سال سوم، شماره چهارم، تابستان ١٣٨٥، ١٦٧ـ١٣١
قانون طبيعي[١١٨]و نقش آن در فلسفه حقوق يونان باستان
محمّدحسين طالبي
چكيده
آموزه «قانون طبيعي» در حوزه تفكر بشر، داراي سابقهاي ديرينه است. اين آموزه مشتمل بر گستره پهناوري از نظريههاست كه از زمان تمدن يونان باستان، در حوزههاي علوم اجتماعي نقش محوري ايفا كرده است. با وجود اينكه آموزه «قانون طبيعي» در خلال قرنهاي متمادي به گونههايي متفاوت تفسير شده است، اما همه اين قرائتها در چند اصل ثابت اتفاقنظر دارند: اين اصول واقعياند، نه اعتباري؛ وابسته به طبيعت جهان يا طبيعت بشرند؛ در ذات خود مباني عقلي براي قواعد اخلاقي محسوب ميشوند و ميتوانند بنياد همه شاخههاي علوم اجتماعي قرار گيرند.
قانون طبيعي با قانون بشري تفاوت بسيار دارد؛ قانون زندگي است كه طبيعت بشر يا طبيعت جهان آن را الهام ميكند. نظريههاي مربوط به «قانون طبيعي» به دو دسته سنّتي و جديد تقسيم ميشوند: نظريههاي سنّتي مشتمل بر سه دوره طولاني است: دوره يونان باستان، دوره روم باستان و دوره مسيحيت (قرون ميانه).
اين نوشتار به شرح مختصري درباره «قانون طبيعي» در دوره يونان باستان همراه با ذكر نكاتي انتقادي نسبت به آن ميپردازد.
كليد واژهها
قانون طبيعي، طبيعت، پيش سقراطيان، عدالت، سوفسطاييان، فيلسوفان يونان باستان.
مقدّمه
«قانون طبيعي» در مغرب زمين، داراي سابقهاي طولاني در ميان مباحث فلسفه علوم اجتماعي (فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و فلسفه سياست) است. آموزه «قانون طبيعي» مشتمل بر نظريههايي متنوّع بوده و با شروع تمدن يونان باستان، در مباحث مربوط به حوزههاي علوم و فلسفه كاربردي، نقش محوري ايفا كرده است. همچنين به هيچوجه نميتوان در شاخههاي علوم توصيفي اجتماعي از قبيل جامعهشناسي، انسانشناسي ـ از منظر اجتماعيـ[١١٩] و مطالعات نقدهاي تاريخي،[١٢٠] نقش قانون طبيعي را از نظر دور داشت.[١٢١] در برخي از دورههاي تمدن غرب، قانون طبيعي رويكردي مذهبي داشته و در برخي از زمانها، مستندي براي راهكارهاي مهم حقوقي و سياسي به شمار آمده است.
بر خلاف اهميت زياد و سابقه طولاني قانون طبيعي در مجامع علمي مغرب زمين، بحث از اين مسئله با حفظ عنوان «قانون طبيعي»، هيچ سابقهاي در ميان مباحث علمي انديشوران مسلمان ندارد، هرچند محاورات علمي ايشان درباره حكم عقل، به ويژه در باب «حسن و قبح عقلي»، با برخي از مباحث مربوط به قانون طبيعي همپوشي دارد. با كمال تأسّف، برخي از نويسندگان پارسي زبان، كه در آثار خود در مقام گزارشنويسي از ماجراي مكتب «حقوق طبيعي»[١٢٢]برآمدهاند، آن را با «قانون طبيعي» خلط كرده و عبارت «Natural law» را به جاي «قانون طبيعي» به معناي «حقوق طبيعي» دانستهاند. آنها مكتب «حقوق طبيعي» را پرسابقه معرفي نموده و حتي آن را به افلاطون و ارسطو نيز نسبت دادهاند، در حالي كه عمر مباحث مربوط به حقوق طبيعي از بيش از سه و نيم قرن (اواسط قرن هفدهم) فراتر نميرود. علت اصلي وجود اشتباه در ترجمه «Natural law» به «حقوق طبيعي»، استفاده از واژه «حقوق» به جاي «قانون» در ترجمه كلمه «Law» است.[١٢٣]
به سبب وجود قانون طبيعي بود كه مسئله حقوق طبيعي در دوره جديد نزد انديشوران توجيهپذير گرديد و به عنوان يگانه حقوق بشري، كه هرگز انسانها در ايجاد آن نقشي نداشتهاند، مورد اهتمام قرار گرفت. طرح مسئله حقوق طبيعي و نيز توجيه عقلاني آن، براي اولين بار در تاريخ فلسفه، در زمان توماس هابز و پس از آن به وسيله جان لاك اتفاق افتاد. لاك قانون طبيعي را به منزله سنگ زيربناي توجيه عقلاني حقوق طبيعي بشر ميدانست.
بر خلاف تنوّع زياد در نظريههاي مربوط به آموزه «قانون طبيعي»، برخي اصول مشترك زيربنايي اساس اين طرح عظيم را تشكيل داده است كه عبارتند از: اين اصول بنيادين اولا، عيني است، نه ذهني. ثانياً، همانگونه كه از واژه «قانون طبيعي» پيداست، اين قانون مربوط به طبيعت جهان يا طبيعت انسان و يا آميزهاي از اين دو است. ثالثاً، قانون طبيعي ساخته دست بشر نيست تا قابل تغيير باشد، بلكه برنامهاي است كه عقل بشر بر اساس فطرت انسان يا طبيعت جهان، براي زندگي بهتر ارائه ميكند.
نظريههاي قانون طبيعي در فلسفه غرب را ميتوان به دو دسته كلي تقسيم نمود: ١. نظريههاي سنّتي؛ ٢. نظريههاي جديد.
نظريههاي سنّتي در سه گروه عمده دستهبندي ميشود: ١. نظريههاي مربوط به يونان باستان؛ ٢. نظريههاي مربوط به روم باستان؛ ٣. نظريههاي مربوط به دين مسيحيت.
تاريخ نظريههاي سنّتي قانون طبيعي در فلسفه غرب، گسترهاي زماني به طول تقريباً ٢٥٠٠ سال را به خود اختصاص داده است. همراه با شروع مباحث عقلي در يونان باستان، در سده ششم پيش از ميلاد مسيح، بحث از قانون طبيعي آغاز گرديد و با سيطره فلسفه اثباتگرايي (پوزيتيويسم) در حوزه علوم فلسفي در مغرب زمين، در قرن نوزدهم ميلادي، اين مقطع از مطالعات مربوط به قانون طبيعي پايان پذيرفت.
با احياي انديشه قانون طبيعي در نيمه دوم قرن بيستم، نظريههاي جديد و متنوّعِ قانون طبيعي مطرح گرديد كه عمدتاً رويكردي غيرديني (سكولار) دارد.
نوشته حاضر، تنها يك مقاله در باب تحليل و نقد قانون طبيعي است كه اين موضوع نيازمند تلاشهاي بيشتري است و نقد تفصيلي آن نيازمند مجال ديگري است. پس از بررسي و تبيين مفهوم «قانون طبيعي»، به ريشههاي مباحث مربوط به آن در مغرب زمين از ابتداي دوره تفكّر فلسفي يونان باستان پرداخته و تطوّرات اين موضوع را در يونان باستان، از قرن ششم پيش از ميلاد مسيح تا قرن دوم ميلادي، نقد و بررسي كرده است.
واژهشناسي «قانون طبيعي»
واژه «قانون طبيعي» واژهاي است كه در طول تاريخ محاورات علمي انديشمندان، در معاني گوناگوني به كار رفته و تنوّع اين مفاهيم بر ابهام مراد از اين واژه افزوده است. هرچند واژگان «قانون» و «طبيعت» به تنهايي داراي معاني متعددي است؛[١٢٤] اما تركيب لفظ مشترك «قانون» با مفهوم مبهم «طبيعت»، اين ابهام را در فهم معناي واژه «قانون طبيعي» دو چندان كرده است.[١٢٥]
١. طبيعت
كلمه «طبيعت» در ادبيات فلسفي يونان باستان، معاني متفاوتي داشته است. فيلسوفان پيش از سقراط آن را مكرّر در معناي «ذات موجودات» به كار ميبردند. همچنين ايشان «طبيعت» را به معناي نيروي ذاتي موجود در اشيا و گاهي نيز به معناي اصل و ريشه (منشأ پيدايش) موجودات ميدانستند.[١٢٦]
افلاطون در كتاب جمهوري[١٢٧]، واژه «طبيعي» را در معناي «عادي و سالم»[١٢٨] به كاربرده است. به نظر او، آنچه عادلانه و خوب باشد موجودي طبيعي است.[١٢٩]
ارسطو در كتاب فيزيك،[١٣٠] چهار معنا براي واژه «طبيعت» برشمرده و در كتاب متافيزيك،[١٣١] دو معناي ديگر بر آن افزوده است. اين شش معنا عبارت است از:
- ١. اثر موجودات نامي؛ يعني موجودات زنده؛
- ٢. جزء ذاتي هر موجود نامي كه موجب رشد آن موجود ميشود؛
- ٣. منشأ ذاتي اولين اثر هر موجود نامي از حيث نموّ؛
- ٤. عناصر اوليه هر چيز؛
- ٥. ذات موجودات طبيعي؛
- ٦. هر نوع جوهر، به گونهاي كه طبيعت نيز نوعي جوهر محسوب گردد.
اپيكور طبيعت جهان را به معناي اجسام توخالي ميدانست. او واژه «طبيعت» را از ذيمقراطيس (Democritus) اخذ نمود. ذيمقراطيس اين واژه را مترادف با «اتم» معرفي ميكرد. وي همچنين واژه «طبيعت» را بر وجود و نيز همانند افلاطون، بر هر چيز عادي اطلاق مينمود.
رواقيان بيش از ساير فيلسوفان يوناني، از واژه «طبيعت» استفاده ميكردند. آنها اين كلمه را در معاني متفاوتي به كار ميبردند. گاهي آن را مساوي وجود ميدانستند؛ گاهي آن را در مفهوم خدا استعمال ميكردند؛ در برخي عبارتهاي رواقيان به معناي «زئوس» (Zeus)، يعني خداي خدايان؛ و در برخي ديگر، در معناي اصول عقلي حاكم بر جهان به كار رفته است. ايشان «طبيعت» را به معناي علّت نخستين، اراده ازلي، روح و يا آتش نيز ميدانستند.[١٣٢]
گاه مراد از اين واژه در «قانون طبيعي»، فطرت بشر و گاهي نيز عقل بشر بوده است. اين دو نوع كاربرد را ميتوان در آثار فيلسوفان غربي معتقد به خدا، به ويژه فيلسوفان مسيحي، جستوجو نمود.
