آیینه پژوهش
(١)
مراكز تحقيقاتى حوزه علميه قم وچگونگى هماهنگى آن - درايتى مصطفى
١ ص
(٢)
نگاهى به شعرحكيم سبزوارى -
٢ ص
(٣)
نشانه ها و مهرهاى مالكيت در نسخه هاى خطى عربى - انصارى (محقق) نوش آفرين
٣ ص
(٤)
آيا نويسنده مى تواند قاضى كتاب خود باشد - اسفنديارى محمد
٤ ص
(٥)
سالشمار حوادث پانصد ساله نخستين تاريخ اسلام - شکورى ابوالفضل
٥ ص
(٦)
نخستين ترجمه هاى لاتينى قرآن كريم - معايرجى حسن
٦ ص
(٧)
درباره گزيده قصايد سعدى - احمدى بيرجندى احمد
٧ ص
(٨)
سيرى در مجموعه نظريات شوراى نگبهان - کديور محسن
٨ ص
(٩)
نقدى بر كتاب سرزمين و مردم سوريه - گلى زواره غلامرضا
٩ ص
(١٠)
مجموعه آثار علامه طباطبايى - فسائى محسن
١٠ ص
(١١)
كتابى سودمند در تاريخ امويان - انصارى قمى محمدرضا
١١ ص
(١٢)
پژوهشهاى در آستانه نشر - مهدوى راد محمدعلى
١٢ ص
(١٣)
طرح مقدماتى تدوين دائرة المعارف تاريخ پزشكى در اسلام و ايران - مهدی مح
١٣ ص
(١٤)
آكادمى اسلامى كُلن - اصلاحى رضا
١٤ ص
(١٥)
معرفيهاى اجمالى -
١٥ ص
(١٦)
معرّفيهاى گزارشى -
١٦ ص
(١٧)
مجله هاى پژوهشى و فرهنگى - بذر افشان رمضانعلي
١٧ ص
(١٨)
كتابشناسى زينب كبرى سلام الله عليها - انصارى قمى ناصر الدين
١٨ ص
(١٩)
نامه ها -
١٩ ص
(٢٠)
اخبار
٢٠ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - نگاهى به شعرحكيم سبزوارى

نگاهى به شعرحكيم سبزوارى


سيد محمد راستگو
نوشتارى كه از پى مى آيد، نگاه و نظرى است بر شخصيت شعرى (حكيم سبزوارى) و گذر و گلشنى در كوچه باغهاى شعر و غزل او، و جرعه نوشيهايى ازعرفان سروده هاى او.

 

١

 

حاج ملا هادى سبزوارى، بيشتر به عنوان حكيمى بلند پايه و فيلسوفى گرانمايه شناخته شده و آوازه يافته است. بويژه هرگاه سخن از (حكمت متعاليه) و پيروان مكتب صدرايى به ميان باشد، نام سبزوارى پيش و بيش از ديگران به ذهن مى شتابد. همو كه (شرح منظومه)اش با همه ابهام و پيچيدگى، رايجترين كتاب درسى حكمت متعاليه است و حواشى و تعليقاتش بر (اسفار اربعه) از مفيدترين و راهگشاترين حواشى اين كتاب و از همين روى ديگر جلوه هاى شخصيت او، از جمله شخصيّت شعرى او، كمتر مورد توجّه بوده است؛ و اين البته چندان شگفت نيز نيست، زيرا جلوه حكمتى و بعد فلسفى شخصيت او، چنان گسترده و تابناك است كه بر ديگر ابعاد شخصيت او از جمله شعر و شاعريش، سايه افكنده است و مجال و ميدان جلوه گرى آنها را تنگ كرده است.
در اين مقال بر اينيم تا به شخصيّت شعر او نگاهى بيفكنيم و چهره او را كه تاكنون در آيينه (شرح منظوم) و (حواشى اسفار) و (اسرار الحكم) و… مى ديده ايم، در آيينه شعر و غزل به تماشا بنشينيم و از زلال انديشه هاى شعرى او ـ كه چه بسا در ژرفا و بلنداى انديشه هاى فلسفى او افت و خيزهايى داشته ايم ـ قدح ها بنوشيم و از زبان و بيان او ـ كه چه بسا در چم و خمهاى منظومه و پيچاپيچهاى شرح منظومه اش از پاى افتاده ايم ـ سخنانى لطيف و شيرين نيز بنوشيم.

٢

 

سبزوارى عارفى وارسته و حكيمى گرانمايه است و افزون بر اينكه در عرفان نظرى و تقرير و بيان انديشه هاى عرفانى، مهارتى والا و بالا دارد ـ و اين مهارت را بحثهاى عرفانى او در جاى جاى (شرح مثنوى)، (شرح دعاى جوشن)، (شرح دعاى صباح) و… آشكارا گواهى مى كند ـ در عرفان عملى و سير و سلوك معنوى نيز پايگاهى بلند و بسزا دارد. گزارشهايى كه از زندگى او در دست است، گواهى مى دهد كه او پس از سالها درس و بحث و تأمل و تحقيق و تأليف، غزالى وار، ناشناس به كرمان رفت و ساليانى چند در غربت كرمان، دور از چشم آشنايان و وابستگان به خودسازى و سلوك معنوى دل بست و با تصفيه و تزكيه روان خويش را ساخته و پرداخته نمود و از تجربه هاى عرفانى و باطنى بسى بهره ها اندوخت؛ و يكى از علل و زمينه هاى شاعرى او بويژه بار عرفانى شعرش، همين شخصيت عرفانى اوست. زيرا شايد گزافه نباشد اگر بگوييم همه آنان كه با عرفان سرو سرّى دارند، شاعر نيز هستند. چه، يكى از پيامدهاى تجربه هاى عرفانى و سير و سلوكهاى باطنى، تلطيف ذوق و طبع و تعالى احساس و دريافت آدمى است؛ و شعر نيز در معنى واقعى خود خاستگاهى ندارد جز طبع لطيف، ذوق ظريف واحساس تعالى يافته. و از اينجاست كه بيشترينه، بل همه آنان كه با تجربه هاى عرفانى دمساز بوده اند، شاعر نيز بوده اند و بخشهايى از دريافتها، ديدارها و احساسهاى بديع و لطيف خويش را با زبان شعر ـ زبانى كه براى بيان حالتهاى باطنى و دريافتهاى عرفانى از هر زبان ديگرى شايسته تر و تواناتر است ـ نمايش داده اند. خواه چونان سنايى، عطار، مولوى، عراقى، حافظ، جامى، شيخ بهايى، فيض كاشانى، فياض لاهيجى، ملامهدى نراقى، و حكيم سبزوارى، با شعر منظوم؛ و خواه مانند خواجه عبدالله انصارى، ابو يزيد بسطامى، ابوسعيد ابوالخير، احمد غزالى، عين القضاة همدانى، شمس تبريزى و… با شعر منثور.

