شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٢٠
آب چه دانست كه او گوهرِ گوينده شود؟ خاك چه دانست كه او غمزۀ غمّازه شود؟
«بدون شك ژرفاىِ معارفِ كلام علوى آنقدر عميق و بلندايش آن چنان رفيع است كه نه غوّاص فكرت بشرى را ياراى سباحت در بحر عميق آن و نه طاير انديشۀ وى را توانِ پرواز در فضاى لا يتناهى آن است، ولى با اين وجود سفرۀ كرمش هيچ سائلى را بى نصيب نگذاشته و خوشه چينان معرفت از خرمن آن بهرهمند و هر خردورزى، به قدر وسع خود از آبشخور معارف آن سيراب مىگردد».
على عليه السلام اقيانوسى پهناور، كوهستانى رفيع و جنّتى خرم و سبز است كه هر قدر بيشتر در عمق آبهاى آن سباحت كنيم و به ارتفاعاتش صعود كنيم و در اعماق اين بوستان و گلستان سير كنيم، تنها كفى از موج برچيدهايم، كوهپايهاى را پيمودهايم و دامن از دست رفته هستيم، مستِ بوى گل:
«گفت: از اين بستان كه بودى ما را چه تحفه كرامت كردى؟
گفت: به خاطر داشتم كه چون به درخت گل رسم دامنى پر كنم هديۀ اصحاب را، چون برسيدم بوى گلم چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت»[١].
اميرالمؤمنين على عليه السلام، در مواجهه با حوادث گوناگون و در مقاطع زمانى و مكانىِ متفاوت، به ايراد سخنان و كتابت نامههايى پرداختند كه سخنان آن حضرت، در واقع، صوتِ بازتابِ اين كوه ولايت و نامههاى وى، پرتوهاى نور وجودى آن امام عزيز و تجلىگاه صفات و سخنان الهى است كه در اين نوشتههاى گران سنگ، متجلى و با تابشِ فراگير خود، همگان را از پرتو خود بهرهمند و در صراطِ مستقيم هدايت كه راه خدا و رسول صلى الله عليه و آله و سلم است، رهنمون گشته است. چه خوش است ذكر لسان الغيب كه فرمود:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
[١]. ديباچۀ گلستان سعدى.