راه نجات - حسین انصاریان - الصفحة ٢٦

پوشيد و رو به قبله، چنان نمازى خواند كه دل اين پنج تا را برد. نمازى خواند كه اين‌ها حسرت خوردند كه چرا ما در مدت عمر چنين نمازى نخوانديم؛ نماز با حال و با گريه. نمازش كه تمام شد، خودش آمد و درب زير زمين را باز كرد و گفت: برادرانم! عزيزانم! نماز صبحتان را خوانده‌ايد. آن‌ها گفتند: نه. او بهت‌زده گفت: بياييد الآن كه اول طلوع فجر است و خدا منتظر شما مى‌باشد، وضو بگيريد و نمازتان را بخوانيد. بعد از نماز، من با شما حرف مى‌زنم. نماز كه تمام شد، او گفت: من درآمد شكم خودم و زن و بچه‌ام، از چند تا ملكى است كه اجاره مى‌دهم و حقوقى كه از آن‌ها مى‌گيرم، همه آن را در راه خدا مى‌دهم. من شيعه على (ع) هستم. من مخصوصاً در اين مقام رفتم تا خودم را مخالف نشان دادم. من رئيس شهربانى شدم؛ چون قبلًا ديدم اين جا محبّان اميرمؤمنان (ع) گاهى گرفتار مى‌شوند. گفتم، خدايا! اين پست را به‌