٣

 

از سوى ديگر چنين مى نمايد كه شعر و شاعرى براى بزرگوارانى چون سبزوارى ـ كه عمرشان همه در تعلّم و تعليم و تحقيق و تدريس و تأليف و تصنيف سپرى شده ـ يك تفنّن و تصريح نيز بوده است. يعنى اين بزرگواران، آنگاه كه از كار تعليم و تدريس و تصنيف اندكى فراغت مى يافته اند، به شعر و شاعرى روى مى كرده اند و با اين تفريح سالم، اندكى خويش را از خستگى و ملال تدريس و تأليف و ديگر گرفتاريهاى زندگى آسوده مى ساخته اند. و البته اين تفنّن و تفريحها، پىآمدهاى عمدى و غيرعمدى نيكويى نيز داشته است. يعنى زمينه اى مى شده است تا آن بزرگواران استعداد شاعرى خويش را فعليّت بخشند و برخى (اسرار مگو) را كه جز با زبان شعر نمى توان باز گفت، بازگويند و به دور از اصطلاحات پيچيده علمى، فلسفى، عرفانى و… كه ويژه خواص است، با زبانى روان و عامه فهم، آثارى بيافرينند كه همگان به فراخور فهم و دريافت خويش از آنها بهره ببرند.

٤

 

تفنّنى بودن شعر براى بزرگانى كه عمرشان در تعليم و تأليف مى گذشته ، اين پيامد را نيز داشته است كه آنان خويش را شاعر حرفه اى ندانند و چنان شاعران حرفه اى براى تعالى و والايى شعر خويش مايه نگذارند و بيشينه تلاش و تكاپوشان اين نباشد كه شعرشان از نظر شعرى و ادبى هر چه آراسته تر و پيراسته گردد و جايگاهشان در ميان شاعران و اديبان هر چه بالاتر و والاتر. و همين است يكى از مهمترين علل اينكه شعر اين بزرگواران از ديد ادبى محض، پايگاه چندان بلندى ندارد و نمى تواند با سروده هاى سخنورانى چنان فردوسى، سعدى، مولوى، حافظ و… هم پهلو نشيند.
پيداست اينان كه تمام تلاش و تو ان و وقت و فرصت خويش را در كارهاى بزرگتر تأليف و تحقيق و تدريس گذرانده اند و تنها در فراغتهاى پيش آمده، طبعى آزموده و شعرى سروده اند، اگر چنان شاعران حرفه اى، به تجربه و تمرين و تكرار در فنون شعر و شاعرى مى پرداختند، بى گمان شعرشان بسى والاتر از اين چه هست، مى بود. و چه بسا كه از بسيارى از شاعران حرفه اى پرآوازه نيز پيش مى افتادند.
با اين همه، شعر اين بزرگواران، بويژه آنگاه كه با چاشنى عرفان و حال ـ آن هم عرفان و حالى تجربى و واقعى نه تقليدى و زبانى ـ همراه است، بسى خواندنى و دلنشين است، و عمق معانى، ژرفايى عواطف و صداقت بيان، برخى كمبودها و نارساييهاى ادبى و زبانى آنها را جبران مى كند و از شعر بسيارى از فلان و بهمان شاعران حرفه اى، ذوق و ذهن را بيشتر پسند مى افتد.

٥

 

با اينكه سبزوارى شاعرى حرفه اى نيست، اما هم طبع و قريحه اى توانا دارد و هم علاقه و توجّهش به شعر و شاعرى بيش از حد تفنّن و تفريح است. گواه طبع و قريحه تواناى او افزون بر شمارى از غزلها و بسى از بيتهاى زيبا و گيرايش، منظومه هايى است كه به عربى در منطق (اللئالى المنظمة)، حكمت (غررالفرائد) و فقه (بزاس) سروده است. البته راست است كه منظومه هاى عربى او چنانكه بايد فصيح و استوار نيست و سايه ملال آور ضعف تأليف و تعقيد لفظى و معنوى در بسى از بيتهاى آن ديده مى شود، اما نبايد از ياد برد كه مسائل پيچيده و با لذّات معقّد منطق و فلسفه را ـ كه در قالب نثر نيز بر بسيارى از ذهن و ذوقها سنگينى مى كند ـ به رشته نظم كشيدن و در قالب سروده ريختن، كار آسانى نيست و به طبع و قريحه اى توانا نياز دارد.
گواه گرايش بيش از حدّ تفنّن او به شعر و شاعرى نيز، هم استقبالهاى متعدّد اوست از شاعرانى چون حافظ، مولانا، سعدى، عراقى و… و از آنها برمى ايد كه او را با شعر ديگران نيز انس و آشنايى و سر و سرّى بوده است ـ و هم صنعت گراييهايى كه در جاى جاى شعرش ديده مى شود ـ و از آنها برمى آيد كه او را به آرايش سخن و بهره گيرى از فنون بلاغى و بديعى نيز گرايش بوده است ـ و هم سرودن غزلهايى با قافيه هاى مشكل و كميابى چون ط، ظ، ق و… ـ و از آنها برمى آيد كه گويا خواسته او از سرودن اين گونه غزلها، بيشتر اين بوده كه همچون شاعران حرفه اى، توان طبع خويش را نشان دهد و فهرست الفبايى غزلهاى خويش را هر چه كامل تر سازد.
نمونه هايى از بيتهاى زيباى او:
ايزد سرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما
باز آى كه رونقى ندارد
بى شمع رخ تو محفل ما ***
شهر پر آشوب و غارت دل و اين است
باز مگر شاه ما به خانه زين است
آينه رو است يا كه جام جهان بين
آتش طور است يا شعاع جبين است
خسروى عالمم به چشم نيايد
گر تو اشارت كنى كه چاكرم اين است
ساغر مينا بگير و شاهد رعنا
باشد اگر حاصلى زعمر همين است ***
موسيى نيست كه دعوى اناالحق شنود
ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست ***
ييا ربا ما بى وفايى مى كند
بى سبب از ما جدايى مى كند
مى كند با آشنا بيگانگى
با رقيبان آشنايى مى كند ***
سركه ندارد ز تو سودا به گور
ديده كه بيند نه بروى تو كور
نى چه خطا رفت كدامين سر است
كز نمك لعل تواش نيست شور ***
افسردگانيم از باده كو شط
تا درونى افتيم غلطيم چون بط
غم لشكر انگيز دوران بلاخيز
تو جام و ساقى كو عود و بر بط ***
پا مانده در گل در سرزمينى
جا كرده در دل مهر جبينى
كارم فتاده با شوخ چشمى
دارم نيازى با نازنينى
عشقم در آفاق آوازه افكند
حسن چنان راست عشق چنينى ***
تو چون پيمان و عهدت مى شكستى
چرا با ما نخستين عهد بستى
من از تو نگسلم پيوند الفت
اگر چه رشته جانم گسستى
سحرگاهان برون شد مست و مخمور
به دستى ساغر و خنجر به دستى
هزاران رستخيز و فتنه برخاست
بهر جاگان پرى يكدم نشستى

