تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - بررسي حيات سياسي، اجتماعي و ديني مسيحيان ذمّي (در عصر خلفاي نخستين و امام علي(ع))
، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ١٣٨٩، ١٣٩ ـ ١٧٢
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٧, No.٤, Winter ٢٠١١
عليمحمد ولوي* / مريم يداللهپور** / معصومه يداللهپور***
چكيده
بعد از ظهور اسلام چگونگي مناسبات مسلمانان با اهل كتاب بر اساس نصّ صريح قرآن مشخص شد. اهل كتاب طبق آية ٢٩ سورة توبه، ميتوانستند در صورت تمايل، به دين خود وفادار مانده و در برابر زندگي در جامعه اسلامي ماليات سرانهاي به نام جزيه بپردازند. پيامبر طبق اين آيه، روابط خود را با مسيحيان مشخص كرد. بعد از فتح مناطق مسيحينشين در عصر خلفاي نخستين، بر تعداد مسيحيان ذمّي در جامعه اسلامي افزوده شد. افزايش تعداد ذمّيان در قلمرو اسلامي باعث شد تا مباحث جديدي در مورد چگونگي مناسبات اجتماعي ـ سياسي و ديني مسيحيان ذمّي با مسلمانان مطرح شود، از اينرو، تدوين و اجراي احكام جديدي درباره تعيين پايگاه اجتماعي ـ سياسي و ديني ذمّيان در جامعه اسلامي ضروري گرديد. در اين مقاله سعي شده است حقوق اجتماعي ـ سياسي و ديني ذمّيان در عصر خلفاي نخستين بررسي شود.
كليد واژهها: حيات اجتماعي، سياسي، ديني، جزيه، مسيحيان، مسيحيان ذمّي، خلفاي چهارگانه.
مقدمهاعتقادات ديني بيشتر قبايل عرب عصر جاهلي بر پاية بتپرستي و شرك قرار داشت. آشنايي اعراب با اديان توحيدي در عصر جاهلي، بيشتر از طريق يهوديان و مسيحيان صورت گرفت. يهوديان بعد از مهاجرت به جزيرةالعرب در مناطقي، چون يمن و يثرب ساكن شدند و در انتشار دين يهود در ميان تعدادي از قبايل عرب نقش داشتند. بينش مسيحيان در مورد جهاني بودن دين مسيح از همان آغاز، تحرك خاصي در امر تبليغ مسيحيت به آنان بخشيد. بعد از رسميت يافتن مسيحيت، مبلغان با اطمينانخاطر بيشتري به تبليغ پرداختند. يكي از حوزههاي فعاليت مبلغان مسيحي، جزيرةالعرب بود. مسيحيت از راههاي مختلفي، چون تجارت، تلاش دولت بيزانس و حبشه به جزيرة العرب نفوذ كرد. عدهاي از قبايل عرب عصر جاهلي، بر اثر تلاش مبلغان، به مسيحيت گرويدند، به طوريكه در آستانه ظهور اسلام، تعدادي از قبايل عرب بر دين مسيحيت بودند. بعد از ظهور اسلام سؤال اساسي و مهم درباره چگونگي رفتار با مسيحيان و يهوديان (اهل كتاب) بود. آيه ٢٩ سوره توبه، الگوهاي اصلي رفتار با اهل كتاب را در جامعة اسلامي مشخص كرد. طبق اين آيه به پيامبر دستور داده شد تا با پيروان اهل كتاب در صورت عدم گرايش به اسلام، پيمان «ذمه» منعقد كرده و در برابر برخورداري اهل كتاب از حمايت حكومت اسلامي، ماليات سرانهاي به نام «جزيه» از آنان دريافت كند. پيامبر آيه ٢٩ سوره توبه را سرلوحه رفتار خود با اهل كتاب قرار داد و با عقد قرارداد ذمّه با عدهاي از مسيحيان و يهوديان جزيرةالعرب، آنان را در حمايت حكومت اسلامي قرار داد و پرداخت جزيه را برآنان مقرر كرد.
گسترش فتوحات در مناطق مسيحينشين در عصر خلفاي چهارگانه، دامنه ارتباط مسلمانان با مسيحيان را گستردهتر كرد. مسيحيان مناطق فتح شده با پرداخت جزيه به حكومت اسلامي به عنوان اهل ذمّه پذيرفته شده و از حمايت حكومت اسلامي بهرهمند شدند. افزايش تعداد ذمّيان در دوره خلفاي چهارگانه، مسائل جديدي، چون تعيين پايگاه اجتماعي ـ سياسي و ديني ذمّيان را در جامعة اسلامي مطرح كرد. بر اين اساس، مسئله اصلي اين مقاله به منظور پاسخگويي به سؤالهاي زير طراحي شده است:
١. مسيحيان در جامعة اسلامي از چه پايگاه و حقوق اجتماعي بهرهمند بودند؟
٢. مسيحيان ذمّي در جامعة اسلامي تا چه اندازه آزادي ديني داشتند؟
٣. آيا مسيحيان براي دستيابي به مشاغل اداري و ديواني در حكومت اسلامي آزاد بودند؟
اختلافات و مناقشات كلامي رايج ميان متكلمان مسيحي به پيدايش انشعابات مختلفي در دين مسيح منجر شد. يعقوبي[١] و فرقه نستوري[٢] دو انشعاب مهمي بود كه در پي مباحثات كلامي در دين مسيحيت ايجاد شد. در اين مقاله منظور از مسيحيان بيشتر مسيحيان نستوري و يعقوبي است.
گذري بر فتوحات در مناطق مسيحينشينمهمترين دلايل شكلگيري فتوحات دامنهدار بعد از رحلت پيامبر(ص)، تلاش مسلمانان براي انتشار دين اسلام و كسب غنايم بود.[٣] فتوحات در مناطق مسيحينشين، دامنه ارتباط مسلمانان را با مسيحيان گستردهتر كرد. بينالنهرين، بلاد جزيره، شام، مصر و شمال افريقا مهمترين مناطق مسيحينشيني بود كه در عصر خلفاي چهارگانه فتح شد. چگونگي فتح اين مناطق و موضعگيري قبايل عرب مسيحيِ اين نواحي در برابر فاتحان مسلمان، به طور اجمالي بررسي ميشود.
بعد از سركوبي جريان ارتداد در زمان ابوبكر[٤] مسلمانان در دو منطقه مسيحينشينِ عراق و شام فتوحات خود را آغاز كردند. براي اعراب، كليد گشايش عراق، فتح حيره بود، به همين دليل، مهمترين و نخستين فتحي كه در نواحي عراق در زمان خلافت ابوبكر صورت گرفت فتح حيره بود. ابوبكر خالدبن وليد را مأمور فتح حيره كرد. اعراب نصرانيِ حيره مقاومتي در برابر خالد نشان ندادند و با او گفتوگو كردند. خالد با تبعيت از سنت پيامبر(ص) درباره اهل ذمّه، پيماني با مسيحيان حيره منعقد كرد و بر آنان جزيه مقرر داشت.[٥] اعراب حيره از دولت ايران به دليل قتل نعمانبن منذر و برچيدن حكومت لخميان در حيره، ناراضي بودند و همين عامل در عدم مقاومت يا تسليم آنان در برابر فاتحان تأثير زيادي داشت.[٦] سازش اعراب نصراني نواحي حيره با فاتحان به معناي تسليم همه قبايل عرب نصراني عراق در برابر مسلمانان نبود. مهمترين دليل بر اين ادعا، اتحاد قبايل عِجْل، تيم اللّات و ضبيعه در اُلَّيْس عليه خالدبن وليد است. اسارت دو تن از افراد قبيلة بَكربن وائِل به وسيلة خالدبن وليد به مقابلة اين قبايل نصراني در برابر خالد منجر شد. در اين مقابله، عدهاي از اعراب نصارا به وسيله خالدبن وليد به قتل رسيدند.[٧] مقاومت قبايل نصراني مذكور در برابر خالد، بيانگر اين نكته است كه اين قبايل از فاتحان عرب در نواحي عراق استقبال نكرده، زيرا هنوز به تداوم و بقاي قدرت حكومت ايران ايمان داشتند.
بلاد جزيره (مناطق بين عراق و شام) از ديگر مناطق مسيحينشين بود كه در دوره عمر توجه فاتحان را به خود جلب كرد. عياضبن غَنَم بعد از مرگ ابوعبيده جراح، مأمور فتح بلاد جزيره شد و نواحي مسيحينشيني، چون رُهّا، حَرّان، نصيبين و مَيّافارقين را فتح كرد.[٨]بلاذري گزارشي اجمالي از چگونگي فتح اين مناطق ارائه كرده و به مقاومت مردم بلاد جزيره در برابر فاتحان، اشاره قابل توجهي ندارد. روايات ابناعثم درمورد چگونگي فتح اين مناطق، مفصلتر و بيانگر مقاومت اهالي شهرهاي بلاد جزيره در برابر فاتحان است. رَقِّه بعد از مقاومت در برابر مسلمانان، فتح شد و ينطس حاكم آن از عياضبن غنم درخواست صلح كرد و عياض با انعقاد پيمان صلح با مسيحيان رقه، بر آنان جزيه مقرر كرد.[٩] اهالي عَيْنالْوَردِه با شنيدن خبر ورود فاتحان، دروازههاي شهر را به روي مسلمانان بستند و بعد از جنگي سخت با مسلمانان، تسليم شده و شرايط ذميّان را پذيرفتند.[١٠]
رُهّا بعد از پانزده روز درگيري با مسلمانان فتح شد.[١١] مقاومتهاي پراكندهاي در قِرقِيْسا و سِنْجار صورت گرفت و اهالي آن بعد از يأس از پيروزي در برابر اعراب شرايط پيشنهادي مسلمانان در مورد اهل كتاب (پرداخت جزيه) را پذيرفتند.[١٢]
نصيبين به روايت ابناعثم، يك سال مقاومت كرد[١٣] و تنها شهرهاي حرّان، [١٤] آمِد[١٥]و مَيّافارقين[١٦] بدون مقاومت از مسلمانان درخواست صلح كردند و حاضر به پرداخت جزيه شدند. بعد از فتح بلاد جزيره، قبايل عرب نصراني اين منطقه، چون تغْلَب، بر دين مسيحيت وفادار مانده و با مسلمانان عهدنامههايي منعقد كردند تا در برابر باقي ماندن بر دين خود، به جاي جزيه، دو برابر زكات به حكومت اسلامي بپردازند.[١٧]
با فتح مناطق مسيحينشين بلاد جزيره بر تعداد ذمّيان مسيحي در جامعه اسلامي افزوده شد. نگراني و اصرار پيامبر(ص) در مورد ارسال سپاه اُسامةبن زيد به شام، [١٨] اهميت اين منطقه را براي مسلمانان آشكارتر ساخت. مهمترين منطقه مسيحينشين كه مسلمانان بعد از رحلت پيامبر(ص) به آن توجه كردند، منطقه شام بود. ابوبكر سپاه اسامه را به شام فرستاد[١٩] و اين سپاه مقدمه سلسله حملات شگفتانگيزي شد كه اعراب، طي آن سوريه، مصر و شمال افريقا را فتح كرده و زيباترين و غنيترين ايالتها را از آن جدا كردند. ابوبكر با ارسال بيانيهاي به مردم جزيرةالعرب از آنها براي شركت در فتوحات دعوت به عمل آورد و براي آنكه تحرك جهادگران را بيشتر سازد بعد از ذكر فضايل جهاد، غنايم موجود در ايالتهاي روم را به آنان وعده داد.[٢٠]
فرماندهان سپاه اسلام (ابوعبيده در شام، عمروبن عاص در فلسطين، يزيدبن ابيسفيان در بُلقاء و شُرَحْبِيل در نواحي بُصري) فتوحات خود را آغاز كردند.[٢١] بعد از درگيري مسلمانان با سپاه بيزانس در أَجْنادين[٢٢] و مَرْجُ الصُفَّر[٢٣] سپاه بيزانس ناچار عقبنشيني كرد و شهرهايي چون، بُصري، حَوْران و بُلقاء دمشق به وسيله مسلمانان در زمان ابوبكر فتح شد.[٢٤] اهالي بُلقاء و بُصري با انعقاد پيمان با مسلمانان در برابر پرداخت جزيه از حمايت حكومت اسلامي بهرهمند شدند.[٢٥]به نظر ميرسد اهالي بلقاء و بصري تا زمانيكه به حمايت دولت بيزانس اميدوار بودند در مقابل مسلمانان مقاومت كردند و تنها بعد از متواري شدن سپاه بيزانس در نبرد اجنادين و مرج الصفر با مسلمانان وارد گفتوگو شده و شرايط اهل ذمّه را پذيرفتند.[٢٦]
قبايل عرب نصراني شام هنگام فتح اين مناطق، در كنار سپاه بيزانس بر ضد مسلمانان موضعگيري كردند. اجتماع قبايل عرب نصراني بهْراء، لَخْم، جُذام، كَلْب، تَنُوخ و ضُجاعَمِه عليه خالدبن وليد در دومةالجندل و نبرد خالد با آنان، [٢٧] حمله خالد به غسانيان در روز عيد فَصْح و تصرف كليساي آنان[٢٨] بيانگر اين واقعيت است كه قبايل عرب نصراني نواحي شام در زمان خلافت ابوبكر، نه حاضر به پذيرش اسلام شدند و نه شرايط اهل ذمّه را پذيرفتند.
