصود اين نيست كه به شرح روايات پرداخت، بلكه منظور اين است كه تنها به توضيح احاديث غريب و صعب التناول پرداخت و مقصود و معناى اين دسته از احاديث را با توضيحاتى كوتاه روشن ساخت.
١٥. نهج البلاغه. تصحيح صبحى صالح. بخش حكمت، حديث ٤٧٨.
١٦. محمد باقر مجلسى. پيشين. ج ٦، ص ٣٠٧، كتاب العدل و المعاد، باب أشراط الساعة و قصة يأجوج و مأجوج، ح٦؛ على بن ابراهيم قمى. تفسير القمى. تصحيح سيّد طيّب موسوى جزائرى. (چاپ سوم: قم، مؤسسة دارالكتاب، ١٤٠٤). ج ٢، ص ٣٠٥.
١٧. مجتبى مينوى. پانزده گفتار. (چاپ سوم: تهران، انتشارات توس، ١٣٦٧). ص ٧٥.
١٨. از صادق آل محمد - ع - روايت شده است: مَن دَخَلَ فِى هذَا الدِّين بِالرِّجالِ أخرَجَهُ مِنهُ الِّرجال كَما أدخَلُوه فِيه، وَ مَن دَخَلَ فِيهِ بِالكتابِ وَ السُّنَّة زالَت الجبالَ قَبل أن يَزول. محمد باقر مجلسى. پيشين. ج٢، ص ١٠٥، كتاب العلم، باب من يجوز أخذ...، ح ٦٧. حديث فوق تصريح دارد كه ديندارى مبتنى بر شخصيت گرايى رفتنى است و ديندارى مبتنى بر متن گرايى ماندنى.
١٩. البته از آغاز استقصاء نداشتهايم. همچنين نظر به ترجمه آيات قرآن - كه بحث مفصّلى مىطلبد - نداشتهايم.