ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٧ - فيض با تو بودن
لحظه موعود
آن بى نهايت محض!
در آخرين صحيفه ماندگار خويش،
تصويرى از پايان عالم،
به وديعت نهاده است ...
«ان الارض يرثها عبادى الصالحون.»
و او خواهد آمد
تا پاكان، وارثان حقيقى زمين
طومار ننگين حيات پليدان را
در هم پيچند؛ و دگرباره، نفخه روح بخش
«جاءَالْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ»
در برههاى ديگر از زمان
و به دست تواناى او!
آخرين ماندگار عشق!
درخشش و تلالؤيى دوباره يابد.
... ذوالفقار در فراخناى هستى
فرجام كار خويش را
به انتظار نشسته است.
و نبيره هاى ابوسفيان، ناپاكان همه اعصار
در بيغوله هاى اسطوره
فارغ از هر گونه دردى،
افسانه ظهور را
به استهزا گرفتهاند.
و هنوز باور نمى دارند؛
كه او، آن راز سر به مهر هستى!
روزى خواهد آمد،
تا بساط عيش و نوش،
آنان را بر هم زند ...
همه چيز حكايت از پايان كار دارد؛
اما من!
مترنم، سرود آغازى ديگرم!
دمى بيش، تا آن «لحظه موعود»
باقى نمانده است.
و آنان كه، وقت خويش را،
ارج مى نهند.
قدر اين لحظات را بيشتر مى دانند ...
مشتاقان با قلوب آكنده
از محبت او
و شيفتگان با چشمان اشك آلوده،
در عشق او!
هنوز بر اين باورند،
كه آن تكسوار آشنايى!
با شمدى از پرنيان،
و هاله اى از نور،
ودايع انبيا بر كف
و ميراث ولايت بر دوش
روزى خواهد آمد ...
روزى خواهد آمد ...
غلامرضا دوست زاده
فيض با تو بودن
|
كسى كه بى تو سر صحبت جهانش نيست |
چگونه صبر و تحمل كند؟ توانش نيست |
|
|
به سوز هجر تو سوگند، اى اميد بشر! |
دل از فراق تو جسمى بود، كه جانش نيست |
|
|
اسير عشق تو اين غم كجا برد، كه دلش |
محيط غم بود و، طاقت بيانش نيست |
|
|
نه التفات به طوبى كند، نه ميل بهشت |
كه بى حضور تو، حاجت به اين و آنش نيست |
|
|
كسى كه روى ترا ديد يك نظر چون خضر |
چگونه آرزوى عمر جاودانش نيست؟! |
|
|
كسى كه درك كند فيض با تو بودن را |
بحق حق، كه عنايت به ديگرانش نيست |
|
|
بهار زندگيم، در خزان نشست بيا! |
(بهار نيست به باغى كه باغبانش نيست) |
|
|
كنار تربت زهرا تو گريه كن، كه كسى |
بجز تو، با خبر از قبر بى نشانش نيست |
|
|
بيا و پرده ز راز شهادتش بردار |
پسر كه بيخبر از مادر جوانش نيست! |
|
|
بجز ولاى تو، اى ماه هاشمى طلعت! |
(شفق)، ستاره به هر هفت آسمانش نيست |