فتوحات در شام در زمان عمربن خطاب ادامه يافت. اهالي دمشق بعد از محاصرة طولاني و نااميدي از حمايت دولت بيزانس تسليم مسلمانان شده، و شرايط ذمّيان را پذيرفتند.[٢٩] شهرهايي، چون حِمْص، [٣٠] فِحْل، [٣١] قِنَّسْرِين[٣٢] و... بعد از مقاومتهايي كه به كمك سپاه بيزانس در برابر فاتحان مسلمان از خود نشان دادند، تسليم شدند. به نظر ميرسد در آغاز، مسيحيان نواحي شام از تسلط قدرت سياسي جديد (اسلام) بر شام دچار بيم و هراس شده بودند، به همين دليل، نوعي محافظهكاري در برابر مسلمانان اتخاذ كرده و به رغم اختلافات مذهبي با بيزانس تا زمانيكه به حمايت دولت بيزانس اميدوار بودند، تسليم مسلمانان نشدند.
ايليا (بيتالمقدس) از ديگر مناطق مسيحينشيني بود كه در زمان خلافت عمربن خطاب فتح شد. مردم ايليا با اميد به همكاري و حمايت دولت بيزانس، در آغاز مانند ساير شهرهاي شام، مقاومت كرده و سرانجام بعد از نااميدي از پيروزي، خواستار حضور خليفه در ايلياء و انعقاد صلح با آنان شدند.[٣٣]
قبايل عرب نصراني نواحي شام در زمان خلافت عمربن خطاب نيز عليه فاتحان موضعگيري كردند. قبيلة غَسّان به همراه حاكم خود جَبَلةبن ايْهِم به عنوان طليعهدار سپاه بيزانس در برابر مسلمانان قرار گرفته، بعد از پيروزي مسلمانان در يرموك به بيزانس پناهنده شدند.[٣٤] علاوه بر قبيله غسان، نصاراي لَخْم، جُذام، بَلِيّ و بَلْقيِن نيز در كنار سپاه بيزانس عليه مسلمانان در يَرْموك جبههگيري كردند.[٣٥] قبل از شروع جنگ در يرموك، اولين مبارزي كه از سوي سپاه بيزانس به ميدان جنگ آمد و مبارز طلبيد، عربي نصراني بود كه با صداي بلند به مسلمانان گفت: «اي اهل عرب، شيطان شما را فريفته و مغرور گردانيده است كه به ولايت روم آمدهايد...».[٣٦] همه اين روايتها بيانگر مقاومت قبايل عرب نصراني در برابر مسلمانان است.
دامنه فتوحات در زمان خلافت عمربن خطاب به مصر نيز كشيده شد. عمروبن عاص با توصيفاتي كه از ثروت و اموال مصر در حضور عمربن خطاب ميكرد، توانست رضايت او را براي فتح مصر جلب كند.[٣٧] اشپولر[٣٨] و آرنولد[٣٩]معتقدند كه فتح مصر به دليل اختلافات مذهبي يعقوبيان مصر با كليساي بيزانس، بهراحتي صورت گرفت و مصريان مقاومتي در برابر مسلمانان نكردند. اگرچه اختلافات مذهبي يعقوبيان مصر با مسيحيان بيزانس، فتح مصر را آسان ساخته بود، ولي اين سخن به معناي عدم مقاومت مصريان در مقابل فاتحان نميباشد. به نظر ميرسد مردم مصر نيز مانند مسيحيان شهرهاي شام به دليل ترس از چگونگي برخورد مسلمانان با آنان، مقاومتهايي در برابر فاتحان مسلمان از خود نشان دادهاند. اولين مقاومت در برابر مسلمانان در مصر در ناحيه فَرَما شكل گرفت كه فتح آن به روايتي يك ماه طول كشيد[٤٠] و به روايت ديگر، سه ماه.[٤١] در قواصر و بُلْبَيْس مقاومتهايي صورت گرفت و فتح بُلْبَيس يك ماه طول كشيد. در اُم دُنَيْن و بابِلْيُون مقاومت شديدي صورت گرفت كه عمروبن عاص ناچار شد تا از خليفه درخواست نيروي كمكي كند.[٤٢] عمروبن عاص بعد از درهم شكستن اين مقاومتها عهدنامهاي براي مردم مصر نوشت و پرداخت جزيه را بر آنان مقرر كرد.[٤٣]روميان و اهالي بومي در اسكندريه نيز مقاومت شديدي در برابر مسلمانان نشان دادند. اسكندريه بعد از سه ماه فتح شد و بر مردم آن، جزيه مقرر شد.[٤٤] در زمان خلافت عثمان نيز فتوحات در مناطق مسيحينشين پي گرفته شد. عبداللهبن سَعد، حكم امارت مصر را از عثمان دريافت كرد[٤٥] و مناطقي از افريقيه، [٤٦] ارمنيه، [٤٧] قبرس[٤٨] و ... در زمان عثمان فتح شد.
فتوحات در زمان خلافت امام علي(ع) به علت مشكلات داخلي خلافت و كوتاه بودن مدت خلافت متوقف ماند. اشپولر مدعي است كه مسلمانان تمايلي به اسلام آوردن مسيحيان مناطق مفتوحه نداشته و دين خود را بر رعايا تحميل نميكردند، زيرا مسلمان شدن مسيحيان منجر به ساقط شدن جزيه از آنان ميشد و در پي آن، درآمد مسلمانان كاهش مييافت.[٤٩] ادعاي اشپولر مغرضانه به نظر ميرسد، چراكه شيوه مسلمانان هنگام فتح يك منطقه، ابتدا دعوت اهالي آن منطقه به پذيرش اسلام بود و مسلمانان تنها پس از خودداري اهل كتاب از پذيرش اسلام، پيشنهاد پرداخت جزيه را مطرح ميكردند. خالدبن وليد هنگام فتح حيره، ابتدا حاكم و اهالي آنجا را به پذيرش اسلام دعوت كرد و هنگامي كه آنان از پذيرش اسلام خودداري كردند، پرداخت جزيه را به آنان پيشنهاد داد.[٥٠] همچنين مسلمانان هنگامي كه با جَبَلَةبن ايهِم، طليعهدار سپاه بيزانس روبهرو شدند، ابتدا پذيرش اسلام را بر او عرضه كردند.[٥١] فاتحان مسلمان در جريان فتح مصر نيز اهالي آنجا را بين قبول اسلام و قبول جزيه مخير كردند.[٥٢] بنابراين، اين روايات، بيانگر اين واقعيت است كه مسلمانان در جريان فتوحات صدر اسلام فقط انگيزه مادي نداشتند بلكه گسترش اسلام و افزايش تعداد مسلمانان براي آنان مهمتر از اخذ جزيه بود.
حيات اجتماعي مسيحيان ذمّيعقد قرارداد ذمّه با مسيحيان مناطق مفتوحه در عصر خلفاي چهارگانه، ارتباط مسلمانان و مسيحيان را گستردهتر كرد و چگونگي رفتار با ذمّيان را در جامعه اسلامي به شكل جديتري مطرح ساخت. مهمترين مسئلهاي كه بعد از افزايش تعداد ذمّيان در جامعه اسلامي مطرح شده بود، تعيين و تبيين حقوق اجتماعي ـ سياسي و ديني آنان بود. مهمترين مشكل در بررسي سيره نظري و عملي خلفا درباره حيات اجتماعي ذمّيان، كمبود اطلاعات است. حتي عهدنامههاي منعقد شده با مسيحيان كه گوياترين سند براي تبيين حيات آنان است، بيشتر بيانگر وضعيت ديني و اقتصادي آنان ميباشد و به وضعيت اجتماعي آنان اشارة قابل توجهي ندارد.
بررسي ميزان آزادي مسيحيان ذمّي در انتخاب نوع پوشش، آراستگي ظاهر و انتخاب محل مسكناستفاده از نام و القاب و استفاده از وسايل حملونقل، مهمترين مباحثي است كه در خصوص حيات اجتماعي ذمّيان مطرح ميشود.
ابويوسف، اولين مورخي است كه درباره حيات اجتماعي ذمّيان سخن گفته است. نپوشيدن لباس به سبك مسلمانان، بستن زُنّار، استعمال دو بند در كفش، تقليد نكردن از مسلمانان، استفاده نكردن از چارپايان مسلمانان و به كار نبردن كجاوه براي زنان، مهمترين محدوديتهاي اجتماعي بوده كه ابويوسف درباره حيات اجتماعي ذمّيان از آنها ياد ميكند. ابويوسف بعد از توصيه به هارون الرشيد در مورد اعمال محدوديتهاي ياد شده بر ذمّيان، اين محدوديتها را به زمان عمربن خطاب نسبت ميدهد و مدعي است كه عمر به عاملان خود دستور داد تا ذمّيان را وادار كنند كه اين گونه لباس بپوشند و لباس آنان بايد با لباس مسلمانان تفاوت داشته باشد.[٥٣] بعد از ابويوسف، ابوعبيده(متوفاي ٢٢٤ق)، ابن عبدالحكم(متوفاي ٢٥٧ق) و صولي(متوفاي ٣٣٥ق) به محدوديت اجتماعي ذمّيان در زمان عمر، مانند كوتاهكردن موي جلوي سر، بستن زنار، نپوشيدن لباس به سبك مسلمانان، استفاده نكردن از زين و چارپايان مسلمانان هنگام سواري، اشاره ميكنند.[٥٤] البته اعمال محدوديت اجتماعي بر ذمّيان در زمان عمربن خطاب امري مبهم و پيچيده است، زيرا در هيچيك از عهدنامههاي منعقد شده با ذمّيان مناطق مختلف كه توسط مورخاني، چون واقدي، بلاذري، طبري، ابناعثم، ابن اثير و ... نقل شده، به اين محدوديتها اشارهاي نشده است. يحييبن آدم (متوفاي ٢٠٣ق) تقريباً همزمان با ابويوسف(متوفاي ١٨٢ق) كتاب الخراج خود را نگاشته است. او هنگام بحث درباره ذمّيان، به محدوديت اجتماعي كه ابويوسف از آن گزارش داده، اشارهاي نميكند.[٥٥] مالكبن اَنس كه بحث اهل ذمّه را با تسامح شرح داده، هيچگونه محدوديت اجتماعي براي ذمّيان ذكر نميكند.[٥٦] شافعي احكام فقهي متعصبانه و خشني درباره ذمّيان آورده است. او اجتهادهاي شخصي خود را در مورد محدوديت اجتماعي ذمّيان بيان كرده و ريشه اين محدوديتها را به زمان عمر نسبت ميدهد.[٥٧] همة اين شواهد به همراه التزام برخورد تسامحآميز مسلمانان با مسيحيان مناطق فتحشده به منظور جلب قلوب آنان، اين شك را برميانگيزد كه شايد ابويوسف كه سرچشمه اصلي گزارش تاريخي درباره حيات اجتماعي ذمّيان زمان عمربن خطاب است، در روايتهاي خود مبالغه كرده باشد. ابويوسف شاهد اوج قدرت ذمّيان در نهادهاي اداري و علمي مسلمانان بود و از سوي ديگر، هارون، خليفه عباسي نگرش متعصبانهاي نسبت به مسيحيان داشت، به همين دليل، سختگيريهايي بر آنان اعمال كرد. خراب كردن كليساهاي نقاط مرزي، پوشيدن لباسي غير از پوشش مسلمانان و استفاده نكردن از چارپايان مسلمانان، مهمترين محدوديتهاي اجتماعي اعمال شده بر ذمّيان در زمان هارون است.[٥٨] بنابراين، بعيد نيست كه ابويوسف در كتاب الخراج خود كه آن را به سفارش هارون مدون كرده، [٥٩] به منظور مشروع جلوه دادن سختگيريهاي هارون بر ذمّيان و ميل شخصي خود به منظور كنترل قدرت آنان، درباره محدوديت اجتماعيشان مبالغههايي كرده يا اجتهادهاي شخصي خود را به عمر نسبت داده باشد.
به هر حال، به نظر ميرسد كه اعمال محدوديتهاي اجتماعي بر ذمّيان فقط در زماني كه آنان قدرتمند شده و بر امور مسلمانان تسلط يافته بودند، قابل طرح است. براين اساس، اعمال محدوديت بر ذميّان در زمان عمربن خطاب هنوز به عنوان اقليت مذهبي قدرتمند ظاهر نشده بودند تا حدي غير منطقي به نظر ميرسد. اين احتمال كه احكام وضع شده در مورد محدوديت اجتماعي ذمّيان مربوط به خليفه عمربن عبدالعزيز باشد بعيد به نظر نميرسد، چرا كه ذمّيان در زمان او به عنوان طبقه اجتماعي قدرتمند مطرح شده و بر نهادهاي اداري و علمي مسلمانان تسلط يافتند. منابع اسلامي و مسيحي درباره اعمال محدوديتهاي اجتماعي از سوي عمربن عبدالعزيز بر ذمّيان، اتفاق نظر دارند.
