آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢

با غدير تا على
بابايى رضا


غدير, در كجاى سرزمينِ ايمان ايستاده است؟
ميانه راه حج; اقليمى ميان دو شهر: سرزمين خدا و شهر پيغمبر. يك دست بر گردن مدينه داشت و يك دست در دست مكه. هرگاه غبارى ميان آن دو برمى خاست, باران مى شد و گرد مى نشاند; سواره مى شد و گرگِ نفاق را از دشت لاله ها مى راند.
كاروان هاى مكه را آب مى نوشاند و راهيان مدينه را حرز مى خواند; فرستاده را پشت بود و خداى او را شمشير; اين را خانه زاد و آن را داماد.

غدير نه آغاز بود و نه انجام; اما هر انجامى را آغاز است و هر آغازى را سرانجام. اگر فضيلتى هست, سر در خم او دارد, و اگر درختى را ديدى كه سترون نيست, آب از شرفِ او خورده است.
عمرى است كه هر سال, غدير را جشن مى گيريم. شادى هاى او را پاى مى كوبيم و دست مى افشانيم. از ما كه جز غم, ميراث نمى گذاريم, اين شادترين مرده ريگ براى آيندگان است. ما بازماندگان نسلى هستيم كه از حج, جز خبرى از بقيع و پيامى از غدير نمى آوردند. شگفتا كه از آنان صفا را مى پرسيديم, سعى غدير را مى گفتند; از كعبه خبر مى خواستيم, محلّه بنى هاشم را نشانى مى دادند; زمزم را پرس وجو مى كرديم, نسيم فرات را تغزّل مى كردند; چاوش مى خوانديم, نوحه سر مى دادند; ريگ هاى مشعر و منا را سوغات مى خواستيم, غبار بيت الاحزان را در كام ما مى ريختند. از حج كه باز مى گشتند, حاجى نمى شدند, غديرى بودند.

مرگتان باد اى آنان كه تحفه او را نشناختيد و با خونى هاى او نرد عشق باختيد.
بس خير و فضيلت كه تن به خاك او مى سايند, و برخوردارى خود را از آن روح آراسته شادمانى مى كنند. و بس اوج و بلندى كه آستانِ او را مى بويند و بر هرچه همت و شكوهمندى است, ناز مى فروشند.

غدير, فاصله راهى است كه آدم تا بهشتِ تسليم پيمود, و ابراهيم تا گلستان يقين, و نوح تا جوديِ امن, و موسى تا زمينِ موعود, و عيسى تا آسمان چهارم و محمد تا بيت معمور. پايانه كاروانى است كه از ميان آب نيل و آتش نمرود گذشته است, و سالار آن بر عصاى موسى تكيه كرده است و داود نغمه خوان شتران او است.

اين جا غدير است; آن سو سقيفه, و آن سوتر منبر بوزينگانِ شام.
انذارِ عشيره در غدير هم تنها ماند; آن جا خنديدند و اين جا مباركباد گفتند, و اينك همان مسند را نشسته اند و دعوى سرمستى از خم غدير دارند. نيز فردا نعره خواهند زد كه تاريخ را ما خندق زديم, خيبر را ما كنديم و اُسامه را تا دروازه هاى مدينه بدرقه كرديم و بازگشتيم تا غدير را مغلوب احتجاجات سقيفه كنيم. پس حجله اقبال را خفتيم و بدر و حنين را گفتيم كه سر خود گيرند و گوشه خود را نشينند.

غدير, شناسنامه مردى است كه راه هاى آسمان را مى دانست و چاه هاى مدينه را مى شناخت. خانه او درى به بيت الاحزان داشت; فرزندانش در بقيع باليدند و همان جا سر بر تيره خاك گذاشتند; كوفه را به نام خود آراست, اما ياد او در نجف آرميد. زخم سقيفه را تا جمل مدارا كرد; در صفين ناله برداشت و در نهروان, جاى آن زخم را از دل به فرق سر بُرد.