نشانه هايى از توجه او به ديگر شاعران:
سبزوارى را به خواجه شعر فارسى، شمس الدين محمد حافظ شيرازى، بيش از هر شاعر ديگرى توجه و تمايل است. هم غزلى در ستايش او سروده است:
هزاران آفرين بر جان حافظ
همه عزقيم دراحسان حافظ
زهفتم آسمان غيب آمد
لسان الغيب اندرشان حافظ
پيمبر نيست ليكن نسخ كرده
اساطير همه ديوان حافظ
ببند اسرار لب را چون ندارد
سخن پايانى اندر شان حافظ

و هم بسى از مضمونها و تعبيرهاى او را اقتباس كرده است:
حافظ
المدام المدام يا احباب
زانكه اين گوشه خاص خلوت اوست *
ييا رب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم
رخساره به كس ننمود آن شاهد هر جايى *
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى
بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش *
نيست در لوح دلم جز الف قامت دوست
چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم

سبزوارى
الوداد الوداد يا احباب
كين سرا پرده خاص خلوت اوست *
با كه توان گفت اين سخن كه نگا رم
شاهد هر جايى است و پرده نشين است *
خونم بخور و غم مخور از پرسش محشر
طفلى و ملايك ننويسند گناهت *
بجز از درس غم عشق نياموخت مرا
روز اول كه سبق پيش نهادم استادم ***
و هم به استقبال بسى از غزلهاى او رفته است:
حافظ
الا يا ايها الساقى ادر كاساً و ناولها *
سينه گنجينه محبّت اوست
ديده آيينه دار طلعت اوس *
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست
منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست *
روضه خلد برين خلوت درويشان است
مايه محتشمى خدمت درويشان است *
آن يار كزو خانه ما جاى پرى بود
سر تا قدمش چون پرى ازعيب برى بود ***
سبزوارى
الا يا ايّها الورقي§ ثرى تثوى اطلعن عنها *
ره و رهبر دلا محبّت اوست
سود و سرمايه عشق حضرت اوست *
شورش عشق تو در هيچ سرى نيست كه نيست
منظر روى تو زيب نظرى نيست كه نيست *
جام جم مظهر اعظم دل درويشان است
نخبه جمله عالم دل درويشان است *
آن شوخ كه با ما به سر كينه ورى بود
استاد فلك در فن بيدادگرى بود ***
او را به حضرت مولانا، (شاه شوريده سران، خسروشيرين سخنان) نيز ارادت و اعتقادى بسيار بوده است. هم بسى از بيتهاى مثنوى كبير او را در كتابى كلان شرح كرده است، و هم برخى از غزلهاى او را استقبال نموده است؛ مثلاً غزل زيرا را با مطلع:
اى به ره جستجوى نعره زنان دوست دوست
گر به حرم ور به ديركيست جز اواوست اوست
به استقبال اين غزل سراسر شور و شيدايى مولانا با آغازه زير سروده است:
باز درآمد به بزم مجلسيان دوست دوست
گرچه غلط مى دهد، نيست غلط اوستاوست
نيز غزل او با مطلع:
فتنه چسان شود به پاخيز بيا كه همچنين
آب حيات چون رود جلوه نما كه همچنين
استقبالى است از غزل بكر و شيواى مولانا با آغازه:
هر كه ز حور پرسدت رخ بنما كه همچنين
هر كه زماه گويدت بام برآ كه همچنين
و هم در برخى از غزلها به سبك تند و ضربى و شيدا و شنگول او سخن گفته است:
مستانه بيرون تاخته تا عقل و دين يغما كند
با چشم جادو ساخته تا عالمى شيدا كند
بر بسته مژگان توصف تا عالمى سازد تلف
دل مى برداز از هر طرف چشم تو و حاشا كند
گه كشته خواهد عالمى گه زنده مى سازد همى
احياد چو عيسي§ هر دمى زان لعل شكر خاكند
خواهى نمايى معجزت زان آستين بنما كفت
كان با كسان موسى صفت كار يد بيضا كند
هر كو زعشق گلرخان گيرد متاعى در جهان
دنيا و دين و نقد و جان در كار اين كالا كند
استقبالهايى از سعدى، عراقى، نظامى، جمال الدين عبدالرزاق و… نيز در ديوان سبزوارى ديده مى شود. افزون بر اين، او را حتى با شعر همروزگاران خود نيز سر و سرّى بوده است و برخى ازغزلهاى زيباى آنان را استقبال نموده است، مثلاً غزل او با مطلع:
ديده را آينه روى شهى بايد كرد
روز خود تيره ز زلف سيهى بايد كرد
استقبالى است از غزل معروف نشاط اصفهانى با آغازه:
طاعت از دست نيايد گنهى بايد كرد
در دل دوست به هر حيله رهى بايد كرد
نيز دو غزل او با مطلع:
دهيد شيشه صهباى سالخورده به دستم
كنون كه شيشه تقواى چند ساله شكستم
و:
نه از لفظ تو پيغامى نه از كلك تو تحريرى
نه از لعل تو دشنامى نه از نطق تو تحريرى
هر دو استقبالهايى هستند از دو غزل يغماى جندقى با آغازه هاى:
نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم
فداى چشم تو ساقى بهوش باش كه مستم
و:
به جانان درد دل ناگفته ماند اى نطق تقريرى
زبان را نيست ياراى سخن اى خامه تحريرى
نمونه هايى از صنعتگراييهاى او:
سبزوارى در جاى جاى ديوانش براى آرايش سروده هاى خويش، از آرايه هاى بديعى و بلاغى ـ بى آنكه چندان به تكلّف و تعنّت بينجامد ـ بهره ها برده است. اينك نمونه هايى:

جناس:
شراب ناب بياب و بتاب رو زجهان
كه هست نزد خردمند اين جهان چو سراب
*
برد رويت هوس رؤيت گل از يادم
كرد سر و قدت از سرو چمن آزادم
*
ابروى او آبروى ماه نو را ريخته
شمع از آذرم رويش خويش بر آذر زده

التزام (تكرار حرف و واژه):
عشق گو و عشق دان و عشق بين
عشق شو عشق و رخ زغير بتاب
*
زين همه شاهد و مشهود بود
ذوق را شهد مشهود تو غرض

ترصيع و موازنه:
بيچاره كشى بيشه زلفان كمندت
خونخواره وشى شيوه چشمان سياهت
*
پا مانده در گل در سرزمينى
جا كرده در دل مهر جبينى
*
پيش آن بالا بلا شمشاد پست
نزد آن وجه حسن خوبان قبيح