عهدنامه بحثبرانگيزي موجود است كه به محدوديتهاي اجتماعي و ديني ذمّيان در زمان عمربن خطاب اشاره دارد. اين عهدنامه، سبك و سياق جداگانهاي در مقايسه با ساير عهدنامههاي منعقد شده با ذمّيان دارد، به همين دليل، بحثبرانگيز و نيازمند نقد اساسي است. طَرْطوشي از علماي بزرگ اندلس(متوفاي ٥٢٠ق) نخستين مورخي است كه اين عهدنامه را به نقل از عبدالرحمنبن غَنْمْ روايت كرده است: عبدالرحمنبن غَنْمْ، فقيه عمر در شام[٦٠] مدعي است كه عمر اين عهدنامه را هنگامي كه مسيحيان شام راضي به صلح شدند، نگاشته است:
بسماللهالرحمنالرحيم، اين نامه از نصاراي شهر به خليفه عمر است. از شما ميخواهيم كه بر جان و مال ما امان دهيد. بر عهده ماست كه جزيه بدهيم، مانع اقامت مسلمانان در كليساها نشويم، درهاي كليسا را براي مسلمانان باز بگذاريم، ناقوس با صداي خفيف بنوازيم، كتاب دينيمان را با صداي بلند قرائت نكنيم، خانههايمان را پناهگاه جاسوسان قرار ندهيم، مُهرهايمان را به عربي نقش نكنيم، كنيه عربي به خود ندهيم، براي مسلمانان احترام قائل شويم، در مجالس به احترام مسلمانان برخيزيم، راهنماي آنان در راهها باشيم، در منازل مسلمانان ظاهر نشويم، شمشير و سلاح حمل نكنيم، شراب نفروشيم، احدي از مسلمانان را كتك نزنيم، بردگاني كه سهم مسلمانان است به خود اختصاص ندهيم، مانع اسلام آوردن خويشان خود نشويم، از كلاه و كفشهايي استفاده كنيم كه با كفشهاي مسلمانان متفاوت باشند، از عمامه استفاده نكيم، زُنّار بر كمر ببنديم، موي جلوي سر را كوتاه كنيم، فرق، باز نكينم، بر چارپاياني كه مسلمانان استفاده ميكنند سوار نشويم، در هنگام سواري از زين استفاده نكنيم، مسلمانان را تا سه روز مهمان كنيم.[٦١]
اين عهدنامه، نكتههاي مبهمي دارد كه اعتبار آن را خدشهدار ميسازد. به رغم ادعايي كه عبدالرحمن درباره نگارش عهدنامه از سوي عمر ميكند، انشاي عهدنامه بيانگر اين نكته است كه از سوي نصارا نوشته شده و بعد از تعيين شرايط صلح به سوي عمر فرستاده شده است. در جريان فتوحات، عامل اصلي انعقاد عهدنامه با اهالي مناطق فتح شده، خليفه يا فرماندهان نظامي بودند و شرايط صلح را اغلب خودشان تعيين ميكردند. پذيرش اين نكته كه قوم مغلوب (نصار) خود عهدنامه و شرايط صلح را نوشته باشند تا حدي غيرمنطقي به نظر ميرسد و با سيره نظامي مسلمانان در فتوحات تطابق چنداني ندارد.
بر اساس گزارش مورخان، مسلمانان بعد از فتح هر يك از شهرهاي شام، عهدنامه جداگانهاي با مردم آن نوشتهاند كه اسم شهر در آغاز آن قيد شده است. اما در اين عهدنامه، نام شهري كه عهدنامه مذكور به آنان تعلق دارد، ذكر نشده و اشاره كلي به اهل شام دارد. اين در حالي است كه در هيچ منبعي ياد نشده كه عمر با مسيحيان شام، عهدنامهاي كلي منعقد كرده باشد. آنچه عجيب به نظر ميرسد اين نكته است كه نصاراي شام در زماني كه هنوز بحث اهل ذمّه و احكام مربوط به آن به شكل جدي مطرح نشده بود و سيره نظامي و عملي خلفا درباره ذمّيان در دست نبود، چگونه اطلاعاتِ سازماندهي شده و منسجمي درباره احكام ذمّيان به دست آوردهاند. عجيبتر آنكه نصارا چگونه راضي شدند كه در متن صلح نامهاي كه خودشان تهيه كردند، شديدترين محدوديتهاي اجتماعي و ديني كه در هيچ عهدنامهاي تكرار نشده بود، براي خود در نظر بگيرند.
در عهدنامههايي كه در زمان پيامبر(ص) و خلفاي چهارگانه با مسيحيان مناطق مختلف منعقد شده، به محدوديتهاي اجتماعي مذكور هيچ اشارهاي نشده است. تنها در عهدنامه خالدبن وليد با مسيحيان حيره اشاره شده است كه مسيحيان حق پوشيدن لباس نظامي مسلمانان را ندارند، ولي در پوشيدن ساير لباسهاي آنان آزاد هستند.[٦٢] بنابراين، سبك اين عهدنامه با ساير عهدنامههاي منعقد شده در اين دوره مطابقت ندارد.
عامل ديگري كه اعتبار اين عهدنامه را خدشهدار ميسازد عدم ياد كردن از آن در دو كتاب مهم فتوح شام اثر واقدي(متوفاي ٢٠٧ق) و ازدي(متوفاي ٢٣١ق) است كه مقدم بر سراجالملوكاند. به نظر ميرسد اين عهدنامه در زماني كه مسيحيان قدرت زيادي كسب كرده بودند به منظور اعمال محدويت بر آنان جعل شده و به زمان عمر نسبت داده شده است.
طرطوشي به دليل معاصر بودن با جنگهاي صليبي، نگرش متعصبانهاي به مسيحيان دارد. او با توسل به اين عهدنامه كه مشخص نشده، چگونه به دستش رسيده است، محدوديتهاي اجتماعي و ديني شديدي براي ذمّيان ذكر ميكند.[٦٣] جالب است مورخاني، چون ابنعساكر، ابشيهي، ابناخوه و قلقشندي كه در خلال جنگهاي صليبي كتابهاي خود را نگاشتهاند، به اين عهدنامه اشاره دارند. آنان نيز محدوديتهاي اجتماعي ـ سياسي و ديني براي ذمّيان در نظر ميگيرند و ريشه اين محدوديتها را به زمان عمربن خطاب نسبت ميدهند.[٦٤] حتي اگر بپذيريم كه در زمان عمر، احكامي در جهت محدوديت اجتماعي ذمّيان وضع شده، قطعاً به شكل مبالغهآميزي كه در اين عهدنامه سازماندهي شده، نبوده است.
ماوردي اگرچه شافعي مذهب است، ولي خشونت شافعي را در برخورد با ذمّيان ندارد. او وظايف و تعهدات ذمّيان در جامعه اسلامي را تحت عناوين احكام واجب و مستحب تقسيمبندي كرده است. ماوردي احكام مربوط به محدوديتهاي اجتماعي ذمّيان چون نپوشيدن لباس به سبك مسلمانان، كوتاه كردن موي جلوي سر و ... را از وظايف مستحب يك فرد ذمّي در جامعه اسلامي ميداند و مقيد نبودن ذمّيان به اين وظايف را موجب فسخ عقد ذمّه نميداند.[٦٥] بنابراين حتي اگر بپذيريم در زمان عمر، احكامي در جهت محدوديتهاي اجتماعي ذمّيان وضع شده باشد به اين معنا نيست كه همة ذمّيان ملزم به رعايت آن بوده باشند. نظر ماوردي بيانگر اين واقعيت است كه احكام مربوط به محدوديتهاي اجتماعي، ضمانت اجرايي نداشته و از وظايف مستحب ذمّيان در جامعة اسلامي شمرده ميشده است. سيره نظري خلفا، گواه بر اين واقعيت است كه آنان مناسبات عادلانهاي با ذمّيان داشتند. توصيههاي زيادي از خلفا در مورد ظلم نكردن بر ذمّيان روايت شده است. عمر وصيت كرده بود كه بر خليفه بعد از من، رعايت حقوق ذمّيان و ظلمنكردن بر آنان واجب است و نبايد بيش از تواناييشان بر آنان تكليف كرد.[٦٦] عمر حتي براي جذاميان نصاراي دمشق، مقرري تعيين كرد و به مسلمانان دستور داد تا خوراكشان را تأمين كنند.[٦٧] كارگزاران عمر نيز در رفتار با ذمّيان، عدالت را رعايت ميكردند. عُمَيربن سَعْد، كارگزار عمربن خطاب در حِمْص بعد از پايان خدمتش در حِمْص نزد عمر آمد و گفت:
به خدا سوگند، نميدانم به سلامت جستم، بلكه رهايي نيافتم كه به مردي نصراني از اهل ذمّه گفتم: خدا تو را زبون سازد. ممكن است براي يك روز كه عهدهدار امارت تو بودم روزگار خود را تباه ساختهباشم.[٦٨]
روايت ابنابي الحديد بيانگر اين واقعيت است كه ذمّيان در زمان خلفاي چهارگانه در
فشار نبوده و عاملان خلفا تحقير آنان را برخلاف اصول اسلام ميدانستند.
توصيههاي زيادي از امام علي(ع) درباره ظلم نكردن به ذمّيان روايت شده است.
او به حاكم خود
در مداين، يزيدبنقيس اَرْحَبي، نوشت: «... همانا در فرستادن خراجت دير كردي... بر ذمّيان ستم نكن...».[٦٩]
امام علي(ع) هنگام اعزام محمدبنابي بكر به مصر به او سفارش كرد كه به ذمّيان ظلم نكنند.[٧٠] همچنين ايشان رعايت حال ذمّيان را به مَعْقَلبن قِيْسْ[٧١] كه مأمور تعقيب خريتبن راشد شده بود، و جاريه[٧٢] كه مأمور تعقيب بُسربن ابياَرطاة بود، توصيه فرمودند. سفارش امام علي(ع) به مالك اشتر و قيسبن سعد در مورد مهرباني و مدارا با مردم مصر بيانگر تأكيد ايشان در مورد عدم اعمال ظلم بر ذمّيان است.
علاقه عثمان به ابوزُبيد، شاعر نصراني، نشاندهنده روابط دوستانه او با مسيحيان است. بنا به گزارش ابوالفرج، ابوزبيد در مجالس كنار عثمان مينشست و خليفه او را به دليل آگاهياش بر اخبار گذشتگان دوست داشت.[٧٣] اين روايت، بيانگر محبوبيت ابوزبيد نصراني نزد عثمان و پايگاه اجتماعي بالاي اوست.
اخراج اهل كتاب از جزيرةالعرببحث ديگري كه مورخان درباره حيات اجتماعي ذمّيان در دورة خلفاي چهارگانه مطرح كردهاند، مسئله ممنوعيت اقامت اهل كتاب در جزيرةالعرب است. مسئله اخراج اهل كتاب در زمان عمربن خطاب مطرح شد، چراكه ابوبكر بر عهدنامه پيامبر(ص) با مسيحيان نجران صحه گذاشت و آن را تمديد كرد.[٧٤]
ذمّيان در زمان پيامبر در حجاز و به طور كلي در جزيرةالعرب حق سكونت و اقامت داشتند. پيمانهاي منعقد شده با مسيحيان نجران، [٧٥] اَيْلَه، [٧٦] دُومَهالجنْدِل[٧٧] و يهوديان تَيْماء، اَذْرُحْ و مَقْنا[٧٨] در زمان پيامبر بيانگر تصويب حق اقامت اهل كتاب در جزيرةالعرب است. مسيحيان در زمان پيامبر در مكه نيز حق سكونت داشتند و مهمترين دليل براي اين ادعا، اخذ جزيه از نصاراي مكه در زمان پيامبر است.[٧٩] آيه برائت از مشركان كه در اواخر عمر پيامبر نازل شده بود، [٨٠] اقامت اهل كتاب در جزيرةالعرب (حجاز) را محدود نكرد، زيرا مفسران، آيه برائت از مشركان را به بتپرستان محدود ميكنند و به پايداري پيامبر(ص) بر پيمان با اهل كتاب بعد از نزول اين آيه اشاره دارند.[٨١]
در زمان پيامبر(ص) تنها آن دسته از يهودياني كه بر ضد اسلام فتنهانگيزي كرده و پيمان خود را با پيامبر شكستند از حجاز تبعيد شدند.[٨٢] بنابراين، بررسي سيره عملي پيامبر(ص) بيانگر حق اقامت اهل كتاب در حجاز و به طوركلي جزيرةالعرب است. اينكه عمر، «حديث لايجتمع دينان في الجزيرةالعرب»[٨٣] را به پيامبر نسبت ميدهد با سيره نظري و عملي پيامبر مطابقت ندارد.
