نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - اخلاق و عرفان اسلامى
استاد مصباح يزدى
اَشكال مختلف رابطه انسان با مال دنيا
رابطه انسان با مال دنيا از چند منظر قابل بررسى است; يك جهت آن مربوط به دل بستگى انسان به مال دنيا مى شود. در اين خصوص، تفاوتى بين مال زياد و مال كم و جود ندارد; ممكن است كسى مال اندكى هم داشته باشد، ولى دل بستگى اش به آن بسيار زياد باشد. دل بستگى انسان به مال دنيا، كم يا زياد، مطلقاً مبغوض است، منتها مبغوضى كه به حد حرمت نمى رسد، اما مى تواند انسان را به معصيت بكشاند. اگر دل بستگى به مال دنيا به گونه اى باشد كه مانع صبر انسان در راه انجام وظيفه شرعى گردد و يا به حدى باشد كه موجب كوچك ترين ضربه و آسيبى به فعاليت هاى انسان از قبيل عبادت و تحصيل گردد، بسيار مذموم است. بنابراين، وظيفه انسان است كه با اين گونه دلبستگى ها مبارزه نمايد. بهترين حالت در اين زمينه اين است وجود و عدم مال دنيا براى انسان على السويه باشد; يعنى اگر مالك مال دنيا بود، زياد خوشحال نشود و اگر هيچ چيز نداشت و يا اموال خود را از دست داد، خيلى غصه دار و ناراحت نگردد; چرا كه هر دو حالت براى او وسيله آزمايش و امتحان الهى است: (حديد: ٢٣); ـ اين را بدانيد ـ تا هرگز بر آن چه از دست شما رود دلتنگ نشويد و به آنچه به شما رسد دلشاد نگرديد. البته گفتن اين مطلب آسان است، اما رسيدن به آن، كار چندان آسانى نيست.
يكى از راه هاى پيدايش اين حالت در انسان اين است كه انسان سعى كند مقدارى از دارايى خود را، آن هم از چيزهايى كه دوست دارد، در حدى كه برايش ميسّر است در راه خدا انفاق كند (آل عمران: ٩٢); شما هرگز به مقام نيكوكاران و خاصان خدا ـ يا درجات عاليه بهشت ـ نخواهيد رسيد مگر آن كه از آنچه دوست مى داريد در راه خدا انفاق كنيد.
البته حسن تلاش براى انفاق در راه خدا يك شرط دارد و آن اين است كه كسب مال و ثروت به انگيزه انجام مستحبات، موجب بازماندن انسان از واجبات و مسائل اصلى و مهم وى نگردد. مثلاً اگر يك محصل علوم دينى، مجتهد، محقق و يا يك مدرّس به انگيزه انفاق در راه خدا، تمام وقت و نيرو و فكر و ذهن خود را صرف كسب ثروت اندوزى و مال دنيا كند به گونه اى كه از وظيفه اصلى اش، يعنى تحصيل و تحقيق، بازبماند، كار مطلوبى انجام نداده و در واقع واجب را فداى مستحب كرده است.
پرداختن به كارى كه موجب ترك واجبى مى شود شبهه حرمت پيدا مى كند. بنابراين، هميشه كسب مال حتى به انگيزه صحيح و نيت مطلوب، مطلقاً مطلوب نيست، شرطش اين است كه مزاحم با يك تكليف ارجحى نباشد; اگر مزاحم با تكليف واجبى باشد، انجام آن حرام است و اگر مزاحم با يك تكليف مستحب ارجحى باشد، پرداختن به آن در حكم مكروه است. پس اگر انگيزه كسب مال، انجام تكليف واجبى باشد، مـطـلـوب،
بلكه واجب است و نيز اگر به انگيزه انجام كار مستحبى باشد كه مزاحم با تكليف واجب يا تكليف ارجحى نيست، مستحب است. ممكن است انسان اموال زيادى هم در اختيار داشته باشد، اما خودش از آن استفاده نكند. اين هم در واقع به انگيزه انسان برمى گردد; يك وقت مصرف نكردن به اين دليل است كه انسان دوست دارد مالش دست نخورده باقى بماند. به اين حالت بخل مى گويند كه از نظر اسلام بسيار مذموم و نامطلوب است.
