ترجمه رسالة الطير
(١)
ترجمه رسالة الطير
٧ ص

ترجمه رسالة الطير - اخسيكتى، احمد بن خديو - الصفحة ١٢

فراخى آن در ديده ما نيامده بود، چون بگذشتيم حجابى برداشتند صحنى ديگر پديد آمد، از آن خوشتر و فراختر چنانكه صحن اوّل باريك پنداشتيم باضافت به اين صحن.

پس به حجره رسيدم. چون قدم در حجره نهاديم از دور نور جمال ملك پديد آمد. در آن نور ديدها متحير شده و عقلها رميده شد و بيهوش شديم، پس به تلطف عقلهاء ما باز داد و ما را بر سخن گفتن گستاخ كرد.

گلها و رنجهاء خود پيش آن ملك بازگفتيم و قصه شرح داديم و درخواستيم تا آن بقاياء بند از پاى باز دارد تا در آن حضرت به خدمت باشيم. پس جواب داد كه بند پاى شما همان گشايد كه بسته است و من رسولى با شما بفرستم تا ايشان را الزام كند تا بندها از پاى شما بردارد و حاجيان بانگ بر آوردند كه باز بايد گشت.

از پيش ملك بازگشتيم و اكنون در راهيم با رسول ملك همى‌آئيم و بعضى از دوستان من از من درخواستند كه صفت حضرت ملك بگوى و صفت زيبائى و شكوه او اگرچه بدان نتوانيم رسيد. بعضى موجز بگويم.

بدانيد كه هرگاه كه در خاطر خود جمالى تصوّر كنيد كه هيچ زشتى با او نياميزد و كمالى كه هيچ نقص پيرامن او نگردد، او را آنجا يابيد همه جمالها به حقيقت او راست گاه نيكويى همه رويست و گاه جود همه دست است. هر كه خدمت او كرد سعادت ابد يافت و هر كه از او اعراض كرد، خسر الدنيا و الآخرة شد و بسا دوستان كه چون اين قصه من بشنود گويد پندارم تو را، پرى رنجه مى‌دارد، يا ديو در تو تصرّف كرده است و به خداى كه تو نپريدى بلكه عقل تو پريد و ترا صيد نكردند بلكه خرد تو را صيد كردند.

آدمى هرگز كى پريد؟! مرغ هرگز كى سخن گفت؟! گوئى كه صفرا بر مزاج تو غالب شده است. يا خشكى به دماغ تو راه يافته است. بايد