عكس و پاغازى:
فغان كه سخت به افسوس مى رود ايام
نه جام باده به دور و نه دور چرخ به كام
*
مبين بر ظاهرت كز روى معنى
جهان جانى و جان جهانى
تو چشم مردمى و مردم چشم
تو جان اسرار را جان جهانى

لف و نشر و تقسيم:
اين چه گياه خط است و آن چه گل روى
خلد چو اين گل چو آن گياه ندارد
*
ز اشك و آه اندر بوته تصعيد و تقطيرم
اگر باور ندارى بين ز اشك سرخ اكسيرم
*
خود گر افلاك و گر عنصر خاك
همه را با زغمش بر دوش است
آن يك از شوق شب و روز به رقص
وين يك از جام ميش مدهوش است

حسن تعليل:
بحزام برون كه بهر تعظيم
عمرى است به باغ سرو بر پاست
*
تا پات مباد رنجه گردد
بر روى زمين ز سبزه ديباست

تلميح:
چنگ گويد به چنگ دستان زن
انّ للعا شقين حسن مآب
*
هر آنكس كه چشم ترا ديد گفت
الا انّ هذا لسحر عظيم
*
رقيبش به ما بر سر خشم بود
قنا ربّنا ذا العذاب الاليم

ايهام:
شدم من تا خراب آن مى لعل
خراباتم محل شربم مدام است
*
درد عشق تو چه سنجيم به قانون شفا
كز اشارات دو ابروت شفا ما رابس
*
حكيما اى محال انديش بنگر
به دور عارضش ز اشكم تسلسل
*
همين نى نقش تصويرت بديع است
كه اسرار معانى را بيانى

بازى لفظى:
از رباب اين شنو رب آب بقاست
و آنچه جز اوست نيست غير سراب
*
دم چو فرو رفت هاست هوست چو بيرون رود
ييعنى از او در همه هر نفسى هاى و هوست
*
بت سبزوار از خط سبزه وار
به خدّ خور آسا خراسان گرفت

٦

 

سروده هاى سبزوارى كه به سبك روان و جا افتاده عراقى است (البته با برخى ويژگيهاى سبك شخصى)، بر پايه ديوان او (چاپ كتابفروشى محمودى، با مقدمه مدرسى چهاردهى) جزيك ترجيع بند، يك دوبيتى، چهارده رباعى و سه ـ چهار مثنوى كوتاه، همه غزلند. غزلهايى كه از ديد بخش بندهاى غزلى، در رده غزلهاى عرفانى ـ رندى جاى مى گيرند. همان غزلى كه با سنايى غزنوى آغاز شد و با حافظ شيرازى به فراترين اوج خلافت و زيبايى، و كمال و والايى رسيد.
محور عرفانى اين غزلها را عشق و وابسته هاى آن، چنان از ليت عشق، فراگيرى عشق، سختى راه عشق، و… سامان مى دهد و همراه آنها نكته هاى بسيار ديگرى چون وحدت وجود، وحدت شهود، تجلّى، هست و نيست، فنا و بقا، غيبت و حضور، نزول و صعود و… با زبان ويژه اى طرح و عرضه مى شود. و چهره رندى اين غزلها از يكسو بر محور و اژگان ويژه خراباتى (مى، مستى، ساقى، ميكده و…)، همراه با اظهار مستى و ستايش باده پرستى مى چرخد و از ديگر سو بر مدار رياستيزى، با شگرد و زبانى ويژه، يعنى با زهد و علم (البته زهد و علم ظاهرى و ريايى) در افتادن و از آنها اظهار گريز نمودن و اهل آنها را آماج طنز و طعن ساختن.

***

اينك ديوان سبزوارى را مى گشاييم و نمونه هايى از انديشه هاى عرفانى و رندى او را باز مى خوانيم و به ناگزير از شرح و تفسير و نقد و تحليل ـ كه در اين مقال مجالى براى آنها نيست ـ در مى گذريم. عشق
ديوان سبزوارى همچون ديوانهاى ديگر شاعران عارف و عارفان شاعر، ديوان عشق است. و با رنگ فدايى عشق كه بهترين رنگهاست (صبغة الله و من احسن من الله صبعة) آذين شده است. بيشترين توجه و تمايل او به عشق است و شايسته ترين ستايشهايش، باز هم از عشق. در ديد و داورى او، عشق، آب زندگانى، حيات جاودانى، سرمايه كامرانى، رمز آفرينش، پيرايه هستى، معراج روحانى و پر پرواز آدمى تا مقام (سبحانى ما اعظم شأنى) است:
عشق است حيات جاودانى
سرمايه عيش و كامرانى
گر عشق نبود خود نبودى
هرگز نه زمين نه آسمانى
پيرايه عشق اگر نيستى
كى داشت عروس حسن آنى
از عشق گرفت زيب و زينت
اوراق كتاب كن فكانى
عشق است مدار تاب قوسين
عشق است مقام من رآنى
هم بود زعشق آنكه دم زد
از سبحانى عظيم شأنى
از عشق گرفت بال پرواز
اين بيضه مرغ لامكانى

*

نقش ديوان قضا آيتى از دفتر عشق
آسمان بى سرو پايى بود از كشور عشق
آب حيوان كه خضر زنده جاويد از اوست
هست يك قطره اى از چشمه جانپرور عشق
شرر سينه ما گرچه گرفتى آفاق
با همه سوز بود اخگرى از مجمر عشق
عشق نردبان كمال آدمى است و عاشق عارف، پايگاهى بس والا و بالا دارد. سلطان كل است، قاف تا قاف هستى را زير پر دارد وغاشيه دولتش بر دوش فرشتگان است:
طاير عشق همافر همايون بال است
قاف تا قاف وجود است به زير پر عشق
مى زند قهقه بر مسند جمشيد كسى
كوشد از خاك نشنيان گداى در عشق
مى رساند به مقامى كه خدايش داند
بيخودى را گذراند به سر افسر عشق

*

غاشيه دولتش خيل ملايك كشند
هر كه بجان مى كشد بار دلى را به دوش

*

تا شدى آيه مهر رفت سينه ما
مى دهد تاب به مهر فلك آيينه ٌما
راست شد بر قد ما خلعت سلطانى كل
كه بود گنج وجود تو به گنجينه ما
عشق، معيار انسانيت است و بى عشقى، بزرگترين خسارت و خسران. آنكه عاشق نيست، نه آدمى كه از حيوان نيز فروتر است. سرى كه از عشق تهى است، جز گور را نمى زيبد و چشمى كه از نور عشق خالى است، جز كورى را نمى شايد:
آن كسانى كه خالى از عشق اند
هم كالا نعام بل هم اضل