اما اگر استفاده نكردن از مال و ثروت به اين انگيزه باشد كه انسان به لذايذ دنيا عادت نكند، هدفى والا و مطلوب به شمار مى آيد. انسان وقتى از داشتن چيزى لذت ببرد، ناخوداگاه به آن علاقه مند مى شود. معمولاً نحوه شكل گيرى محبت ها اين گونه است; يعنى انسان از يك چيزى لذتى مى برد، سپس كم كم از آن خوشش مى آيد و دلش مى خواهد هميشه آن را داشته باشد. بنابراين، يكى از راه هاى عدم دل بستگى به مال دنيا اين است كه انسان كم تر از آن استفاده كند تا از آن ها كم تر لذت ببرد. اگر انسان به اين انگيزه كه به مال دنيا دل بستگى پيدا نكند، كم مصرف نمايد به صفت زهد كه مطلوب اولياى خدا و يكى از اوصاف كماليه است، دست پيدا خواهد كرد. زاهد بودن به معناى فاقد بودن نيست; انسان ممكن است ثروت زيادى هم داشته باشد، اما زاهد باشد. معروف است كه حضرت سليمان(عليه السلام) با وجود آن همه مواهب زيادى كه خداوند به او داده بود به نان جويى، آن هم از دست رنج خودش، قانع بود; يعنى در عين داشتن ثروت كلان، زاهدانه زندگى مى كرد.
رابطه ديگرى كه انسان با مال دنيا پيدا مى كند، از جهات اخلاقى و ارزشى است; از اين حيث ممكن است صفات اخلاقى خوب يا بدى در انسان شكل گيرد. اگر انسان شيفته مال دنيا باشد، به حدى كه آن را ارزش بداند، در صورت ازدياد مالش از فرط خوشحالى ـ به اصطلاح ـ خودش را گم مى كند. در زبان عرب، به اين حالت از خوشحالى زياد كه به واسطه برخوردارى از يك نعمت، به انسان دست مى دهد، «بطر» مى گويند.
عكسِ اين حالت نيز زمانى است كه انسانِ صاحب مال و توانگرى، با از دست دادن ثروتش غصه دار شود، به گونه اى كه از فرط ناراحتى، آرامش و سلامت روانى خود را نيز از دست بدهد.
اين دو حالت، لازمه دل بستگى به دنياست; اگر انسان علاقه اى به مال دنيا نداشته باشد و فقط آن را براى انجام وظايف بخواهد، هيچ گاه دل بسته آن نمى شود. انسان بايد ببيند در اين موقعيت كه قرار گرفته است چه وظيفه اى دارد; انفاق در راه خدا در اوج توانمندى، يا صبر و شكيبايى در نهايت فقر، از وظايف انسان است كه نوعى عبادت نيز به شمار مى رود.
كسى كه هدفش آخرت است، نه با به دست آوردن مال خيلى خوشحال مى شود و نه با از دست دادن آن غمگين و افسرده. اين بخش از روايت هم ناظر به اين حالت است; آن گاه كه مال زيادى دارى و توانگر هستى سرمست مشو.
خداوند انسان هايى را كه از فرط شادى سرمست مى شوند و ـ به اصطلاح ـ خودشان را گم مى كنند دوست ندارد; (قصص: ٧٦) همچنين خداوند انسان هايى را كه با از دست دادن مال و ثروتشان از زندگى سير مى شوند، به گونه اى كه ديگر نه حوصله معاشرت با كسى دارند و نه حوصله درس خواندن و درس دادن، دوست ندارد. اين حالت مخصوص انسان هايى است كه از تربيت صحيح دينى محروم بوده و هدف از زندگى را به درستى نشناخته اند (معارج: ١٩ ـ ٢٣); انسان مخلوقى طبعاً حريص و بى صبر است. چون شر و زيانى به او رسد، سخت جزع و بى قرارى كند و چون مال و دولتى به او رو كند ـ بخل ـ ورزد و منع ـ احسان ـ نمايد. مگر نمازگزاران حقيقى. نجات يافتن انسان از اين حالت هاى پَست، كه به دليل ضعف نفس است، در گرو ايجاد رابطه با خداست كه بهترين نمود و جلوه آن نماز است. بنابراين، انسان بايد سعى كند كه هر دو حالت بطر (در حالت غنا و ثروتمندى) و جزع (در حال فقر و مصيبت) را از خود دور كند.
