آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - توصيفِ قاعِديگرى در بينشِ تاريخيِ شيخِ مُفيد ره - آئينه وند صادق
توصيفِ قاعِديگرى در بينشِ تاريخيِ شيخِ مُفيد ره
آئينه وند صادق
بسم الله الرحمن الرحيم
ألحَمدُلِله عَلَى الإِسلام , أَلحمدُلِلَّهِ عَلَى النُّبُوَّةِ أَلحَمدُلِلَّهِ عَلَى الوِصَايَةِ , وَالحَمدُلِلَّهِ عَلَى الوِلايَةِ حَمداً كَثيراً , بُكرَةً وَ أَصِيلا
نهج البلاغه خطبه دوم
هُمْ أَساسُ الدِّينَ, وَعِمادُ الْيَقينِ, اِلَيْهِمْ يفىءُ الْغالي, وَبِهِمْ يُلْحَقُ التَّآلي
(نهج البلاغهخطبه دوم)
(آلِ پيامبر (عليهم السّلام) بُنيادِ دين و سُتونِ يقين اند , پيشرو (خارجى) و پسرو (قاعِدى) هر دو بايد خود را با ترازويِ هدايتِ آنها بسنجند , نه برشورند و نه از يارى تن زنند.)
از ميانِ عالمان نامدار و فقيهانِ سرآمدِ شيعه شيخ مفيد (ره) تنها كسى است كه داراى مكتب تاريخ نگارى بنياد تاريخ نگرى خويش است. وى در آثار ارزشمند و متنّوع خود بويژه در كتب الجَمَل , الإرشاد , اَمالى و الإفصاح صاحب نظريه اى تاريخى است كه بر اساس آن , صنفهاى اجتماعى و سياسى و حوادث تاريخى گذشته از آنكه تعريف و تبيين مى كند. جايگاه هر صنف و دسته را نيز در منظومه وقايع و رخدادهاى تاريخى , پس از تعيين , تعطيل مى كند. دستگاه تاريخ نگارى شيخ براى تكميل , از نظريات فقهى و كلامى بهره مى جويد و سر انجام نتايج روشنى از عللِ بروز و تفسير آن به دست مى دهد. بر خلاف نظر نويسنده كتابِ انديشه هاى كلامى شيخ مُفيد كه بر اين باور است كه شيخ در پى نظم و ترتيب دادن به آراء و نظريات خود از خلال آثارش نبوده است و مى گويد: (مرتب كردن آموزه ها و تعليمات مُفيد در يك نظام , بالضروره ساختگى خواهد بود , چه آثار او نشان مى دهد كه چنين نظم و ترتيبى به هيچ وجه از نكاتِ اساسى مورد نظر نبوده است(١).) بايد گفت به جز در آن دسته از آثار, كه جنبه پاسخگويى به پرسشهايِ شاگردان داشته و غالباً در مجالس و محافل بيان مى شده است , در ديگر آثار تاريخى اى كه شيخ براى بيان نظريه خويش تأليف كرده است , نظام خاصى مراعات شده است , همانند كتاب ارزشمند الجَمَل.
در اين مقاله , ان شاء اللّه, قصد آن است كه گوشه هايى از انديشه هاى نظامدار وى را , خاصّه در محور نگرشى قاعديگرى كه بخش عمده نظريه هاى تاريخى وى پيرامون تعريف و توصيف آن است , بدست دهيم . قبل از ورود به بحث , از آنجا كه فهم دقيق نظريات تاريخى شيخ در اين مجال منوط به بيان درست اصطلاحات تاريخى اى است كه وى با تبّحر فوق العاده خويش و با بهره جُستن از دانش فقه و كلام براى تكميل آن كوشيده است , مناسب مى دانيم كه به اجمال پيشينه ورود آن اصطلاحات را بر شمرده و نظر قدما را درباره آن بياوريم. پيش از پرداختن به تعريف قاعديگرى و قاعدان بهتر است , سخن از دو واژه پرمعناى تنزيل و تأويل به ميان آوريم.تعريف تنزيل و تأويل
منظور از تنزيل , همان عصر ظهور اسلام و نزول وحى است تا انقطاع آن در حيات پيامبر گرامى خدا (ص) , عصر تأويل , پس از پيامر خدا (ص) آغاز مى شود , يعنى عصر امامت و وصايت.
در عصر تنزيل , جنگ بر سر وجود و ادامه اسلام بود. وحى فرود مى آمد و امت اسلام به تبعيّت از رسول اكرم (ص) با چهار دشمنِ خارجى و داخلى , شرك , نفاق , يهود ويدويتِ سركش در ستيز بود.
در عصر تأويل , هر كس بر آن است تا به اتكاى سابقه عصر تنزيل , منويات خود را كه در عصر تنزيل فرصت بروز نمى يافت , براى كسب سهم الارث آشكار كند و براى حفظ اتّصال عقيدتى خود , اسلام را بر اساس هوى و ميل , تفسير و تأويل كند. اين دو اصطلاح , مستفاد از سيره مبارك پيامبر خداست , بر مفاد حديث شريف و بر مبناى سابقه فرهنگ جهاد در اسلام كه در لباس شعر , بيانِ شعور جمعى مى كند .
پس از پيامبر (ص) كه دريچه وحى بسته شد و رسالت انبياى الهى بر دوش اوصياء نهاده شد, سؤال اين است كه چه كسى مى تواند بر اساس فهمِ صحيح و شناختِ دقيق كلامِ خدا راهبر و راهنماى امت باشد؟
پس عصر تنزيل , عصرى با ويژگيهايِ خاص با نام عصر تأويل آغاز مى شود كه رسالتِ نبى (ص) بر عهده وصى (ع) نهاده مى شود , و فهمِ دين خدا و حق هدايت امت , بدو سپرده مى شود.
اوست كه بايد به اقتضاى امر , گاه براى جرّاحى امت شمشير از نيام بر كشد و فقه مبارزه و سلوك با ناسازگاران و مُعارضانِ از ميان امت , يعنى باغيان را بياموزاند و چشمِ فتنه را بكند(٢). بسان طبيبى دلسوز بر هجوم بيماريها در امت نگران باشد و در فتنه و زَيغ ها و شبهه و اِعوجاج(٣) , دردشناسى كند و درمان نمايد.
اين حق را امانتدار الهى , پيامبر (ص) به او داده است و تنها او عاملِ صالح براى قيام به چنين رسالتى است.
عصرِ تأويل , عصرِ مبارزه با فتنه هاست در داخل امت اسلام و امت بايد در ركاب امام عدالت و قهرمانِ هدايتِ عصر , اميرالمؤمنين على (ع) براى قتال و جهاد بپا خيزد.
