تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٢ - اوضاع اقتصادي شيعيان عراق در عصر صادقين(ع)
، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ١٣٨٩، ٢٩ ـ ٦٢
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٧, No.٤, Winter ٢٠١١
محمدرضا جباري* / سيدمحمد احساني**
چكيده
اقتصاد از ابعاد مهم زندگي بشر است به گونهاي كه در برخي مكاتب حتي زير بناي جامعه پنداشته شده است. اقتصاد در اسلام هرچند زير بنا نيست، اما به آن اهميت فراوان داده شده است، چرا كه در بهبود يا نابساماني ديگر شئون زندگي انسان تأثير شگرف دارد. مقاله حاضر بر آن است تا با رويكرد تاريخي و تحليلي، وضعيت اقتصادي شيعيان عراق را در عصر صادقين(ع) با بهرهگيري از منابع تاريخي، حديثي و رجالي روشن سازد. در اين تحقيق ابتدا وضعيت اقتصادي عراق در دو قرن نخست بررسي شده و سپس به وضعيت اقتصادي شيعيان پرداخته شده است. طبق يافتههاي اين تحقيق، منابع اصلي ثروت در عراق، ابتدا زراعت و تجارت و سپس صنعت بوده است. شيعيان از زراعت اندك، اما از تجارت سهم بيشتر داشتند و به صنعت نيز كم و بيش اشتغال داشتند.
كليد واژهها: امام باقر(ع)، امام صادق(ع)، شيعيان، عراق، اقتصاد، زراعت، تجارت و صنعت.
مقدمهوضع اقتصادي شيعيان عراق در عصر صادقين(ع)، همچون ساير ابعاد زندگي آنان به درستي معلوم نيست. بنابراين، ناچار بايد به اخبار جسته وگريختهاي كه در ساير ابواب همچون فقه و رجال مطرح شده، اتكا كرد وهمراه با قراين و شواهد ديگر تحليل نمود. از آنجا كه شيعيان، اقليت مغضوب حكومتهاي وقت بودند، به صورت طبيعي از بسياري فرصتها، كه عامه ميتوانستند بهرهمند شوند، محروم بودند، به ويژه كه ائمه(ع) نيز آنان را از هرگونه همكاري و اشتغال به كارهايي كه به گونهاي همكاري با حكومت شمرده ميشد، منع كرده بودند يا از آن اظهار نارضايتي ميكردند. با اين حال، چون عراق سرزميني حاصلخيز و ثروتمند بود، طبيعي است كه شيعيان نيز از آن مواهب كم و بيش بهرهمند ميشدند. شيعيان عراق، به خصوص از فرصتهاي شغلي آزاد، كه كمتر به حكومت مربوط ميشد، همچون تجارت، صرافي و كارهاي خدماتي، استفاده ميكردند و در زمينه زراعت، كه زمينها بيشتر در اختيار دولت يا دست مقاطعه كاران و افراد متمول بود، كمتر اشتغال داشته و در نتيجه از عايدات آن نيز سهم كمتري داشتند.
وضع اقتصادي عراق در دو قرن نخست هجريعراق به بركت دو رود دجله و فرات و زمينهاي هموار مستعد كشاورزي، كانون عظيم ثروت در طول تاريخ بود است به گونهاي كه چشمها را به خود خيره و توجه كشورگشايان را به سوي خود جلب ميكرد. به سبب ثروت عظيم بينالنهرين بود كه امپراتوريهاي ايران، اشكاني و ساساني، به رغم آنكه پايتختشان چندين بار از سوي دشمن روميشان اشغال شده بود، پايتخت خود را از عراق به مركز ايران انتقال نميدادند، تا بر اين كانون ثروت از نزديك اشراف داشته و از مواهب آن بهره ببرند.