البته مسلم است عمر براي حجاز[٨٤] كه پايگاه سياسي(مدينه) و پايگاه مذهبي(مكه) مسلمانان در آن واقع شده بود، احترام خاصي قائل ميشد و براي ورود غير مسلمان، ممنوعيتي در نظر گرفته بود. ابن ابيالحديد روايتي در اين مورد ذكر ميكند:
عبداللهبن عمر ميگويد، پدرم براي فرماندهان لشكر مينوشت. هيچيك از گبركاني (زرتشتيان) كه به حد بلوغ رسيدهاند نزد ما نياوريد. همينكه ابولؤلؤ او را زخم زد. گفت چه كسي با من چنين كرد؟ گفتند: غلام مُغَيْرَه گفت: نگفته بودم هيچيك از گبركان را پيش ما نياوريد، ولي شما در اين مورد بر من غلبه كرديد.[٨٥]
اين روايت، بيانگر محدوديتي است كه عمر براي ورود اهل كتاب به مدينه وضع كرده بود. شافعي به محدوديت سكونت ذمّيان در حجاز اشاره دارد و ريشه اين محدوديت را به زمان عمربن خطاب نسبت ميدهد.[٨٦]
روايتهاي زيادي درباره اخراج يهود از جزيرةالعرب در زمان عمر نقل شده
است. بنابر روايت مسعودي، عدهاي از يهوديان خيبر كه با پيامبر(ص) صلح كرده بودند
در زمان عمربن خطاب از حجاز اخراج شدند، زيرا عمربن خطاب از پيامبر شنيده بود
كه نبايد دو دين در جزيرةالعرب وجود داشته باشد.[٨٧] بلاذري به اخراج يهود از حجاز[٨٨] و مالكبن انس به اخراج يهوديان نجران، فدك و خيبر در زمان عمربن خطاب
اشاره ميكند.[٨٩]سيوطي نيز از تبعيد يهوديان حجاز به شام سخن ميگويد.[٩٠]
اغلب اين روايات، بيانگر ممنوعيت اقامت اهل كتاب در حجاز است. تأكيد عمر
بر اخراج يهوديان منطقة حجاز، بيانگر بيم و هراس عمر از فتنهانگيزي
يهوديان عليه اسلام ميباشد. وجود مناطق يهودينشيني چون فدك و خيبر براي
حكومت نوپاي اسلام، خطرآفرين بود. به نظر ميرسد عمر براي دور كردن مركز
فتنه و خطر از مركز حكومت اسلامي، يهوديان را از فدك و خيبر به شام كوچ
داد.
البته اخراج مسيحيان نجران از جزيرةالعرب در زمان عمربن خطاب اندكي مبهم به نظر ميرسد، چرا كه مسيحيان نجران نه به مركز حكومت اسلامي نزديك بودند (در محدوده حجاز نبودند) و نه مانند يهوديان، موضعگيري خصمانهاي عليه مسلمانان داشتند. شافعي ميگويد: «يمن جزء حجاز نيست و نشنيدهام كه كسي اهل ذمّه آنجا را اخراج كرده باشد».[٩١]
جواد علي نيز معتقد است كه سياست كوچاندن اهل كتاب در زمان عمر در خصوص يهودياني بوده كه موضعگيري خصمانهاي بر ضد مسلمانان داشتند و نصاراي در زمان عمر از جزيرةالعرب اخراج نشدند.[٩٢] برخلاف آنچه كه جوادعلي ميگويد شواهدي در دست است كه از اخراج مسيحيان، در زمان عمربن خطاب حكايت ميكند. ابويوسف[٩٣] و بلاذري[٩٤]به اخراج نصارا از نجران و سكونت آنان در كوفه (نجرانيه كوفه) اشاره دارند. در بررسي ريشههاي اجتهاد عمر در اخراج نصاراي نجران ميتوان چند عامل را ميتوان مطرح كرد. يكي از تعهدات مسيحيان نجران در عهدنامهاي كه با پيامبر(ص) منعقد كرده بودند، عدم پذيرش ربا در معاملاتشان بود.[٩٥] اما در زمان عمربن خطاب، آنان برخلاف معاهده خود عمل كرده و در معاملاتشان ربا انجام ميدادند.[٩٦]علاوه بر اين امر، افزايش تعداد و نيرومند شدن آنان به دليل دراختيار گرفتن اسلحه، [٩٧] مجموعه عواملي بود كه عمر را بر اخراج آنان از نجران مصمم كرد.
تأييد اجتهاد عمر در اخراج عدهاي از مسيحيان نجران به كوفه از سوي امام علي(ع)[٩٨] ميتواند مؤيد گزارشهايي باشد كه بر پيمانشكني مسيحيان نجران دلالت ميكنند. گفتني است عمر، آن دسته از مسيحيان نجران را كه پيمانشكني نكرده بودند، اخراج نكرد.
مهمترين دليل بر اين ادعا، اشاره ابنثقفي نويسنده الغارات و ابن ابيالحديد به حضور مسيحيان در نجران در زمان خلافت امام علي(ع) است. در گزارش آنها آمده است كه: بسربن ابي اَرطاة عامل معاويه كه به منظور كارشكني و مخالفت با امام علي(ع) به جزيرةالعرب فرستاده شده بود، هنگاميكه به نجران رسيد در خطاب به مردم نجران كلمه «اي نصارا» و «اي ترسايان» را به كار برد.[٩٩]
اگرچه ذمّيان حق سكونت در حجاز نداشتند، ولي براي رفت و آمد به حجاز محدوديتي مجراي آنها نبود. هنگاميكه عمر در مكه بود- احتمالاً ايام حج- فرد نصراني به منظور شكايت از عامل مالياتي او نزدش رفت.[١٠٠] اين روايت پشتوانة، نظريه عدم ممنوعيت ورود ذمّيان به حجاز است. همچنين عمر به آن دسته از اهل كتاب كه در حجاز اموالي داشتند اعلام كرد كه ميتوانند به مدت سه روز در حجاز اقامت كنند، ولي نبايد وارد منطقه حرم در مكه شوند.[١٠١] تعيين عُشر براي ذمّياني كه به منظور تجارت به شهرهايي چون مدينه ميآمدند، [١٠٢]بيانگر عدم محدوديت آنان در ورود به حجاز است.
اشپولر معتقد است كه جزيرةالعرب تنها سرزميني بود كه در آن هيچ آيين ديگري به جز اسلام نميبايست باقي بماند. بنابراين، جماعت نصارا و يهود در جزيرةالعرب ناچار ميشدند كه يا اسلام را بپذيرند و يا تبعيد شوند.[١٠٣] بررسي سيره عمر در خصوص كوچاندن اهل كتاب، نظر اشپولر را فقط در محدوده حجاز تأييد ميكند نه همه سرزمين جزيرةالعرب، زيرا حضور نصارا در نجران، و يهوديان در تيماء و وادِيالقُري بيانگر عدم ممنوعيت سكونت اهل كتاب در جزيرةالعرب است.
بررسي روند اخذ جزيه از مسيحيانمسئلة اخذ جزيه، مهمترين مسئلهاي بود كه ارتباط مستقيم خلفا و عاملان او را با ذمّيان فراهم ميكرد. از آنجا كه بيشتر فتوحات در زمان عمربن خطاب در مناطق مسيحينشين شكل گرفت بيشتر رواياتي كه مربوط به وضعيت جزيه در اين دوره است مربوط به سيره نظري و عملي او است. عمر جزيه را منبع درآمد مستمر براي مسلمانان ميدانست.[١٠٤] وصيت او هنگام مرگ درباره ذمّيان بيانگر همين عقيده اوست: «... رعايت حال ذمّيان را بكنيد كه آنان محل درآمد عيال شما هستند...».[١٠٥]
مشمولان جزيه در زمان عمر فقط مردان بالغ و آزاد بودند و جزيه بر زنان، كودكان و راهبان تعلق نميگرفت.[١٠٦] به نظر ميرسد در زمان عمر جزيه بر تهيدستان و فقيران نيز تعلق نميگرفت، زيرا خالدبن وليد در تعيين مقدار جزيه حيره، فقيران حيره را به شمار نياورد و حتي بعد از شناسايي آنان، سهمي از بيتالمال براي آنان تعيين كرد.[١٠٧] عمربن خطاب نيز پيرمرد ذمّي را از پرداخت جزيه معاف كرد و سهمي از بيتالمال براي او در نظر گرفت.[١٠٨] اين روايتها بيانگر اين است كه فقيران ذمّي از پرداخت جزيه معاف بودند.
پيچيدهترين مسئله در بحث جزيه، تعيين مقدار آن در مناطق مختلف مسيحينشين است. ميزان درآمد و امكانات مالي يك منطقه در تعيين جزيه آن مؤثر بود. مجاهد ميگويد، عمر به دليل فزوني درآمد شام، ميزان جزيه شام را بيشتر از مقدار جزيه يمن تعيين كرد.[١٠٩]
عامل ديگري كه در تعيين ميزان جزيه و تعهدات مالي ذمّيان تأثيرگذار بود، چگونگي فتح آن مناطق بود. به نظر ميرسد مناطقي كه بدون مقاومت، تسليم و در صلح با فاتحان پيشقدم ميشدند جزيه كمتري پرداخت ميكردند. مسيحيان حيره كه در برابر فاتحان مقاومتي نشان ندادند، موظف به پرداخت يك دينار جزيه شدند.[١١٠]مسيحيان شهرهاي شام كه بعد از مقاومتهاي پراكنده راضي به صلح گشتند، علاوه بر يك دينار، موظف به تهية مقداري مواد غذايي چون گندم و روغن شدند.[١١١] مسيحيان حمص به دليل مقاومت در برابر مسلمانان و شورش بعد از فتح، موظف به پرداخت چهار دينار جزيه گشتند.[١١٢] مسيحيان بلاد جزيره كه مانند مسيحيان شام بعد از مقاومتهاي پراكنده تسليم شده بودند مقدار جزيه آنان يك دينار به انضمام پرداخت مقداري مواد غذايي، چون گندم، روغن و... تعيين شد.[١١٣]
اختلاف دربارة چگونگي فتح مصر باعث شده تا روايتهاي مختلفي در مورد ميزان جزيه آن نقل شود. ميزان جزية مصر دو دينار بر هر فرد ذمّي به انضمام پذيرايي از مسلمانان به مدت سه روز ذكر شده است.[١١٤] ميزان جزيه اسكندريه به دليل مقاومت در برابر مسلمانان (فتح عنوه) چهار دينار تعيين شد.[١١٥]
به نظر ميرسد عمر بعدها درصدد برآمد تا مقدار جزيه را تحت يك سازماندهي مشخص تقسيمبندي كند، به همين دليل او طرح اخذ جزيه از ذمّيان را بر اساس طبقه ثروتمند، متوسط و فقير مطرح كرد. اين تقسيمبندي، نخستين بار در عراق اجرا شد؛ اين گونه كه عمربن خطاب به عثمانبن حُنَيف (عامل مالياتي خود در كوفه) تأكيد كرد كه از ثروتمند ٤٨ درهم (= چهار دينار) از طبقة متوسط ٢٤ درهم (= يك دينار) و از فقرا ١٢ درهم(= يك دينار) جزيه دريافت كند.[١١٦] عمر سعي كرد تا اخذ را جزيه بر اساس طبقات اجتماعي، در مناطق ديگر نيز اجرا كند. بلاذري به تغيير روند اخذ جزيه در شام اشاره دارد. بنا بر روايت او ميزان جزيه در شام در آغاز يك دينار و پرداخت مقداري محصول بود. بعد عمربن خطاب جزيه مناطقي را كه پول رايج آنان طلا بود (اهل ذهب) چهار دينار و مناطقي را كه پول رايج آنان نقره بود (اهل ورق)، چهل درهم تعيين كرد. همچنين وي مردم را به طبقات مختلف تقسيم و جزيه ثروتمندان را بيشتر از تهيدستان تعيين كرد و بر طبقه متوسط جزيهاي كه متناسب با امكانات مالي آنان بود، مقرر كرد.[١١٧]
ابنعبدالحكم و مقريزي نيز به تغيير ميزان جزيه مصر اشاره دارند. آنان در آغاز به جزيه مقرر شده به مبلغ دو دينار اشاره كرده و بعد از آن، روايت اخذ جزيه از ذمّيان مصر بر اساس طبقه ثروتمند، متوسط و فقير را نقل كردهاند.[١١٨] اشارة ابويوسف، مالكبن انس، شافعي و ابوعبيده به ميزان كلي جزيه در زمان عمر بر اساس طبقه ثروتمند (چهار دينار) و متوسط (چهل درهم)[١١٩] بيانگر اين نكته است كه عمر بعد از جريان فتوحات درصدد برآمد تا قاعده مشخصي براي اخذ جزيه تدوين كند و ميزان جزية مقرر شده بر ذمّيان را به طور منظم ساماندهي كند.