شيخ مفيد در آمالى آورده است:
قال رسول اللّه (ص): يا عليّ (ع) إنَّ اللّه قد كَتبَ عَلى المؤمنينَ الجهادَ في الفِتنة مِن بَعدي كما كَتبَ عليم جهادَ المشركينَ مَعي , فقُلتُ: يا رسولَ اللّه و ما الفِتنةُ التي كُتِبَ عَلينا فيها الجِهادُ؟ قال: فِتنةُ قومٍ يَشهدونَ أَن لا إلهَ إلاَّ اللّه , و إِنّى رسولُ اللّهِ [و هم] و مُخالفون لِسُنَّتي و طاعِنون في ديني. فَقلتُ: فَعلامَ نُقاتلُهم يا رسولَ اللّه و هُم يَشهدونَ: أن لا إله إلاّ اللّه و أَنَك رسولُ اللّه؟ فقال: عَلى إِحداثِهم في ديني و فَراقهم لأَمري , وَ استِحلالهم دِماءَ عِترتي (ع).
پيامبر خدا فرمود: اى على (ع) خداوند جهاد در فتنه را بر مؤمنان همانند جهاد عليه مشركان همراه من , واجب گردانيده است . گفتم: اى پيامبر خدا (ص) اين فتنه اى كه در آن جهاد بر ما واجب شده است چيست؟ فرمود: فتنه گروهى كه بر يكتائى خدا و پيامبرى من گواهى دهند , در حاليكه مخالفان سنّت من و مخرّبان دين من اند. گفتم: به موجب چه با آنانكه به يگانگى خدا و پيامبرى تو گواهى دهند , بجنگيم؟ فرمود: بر تغييرى كه در دين من پديد آرند و نافرمانى اى كه در بر ابر دستور و سنّت من كنند و نيز به موجب حلال شمردن خون عترت من .
كُميت بن زيد اسدى , شاعر بلند آوازه و مفسّر سياسى شُؤون شيعه در قصيده ميميّه خود در ديوان الهاشميات , بيان نبوى (ص) را چنين در سيره اميرالمؤمنين مجسّم مى كند:
جَرَّدَ السَّيفَ تارَتَينِ مِنَ الدَّهــرِ عَلى حِينَ دِرَّةٍ مِن صَرامِفِي مُرِيدينَ مُخطِئينَ هُدَى اللَّـهِ و مُستَقسِمِينَ بِالأَزلامِ (٥)
اميرالمؤمننين على (ع) در غوغاى نبردها در حيات خويش براى دفاع از كيان دين , در دو مرحله شمشير از نيام بيرون كشيد, يكبار بر مُريدان راه گمكرده خوارج [عصر تأويل] و ديگر بار بر مشركان قمار باز جاهليت [عصر تنزيل]
درباره فقهِ امام در عصر تأويل و سلوك سياسى و نظامى آن حضرت , فقهاى نامدار اهل سنّت ابوحنيفه و شافعى , گذشته از اقرار به حقانيّت امام و بُطلان دعوى دشمنان ايشان , بر اين امر نيز انگشت تأكيد نهاده اند كه جز امام كسى نمى توانسته است پس از پيامبر به چنين امرى قيام كند و رهنورد اين وادى خطير , اوست و بس.
ابو حنيفه گفته است:
ما قاتَلَ أَحدٌ عَليّاً (ع) إلاّ و عَليٌّ (ع) أَولَى بالحقِّ مِنه , و لَولا مَاسَار عليٌّ عليه السلام فيهم ما عَلِم أحدٌ كَيفَ السِّيرةٌ في المُسلِمينَ , و لا شَكَّ أَنَّ عليّاً (ع) إنَّما قاتَل طَلحةَ و الزُّبيرَ بَعدَ أَن بايَعاه و خَالَفاه. و في يوم الجَمَل سار عليٌّ (ع) فيهم بالعَدل , و هُو عَلَمُ المسلمين , فكانَتِ السُّنةُ في قتالِ أَهل البَغيِ.(٦)
و باز همو بود كه به ابراهيم بن عبداللّه كه در بصره بر منصور شوريده بود , مى گفت با لشكريان منصور كه با تو قتال مى كنند, اگر پيروز شدى با آن روشى كه پدرت على (ع) در جنگ جَمَل با دشمنان بكار گرفت , رفتار مكن , بلكه چون روش او در جنگ صفّين رفتار كن(٧).
شافعى در همين مقوله آورده است:
ما عرفنا أحكام البُغاةِ إلاّ مِن فِعل عليٍّ عَليه السّلام [يُريد فِعلَه في حَرب البَصرةِ والشَّامِ والخَوارجِ] مِن أَنّه لَم يَتَّبِع مُدبري أَهلِ البَصرة والخَوارجِ و لم يُجَهِّز عَلى جَريحِهم لأَنَّهم ليسَ لَهُم فِئَةٌ و تَبِعَ مُدبِري أَهلِ الشَّام و أجهَزَ عَلى جَريحِهِم.(٨)
ما فقه مبارزه با باغيان را از فعل على عليه السلام , شناختيم (منظور او روش برخورد امام با شورشيان جمل در بصره و نبرد صفين و نهروان است) او فراريان ناكثين و خوارج را تعقيب نكرد و مجروحانشان را نيز جهاز نكرد , زيرا نه گروهى داشتند و نه پايگاهى ولى فراريان لشكر شام را تعقيب كرد و مجروحشان را نيز جهاز كرد.
ابن عربى , ابوبكر محمدبن عبداللّه , فقيه مالكى اندلسى در كتاب احكام القرآن درباره شورشيان بر حكومت اميرالمؤمنين آورده است:
فكُلُّ مَن خَرَجَ عَلى عليّ (ع) باغٍ و قتالُ الباغي واجبٌ حَتّى يَغيءَ إلى الحقِ و يَنقادَ إلى الصُّلحِ.(٩)
ابن بِطريق در توضيح دو عصر و بيان ويژگى عصر تأويل در عُمدة , پس از نقل حديث از طريق ابوسعيد خُدرى , مى افزايد:
فَجَعَلَ القِتَالَينِ سَواءً لأَنَّه (ص) ذكَرَهُما بِكافِ التَّشبيهِ , لأنّ إنكارَ التَّأويلِ كإِنكارِ التَّنزيل سَواءٌ , لأنَّ مُنكرَ التَّنزيلِ جاحِدٌ لِقَبوله و مُنكرَ التَّأويلِ جاحدٌ لِقَبولِ العَملِ به , فَهُما سَواءٌ فِي الجُحُود.
و ليسَ مَرجعُ قِتالِ الفَريقينِ إلاَّ إلى النَّبيّ (ص) أَو إلى مَن قامَ بَعده في مَقامِه فَدَلَّ عَلى أنَّ الكِنايةَ إنّما كانَت لإستِحقاقِ الإمامَةِ.(١٠)
پيامبر (ص) نبرد در هر دو عصر را برابر نهاده و آنرا با كاف تشبيه بيان فرموده است. زيرا انكار تأويل همانند انكار تنزيل است. منكر تنزيل , منكرِ قبولِ دين است و منكرِ تأويل , منكرِ قبولِ عمل بدان , پس در انكار برابرند. مرجع نبرد و جهاد جز پيامبر (ص) يا كسى كه جانشين او شود, نيست. پس اين خود بر اين دلالت دارد كه كنايه براى استحقاق امامت است.