اشكال مختلف ارتباط انسان ها با يكديگر
از ديگر مسائل اخلاقى، نوع رابطه انسان ها با هم ديگر است كه داراى جهات مختلفى مى باشد. انسان ها در معاشرتشان با يكديگر گاهى دچار حالت افراط و تفريط مى شوند; بعضى ها آن قدر خشك و عبوس برخورد مى كنند كه هيچ كس رغبت نمى كند با آن ها معاشرت نمايد، از آن طرف هم انسان هاى منفعلى هستند كه هر كسى و در هر حالى مى تواند آن ها را تحت تأثير قرار بدهد. اين افراط و تفريط ها در روابط انسانى، هر دو مذموم است. از يك طرف، انسان نبايد آن قدر خشن و تندخو و عبوس باشد كه ديگران رغبتى در معاشرت با او نداشته باشند و از سوى ديگر، نبايد آن قدر منفعل باشد كه هر كسى و به هر صورتى كه بتواند در او اثر بگذارد. خداوند انسان ها را براى يكديگر نعمت قرار داده است. آن ها بايد در يكديگر تأثير و تأثر داشته باشند; هر يك به ديگرى نفعى برساند، البته در جهت تكامل فرد مقابل. بنابراين، بايد انسان ها با يكديگر تعامل داشته باشند تا هدف از زندگى اجتماعى تأمين گردد. اگر بنا باشد كه همه افراد عبوس و خشن باشند، طبيعى است كه اُلفتى بين آن ها برقرار نمى شود، تعامل و همكارى و دوستى و صميميتى هم نخواهد بود و در نتيجه از يكديگر استفاده اى هم نخواهند برد. حال آن كه خداوند اين دو را نعمت براى هم قرار داده كه از يكديگر بهره ببرند. چنانچه اين مهم تحقق نيابد، در واقع نقض غرض شده است.
نكته حايز اهميت در اين زمينه اين است كه هميشه نبايد يك نفر منفعل باشد و يك نفر مؤثر. براى اين كه فرد هميشه منفعل واقع نگردد، بايد براى خودش شخصيتى قايل باشد; اين طور نباشد كه در مقابل همه چيز و همه كس سر تسليم فرود آورد و هر كسى، در هر وقتى و به هر صورتى بتواند او را تحت تأثير قرار بدهد. نرم بودن بيش از حد علاوه بر اين كه موجب انفعال فرد مى گردد، اصلاً شخص را در نظر ديگران خوار و زبون مى كند به گونه اى كه از چشم مردم مى افتد و مردم او را يك انسان پَست و فرومايه تلقى مى كنند و به او بها و اهميتى نمى دهند. بنابراين، انسان نبايد آن قدر خشك و خشن باشد كه مردم از نزديك شدن به او كراهت داشته باشند و نه آن قدر نرم و منفعل كه هيچ مقاومتى در مقابل ديگران نداشته باشد. اگر چنين بود، همه به چشم حقارت به او مى نگرند انسان بايد به گونه اى رفتار كند كه هم مردم با رغبت با او تعامل داشته باشند و هم كاملاً در اختيار ديگران نباشد تا از تفكر و عبادت و زندگى خود باز نماند.