نظرية اخذ جزيه بر اساس طبقات اجتماعي بيانگر در نظر گرفتن تواناييهاي مالي ذمّيان در تعيين مقدار جزيه آنان است. در زمان خلفاي چهارگانه از ذمّياني كه قادر به پرداخت جزيه نقدي نبودند معادل آن جنس دريافت ميشد.[١٢٠]امام علي(ع) نيز بر پذيرفتن جنس از ذمّيان تأكيد ميفرمود.[١٢١]
عمربن خطاب به عملكرد عاملان وصول جزيه رسيدگي ميكرد. هنگاميكه مال زيادي از طريق وصول جزيه نزد عمر آوردند، زيادي مال، او را بر آن داشت تا از عامل خود در مورد چگونگي وصول جزيه بازپرسي كند. هنگاميكه عامل او قسم ياد كرد كه طبق دستور خليفه و بدون اعمال ظلم، جزيه را دريافت كرده، عمر او را رها كرد و جزيه را پذيرفت.[١٢٢] امام علي(ع) نيز عملكرد واليان خود را در مورد چگونگي وصول جزيه، بررسي ميكرد. هنگامي كه ابوالْاَسوَد دئلي، قاضي علي(ع) در بصره، از سوء استفادههاي مالي عبداللهبن عباس در بصره به علي(ع) گزارش داد، علي(ع) عبداللهبن عباس را بازخواست كرد و از او خواست تا برايش شرح دهد كه چه مقدار جزيه اخذ كرده، از كجا گرفته و چگونه صرف كرده است.[١٢٣]
تأكيد بسيار امام علي(ع) به مالك اشتر در مورد رعايت حال مالياتدهندگان مصر[١٢٤]نيز بيانگر دقت امام علي(ع) در عدم اعمال اجحاف بر ذمّيان است.
حيات ديني مسيحيان ذمّيمسئله ديگري كه درباره حقوق ذمّيان در عصر خلفاي چهارگانه مطرح شده، تعين ميزان آزادي ديني آنان است. امتيازاتي كه پيامبر(ص) از نظر ديني به مسيحيان نجران داده بود، درحقيقت به معناي اعطاي استقلال ديني به مسيحيان بود.[١٢٥] اين استقلال در زمان خلفاي چهارگانه، به همراه پارهاي از محدوديتها حفظ شد. سفارش ابوبكر به سپاه مسلمانان هنگام اعزام به شام درباره رعايت حال راهبان و عدم تخريب صومعههاي آنان[١٢٦] بيانگر احترام به پيشوايان و اماكن مذهبي مسيحيان است. يكي از تعهدات مسلمانان در عهدنامههاي منعقد شده با مسيحيان هم، امان دادن به كليساها و معابد مذهبي مسيحيان است. بلاذري در امان بودن كليساها و اماكن مذهبي مسيحيان را يكي از شروط عهدنامهاي كه با شهرهاي شام چون بَعْلَبَكْ[١٢٧] و حِمْص[١٢٨] منعقد شد، دانسته است. عهدنامه عمر با مسيحيان بيتالمقدس نيز بيانگر درامان بودن كليساها و صليبهاي مسيحيان ميباشد: «اين نامه، اماني است كه عمر اميرمؤمنان به مردم ايليا ميدهد. جانشان، اموالشان، كليساهايشان و صليبهايشان در امان است، كليساها ويران نميشود و يهوديان با آنان در ايلياء مقيم نميشوند...».[١٢٩]
خليفةبن خياط در گزارش خود درباره عهدنامة منعقد شده با مسيحيان شام، به منع نكردن آنان در برگزاري عيدهايشان و درامان بودن كليساها اشاره دارد.[١٣٠] كليساها و صليبهاي مسيحيان مصر[١٣١] و اسكندريه[١٣٢] نيز طبق عهدنامههاي منعقد شده با آنان از امنيت بهرهمند بود.
منابع در كنار گزارشهايي كه از احترام و تعهد مسلمانان در حفظ اماكن مذهبي مسيحيان ارائه ميدهند به مواردي نيز اشاره دارند كه درحقيقت، بيانگر محدوديت ديني اقليتهاي مسيحي ساكن دارالسلام است. آشكار نكردن صليب در ميان مسلمانان، ننواختن ناقوس با صداي بلند، احداث نكردن كليساي جديد، [١٣٣] بازسازي نكردن كليساهاي مخروبه[١٣٤] كه در بعضي از عهدنامههاي منعقد شده با مسيحيان مناطقي چون رُها، رَقِّه و حِمص به آن اشاره شده، مهمترين محدوديتهاي ديني مسيحيان ميباشد. بنابر گفته ابويوسف، عمربن خطاب با ارسال نامهاي به ابوعبيده سفارش كرد كه در مناطقي كه با مسيحيان صلح كردهايد كليساهاي آنان را تخريب نكنيد و مسيحيان در خارج شهر مجاز هستند كه صليب آشكار كنند، ولي در داخل شهر نميتوانند صليب آشكار نمايند.[١٣٥]در عهدنامهاي كه عمر با مسيحيان قبيله تغلب منعقد كرد از آنان تعهد گرفت كه مانع اسلام آوردن افراد قبيله خود نشوند، مسيحيت را در ميان فرزندان خود تبليغ نكنند و آنان را به كيش مسيح در نياورند.[١٣٦] تعهدگرفتن عمر از قبيله عرب نصراني تَغْلب در مورد نصراني نكردن فرزندانشان، در حقيقت بيانگر نوعي كنترل و محدود كردن مسيحيت در ميان اعراب است.
ظهيرالدين بيهقي به ارسال امان نامهاي از سوي امام علي(ع) براي يحيي ديلمي، حكيم نصراني اشاره دارد. بنا بر گزارش بيهقي هنگاميكه عامل علي(ع) در فارس ميخواست ديري را كه متعلق يه يحيي بود، خراب كند، يحيي نامهاي به امام علي(ع) نوشت و او را از جريان آگاه كرد. آن حضرت به محمدبن حنيفه دستور داد تا اماننامهاي براي دير يحيي بفرستد. بيهقي ميگويد كه نسخهاي از اين اماننامه را در دست حكيم ابوالفتوح مستوفي نصراني طوسي كه طبيب ماهري بود، ديدم.[١٣٧] از آنجا كه اماكن مذهبي اهل كتاب در اسلام از امنيت بهرهمند بودهاند بعيد نيست كه گزارش بيهقي صحت داشته باشد.
عهدنامهاي[١٣٨] منسوب به امام علي(ع) و مسيحيان در دست است كه سبك و سياق جداگانهاي با عهدنامههاي منعقد شده در دوره خلفاي چهارگانه دارد، به همين دليل ميتواند بحثبرانگيز باشد. بعد از ذكر متن عهدنامه به نقد آن ميپردازيم:
اين پيمان نامهاي است كه در دير حزقيل نوشته شده: سپاس خداي تعالي را و درود بر بنده او، به درستي كه چند نفر از دانايان نصارا و پرهيزگار چون عبديشوع، ابنجحن، ابراهيم راهب و عيسي اسقف و چهل نفر از بزرگان نصارا كه به همراه ايشان بودند، نزد من آمدند و ميل داشتند به مراعات عهد من... رعايت اين عهدنامه تا زمانيكه زنده هستم واجب و بعد از من بر همه مسلمانان، حكام، سلاطين و غير از ايشان واجب است. روا نيست بر ايشان قهر و غلبه و مجبور كردن بر امري. اسقفي از اسقفهايشان، راهبي از راهبانشان و زاهدي از زاهدانشان از صومعهها بيرون رانده نميشوند، ديرهايشان محفوظ است و چيزي از مصالح ديرها در خانهها و منازل مسلمانان به كار نميرود. در نواختن ناقوس آزادند. به درستي كه جزيه هر نصراني در سال، ٣٣ درهم است. نبايد هيچ احدي از مسيحيان را بر پذيرش اسلام اجبار كرد و به طريقه نيكو به آنان مجادله شود، در حق آنان بايد رحمت شود. اگر در تعمير ديرها، كليساها و امور دينيشان محتاج به كمك مالي هستند، مسلمانان عطايايي به آنان بدهند و اگر مسيحيان از تعمير كليساهايشان غافل شوند، بر مسلمانان است كه به آنان كمك كنند تا آن را تعمير كنند و مسلمانان در رفع احتياج آنان بكوشند، اگرچه متحمل رنج شوند. كمك به مسيحيان به معناي قرض دادن به آنان نيست و دِين بر گردن آنان نميباشد، بلكه در جهت قوّت دادن به ايشان است. بر امير مؤمنان است وفا كردن بر ايشان و به آنچه قرار داده است برايشان تا زماني كه قيامت شود و دنيا به پايان برسد. اين كتاب را هشام پسر عتبه فرزند وقاص در حضور اميرمؤمنان در دير حَزْقيِل ذيالكفل به سال ٤٠ هجري نوشتهاست.[١٣٩]
در مقدمهاي كه بر اين عهدنامه نوشته شده، بيان شده است كه در زمان سلطنت سلاطين صفوي چند پارچه و اشياي مقدسه منسوب به ائمة هدي در اصفهان نگهداري ميشود. اشياي مقدسه شامل يك پارچه منسوب به امام حسن(ع)، دو جلد قرآن به خط امام حسن(ع) و امام سجاد(ع) و عهدنامة امام علي(ع) مبني بر مدارا با نصارا به خط كوفي به شاه صفي رسيد و در ميان اعقاب او به ارث ماند. در زمان نادرشاه اين عهدنامه در چهلستون نگهداري ميشد. تا اينكه سرانجام به سعي عليقليخان سردار اسعد، وزير امور داخله و عليرضاخان كاشاني در سال ١٣٢٧ ترجمه و منتشر شد.[١٤٠] البته اين عهدنامه، ابهامات زيادي دارد كه انتساب آن را به امام علي(ع) دچار شك و ترديد ميسازد. اول، آنكه راوي عهدنامه مشخص نيست و از طرف ديگر، اغلب نامهها و عهدنامههاي امام علي(ع) با عنوان«اين نامهاي است از عبدالله عليبنابي طالب اميرالمؤمنين براي اهل فلان منطقه... .» آغاز ميشود، حال آنكه انشاي اين عهدنامه با ساير نامههاي امام علي(ع) متفاوت است. محتواي اين عهدنامه با آنچه به عنوان حيات ديني ذمّيان در عصر خلفاي چهارگانه ذكر شد، متفاوت است؛ به بيان ديگر، در هيچيك از عهدنامههاي منعقد شده با مسيحيان، مسلمانان تعهدي در برابر تعمير اماكن مذهبي و كمك مالي به آنان در جهت حفظ اماكن مقدسه آنان ندارند. علاوه بر اين، در اين عهدنامه فقط مسلمانان در برابر مسيحيان تعهد داشته و مسيحيان هيچ تعهدي بجز پرداخت جزيه ندارند.
محتواي كلي عهدنامه بيانگر توصيه به مسلمانان در مدارا و ملاطفت با مسيحيان است، حال آنكه در زمان امام علي(ع) مسيحيان در فشار و تنگنا نبودند اما تأكيد بيش از حد بر رعايت امتيازات مسيحيان و ملاطفت با آنان بيانگر اين واقعيت است كه اين عهدنامه در زماني نوشته شده كه آنان در فشار بودند. همچنين تأكيد بر مدت اعتبار عهدنامه تا روز قيامت و ملزم بودن مسلمانان به انجام تعهدات خود در برابر مسيحيان تا روز قيامت، بيانگر نگراني مسيحيان از تزلزل موقعيتشان و بياعتبارشدن امتيازات مندرج در اين عهدنامه است. در حالي كه در عهدنامههاي زمان پيامبر(ص) و خلفاي چهارگانه تأكيدي بر مدت اعتبار عهدنامه تا روز قيامت نشده است. اسامي رجال پرهيزگار نصارا كه در اين عهدنامه به آن اشاره شده در هيچيك از منابع اسلامي نيامده است. عدم ذكر اين عهدنامه در منابع اسلامي به بياعتباري آن قوت بيشتري ميدهد. به هر حال ـ با توجه به آنچه گفته شد ـ نگارش عهدنامهاي با اين مضمون در زمان امام علي(ع) امري بعيد به نظر ميرسد.
مسيحيان نواحي قراباغ، ايروان، قفقاز در اواخر دوره صفوي تحت فشار شديد بودند. منابع ارمني اين دوره، مانند وقايع سنين، اثر آراكِل تبريزي (Arakel)، تاريخ زكرياي شَمَاس(متوفاي ١٦٩٩م) و تاريخ ايسائي(Esai) يا اَشْعياء ارامني از آلام و مصايب مسيحيان، بهويژه در اواخر دورة صفوي روايات زيادي نقل كردهاند. حتي اشعياء، ظلم و ستم پادشاهان صفوي را بر ذمّيان، مهمترين دليل نزول عقوبت الهي، حمله افاغنه) و در پي آن، فروپاشي حكومت آنان ميداند.[١٤١] بنابراين، مسيحيان در دوره صفوي وضعيت مساعدي نداشتند. احتمال دارد كه اين عهدنامه از سوي مسيحيان جعل شده و براي مشروعيت دادن به امتيازات مندرج در آن به زمان امام علي(ع) نسبت داده شده باشد.
