راه نجات - حسین انصاریان - الصفحة ٢٥
ى
ازده پيشوا، دگر همه هيچ[١]
نزديك اذان صبح بود كه اين پنج نفر ديدند رئيس شهربانى عصبانى و خشمگين درب خانه را باز كرد. آن هم در يك حكومت مقتدر بىدين، حكومتى كه دنباله حكومت بنىاميه بود. او كه وارد حيات خانه شد، به پاسبانها گفت: از اين كه من را تا خانه رساندهايد، ممنونم. تشريف ببريد و در شروع ساعت كار، دنبال من بياييد. پاسبانها رفتند و درب را هم بستند. زندانىها از سوراخ زيرزمين ديدند كه يكى از اعضاى خانواده رئيس شهربانى آمد و كنار او يك بقچه گذاشت. او بقچه را باز كرد و لباسهاى دولتى و حكومتى را كَند. كلاه حكومتى را هم درآورد. بعد يك پيراهن سفيدى
[١] ١. ملا محسن فيض كاشانى.