*

سركه ندارد ز تو سودا به گور
ديده كه بيند نه به روى تو كور
مرده دلا قبر تن خاكى است
زنده شو از عشق و در آى از قبور
عشق راه وصال دوست و سود و سرمايه سالكان اوست:
ره و رهبر دلا محبّت اوست
سود و سرمايه عشق حضرت اوست
در چار سوق طريقت و حقيقت، كالايى جز عشق بازار ندارد و بى عشق از رياضت و چله نشينى و فرقه پوشى و دستاربندى كارى برنمى آيد:
به چار سوق طريقت بجز متاع محبّت
بكار نيست قماشى به نزد اهل حقيقت

*

زيب ندارد مگر به عشق جهانسوز
خلوت اسرار اگر چه چل چله باشد

*

درّ گران عشق به دست آرار كسى
ورنه چه سود حزقه و دستار با حنك
عشق، به اين معنى، آميخته با فطرت آدمى است و امانتى است كه دست آفرينش در نهاد او نهاد است:
ايزد بسرشت چون گل ما
مهر تو نهفت در دل ما

*

نمودند از مى لعلش مخمّر طينت آدم
از آن مى چون عجين شد خاك هر گل گلعذارى شد
و از اين روى از لى نيز هست. خلعتى است كه از ازل بر جان آدمى پوشانده اند:
به عشقش در ازل خاكم برشتند
ملامتگر كنى چندم چندم ملامت

*

از روز ازل ميخور و رندانه سرشتيم
بر جبهه بجز قصّه عشقت ننوشتيم

*

در دبستان ازل روز نخست از استاد
بجز از درس غم عشق نياموختمى
و از آنجا كه هر اولى، ابدى نيز هست و (آنچه آغاز ندارد نپذيرد انجام)، عشق، ابدى نيز هست:
نشود هم به دم صبح قيامت هشيار
هر كه زد از كف ساقى ازل ساغر عشق

*

غم عشق تو چو حسنت نپذيرد انجام
آرى آغاز ندارد غم ديرينه ما
عشق به دليل فطرى و ازلى بودن، فراگير و همگانى نيز هست و نه تنها در نهاد همه آدميان كه در ذره ذره كاينات، سارى و جارى است:
نه همين از غم او سينه ما صد چاك است
داغ او لاله صفت بر جگرى نيست كه نيست

*

نى همين در كار جانبازى است دل
عالمى را عشق بر اين كار داشت

*

نى چه خطا رفت كدامين سراست
كز نمك لعل تواش نيست شور

*

خود گر افلاك و گر عنصر خاك
همه را بار غمش بر دوش است

*

خورشيد سپهر عشق سارى است
نورش به ذرارى جهانى

*

فلك گشته سرگشته كوى او
بود روى عالم همه سوى او
همى مى رسد بر مشام دلم
زكل خاصه از اهل دل بوى او
مه و مهر بين بر كميت فلك
شب و روزانه تكاپوى او

*

زمين خورد از مى اش دردى چو چشمش پرخمارى شد
به چرخ افتاد از آن شورى چو زلفش بى قرار مى شد
ز عشقش دلفروزان مهر و مه چون مجمر سوزان
هلال از درد شوق ابرويش زرد و نزار مى شد
نمى يم ديد از بحر غمش خون دردش زد موج
ز سوزش كوه را داغى رسيد و لاله زار مى شد دل
اگر عشق، بنياديترين محور شعر عرفانى است، شگفت نخواهد بود كه كانون آن، يعنى (دل) نيز پايگاهى والا داشته باشد و با شايسته ترين ستايشها از آن ياد شود:
فلك دوران زند بر محور دل
وجود هر دو عالم مظهر دل
اگر اكسير درد عشق خواهى
بيا شو از گدايانى در دل
هر آن كالا كه در بازار عشق است
بجو سرمايه اش از كشور دل
هر آن نقشى كه بر لوح از قلم رفت
نوشته دست حق بر دفتر دل
سرشته عشق پاكان در نهادش
كز اصل پاك آمد گوهر دل
جهان معنوى را دل امير است
زفرّ عشق باشد افسر دل وحدت وجود
اينكه حقيقت هستى يگانه است و كثرتها همه جلوه هاى يك وحدتند، نمودهاى يك بودند، تعيّنهاى يك وجودند، و سايه /اى يك نورند و اينكه تجلّى آن وحدت در اين كثرتها و پيدايى اين كثرتها ازآن وحدت، چگونه است، از مسائل انديشه سوزى هستند كه با عناوين وحدت وجود، وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت، تعيّنات وجود و… و با تمثيلهاى نور و روزن، آب و حباب، دريا و موج، نقطه و اعداد و حروف و… از ديرباز مورد بحث و گفتگو بوده اند. سبزوارى نيز، هم در نوشته هاى عرفانى و فلسفيش و هم در شعر وغزلش، بارها و با تعبيرها و تمثيلهاى گونه گون از آنها سخن گفته است.

او با اعتراف به اينكه (هستى) را مثال و تمثالى نيست، براى توضيح و نزديك سازى مسأله به ذهن، ناگزير از مثال يارى جسته است:
گرچه نبود مثال هستى و هست
ترك تمثال بى مثال امثل
ليك و هم و خيال را قوتى
گر رسانى چوعقل هست اعدل
و تجلى وحدت در كثرت را گاه نورى دانسته كه از روزن ها گوناگون تابيده و با كثرت روزنها تكثّر پذيرفته است:
همه جانها به قالبها نغوشى از پر عنقا
فروغ خود يكى باشد بود كثرت زرد زنها
تابى ز آفتاب به خاك آمد از شباك
خود بودى آفتاب چو شد پرده منكشف
گاه آن را مفهومى يگانه داشته كه با تعبيرهاى گونه گون بيان شده است:
چو يك معنى كه پوشانى به گوناگون عباراتى
حجاب پرتو رخساره جانانه شد جانها
نى رجعت و نى تكرار هم رجعت و هم تكرار بسيار بود صورت ليكن همه يك معنى است
گاه آن را دريا نى يگانه پنداشته كه موجها و حبابها وحدتش را به رنگ كثرت درآورده اند:
حق بود بود و كل نمود وى است
اوست بحرو همه نداوت اوست

*

اوست درياى بيكرانه و هست
غير او چون ندى و موج وحباب
گاه از تمثيل عدد (يك) و ديگر عددها كه تجلى و تكرارهاى آنند، يارى جسته است:
گر بپويى تو هر عدد را نيست
جز يكى در قوامشان مدخل