مسيحيان ذمّي و امور اداري مسلمانانتعيين ميزان اقبال ذمّيان در دستيابي به مقامهاي سياسي و اداري در حكومت اسلامي، از جمله مسائلي است كه بايد ضمن حقوق سياسي ذمّيان مطرح شود. روايتهايي كه در مورد حقوق سياسي ذمّيان در دستيابي به مشاغل اداري و سياسي مسلمانان وجود دارد، بيشتر به سيره نظري و عملي عمر مربوط است. عمر به نظريه محروم بودن ذمّيان در دستيابي و تسلط بر امور مسلمانان معتقد بوده و اخباري از او در مورد ممنوعيت استخدام ذمّيان در امور اداري مسلمانان روايت شده است. زمانيكه به عمر پيشنهاد شد تا كاتبي از حيره استخدام كند عمر به دليل نصراني بودن او اين پيشنهاد را رد كرد.[١٤٢] از سوي ديگر، عمر به غلام نصراني خود پيشنهاد كرد در صورت گرايش به اسلام، او را بر امور اداري مسلمانان منصوب ميكند، زيرا امكان استخدام غيرمسلمانان بر امور اداري مسلمانان وجود ندارد.[١٤٣]روايتهاي ذكر شده، بيانگر اعتقاد عمربن خطاب به محدوديت ذمّيان در دستيابي به امور مسلمانان است. همچنين عمر به عاملان خود سفارش ميكرد تا ذمّيان را بر امور اداري مسلمانان استخدام نكنند، از اينرو، ابوموسي اشعري، عامل خود در بصره را به دليل استخدام كاتب نصراني سرزنش كرد.[١٤٤] اگر نظريه محدوديت ذمّيان در تسلط بر امور اداري و سياسي مسلمانان در زمان عمر پذيرفته شود، دامنة اجراي اين نظريه را فقط ميتوان به جزيرةالعرب محدود كرد. طرح اين نظر كه مسلمانان در اداره مناطق فتح شده از كارگزاران ذمّي كمك نميگرفتند، غيرمنطقي به نظر ميرسد. مسلمانان برنامه مشخصي براي اداره مناطق مفتوحه نداشتند و از سوي ديگر، زبان اداري مناطق مفتوحه، عربي نبود، به همين دليل ناچار بودند از كارگزاران آن مناطق كمك بگيرند. بنابراين، دستور عمر در مورد محدوديت سياسي ذمّيان، در اين مناطق قابل اجرا نبود. مهمترين دليل بر اين ادعا اين است كه عمر برخلاف سيره نظري خود ناچار ميشود از كاتبان نصراني براي اداره مناطق كمك بگيرد. هنگامي كه اسيران قَيساريه را نزد عمر آوردند عمر دستور داد تا تعدادي از آنان را در كتابت و مشاغل ديگر استخدام كنند.[١٤٥]در مصر تعدادي از عاملان بيزانس بعد از فتح، بر منصب خود باقي ماندند. «ميناس»، «شنوده» و «چون» حاكمان بيزانسي بودهاند كه بعد از فتح مصر سمت خود را حفظ كردند.[١٤٦]
بنا برگزارش ابنقيم جوزيه، عمربن خطاب درخواست معاويه را در مورد استخدام كاتب نصراني براي اداره امور شام، رد كرد.[١٤٧] البته اين روايت را نميتوان پذيرفت، زيرا ديوان شام به زبان رومي نوشته ميشد و اعراب به دليل عدم تسلط به زبان رومي و چگونگي اداره اين مناطق ناگزير بودند از نصاراي شام در امور ديواني خويش كمك بگيرند. ادعاي نجدي خماش در مورد اينكه نه تنها يك كاتب، بلكه هزاران كاتب نصراني معاويه را در اداره شام ياري ميكردند اگرچه مبالغهآميز است، ولي دور از واقعيت نيست.[١٤٨]
در زمان خلافت عثمان، زندانبان كوفه شخصي مسيحي بود.[١٤٩] اين روايت علاوه بر اينكه امكان دستيابي ذمّيان در امور اداري مسلمانان را نشان ميدهد، بيانگر اعتماد خلفا به مسيحيان نيز ميباشد. به هرحال، بايد گفت اگر چه سيره نظري عمر بيانگر ممنوعيت استخدام ذمّيان در امور اداري مسلمانان بوده، ولي بررسي سيره عملي عمر و عثمان بيانگر اين واقعيت است كه اين نظريه به دليل عدم تسلط اعراب بر چگونگي اداره مناطق مفتوحه قابل اجرا نبود و خلفا در عمل، ناگزير ميشدند تا از مسيحيان براي ادارة مناطق مفتوحه كمك بگيرند.
نتيجهگيريمسيحيان بعد از ظهور اسلام با پذيرش نظام اهل ذمّه در قبال پرداخت جزيه از حمايت حكومت اسلامي بهرهمند شده و بر دين خود باقي ماندند. اهل كتاب طبق نصّ صريح قرآن براي سكونت در دارالاسلام فقط وظيفه داشتند جزيه پرداخت كنند و شروط ديگري در قرآن براي سكونت ذمّيان در دارالاسلام ذكر نشده است. بعد از فتح مناطق مسيحينشين در زمان خلفاي چهارگانه بر تعداد مسيحيان ذمّي در جامعه اسلامي افزوده شد. عمربن خطاب به منظور تبيين حقوق و پايگاه ذمّيان در ميان مسلمانان، احكام جديدي بر آنان وضع كرد. او براي حجاز كه پايگاه مذهبي و سياسي مسلمانان در آن واقع شده، قداست خاصي قائل بود، به همين دليل سكونت غيرمسلمان را در حجاز ممنوع اعلام كرد. مورخان در ساير محدوديتهاي اجتماعي منعقد شده بر ذمّيان در زمان عمربن خطاب، چون نپوشيدن لباس به سبك مسلمانان، بستن زنار و ... مبالغه كردهاند، زيرا در هيچ يك از عهدنامههاي منعقد شده با مسيحيان به شروطي كه دربردارنده محدوديت اجتماعي آنان باشد، اشارهاي نشده است. از سوي ديگر، عمربن خطاب به منظور جلب رضايت مسيحيان مناطق مفتوحه، ناگزير بود سياست تسامحآميزي در برابر آنان اتخاذ كند، چرا كه تحميل محدوديتهاي اجتماعي مذكور بر مسيحيان مناطق تازه فتح شده ميتوانست آنان را بر ضد مسلمانان تحريك و مقاومت آنان را در برابر مسلمانان بيشتر كند. بنابراين، پذيرش محدوديتهاي اجتماعي منعقد شده بر ذمّيان در زمينه پوشش و آرايش و... غير منطقي به نظر ميرسد. به نظر ميرسد قدرتگيري ذمّيان در دورههاي بعد، مورخاني چون ابويوسف را بر آن داشته تا به منظور محدود كردن قدرت آنان، اعمال محدوديت بر ذمّيان را به حاكمان سياسي زمان خود توصيه كنند و با منسوب كردن ريشه اين محدوديتها به زمان عمربن خطاب به عملكرد حاكمان زمان خود مشروعيت بخشند. مورخاني، چون طرطوشي، ابناخوه، ابشيهي و قلقشندي به علت متأثر بودن از جنگهاي صليبي، نگرش بدبينانهاي به مسيحيان داشتند، به همين دليل، به اعمال محدوديت بر آنان معتقد بودند.
مقدار جزيه تعيين شده بر مسيحيان ذمّي به مبلغ يك دينار و معاف بودن زنان و كودكان از پرداخت آن در زمان پيامبر بيانگر برخورد عادلانة حكومت اسلامي با مسيحيان ذمّي است. خلفاي چهارگانه نيز به تبعيت از سيره پيامبر فقط بر مردان بالغ جزيه مقرر كرد و مقدار جزيه ذمّيان را بر اساس تواناييهاي مالي آنان تعيين ميكردند، به همين دليل مقدار جزيهاي كه طبقه ثروتمند، متوسط و فقير حكومت اسلامي ميپرداختند، متفاوت بود. خلفا به چگونگي عملكرد ذمّيان هنگام وصول جزيه، نظارت داشته و رعايت حقوق و تواناييهاي مالي آنان را به واليان خود توصيه ميكردند. همين عامل، مهمترين دليل عدم اعمال فشار بر ذمّيان هنگام اخذ جزيه در زمان خلفاي چهارگانه، به ويژه زمان خلافت عمر و امام علي(ع) ميباشد. در زمان خلفاي چهارگانه به فقيران و تهيدستان ذمّي نيز سهمي از بيتالمال اختصاص داده شد.
درباره وضعيت ديني مسيحيان بعد از ظهور اسلام بايستي گفت كه آنان استقلال ديني خود را حفظ كردند. امتيازات ديني كه پيامبر(ص) در عهدنامه منعقد شده با مسيحيان نجران به آنان داده بود، درحقيقت به معناي اعطاي استقلال ديني به مسيحيان بود. در زمان خلفاي چهارگانه اين استقلال به همراه محدوديتهايي حفظ شد. بعد از افزايش تعداد ذمّيان در زمان خلفاي چهارگانه، عمربن خطاب به منظور كنترل فعاليت ديني مسيحيان ساكن دارالاسلام محدوديتهايي چون ننواختن ناقوس با صداي بلند، احداث نكردن كليساي جديد و... بر آنان تحميل كرد.
بياطلاعي اعراب از تشكيلات اداري مناطق مفتوحه مهمترين علت نفوذ و تسلط ذمّيان بر ديوانسالاري اسلامي بود. اگرچه عمربن خطاب معتقد بود كه نبايد مسيحيان- به طور كلي غيرمسلمانان- را بر امور مسلمانان مسلط كرد، ولي در عمل ناچار شد به دليل فقدان نيروي متخصص در امور ديواني از مسيحيان كمك بگيرد. واگذاري سمت زندانباني كوفه به فرد نصراني در زمان خلافت عثمان، نفوذ ذمّيان را بر امور ديواني مسلمانان آشكارتر ميسازد.
منابعابشيهي، شهابالدين محمدبن احمد، المستطرف في كل فنالمستظرف، بيجا، بينا، بيتا.
ابنابيالحديد، عبدالحميدبنهبهالله، شرح نهجالبلاغه، تهران، ني، ١٣٦٨.
ابناثير، عزالدينابوالحسنبنعلي، الكاملفيالتاريخ، بيروت، دارالفكر، ١٩٨٧.
ابناخوه، محمدبن محمد، معالمالقربه فياحكامالحسبه، ترجمة جعفر شعار، تهران، ترجمه و نشر كتاب، ١٣٦٠.
ابناعثم كوفي، محمدبن علي، الفتوح، ترجمه محمدبن احمد مستوفي هروي، تهران، آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٧٤.
ابنجوزي، ابيالفرجعبدالرحمنبن علي، مناقب عمربن خطاب، دراسه سعيد محمداللحام، بيروت، دارالكتبالعلميه، ١٩٨٩.
ـــــ ، المنتظم في تاريخالملوك والامم، تحقيق محمدعبدالقادر عطا و ديگران، بيروت، دارالكتبالعلميه، ١٩٩٥.
ابنخلدون، عبدالرحمن، تاريخ ابنخلدون(العبر)، ترجمة عبدالحميد آيتي، تهران، مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٨.
ابنسعد، محمد، الطبقاتالكبري، بيروت، دارالكتبالعلميه، بيتا.
ابنعبدالحكم، ابيالقاسم عبدالرحمن، فتوح مصر و اخبارها، ليدن، مطبعه بريل، ١٩٢٠.
ابنعبدربه، شهابالدين ابو عمرو احمدبنمحمد، عقدالفريد، بيروت، دارالاندلس، ١٩٨٨.
ابنعساكر، عليبنحسن، تهذيب تاريخ دمشقالكبير، هذبه عبدالقادر بدران، بيروت، دارالاحياءالتراثالعربي، ١٩٨٧.
ابنقتيبه دينوري، ابومحمدعبداللهبن مسلم، عيونالاخبار، بيروت، دارالفكر، مكتبهالحياه، ١٩٩٥.
ابنقتيبه دينوري، احمدبنداود، الاخبارالاطوال، ترجمة صادق نشأت، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٦.
ابنقيم جوزيه، شيخ شمسالدين ابيعبدالله محمدبن ابوبكر، احكام اهلالذمه، حققه صبحي صالح، دمشق، مطبعه جامعه، ١٣٨١.
ابنمسكويه رازي، ابوعلي، تجاربالامم و تعاقبالهمم، حققه و قدم له ابوالقاسم امامي، تهران، دارالسروش، ١٩٨٧.
ابنهشام، ابومحمدعبدالملكبنهشام، السيرهالنبويه، حققها مصطفيالسقا و ديگران، بيروت، دارالقلم، بيتا.
ابنهلال ثقفي، الغارات، ترجمة عبدالحميد آيتي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، ١٣٧١.
ابوعبيده، قاسمبن سلام، الاموال، تحقيق محدخليل هراز، قاهره، دارالفكر، ١٩٨١.
ابويوسف، الخراج، بيروت، دارالمعرفه، بيتا.
احمدبنحنبل، المسند، بيروت، دارالصادر، بيتا.
آرنولد، توماس، علل گسترش اسلام، ترجمة حبيبالله آشوري، تهران، سلمان، ١٣٥٧.
ازدي، ابواسماعيل، فتوحالشام، تصحيح ناسويس ايرلاندي، كلكته، ١٨٥٤.