شيخ در كتاب الجمل رأى شيعه را درباره باغيان , چنين آورده است:
إجتَمَعَتِ الشِّيعةُ عَلى الحُكم بِكُفرِ مُحارِبي أميرِالمؤمنينَ ولكنَّهم لم يُخرِجوهم بذلكَ عن حُكم مِلَّة الإسلام إذ كانَ كُفُرهم من طريقِ التَّأويل , كُفرَمِلّةٍ و لَم يَكفُروا كُفر رِدَّة عن الشَّرع مَع إقامَتِهم عَلى الجُملة مِنه و إظهارِ الشَّهادتين و الإِعتصامِ بذلكَ عَن كُفر الرِدَّة المُخرجِ عَن الإسلام و إن كانُوا بِكُفرهم خارِجينَ عنِ الإيمانِ مُستَحقِّينَ اللَّعنةَ والخُلودَ والنّارَ.(١١)
شيعه بر كفر محاربين با اميرالمؤمنين (ع) اتفاق نظر دارد, ولى آنها را به موجب اين كار از ملت اسلام خارج نمى كنند , زيرا كفرشان از طريق تأويل و كفر ملت است , نه كفر ارتداد كه به خروج از شرع منتهى شود. چه آنان با اظهار شهادتين و اتكاى به آن , خود را از كفر ارتداد كه به خروج از اسلام مى انجامد, باز داشته و در دين باقى ماند ه اند. اگر چه با كفر تأويلى خود , از ايمان برون رفته و مستحق لعنت و جاودانگى عذاب آتش اند.
روايات در اين موضوع كه از دو طريق به ما رسيده و نيز اسناد تاريخى كه از طريق شعور جمعى در شعر و شِعار آمده است , بدين قرار است:الف: اهل سُنّت
در مُسند احمدبن حَنبل حديث چنين است:
عَن أبي سَعيد الخُدري قال: كنّا جُلوساً نَنتظر رسولَ اللّه (ص) فَخرجَ عَلينا مِن بعض بُيوت نِسائه , قال: فَقُمنا معه , فانقَطَعت نَعلُه , فَتخلَّف عَليها عَليٌّ (ع) يَخصِفُها , فَمضى رسولُ اللّه (ص) و مَضَينا معه . ثم قام يَنتَظره و قُمنا مَعه , فقالَ: (إنَّ مِنكم مَن يُقاتل عَلى تَأويل هذا القرآنِ كما قاتَلتُ عَلى تَنزيلِه.) فَاستَشرَفنا و فينا أبوبكرٍ و عُمرُ , فقالَ: لا ولكنَّه خاصِفُ النَّعلِ , قالَ: فجِئنا نُبشِّرُه , قالَ: و كأنَّه قد سَمِعَه.(١٢)
ابو سعيد خُدرى روايت كرده است كه نشسته بوديم و منتظر پيامبر خدا (ص) بوديم. پيامبر از يكى از خانه ها زنانشان بيرون آمدند. ما بپا خاستيم و همراه شديم . پاشنه كفش پيامبر پاره شد, على (ع) بر جاى ماندند تا آنرا بدوزند. پيامبر حركت كردند و ما هم همراه او به راه افتاديم . پس از آن ايستادند و منتظر امام شدند ما هم با او ايستاديم . پس در اين حال فرمودند: (در ميان شما كسى است كه براى تأويل قرآن جهاد مى كند, همانسان كه من براى تنزيل قرآن جهاد كردم.) ما گردن كشيديم , ابوبكر و عمر در ميان ما بودند. (يعنى با اين حركمت وانمو كرديم كه يكى از اين دو است.) پيامبر فرمود: نه , كفشدوز است. گفت: آمديم و على (ع) را بر اين امر مژده داديم , گويى كه از پيش آنرا شنيده بود.ب: شيعه
شيخ مفيد , در در كتاب الإرشاد از طريق امام سجّاد , حديث را نقل مى كند:
(رَوى اسماعيلُ بنُ عليٍّ العَميّ , عَن نائلِ بن نُجَيحٍ , عن عَمروبن شِمرٍ , عن جابرِبن يزيدَ , عن أبي جعفرِ بن عليٍ , عَن أَبيه ـ عليهم السَّلامُ ـ قالَ: إنقطعَ شِسعُ نعل النبيِّ (ص) فدَفعها إلى عليٍّ (ع) يُصلِحُها , ثم مَشى في نعلٍ واحدٍ غَلوةً أو نَحوَها , و أقبل على أصحابه و قال: (إنّ منكم مَن يقاتل على التأويل كما قاتل معي على التَّنزيل.) فقال أبوبكرٍ: أنا ذاك يا رسول اللّه؟ فقال: لا , فقال عمرُ: فأنا يا رسول اللّه؟ قالً: لا. فأمسكَ القومُ و نظر بعضُهم إلى بعضٍ , فقال رسول اللّه (ص): لكنَّهُ خاصفُ النَّعلِ. و أومأ بِيده إلى عليّ بن أبي طالبٍ (ع) أنّه يقاتل على التأويل إذا تُركت سُنّتي و نُبذت , و حُرِّف كتابُ اللّه , و تَكَّلم في الدِّين مَن ليسَ له ذلكَ فيُقاتِلُهم عليٌّ (ع) عَلَى إحياء دينِ اللّهِ تَعالَى)(١٣)
اسماعيل بن على از امام باقر (ع) از پدرش ـ درود خدا بر آنان باد ـ روايت كرده است كه فرمود: بند نعلين پيامبر پاره شد. پس آنرا به على (ع) سپرد تا بدوزد و خود به اندازه پرتاب يك تير يا اين اندازه با يك نعلين راه رفت. آنگاه رو به اصحاب كرد و فرمود: (در ميان شما كسى است كه در عصر تأويل جهاد مى كند همانگونه كه با من در عصر تنزيل جهاد مى كند) ابوبكر گفت: آن كس منم اى پيامبر خدا؟ فرمود: نه . پس عمر گفت: منم اى پيامبر خدا؟ فرمود: نه. پس ياران از سخن باز ايستادند و به يكديگر نگاه كردند. آنگاه پيامبر خدا (ص) فرمود: او كفشدوز است. و با دست به على بن ابى طالب اشاره كرده و فرمود: او درباره تأويل بجنگد آنگاه كه سنّت من رها شود و به يكسو افتد و كتاب خدا تحريف گردد و درباره دين سخن گويد آنكس كه او را نرسد. پس در آن هنگام على (ع) براى احيايِ دين خدايِ تعالى با آنان به نبرد پردازد.
ابن بِطريق در كتاب عُمدة به سندش از ابو سعيد خُدرى , چنين روايت كرده است:
كُنّا جُلوساً في المسجد , فَخرجَ علينا رسولُ اللّه (ص) و عَليٌّ (ع) في بيت فاطمةَ , فانقطَع شِسعُ نَعلِ رسولِ اللّه (ص) فأعطاها عَليّاً (ع) يُصلِحُها , ثم جاءَ فَقام علينا فقال: (إن منكم من يقاتل على تأويل القرآن كما قاتلتُ على تنزيله.(١٤)
اميرالمؤمنين خود در بيان اين رسالت و مأموريت فرمود است:
ألاَ و قَد أَمَرني اللّهُ بِقِتالِ أَهلِ البَغي والنَّكثِ والفَسَادِ في الأَرضِ; فَأَمّا النّاكثونَ فَقَد قاتَلتُ , و أمّا القاسِطُونَ فقد جَاهَدتُ و أمَّا المَارِقَةُ فَقَد دَوَّختُ.(١٥)
هان! خداوند مرا به نبرد با باغيان و ناكثان , و مفسدان در روى زمين مأمور كرده است. من (به موجب اين امر) با ناكثان جنگيدم و با قاسطان جهاد كردم و سارقان را بر زمين كوبيدم.