*

در جلمه مراتب اعداد لايقف
نبود به پيش ديده اسرار غير يك
گاه نقطه را كه به خط و سطح و اعداد وحروف گسترش مى يابد، مثال آورده است:
نقطه شد خطّ و خط بسيط و بسيط
به بسيط و به مؤتلف منحل
باز در كنسوت حروفش بين
ابتث و ابجد ايقغ و ادبل
گاه از تمثيل فطره اى كه در سير خويش خط مى نمايد، بهره گرفته است:
قطره خطى شود ز سرعت سير
چون شود از محيط خود منزل
گاه نقطه آتشينى مجمر را كه در حركت، دايره اى آتشين مى نمايد، مثال آورده است:
مشعل آتشى به دور انداز
كه كند رسم دايره مشعل

*

از آن يكتا هويدا گشت بيحد عكسها آرى
پديد آيد ز نقطه دايره چون گشت جواله
و گاه نيز از اسمائى كه چند اسم دارند، بهره جسته است:
ييك مسمّي§ است خرفه كش خوانند
بلبن و برفه پر پهن بوفل
و از اين همه تمثيل و تعبير، آشكارى تجلى وحدت در مجالى كثرت و بى اصالتى كثرتها را خواسته است:
شمع رويش چو بر افروخت به بزم ابداع
همچون انجام در آغز يكى داشت شعاع
تافت بر طلعت ساقى پس از آن بر باده
آمدى مجلسيان را به نظر اين اوضاع
جلوه يكتا و مجالى بودش گوناگون
هست در عين تفرّد به هزاران انواع
نبود بيش زيك پرده نواى عشّاق
بر مخالف ره اين راست نيايد به سماع
نور و نار و گل و خار از ره هستى است يك
بشنو اين كان سخنان دگر آرند مداع
فتنه هاى آمده از سرّ ميانت به ميان
از ميان پرده برانداز و برانداز نزاع
و كثرتها را به چشم اصالت ديدن، احولى و دوبيتى شمرده است:
هستى ساز ج امت و وحدت صرف
دو نمايد به ديده احول وحدت شهود
وحدت شهود، يعنى در هر جا و هر چيز، او و جلوه او را ديدن، نيز از انديشه هاى عرفانى سبزوارى است:
هر جا نظر انداختم جز او كسى نشناختم
زاغيار تا پرداختم دل را هم يار من است

*

شعله خويى به من خاك نشين آبى داد
كه بديدم مى و ساقى و صراحى همه يك

*

چه كنم چه سربپوشم كه به هر طرف بنوشم
نرسد به گوش هوشم بجز از لبت ترانه

*

در هر چه نظر كنم تو آيى به نظر
لا ظاهر فى الوجود و الله سواك

*

بجز طراوت رويت نديده ام در گل
بجز حديث تو نشنيده ام ز چنگ و رباب انسان كامل
انسان كامل و پايگاه بلند و والاى او، نيز از ديدگاههاى عارفانه اى است كه سبزوارى بارها و گاه با زبانى شطحوار به آن پرداخته است. از ديد و داورى او، انسان كامل، اسم جامع، مظهر اتم، باب الله و خليفة الله است. آفرينش جلوه او و براى اوست، دو جهان زير پر اوست، بر همه پديده ها احاطه اى خداوار دارد و…
اختران پرتو مشكاة دل انور ما
دل ما مظهر كل، كل همگى مظهر ما
نه همين اهل زمين را همه باب الليهم
نُه فلك در دورانند به دور سر ما
بر ما پير خود طفل دبيرستان است
فلسفى متبسى از دل دانشور ما
گرچه ما خاك نشينان مرقّع پوشيم
صد چو جم خفته به در پوزه گرى بر در ما
چشمه خضر بود تشنه شراب ما را
آتش طور شرارى بود از اخگر ما
اى كه انديشه سر دارى و سر مى خواهى
به كدويى است برابر سرو افسر بر ما
گو به آن خواجه هستى طلب زهد فروش
نبود طالب كالاى تو در كشور ما
بازى بازوى نصريم نه چون نسر به چرخ
دو جهان بيضه و فرخى است به زير بر ما
ماه گر نور و ضيا، كسب نمودار خورشيد
خود بود مكتسب از شفته اختر ما
خسرو ملك طريقت بحقيقت مائيم
كله از فقر به تارك ز فنا افسر ما
كانيات براى او، و به طفيل او آفريده نشده اند و اگر او نبود، هيچ نبود:
مهر و مه و گيتى آفريدند
از پرتو مهر انور ما
آمد به وجود آب و آتش
از چشم و دل پر اخگر ما

*

نه در اختر حركت بود نه در قطب سكون
گر نبودى به زمين خاك نشينانى چند
نخستين سكّه دولت به نام او خورده است، زيرا او اصل و ديگران، همه فروع و فروغ اويند:
در دار ملك عالم معنى دم نخست
زد دست غيب سكّه دولت به نام ما
مائيم اصل و حجله فروع فروغ ماست
گر خواجه منكر است بنوشد زجام ما
بر آستان پير مغان رو نهاده ايم
برتر ز عرش آمده ز اينرو و مقام ما
او هر چند به تن عالم صغير است، جهان كبير را در خود نهفته دارد، و عالم كبير كتابى است در شرح و بسط وجود جامع او:
اجزاى عالم يك به يك گر خود سماك و گر سمك
حسن و ملك نجم و قلك كل شرح اسرار من است
او گر چه به تن خاكى و زمينى است، اما جان جهان وجهان جان است و همه جهان در پوزه گر خوان او:

مبين بر ظاهرت كز روى معنى
جهان جانى و جان جهانى
همه از آن حسنت خوشه چينند
كه آن حسن را دريا و كانى
بجان باشد سپهرت گوى چوگان
به تن گر قبضه زين خاكدانى
اراده اش در اراده حق مضمر است و از اينروى خداى وار توان آفرينشگرى دارد؛
چو در اراده حق مضمر است اراده عارف
عجب مدار كه مقصودى آفريد به همّت فقر و فقير
فقر و فقير در زبان بسيار از عارفان، مرادف با عرفان و عارف به كار رفته است. سبزوارى نيز گاه عرفان و معرفت را (فقر) خوانده و با ستايش (فقير) و درويش، به ستايش عارف و اصل و انسان كامل پرداخته است.
كالاى دارايى كل جز در لباس فقر نيست
پيوند باشد با خدا درويش از خود رسته را

*

شهنش طلبى باش چاكر فقرا
گداى خاك نشينى شو از در فقرا
گر آرزوست ترا فيض جام جم بردن
بكش به ميكده دردى ز ساغر فقرا
به نجم ثابت و سيّار گنبد دوار
رسد فروغ ز فرخنده اختر فقرا
ببر به منظر كمل عيارشان مس قلب
كه خاك تيره شود زر زمنظر فقرا
همى دهند و ستانند خسروان را تاج
بود دو كون عطاى محقّر فقرا
چو ملك تن بودا قلبم دل قلمروشان
اگر چه تاج نمد باشد افسر فقرا
بر اهل فقر مكن فخر خواندى ارورقى
به سينه لوحه دل هست دفتر فقرا