غدير غمنامه وحى است; رويارويى لطف با قهر: از آسمان لطف مى باريد و زمينيان قهر مى پراكندند. آن جا شَرَرى كمر شعله بست, اما بس انگشتِ خيانت كه بر او فرود آمد و روزى چند, غدير خموشانه گريست. گريست و گريست تا آن كه عاشورا سر برآورد و به تسليت او آمد.
غدير, تفسير بدر و احد, و شأن نزول صفين و نهروان است. بدر, عدالت مى خواست, احد شجاعت را آرزو مى كرد, خيبر تماشاى صداقت را تقاضا داشت, و غدير آمينِ آن همه دعا و ثنا بود. اما آنان كه عدالت را و صداقت را و كرامت و نجابت را, اجابت نمى خواستند, به يك تير چند نشانه را رفتند, و غدير را همان جا كه زاد, از پاى درآوردند.
اما اينك از پس قرن ها رنج و بلا, اين غديريان اند كه سر بر آورده اند و در آينه مه فام خويش, نام على را چنان مى درخشانند كه كابوسِ خاموشى بدان راه ندارد. غديريان اينك ولايت او را مى گسترانند, آن چنان كه ماهيانْ آب را دعا مى گويند; عشق به عدالت و آزادى را از نو برمى انگيزانند, آن چنان كه آتش گرما مى پراكند.

غدير, شايسته هر حمد و ثنا است كه وحى از او پيراست و محمد بدو آراست و اسلام از او برخاست.
بى غدير, اسلام به چيزى بيش از صلح حديبيه نمى رسيد; فتح مكه را در خواب هم نمى ديد و مدينه را به هُبل مى سپرد; بى غدير, نام او چنين دل ها را نمى لرزاند; فرياد مكه تا دامنه ابوقبيس هم نمى پيچيد.
اگر امروز چنين است كه هزار رستم دستان در هر دسته از سپاه عاشورا است, همه پرورده دامن غديرند, و تا منبر غدير برپا است, جبرائيل را غمى از ناتمامى حجت بر عالميان نيست.

اى غدير! تو را خواندم و على را خواستم, كه تو بهين بهانه دل براى گريز از نامبُردِ معشوقى. هرگاه نام تو مى آيد, ياد او همه چيز را برهم مى زند كه تو آغشته ترين نام و آميخته ترين جاى با نام و يادِ اويى.
غديرا! فرياد مرا و اهل زمانه مرا بشنو و با آن جانِ جانان بگو كه روزگار درازى است كه بر كوير زندگانى ما قطره اى نباريده است; بارانِ رحمتت را از ما دريغ مدار.
قرن ها است كه آرزومند لحظه اى از روزهايى هستيم كه دارالحكومة تو, حجله بخت آنها بود و با لب و دهانِ تو زيبايى را معاشقه مى كردند. آن روزهاى خوب, شب ها را به استقبال نمى رفتند تا لختى بيش تر كنار تو باشند و درازى تاريخ را تسخر زنند.

اى پناه مدينه, ولى نعمتِ كوفه, چراغ نجف! على را كه مكّى ترين آيه خدا است, تو شناساندى; ذوالفقارش را كه خسته از خون هاى ناپاك بود, دست كشيدى و برق انداختى; نماز را قوام بخشيدى; پارسايى را نشانه دادى; محراب را كه غرق در تارهاى ناباورى و اندارس بود, روبيدى, و دلدادگى را به سردمزاجانِ بى حميّت, چهره نماياندى. كليد خيبر در دست تو بود, چاه هاى مدينه راه به تو داشتند, و چشمان تاريخ از حماسه تو, مدهوش افتاده است.
اى آخرين منزل وحى!
هيچ سال, دوبار ما را نمى نواختى. بر تنهايى ما رحم آورده اى؟ يا خود از گوشه نشينى به تعب افتاده اى؟ امسال تو را دوبار جشن مى گيريم, گل مى افشانيم و مى در ساغر مى اندازيم; باشد كه با ما همراه تر از آن شوى كه پيش تر بودى و بنياد غم را سست تر از آن خواهى كه جان ما را بفرسايد و تولدت را شادمانى كردن, نتوانيم.
غديرا! تو را تهنيت بگوييم يا خويش را؟ تو را كه خويش را بر نام او زدى, يا خود را كه نسب از او برديم و حَسَب بدو باختيم, و به همين جرم نابخشودنى, زير باران ظلم و ناجوانمردى, هر روز روح مى فرساييم.
اى آن خُم كه از تو باده ها مستند! ديروز تو را در گوشِ ما زمزمه كردند; امروز تولدت را جشن مى گيريم, و فردا سندِ على خواهان ـ هنگام پرس وجوى فرشتگان ـ در دادگاه محشرى.
اى خرّم از روى تو گلزار عمر! چه درياها كه از تو گسترده اند, چه رودخانه ها كه از تو جارى اند, و چه عشق هاى سوزان كه شرمندگى از تو را تا آن سوى وصال, پاس خواهند داشت.
اى خداى غدير! ما را كه هواخواه دولت اين روز بزرگيم, قطره اى از زلال او بنوشان.