فهرست موضوعى تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٠٨٠
جم عبرت مردم شد، افسر ز سرش گم شد ٣ ١٣٩
چرخ، با اين اختران، نغز و خوش و زيباستى ١١ ٥٦
چند روزى اين امانت نزد ما است ٢٤ ١٨٧
چند روزى اين امانت نزد ماست ٢١ ٥١٣
چنين گفت: روزى به پيرى جوانى ١٨ ٤٦١
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند ١٢ ٦٠١
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند ١٥ ٥٩٤
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند ١٩ ٤٩٠
چون نديدند حقيقت ره افسانه مىزنند ١٥ ٥٥٨
چيزى كه عيانست چه حاجت به بيان است، ١٧ ١٢٢
حاجب اگر معامله حشر با على است ١٣ ٣٣٤
حجاب چهره جان مىشود غبار تنش ٢٤ ١٣٤
حذر كن، ز آنچه دشمن گويد: آن كن ١٥ ٨٦
حقيقت سرائى است آراسته ٢ ٤٥٥
حقيقت سرائى است آراسته ٧ ١٧٩
خرد به ذاتش، نمىبرد پى، ٢٣ ٣١٣
خُلِّ الذُّنُوبَ صَغِيْرَها ١ ١١٢
خَلِّ الذُّنُوبَ صَغِيْرَها، ٢٢ ٢١٥
خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو ١٢ ٤٤٠
دارند هر كس از تو مرادى و مطلبى ٢٧ ٢٣٢
در باغ سبزه رويد و در شورهزار خس! ٨ ٢٥٠
در، به تو مىگويم ديوار تو بشنو! ١٢ ٤٢٨
در چشم اين سياهدلان، صبح كاذب است ٢٠ ٢٣١
در حقيقت مالك اصلى خدا است، ٢٣ ٣٢٧
درختى كه تلخ است اندر سرشت ١٢ ٢٧٤
در سر، دارى، كه با شدت، سردارى ٢١ ١٠٢
دوست نزديكتر از من به من است!، ٢٢ ٢٦٠
دو سه روزى قفسى ساختهاند از بدنش ٢٤ ١٣٤
دوش مىگفت بلبلى با باز! ٢٤ ٧٩
دهر چون نيرنگ سازد، چرخ چون دستان كند ٢١ ٢٨٧
دهندهاى كه به گُل نكهت و به گِل جان داد، ١٧ ١٣٩
رَأَيْتُ الشَّيْبِ مِنْ نُذُر المُنايا ١٨ ٢٩٥
رُبَّ قَبْرٍ قَدْ صارَ قَبْراً مِراراً، ٢٢ ٣٠٨
رُبَّ لَحْدٍ قَدْ صارَ لَحْداً مِراراً، ٢٢ ٣٠٩
رشتهاى در گردنم افكنده و مىبرد ١٥ ٢٨٢
رگ، رگ است اين آب شيرين و آب شور ٢١ ٩٤
رگ، رگ است، اين آب شيرين و آب شور ٢٤ ١٠٨