*

جام جم مظهر اعظم دلم رويشان است
نخبه جمله عالم دل درويشان است
نقد عالم همه قلب است ولى نقد صحيح
كيمياى نظر كامل درويشان است
آتش آن نيست كه در وادى ايمن زده اند
آتش آن است كه اندر دل درويشان است
*** از خود بطلب
در ديد عارفان، انسان، مظهر أتم و اسم جامع است. روحش نفحه خدايى است و دلش عرش الهى. و از اين روست كه خودشناسى را طلايه خداشناسى و خود كاوى را زمينه خدايابى شمرده اند و مقصود سالك و گمشده عارف را نه در بيرون، كه در باطن و درون او دانسته اند، و توصيه كرده اند تا دل خويش را بكاود و آنچه را مى خواهد از خود بيابد. سبزوارى نيز اين نكته را بارها گوشزد كرده است:
اى كه پندارى كه نبود حشمت و جاهى ترا
هست شرق وغرب عالم ماه تا ماهى ترا
از پيش تا چند گردى كو به كو و رو به در
رو به خويش آور كه هست ازخود به او راهى ترا
جام جم خواهى بيا از خود ز خود بيخود طلب
بهر دارا ساختند آيينه شاهى ترا

*

از سرورى جهان گذر كن
در باطن خود ببين جهانها

*

آنكه جويد حرمش گو به سركوى دل آى
نيست حاجت كه كند قطع بيابانى چند

*

شئ لللّه زدم اسرار به هر در نگشودم
عاقبت روى طلب سوى درون آورديم

*

در خويشتن بديد عيان شاهد است
هر كو دريد پرده پندار خويش را ترك خود و خودى
(خود كاوى) و (از خوديابى)، نزديكترين راه خدايابى است، اگر سالك صادق آن را از فرسنگهاى خودپرستى و نفسگرايى بپيرايد دل نيز عرش خدا و آيينه حق نماست، اگر از رنگ و ظلام تعلّقات و بستگيها زدوده شود. از اينجاست كه عارفان، ترك خود و همه خوديها را، و آزاد كى از همه تعلّقات و بستگيها را، به تكرار توصيه كرده اند:
گر خدا خواهى تو خودخواه بنه در گوشه اى
تا كه خود خواهى بشود عين خداخواهى تو را

*

تا زتو باشد اثر نبود از آنت خبر
نيست در اين ره بتر دشمنى از عقل و هوش

*

اى كه جويى در دلدار بيا بر در دل
وى كه پويى ره اسرار بكن خويش وداع

*

به حريم خولت يار نبود ره تو اسرار
اگر آرزوى ديدار بودت رو ازميانه

*

راه خواهى رفت بر دريا فكن
كام جويى قيد من و ما فكن
(احب الآ فلين) گو چون خليل
چشم دل بر شاهد يكتا فكن
خواهى از آذر گلستان گرددت
خيز و نعلين دو كون از پا فكن

*

بر نقش ما سوا خط بطلان بيا بكش
از لوح دل محبّت اغيار رو بشو

*

دل نبود آن دلى كه نه ذله باشد
مشغله را كن بله كه مشعله باشد
دفتر حق است دل به حق بنگارش
نيست روا پر نقوش باطله باشد شاهباز سدره نشين
اينكه انسان موجود ملكوتيى است كه از پى حكمتى به غريبستان دنيا هبوط كرده است و نمى شايدش كه وطن ملكوتى خويش را از ياد ببرد و به اين غريبستان ناسوتى دل ببازد، و مى بايدش كه با شوق و اشتياق در تلاش و تكاپويى پيوسته براى بازگشت باشد، از انديشه ها و باورهاى بنيادى عرفان و از سخنان پر ارج عارفان است:
در خورم اسرار تنگناى جهان نيست
مرغ دلم شاهباز سدره نشين است

*

الا يا ايها الورقى ثرى تثوى اطلعن عنها
كه اندرعالم قدسى ترا باشد نشيمنها
قد استوكرت فى مهوى الفواسق عن ورى صفحا
خوشا وقتى كه بودت با هم آوازان پريدنها
تو سيمرغ همايونى كه عالم زير پر دارى
جان با اين شكوه و فر گزيده كنج گلخنها
در آن باغ و در آن هامون بدت حاصل ز حد افزون
ز بهردانه اى، اى دون نمودى ترك خرمنها مرگ و پيوند تن و جان
بسيارى از عارفان و حكيمان، با زبان تمثيل، پيوند جان و تن را، پيوند پرنده و قفس پنداشته اند، و مرگ را كه گسستگى اين پيوند است، رهايى پرنده از قفس. اما سبزوارى بر پايه غور رسيها و ژرف نگريهايش در حكمت متعاليه صدرايى، با تمثيلى ظريفتر و درست تر، جان كمال يافته اى را كه با مرگ، تن را رها مى كند، طفلى پنداشته كه پس از توان راهپيمايى، كاهواره را كه جايگاه پيشين او بوده رها مى كند، و جوجه اى كه هر چند از تخم زاده شده و چند گاهى در درون آن تغذيه و تكامل داشته، براى دستيابى به كمالى فراتر از آن بيرون مى جهد:
طفلى است جان و مهد تن او را قرارگاه
چون كشت راهرو فكند مهد يك طرف
در تنگناى بيضه بود جوجه از قصور
پر زد سوى قصور چو شد طاهر شرف نظام احسن
اينكه نظام آفرينش، برترين و بايسته ترين نظام آفرينشى ممكن است و (ليس فى الامكان ابدع ممّا كان)، و آنچه شرّ و نقص، و كثرى و ناروايى مى نمايد، پيامد ديد محدود و چشم كوته بين است و عارف پاك نظر ـ كه آفرين بر نظر پاك خط پوشش باد ـ جزاجمال و كمال، و روايى و زيبايى نمى بيند، از باورهاى ژرف و شكوهمند و والاى عرفانى است:
چون زنكو جز نكو، نمايد و يك بيش نيست
هيچ نكوهش مكن، ديده بدبين بپوش

*

اى كه شنيدى كه از او نيست شر
رمز به آن است كه نبود شرور

*

ز آينه دل اگرت زنگ رفت
زنگيت اندر نظر آيد چو حور

*

كجى دال و راستى الف
كج مبين جمله از مشيّت اوست پيداى پنهان
تعبيرات پارادو كسى و خلاف آمدى كه از جمع و آميختگى دو سومى متناقض برساخته مى شوند و در زبان عارفان كاربردى گسترده دارند، در شعر سبزوارى نيز بارها آمده است؛ بويژه در تبيين غيبت ذاتى و حضور آثارى حضرت حق. همان كه از آن با تعبيراتى چون پيداى پنهان، حاضر غايب، هر جايى پرده نشين و… ياد شده است:
با همه پنهانى اش هست در اعيان عيان
با همه بى رنگى اش در همه زورنگ و بوست