١. كشاورزياقتصاد عراق در دو قرن نخستين اسلامي، به طور عمده بر سه عنصر كشاورزي و تجارت و صنعت مبتني بود. وقتي مسلمانان، عراق را فتح كردند، چون اين سرزمين عمدتاً با نيروي نظامي فتح شده بود، زمينهاي آن متعلق به مسلمانان بود. زمينهاي مزروعي عراق بعد ازفتح، سه نوع بود:
الف. قسمتي از زمينها، كه با صلح فتح شده بود، همچون حيره و بانقيا (زميني در حومه كوفه)، ملكيتشان در برابر مقداري معين از خراج كه ميپرداختند، در دست صاحبانشان باقي ماند.[١]
ب. برخي از زمينها از املاك دولت ساساني يا خاندان سلطنتي و درباريان و امرا بود و يا زمينهاي وقف شده، به ضميمه املاكي كه صاحبانشان در جنگها كشته شده يا فرار كرده و بيصاحب شده بود و نيز بطايح و زمينهايي كه جزء انفال به حساب ميآمد و به آنها «صوافي» گفته ميشد، به دولت اسلامي متعلق بود كه طبق نظر خليفه وقت، اداره يا به افرادي واگذار ميشد.[٢]
ج. بخشي ديگر از زمينها از آنِ رعاياي دولت ساساني بود كه مالكان قبلي آن هنوز روي آن زمينها بودند. دربارة وضعيت اين زمينها در مدينه بحث و تبادل نظر شد. يك ديدگاه آن بود كه ميان مسلمانان تقسيم شود و نظر ديگر آن بود كه زمينها در قالب سرمايه مسلمانان (مادة للمسلمين) باقي بماند تا مسلمانان بعدي نيز از منافع آن بهره ببرند.[٣] پيشنهاد دهنده اين نظر حضرت علي(ع) بود.[٤] عمر نظر دوم را پسنديد و آن زمينها را در دست صاحبان قبلي آن باقي گذاشت، اما از آنان خراج دريافت ميكرد.[٥]
از زمينهايي كه صوافي نام داشت و اختيارش در دست خليفه وقت بود، در زمان عمر، هفت مليون درهم به بيتالمال مسلمين واريز شد.[٦] در زمان عثمان بخشي از اين زمينها به برخي اصحاب، همچون زبير، اسامةبن زيد، سعدبن مسعود، عبداللهبن مسعود و خباببن اَرَتّ، اقطاع داده شد.[٧]
وقتي معاويه به حكومت رسيد، بيشتر زمينهايي را كه در زمان ساسانيها از املاك خاندان سلطنتي بود، به خود اختصاص داد و مقداري از آن را به افراد ديگر، همچون زيادبن ابيه اقطاع داد.[٨] يزيدبن معاويه نيز در منطقه حلوان، زميني را به عنوان اقطاع[٩] به عبيداللهبن زياد واگذار كرد. همچنين خلفاي ديگر اموي به افرادي كه خدمات بزرگي براي آنان ميكردند، قطعههايي از زمين عراق را به آنان ميبخشيدند.[١٠]
وقتي عباسيان سر كار آمدند، همه اراضي متعلق به امويان و برخي از امرايشان، كه به عنوان اقطاع به آنان واگذار شده بود، به خلفاي عباسي تعلق گرفت و آنان نيز بخشي از اين زمينها را به خويشاوندان و كساني كه به آنان خدماتي ميكردند، ميبخشيدند.[١١]
٢. تجارتمنبع دوم اقتصاد عراق، تجارت بود. دو شهر بصره و كوفه، مركز تجاري مهم بود. حيره، پيش از اسلام يكي از مراكز تجاري بود كه كاروانهاي تجاري كالاهاي خود را به وسيله شتر به آنجا ميآوردند و كالاهاي ديگر با خود حمل كرده، به مناطق ديگر ميبردند. پس از اسلام، وقتي كوفه از حالت پادگان شهري خارج و چهرة شهر به خود گرفت، مركزيت تجاري به آن منتقل شد و از حجاز، شام و بصره به آن كالا حمل ميشد. بصره به سبب نزديكي به دريا و مجاورت ايران، به مركز مهم تجاري تبديل شد. در اين شهر، از هند و يمن و خراسان و مناطق مختلف ايران كالاهاي تجاري وارد ميشد.[١٢]