٢. قانون طبيعي[١٣٣]
وجه تسميه قانون طبيعي چيست؟ چرا آن را «طبيعي» ميگويند؟ آيا ممكن است به خاطر اشتقاق آن از طبيعت انسان باشد؟ اگر چنين است، آيا مراد از «طبيعت انسان»، وجود اوست يا هدف او؟ به بيان ديگر، آيا «قانون طبيعي» يعني قانوني كه مطابق مقتضيات وجود آدمي است، يا مراد از آن قانوني است كه انسان را در رسيدن به هدفهايش كمك ميكند؟ آيا طبيعي بودن قانون طبيعي به اين دليل است كه ميتوان آن را از قواي طبيعي بشر، يعني از عقل يا وجدان او به دست آورد؟ يا اينكه ميتوان قانوني را «طبيعي» ناميد كه از جهان طبيعت اشتقاق يافته باشد؟ آيا ممكن است دليل طبيعي بودن يك قانون اين باشد كه بگوييم: هرچند اين قانون درباره انسان است، اما در طبيعت جهان، وجود دارد؟ آيا ممكن است دليل طبيعي بودن يك قانون، تركيبي از چند يا تمام وجوه مزبور باشد؟
به دليل آنكه مفهوم واژه «طبيعت» نزد يونانيان باستان كاملا واضح نبود، اين ابهام به مفهوم «قانون طبيعي» نيز سرايت نمود. نقطه آغازين تاريخ به كارگيري واژه «قانون طبيعي» در فلسفه يونان، به درستي معلوم نيست؛ اما قدر مسلّم اين است كه رواقيان از اين واژه در آثار خود استفاده كردهاند.[١٣٤] پيش از دوره رواقيان، فيلسوفان يوناني واژه «عدالت طبيعي» را به جاي «قانون طبيعي» به كار ميبردند؛[١٣٥] مثلا، ارسطو در كتاب اخلاق نيكوماخوس چنين آورده است: عدالت طبيعي چيزي است كه همه جا قدرت يكسان دارد و (اعتبار آن) وابسته به اراده پذيرش آن نيست.[١٣٦]
رواقيان در برخي از آثار خود، طبيعت يا جهان را بسان موجود زندهاي معرفي ميكردند كه جهان مادي جسم آن بود و عقل ربّاني يا عقل كلي، روح مدبّري بود كه در تمام آن بدن حضور داشت. عقل بشر نقش فرمانده هدايتكننده در حيات او را ايفا ميكرد. علت غايي و هدف نهايي اين جهان در نظر رواقيان عبارت بود از: زيستن سازگار با اين جهان انداموار كه نوع بشر نيز بخشي از آن به شمار ميآمد. به بيان ديگر، رواقيان برترين فضيلت را، كه چكيده تمام فضيلتها بود و راه رسيدن به سعادت محسوب ميشد، زيستن مطابق با طبيعت ميدانستند.[١٣٧] اين امر مفاد قانون طبيعي در نظر رواقيان بود.
قانون طبيعي در انديشه يونانيان باستان، قانوني جهانشمول، ابدي و بيبديل بوده و بنياديترين منبع براي اخذ بهترين معيارهاي زندگي بشر معرفي ميشد.
نظريههاي قانون طبيعي در يونان باستان
مفهوم «قانون طبيعي» ريشه در آثار فلسفي يونانيان باستان دارد. اين مفهوم يكي از مهمترين و بنياديترين مفاهيمي است كه يونانيان قديم به بحث درباره آن علاقهمند بودند. سابقه طرح مباحث مربوط به ميراث قانون طبيعي به قرن ششم پيش از ميلاد مسيح، يعني زمان شروع بحثهاي عقلي در آتن، برميگردد.[١٣٨]
تمايز ميان قوانين بشري از يك سو، و قانونهاي منطبق بر طبيعت يا صادرشده از اراده ربّاني از سوي ديگر، در آثار يونانيان باستان به چشم ميخورد، هرچند رويكرد غالب در آن زمان، درباره قانون عبارت بود از: ارائه تفسيري هماهنگ با سنّت اجتماعي. به بيان ديگر، قانون عبارت بود از: بيان رويكردي كه مستند به آداب و رسوم باشد. مسلّماً چنين تفسيري از مفهوم «قانون»، متأثّر از اصول و قواعد عقلي نيز ميبود.[١٣٩]
اين بخش مشتمل بر سه قسمت است كه آراء يونانيان باستان را درباره قانون طبيعي نقد و بررسي ميكند. ابتدا ريشههاي مباحث مربوط به قانون طبيعي در آثار فيلسوفان پيش سقراطي رديابي ميشود. قسمت دوم از اين بخش ارزيابي سوفسطاييان را از قانون طبيعي گزارش ميكند. قرائت سقراطي، افلاطوني، ارسطويي و نيز تفسير رواقيان از «قانون طبيعي» به ترتيب در قسمت سوم با عنوان «قانون طبيعي از منظر فيلسوفان يونان باستان» توضيح داده ميشود.
١. قانون طبيعي و پيش سقراطيان[١٤٠]
نخستين فيلسوفان يوناني «قانون طبيعي» را قانوني ميدانستند كه مطابق طبيعت مادي اشيا باشد.[١٤١] اين فيلسوفان توجه عميقي به قوانين فيزيكي حاكم بر جهان مادي داشتند. به همين دليل، يكي از مباحث مورد علاقه ايشان تحقيق درباره عنصر تشكيلدهنده جهان طبيعت بود.
در قرن ششم پيش از ميلاد مسيح، تالس (Thales)، آناكسيمندر (Anaximander) و آناكسيمنس (Anaximanes) برخلاف اسلاف خود، به جاي پرداختن به بحثهاي خيالپردازانه افسانهاي، شيوه بحث عقلي را در برخورد با مسائل مهم جهان برگزيدند. ايشان در واقع، پايهگذار مكتبي فلسفي بودند كه با توسّل به آن، در صدد پاسخگويي به بنياديترين مسئله هستيشناسانه زمان خود برميآمدند. پرسش اساسي اين بود كه عنصر تشكيلدهنده جهان طبيعت چيست؟ از اينرو، در ميان آثار فيلسوفان پيش سقراطي، نوشتههايي با نام درباره طبيعت[١٤٢] يافت ميشود.
نامدارترين حكيمان دوره اول تفكّر فلسفي يونان باستان عبارتند از: تالس، آناكسيمندر، آناكسيمنس، فيثاغورس (Phythagoras)، گزنفون (Xenophons)، هراكليتوس (Heraclitus)، پارمنيدس (Parmenids)، زنون (Zeno)، امپدوكلس (Empedocles) و آناكساگوراس (Anaxagoras).
تالس اعتقاد داشت: جهان از آب تشكيل شده است.[١٤٣] آناكسيمندر ميگفت: جهان طبيعت از مادهاي غيرمعيّن به وجود آمده كه در هر موجودي به شكل آن موجود درميآيد.[١٤٤]
آناكسيمنس بر اين باور بود كه هوا ماده اوليه جهان است.[١٤٥] فيثاغورس ـ كه تقريباً بين سالهاي ٥٨٠ تا ٥٠٠ قبل از ميلاد مسيح ميزيست ـ به رابطه ميان اعداد و واقعيتهاي موجود در جهان اعتقادي عميق داشت. او ميپنداشت كه عنصر اوليه همه موجودات در جهان «عدد» است.[١٤٦] گزنفون همه چيز را پديد آمده از خاك، يعني زمين، ميدانست.[١٤٧] هراكليتوس ـ كه در حدود سالهاي ٥٤٠ تا ٤٧٥ پيش از ميلاد زندگي ميكرد ـ همه موجودات جهان را داراي نوعي حركت ميپنداشت،[١٤٨] در حالي كه پارمنيدس (تقريباً ٥٣٠ تا ٤٤٤ ق.م) دقيقاً بر خلاف او، معتقد بود كه ثبات در نهاد همه موجودات قرار دارد.[١٤٩]
به رغم اينكه فيلسوفان يوناني اولين انديشمنداني بودند كه در جهت تفسير نظم هستي از راه كشف طبيعت موجودات، گامهاي اوليه را برداشتند، واژه «قانون طبيعي» در آثار فيلسوفان اوليه يونان باستان به كار نرفته است. در مقابل، از كلمه «dike»، كه به مفهوم «عدالت» نزديك بود، استفاده ميشد. از اينرو، پژوهش كامل درباره ريشهيابي مفهوم «قانون طبيعي» در يونان باستان، ايجاب ميكند تا در خصوص مفهوم «عدالت»، كه در آثار انديشمندان آن زمان به جاي واژه «قانون طبيعي» به كار ميرفت، تحقيق شود.
مفهوم «عدالت»[١٥٠] به مثابه «قانون طبيعي» در يونان پيش از سقراط: آناكسيمندر ـ كه در حدود سالهاي ٦١١ تا ٥٤٨ قبل از ميلاد ميزيست ـ اولين فيلسوفي است كه در يونان قديم، واژه «عدالت» را تفسير نمود. وي عدالت را به مثابه مرجع جهاني ميان قدرتهاي متخاصم در طول زمان ميدانست.[١٥١] به عقيده او، عدالت و بيعدالتي از ماده اوليه مبهم جهان اشتقاق يافته است. عبارتي كه صريحاً از آناكسيمندر در اولين رساله فلسفي يونان نقل شده، چنين است: موجودات بايد در طول زمان، عدالت و رضايت را جايگزين بيعدالتي خود كنند.[١٥٢]
پس از گذشت يك نسل، آناكسيمنس قوانين را به دو دسته تقسيم نمود:
- ١. قانون مكتوب كه دولت آن را وضع ميكند.[١٥٣]
- ٢. قانون نانوشته كه در اصطلاح، «عدالت طبيعي جهانشمول» نام دارد.[١٥٤]
هرچند آناكسيمنس در اين عبارت، واژه «عدالت طبيعي» را به كار برده، اما بدون ترديد، مراد وي از «قانون نانوشته»، قانون طبيعي بوده است؛ زيرا نيم قرن پس از او، حكماي يونان همين تعريف را براي اصطلاح «قانون طبيعي» ارائه كردند.
فيثاغورسيان اعداد را نماد واقعيتهاي موجود ميدانستند. ايشان عدالت را در نظريه «اعداد» به نوعي هماهنگي با طبيعت تفسير نموده، عدد را نماد اين هماهنگي ميدانستند. فيثاغورس و پيروانش عقيده داشتند: عدد، اصلي ربّاني است كه در ساختار تمام جهان نقش دارد. اعداد همچنانكه حاكي از موجودات مادي بود، نماد واقعيتهاي غيرفيزيكي، اعم از اخلاقي و غير آن مانند عدالت و ازدواج نيز به شمار ميآمد.[١٥٥] فيثاغورسيان باور داشتند كه اجزاي عدد عنصر موجود است و همه جهان مطلقاً عدد است. آنها تغيير آرام اعداد را عدالت و روح ميناميدند؛[١٥٦] مثلا، عدالت بر اساس نظريه «اعداد» فيثاغورسيان، مربّع عدد دو است.[١٥٧] [١٥٨]
هراكليتوس افسس (Heraclitus of Ephesus) تغيير مداوم موجودات را نظام جهان دانسته، آن را نظريه «عدالت» ميناميد. به بيان ديگر، وي مفهوم «عدالت» را تعميم داد تا هرگونه مصداقي از نظام جهاني تغيير اشيا، حتي قانون جنگل را، كه در آن وحوش يكديگر را ميدرند، فرا گيرد.[١٥٩] او در تعميم مفهوم «عدالت» به عامترين مفهوم ممكن، از آناكسيمندر پيروي كرده است.[١٦٠] هراكليتوس، كه به تغيير موجودات در نظام جهاني معتقد بود، در ثبات و تداوم اين تغيير ترديدي نداشت. به بيان ديگر، او قانون تغيير دايمي هستي را ثابت ميدانست و واژه «قانون طبيعي» را براي اولين بار، بر اين قانون ثابت حاكم بر جهان، كه به اعتقاد او منشأ اعتبار تمام قوانين بشري بود، اطلاق نمود.[١٦١] به اين دليل، فيلسوفانِ حقوق هراكليتوس را بنيانگذار بحث از قانون طبيعي ميدانند.[١٦٢]
به نظر ميرسد كه صرف نامگذاري قانون طبيعي از سوي هراكليتوس براي بنيانگذار بودن او در مسئله قانون طبيعي كافي و رضايتبخش نباشد؛ زيرا پيش از او، آناكسيمنس نيز به وجود قانون نانوشته جهانشمول تصريح نموده بود، هرچند وي آن را به جاي اينكه قانون طبيعي بنامد، «عدالت طبيعي» ناميده بود.