*

با كه توان گفت اين سخن كه نگارم
شاهد هر جايى است و پرده نشين است

*

جمله عوالم به تو باشد عيان
نور رخت گشته نهان از ظهور

*

ما از تو و تو با ما دوريم و تو نزديك
هر جا نه و هر جايى با مانه و با ما مايى

*

جلوه گر در پرده آمد آفتاب
از تعيّن بر رخ افكنده نقاب
تا نسوزند از فروغ روى او
رفته از مهر آن مهم زير حجاب
نى غلط گفتم نقاب و پرده چيست
بى حجابى آمده او را حجاب
شاهدان در پرده مستورند ليك
ماه منن بى پرده باشد در نقاب
چند نكته عرفانى ديگر
كنتُ كنزاً
بر خويش بود عاشق و آيينه خانه ساخت
تا بنگرد در آينه ديدار خويش را
لا تكرار فى التجلّى
معنى اش را رجعت و تكرار نيست
گر به صورت رجعت و تكرار داشت
جلال حجاب جمال
پرده ندارد جمال غير صفات جلال
نيست بر اين رخ نقاب نيست بر اين مغز پوست
ابليس، تجلى جلال و مظهر قهر
اين دو بينان ز چه رو اهرمنى ساخته اند
ز بهر آنكه دست نا رضايانرا كند كوته
غرازيلى شد از زلفش هويدا پرده دارى شد
تا به سراى وصال ره نبرد نارسا
اهرمن حاجبت پرده بر آن در گرفت
اناالحق
موسيى نيست كه دعوى اناالحق شنود
ورنه اين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
روح قدسى
روح كه قدسى نگشت و نفس كه ناطق
روح بخارى و نفس سائله باشد
نقص قابل
ذيل ظلّش را مبادا كوتهى
طالع ما نارسايى مى كند
عقل و عشق
كى زمفتاح خود بابى گشود
عشق او مشكل گشايى مى كند

*

عشق بى پروا كجا و عقل پر انديشه كو
دام بر چين كين هما با ما نشستن مشكل است
بُعد سلوك
بعد مسافت اگر چه در ره او نيست
تا سر كويش هزار مرحله باشد

*

 

اندر ره عشق بى سرانجام
درياهايى است بيكرانها
بازگشت همه به او
برگشت به او هر چه ازو گشت پديد
گر ز اهل كليسياست و رزاهل كشت
عشق حق به خود و استعناى او از عشق ديگران
خود عاشق و خود معشوق از روز نخستين است
حسن ازلى اسرار از عشق تو مستغنى است نمونه هايى از رندانه سراييهاى سبزوارى
بخش رندانه غزلهاى سبزوارى، همچون ديگر غزلهاى رندانه، از واژگان ويژه اى چون مى، ساقى، صهبا، ساغر، خرابات، زنّار و… و تعبيرات خاصّى چون مى پرستى، باده ستايى، زنار گرايى، مدرسه گريزى، زهدستيزى و… ساخت و بافت يافته است. به گفتن نياز نيست كه آن واژگان و اين تعبيرات همه رمز و نمادهايى هستند از باورهاى عرفانى و شيوه و شگردهايى براى گفتن اسرار ناگفتنى. اينك نمونه هايى، بى هيچ شرح و تفسير:
رشته تسبيح بگسستيم ما
بر ميان زنّار بربستيم ما
پيشه ما رندى و ميخوارگى است
شيشه ناموس بشكستيم ما

*

ساغر مينا بگير و شاهد رعنا
باشد اگر حاصلى ز عمر همين است

*

گل آمد بلبلا ن را اين پيام است
كى بى مى زندگى ديگر حرام است
بزن مطرب كه دور زاهدان رفت
بيا ساقى كه اكنون دور جام است
شدم من تا خراب آن مى لعل
خراباتم محل شربم مدام است

*

دل زمخنف شده خون جام مى ناب كجاست
جهان شد از دست برون نفحه مضراب كجاست
در برابر وى طاقش بر ما اى زاهد
است بر دار كه كس را سرمحراب كجاست
ساقى قدحى درده تقريب و تعلل چيست
ايام بهار آمد بى باده نشايد زيست
در فصل گل سورى رايج شده م هر چند
اين جنس بود ممتاز مخصوص به فصلى نيست

*

جز ره مهرش مپوى غير حديثش مگوى
شارع ميخانه جوى سبحه به ساغر فروش
بر در پير مغان باش كمين بنده اى
دست ادب بر ميان حلقه فرمان به گوش
مشرب رندى كجا مرتبه زهد كو
طعن به رندان مزن زاهد خودبين خموش

*

در ميخانه خواهد محتسب بندد به فصل گل
به پاى داورى ميرم كه دست اين عوان بندد

*

افسردگانيم از باده كو شط
تا دروى افتيم غلطيم چون بط
غم لشكر انگيز دوران بلاخيز
كو جام و ساقى كو عود و بربط

*

شيشه باده بده تا شكنم شيشه نام
بيخودم كن كه ملول از سرو دستار شدم

*

آنچه در مدرسه عمرى است كه اندوختمى
به يكى عشوه ساقى همه بفروختمى

*

حاصل مدرسه بجز قال و مقال هيچ نيست
زين سپس اسرار كنم رهنى به مى كتاب را

*

سينه بشوى از علوم زاده سينا
نور و سنايى طلب زوادى سينا
ساغر مينا ز دست پير مغان گير
چند خود مى غم به زير گنبد مينا

*

هر علم كه در مدرسه آموخته بودم
جز عشق تو بيحاصلى و بى ثمرى بود

*

دهيد شيشه صهباى سالخورده به دستم
كنون كه شيشه تقواى چند ساله شكستم
كتاب و خرقه و سجاده رهن باده نمودم
به تار چنگ زدم چنگ و تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من زجلوه ساقى
خدا نكرده مبادا فتد پياله ز دستم
*

نديمان وصيت كنم بشنويد
كه عمر گرامى به آخر رسيد
خدا را دهيدم به مى شستشوى
بپاشيد سدرم از آن خاك كوى
بجوييد خشتم ز بهر لحد
زخشتى كه بر تارك خم بود
بسازيد تا بوتم از چوپ تاك
كنيدم مى آلوده در زير خاك
چو از برگ رز نيز كفنم كنيد
به پاى خم باده دفنم كنيد
بخونم نگاريد لوح فرار
كه هست اين شهيد ره عشق يار
چهل تن زرندان پيمانه زن
شهادت كنند اين چنين بر كفن
كه اين را به خاك دوش نسبت است
ز دردى كشان مى وحدت است