و اما آن اسناد كه در شعور جمعى امت اسلام نمايان شده و از طريق شيعه شيعه كه گاه به تأييد و تقرير معصوم (ع) هم رسيده و در تاريخ ثبت شده است , اينهاست.
در بيان شاهينِ حق نمايِ ولايت , پير نور و چهار ساله صِفِّين , عمّار ياسر مى خوانيم:
نَحنُ ضَرَبناكُم عَلى تَنزِيلِه فَاليَومَ نَضرِبكُم عَلى تَأويلِه
ضَرباً يُزيلُ الهامَ عَن مَقِيلهِ وَ يُذهَلُ الخَلِيلَ عَن خَلِيلـِه
أَو يَرجَعَ الحَقُّ إلى سَبِيلهِ(١٦)
ديروز بر سر نزول كتاب خُدا (عصر تنزيل) با شما نبرد كرديم , و امروز در (عصر تأويل) بر سر تفسير آن با شما نبرد مى كنيم. چنانتان بزنيم كه سر از تن بپرد , و دوست از ياد دوست فرو ماند , تا آنكه حق راه خود بيايد و به دست حقدار افتد.
شعر سيّدحمِيَرى كه به بيان خود همه فضايل اميرالمؤمنين على عليه السلام را به شعر در آورده است , در اشاره به اين موضوع آمده است:
مِن خَاصِفٍ نَعلَ النّبيِّ مُحَمَّدٍ
أرضَى الإلهَ بِفعلِهِ الغَفَّارا(١٧)
آن كس كه كفش پيامبر خدا (ص) را دوخت و با اين كار خود, خداى بخشنده را خشنود گرداند.
و باز در اين مقوله گويد:
هَل مِثلُ فِعلِكَ عِندَ النِّعلِ تَخصِفُها
لَو لَم يَكُن جَاحَد والتَّفضِيلَ لا هِيَنا(١٨)
آيا همانند مقام تو در دوختن كفش پيامبر كسى به ياد دارد, اگر انكار كنندگان فضلِ تو هوا پرست نبودند؟
ابُو الأَسوَد دُؤَلى در مرثيه معروف خود در اوصاف اميرالمؤمنين به اين موضوع اشاره مى كند:
وَ مَن لَبِسَ النِّعالَ و مَن حَذَاها
وَ مَن قَرَأ المَثاني والمِئينَا(١٩)
آن كس كه كفش به پاى كرد (پيامبر) و آن كس كه آنرا بدوخت. او همان كس است كه مثانى و يقين را قرائت كرد.
يكى از شعراى شيعه خطاب به امام حسين (ع) گويد:
قَتَلوكَ عَطشَاناً وَ لَم يَتَرَقَّبُوا
فِي قَتلِكَ التَّأوِيلَ والتَّنزِيلا(٢٠)
تو را در حال تشنگى شهيد كردند و در اين كار نه تأويل را پاس داشتند و نه تنزيل را.
با عنايت به آنچه كه بيان شد, اميرالمؤمنين تنها كس است پس از پيامبر كه به امر خداوند و دستور پيامبر خدا (ص) , مأمور قتال در عصر تأويل است.
چهره جنگ در عصر تأويل , هم به شبهه نفاق و هم به شبهه كفر آلوده است , پس كسانى كه با امام براى اصلاح امت گام بر مى دارند , بايد از يقين و بصيرت كافى بهره برده باشند.
اصناف معارضان عصر تأويل يا خاذِل اند (قاعِد) و يا ياغى اند (خارجى) كه در دو جبهه قاعديگرى و خارجيگرى رخ نموده اند و ما اكنون به تعريف لغوى و اصطلاحى و چهره شناسى سرانِ قاعدين مى پردازيم.قاعديگرى
تعريف لغوى: زمخشرى در اساس البلاغه(٢١) در ماده قَعَد آورده است: قَعَدَ عَنِ الأُمرِ: تَرَكَه. قومٌ قُعَدٌ: لا يَعزُون و لا ديوانَ لهم.
وى قُعود را به معنى ترك امر و گروه قاعدان را به معنى آنان كه نبرد مى كنند و نه ديوان دارند , معنى كرده است.
نَوَوى در تَهذيب الأَسماء واللُّغات(٢٢), اين لغت چنين ذكر كرده است:
يُقالُ رَجُلٌ قاعِدٌ عَنِ الغَزوِ , و قومٌ قُعادٌ و قاعِدُونَ.
ابن منظور در لسان العرب(٢٣) , همين معنى نووى را درباره اين واژه نقل كرده است. در لغت نامه عربى به انگليسى هانزوهر كلمه قاعد را اينگونه به انگليسى معنى كرده است:
Qasd, Slacken, shinks or mititany nuvice in time or (٢٤)won.
قاعِد , يعنى ترك كننده وظيفه , فرارى از خدمت وظيفه در زمان جنگ.
تعريف اصطلاحى: شايد اول كسى كه اين كلمه را در معنى خاص سياسى و دينى آن بكار برده باشد, ابو موسى اشعرى است. وى در بُحبوحه جنگ جمل در كوفه به علت اينكه نمى تواند با بينش انقلابى و خط مشى حكومتى امام (ع) همسوئى كند و از سوى ديگر به نبرد مسلحانه براى براندازى انقلاب , فعلاً , ايمان ندارد و يا توان انجام چنين كارى در خود نمى بيند , سعى دارد تا در حفظِ مردمِ عصرِ عثمان , كه بهترين شيوه حكومتى مورد قبول او بود بكوشد. وى اولين بار در كوفه مردم را دعوت به تشكيل حزب جديدى مى كند كه مى بايد به نام حزب و حركت سوم پا در صحنه سياسى بگذارد. اين حزب , حزب قاعدين است:
يا أهل الكوفة , أَطيعوني تكونوا جُرثُومةً مِن جراثيمِ العَرب , يأوى إليكم المظلومُ, و يأمن فيكم الخائفُ ; أيّها النّاس , إِنّ الفِتنَةَ إذا أَقبَلَت شَبَّهت , و إذا أَدبَرَت تَبيَّنَت, و إنَّ هذه الفِتنَةَ الباقِرةَ لا يُدرى مِن أينَ تأتي , و لا مِن أينَ تُؤتَى , شِيموا سيوفَكم , و أَنزِعوا أسِنَّةَ رِماحكم , وَاقطَعوا أَوتارَ قِسيِّكم , وَالزَمُوا قُعورَ البُيوتِ , أَيَّها النَّاس , إنَّ النائمَ في الفِتنةِ خيرٌ مِن القائمِ , والقائمَ خيرٌ مِن السَّاعِي.(٢٥)
اى كوفيان , از من پيروى كنيد و خود نخستين خمير مايه [بنياد حزب نوين] عرب باشيد, كه ستمديده به شما پناه برد, و ترسناك در جوار امن شما آرام گيرد. اى مردم , فتنه چون روى آرد به شبه افكند و چون پشت كند, امر بر مردم روشن شود. من نمى دانم اين فتنه دين برانداز از كجا مى آيد و يا از كجا مى آورندش! شمشيرهاى خود را در نيام كنيد و پيكان نيزه ها را بر گيريد و زه كمانهايتان را پاره كنيد و در درون خانه ها بمانيد. اى مردم در فتنه , حال خوابيده بهتر از ايستاده و حال ايستاده بهتر از رونده است.