هراكليتوس اولين فيلسوفي بود كه مطالعات خود را بر روي انسان متمركز نمود.[١٦٣] او اعتقاد داشت كه خرد ربّاني در مقابل بيخردي انسان قرار دارد. خدا همه موجودات را خير و در عين عدل ميداند، در حالي كه انسانها برخي از موجودات را عين عدل و برخي را ناشي از بيعدالتي ميشمارند.[١٦٤] بر اين اساس، هراكليتوس لازم ميدانست كه تمام قوانين ساخته دست بشر مبتني بر قانوني ربّاني باشد.[١٦٥] او ميگفت: تمام قوانين بشري به وسيله قانون خدا تغذيه ميشود.[١٦٦] مقصود هراكليتوس از «منبع ربّاني مشترك براي تمام قوانين بشري» بسيار نزديك به برداشت او از مفهوم «لوگوس»(Logos)، يعني عقل بود كه زيربناي وحدت جهان به شمار ميرفت.[١٦٧] در واقع، قانون طبيعي محتواي احكام عقل نزد هراكليتوس به شمار ميرفت.
تمركز پژوهش امپدوكلس ـ كه تقريباً بين سالهاي ٤٩٢ و ٤٣٢ پيش از ميلاد مسيح زندگي ميكرد ـ بر مفهوم «قانون طبيعي» قابل ستايش است. او از منظر علوم فيزيكي، به تحقيق درباره اين مفهوم همّت گماشت.[١٦٨] امپدوكلس از قانوني سخن به ميان آورد كه گستره آن تمام جهان را فرا ميگرفت.[١٦٩] به عقيده او، چنين قانوني «قانون طبيعي» نام داشت. اين قانون با قانونهاي بشري، كه يا انسانها آن را وضع ميكردند و يا از راه آداب و رسوم در يك جامعه به عنوان قانون تلقّي ميشد، كاملا تفاوت داشت.[١٧٠]
نمايشنامهنويس معروف يونان باستان، به نام سوفكلس (Sophocles) ـ كه در حدود سالهاي ٤٩٠ تا ٤٠٥ قبل از ميلاد ميزيست ـ در اثر معروف خود به نام آنتي گن،[١٧١] به قانون طبيعي به مثابه قانوني نانوشته اشاره ميكند كه هم ازلي است و هم برتر از قوانين موقّت بشري. اين قانون غيرمكتوبْ قانوني ربّاني بود كه زئوس (خداي خدايان) آن را ايجاد كرده است.[١٧٢]سوفكلس همچنين در اثر ديگري به نام ائديپوس تيرانوس[١٧٣] به قوانيني به نام «قانون طبيعي» اشاره ميكند كه هم غيرزمانمند است و هم به عقيده وي، ساخته دست خدايان، و از طبيعت فاني سرچشمه نميگيرد.[١٧٤]
به طور خلاصه، ميتوان قانون طبيعي را از نظر فيلسوفان يوناني پيش سقراطي با ويژگيهاي ذيل معرفي نمود: قانوني نانوشته، برتر از قوانين بشري، جهانشمول، ازلي (غير زمانمند)، و ثابت (غير قابل تغيير).
٢. قانون طبيعي و سوفسطاييان
پژوهش درباره قانون طبيعي در ذيل بحث از «عدالت»، از زاويه علوم هستيشناسي، حقوق و اخلاق در يونان باستان آغاز گرديد و به سرعت، در حال گسترش بود كه ناگهان در نيمه دوم قرن پنجم پيش از ميلاد، با چالشهاي فكري سوفيستها مواجه شد. اينك آراء مهمترين متفكران سوفسطايي درباره قانون طبيعي از جمله دو تن از بزرگترين آنها يعني پروتاگوراس ابدرا (Protagoras of Abdera) (ح٤٩٠تا٤٢٠ ق.م.) و گرگياس لئونتيني (Gorgias Leontini of) (ح ٤٨٣ تا ٣٧٥ ق.م.) بيان ميشود:
الف. پروتاگوراس: بيشترين اطلاعات درباره انديشه پروتاگوراس را ميتوان از آثار افلاطون به دست آورد. مهمترين نظريه پروتاگوراس اين بود كه «انسان معيار همه چيز است. انسان معيار هستي و نيستي است.»[١٧٥] اين عبارت مستلزم آن است كه هر چيز براي هر كس آنچنان كه ظاهر ميشود، وجود دارد. به بيان ديگر، «گزاره صادق» گزارهاي است كه كسي به آن باور داشته باشد.
بنابراين، به عقيده پروتاگوراس، همه باورهاي بشري درست است، حتي دو گزاره متناقضي كه دو نفر به آن اعتقاد داشته باشند يا اينكه يك نفر در دو زمان متفاوت آنها را باور داشته باشد، گزارههايي صادق است.[١٧٦] اين نظريه نسبيتگرايانه پروتاگوراس به انكار اصل «تناقض» منجر ميشود، خواه واژه «انسان» در اين نظريه، به معناي نوع بشر باشد و خواه به معناي فردي از افراد انسان.
نسبيتگرايي پروتاگوراس در همه حوزههاي دانش بشري رخنه نمود، به گونهاي كه تمايز ميان خير و شرّ را در حوزه فلسفه اخلاق و نيز تفاوت ميان كار عادلانه و غيرعادلانه را در حوزه فلسفه حقوق بكلي از بين برد. اين نسبيتگرايي مفاد قانون طبيعي را در اينكه معياري براي شناخت عدالت و نيز بروز رفتارهاي اخلاقي و يا غيراخلاقي است، انكار ميكند؛ زيرا بر اساس نظر پروتاگوراس، هيچ گزارهاي مادام كه كسي به آن اعتقاد دارد، نادرست نيست. او بر اين باور بود كه هيچ معيار ثابت عيني ـ يعني واقعي ـ به نام «قانون طبيعي» براي عدالت وجود ندارد، بلكه معيار سنجش عدالت در جوامع، با هم متفاوت است.[١٧٧] انسان نزد پروتاگوراس يگانه معيار درستي همه چيز است و بنابراين، عدالت معتبر تفسيري است كه انسان از واژه «عدالت» دارد. به عقيده پروتاگوراس، عدالت آن چيزي نيست كه با معياري ثابت و واقعي به نام «قانون طبيعي» سنجيده شود؛ زيرا در نظر او، واژه «قانون طبيعي» به عنوان امري ثابت، واژهاي بيمحتواست. تعيين معناي «عدالت» و «قانون طبيعي» بستگي به فهم عرفي هر جامعه از اين دو واژه دارد.[١٧٨]
ب. گرگياس: گرگياس برخلاف پروتاگوراس نسبيتگرا نبود. نظريه مشهور گرگياس اين بود كه «هيچ حقيقت قابل شناختي وجود ندارد.» او ادعا ميكرد:
- ١. هيچ چيز وجود ندارد.
- ٢. بر فرض اينكه واقعيتي عيني موجود باشد، ما توان شناخت آن را نداريم.
- ٣. اگر ـ به فرض ـ ما بتوانيم آن را بشناسيم، هرگز نميتوانيم دانش خود را به ديگران منتقل كنيم.[١٧٩]
نظريه شبه پوچگرايي گرگياس تمايز ميان خوبي و بدي را انكار نموده، وجود قانون طبيعي را به عنوان معياري براي شناخت خوب و بد يكسره مردود ميداند. گرگياس بر اين باور بود كه هيچ معياري براي اثبات درستي يا نادرستي يك عقيده وجود ندارد.
ج. ساير سوفيستها: سوفسطاييان براي اولين بار، با طرح نظريه «حقوق بشر» در پي تفكيك «حقوق طبيعي و اخلاقي» از «حقوق قانوني و وضعي» بودند. هيپياس اليس ( Hippias ofEllis) (ح ٤٦٠ تا ٣٩٩ ق.م)، كه از اولين سوفيستها و معاصر سقراط به شمار ميرود، بر تساوي حقوق انسانها تأكيد ميكرد. وي علت اين تساوي را يكسان بودن طبيعت افراد بشر ميدانست. به عقيده او، اين تساوي ذاتي با وضع قوانين بشري ناديده گرفته شد. هيپياس ميگفت: همه انسانها به خاطر اشتراك در ذات انسانيت، از يك خانوادهاند، هرچند به لحاظ اجتماعي، خويشاوند محسوب نگردند.[١٨٠] به عقيده هيپياس، قوانين وضع شده توسط آدميان نميتواند مرجعي عام براي ارزيابي رفتارها باشد، بلكه اين قوانين ممكن است منشأ بيعدالتي در جامعه و امري برخلاف فطرت بشر گردد.[١٨١]
به هر حال، هيپياس بر خلاف اغلب دانشمندان نسلهاي بعدي سوفسطاييان، به «قانون طبيعي»، يعني قوانين نانوشته ازلي كلي و ثابت اعتقاد داشت.[١٨٢] او ميگفت: اين قوانين را ميتوان از راه شناخت جهان طبيعت استخراج نمود. اين قوانين ميتواند رفتارهاي صحيح را به بشر بياموزد. بنابراين، به عقيده هيپياس، شناخت جهان طبيعت ـ يعني شناخت طبيعت و ذات واقعيتهاي موجود در جهان ـ يكي از شرايط حكيم بودن هر انسان به شمار ميآيد.[١٨٣]
آنتي فُن (Antiphon) نيز، كه از متفكران نسل دوم سوفيستها به شمار ميآيد، يكي از طرفداران قانون طبيعي بود.[١٨٤] او بر اين باور بود كه بيشتر قوانين ساخته دست بشر ضد طبيعت است. قانون طبيعي قابل نقض نيست و اگر كسي درصدد نقض آن برآيد، نتايج خسارت باري براي او خواهد داشت.[١٨٥] كسي كه از طبيعت پيروي كند همواره بهترينها را در زندگي خويش انجام ميدهد. آنتي فن، كه ميان «عدالت طبيعي» و «عدالت قانوني» ـ يعني ساخته دست بشر ـ فرق مينهاد، معتقد بود: عدالت قانوني بيفايده است؛ زيرا در تعارض با طبيعت قرار دارد.[١٨٦]
علاوه بر آنتي فن، آلسيداماس (Alcidamas)، شاگرد گرگياس، نيز يكي از حاميان قانون طبيعي بود.[١٨٧] نظريه معروف آلسيداماس، كه وي را نزد فيلسوفان عصر جديد مشهور ساخت، اين بود كه خدا تمام بشر را آزاد آفريده و طبيعت بردگي را بر هيچ انساني تحميل نكرده است.[١٨٨]
كليكلس (Callicles)، كه در شمار آخرين نسل از متفكّران سوفيست قرار دارد، به جاي تمركز بر جنبه عقلاني طبيعت بشر، بر جنبههاي غير عقلاني آن نيز تأكيد مينمود و به همين دليل، دامنه قانون طبيعي نزد كليكلس علاوه بر انسان ها، حيوانات را نيز فرا ميگرفت. به عقيده او، عدالت واقعي مطابق با طبيعت، شخص قوي را تشويق ميكند تا اختياراتي بيش از اشخاص ضعيف داشته باشد. اين خود نوعي قانون طبيعت است كه هم در رفتار حيوانات مشاهده ميگردد و هم در رفتار انسانها. كليكلس بر اين باور بود كه وضع قانون موجب ظلم بر بشر است. ضعيفان قوانين را وضع ميكنند تا بتوانند بر توانگران تسلّط يابند. قوانين ساخته دست بشر، هم در حوزه حقوق و هم در حوزه اخلاق، مانع رشد افراد قوي است؛ زيرا شخص قوي ذاتاً بر ضعيف تسلّط دارد و اين اقتضاي طبيعت است.[١٨٩] در حقيقت، ملاك خوب و بد در نظر كليكلس، قوّت و ضعف جسمي و روحي است.