در كوفه محله «كناسه»، كه در جانب مدخل غربي كوفه قرار داشت و در ابتدا محل زبالههاي بنياسد بود، مركز تجاري بود و كاروانهاي تجاري در آن فرود ميآمدند و انواع و اقسام كالا، از قبيل برده، حيوانات، انواع پارچه، عطريات و امثال آن خريد و فروش ميشد، [١٣] و در بصره محله «مَرْبِد» جايي بود كه بصريها در آن به تجارت و خريد و فروش ميپرداختند و كاروانهاي تجاري فرود آمده، كالاهاي خود را فروخته، كالاهايي از آنجا به مقصد شهرهاي ديگر با خود حمل ميكردند.[١٤] مربد در بصره نيز مانند كناسه كوفه، در جانب غربي بصره قرار گرفته بود و وقتي كاروانهاي تجاري ميخواستند از جانب صحرا وارد بصره شوند، از آن عبور ميكردند.[١٥]
٣. صنعتصنعت، سومين منبع اقتصادي عراق بود. در كوفه لباسهاي حريري توليد ميشد كه در سراسر جهان اسلام مشهور بود. همچنين در اين شهر، از گلها انواع عطريات گرفته ميشد و آنها نيز شهرت به سزايي داشتند.[١٦]
وضع اقتصادي عراق به بركت زمين حاصلخيزش تا زمان حجاجبن يوسف(٧٥ـ٩٥ق) رو به بهبودي و پيشرفت بود. گفته شده در ابتداي حكومت حجاج وضع مردم كوفه از نظر اقتصادي چنان خوب بود كه هر مردي از اهل اين شهر با ده تا بيست تن از غلامانش خارج ميشد.[١٧] اما وقتي حجاج از دنيا رفت، بر اثر ظلم و فشار بر مردم، وضع اقتصادي عراق آن چنان خراب شده بود كه وقتي سليمانبن عبدالملك (ح ٩٦-٩٩ق)، به يزيدبن مهلب ولايت بر عراق را پيشنهاد كرد، وي ابتدا از قبول آن خودداري ورزيد و گفت: «حجاج عراق را خراب كرده است. من امروز اميد اهل عراقم و اگر به آنجا بروم و مردم را به خاطر گرفتن خراج عذاب كنم، مانند حجاج خواهم شد».[١٨] بر اثر ستمهاي حجاج و زندان كردن افراد بيشمار، قيامهايي كه عليه او صورت گرفت، وضع اقتصادي عراق هر روز وخيمتر ميشد، در نتيجه، خراجي كه بايد به حكومت ميپرداختند نيز هر روز كم و كمتر ميشد و اين موجب ميشد خزانه دولت اموي با كسري بودجه روبهرو ميشود. خراج عراق در زمان عمربن خطاب، صد مليون درهم بود، اما در زمان حجاج به چهل مليون درهم كاهش يافت.[١٩] عمربن عبدالعزيز(ح٩٩-١٠١ق) براي سامان دادن به اوضاع عراق، طي نامهاي به والي عراق، او را به مدارا با مردم و اتخاذ تصميماتي براي بهبود وضع اقتصادي آنها مكلف ميكند و مينويسد: بر اثر ظلم حكام، مردم كوفه گرفتاريها و مصيبتهايي را متحمل شدهاند.[٢٠]
در اواخر ايام حكومت اموي تجارت در عراق، به ويژه شهر كوفه رونق بيش از پيش يافت، به گونهاي كه به دستور خالدبن عبدالله قسري، حاكم كوفه، بازارهاي جديدي ساخته شد و هر صنف از تجار، صاحب سراي ويژه خود شدند. در آمد اين بازارها به حدي بوده كه كرايه آنها هزينه ده هزار مرد جنگي را تأمين ميكرد.[٢١] از اينجا ميتوان تصور كرد كه در زمان عباسيان، كه پايتخت از دمشق به عراق، انتقال يافت، تجارت در كوفه و بصره بيش از پيش رونق يافته باشد.
