آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - درباره گزيده قصايد سعدى - احمدى بيرجندى احمد
درباره گزيده قصايد سعدى
احمدى بيرجندى احمد
گزيده قصايد سعدى. انتخاب و شرح جعفر شعار. مقدمه حسن انورى.
(چاپ اول: تهران, انتشارات علمى, ١٣٦٩).
برخى از صاحبنظران را عقيده بر اين است كه شاهكارهاى ادبى و هنرى را نمى توان( گزيده) و ( خلاصه) كرد. يك مجسمه عالى, يك تابلو نفيس نقاشى, يك داستان كامل عيار را كه هر كلمه اش به جاى خود نشسته, يك قصيده يا غزل ناب سعدى يا حافظ را نمى توان سر و دست شكسته, به بهانه تلخيص, به ديگران عرضه كرد. همه آثار هنرى جاودانى در هر مقوله هنرى چنين وضعى دارد. بنابراين خلاصه ( داستان رستم و اسفنديار) يا( رستم و سهراب) را به دست دادن در حكم( مثله كردن) آثار ادبى است و جايز نيست.
بعضى ديگر, اين كار را تا حدى ضرور و شدنى مى دانند.( ضرور) و( لازم) از باب اينكه فرصت ها و حوصله ها در عصر حاضر كم شده است. دانشجويانى كه قرار است از هر چمنى گلى ببويند و بچشند و راهى كارى شوند و عموماً شتابزده دست به كار مطالعه آثار مى زنند; به دنبال( لقمه) هاى جويده و سهل التناول مى گردند. بنابراين( گزيده) هايى از اين دست به بازار( تقاضا); (عرضه) مى شود و باب دندان مشترى است و گريزى نيست! متاعى است باب روز!
(گزيده قصايد سعدى) نيز چيزى است در همين مقوله و مقال.
استادان محترم آقايان دكتر شعار و دكتر انورى دو بخش اين( گزيده) را فراهم كرده اند.
كتاب با مقدمه ومتن و فهرست راهنما و كتاب نامه بر روى هم ٢٦٠ صفحه است. در اين مقدمه: هدف هاى تهيه ( مجموعه هاى ادب فارسى) كه اين جلد يكى از آنهاست روشن شده است. در پيشگفتار; قصيده سرايى سعدى و شيوه كارش مشخص گرديده است. سعدى گاهى مدح دارد. گاه پند و اندرز, گاه رثاء و ابيات تنبّه آميز و مسائل ديگر كه هر يك را به بهترين و شيواترين الفاظ و تركيبات بيان كرده و شيوائى كلام و سخندانى خود را به اثبات رسانده است; كه( حدّ همين است سخندانى و زيبايى را). آن گاه زندگى و محيط و اوضاع اجتماعى سعدى مورد بحث قرار گرفته و از آثار وى سخن رفته است. پس آن گاه( ديدگاه ها) و نظر ديگران ـ از شاعران و پژوهندگان گذشته و بيشتر معاصر. هر يك از اين بخش ها در جاى خود مفيد است. طالب علم و دانشجو در كوتاه ترين مدت و كمترين صفحات از زندگى شاعر و نظريات صاحبنظران نسبت به شاعر و آثارش آگاه مى شود و مى فهمد كه ديگران درباره مثلاً( سعدى) چه گفته اند و ارزش هنر نثرنويسى و شاعرى وى را باز نموده اند.
در بخش دوم كه حاوى( قصايد) است; نخستين قصيده آمده است و سپس توضيحات لازم كه گاه لغت است با معانى و گاه تلميحات و اشارات است با تبيين مطلب و گاه معنى ابيات و اشعار است.
در بخش دوم به چند نكته جزئى برخورد كردم كه به نظر من بنده ناصواب نمود. فكر كردم بازگفتن آنها, شايد مفيد باشد تا اگر نكته يا نكاتى مورد قبول شارحان قرار گرفت در چاپ هاى بعد جبران شود و الاّ فلا.