به طور خلاصه، از مطالعه آثار مربوط به دانشمندان سوفيست يونان باستان در مورد قانون طبيعي، چنين به دست ميآيد كه آراء ايشان در حوزه معرفتشناسي تأثير عميقي در نظريههاي آنها در ساير حوزههاي علوم از جمله فلسفه حقوق داشته است. پروتاگوراس و گرگياس، كه اساساً معرفت ثابت بشري را انكار ميكردند، منكر وجود قانون طبيعي به عنوان حكم ثابت عقل بودند. ظهور فيلسوفان يونان باستان و تأثير آموزههاي ايشان بر انديشه متفكّران يوناني و بر كرسي نشاندن احكام ثابت عقل به عنوان سنگ زيربناي معرفت بشري، موجب شد تا دانشمندان نسل دوم و نيز نسل متأخّر سوفسطايي برخلاف اسلاف خود، قانون طبيعي را به عنوان حكم ثابت عقل و يگانه معيار تشخيص خوب و بد بپذيرند.
٣. قانون طبيعي و فيلسوفان يونان باستان
الف. سقراط: نام سقراط (٤٩٦ ـ ح ٣٩٩ ق.م) براي يونانيان يادآور يك دوره پر اهميت تاريخ فلسفه است. از سقراط هيچ اثر مكتوبي به يادگار نمانده است. كساني كه آراء سقراط را بيان كردهاند عبارتند از: گزنفن، اريستوفنس (Aristophanes) و افلاطون.[١٩٠]
سقراط به جاي بحث درباره جهان مادي، كه از ويژگيهاي فيلسوفان دوره پيش سقراطي بود، تمام توجه خود را به حيات بشري معطوف نمود. مباحث فلسفي سوفيستهاي معاصر سقراط او را بر آن داشت تا آراء خود را درباره موضوعات مورد بحث آنها بيان نمايد.
از يكسو، نسبيتگرايي پروتاگوراس با تهي دانستن مفهوم «جهل»، ادعا مينمود كه همه گزارهها درست است؛ و از سوي ديگر، نظريه شبهپوچگرايي گرگياس، كه هرگونه حقيقتي را انكار ميكرد، انگيزه دانشپژوهان را در تلاش براي دستيابي به شناخت حقيقت، تضعيف مينمود.
در مقابل، سقراط اعلام نمود كه شناخت، هم ارزشمند است و هم دست يافتني. معرفت صحيح بشر نسبت به امور، بهترين ضامن انجام كار خوب و در نتيجه، رسيدن به سعادت است. سقراط ديگران را تشويق ميكرد تا به دنبال كسب معرفت باشند و در آموزههاي خود، ميگفت: «فضيلت معرفت است.»[١٩١] گزنفن نيز، كه از نهضت عقلاني بودن علم اخلاق حمايت ميكرد، چنين گفته است: سقراط ميگفت: نه تنها عدالت، بلكه تمام فضيلتها معرفت است.[١٩٢]
سقراط برخلاف پروتاگوراس، معتقد بود: همواره حقيقت دست يافتني و همراه با زندگي خوب است. او همچنين باور داشت كه جهل و ناداني بيمعنا نيست؛ زيرا زندگي بد همواره با ناداني در آميخته است. ناداني، به عقيده سقراط، سرچشمه هر نوع بدي و در نتيجه، منشأ شقاوت است. با وجود اين، انجام عمل نادرست از روي اشتباه، به خاطر جهالت است كه غيرعمدي تلقّي ميشود.[١٩٣]
دليل اتخاذ چنين مواضعي از سوي سقراط اين بود كه وي برخلاف سوفيستهاي معاصر خويش، به ويژه پروتاگوراس و گرگياس، به احكام ثابت عقل اعتبار بخشيد و آن را در حوزه عقل نظري معيار سنجش صحّت و خطا و در حوزه عقل عملي، ملاك تفكيك خوبي از بدي قرار داد.
هرچند از سقراط مطلبي در باب قانون طبيعي حكايت نشده، اما موضعگيري او درباره معرفت عقلي، دست يافتني بودن حقيقت و تمايز ميان سعادت و شقاوت، نقش برجسته او را در تأييد مفاد قانون طبيعي، كه همان احكام ثابت عقل عملي است، نشان ميدهد.
آراء سقراط درباره فضيلت و معرفت، راه را براي افلاطون باز كرد تا وي بتواند بر اهميت حكم عقل تأكيد نمايد. همچنين طرح اين مباحث سبب شد تا بعداً ارسطو نظريه «حكمت عملي» خود را مطرح نمايد و در نهايت، رواقيان و پيروان آنها نظريه قانون طبيعي را از نو طرّاحي كنند.
ب. افلاطون: اطلاع از عقيده افلاطون درباره قانون طبيعي، مبتني بر آگاهي از آراء فلسفي او درباره واقعيت است. براي آشنايي مختصر با نظريه فلسفي افلاطون درباره واقعيت، بايد آراء فيلسوفان پيش از او را از نظر دور نداشت. از يكسو، هراكليتوس اعلام نمود كه تمام موجودات جهان يكسره در حال تغيير و حركتند، و از سوي ديگر، پارمنيدس بر ثبات موجودات و نفي هرگونه تغيير و حركت در جهان تأكيد مينمود.[١٩٤]
افلاطون (ح ٤٢٨ تا ٣٤٨ ق.م) تلاش نمود تا اين تناقض را حل كند. بنابراين، وي نظريه «ايدهها» را مطرح نمود. او در اين نظريه، موجودات را به دو دسته ثابت و متغيّر تقسيم نمود. موجودات ثابت را صورت، ايده و يا مثال ناميد. در طرح هستيشناسانه افلاطون، ايدهها موجوداتي غير مادياند كه حواس بشر را به آنها راهي نيست، بلكه تنها با عقل ميتوان آنها را درك نمود.[١٩٥] ايدهها موجوداتي كلي، ازلي و كاملند. آنها موجوداتي حقيقياند،[١٩٦] در حالي كه موجودات مادي سايههايي از ايدهها محسوب ميشوند.[١٩٧] مثالهاي افلاطوني موجوداتي بسيط و غيرقابل تغييرند.[١٩٨]
انواع موجودات مادي در جهان طبيعت، مثل آدميان، اسبها و گلهاي رز هر كدام نمايندهاي از ايدههاي مربوط خويش در جهان غيرمادي است. بنابراين، تعداد صور غيرمادي در جهان غير محسوس ايدهها، با تعداد موجودات مادي در جهان فيزيكي محسوس برابر است. به بيان ديگر، افلاطون در نظريه خويش، براي هر نوع مادي در جهان محسوسات، يك مثال در جهان غيرمادي فرض ميكند كه داراي نام مشترك است.[١٩٩]
موجودات مادي همواره درصددند تا خود را كامل و شبيه صورت (ايده) همنام خود در جهان غيرمحسوس كنند؛ مثلا، افراد بشر در جهان محسوسات، تلاش ميكنند تا همانند مثال انسانيت در عالَم «مُثُل» گردند. همچنين بهترين قوانين يا دولتها آنهايند كه نقص كمتري داشته و با قانون ايدهآل يا دولت ايدهآل قرابت بيشتري داشته باشند، هرچند هيچگاه نميتوانند به تمام كمالات مثالهاي خويش در جهان «مُثُل» نايل گردند.[٢٠٠] مثال «خير» نزد افلاطون، مهمترين و متعاليترين مثال است و نيز به لحاظ اخلاقي و از لحاظ معرفتشناختي و هستيشناختي بر هر مثال ديگري تقدّم دارد. به همين دليل، بهترين انسان از نظر افلاطون، كسي است كه خود را در زندگي، به مثال خير نزديكتر كند؛ يعني كار خوب بيشتري از او سر بزند.[٢٠١] از اينرو، انسان اخلاقي تشويق ميشود تا از راه به دست آوردن كمالات فردي و اجتماعي، يعني از راه استمداد از ايده «خير»، خود را شبيه مثال انسان (انسان ايدهآل) گرداند.
افلاطون در هيچيك از آثار خود، واژه «قانون طبيعي» يا «قانون طبيعت» را به كار نبرده است.[٢٠٢] اما در مقابل، از كلمه «عدالت طبيعي» سود برده و آن را زيربناي عدالت قانوني و سياسي در دولت ـ شهر[٢٠٣] ايدهآل ميداند. بر اساس تعاليم افلاطون، دولت ـ شهر در جهان محسوسات، بايد مطابق دولت ـ شهر ازلي و ايدهآل در عالَم «مُثُل» تشكيل شود. قوانين در آن بايد بازتاب قانونهاي ايدهآل در جهان ايدهها باشد كه حقيقتاً تنها قوانين واقعي به شمار ميآيد. عدالت در دولت ـ شهرِ زميني نيز بايد منعكسكننده مثال عدالت باشد كه هم طبيعي است و هم متعالي.
در عالم «مُثُل» افلاطوني، مثال «قانون» با مثال «عدالت» هيچ تضادي ندارد. از اينرو، به نظر افلاطون، وجود تضاد ميان قوانين و عدالت در برخي نقاط جهان، نتيجه تضاد ميان پديدارهاي آنها در جهان محسوس است.[٢٠٤]
به عقيده افلاطون، بالاترين مرتبه عقل عملي[٢٠٥] منبع قانون است. به همين دليل، فقط قانونگذار حكيم، توانايي شناخت قوانين صحيح را براي جامعه خويشتن دارد. در مخالفت با كساني كه اعتقاد داشتند قانون صحيح فقط قانون موضوعه است و طبيعت هيچ نقشي در قانون ندارد، افلاطون ريشه قانون را در طبيعت ميدانست و نيروي اوليه به حركت درآورنده طبيعت را روح بشر معرفي ميكرد. به اين دليل، قوانين اوليهاي كه از توليدات روح بشر است، مانند خودِ طبيعت، ريشه ساير قوانين محسوب ميشود.[٢٠٦] در اينجا، نظريه افلاطون درباره قانون طبيعي به دست ميآيد كه بعداً رواقيان آن را بيشتر پروراندند. در واقع، افلاطون قانون برتر را قانون عقل ميداند كه همه قوانين در جهان محسوسات بايد بر اساس آن وضع گردند و نبايد هيچ مخالفتي با آن قانون برتر داشته باشد.
افلاطون بر اين باور بود كه بهترين قانون آن است كه بتوان به وسيله آن، فضايل اخلاقي، بخصوص حكمت، خويشتنداري، شجاعت و عدالت را به دست آورد.[٢٠٧] چنين قانوني در جهان محسوسات، كاملترين نمونه از مثالِ قانون در عالَم «مُثُل» خواهد بود. افلاطون ميگويد: قانونگذاري و ايجاد نظم سياسي كاملترين وسيله كسب فضيلت است؛[٢٠٨] زيرا قوانينْ وسايلي اطمينانبخش براي رساندن انسان به سعادت و كسب فضايل هستند.