طبقات اجتماعي عراقتا زمان عثمان، خريد و فروش اراضي عراق، جايز نبود، اما عثمان خريد و فروش آن را آزاد اعلام كرد و ثروتمندان از اين مسئله، استقبال كردند، چه آنهايي كه پيش از آن ثروت و مكنت داشتند و چه افرادي كه به بركت غنايم و تقسيم طبقاتي بيتالمال بر اساس ملاكهاي تبعيضآميز از زمان حكومت خليفه دوم، ثروت هنگفتي به دست آورده بودند و پولشان راكد مانده بود. اين افراد چه از مردم مدينه، چه از اهالي كوفه و چه از اهالي بصره، به خريد املاك و اراضي در كوفه و سواد عراق اقدام كردند.[٢٢] اين افراد و همچنين كساني كه به واسطه نزديكي به دستگاه حكومتي و واليان وقت به مواهب بزرگ از جانب خليفه و حاكمان دست مييافتند، طبقه اشرافي صاحب ملك و ثروت را به وجود آوردند.[٢٣]
برخي اصحاب، همچون طلحه، زبير، عبدالرحمنبن عوف و نزديكان عثمان به جمعآوري و خريد املاك و ساختن قصر و خانههاي بزرگ روي آورده بودند.[٢٤] مسعودي از خانه زبير در بصره ياد ميكند كه در سال ٣٣٢ ق خانه معروفي بوده و به كاروان سرا تبديل شده بوده و تجار و صاحبان كالا در آنجا وارد ميشده و اقامت ميكردند.[٢٥] همچنين وي قصري در كوفه، مصر و بالطبع در مدينه داشت. بيجهت نيست كه فرزندان بيشتر صحابه معروف، همچون فرزندان طلحه، سعدبن ابي وقاص و برخي از فرزندان زبير و … در عراق اقامت داشتند.[٢٦]
با توجه به تجارت پر رونق و خريد املاك پر محصول، ميتوان گفت كه بيشتر سرمايهداران در قرن دوم در طبقه ثروتمندان قرار داشتند. در اين ميان، تنها سرمايهداران از طبقه اشراف اموي، كه بخشي از زمينهاي عراق را به خود اختصاص داده بودند، جاي خود را به عباسيان و رجال دولتي نزديك به آنها دادند. توزيع نابرابر عايدات زمينهاي خراجي در ميان ساكنان نيز در پيدايش اين طبقات نقش اساسي داشت. كساني كه در فتوحات شركت داشتند و خدمات مؤثّر در اين راه كرده بودند، همچون قراء و اهل ايام(غازيان)، در مقايسه با از كساني كه بعدها ملحق شده بودند، سهم بيشتري از زمينهاي خراجي ميبردند و آنهايي كه بعد از آن آمده بودند، سهمي كمتر، و كساني كه در فتوحات شركت نداشتند، هيچ سهمي نميبردند يا سهم ناچيزي از آن در يافت ميكردند.[٢٧]
بدين ترتيب، در عراق مانند بسياري از مناطق ديگر، سه طبقه به وجود آمدند:
الف. طبقه سرمايهداران و ثروتمندان بزرگ، كه املاك و باغها و قصرهاي وسيع و بزرگي داشتند. اين طبقه را خلفا، وزرا، رجال پر نفوذ دولتي و تجار و ملاكان بزرگ تشكيل ميدادند؛
ب. طبقه متوسط كه وضعشان از سرمايهداران پايينتر و از فقرا بهتر بود؛
ج. فقرا.[٢٨]
در كنار اين سه طبقه، كه عمدتاً عرب بودند، طبقه ديگري وجود داشت به نام «موالي»، كه جمعيت بزرگي را در عراق تشكيل ميدادند. موالي عراق را به طور كلي ميتوان به سه دسته تقسيم كرد:
الف.گروهي از آنها جنگجويان ديلمي بودند كه به «حمراء ديلم» معروف بودند. آنها كه تعدادشان چهار هزار نفر بود، در آغاز نبرد مسلمانان با دولت ساساني، به مسلمانان تسليم شده و در كنار آنها با ساسانيان جنگيدند و همچون جنگجويان عرب از غنايم و مواجب مجاهدان سهم ميبردند.[٢٩]
ب. افرادي كه در املاك كشاورزي به زراعت مشغول بودند و در ازاي پرداخت جزيه و خراج،[٣٠] بر سر املاك سابقشان باقي مانده بودند يا كساني كه در زمينهاي متعلق به بيتالمال، كه صوافي ناميده ميشد، كار ميكردند، اما به تدريج با اختيار اسلام جزء مسلمانان قرار ميگرفتند.