١. در صفحه ٩٢ سطر ١٧ ـ( مُلك يمين) به ضمّ( م) آمده است ظاهراً صحيح آن( مِلك يمين) يا (مَلِك يمين) باشد.( ر. ك: منتهى الادب ذيل ملك)
٢. در توجيه اين بيت معروف سعدى كه مطلع قصيده ا ست:
ايها الناس, جهان جاى تن آسانى نيست
مرد دانا به جهان داشتن ارزانى نيست
در توضيحات آمده است: تن آسانى: آسودگى و خوش گذرانى, تن پرورى ـ جهان داشتن: داشتن مال و جاه دنيا ـ ارزانى: شايسته, درخور, لايق.
در مصراع اول بيت بحثى نيست. اما در مصراع دوم چنين مى نمايد كه شارح مى خواهد بگويد: مرد دانا به داشتن مال و جاه دنيا شايسته نيست, اين معنى دور از صواب مى نمايد.
توجيه ديگرى كه درباره اين بيت, مخصوصاً مصراع دوم, به نظر مى رسد, اين است: اى مردم! جهان جاى تن پرورى و آسودگى نيست. رسيدن به مقام علم و معرفت در جهان هستى امرى آسان و زودياب نيست. دست يافتن به مردى دانا رايگان و ارزان حاصل نمى شود.
به طور كلى در اين قصيده, توجه سعدى به علم و معرفت و تربيت است. چنان كه در بيت چهارم همين صفحه مى گويد:
داروى تربيت از پير طريقت بستان
كآدمى را بتر از علت نادانى نيست./ بحث درباره دانايى و داناست.
٣. در صفحه ١٠٣, بيت ٩: تكاپوى حرم تا كى؟ خيال از طبع بيرون كن/ كه محرم گر شوى ذاتت حقايق را حرم گردد. در توجيه اين بيت در صفحه ١٠٤ ـ آمده است:( حرم( مصراع اول) زن و فرزند و در مصراع دوم به معنى جاى أمن, به معنى شبستان و حرمسرا نيز اشاره دارد.)
(حرم) به معنى( كعبه و خانه خدا و بيت الحرام و…) در گلستان و مواضع ديگر نيز آمده است; سعدى در گلستان گويد:(گفت : اى برادر حرم در پيش است و حرامى از پس. اگر رفتى بردى و اگر خفتى مردي…) (گلستان سعدى به تصحيح استاد فقيد دكتر يوسفى ص٩١). ظاهراً توجيه سعدى به زيارت گل و زيارت دل و بازگشت به معنويت باطنى است كه اگر آدمى محرم راز شود ذاتش حرم حقايق خواهد گرديد. اين همه تكاپو چرا؟/
٤. در صفحه ١٠٦ شماره ٨. فرو كوفت بر دامنش سيخ كوه. ظاهراً غلط مطبعى است و (ميخ كوه) درست است.
٥. در صفحه ١٢٦ ـ در توجيه اين بيت: وقت آن است كه داماد گل از حجله غيب/ بدر آيد, كه درختان همه كردند نثار. شارح آورده است: حجله: اتاق آراسته براى عروس داماد ـ( عالم غيب) به حجله كه دور از نظرهاست و درختان به عروس تشبيه شده است.
ظاهراً (حجله غيب) در اين بيت, كنايه از غنچه است كه داماد گل به موقع است كه از حجله خارج شود و بشكفد زيرا كه درختان و شكوفه هاى بهارى در مقدم و قدوم او گلبرگ هاى خود را[ كه همچون سكه هاى سفيد و زرد است] نثار مى كنند. گل نوعاً براى عروس و داماد است, درختان چرا به عروس مانند شده اند؟
٦. در صفحه ١٢٨ توضيح بيت ٤٠ آمده است ولى از بيت مورد نظر خبرى و اثرى نيست: لابد بعدها حذف شده است.