وى پس از اعلان تشكيل اين حزب , در سخنان بعدى , رسماً از آن نام مى برد و نام قاعدين بدان مى دهد:
فقال ابو موسى: الفِرقةُ القَاعِدةُ عَنِ القِتال خيرُ النَّاسِ.(٢٦)
و باز خطاب به عمّار مى گويد كه از پيامبر خدا (ص) شنيده است:
سَتكون بَعدي فتنةٌ القاعِدُ خيرٌ مِن القائمِ.(٢٧)
وى رسماً, از اين گروه با عنوان (أَلفِرقَةُ القِاعِدةُ) و (القاعِدُ فِي الفِتنةِ) ياد مى كند. و از مردم مى خواهد كه بدان بپيوندند.
بينش قاعديگرى و گروه قاعدين , آفتى است كه گريبان گير حركتهاى الهى انبياء بوده است و در قرآن كريم از زبان قوم موسى , خطاب به ايشان بيان شده است.
وقتى كه پيامبر (ص) , مسلمين مدينه را براى مقابله با لشكريان قريش آماده مى كرد , و از ايشان مى خواست تا موضع خود را در قبال نبرد اعلام كنند , مِقدادبن اسود با اشاره به سخن قوم موسى و ردّ آن , قاعديگرى را از خود و قوم خود نفى كرد و آمادگى خويش را براى نبرد به محضر پيامبر ابلاغ كرد.(٢٨)
در قرآن كريم , در سوره هاى مبارك توبه , آيه ٤٦ و ٨٦ , نساء , آيه ٩٥ , مائده , آيه ٢٤ , صفت (قاعدون) به كار رفته است.
معادل اين اصطلاح (خاذِل) است كه در بيان اميرالمؤمنين و هم در فرهنگ عقيدتى شيعه , استعمال شده است. و نيز امام به سبب ترك جهاد از سوى آنان كلمه (مَفتُون) را بر آنها نهاده است.
امام در نهج البلاغه درباره اينان كه از بيعت خوددارى كردند و نه به سود و نه به زيان امام حركتى نكردند , فرموده است: خَذَلُوا الحقَ وَ لَم يَنصُروا البَاطِلَ(٢٩)
حق را بى پناه رها كردند و باطل را نيز يارى نكردند.
منصور نَمَرى , در آن قصيده ارزشمند لاميه , در اشاره به امام حسين (ع) گويد:
مَا الشَّكُ عِندي في كُفرِ قاتِلِهِ
لكِنِنَّي أَشُكُّ في الخَاذِل(٣٠)
من در كفر قاتلان امام حسين (ع) شكّى ندارم , در اين مى انديشم كه كسانى كه او را در كربلا يارى نكردند (خاذلان) مسلمان اند يا كافر؟
شيخ در الجمل نقل كرده است كه امام فرمود:
ليسَ كَلَّ مَفتُونٍ مُعاتَبٌ أَلَستُم عَلى بِيعَتي؟(٣١)
هر فتنه شده اى سرزنش نشود. آيا بيعت من بر گردن شما نيست؟
شيخ در بيان گروه قاعدين گويد:
(و كانَ مَذهبُ سَعدِبنِ مالكِ بن أبي وَ قَّاصٍ و عبدِاللّه بنِ عُمَرِ و محمّدِبنِ مَسلَمَةِ الأنصاريّ و أُسامَةِ بن زيدٍ و أمثالِهم مِمَن رَأى القُعودَ عَنِ الحربِ و التَّبديع لِمَن تَولاّها والحُكمَ على أميرالمؤمنين (ع) و الحسنِ (ع) والحسينِ (ع) و محمدِبن عليٍ (ع) و جميعِ وُلدِ أبي طالبٍ و كافّةِ أتباع أميرالمؤمنينَ من بَني هاشمٍ والمهاجرينَ والأنصارَ والمتَديِّنينَ بنصرتِهِ المُتَّبِعينَ له على رَأيِهِ في الجهاد , بالضِّلال والخطأ , في المَقالِ والفِعالِ , و التَّبديعِ لهم في ذلك عَلى كلِّ حالٍ.)(٣٢)
مذهبِ سَعدبن مالك بن ابى وقّاص و عبداللّه بن عمر و محمدبن مَسلَمَه اَنصارى و اُسامَة بن زيد و امثال آنها كه به كنار كشيدن از جهاد و حكم به بدعت كردن بر كار متولى آن [در عصر تأويل] فرا مى خواندند بر اميرالمؤمنين (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و محمد حنفيه و همه فرزندان ابوطالب و جمله پيروان اميرالمؤمنين از بنى هاشم و مهاجرين و انصار و آنانكه به يارى او و پيروى از او در جهاد عليه باغيان باور داشتند , حكم به گمراهى و خطا در گفتار و رفتار و آشكار كردن بدعت در همه حال مى كردند.
اينان همينسان , عليه عائشه و طلحه و زبير و همباوران آنها در نبرد با اميرالمؤمنين (ع) حكم به گمراهى در حق و كنار افتادن از جاده صواب و ايجاد بدعت در حلال كردن خون مسلمين مى دادند. ولى چيزى كه حُكم بر فسق يا خروج از ايمان باشد , نسبت به هيچ يك از دو گروه , از آنها صادر نشده است.نظر شيخ درباره حزب قاعدين
شيخ پس از آنكه , بهانه هاى آنها را در يارى نكردن امام, از زبان خودشان , نقل مى كند , سعى دارد, ريشه يابى تاريخى اى از اين كار هم بكند.
ابتداء از قول ابومِخنَف در كتابى كه پيرامون نبرد بصره تأليف كرده مى آورد:
لما هَمّ [أميرُ المؤمنينَ] بالمَسير إلى البصرةَ , بلغَهُ عن سَعدِبن أبي وقّاصٍ و ابنِ مَسلمةَ و أُسامةَ بن زيدٍ و ابنِ عُمرَتَثا قُلُهم عنه , فبعث إليهم. فلما حَضَروا. قال لهم: قد بَلَغني عَنكم هِناتٌ كَرِهتُها و أنا لا أكرَهُكُم على المَسيرِ معي عَلى بَيعَتي. قالوا: بَلى. قال: فَما الّذي يُقعِدُكُم عَن صُحيتي؟.(٣٣)
سعد به امام گفت: من به همراهى در اين نبرد بى ميلم , مبادا مؤمنى را بكشم. اگر شمشيرى به من مى دهى كه كافر را از مؤمن باز شناسد , همراه تو نبرد مى كنم!