افلاطون در بين مطالبي كه تلويحاً درباره قانون طبيعي بيان كرده است، دولت را به مثابه تنها خدمتگزارِ قانون معرفي مينمايد. وي ميگويد: بهترين حكومت آن است كه در آن، قانون بر تمام قدرتهاي موجود سلطه داشته باشد و دولت، خدمتگزاري متواضع براي آن قانون باشد[٢٠٩] و بنابراين، شهروندان در جامعه كاملا خشنود بوده، از اين طريق، سعادت واقعي خويش را به دست آورند.[٢١٠] قانونگذار بايد تلاش كند تا عدالت واقعي و حقايق علمي را در امر قانونگذاري به منظور پيروي از قانون در نظر بگيرد.[٢١١]
ج. ارسطو: ارسطو ـ كه از سال ٣٨٤ تا ٣٢٠ قبل از ميلاد مسيح در يونان زندگي ميكرد ـ در آموزههاي فلسفي خويش، اشارههايي نيز به مسائلي از فلسفه حقوق داشت. آراء او در بسياري از جهات، به ويژه در مورد نتايج عملي مربوط به قانون و دولت، با آراء افلاطون گره خورده است. ارسطو نيز همانند افلاطون منكر تمايز قراردادي ميان خير و شر بود. به بيان ديگر، او رأي مردم را ملاك خوبي يا بدي يك عمل نميدانست. با وجود اين، نظريههاي اخلاقي و حقوقي ارسطو در برخي موارد، از آراء افلاطون فاصله گرفته است. افلاطون فلسفه حقوق خود را بر فرضيه عالم «مُثُل»، يعني نظريه ايدهها در حوزه هستيشناسي، مبتني نمود؛ اما ارسطو با انكار اين نظريه، آراء خود را در حوزه فلسفه حقوق و سياست بر آموزه علتهاي چهارگانه (مادي، صوري، فاعلي و غايي)، به ويژه مفهوم هدفمندي جهان[٢١٢] و علت غايي، استوار كرد.[٢١٣] ملاك ارسطو درباره زندگي خوب از ملاك افلاطوني در اينباره، يعني مثال خير در عالَم «مُثُل»، بسيار فاصله دارد. معياري كه ارسطو به وسيله آن خوبي و بدي را ميسنجد در جهان ديگري نيست، بلكه در همين عالم، در درون انسان وجود دارد. انسانها اين معيار را به وسيله عقل در درون ذات خويش مييابند. اين معيار همان قانون طبيعي است كه ارسطو از آن نامي به ميان نياورده است. در فلسفه ارسطو، فرايند ميل طبيعي انسان به انجام افعال نيك و سپس حركت آدمي در مسيري معيّن براي وصول به سعادت، كه با رعايت معيار عقلي، يا به عبارت ديگر، با توجه به مضمون قانون طبيعي صورت ميگيرد، به شيوه ذيل صورت ميگيرد:
فلسفه ارسطو درباره طبيعت غايتمند است؛ يعني مبتني بر اعتقاد به وجود علت غايي در جهان است.[٢١٤] بر اساس اين نظريه، ارسطو معتقد بود: تمام موجودات ميل وصول به كمال نهايي متناسب با ذات خويش دارند. از اينرو، به سوي علت غايي، يعني هدف نهايي خويش، در حال حركتند. بنابراين، كاربرد ارسطويي واژه «ذات» در مورد طبيعت موجودات، پويا (غير ثابت) است؛ به اين معنا كه مراد از مصداق «ذات» يك موجود در دو زمان متفاوت، واحد نيست. ارسطو كل جهان هستي را به منزله يك موجود زنده ميدانست كه همواره تلاش ميكند به كمال مطلوب خود دست يابد. انسان نيز در اين فرايند، پارهاي از پيكره جهان هستي است كه به سبب ميل ذاتياش به تكامل، همواره از قوّه همزادش به سوي فعليت مطلق در حال حركت است.[٢١٥]
ارسطو، در دو رساله مهم خود، يعني كتاب اخلاق نيكوماخوس[٢١٦] و رساله سياست[٢١٧]اين نظريه غايتشناسانه خود را درباره طبيعت انسان بيان كرده است. وي ميگويد: غايت انسانها در انجام افعال خويش، رسيدن به خير است.[٢١٨] مصداق غايت به نظر ارسطو، آن چيزي است كه به خاطر آن عملي انجام ميشود.[٢١٩] وي علت غايي را در ميان علتهاي چهارگانه (مادي، صوري، فاعلي و غايي)، مهمترين علت ميدانست. اين خير، كه غايت انسان در انجام افعال است، فاعل را در حركت به سوي سعادت خويش، تشويق ميكند. در واقع، علت غايي، يعني كمال نهايي، خطّمشي انسان را در تمام فعاليتهايش ترسيم ميكند.[٢٢٠] ارسطو ميگويد: هر عمل اختياري انسان هدفي را كه در ذهن فاعلش وجود دارد، تعقيب ميكند. اين هدف، زندگي خوب است.[٢٢١] رسيدن به اين برترين هدف نهايي، كه «سعادت» نيز ناميده ميشود، با استخدام عقل در مسير زندگي امكانپذير ميگردد.[٢٢٢]
فضيلت اخلاقي به عقيده ارسطو، صفتي نفساني است كه با قوّه انتخاب آدمي، كه مبتني بر قصد فاعل است، ارتباط تنگاتنگ دارد. اين قوّه انتخاب بايد همواره تحت نظارت عقل عملي باشد.[٢٢٣] به بيان ديگر، اميال و گرايشهاي انسان بايد با مفاد قانون طبيعي سازگار باشد تا وي بتواند به سعادت برسد. به همين دليل، ارسطو همواره بر نقش عقل در وجود قانون تأكيد ميورزد. وي ميگويد: قانون فرماني است كه از عقل عملي صادر ميشود.[٢٢٤]
در كتاب بلاغت،[٢٢٥] ارسطو با صراحت بيشتري درباره طبيعي بودن قانون سخن گفته است: كارهاي عادلانه و غيرعادلانه با مراجعه به دو نوع قانون تعريف ميشوند: ١. قانون خاص؛ ٢. قانون عام. «قانون خاص» قانوني است كه مردم آن را در بين خود وضع ميكنند. اما «قانون عام» قانون نانوشتهاي است كه مبتني بر طبيعت باشد. در طبيعت، اصلي همگاني درباره عدالت و بيعدالتي وجود دارد كه همه مردم در نهاد خويش از آن آگاهي دارند، حتي اگر مردم هيچ ارتباطي با يكديگر نداشته باشند.[٢٢٦]
چنانكه ملاحظه گرديد، ارسطو نيز مانند سقراط و افلاطون، در آثار خويش نامي از «قانون طبيعي» نياورده است، اما با تعريفي كه در عبارت مزبور از تفاوت ميان قوانين عام و خاص بيان كرده معلوم ميشود كه مقصود او از «قانون عام» همان قانون طبيعي است. ارسطو در عبارت مذكور، تصريح ميكند كه قانون خاص همواره مربوط به جامعهاي معيّن است كه به آن «قانون موضوعه» نيز گفته ميشود. اين نوع قانون را يا انسانها مستقيماً وضع ميكنند و يا مبتني بر آداب و رسوم و سنّتهاي خاص در هر جامعهاي است. اما قانون عام در نظر ارسطو، كه همان قانون طبيعي ثابت نانوشته است، همه جوامع بشري را دربر ميگيرد و همه انسانها از آن اطلاع دارند و بر اساس آن، رفتار عادلانه را از غيرعادلانه تميز ميدهند. در پرتو رعايت اين قانون است كه انسانها به سعادت ميرسند.
د. رواقيان:[٢٢٧] فلسفه رواقي چشمانداز جديدي را درباره نظريه قانون طبيعي در حوزه فلسفي يونان باستان بر اساس آموزههاي افلاطون و ارسطو در مورد قانون طبيعي باز نمود. از اينرو، رواقيان نقش مهمي در رشد و توسعه اين نظريه داشتند. تأثيرگذارترين مكتب فكري در دوره انتشار فرهنگ يوناني مآبي[٢٢٨] مكتب فلسفي رواقيان بود. مؤسّس اين مكتب زنون قبرسي (Zeno of Citium) نام داشت كه در حدود سالهاي ٣٣٦ تا ٢٤٦ پيش از ميلاد مسيح ميزيست. مورّخان فلسفه، عمر تقريبي اين نحله فكري را پنج قرن و تاريخ ظهور آن را سال ٣٠٠ قبل از ميلاد تعيين كردهاند.[٢٢٩] به دليل اينكه آثار مكتوب فيلسوفان دوره اول و دوره مياني رواقي يا بكلي از بين رفته و يا تنها برخي از آن باقي مانده، اصليترين منابع اطلاع از محتواي انديشه رواقيان نوشتههاي آخرين فيلسوفان رواقي ـ رومي و نيز آثار مفسّران انديشه رواقي مانند سيسرون (١٠٦ تا ٤٤ ق.م. Cicero)، پلوتارك (٥٠ تا ١٢٠ م. Plutarch) و ديوگنس لائرتيوس (قرن سوم ميلادي Diogenes Laertius) است.
گرچه نسبت دادن مجموعه كاملي از اصول نظري به همه رواقيان كار دشواري است، اما برخي اصول مشترك ميان انديشوران رواقي وجود دارد كه به وسيله آنها، ميتوان مكتب فلسفي رواقي را از ساير مكاتب فكري تميز داد. در اينجا، به برخي از اين اصول مشترك به اختصار، اشاره ميشود:
فيلسوفان رواقي ماديگرا بودند.[٢٣٠] ايشان همه چيز را به استثناي زمان، مكان و خلأ، مادي ميپنداشتند.[٢٣١] بنابراين، روح و آثار آن، از جمله ادراك، را امري مجرّد از ماده نميدانستند.[٢٣٢] نزد آنها، فضايل و رذايل حالتهاي مادي افراد تلقّي ميشد.[٢٣٣] رواقيان اعتقاد داشتند: عالم هستي مشتمل بر دو عنصر جهانشمول جسماني است: «ماده منفعل» و «خداي فعّال.»[٢٣٤] عالم طبيعت را موجود زندهاي ميپنداشتند كه داراي نفس عاقلهاي است كه در سراسر اجزاي طبيعت حضور دارد. آن نفس عاقله اراده برتر در جهان است كه «عقل» يا «خدا» ناميده ميشود. مراد رواقيان از واژه «خدا» شخص ادارهكننده جهان بود كه گاهي با وجود آتش يا با طبيعت و يا با قضا و قدر متعيّن ميگشت.[٢٣٥] او مسئول حفظ نظم جهان بود و همواره خود را در اين نظم نشان ميداد.[٢٣٦]
بر اساس آموزههاي رواقيان، جهان انسانمحور بود. به بيان ديگر، عقل ربّاني جهان را خلق نموده است و مشيّت الهي براي رسيدن بشر به خير و نيكي، جهان را اداره ميكند.[٢٣٧] انسانها بايد با طبيعت كلي جهان به گونهاي هماهنگ زندگي كنند تا به اين وسيله، به سعادت مورد علاقه خويش نايل شوند.[٢٣٨] بنابراين، چون طبيعت انسان بخشي از طبيعت جهان است، انسان به منظور يافتن توان زندگي هماهنگ با عالم طبيعت، بايد ابتدا ذات خويش را به عنوان جزئي از طبيعت جهان بشناسد.[٢٣٩]
ديوگنس لائرتيوس در اين زمينه چنين مينويسد: زندگي فضيلتمندانه عبارت است از: زندگي بر طبق طبيعت. كريسيپوس (Chrysippus) در اولين كتاب خويش، گفته است: طبيعت ما انسانها بخشي از كل جهان محسوب ميشود و به همين دليل، هدف زندگي عبارت است از: زندگي منطبق بر طبيعت و يا به عبارت واضحتر، زندگي منطبق بر طبيعت خود ما و نيز طبيعت جهان؛ حياتي كه ما در آن از انجام هرگونه عملي كه قانون مشتركِ[٢٤٠] ميان همه اشيا آن را ممنوع كرده است، خودداري كنيم. مراد از «قانون مشترك» عقل سليم است كه بر همه چيز تسلّط دارد، و او فرمانرواي جهان، يعني زئوس است.[٢٤١]
زيستن بر طبق طبيعت، در فرهنگ رواقيان، به معناي زندگي كردن مطابق احكام عقل حاكم بر جهان است.[٢٤٢] به دليل اينكه عقل بشري بخشي از عقل ربّاني است، شعار معروف رواقيان اين بود كه «مطابق با عقل بشري زندگي كنيد.»