اشپولر، بارتولد، جهان اسلام در دوران خلافت، ترجمة قمر آريان، تهران، سپهر، ١٣٥٤.
اصفهاني، ابوالفرج، الاغاني، كتبالحواشيه عبد علي مهنا و سمير جابر، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٩٩٢.
اوليري، دليسي، انتقال علوم يوناني به عالم اسلامي، ترجمة احمد آرام، تهران، مركز نشر دانشگاهي١٣٧٤.
بلاذري، احمدبنيحيي، فتوحالبلدان ترجمة محمدتوكل، تهران، نقره، ١٣٦٧.
ـــــ ، انسابالاشراف، حققه سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دارالفكر، ١٩٩٦.
بيهقي، ظهيرالدينابوالحسن عليبنزيد، تاريخ حكماءالاسلام، عني بنشره محمد كردعلي، دمشق، المطبعهالترقي، ١٩٤٦.
تريتون، آرثر ستانلي، اهل ذمه، ترجمة حسن حبشي، مصر، دارالفكر، بيتا.
تغري بردي، جمالالدينابيالمحاسن يوسف، النجومالزاهره في ملوك مصر و قاهره، وزارهالثقافه والارشادالقومي، ١٩٦٣.
تقيزاده، سيدحسن، «عربستان و قوم عرب» مقالات تقيزاده، به كوشش ايرج افشار، تهران، بينا، ١٣٤٩.
حتّي، فيلپ تاريخ سوريه و لبنان و فلسطين، ترجمة جورج حداد و عبدالمنعم رافق، بيروت، دارالثقافه، ١٩٨٥.
حنفيمصري، محمدبناحمدبناياس، المختار من بدائعالزهور في وقايعالدهور، بيجا، مطبعهالشعب، ١٩٦٠.
خماش نجدي، الشام في صدرالاسلام، دمشق، للدراسات والترجمه والنشر، ١٩٨٧.
خياط عصفري، خليفه، تاريخ خليفهبن خياط، بيروت، دارالفكر، ١٩٩٣.
دورانت، ويل، تاريخ تمدن، ترجمة ابوطالب صارمي و ديگران، تهران، سلمان، ١٣٥٧.
زرينكوب، عبدالحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، تهران، اميركبير، ١٣٤٢.
سيوطي، جلالالدين عبدالرحمنبنالكمال، تاريخ خلفا، تحقيق رحاب خضر عكاوي، بيروت، مؤسسة عزالدين، ١٩٩٢.
شافعي، محمدبنادريس، الأم، بيروت، دارالمعرفه، بيتا.
صولي، محمدبن يحيي، ادب الكتاب، عني به تحقيق بهجه الاثري، بغداد، مكتبه العربيه، ١٣٤١.
طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان، ترجمة سيدمحمدباقر موسوي همداني، بنياد علمي و فكري طباطبايي، ١٣٦٣.
طبري، محمدبنجرير، تاريخالرسل والامم والملوك، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارالتراث، ١٩٦٧.
طرطوشي، ابوبكر، سراجالملوك، بيجا، بينا، ١٢٨٩.
علي، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، بغداد، جامعة بغداد، ١٩٩٣.
عهدنامه امام علي با مسيحيان، ترجمه علي قلي خان سردار اسعد و عليرضا كاشاني، تهران، مطبعه ميرزا علي اصغر، ١٣٢٧.
قلقشندي، ابيالعباس احمدبنعلي، صبحالاعشي في صناعهالانشاء، القاهره، وزارهالشفاهه، ١٩٦٣.
مالكبنانس، المؤطَا، صححه محمدفؤاد عبدالباقي، بيروت، دارالاحياالتراثالعربي، بيتا.
ماوردي، ابيالحسن عليبنمحمد، الاحكامالسلطانيهفيالولاياتالدينيه، بيروت، دارالكتابالعربي، ١٩٤٤.
مسعودي، ابوالحسن عليبنحسين، التنبيه والاشراف، عني بتصحيحه عبدالله اسماعيل. الصاوي، قاهره، بينا، بيتا.
مقريزي، تقيالدين محمدبنعلي، المواعظوالاعتباربذكر خطط والآثار، مصر، مطبعهالنيل، ١٣٢٦.
مكارم شيرازي، ناصر و ديگران، تفسير نمونه، تهران، دارالكتبالاسلاميه، بيتا.
واقدي، محمدبنعمر، المغازي، ترجمة مهدوي دامغاني، تهران، نشر دانشگاهي، ١٣٦٦.
ـــــ ، فتوحالشام، قاهره، ١٣١٥.
يحييبنآدم، كتابالخراج، بيروت، دارالمعرفه، بيتا.
يعقوبي، احمدبن اسحاق، تاريخ يعقوبي، بيروت، دارالصادر، بيتا.
Maclean, “Nestorianism”, Encyclopedia of Religion and Ethics, ed. lasting, vol ٢, p. ٣٢٧
* دانشيار تاريخ اسلام، دانشگاه الزهرا(س)
** كارشناس ارشد تاريخ اسلام، دانشگاه الزهرا(س)
*** كارشناس ارشد ايرانشناسي گرايش تاريخ، دانشگاه شهيد بهشتي masoom٨٢٢٧@yahoo.com
دريافت: ٨/٢/١٣٩٠ ـ پذيرش: ٣٠/٤/١٣٩٠
[١]. مسيحيان يعقوبي: انشعابي كه به دنبال مناقشات كلامي در دين مسيح ايجاد شد. انديشة منوفيزيتها- معتقدان به وحدت طبيعت بود. مونوفيزيتها معتقد به اتحاد طبيعت انساني و الهي در حضرت عيسي بودند و بر جنبة الهي او تأكيد ميكردند (Maclean Nestorianism, Encyclopedia of Religion and Ethics, ed. lasting, vol ٢, p. ٣٢٧) يعقوبيان انديشة مونوفيزيتي داشتند. يعقوب، اسقف اِدسا در تنظيم كليساي مونوفيزيتهاي سوريه و مصر تلاش زيادي از خود نشان داد به همين دليل او را مؤسس واقعي كليساي مونوفيزيتها ميدانند و پيروان انديشة مونوفيزيتي را بعد از يعقوب يعقوبيان يا يَعاقِبَه ناميدهاند(فيليپ حتّي، تاريخ سوريه و لبنان و فلسطين، ترجمه دكتور جورج حداد و عبدالمنعم رافق، جزء اول، ص٤١٣-٤١٢؛ دليسي اولِيَري، انتقال علوم يوناني به عالم اسلام، ترجمه احمد آرام، ص١٣٦-١٣٤). پيروان اين انديشه نيز مورد غضب كليساي قسطنطنيه قرار گرفتند و در مصر و سوريه پراكنده شدند(همان، ٤١٣-٤١٢).
[٢]. مسيحيان نستوري: نستوري نام انشعابي است در دين مسيح كه در قرن ٥ ميلادي مطرح شد و به نستوريوس اسقف قسطنطنيه نسبت داده شد. نستوريوس براي حضرت عيسي دو ماهيت انساني و الهي در نظر گرفت و بر ماهيت بشري حضرت عيسي تأكيد بيشتري داشت. سرانجام انديشة نستوريوس از سوي كليساي قسطنطنيه محكوم و نستوريوس تبعيد شد. معتقدان انديشة نستوريوس نستوريان ناميده شدند(Maclean Nestorianism, Encyclopedia of Religion and Ethics, vol ٩, p. ٣٢٨-٣٢٣). نستوريان بعد از اينكه از سوي دولت روم در تنگناي شديدي قرار گرفتند در آغاز به سوريه و بعد از مدتي به ايران مهاجرت كردند و بينالنهرين را پايگاه اصلي فعاليت خويش قرار دادند(ويل دورانت، تاريخ تمدن، ترجمه ابوطالب صارمي و ديگران، ج٤، ص٦٣-٦٢).
[٣]. توماس آرنولد، علل گسترش اسلام، ترجمه حبيبالله آشوري، ص١٢٣-١٢٢.
[٤]. احمدبن اسحاق يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٣٢-١٢٨.
[٥]. ابويوسف، الخراج، ص١٤٥-١٤٣؛ احمدبنداودبنقتيبة دينوري، الاخبارالطوال، ص١٤٣؛ احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص٣٤٧؛ ابناثير، الكامل فيالتاريخ، ج٢، ص٢٦٣-٢٦١.
[٦]. سيدحسن تقيزاده، «عربستان و قوم عرب» مقالات تقيزاده، ج١، ص١٥٠-١٤٩.
[٧]. عزالدين ابوالحسنبنعلي(ابناثير)، الكامل، ج٢، ص٢٦٥-٢٦٤؛ عبدالرحمنبنخلدون، تاريخ ابنخلدون(العبر)، ترجمه عبدالحميد آيتي، ج١، ص٤٩٢-٤٩٣.
[٨]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٥١-٢٥٠؛ ابناعثم كوفي، الفتوح، ص١٩٩-١٩٦.
[٩]. ابناعثم كوفي، الفتوح، ص١٩٠-١٨٦.
[١٠]. همان، ص١٩٦.
[١١]. همان، ص١٩٢-١٩١.
[١٢]. همان، ص١٩٨.
[١٣]. همان، ص٢٠٠-١٩٩.
[١٤]. همان، ص١٩٥.
[١٥]. همان، ص١٩٩.
[١٦]. عبدالرحمنبنخلدون، تاريخ ابنخلدون(العبر)، ترجمه عبدالحميد آيتي، ج١، ، ص٥٣٠.
[١٧]. ابويوسف، الخراج، ص١٢١-١٢٠؛ يحييبنآدم، كتابالخراج، ص٦٦؛ قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٣٢؛ احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٦٣-٢٦٢.
[١٨]. محمدبنعمر واقدي، المغازي، ج٣، ص٨٦١-٨٥٣.
[١٩]. احمدبن اسحاق يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٢٨.
[٢٠]. محمدبنعمر واقدي، فتوحالشام، ص٢؛ ابواسماعيل ازدي، فتوحالشام، ص٦؛ احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٥٦؛ عليبن حسنبنعساكر، تهذيب تاريخ دمشقالكبير، ج١، ص١٣٠.
[٢١]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٥٦؛ ابوالحسن عليبنحسين مسعودي، التنبيه والاشراف، ص٢٤٨.
[٢٢]. احمدبن اسحاق يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٣٤؛ ابناعثم كوفي، الفتوح، ص٧٤.
[٢٣]. ابناعثم كوفي، الفتوح، ص١٧٥.
[٢٤]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٥٦؛ عليبنحسين مسعودي، التنبيه والاشراف، ص٢٤٨؛ ابناثير، الكامل، ج٢، ص٢٨٧-٢٧٥.
[٢٥]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٩٤-١٩٣.
[٢٦]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٣٥-١٣٤؛ مسعودي، التنبيه والاشراف، ص٢٤٨؛ ابناثير، الكامل، ج٢، ص٢٨٧-٢٧٥.
[٢٧]. طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٣٧٨؛ ابناثير، الكامل، ج٢، ص٢٧٦.
[٢٨]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٦٣-١٦٢؛ طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٤١٧ و٤١٠ و ٤٠٧، خليفهبنخياط، تاريخ، ص٧٩؛ ابوعليبنمسكويه رازي، تجاربالامم و تعاقبالهمم، ج١، ص٢٦٤-٢٦٢؛ ابناثير، الكامل، ج٢، ص٢٨١.
[٢٩]. ابواسماعيل ازدي، فتوحالشام، ص٩١؛ احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٧٩-١٧٥؛ محمدبنجرير طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٤٣٤-٤٣٣.
[٣٠]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص٣٣-٣٢؛ احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٩-١٨٨؛ محمدبنجرير طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٦٠١-٥٩٩.
[٣١]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٦٧-١٦٦؛ خليفهبنخياط، تاريخ، ص٨٥؛ مسكويه رازي، تجاربالامم و تعاقبالهمم، ج١، ص٢٧٢-٢٧٠.
[٣٢]. عبدالرحمنبنعليبنجوزي، المنتظم في تاريخ الملوك و الامم، ج٤، ص١٩١؛ ابناثير، الكامل، ج٢، ص٣٤٣.
[٣٣]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٤٧-١٤٢؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٠٥-٢٠٠؛ طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٦١٠-٦٠٩.
[٣٤]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٤٧و ص١٤٢-١٤١؛ طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٤١٠.
[٣٥]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٩٥-١٩٤؛ طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٣٨٩؛ عليبنحسنبنعساكر، تهذيب تاريخ دمشقالكبير، ج١، ص١٦١.
[٣٦]. ابناعثم كوفي، الفتوح، ص١٤٢.
[٣٧]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٥٧-٥٦.
[٣٨]. بارتولد اشپولر، جهان اسلام در دوران خلافت، ص٥٠.
[٣٩]. توماس آرنولد، علل گسترش اسلام، ترجمه حبيبالله آشوري، ص٢٣٥.
[٤٠]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٥٨.
[٤١]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٤٨.
[٤٢]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٦١-٥٩؛ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٤٩-١٤٨.