و قالَ له الأُسامةُ: أَنتَ أَعزّ الخَلقِ عَليَّ ولكنِّي عاهدتُ اللّهَ أَن لا أُقاتلَ أهلَ لا إلهَ إلاّ اللّه.(٣٥)
اُسامه به امام گفت: تو عزيزترين خلق پيش منى , ولى من با خدا پيمان بسته ام كه با اهل توحيد جنگ نكنم.
فقال عبدُاللّهِ بنُ عُمرَ لَستُ أَعرفُ في هذه الحربِ شَيئاً , أسأَلكَ أن لا تَحمِلَني عَلى مَا لا أَعرِفُ.(٣٦)
عبداللّه بن عمر گفت: چيزى از اين جنگ نمى دانم. خواهش مى كنم , مرا بر آنچه شناخت ندارم وادار نكنى.
بنابر نقل شيخ , امام پس از شنيدن سخنان آنان فرمود: شما فتنه شده ايد برگرديد خدا مرا از شما بى نياز كند. عذرشان را نپذيرفت و آنانرا به سبب ترك همراهى امام, (مفتون) خواند. آنگاه شيخ از قول يكى از علماء كه نام آنرا نمى برد, اسباب و زمينه هايِ كنار كشيدن قاعدين و دست بازداشتن آنها را از يارى امام , بر مى شمرد:
و قد ذكر بعض العُلَماء أَنَّ الأَسبابَ في تأَخُّرِ القوم عَن نُصرة أميرِالمؤمنين (ع) بَعدَ البيعةِ لهُ معروفةٌ و أَنَّ الّذي أظهَروه مِن الإِعتذار في خَلافِه خِداعٌ مِنهم و تَمويةٌ و سِترٌ عَلى أَنفسِهم ما استَبطَنُوه مِنه خَوفاً مِنَ الفَضيحةِ فيه.(٣٧)
از ديد ريشه يابى تاريخى اين حركت نمى تواند, خلق الساعه باشد, بلكه ريشه در گذشته دارد, يعنى مجموعه اى از اسباب براى بروز تصميمى در طول يك نهضت الهى و در مسير دفاع از آرمانها و ارزشها , در دو محور حق و باطل و در دو جبهه , پديد آمده و امروز در يك مقطع خود را نمايان كرده است. آن اسباب اينهاست:
١ـ أما سَعدُبنُ مالِكٍ فَسببُ قُعودِه عَن نُصرةِ أميرِالمؤمنين (ع) الحَسَدُ له والطَّمَعُ كان منه في مَقامِهِ الّذي يَرجوه فَلمّا خابَ مِن أَمَلهُ احمله عَلى خِذ لانِه والمُبايَنَةِ لهُ في الرَّأي. قالَ و الّذي أَفسَدَ سَعداً طَمَعُه فيما ليسَ لَه بِأَهلٍ و جُرأَةٍ عَلى مُسَاماتِ أَميرالمؤمنينَ بإدخالِ عُمَربن الخطاب إيّاه في الشّورى وَ تأهيلهِ إيّاه لِلخَلافة , و إيهامِه لذلك انّه محلُ الإمامةِ , فَقَدَّم عليه و أَفسَد حالَه في الدُّنيا والدِّين حتى خَرجَ منها صِفراً مِمّا كانَ يَرتَجيه.)(٣٨)
اما سبب كنار كشيدن سعدبن مالك از يارى اميرالمؤمنين (ع) حَسَد و طمع در مقام خلافت امام بود, و چون آرزويش بر آورده نشد. حسد او را بر آن داشت تا امام را تنها رها كند و خلاف رأى ايشان ظاهر كند. [اين عالم گفته است:] آنجه سعد را خراب كرد, رقابت با اميرالمؤمنين (ع) بود و طمع در آنچه كه نه شايسته آن بود و نه جرأت بر انجام آن داشت. وى به بهانه ورود در شوراى خلافت از سوى عمربن خطاب و نامزدى اش براى خلافت و توهمى كه از اين بابت در او پديد آمده بود كه مى تواند امام مسلمين باشد, خود را بر امام مقدّم مى داشت. همين كار وضع او را در دنيا و دين بهم ريخت, آنگونه كه تهى از آنچه كه آرزو مى كرد از اين دنيا رخت بر بست.
در وصف اُسامه گويد:
٢ـ و أما أُسامَةُ بن زيدٍ , فإنّ النبيَّ (ص) كانَ ولاّه في مَرَضِه الّذي تُوفِّي فيه عَلى أبي بكرٍ و عُمَر و عُثمانَ , فلمّا مضى رسولُ اللّه لِسَبيله , انصرفَ القوم عن مُعَسكَرهِ و خَدَعُوه بِتَسميَتهِ مُدَّةَ حَياتِهم لَه بِالإمرَةِ مَع تَقدُّ مِهم عَليه في الخَلافة , و صانَعُوه بذلك ممّا خالَفُوه فيه مِن السَّمع لَه و السَّير مَعَه والطَّاعةِ. وَاغتَّر بِخِداعِهم و قَبِلَ مِنهم مُصَانَعَتَهم , و كان يَعلم أنَّ أَميَرالمؤمنين لا يَسمَح لَهُ بِالحِذاع , و لا يُصانِعُه مُصَانَعَةَ القَومِ , و يَحذَر مِن التَّسميَّةِ الّتي جَعَلُوها لَه , و لا يرفَعه عَن مَنزِلَتِه , و يَسيرُ به سَيرَتَه في عَبيده و مَوالي نعمته , إذ كان و لائُه لَهُ بالعِتق الّذي كان مِن إنزَاعه النّبيُّ (ص) لأَبيه بَعدَ استِرقاقِه , فصار كذلك بَعدَ النَّبيِّ (ص), غيرَ أنَّه مِنه في الولاء , فَكَرِهَ الإنحطاطَ عَن رُتبَتِه الّتي رَتَّبها القومُ فيه, و لَم يَجد إلى التَّخلُّصِ مِن ذلك إلا بكفر النِّعمة والمُبايَنةِ لِسيِّده والخَلافِ لمولاه , فَحَملَ نَفسَهُ عَلى ذلك لِما ذكَرناه.(٣٩)
و اما أسامة بن زيد , پيامبر (ص) او را به هنگام بيمارى اى كه در آن به سراى باقى شتافت , بر ابوبكر و عمر و عثمان , ولايت داد. چون پيامبر خدا به سراى باقى شتافت . اينان از لشكرگاهش بازگشتند, و او را با تسميه امير در طول حياتشان با حفظ تقدم بر او در خلافت, فريفتند. آنها او را به سبب اينكه از فرمانش سر پيچيده بودند, و سخنش را نشنيده بودند و از همراهى با او سرباز زده بودند , با اين نام دلخوش كرده بودند و او هم به فريبشان مغرور و به آن خشنود شده بود. او مى دانست كه اميرالمؤمنين (ع) به چنين خدعه تن نخواهد داد, و نيز بسان آنان , با او عمل نخواهد كرد. و نيز از قبول نام امير كه بر او نهاده اند, پرهيز خواهد كرد. و او را بر خود بر نمى كشد.