خطيب نامدار رومي و يكي از مفسّران فلسفه رواقي به نام سيسرون ميگويد: زنون همه فضيلتها را در پيروي از عقل ميدانست.[٢٤٣] زيستن بر طبق قانون عقل، همان زندگي شرافتمندانه و همراه با فضيلت است. فضيلت تنها خيري است كه سعادت انسان خردمند را تأمين ميكند.[٢٤٤] در حقيقت، فضيلت نزد شخص حكيم، علت غايي و هدف نهايي از زندگي است. زندگي فضيلتمندانه در نتيجه پيروي از طبيعت و قانون طبيعت به دست ميآيد. از اينرو، تمام اعمال حكيم كاملا هماهنگ با ذات و سرشت اوست.[٢٤٥] بر اساس انديشه رواقيان، معيار اصلي براي ارزشمندي و يا بيارزشي يك عمل، مطابق بودن يا مطابق نبودن آن عمل با (قانون) طبيعت است.[٢٤٦] رواقيان عقل را ايجادكننده قانون برتر در جهان ميدانستند و اين قانون را «قانون طبيعي» ميناميدند.[٢٤٧]
يكي ديگر از مفاهيم محوري در فلسفه رواقي، مفهوم «وظيفه»[٢٤٨] است. زيستن همراه با فضيلت وظيفه هر خردمند است. هم فضايل و هم وظايف، ريشه در گرايشهاي طبيعي انسان دارند؛ يعني از طبيعت بشر سرچشمه ميگيرند. رواقيان اعتقاد داشتند كه اگر گرايشهاي طبيعي بشر به طور كامل شناخته شود، عقل مطابق اين گرايشها احكام خويش را صادر نموده، انسان را به اطاعت از اين احكام فرمان ميدهد. برخي از اين احكام مربوط به غايات اخلاقي و بقيه مربوط به مقدّمات وصول به آن غايات است.[٢٤٩] رواقيان وظيفه انسانها را فرمانبرداري از عقل، يعني اجراي مفاد قانون طبيعي ميدانستند. ايشان پيروي از احساسات و عواطف را در حوزه اخلاق مانع بزرگي در راه انجام وظيفه و نوعي رذيلت ميپنداشتند. رذيلت در ادبيات رواقيان، عبارت است از: حالتي كه در آن، عقل تحت تأثير احساسات غيرعاقلانه واقع گيرد.[٢٥٠] ايشان احساسات و عواطف را نوعي حركت غيرعاقلانه و غيرطبيعي روح ميدانستند كه هم مانع صدور احكام صحيح عقلي ميشد و هم باعث نافرماني از عقل.[٢٥١] به نظر رواقيان، عاقل در صورتي زندگي فضيلتمندانه دارد كه احساسات و عواطف را از خود دور كند.[٢٥٢]
زنون انواع اين احساسات و عواطف را چهار چيز ميدانست: اندوه، ترس، آرزو (يا هوس) و لذّت.[٢٥٣] وي اعتقاد داشت: ريشه همه احساسات و عواطف رذيلتزا نوعي افراطيگري و فقدان اعتدال است. به همين دليل، احساسات و عواطف را نوعي بيماري براي تفكر عقلي تلقّي مينمود. زنون معتقد بود: انسان خردمند، كه از قانون طبيعي، يعني احكام صادر شده از سوي عقل پيروي ميكند، از تمام اين بيماريها مبرّاست.[٢٥٤]
بعدها سيسرون رومي نظريه «قانون طبيعي» رواقيان را به صورتي بليغ و رسا به متون فلسفي و حقوقي روم اضافه نمود و باعث رشد و شكوفايي بيشتر آن گرديد.
جمعبندي و نتيجه
همراه با شروع مباحث عقلي در يونان باستان در سده ششم پيش از ميلاد مسيح، بحث از «قانون طبيعي» آغاز گرديد. يونانيان باستان قانون طبيعي را قانوني جهانشمول، ابدي و جانشينناپذير دانسته، آن را بنياديترين منبع براي اخذ بهترين معيارهاي زندگي بشر معرفي ميكردند. البته ايشان در ابتدا، به جاي استفاده از واژه «قانون طبيعي»، كلمه «عدالت طبيعي» را به كار ميبردند.
پيشسقراطيان قانون طبيعي را قانوني مطابق طبيعت مادي اشيا ميدانستند. سوفسطاييان در اعتبار قانون طبيعي اختلافنظر داشتند. بيشتر آنها مانند پروتاگوراس، گرگياس و پيروان آنها به دليل داشتن گرايش شديد به نسبيتگرايي معرفتشناسانه، مفاد قانون طبيعي را، كه به معناي حكم ثابت عقل در تنظيم رفتارهاي بشر بود، انكار ميكردند. اما گروهي از ايشان مانند هيپياس، آنتي فن، آلسيداماس و كليكلس به طرفداري از اعتبار قانون طبيعي پرداختند.
در مقابل سوفسطاييان، فيلسوفان يوناني، مثل سقراط، افلاطون و ارسطو، كه احكام عقل را پايهاي ثابت براي معرفت بشر ميدانستند، از سرسختترين حاميان قانون طبيعي در دوره يونان باستان محسوب ميشدند.
رواقيان، كه در بحث از اعتبار احكام عقل با افلاطون و ارسطو همعقيده بودند، نقش مهمي در شكوفايي مباحث مربوط به قانون طبيعي در دوره يونان باستان داشتند. ايشان مفاد قانون طبيعي را زيستن بر طبق طبيعت و يا به عبارت واضحتر، زندگي مطابق احكام عقل ميدانستند. قانون طبيعي از نظر رواقيان، قانون برتر در جهان بود كه عقل حاكم بر جهان آن را ايجاد كرده است.
مطالعه انتقادي درباره آموزه «قانون طبيعي» در دوره يونان باستان، نكات ذيل را براي پژوهنده مشخص ميكند: وجه تسميه «قانون طبيعي» در هيچيك از آثار متفكّران دوره يونان باستان روشن نيست. نكته مسلّم اين است كه ايشان قانون طبيعي را مترادف با احكام عقل ميدانستند؛ اما اينكه چرا بر آن عنوان «قانون» اطلاق ميكردند يا اينكه چرا به آن «طبيعي» ميگفتند، پرسشي است كه در كلمات نظريهپردازان قانون طبيعي در يونان باستان به آن پاسخ روشني داده نشده است.
كلمه «طبيعت» در متون فلسفه يونان، لفظ مشتركي است كه داراي كاربردهاي متنوّعي بود. اين تنوّع در استعمال تا حدّ قابل توجهي بر ابهام مراد از «قانون طبيعي» افزوده است. به بيان ديگر، محتواي قانون طبيعي امري مبهم است. همه نظريهپردازان قانون طبيعي در يونان باستان، به نوعي آن را قانوني نانوشته دانستهاند. اما در چيستي مفاد اين قانون نانوشته، كه به عقيده آنها حكم عقل است، ابهام وجود دارد. حتي رواقيان نيز، كه بيش از اسلاف خود درباره قانون طبيعي توضيح داده و آن را به «زيستن مطابق طبيعت» يا «زندگي بر طبق احكام عقل» تفسير نمودهاند، هرگز مراد خويش را از «طبيعت» يا «حكم عقل» بيان نكردهاند.
به هر حال، اين ابهامها حسّاسيت خواننده را در درك مفهوم صحيح از «قانون طبيعي» برميانگيزد و نويد پژوهشي عميق در ادامه بحث از قانون طبيعي در ادبيات فلسفي ـ حقوقي متون دوره بعد از يونان باستان، يعني دوره روميان باستان را به او بشارت ميدهد، به ويژه پس از اطلاع از اينكه آموزه «قانون طبيعي» در حوزه فلسفه حقوق غرب، سنگ زيربناي مستحكم اثبات حقوق طبيعي بشر در دوره جديد تلقّي شده است.
فهرست منابع
- - Aristotle, Metaphysics [C. ٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in J. Warrington trans., (London, Dent / New York, Dutton, Everyman's Library, ١٩٥٦).
- - Aristotle, Nicomachean Ethics [C. ٣٤٧-٣٤٠ B.C.], in C. Rowe trans., (Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٢).
- - Aristotle, Physics I, II [C. ٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in W. Charlton trans., (Oxford, Clarendon Press, ١٩٧٠).
- - Aristotle, Politics [C. ٣٤٧-٣٤٠ B.C.], in T. A. Singlair trans., (Harmondsworth, Penguin Books, ١٩٦٢).
- - Aristotle, Rhetoric [c. ٣٤٠-٣٣٥ B.C.], in G. Kennedy trans., (Oxford, Oxford University Press, ١٩٩١).
- - Arntz, O. P. "Natural Law and Its History", in Concilium ١, Vol. ٥, ١٩٦٥.
- - Benn, Alfred William, The Greek Philosophers, (London, Smith, Elder, ١٩١٤).
- - Bonar, James, "Natural Law", in J. M. Baldwin ed., Dictionary of Philosophy and Psychology, Vol. ٢ (London, Macmillan, ١٩٠٢).
- - Cicero, The Natura Deorum Academica [C. ٤٥ B.C.], in H. Rackham trans., (London, William Heinemann, ١٩٣٣).
- - Crowe, Michael, The Changing Profile of The Natural Law, (The Hauge, Martinus Nijhoff, ١٩٧٧).
- - D'Entreves, Alexander, Natural Law: An Introduction to Legal Philosophy, (New York, Hutchinson, ١٩٥١).
- - Eterovich, Francis, Approaches to Natural Law from Plato to Kant, (New York, Exposition Press, ١٩٧٢).
- - Fears, J. Rufus, "Natural Law: The Legacy of Greece and Rome", in E. McLean ed., Common Truths, New Perspectives on Natural Law, (Wilmington, DE, ISI Books, ٢٠٠٠).
- - Friedrich, Carl Joachim, The Philosophy of Law in Historical Perspective, Chicago, The University of Chicago Press, ١٩٥٨).
- - Grant, Robert, "Patristic Philosophy", in P. Edwards ed., The Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٦, (New York, Macmillan, ١٩٦٧).
- - Guthrie, W.K.C, "A History of Greek Philosophy", Vol. ١, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٢).
- - Guthrie, W.K.C, "A History of Greek Philosophy", Vol. ٢, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٥).
- - Guthrie, W.K.C, Socrates, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٩).
- - Guthrie, W.K.C, The Greek Philosophers from Thales to Aristotle, (London, Methuen, ١٩٥٠).
- - Guthrie, W.K.C, The Sophists, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٧١).
- - Haakonssen, Knud, "Natural Law", in L. Becker and C. Becker eds., Encyclopedia of Ethics, Vol. ٢, (London, Routledge, ٢٠٠١).
- - Haines, Charles, The Revival of Natural Law Concepts, (New York, Russell, ١٩٦٥).
- - Jaeger, Werner, Aristotle, Fundamentals of the History of His Development, in R. Robinson trans. (Oxford, Clarendon Press, ١٩٣٤).
- - Jaffa, Harry, "Aristotle", in L. Strauss and J. Cropsey eds., History of Political Philosophy, (Chicago, Rand McNally, ١٩٧٢).
- - Kahn, Charles, The Art and Thought of Heraclitus, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٧٩).
- - Kerferd, G.B, "Protagoras' Doctrine of Justice and Virtue in the 'Protagoras' of Plato", in Journal of Hellenic Studies, ٧٣ (١٩٥٣).
- - Kidd, I.G, "Stoic Intermediates and the End for Man", in A. A. Longed., Problems in Stoicism, (London, Athlone Press, ١٩٧١).
- - Kirk, G.S., Raven, J.E, and Schofield, M, The Pre-Socratic Philosophers, (Cambridge, Cambridge University Press ١٩٥٧).
- - Laertius, Diogenes, Lives of Eminent Philosophers, Vol. ٢, in R. D. Hicks trans., (London, William Heinemann / Cambridge, Mass., Harvard University Press, ١٩٢٥).
- - Long, A.A, "Freedom and Determinism in the Stoic Theory of Human Action", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism, (London, Athlone Press, ١٩٧١).
- - Long, A.A, "Language and Thought in Stoicism", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism, (London, Athlone Press, ١٩٧١).
- - Morrow, Glenn, Plato's Cretan City: A Historical Interpretation of the Laws, (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦٠).
- - Novak, David, Natural Law in Judaism, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٩٨).