٧.در صفحه ١٣١, در توضيح شماره ١٩, درست آن چنين است: از دست بيرونت برد.
٨. در توضيح كلمه ( حصر) در اين بيت: بلندپايه قدرش چه جاى فهم و قياس/ فرا خ مايه فضلش چه جاى حصر و بيان/ در صفحه ١٤٨, حصر به معنى شمردن آمده است. با توجه به تقابلى كه بين كلمه ( فراخ) و ( حصر) وجود دارد حصر علاوه بر معنى شمردن كه در كتاب آمده است, مى توان محصور كردن, مختصر كردن و … را نيز دانست.
در صفحه ١٤٨ در شماره ٣٥ در توضيحاتى كه براى كيوان آمده است افزودن كلمه ( زحل) نيز لازم است.
١٠. در صفحه ١٥٥ در توجيه بيت: ترنجبين و صالم بده كه شربت صبر / نمى كند حفقان فؤاد را تسكين ـ اشاره به داروى صبر( كه در خراسان صبرزرد مى گويند) و ظاهراً براى رفع خفقان به كار رفته است; ضرورت دارد. صبرمسهل بسيار قوى است. سعدى در جاى ديگر گويد: دردا كه طبيب صبر مى فرمايد/ وين نفس حريص را شكر مى بايد.
١١. در صفحه ١٥٩ در توضيح اين بيت: كف نياز به حق بر گشاى و همت بند/ كه دست فتنه ببندد خداى كارگشاى. / در صفحه ١٦١, همت بستن به صورت عزم را جزم كردن توجيه و تبيين شده است.
و اين بيت حافظ مهم در تأييد آمده است: جهان پيرو عنا را ترحم در جبلّت نيست/ ز مهر او چه مى پرستى در و همت چه مى بندى. همت بستن, به ويژه در اين بيت و موارد مشابه آن, به معنى توجه دل و باطن است به امرى معنوى و دلبستگى خاص داشتن, مانند توجه باطن و دعا.
در همين صفحه: جريده, دفت معنى شده است. ظاهراً( نامه عمل) بهتر مى نمايد.
١٢. در توضيح اين بيت: گوشت حديث مى شنود هوش بى خبر/ در حلقه اى به صورت و, چون حلقه بر درى. بهتر است به اين نكته توجه شود كه منظور سعدى از حلقه, حلقه درس استادى است كه حديث و روايت نقل مى كند, نه در ميان مردم. اين نكته شبيه است به مضمون اين بيت: جانا وجود حاضر غايب شنيده اى/ من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است.
١٣. در صفحه ١٦٦ بيت ٤٦, در توضيح اين بيت: فرق عزيز و پهلوى نازك نهاده تن/ مسكين به خشت بالشى و خاك بسترى در توضيحات آمده است: يعنى, بيچاره[ در قبر] سر عزيز را به بالش خشت و پهلوى نازك را به بستر خاك نهاده است. سپس در پرانتز افزوده اند روشن نيست كه لفظ تن در اين بيت چه نقشى دارد؟ شايد علت ابهامى كه براى شارح پيش آمده است اين باشد كه به موقوف است و مسكين صفت آن و تن مسكين از جهت نحوى, فاعل است زيرا اگر بيت را به صورت نثر درآوريم چنين مى شود: تن مسكين فرق عزيز را به خشت بالشى و پهلوى نازك را به خاك بسترى نهاده است.
١٤. در صفحه ١٧٠, در توضيح بيت ٥٧, مصرع دوم: در شهر آبگينه فروش است و جوهرى, آبگينه فروش را آينه فروش معين كرده اند. بهتر است در برابر جوهرى, آبگينه فروش را شيشه فروش معنى كنيم.
١٥. در همين صفحه, بيت ٦, به نام ايزد(= بناميزد)( براى تعجب و دفع چشم زخم گويند.) معنى شده است. خوب بود مى نوشتند: معادل ماشاءالله است در مقام تعجب و دفع چشم زخم.