بلكه , همانند بندگان و مواليان نعمتش با او رفتار خواهد كرد. زيرا ولايت امام (ع) بر او ولايت از راه عتق بود كه پيامبر, زيد پدر اسامه را بعد از باز گرفتن از پدرش , پس از اسارت , آزاد كرده بود.
اين حكم پس از پيامبر بر جاى بود و اسامه نسبت به امام عبد بالولاء بود. اسامه , از اينكه از رتبه اى كه آن سه تن به او بخشيده بودند , فرو افتد , ناخشنود بود. از اينرو راهى جز اين نيافت كه به كفران نعمت پردازد و نسبت به سيد و مولاى خويش مخالفت ورزد و او به اين دليل خود را به چنين كارى و داشت.
در اسباب قاعديگرى محمّدبن مَسلمة , شيخ چنين مى گويد:
٣ـ و أَمّا مُحمّدُبنُ مَسلَمةَ , فإنَّه كانَ صَديق عُثمانَ بنِ عَفَّانَ و خاصَتَهُ و بِطانَتَه فَحَمَلَتهُ العَصَبيّةُ له عَلَى مُعاونة الطَّالبينَ بثارِه و كَرِهَ أن يَتظاهَرَ في الكونِ في حَيِّز المُحاربينَ لهم , [أو] المُبانيينَ طريقَهم , و لَم يَربِمُقَتَضى الحالِ مُعاونةَ أَعدائهم , و لا سَمِحَت نَفسُه بذلك , فأَظهَرَ مِن العُذر بِتَأَخُرِّه عَن نُصرة أميرِالمُؤمنينَ بِخَلافِ باطِنِه مِنه , مِمّاكَرِهَ , و سِتراً لِقَبيحِ سَريرَتِه.
و اما محمدبن مسلمه , او دوست و از خواص و مقرّبان عثمان بود. تعصبى كه به عثمان داشت او را در صف خونخواهان او در آورد. ولى نه مى خواست كه در كسوت جنگجويان به سود عثمان در آيد و نه به مخالفان راهشان بپيوندد. از سوى ديگر يارى به دشمنانشان را نيز به مقتضاى حال به مصحلت نمى دانست و خود را بدان خشنود نمى ديد. از اينرو , بر خلاف نهان خويش , به عذر تأخير چنگ زد و از يارى امام باز ايستاد , تا پوششى باشد بر دل نا پاكش.
درباره عبداللّه بن عمر , شيخ در كتاب الجمل آورده است:
٤ـ و أمّا عبدُاللّهِ بنُ عُمَرَ , فإنّه كانََ ضعيفَ العَقل , كثيرَ الجَهل , ماقِتاً لأميرِالمؤمنينَ , معَ ذلك قد شَجَّاه بِهَدر دمِ أَخيه عُبيدِ اللّه لِقَتلِهِ الهُرمُزانَ , و أَجلاه عَنِ المدينة و شَرَّده في البِلاد لا يأمَنُ عَلى نفسِه مِنَ الظَفَربه , فَيَسقُط قَوَداً. فَلَم تَسمَح نَفسُه بِطاعةِ أميرِالمؤمنين (ع) و لا أمكَنَهُ المَقتُ مِن الإِتقيادِ لَه لِنُصرَته , و تَجاهَل ما أَيداهُ مِنَ الحَيرةِ في قِتالِ البغُاةِ , والشَّكِ في لَمسِه ذلكَ و حُجتّهِ.(٤١)
و اما عبدالله بن عمر , مردى كم خرد و نادان و بدخواه اميرالمؤمنين بود. با اين همه امام او را , به وعده مهدور الدم كردن برادرش عبيدالله به قصاص هُرمزان , جريحه دار كرده بود. امام برادرش را از مدينه تبعيد كرد و در شهرها آواره ساخت , آنگونه كه بر خويش ايمن نبود كه به چنگ نيفتد و قصاص نشود . بر اين اساس , عبدالله تن به طاعت امير المؤمنين نداد و بدخواهى او سبب شد كه به يارى او بر نخيزد. وى از روى تجاهل , حيرت و شك خود را در نبرد با باغيان آشكار كرد و با اين بهانه دليلِ (ضعيف) خود را براى كنار كشيدنِ خويش بيان كرد.
با عنايت به آنچه از كلام شيخ استنباط مى شود , مى توان در تعريف قاعديگرى گفت: حزب متشكلى بود از پاره اى از صحابه كه پس از انقلاب مدينه به سال ٣٥ هجرى و شروع خلافت امام , بيش از همه براى سقوطِ حكومتِ عدل او زبان گُشودند و از هر چه در توان داشتند براى نيل به مقصود , دريغ نكردند.
قاعديگرى به مثابه بادهاى ملايمى است كه زمينه وزش طوفان را فراهم مى كند. صداى دلنواز و چهره هايِ ظاهر الصلاحِ اينان كه حتى حاضر نيستند شاهد ذبح شرعى پرنده اى باشند, زمينه ساز و مُمَهِّد , بساط گُسترى زورگويان سَفّاك و آدمكشان بى باكى است كه بعدها در لباس ناكِث و قاسِط و مارِق , فرزندان قرآن را چون على بن ابى طالب عليه السلام و حسين بن على (ع) و ياران با وفاى آن بزرگان , چون حُجربن عَدِيّ و ميثم تَمّار وزيدبن على و حسين على حسنى (شهيد فخ) , بى هيچ پروايِ خُدا از دم تيغ مى گذرانند.
در زيارت عاشورا , بر اينان نفرين مى رود:
لَعَن اللّهُ المُمَهِّدينَ لَهُم بِالتَّمكيِنَ.(٤٢)
نفرين خُدا بر زمينه گُستران شهادت فرزندان وحى باد! فقه قاعدين , فقه سكوت است و بر رغم آن همه تقدّس مآبى و زُهد فروشى , چون از درك درست فرجام كار و كردار خود , ناتوان اند , پيوسته در خدمتِ اهداف دشمن اند. و به راستى اگر دشمنانِ دين چنين خادمان بى مزد و منّتى در اختيار نداشته باشند , چگونه مى توانند در درونِ صفِ توحيديان رخنه افكنند , در گلوى عزيزترين مؤمنان تيغ كين نهند؟
بى هيچ گفتگو, تنها رها كردن امامِ حق و بى ياور ساختن حق پرستان , به سود باطل است , همانگونه كه در صفِّين به عيان مشاهده شد.
با اين همه قاعدين , مُدّعى دين دارى و ميدان دارى صحنه دين اند , گويى كلام خدا را آنان مى شناسند و بس , و كس به سنّت , از آنها آشناترنيست.
جبهه قاعدين , از طيف ها و جناحهاى چند , تشكيل شده است , بسان مُرتابين مُتَربِّصين و مُراوِغين و مَفتُونين.
انسان در آزمايشگاه زندگى و در كوره ابتلاء , پيوسته با عناوين و اسباب و علائق , ارزيابى و فتنه مى شود , يكى به مقام , يكى به مال و يكى به شهوت.