ج. اسيراني كه از مناطق جنگي آورده و به تدريج به سبب كفاره گناهان يا احسان، از سوي صاحبان خود آزاد شده بودند.[٣١]
با اينكه اسلام به همه مسلمانان از عرب و عجم و از هر مليت و نژادي كه باشند، منزلت و سهم مساوي بخشيده، اما در جامعه عرب آن روز، به ويژه در زمان بنياميه، به موالي به چشم نژادي پست كه جز اندكي از بردگان، تفاوت نداشتند، نگاه ميكردند. از اينرو، با آنان در يك صف راه نميرفتند و اگر در جايي غذا ميخوردند، موقع غذا خوردن موالي بالاي سر آنها سرپا ميايستادند يا اگر به علت كثرت سن يا فضل و دانش، فردي از موالي به او غذا ميدادند، او را در يك سو سفره به صورت مجزا مينشاندند تا معلوم باشد از موالي است. از همه اينها بدتر آنكه، اگر كسي ميخواست با دختر يكي از موالي ازدواج كند، به جاي پدرش بايد از رئيس قبيلهاي كه آن مولا به آن منسوب بود، خواستگاري ميكرد و گرنه نكاح باطل و فسخ ميشد.[٣٢]
موالي جز در كارهاي پست يا سخت و طاقت فرسا، كه عربها يا به آن رغبت نداشتند و يا طاقت و مهارت آن را نداشتند، حق اشتغال نداشتند. روزي معاويه از احنفبن قيس و سمرةبن جندب ميپرسيد: نظر شما چيست كه گروهي از موالي را بكشم و گروهي را براي تميز كردن بازار و راهسازي واگذارم؟ احنفبن قيس او را از اين كار منع كرد، اما سمره براي اجراي آن اعلام موافقت كرد.[٣٣] با اين حال، حكام اموي نيز در برخي مواقع و به سبب نياز خود به موالي، ناچار سمتها و موقعيتهايي را به آنان واگذار ميكردند. سمتهاي مهمي كه موالي به آنها اشتغال مييافتند، ديوانداري و رتق وفتق امور خراج و در برخي مواقع، آن هم در مناطق دور دست همچون افريقا واندلس، فرماندهي لشكر و استانداري بود.[٣٤]
گفتني است كه رفتارهاي نژادپرستانه عرب و حاكمان عرب موجب شده بود موالي از نظر اقتصادي در وضعي فروتر از عربها قرار بگيرند و از درآمد كافي براي امرار معاش بهرهمند نباشند. اين وضعيت در شعر ابوحُرّه، كه از موالي بنيخزاعه بود، منعكس شده است:
|
ابلغ امية ان عرضت لها |
وابن الزبير و ابلغ ذلك العربا |
«اگر بنياميه و زبير را ديدي به آن عربها بگو كه موالي در حالي روزگار ميگذرانند كه بر خليفه خشمگيناند و از گرسنگي و چپاول اموال خود شكايت دارند».
هرچند اين شعر وضع موالي را در دهه شصت و هفتاد قرن نخست هجري ترسيم ميكند، اما با توجه به تداوم سياستهاي بنياميه، وضع موالي تا خلافت عباسيان بهتر نشده بود و حتي ميتوان گفت به سبب پيوستن موالي به قيامها، بدتر شده بود. رفتارهاي نژادپرستانه و ستمهاي بسيار بنياميه بر موالي سبب شد كه آنها از هر قيامي كه عليه بنياميه صورت ميگرفت، چه شيعي باشد يا خارجي و يا همچون قيام محمدبن اشعث، استقبال كرده و به آن ميپيوستند.