هر كسى با توجه به شرايط سنى و ارثى و نيز استعدادهاى جسمى و فكرى خود، از يك جايگاه و پايگاه اجتماعى خاصى در جامعه برخوردار است. طبعاً كسانى در جامعه از نظر اجتماعى، در همان مسيرى كه انسان به پيش مى رود، داراى موقعيت بالاترى هستند و كسانى نيز در مرتبه پايين ترى قرار دارند. معمولاً هر موقعيتى كه انسان در اجتماع داشته باشد، يك مرتبه بالاتر و پايين تر آن را ديگران دارند. انسان چگونه بايد روابط خود را با ديگران در اين جهت تنظيم نمايد؟ انسان نمى تواند سلسله مراتب اجتماعى را ناديده بگيرد و چنين بپندارد كه چون روح صفا و معنويت، مطلوب اسلام است، لذا همه را بايد در يك سطح تلقى كرد. اين تصور نادرستى است; زيرا خواه ناخواه در جامعه كسانى هستند كه موقعيتشان از ما بهتر است و در مرتبه بالاترى قرار دارند. مثلاً، استاد نسبت به شاگرد، كارفرما نسبت به كارمند يا كارگر، و پدر نسبت به فرزند از موقعيت برترى برخوردارند و يا در ارتش و نيروهاى انتظامى سلسله مراتب شناخته شده اى وجود دارد. آيا انسان به اين بهانه كه در اسلام همه افراد مساوى هستند، مى تواند در مقام رقابت، خصومت، كارشكنى و نافرمانى با كسانى برآيد كه موقعيت اجتماعى بهترى در جامعه دارند؟ درست است كه روايات بسيارى در زمينه مساوى بودن مردم وجود دارد ـ و از جمله اين روايت كه مى فرمايد:[١] همه مردم مانند دندانه هاى شانه با هم مساوى هستند ـ اما معناى صحيح اين گونه روايت اين نيست كه در سلسله مراتب اجتماعى، موقعيت هاى افراد بايد ناديده گرفته شود، بلكه به اين معناست كه همه مردم در مقابل خدا و قانون مساوى هستند. روابط اجتماعى در مواردى ايجاب مى كند كه اين سلسله مراتب محفوظ باشد. بنابراين، انسان بايد به كسى كه در يك مرتبه اجتماعى بالاترى قرار دارد احترام بگذارد و در مقام ستيزه جويى و رقابت خصمانه با او برنيايد. معمولاً چنين حالت هايى در افراد ضعيف النفس به چشم مى خورد. بخش عمده اى از پرخاشگرى ها ناشى از احساس حقارت مى باشد; انسان براى جبران احساس حقارتش، با كسى كه موقعيت اجتماعى بالاترى دارد درمى افتد تا از اين طريق خود را هم سطح او جلوه دهد! از آن جايى كه حفظ اين سلسله مراتب به نفع جامعه اسلامى است، انسان بايد آن ها را رعايت كند. مادامى كه اين شرايط محفوظ است و موقعيت هاى اجتماعى به صورت معقول برقرار مى باشد، نبايد انسان با كسى كه در يك مرتبه بالاتر اجتماعى قرار دارد ستيزه جويى كند. انسان مؤمن بايد موقعيت اجتماعى خود را درك كند و براى حفظ مصالح جامعه نسبت به كسانى كه مرتبه بالاترى دارند احترام قايل باشد و با آن ها درنيفتد: اين فراز از سخن حضرت مؤيد اين مطلب است كه در اسلام سلسله مراتب اجتماعى پذيرفته شده است و اين گونه نيست كه همه مردم در موقعيت هاى اجتماعى مختلف يكسان باشند.
از سوى ديگر، انسان نبايد به كسانى كه از نظر موقعيت هاى اجتماعى پايين تر از او قرار دارند به چشم حقارت بنگرد; اگر احترام لازم را به آن ها نمى گذارد، دست كم ايشان را تمسخر نكند و حقير نشمارد. خداوند متعال در قرآن مى فرمايد (حجرات: ١١); هرگز نبايد قومى قوم ديگر را مسخره و استهزا كنند شايد آن قوم كه مسخره شان مى كنيد بهترين مؤمنان باشند. چه بسا همين افرادى كه امروز زيردست هستند، فردا زبردست شوند و استعدادهايشان شكوفا گردد. اخلاق اسلامى اقتضا مى كند كه مردم نسبت به زيردستان خود به چشم حقارت نگاه نكنند و به آن ها احترام بگذارند:
تك تك افراد امت نسبت به امام و رهبرشان مسؤوليت خاصى دارند. البته منظور از امام و رهبر، صرفاً شخصى نيست كه جانشين امام زمان (عج) است، بلكه منظور شخصى است كه در رأس يك جامعه و يا يك گروه قرار دارد و از موقعيت ممتازى برخوردار است كه ديگران چنين موقعيتى را ندارند. رهبر و پيشواى امت، از دو حال خارج نيست: يا صلاحيت و شايستگى لازم براى تصدى چنين مسؤوليتى را دارد و يا از اهليت و شرايط لازم برخوردار نيست. اگر مردم يك جامعه و يا يك مجموعه اى در تعيين رهبر و يا مدير خود نقش دارند، نبايد بگذارند كسانى اين مسؤوليت را در دست بگيرند كه از عقل و تدبير لازم برخوردار نيستند; زيرا اگر مديرى نااهل باشد، مجموعه تحت مديريت خود را خراب مى كند. اما اگر كسى اهليت لازم را براى مسؤوليتى كه پذيرفته است دارد نبايد با او درافتاد: نزاع كردن با كسانى كه صلاحيت مسؤوليت را دارند جز اين كه موجب تحليل رفتن نيروهاى جامعه مى شود، فايده ديگرى ندارد. البته ممكن است مديرى اشتباه كند، ولى ما نبايد آن اشتباه را به رخ او بكشيم و بهانه اى براى نزاع و درگيرى درست كنيم; زيرا اين كار به صلاح جامعه نيست. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد (انفال: ٤٦); و هرگز راه اختلاف و تنازع نپوييد كه در اثر تفرقه سست و ضعيف خواهيد شد.