- - Philip, J.A., Pythagoras and Early Pythagoreanism, (Toronto, University of Toronto Press, ١٩٦٦).
- - Plato, Laws [C. ٣٥٠ B.C.], in A.E. Taylor trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters, (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١).
- - Plato, Phaedo [C. ٣٩٨ B.C.], in H. Tredennick trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters, (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١).
- - Plato, Statesman [C. ٣٥١ B.C.], in J. B. Skemp trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters, (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١).
- - Plato, The Republic [C. ٣٧٥ B.C.], in P. Shorey trans., in E. Hamilton & H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters, (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١).
- - Rist, J. M, The Stoic Philosophy, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٩).
- - Robson, William, Civilization and the Growth of Law, (London, Macmillan, ١٩٣٥).
- - Romilly, Jacqueline de, The Great Sophists in Periclean Athens, in J. Lloyd trans., (Oxford, Clarendon Press, ١٩٩٢).
- - Rommen, Heinrich, The Natural Law, in T. Hanley trans., (New York, Vail-Ballou Press, ١٩٤٧).
- - Sabine, George, A History of Political Theory, (London, Harrap, ١٩٣٧).
- - Sandbach, F. H., "Phantasia Kataleptike", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism, (London, Athlone Press, ١٩٧١).
- - Santas, Gerasimos, "The Form of the Good in Plato's Republic", in G. Fine ed., Plato ١ Metaphysics and Epistemology, (Oxford, Oxford University Press, ١٩٩٩).
- - Sedley, David, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩, (London, Routledge, ١٩٩٨).
- - Sinnige, Theo Gerard, Matter and Infinity in the Presocratic Schools and Plato, (Assen, Van Gorcum, ١٩٦٨).
- - Sophocles, Antigone [C. ٤٤٢ B.C.], in M. Whitlock Blundell trans., (Newburyport, Focus Publishing, ١٩٩٨).
- - Sophocles, Oedipus Tyrannus [C. ٤٢٩-٤٢٥ B.C.], in R. Jebb trans., (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٠٢).
- - Stone, Isidor Feinstein, The Trial of Socrates, (London, Jonathan Cape, ١٩٨٨).
- - Untersteiner, Mario, The Sophists, in K. Freeman trans., (Oxford, Blackwell, ١٩٥٤).
- - Vlastos, Gregory, Socratic Studies, (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٩٤).
- - Walker, David, The Oxford Companion to Law, (Oxford, Clarendon Press, ١٩٨٠).
- - Waterfield, Robin, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, (Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٠).
- - Watson, Gerard, "The Natural Law and Stoicism", in A. A. Long ed., in Problems in Stoicism, (London, Athlone Press, ١٩٧١).
- - Wedberg, A., "The Theory of Ideas", in G Vlastos ed., in Modern Studies in Philosophy: Plato, A Colletion of Critical Essays, (New York, Anchor Books, ١٩٧١).
- - Weinreb, Lloyd, Natural Law and Justice, (Cambridge, Mass., Harvard University Press, ١٩٨٧).
- - Wilbur, James and, Allen, Harold, The Worlds of the Early Greek Philosophers, (New York, Prometheus, ١٩٧٩).
- - Wild, John, Plato's Modern Enemies and The Theory of Natural Law, (Chicago, The University of Chicago Press, ١٩٥٣).
- - Xenophon, Memorabilia and Oeconomicus [C. ٣٩٠ B.C.], in E. Marchant trans., (London, Heinemann, ١٩٢٣).
-
١١٨. Natural Law.
١١٩. Anthropology.
١٢٠. Historical - Critical Investgations.
١٢١. David Novak, Natural Law in Judaism (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٩٨), p. ١٢٣.
١٢٢. Natural Rights.
١٢٣ـ ناگفته نماند كه اين كاربرد اشتباه امروزه در زبان فارسى، آن هم در ميان اهل قلم، امرى رايج گرديده است، به گونهاى كه علم قانونگذارى و شاخههاى آن، كه ترجمه واژه «Law» و مشتقّات آن است، به «علم حقوق» ترجمه مىشود، غافل از آنكه حقوق در زبان فارسى، برگردان واژه انگليسى Rights است، نه Law. نتيجه اين امر سردرگمى در مراد از عبارت «فلسفه حقوق» در زبان فارسى است كه آيا مقصود از آن Philosophy of Lawاست يا Philosophy of Rights، در حالى كه اين دو حوزه از دانش كاملا مستقلّ از يكديگرند.
١٢٤. Knud Haakonssen, "Natural Law", in L. Becker. & C. Becker. eds., Encyclopedia of Ethics, vol. ٢ (London, Routledge, ٢٠٠١), p. ١٢٠٥.
١٢٥. James Bonar, "Natural Law", in J.M. Baldwin ed., Dictionary of Philosophy and Psychology (London, Macmillan, ١٩٠٢), p. ١٣٣؛ Alexander D¨Entreves, Natural Law: An Introduction to Legal Philosophy (New York, Hutrchinson, ١٩٥١), p. ١٦.
١٢٦. Robert Grant, "Patristic Philosophy", in P. Edwards ed., The Encyclopedia of Philosophy, vol.٦. (New York, Macmillan, ١٩٦٧), p.٥.
١٢٧. Republic.
١٢٨. Normal and Healthy.
١٢٩. Plato, The Republic [C. ٣٧٥ B.C.], in p. Shorey trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١) IV, ٤٤٤d, VI, ٥٠١b.
١٣٠. Aristotle, Physics [C. ٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in W. Charlton trans., (Oxford, Clarendon Press, ١٩٧٠), Book II, Ch.١
١٣١. Aristotle, Metaphysics [C.٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in J. Warrington trans. (London, Dent / New York, Dutton, Every man¨s Library, ١٩٥٦), Book Delta, Ch. IV, ١٠١٤b-١٠١٥a.
١٣٢. Robert Grant, "Patristic Philosophy", in P. Edwards ed., The Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٦, p. ٨.
١٣٣ـ اين واژه برگردان عبارتهاى انگليسى Natural Law و The Law of Natureاست كه از اصطلاحهاى لاتينى «Lex Naturae» و «Jus Naturale» گرفته شده است. اين دو اصطلاح نيز از عبارت يونانى «Phusikon Dikaion» اشتقاق يافته است.
١٣٤. John Wild, Plato¨s Modern Enemies and the Theory of Natural Law (Chicago, The University of Chicago Press, ١٩٥٣), p. ١٣٥.
١٣٥. Francis Eterovich, Approaches to Natural Law from Plato to Kant, (New York, Exposition Press, ١٩٧٢), pp. ١٦ & ١٩.
١٣٦. Aristotle, Nicomachean Ethics, [C.٣٤٧-٣٤٠B.C.], in C. Rowe trans. (Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٢), Ch. V. ٧.
١٣٧. William Robson, Civilization and the Growth of Law (London, Macmillan, ١٩٣٥), p. ٢٠٣.
١٣٨. J. Rufus Fears, "Natural Law: The Legacy of Greece and Rome", in McLean E. ed., Common Truths, New Perspectives on Natural Law (Wilmington, DE, ISI Books, ٢٠٠٠), p. ٢٠.
١٣٩. Charles Haines, The Revival of Natural Law Concepts, (NewYork, Russell,١٩٦٥),p. ٦.
١٤٠. Pre - Socratics.
١٤١ـ اين نوع تفسير دقيقاً در دوره جديد، درباره قوانين علوم طبيعى ارائه گرديد.
١٤٢. On Nature (Peri Physeos.)
١٤٣. Alfred William Benn, The Greek Philosophers (London, Smith, Elder, ١٩١٤), p. ٤؛ W.K.C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١ (Cambridge, University Press, ١٩٦٢), p ٥٤؛ Robin Waterfield, The Frist Philosophers: The Presocratics and Sophists (Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٠), p.٤.
١٤٤. Alfred William Benn, The Greek Philosophers, P. ٥؛ W.K.C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol.١, P. ٧٦؛ Robin Waterfield, The Frist Philosophers: The Presocratics and Sophists (Oxford, Oxford University Press, ٢٠٠٠), p.٥.
١٤٥. Alfred William Benn, The Greek Philosophers, p. ٦؛ W.K.C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١, p.١١٦؛ Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, p. ٩.
١٤٦. Alfred William Benn, The Greek Philosophers, p. ١٣؛ W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١, p. ٢٢٩.
١٤٧. G. S. Kirk & J.E. Raven and M. Schofield, The Pre-Socratic Philosophers (Cambridge, Cambridge, University Press, ١٩٥٧), P. ١٧٣؛ W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, p. ٣٨٣.
١٤٨. Charles Kahn, The Art and Thought of Heraclitus (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٧٩), PP. ٤٩ & ٥٣؛ Michael Crowe, The Changing Profile of the Natural Law (The Hauge, Martinus, Nijhoff, ١٩٧٧), p ٣.
١٤٩. W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, (Cambridge, Cambridge University Prees, ١٩٦٥), Vol. ٢, p. ٣٤؛ Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, p, ٥٣.
١٥٠. Justice.
١٥١. Charles kahn, The Art and Thought of Heraclitus, p. ١٦١.
١٥٢. Alfred William Benn, The Greek Philosohers, p. ٥.
١٥٣. Written or state law.
١٥٤. Unwritten law or universal natural justice.
١٥٥. W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١, pp. ٢٢٩ & ٢٣٩.
١٥٦. J. A. Philip, Pythagoras and Early Pythagoreanism (Toronto, University of Toronto Press, ١٩٦٦), p. ٧٨.
١٥٧. W. K. C. Ghutrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١, p. ٣٠٢؛ J. A. Philip, Pythagoras and Early Pythagoreanism, p. ٩٧.
١٥٨ـ براى اطلاع بيشتر از نظريه فيثاغورسيان، ر.ك.Guthrie, ١٩٦٢؛ ٣٠١-٦ . همچنين براى آشنايى با محتواى نظريه فيثاغورسيان درباره مفاهيم عدالت، تركيب و فرصت ر.ك. J. A. Philip, ١٩٦٦: ٧٦-١١٠
١٥٩ـ براى اطلاع از نظريه هراكليتوس درباره «عدالت» ر.ك.
The Fragments, XLIV, LXVIII, LXIX, LXXXII and LXXXVII.
١٦٠. Charles Kahn, The Art and Thought of Heraclitus, p. ٢٠٦.
١٦١. Heinrich Rommen, The Natural Law, in T. Hanley trans. (New York, Vail- Ballou Press, ١٩٤٧), p. ٦.
١٦٢. Michael Crowe, The Changing Profile of The Natural Law, P. ٤.
١٦٣. Ibid, p. ١٠.
١٦٤. W. K. C. Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol. ١, p. ٤٢٧.
١٦٥. Henrich Rommen, The Natural Law, P. ٦؛ W.K.C Guthrie, A History of Greek Philosophy, Vol.١, p. ٤٢٧.
١٦٦. Fragment, CXIV.
١٦٧. G. S. Kirk & J. E. Raven & M. Schofield, The Pre-Socratic Philosophers, pp. ١٨٦ - ١٨٨.
١٦٨. Theo Gerard Sinnige, Matter and Infinity in the Presocratic Schools and Plato (Assen, Van Gorcum, ١٩٦٨), p. ١٨١.
١٦٩. James Wilbur & Allen,Harold, The Worlds of the Early Greek Philosophers (New York, Prometheus, ١٩٧٩), p. ١٦٤؛ Fragment, ١٣٥.
١٧٠. James Wilbur & Allen, Harold, The Worlds of The Early Greek Philosophers, P. ١٦٦.
١٧١. Antigone.
١٧٢. Sophocles, Antigone [C. ٤٤٢ B. C.], in Blundell M. Whitlock trans., (Newbury Port, Focus Publishing, ١٩٩٨), p. ٣٨؛ Fragment, ٤٥٠-٤٥٧.