١٦. اِعراب كلمه ( نبود) در صفحه ١٧٣ بيت ١٠ با فتح( واو) درست نيست با ضمّ درست است( نبود= صيغه ماضى مطلق).
١٧. در صفحه ١٧٣, بيت ٢٦, نه كاروان برفت و توخواهى مقيم بود/ ترتيب كرده اند تو را نيز محولى.در توضيح( خواهى مقيم بود), نوشته اند: مقيم خواهى بود, كلمه (مقيم) را قدما با توجه معنى قرآنى آن مانند عذاب مقيم و نظاير آن, بيشتر به معنى هميشه, پيوسته و پايدار و… به كار برده اند. يعنى تو هميشه خواهى بود.
١٨. در صفحه ١٧٧, در توضيح بيت ٢١, سخن دراز مكن, سعديا, و كوته كن/ چو روزگار به پيرانه سر به رعنايى. در توضيح اين بيت نوشته اند: يعنى, اى سعدى, سخن را مانند روزگار كه دراز است به تكبّر و به هنگام پيرى دراز مكن, سپس نوشته اند: بنا به اين معنى, بيت تعقيد لفظى دارد.
به نظر مى رسد كه در بيت تعقيدى نيست. زيرا اگر آن را به صورت نثر در آوريم, چنين مى شود : اى سعدى! سخن را مانند روزگار(= عمر) به پيرانه سر دراز مكن, بلكه آن را به رعنايى( و زيبايى) كوتاه كن.
١٩. باغ بيروزى يا باغ فيروزى يا بستان فيروزى نام يكى از باغ هاى شيراز بوده است و ذكر آن در جامع التواريخ و وصّاف آمده است ( به نقل از سعدى نامه, قزوينى, ص ٧٦٦) اين توضيح در صفحه ١١٠ اين كتاب آمده است. مجدداً در صفحه ١٨٩, شارح نوشته است: باغ فيروزى: باغ معروف در غزنين در زمان سلطان محمود و در اينجا نمادگونه به كار رفته است. ظاهراً همان توضيح صفحه ١١٠ درست مى نمايد.
٢٠. در صفحه ٢٠٥ كلمه مسعود كه توضيح آن آمده, از قلم افتاده است.
در همين صفحه در توضيح بيت: خاكت در استخوان رود, اين نفس شوخ چشم/ مانند سرمه دان كه در و توتيا رود. با توجه به بيت كه مى گويد: اى نفس شوخ چشم(بى حيا) خاك در استخوانت مى رود همان طور كه توتياى سوده در سرمه دان داخل مى شود و سرمه دان شامل مقدارى توتيا و روغن است كه براى روشنى چشم با ميله اى ظريف به داخل پلكها ماليده مى شود. شعرا به خواص توتيا يا سرمه زياد اشاره كرده اند: ناصرخسرو مى گويد:
گفته او بر تن حكمت سراست
چشم خود را سخنش توتياست
***
كسانى كه پوشيده چشم و دل اند
همانا كزين توتيا غافلند(بوستان)
ديده سر را اگر, سرمه ببخشد فروغ
كورى دل را چه سود مكحله توتيا
(فيض هندى)
توضيح شارح چنين است: سنگى است كه كوبيده آن را به صورت گرد براى رفع بيمارى بر روى پلك ها مى پاشيدند. نمى دانم اين توجيه تا چه حد درست است؟ آيا مأخذى دارد؟
در هر حال سعى مؤلفان كتاب مشكور است و به هر حال در ترويج زبان فارسى و ترغيب و تشويق دانشجويان و معلمان و آشنا كردن آنان با اين آثار مهم ادبى ـ اين قبيل كارها ـ مى تواند سودمند باشد. ان شاءالله
با آرزوى موفقيت شارحان كتاب