همچنانكه پيامد سياست نژادپرستانه بنياميه، موجب پيوستن موالي به شورشيان بود، پيامد رفتارهاي تحقيرآميز و نژادپرستانه اعراب با آنان نيز موجب شد كه موالي براي بالا بردن منزلت اجتماعي خود، به دانش روي آورند. از اينرو، از اواخر قرن نخست به بعد، بيشتر دانشمندان اسلامي، در شيعه و غير شيعه، در هر رشته و فني، از موالي بودند. شايد داستان زير بهترين دليل براي درجه علمي موالي در اين عصر باشد:
عيسيبن موسي پسر برادر منصور عباسي، از ابنابي ليلي ميپرسد: فقيه بصره كيست؟ وي حسن بنابيحسن و محمدبن سيرين را معرفي كرد و عطاء بنابي رياح، مجاهدبن جبر، سعيدبن جبير و سليمانبن يسار را فقهاي مكه. همچنين اعلم فقهاي قبا را ربيعة الرأي، ابنابي زناد دانست. همينطور فقيه يمن را طاووس و پسرش همام و همامبن منبه، فقيه خراسان را عطاءبن عبدالله خراساني و فقيه شام را مكحول معرفي كرد. عيسيبن موسي، پس از معرفي فقيه هر شهر از سوي ابنابي ليلي، از مليت او ميپرسد و او در جواب وي را «مولي» معرفي ميكرد. هر بار كه عيسيبن موسي كلمه «مولي» را ميشنيد، خشمگين و خشمگينتر ميشد تا جايي كه به گفته ابنابي ليلي، صورتش از خشم سياه شده بود. در آخر، از فقيه كوفه ميپرسد كه او ابراهيم و شعبي را معرفي كرد و در جواب موسي كه از مليت آن دو پرسيد، آنها را عرب معرفي كرد و عيسيبن موسي با شنيدن اينكه آنها عرب هستند، نفس راحتي ميكشد. ابنابي ليلي اضافه كرده است كه اگر از او نميترسيدم، حكمبن عيينه و عمار بنابيسليمان را نيز معرفي ميكردم، اما چون شرّ را در چهرهاش مشاهده كردم، آن دو را كه عرب بودند معرفي نمودم.[٣٦]
اما وقتي بنيعباس روي كار آمدند، چون ايرانيها و موالي در پيروزي آنها نقش اصلي داشتند، اوضاع به نفع موالي شد و آنها به دستگاه خلافت نزديك شده و سمتها و مسئوليتهاي مهم، همچون امارت ارتش و وزارت را به دست آوردند.
سهم شيعيان از اقتصاد عراقچنانكه گذشت اقتصاد عراق در اين دو قرن، مبتني بر سه عنصر زراعت و تجارت بود. در اينجا به سهم شيعيان از هريك از اين سه ركن اقتصادي عراق اشاره ميكنيم:
الف. سهم شيعيان از عايدات زمينسهم شيعيان از عايدات زمينهاي عراق و در آمدهاي جنبي آن، همچون درخت را ميتوان بسيار ناچيز دانست؛ چرا كه زمينهاي مزروعي عراق اغلب در اختيار حكومت يا در دست ملّاكان بزرگ بود و شيعيان كه همواره با حكومتها در تعارض و تضاد بودند، نميتوانستند از زمينهاي حكومتي سهمي داشته باشند و گزارش نشده است كه به كسي از شيعيان اقطاعي داده شده باشد يا ملك بزرگي در عراق خريده باشد. تنها برخي از شيعيان قطعههايي كوچك، در حومه كوفه خريده و در آن كشاورزي ميكردند كه موارد آن بسيار نادر بوده است. جويس ان. ويلي، بيشتر كشاورزان زمينهاي عراق را شيعيان دانسته كه براي افزايش درآمد زمين، در زماني كه آن زمين در اختيارشان بود، از سوي صاحبان اقطاع تحت فشار بوداند.[٣٧] اگر اكثريت كشاورزان شيعه هم بوده باشد، سهم آنها از آن زمينها به حدي اندك بوده كه به سبب فشارهاي مضاعف حكومت و صاحبان اقطاع، ترجيح ميدادند زمين را رها كرده به شهر بيايند و به شغلهاي ديگر بپردازند.
