ترجمه رسالة الطير - اخسيكتى، احمد بن خديو - الصفحة ١٠
سوگندهاشان بردادم به دوستى قديم و صحبتى كه هيچ كدورت بدو راه نيافته بود و بدان سوگند شك از دل نرفت و هيچ استوارى نيافتند از دل خود بر موافقت. من ديگر باره عهدهاء گذشته ياد كردم و بيچارگى عرضه كردم. پيش من آمدند و پرسيدم ايشان را از حالت ايشان كه به چه وجه خلاص يافتند با آن بقاياء بندها چون آراميدند. پس هم بدان طريق كه ايشان حيلت خود كرده بودند مرا معونت كردند تا گردن و بال خود را از دام بيرون كردم و در قفس باز كردند.
چون بيرون آمدن گفتم اين بند از پاى من برداريد. گفتند اگر اين در قدرت ما بودى اوّل از پاى خود برداشتيمى و از طبيب بيمار كسى دارو و درمان نطلبد و اگر دارو ستاند ازو سود ندارد. پس من با ايشان بر پريدم.
ايشان با من گفتند كه ما را در پيش راههاء دراز است و منزلهاء سهمناك و مخوف كه از آن ايمن نتوان بود كه به مثل اين حالت ديگر بار (فرصت كار) از دست ما بشود و ما دگر باره بدان حالت اوّل مبتلى شويم پس رنجى تمامتر بايد داشت تا يك بار از جايهاء مخوف بيرون گذريم. و پس براه راست افتيم آنگه ميان دو را بگرفتيم. وادى بود با آب و گياه خوش مىپريديم تا از آن دامگاهها درگذشتيم و به صفير هيچ صيّاد باز ننگريستم و به سر كوهى رسيديم، بنگريستيم در پيش ما هشت كوه ديگر بود كه چشم هيچ بيننده به سر آن كوهها نمىرسيد، از بلندى. پس با يكديگر گفتيم كه فرود آمدن شرط (عقل) نيست و هيچ امن وراء آن نيست كه به سلامت ازين كوهها بگذريم كه در هر كوهى جماعتىاند كه قصد ما دارند و اگر ما بديشان مشغول شديم و به خوشى آن نعمتها و نزهت آن جايها بمانيم به سر عقبه نرسيم. پس رنج بسيار برداشتيم تا بر شش كوه بگذشتيم و به هفتم رسيديم.
پس بعضى گفتند وقت آسايش است كه ما را طاقت پريدن نيست و از دشمنان و صيّادان دور افتاديم و نيز مسافتى دراز آمديم و آسايش يك