ممكن است كه انسان غير مهذب , براى تخريب و تضعيف و سرانجام خلعِ سلاح مؤمنان , به ارزشهاى الهى و انسانى دست يازد و آنرا يا از سر آگاهى و يا از سرِ ناآگاهى , به عنوان ابزارى براى اِسكات خصم , در دست گيرد و بكار برد.
مفتونان , فتنه شدگان به دين اند, در عين بى باورى , دانسته و يا نادانسته. اينان براى خلع سلاحِ رقيب , از قرآن و سنّت و ارجمندترين ارزشهاى الهى , بى هيچ محابا بهره مى گيرند و بر مبنايِ مرام و مناسبِ حال و مقام , آيه نازل مى كنند و حديث مى آورند.
پيش از آنكه دشمن ظفر يابد, اينان حكم ارتداد و سند كفر مؤمنين را مى پراكنند. پيامبر (ص) به على (ع) فرمود (يا عَليّ , إنَّ القومَ سَيُفتنُونَ بأموالِهم , و يَمُنُّونَ بِدينهم عَلى رَبِّهم.) نهج البلاغه , خطبه ١٥٦.
اميرالمؤمنين (ع) فرمود: (لَقَد قَتَلتُهُم كافِرينَ و لأُقَتِّلَنَّهُم مَفتُونِينَ.)(٤٣), آنگاه كه بر كفر بودند با آنها به پيكار برخاستم , اينك كه پيرايه دين بسته و بدان فتنه شده اند, در امان نخواهند ماند.
سخن مالك اشتر نَخَعى , در برابر توجيهات و تفسيرات قاعدين و فقهاى ساكت آنان , اين بود:
يا أميرالمؤمنين , إنّا وَ إِن لَم نَكُن مِنَ المُهاجِرينَ و الأنصارِ, فَإِنّا مِن التَّابعين بِإِحسَانٍ , إنَّ القَومَ وَ إِن كانوا أَولَى بِما سَبَقُونا إلَيه , فَلَيسُوا بِأَولَى مِمَّا شَرَكناهُم فِيه.(٤٤)
اى پيشواى مؤمنان . ما اگر چه از مهاجرين و انصار نيستيم , ولى از تابعينِ از سر احسانيم . اين گروه , اگر چه در آنچه [درك اسلام] بر ما پيشى جُسته اند , پيش ترند , اما در آنچه كه ما با آنها شركت جُسته [فهمِ اسلام و جهادِ در راه آن با بصيرت] , بر ما برترى ندارند.
اين بود , توصيفى از چهره قاعدين و قاعديگرى كه در آثار شيخ مفيد , خاصّه در كتاب ارزشمند الجَمَل , آمده بود.
(حواشى و اِرجاعات)
١ـ انديشه هاى كلامى شيخ مفيد, ص ٧٠.
٢ـ (فَأَنا فَقأتُ عَينَ الفِتنةِ) بخشى از خطبه ٩٢ نهج البلاغه.
٣ـ (إِنَّمات أَصبَحنَا نُقَاتِلُ إِخوانَنا في الإِسلامِ عَلى مَا دَخَلَ فيهِ مِنَ الزَّيغِ وَ الإِعوِجَاجِ وَالشُّبهَةِ وَالتَّأوِيلِ.) بخشى از كلام ١٢١ نهج البلاغه.
٤ـ أمالي المُفيد , المجلس الرابع والثلاثون , ص ٢٨٨ و ٢٨٩.
٥ـ شرح الهاشميّات , للرّافعي , ص ٣١.
٦ـ مناقب أبي حنيفة , للخوارزمي, ج٢, ص ٨٣ به نقل از تعليقات كتاب الأمالي, ص ٧٤.
٧ـ مقاتل الطالبيّين, ابوالفرج اصفهانى , ترجمه سيد هاشم رسولى محلاتى , ص ٣٣٩.
٨ ـ كنزالعرفان في فقه القرآن , مقداد السيوري , ج١ , ص ٣٨٦.
٩ـ أحكام القرآن , ابن العربي, ج٢, ٢٢٤ به نقل از تعليقات كتاب الأمالى , ص ٧٤.
١٠ـ عُمدة عيون صِحاح الأخبار, ابن بطريق الحِلّي, ج٢ , ص ٢٨٦.
١١ـ الجمل , ص ٣٠.
١٢ـ مُسند احمدبن حنبل , ج٣, ص ٨٢.
١٣ـ الإرشاد, ج١ , ص ١١٠.
١٤ـ عُمدة عيون صحاح الأخبار , ج٢, ص ٢٨٤.
١٥ـ نهج البلاغه , خطبه قاصعه.
١٦ـ وقعة صِفِّين , نصربن مُزاحم مِنقَرى , ص ٣٤١ و مروج الذهب , مسعود , ج٣, ص ١٢٩.
١٧ـ ديوان السيّد الحِميرى , ص ٢١٥.
١٨ـ همان منبع , ص ٤١٩.
١٩ـ ديوان أبي الأسود الدُّؤَلي , ص ١١٧.
٢٠ـ حزب الشيعة في أدب العصر الأموي, الدكتورة ثريّا عبد الفتّاح ملحس , ص ٨٥.
٢١ـ أساس البلاغة , ماده قعد.
٢٢ـ تهذيب الأسماء واللغات , ماده قعد.
٢٣ـ لسان العرب , ماده قعد.
٢٤ـThe Hans Wehs Dictionary of Modern written Arabic , Edited by JM. Cowan , P. ٧٨٠.
٢٥ـ الأخبار الطِّوال , ابوحنيفه دينورى , ص ١٤٥.
٢٦ـ الجمل, ١٣٥.
٢٧ـ همان منبع , ١٣٦.
٢٨ـ سخنِ مقداد اينست: (يا رسول اللّه امض لما أراك اللّه فنحن معك , و اللّه لا تقول لك, كما قالت نبو إسرائيل لموسى: إذهَب أَنتَ و رَبُّكَ فَقاتِلا , إِنّا هَهُنا قاعِدُونَ. ولكن إذهَب أَنتَ وَ ربُّك فقاتلا إنّا مَعَكُما مُقاتِلون. السيرة النّبويّة, لإبن هشام , ج٣, ص ٦١٥.
٢٩ـ نهج البلاغة , الحِكَم , ١٧.
٣٠ـ شعر منصور النَّمَري, ص ١٢٢.
٣١ـ الجمل , ص٤٦.
٣٢ـ همان منبع, ص٢٠.
٣٣ـ همان منبع, ص ٤٥.
٣٤ـ همان منبع, همان صفحه.
٣٥ـ همان منبع, همان صفحه.
٣٦ـ همان منبع, ص ٤٧.
٣٧ـ همان منبع, ص٤٦.
٣٨ـ همان منبع, ص ٤٦ و ٤٧.
٣٩ـ همان منبع, ص ٤٧.
٤٠ـ همان منبع, همان صفحه.
٤١ـ همان منبع, ص ٤٧ و ٤٨.
٤٢ـ زيارت عاشوراء.
٤٣ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد, ج١, ص ٢٣٣ به نقل از كتاب الجَمَل ابومخنف.
٤٤ـ الأخبار الطوال, ص ١٤٣.