١٧٣. Oedipus Tyronnus.
١٧٤. Sophocles, Oedipus Tyrannus [c.٤٢٩-٤٢٥ B.C.], in R. Jebb trans., (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٠٢), p. ١١٧؛ Fragment, p. ٨٦٣-٨٧١.
١٧٥. Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, p. ٢١١.
١٧٦. W. K. C. Guthrie, The Sophists (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٧١), p. ٢٦٨؛ Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, pp. ٢٠٧-٢٠٨.
١٧٧. Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, p. ٢١٠.
١٧٨. Jacqueline de, Romilly, The Great Sophists in Periclean Athens, in J. Lloyd trans. (Oxford, Clarendon Press, ١٩٩٢), p. ٢١٢.
١٧٩. W. K. C. Guthrie, The Sophists, p. ٢٧٣؛ Jacqueline de. Romilly, The Grea Sophists in Perclean Athens, p. ١١٢؛ Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and sophists, p. ٢٢٣.
١٨٠. Heinrich Rommen, The Natural Law, p. ٩.
١٨١. Mario Untersteiner, The Sophists, in K. Freeman trans (Oxford, Blakwell, ١٩٥٤), p. ٢٨٠؛ W. K. C. Guthrie, The Sophists, p. ٢٨٤-٢٨٥.
١٨٢. Heinrich Rommen, The Natural Law, p. ٩؛ W. K. C. Guthrie, The Sophists, P. ٢٨٥.
١٨٣. Mario Untersteiner, The Sophists, p. ٢٧٨.
١٨٤. Isidor Feinstein Stone, The Trial of Socrates (London, Jonathan Cape, ١٩٨٨), p. ٤٤؛ W. K. C. Guthrie, The Sophists, p. ٣١٣.
١٨٥. Robin Waterfield, The First Philosophers: The Presocratics and Sophists, p. ٢٥٩.
١٨٦. George Sabine, A History of Political Theory (London, Harrap, ١٩٣٧), p ٤٠.
١٨٧. W. K. C. Guthrie, The Sophists, p. ٣١٣.
١٨٨. Ibid, pp. ١٥٩ & ٣١٣.
١٨٩. Lloyd Weinreb, Natural Law and Justice (Cambridge, Mass, Harvard University Press, ١٩٨٧), P. ٢٧.
١٩٠ـ آثار گزنفن، كه در آنها آراء سقراط بيان شده، عبارت است از: Oeconomicus، Apologia، Symposium و Memorabilia. اريستوفنس شمايى از نظريههاى سقراط را در كتاب Clouds بيان كرده است. اما مهمترين منبع براى شناخت سقراط، ديالوگهاى افلاطون به ويژه ديالوگهاى اول اوست.
١٩١. Gregory Vlastos, Socratic Studies (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٩٤), P. ١٠١؛ Isidor Feinstein Stone, The Trial of Socrates, P. ٣٩.
١٩٢. Xenophon, Memorabilia and Oeconomicus [c. ٣٩٠ B.C.], in E. Marchant trans (London, Heinemann, ١٩٢٣), p. ٢٢٥؛ Memorabilia, ٣.٩.٥.
١٩٣. W. K. C. Guthrie, Socrates (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٩), p. ١٣٠.
١٩٤. W. K. C. Guthrie, The Greek Philosophers from Thales to Aristotle (London, Methuen, ١٩٥٠), pp. ٨٧-٨٨.
١٩٥. Plato, Phaedo [C. ٣٩٨ B. C.], in H. Tredennick trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١), p. ٤٨-٤٩, Phaedo: ٦٥d-٦٦a.
١٩٦. Plato, The Republic [C.٣٧٥ B.C.] in P. Shorey trans., in E. Hamilton & H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١), X. ٥٩٧.
١٩٧. Ibid, p. ٨٢١ & X. ٥٩٦ d-e.
١٩٨. Plato, Phaedo, pp. ٦١-٦٢ & ٧٨c-e.
١٩٩. Plato, Rebublic, p. ٨٢١, & X. ٥٩٦a؛ A. Wedberg, "The Theory of Ideas", in G. Velastos ed. Modern Studies in Philosophy: Plato, A Collection of Critical Essays (New York, Anchor Books, ١٩٧١), p. ٢٩.
٢٠٠. Plato, Phaedo, p. ٦١-٦٢ & ٧٤d-٧٥a.
٢٠١. Gerasimos Santas, "The Form of the Good in plato¨s Republic", in G. Fine ed., Plato ١ Metaphysics and Epistemology (Oxford, Oxford Univeirsity Press, ١٩٩٩), pp. ٢٤٧-٢٤٨.
٢٠٢. Glenn Morrow, Plato¨s Cretan City: A Historical Interpretation of the Laws (Princeton, Princeton University press, ١٩٦٠), p. ٥٦٥؛ Lloyd Weinreb, Natural Law and Justice, p. ٣٢.
٢٠٣. Polis.
٢٠٤. Carl Joachim Friedrich, The Philosophy of Law in Historical Perspective (Chicago, The University of Chicago Press, ١٩٥٨), p. ١٧.
٢٠٥ـ افلاطون اين مرتبه والاى عقل را Nous مىنامد.
٢٠٦. Glenn Morrow, Plato¨s Cretan City, pp. ٥٦٤-٥٦٥.
٢٠٧. Ibid, p. ٥٦١.
٢٠٨. Plato, Laws [c. ٣٥٠ B.C.], in A.E. Taylor trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of Plato, Including the Letters (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١), p. ١٣٠٠ & ٧٠٨d.
٢٠٩. Ibid, p. ٧١٥d.
٢١٠. Glenn Morrow, Plato¨s Cretan City, p. ٥٦٢.
٢١١. Plato, Statesman [c.٣٥١ B.C.], in J.B. Skemp trans., in E. Hamilton and H. Cairns eds., The Collected Dialogues of plato, Including the Letters (Princeton, Princeton University Press, ١٩٦١), PP. ١٠٧٠-١٠٧١, & ٣٠٠c-e.
٢١٢. Telos.
٢١٣. Werner Jaeger, Aristotle, Fundamentals of the History of His Development, in R. Robinson trans., (Oxford, Clarendon Press, ١٩٣٤), p. ١٧١؛ W. K. C. Guthrie, The Greek Philosophers, pp. ١٢٦, ١٤٩.
٢١٤. Lloyd Weinreb, Natural Law and Justice, p. ٣٢.
٢١٥. W. K. C. Guthrie, The Greek Philosophers, pp. ١٣٠-١٣٤.
٢١٦. Nicomachean Ethics.
٢١٧. Politics.
٢١٨. Aristotle, Nicomachean Ethics, I. ١-١٠٩٤a ٢-٣؛ Politics [C. ٣٤٧-٣٤٠ B. C.], in T. A. Singlair trans., (Harmondsworth, Penguin Books, ١٩٦٢), I. ١-١٢٥٢a٣.
٢١٩. Aristotle, Physics [c.٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in W Charlton trans, (Oxford, Clarendon Press, ١٩٧٠), II. ٣-١٩٤b٣؛ Metaphysics [c.٣٣٥-٣٢٣ B.C.], in J. Warrington tarns, (London, Dent / New York, Dutton, Everyman¨s Library, ١٩٥٦), V. ٢-١٠١٣a.
٢٢٠. Aristotle, Politics [c.٣٤٧-٣٤٠ B.C.], in T. A. Singlair trans., I. ٢-١٢٥٢b٣٢.
٢٢١. Harry Jaffa, "Aristotle", in L. Strauss and J. Cropsey eds., History of Political Philosophy (Chicago, Rand McNally, ١٩٧٢), p. ٦٧.
٢٢٢. W. K. C. Guthrie, The Greek Philosophers, p. ١٥٣.
٢٢٣. Aristotle, Nicomachean Ethics, II. ٦-١١٠٧a ١-٤٠؛ W. K. C. Guthrie, The Greek Philosophers, p. ١٥٥.
٢٢٤. Aristotle, Nicomachean Ethics, X. ٩-١١٨٠ a ٢٣.
٢٢٥. Rhetoric.
٢٢٦. Aristotle, Rhetoric [c. ٣٤٠-٣٣٥ B.C.], in G. Kennedy trans., (Oxford, Oxford University Press, ١٩٩١), I. ١٣٧٣b.
٢٢٧. The Stoics.
٢٢٨. Hellenistic age.
٢٢٩. David Sedley, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩ (London, Routledge, ١٩٩٨), pp. ١٤٢-١٤٣؛ Knud Haakonssen, "Natural Law", in L. Becker & C. Becker eds. Encyclopedia of Ethics, Vol. ٢ (London, Routledge, ٢٠٠١), p. ١٢٠٦.
٢٣٠. Gerard Watson, "The Natural Law and Stoicism", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism (London, Athlone Press, ١٩٧١), p. ٢٢٤.
٢٣١. David Sedley, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩, p. ١٤٢.
٢٣٢. Diogenes Laertius, Lives of Eminent Philosophers, in R. D. Hicks trans., (London, William Heinemann / Cambridge, Mass, Harvard University Press, ١٩٢٥), Vol. ٢. P. ٢٦١, VII. ١٥٦؛ F. H. Sandbach, "Phantasia Kataleptike", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism (London, Athlone Press, ١٩٧١), p. ١٠.
٢٣٣. A. A. Long, "Freedom and Determinism in the Stoic Theory of Human Action", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism (London, Athlone Press, ١٩٧١), p. ١٧٦.
٢٣٤. David Sedley, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩, pp. ١٤٢, ١٤٤.
٢٣٥. Ibid, p. ١٤٦.
٢٣٦. Gerard Watson, "The Natural Law and Stoicism", in A.A. Long ed., in Problems in Stoicism, p. ٢٢٢.
٢٣٧. Ibid, p. ٢٢٣.
٢٣٨. David Walker, The Oxford Companion to Law (Oxford, Clarendon Press, ١٩٨٠), p. ٨٦٨.
٢٣٩. A. A. Long, "Language and Thought in Stoicism", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism (London, Athlone Press, ١٩٧١), p. ٩٦.
٢٤٠ـ «قانون مشترك» در اين عبارت، همان «قانون طبيعى» است.
٢٤١. Diogenes Laertius, Lives of Eminent Philosophers, Vol.٢, pp. ١٩٥-١٩٧, VII. ٨٧-٨٨.
٢٤٢. O. P. Arntz, "Natural Law and Its History", in Concilium ١, Vol.٥, p. ٢٣. (١٩٦٥)
٢٤٣. Cicero, The Natura Deorum Academica [C. ٤٥ B. C.], in H. Rackham trans, (London, William Heinemann, ١٩٣٣), I. ١٠. ٣٨ & p. ٤٤٧.
٢٤٤. I. G. Kidd, "Stoic Intermediates and the End for Man", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism, (London, Atholone Press, ١٩٧١), P. ١٥٠.
٢٤٥. A. A. Long, "Language and Thought in Stoicism", in A. A. Long ed., Problems in Stoicism (London, Athlone Press, ١٩٧١). p. ٩٦.
٢٤٦. David Sedley, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩, p. ١٥٤.
٢٤٧. O. P. Arntz, "Natural Law and Its History", in Concilium ١, Vol. ٥, p. ٢٣.
٢٤٨. Obligation.
٢٤٩. J. M. Rist, The Stoic Philosophy (Cambridge, Cambridge University Press, ١٩٦٩), p. ١٢.
٢٥٠. David Sedley, "Stoicism", in E. Craig ed., Routledge Encyclopedia of Philosophy, Vol. ٩, p. ١٥٧.
٢٥١. Diogenes Leartius, Lives of Eminent Philosophers, Vol. ٢, p. ٢١٧, VII. ١١٠.
٢٥٢. Ibid, P. ٢٢١, VII. ١١٧.
٢٥٣. Ibid, p. ٢١٧, VII. ١١١.
٢٥٤. Cicero, The Natura Deorum Academica, I. ١٠. ٣٨, p. ٤٤٧.