[٤٣]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٧٠-٦٣.
[٤٤]. همان، ص٨٣-٧١؛ احمدبن اسحاق يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٤٩-١٤٨.
[٤٥]. ابناثير، الكامل، ج٣، ص٤٥.
[٤٦]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٦٥؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٣٢٢-٣٠٤؛ ابناعثم كوفي، الفتوح، ص٣٠٧؛ ابناثير، الكامل، ج٣، ص٤٧-٤٣.
[٤٧]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٧٩-٢٧٨؛ ابناثير، الكامل، ج٣، ص٤٣.
[٤٨]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٢٩-٢٢١؛ ابناثير، الكامل، ج٣، ص٤٨.
[٤٩]. بارتولد اشپولر، جهان اسلام در دوران خلافت، ص٥٤.
[٥٠]. ابويوسف، الخراج، ص١٤٥-١٤٣.
[٥١]. ابناعثم كوفي، الفتوح، ص٦٤.
[٥٢]. ابناثير، الكامل، ج٢، ص٣٩٧-٣٩٤.
[٥٣]. ابويوسف، الخراج، ص١٢٧.
[٥٤]. قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٥٥؛ عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص١٥١؛ محمدبنيحيي صولي، ادبالكتاب، ص٢١٥.
[٥٥]. يحييبنآدم، كتابالخراج، ص٧٦-٧١.
[٥٦]. مالكبنانس، المُؤَطَا، ج٢، ص٢٨١-٢٧٨.
[٥٧]. محمدبنادريس شافعي، اَلَأَم، ج٤، ص٢٠٦-٢٠٥.
[٥٨]. ابنجوزي، المنتظم، ج٩، ص١٩٤.
[٥٩]. ابويوسف، الخراج، ص٤-٣.
[٦٠]. محمدبنسعد، الطبقاتالكبري، ج٧، ص٣٠٧.
[٦١]. ابوبكر طرطوشي، سراجالملوك، ص٢٣٠-٢٢٩.
[٦٢]. ابويوسف، الخراج، ص١٤٤.
[٦٣]. ابوبكر طرطوشي، سراجالملوك، ص٢٣٠-٢٢٩.
[٦٤]. ابنعساكر، تهذيب تاريخ دمشقالكبير، ج١، ص١٥١-١٥٠ و ص١٧٩؛ محمدبن محمد(ابناخوه)، معالمالقربه في احكام الحسبه، ترجمه جعفر شعار، ص٣٨-٣٧؛ شهابالدين محمدبن احمد ابشيهي، المُسْتَطْرَفُ فيكل فن مستظرف، ج١، ص١١١-١١٠؛ احمدبنعلي قلقشندي، صبحالاعشي فيصناعهالانشاء، ج١٣، ص٣٥٩-٣٥٧.
[٦٥]. عليبنمحمدماوردي، الاحكام السلطانيهفيالولاياتالدينيه، ص٢٦٠-٢٥٨.
[٦٦]. بلاذري، انسابالاشراف، ج١٠، ص٤١٣؛ ابنعساكر، تهذيب تاريخ دمشقالكبير، ج١، ص١٥٢؛ ابناعثم كوفي، الفتوح، ٢٧٣؛ ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ترجمه مهدوي دامغاني، ج٥، ص٢١٨.
[٦٧]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٧.
[٦٨]. عبدالحميدبنهبهاللهبنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٥، ص٢٢١.
[٦٩]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص٢٠١-٢٠٠.
[٧٠]. ابنهلال ثقفي، الغارات، ترجمه عبدالحميد آيتي، ص٨٢؛ عبدالحميدبنهبهاللهبن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ، ج٣، ص٢٠٤.
[٧١]. طبري، تاريخ طبري، ج٥، ص١٢٢؛ ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٢، ص٥٩.
[٧٢]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص٢٠٠.
[٧٣]. ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، ج١٢، ص١٥١.
[٧٤]. ابويوسف، الخراج، ص٧٣؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٧.
[٧٥]. محمدبنسعد، الطبقاتالكبري، ج١، ص٢٩٠-٢٨٩.
[٧٦]. محمدبنعمر واقدي، المغازي، ج٣، ص٧٨٦-٧٨٥.
[٧٧]. همان، ص٧٨٥-٧٨٣.
[٧٨]. همان، ص٧٨٦-٧٨٥.
[٧٩]. يحييبنآدم، كتابالخراج، ص٧٣؛ محمدبنادريس شافعي، اَلأُم، ج٤، ص١٧٩.
[٨٠]. توبه: ١.
[٨١]. علامه طباطبايي، تفسير الميزان، ترجمه سيدمحمدباقر موسوي همداني، ج٩، ص٢٣١؛ ناصرمكارم شيرازي و جمعي از نويسندگان، تفسير نمونه، ج٧، ص٢٨٤-٢٨١.
[٨٢]. ابنهشام، سيرهالنبويه، ج٢، ص٥٣-٥٠ و ص٢١٢-١٩٩.
[٨٣]. مالكبنانس، المُؤَطَا، ج٢، ص٨٩٢؛ محمدبنادريس شافعي، اَلأَم، ج٤، ص١٧٨؛ احمدبنحنبل، المسند، ج١، ص١٩٥؛ ابوالحسن عليبنحسين مسعودي، التنبيه والاشراف، ص٢٢٢.
[٨٤]. شافعي محدودة حجاز را شامل مكه، مدينه، يمامه و پيرامون آن ميداند (شافعي، ج٤، ص١٧٨).
[٨٥]. ابنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٥، ص٢٣٦.
[٨٦]. محمدبنادريس شافعي، اَلأَم، ج٤، ص١٧٨.
[٨٧]. ابوالحسن عليبنحسين مسعودي، التنبيه والاشراف، ص٢٢٢.
[٨٨]. احمدبنيحيي بلاذري، انساب الاشراف، ج١٠، ص٢٣٥.
[٨٩]. مالكبنانس، المُؤَطَا، ج٢، ص٨٣٩.
[٩٠]. جلالالدين سيوطي، تاريخالخلفا، ص١٤٥.
[٩١]. محمدبنادريس شافعي، اَلأَم، ج٤، ص١٧٨.
[٩٢]. جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، ج٦، ص٦٢١-٦٢٠.
[٩٣]. ابويوسف، الخراج، ص٧٤-٧٣.
[٩٤]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٧.
[٩٥]. ابويوسف، الخراج، ٧٢؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٦.
[٩٦]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٧.
[٩٧]. ابويوسف، الخراج، ص٧٤؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٧.
[٩٨]. ابويوسف، الخراج، ص٧٤؛ بلاذري، فتوحالبلدان، ص٩٩-٩٨.
[٩٩]. ابنهلال ثقفي، الغارات، ص٢٢٤؛ عبدالحميدبنهبهاللهبنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج١، ص١٨٩.
[١٠٠]. ابويوسف، الخراج، ص١٣٦.
[١٠١]. محمدبنادريس شافعي، اَلأَم، ج، ٤، ص١٧٨.
[١٠٢]. مالكبنانس، المُؤَطَأَ، ج٢، ص٢٨٠.
[١٠٣]. بارتولد اشپولر، جهان اسلام در دوران خلافت، ص٥٢.
[١٠٤]. ابناثير، الكامل، ج٢، ص٣٩٧.
[١٠٥]. بلاذري، انسابالاشراف، ج١٠، ص٤١٣؛ عبدالحميدبنهبهاللهبنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٥، ص٢١٨.
[١٠٦]. ابويوسف، الخراج، ص١٢٣-١٢٢؛ يحييبنآدم، كتابالخراج، ص٧٣؛ مالكبنانس، المُؤَطَأَ، ج٢، ص٢٨١-٢٨٠؛ قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٣٩؛ عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٧٠.
[١٠٧]. ابويوسف، الخراج، ص١٤٥-١٤٤.
[١٠٨]. قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٤٨؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج١٠، ص٣٦٥.
[١٠٩]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٠٧.
[١١٠]. ابويوسف، الخراج، ص: ١٤٤.
[١١١]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٠.
[١١٢]. ابناعثم كوفي، الفتوح، ص١١٧.
[١١٣]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٠.
[١١٤]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٧٠؛ مقريزي، خطط، ج١، ص٢٦٨؛ حنفي مصري، المختار من بدائعالزهور في وقايعالدهور، ج١، ص١٢.
[١١٥]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص٨٣-٨٢؛ مقريزي، خطط، ج١، ص٢٦٩-٢٦٨.
[١١٦]. ابويوسف، الخراج، ص١٢٨؛ محمدبنيحيي صولي، ادبالكتاب، ص٢١٥؛ ابوبكر طرطوشي، سراجالملوك، ص٢٣٣.
[١١٧]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٠-١٧٩ و ص٢٢٠.
[١١٨]. عبدالرحمنبنعبدالحكم، فتوح مصر و اخبارها، ص١٥٢؛ مقريزي، خطط، ج١، ص١٢٣.
[١١٩]. ابويوسف، الخراج، ص١٢٨؛ يحييبن آدم، كتابالخراج، ص٧٠؛ مالكبنانس، المُؤَطَا، ج٢، ص٢٧٩؛ محمدبنادريس شافعي، اَلأَم، ج٤، ص١٨١-١٨٠.
[١٢٠]. محمدبنيحيي صولي، ادبالكتاب، ص٢١٥.
[١٢١]. همان، ص٢١٥.
[١٢٢]. قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٤٦.
[١٢٣]. طبري، تاريخ طبري، ج٥، ص١٤٥-١٤١.
[١٢٤]. نهجالبلاغه، نامة ٥٣.
[١٢٥]. محمدبنسعد، الطبقاتالكبري، ج١، ص٢٩٠-٢٨٩.
[١٢٦]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص١٣؛ ابنعبدربه، عقدالفريد، ص٧٨٦-٧٨٥؛ ابناعثم كوفي، الفتوح، ص٢٩٦
[١٢٧]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوحالبلدان، ص١٨٧.
[١٢٨]. همان، ص١٨٩-١٨٨.
[١٢٩]. طبري، تاريخ طبري، ج٣، ص٦٠٩.
[١٣٠]. خليفهبنخياط، تاريخ، ص٨٤.
[١٣١]. تغري بردي، النجومالزاهره في ملوك و القاهره، ج١، ص٢٥-٢٤.
[١٣٢]. ابنجوزي، المنتظم، ج٤، ص٢٩٣.
[١٣٣]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٥٢-٢٥٠.
[١٣٤] -ابواسماعيل ازدي، فتوحالشام، ص١٢٨.
[١٣٥]. ابويوسف، الخراج، ص١٤١و١٣٨.
[١٣٦]. همان، ص١٢٠؛ يحييبنآدم، كتابالخراج، ص٦٧-٦٦؛ قاسمبنسلام ابوعبيده، الاموال، ص٣٢.
[١٣٧]. ظهيرالدين بيهقي، تاريخ حكماءالاسلام، ص٤٠-٣٩.
[١٣٨]. عهدنامة مذكور به وسيله عليقليخان سردار اسعد و عليرضاخان كاشاني ترجمه شده و در سال ١٣٢٧ به صورت چاپ سنگي منتشر گرديده است. اين عهدنامة به همراه مقدمهاي كه عليقليخان سردار اسعد و عليرضا خان كاشاني بر آن نوشتهاند در ١٩ صفحه مدون گرديدهاست. نسخهاي از اين عهدنامه در كتابخانة مركزي دانشگاه تهران موجود است.
[١٣٩]. عهدنامة امامعلي(ع)با مسيحيان، ترجمه عليقليخان سردار اسعد و عليرضا كاشاني، ص١٩-٤.
[١٤٠]. همان، ص٣-٢.
[١٤١]. عبدالحسين زرينكوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص٨٠-٧٦.
[١٤٢]. عبداللهبنمسلمبنقتيبة دينوري، عيونالاخبار، ج١، ص١٠٣-١٠٢.
[١٤٣] ابنجوزي، مناقب عمربنخطاب، ص١٤١.
[١٤٤]. ابنقتيبة دينوري، عيونالاخبار، ج١، ص١٠٣-١٠٢؛ ابوبكر طرطوشي، سراجالملوك، ص٢٣١؛ ابناخوه، معالمالقربه في احكام الحسبه، ترجمه جعفر شعار، ص٣٦؛ ابشيهي، المستطرف في كل فن مستظرف، ج١، ص١٣٥؛ عبدالحميدبنهبهاللهبنابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٥، ص١٨٦.
[١٤٥]. بلاذري، فتوحالبلدان، ص٢٠٥.
[١٤٦]. آرثر ستانلي تريتون، اهلالذمه، ترجمه حسن حبشي، ص٢١.
[١٤٧]. ابيعبدالله محمدبنابيبكر (ابن قيمالجوزيه)، احكام اهلالذمه، ج١، ص٢١١.
[١٤٨]. نجديخماش، الشام في صدرالاسلام، ص٤٢.
[١٤٩]. ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، ج٥، ص١٥٦؛ عبدالحميدبنهبهاللهبن ابيالحديد، شرح نهجالبلاغه، ج٧، ١٥٨.