اما مردم تا آن جا كه مى توانند نبايد بگذارند كسانى كه عقل و تدبير لازم براى مديريت را ندارند، آن موقعيت را به دست بياورند. انسان نبايد به طور كامل در اختيار كسانى باشد كه صلاحيت لازم براى آن مسؤوليت را ندارند:
برخى تصور مى كنند معنى تواضع اين است كه انسان در زندگى اجتماعى و در برخورد با ديگران بايد آن چنان تسليم و رام باشد كه هر كسى هر چه مى خواهد بتواند بر او تحميل كند.اين اسمش تواضع نيست، بلكه نوعى بى عقلى است. اين كار موجب مى شود تا نعمت ها و استعدادهايى كه خداوند در وجود انسان به وديعت نهاده است شكوفا نشود و جامعه هم از آن ها استفاده نكند. معناى تواضع و فروتنى اين نيست كه انسان هيچ گونه موقعيت اجتماعى نداشته باشد و همه بتوانند خواسته هايشان را بر او تحميل كنند و او نيز هيچ گونه اظهار وجودى نكند. البته انسان بايد مواظب باشد كه به غرور، خودخواهى و خودپسندى مبتلا نگردد; يعنى خودش را بيش از آن چه هست نپندارد. خود بزرگ بينى موجب مى شود كه انسان موقعيت خود را در نظر ديگران بالاتر نشان دهد و به غرور مبتلا گردد كه زمينه سقوط او را فراهم مى سازد. اساس سقوط شيطان، غرور و خود بزرگ بينى او بود. شخصيت هاى بزرگى به واسطه كبر و غرور زياد به انحراف و انحطاط كشيده شدند تا آن جا كه ديگر خدا را به خدايى قبول نداشتند! انسان بايد بين افراط و تفريط راه ميانه را برگزيند; نه آن چنان مغرور باشد و خودش را فوقِ همه بداند و اصلاً در مقابل ديگران تواضع نداشته باشد و نه آن چنان خودش را خوار و كوچك شمارد كه ديگران نيز براى او هيچ موقعيتى قايل نباشند. اين كار موجب مى شود كه استعدادهاى انسان ظهور پيدا نكند و جامعه هم از آن ها بهره مند نشود و نعمت هاى خدا به هدر برود.
از نظر بينش توحيدى، انسان نبايد به ديگران اميدوار باشد، بلكه فقط بايد توجه اش به خدا باشد و از او كمك بخواهد. توجه به خدا از يك سو، موجب بى نيازى از خلق مى شود و از سوى ديگر، موجب مى شود كه انسان استعدادهاى خدادادى اش را به كار گيرد تا شكوفا گردد. انسان با اين كار خود علاوه بر اين كه شخصيت اجتماعى و عزت و احترام پيدا مى كند، ارتباطش نيز با خدا تقويت مى گردد. اگر انسان براى رفع احتياجش دست خود را به سوى مردم دراز كند، خواه ناخواه به همان اندازه پيش آن ها خوار مى شود، اما اگر انسان احتياجش را به خدا بگويد پيش هيچ كس خوار نمى شود و احترام و آبرويش نزد همه محفوظ است. ارتباط با خدا اساس همه كمالات انسانى و اسلامى است.
ادامه دارد.
-
پى نوشت ها
[١]ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٧٨، روايت ١، باب ٢٤، ص ٢٨١
[٢] همان، ج ٧٨، روايت ١٠٨، باب ٢٣، ص ٢٥١