شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٢١
بى خود از شعشعۀ پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلّىِ صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند[١]
جاهطلبان، دنيا دوستان، مشركين و كينهدارانى همچون آن شخص معكوس و جسم مركوس[٢]، هيچگاه جايگاه و ارزش اين درّ ثمين را ندانستند و در پى اين دولت و مُلكِ دست به دست، چهها كه نكردند:
درياب كنون كه نعمتت هست به دست كاين دولت و مُلك مىرود دست به دست[٣]
آن قصر كه جمشيد در او جام گرفت آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت
بهرام كه گور مىگرفتى همه عمر ديدى كه چگونه گور، بهرام گرفت[٤]
امّا آن وجودِ شريف، خود از اين حقيقت فراتر نرفت كه «ملوك از بهرِ پاسِ رعيّتاند، نه رعيت از بهر طاعتِ ملوك.
پادشه پاسبان درويش است گرچه رامش به فرّ دولت اوست
گوسپند از براى چوپان نيست بلكه چوپان براى خدمت اوست[٥]».
پستان خلافت را نوبت به نوبت دوشيدند و در پى آن دويدند و افضلى را در مقابل مفضول عقب راندند كه در نزد وى ارزش اين دنيا و مقام آن، از آب بينى بزى كمتر است و در مقابل، اين شخصيت عظيم، همچون شيرخوارى در پى پستان مادر، عاشق و دلباختۀ لقاى پروردگار است و بعد از غزوۀ احد - كه تمام مدعيّان، از ميدان دفاع از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و دين آسمانى وى، گريختند - در غم نرسيدن به فيض شهادت و ديدار معشوق مىگريد.
[١]. ديوان حافظ.
[٢]. نهج البلاغه، نامه ٤٥، فراز ٨.
[٣]. گلستان سعدى.
[٤]. خيام نيشابورى.
[٥]. گلستان سعدى.