برخي از شيعيان مزرعهاي كوچك يا باغي داشتند كه از طريق آن مقداري در آمد كسب ميكردند. بريد عجلي مزرعه يا باغ داشت، [٣٨] عبدالرحمنبن حجاج نيز در قادسيه صاحب مزرعه يا باغ بود.[٣٩] يعقوب احمر بصري تاكستان داشته[٤٠] و يكي از شيعيان كوفه در حيره، نخلستاني داشت.[٤١] به نظر ميرسد، بيشتر شيعيان مداين، كشاورز بودند. اين شهر حتي در قرن هفتم كه به شهركي تبديل شده و بيشتر مردم آن امامي مذهب بودند، همه به كار كشاورزي اشتغال داشتند.[٤٢]
ب. سهم شيعيان از تجارتاما نقش شيعيان در تجارت، در مقايسه با به زراعت، بيشتر بود. برخي از شيعيان، تاجر بوده و از شهرها و بلاد ديگر كالا وارد عراق ميكردند يا از عراق به آن شهرها كالا ميبردند. برخي از شيعيان به سبب تجارت در بعضي شهرها، همچون حلب، سند و سيستان، به سندي، حلبي و سجستاني شهرت يافته بودند. يحييبن عمرانبن حلبي، [٤٣] ابراهيم سندي،[٤٤] خلاد سندي[٤٥] و سحيم سندي[٤٦] و حريزبن عبدالله سجستاني[٤٧] از جمله اين افراد بودند. علاوه بر آنها، ديگر شيعيان نيز، همچون هشامبن حكم[٤٨] و ضريسبن عبدالملك[٤٩] در داخل عراق تجارت ميكردند. حريزبن عبدالله سجستاني در كار تجارت روغن بود[٥٠] و سليمانبن عبدالله ديلمي كه در كار خريد و فروش برده بود و بردگان ديلمي را از خراسان خريده، به كوفه ميآورد. وي به سبب كثرت تجارت با اين بردگان، به ديلمي معروف شد.[٥١] ابوجميله مفضلبن صالح كوفي و منخلبن جميل اسدي كوفي نيز از تاجران برده بودند.[٥٢] سماعةبن مهران(م١٤٥ق)، در كار تجارت البسه بود و نوعي لباس ابريشمي به نام «قز» از كوفه به حَرّان شام ميبرد.[٥٣] عبيداللهبن علي بنابيشعبه حلبي و پدر و برادرش روابط تجاري با حلب داشتند. از اينرو، به حلبي معروف شدند.[٥٤] فضيلبن يسار بصري نيز تاجر بود كه از آن دست برداشت. از اينرو، با سرزنش امام صادق(ع) روبهرو شد.[٥٥]
برخي از شيعيان شتربان بودند كه شتران زيادي نگهداري و آنها را به تجار، كرايه ميدادند. صفوانبن مهران[٥٦] و برادرش حسان جمال، [٥٧] فائد جمال، [٥٨] نضربن قرواش جمال، [٥٩] محمدبن فرد جمال[٦٠] و داوودبن كثير جمال[٦١] از جمله اين افراد بودند. كثرت شغل جمالي از رونق تجارت در آن عصر حكايت ميكند.
يكي از لوازم تجارت، صرافي است. در آن زمان كه معامله بر اساس دينار و درهم انجام ميشد، چند نوع سكه درهم در جهان اسلام رايج بود كه از نظر اوزان، بازمانده عصر ساساني بوده و آنها از نظر وزن با هم مختلف بودند[٦٢] و به نامهاي بغلي، طبري، يمني، مغربي عرضه ميشدند. حجاجبن يوسف ثقفي سكهاي بغلي با وزني كمتر از سكههاي ساساني كه هشت دانق بودند، ضرب كرد و وزن آن را شش دانق قرار داد. از اينرو، ايرانيها معامله با آن را دوست نميداشتند و فقها نيز به سبب حك شدن آيات قرآن روي آنها، معامله با آن را مكروه ميدانستند. به همين دليل، اين درهمها به «مكروهه» شهرت يافت.[٦٣] با اين توضيحات روشن ميشود كه صرافان، اين درهمها را به هم يا با دينار با بالعكس تبديل ميكردند.
در ميان شيعيان، چندين نفر به شغل صرافي اشتغال داشتند. يكي از آنها مؤمن الطاق بود كه به سبب تخصصاش در شناخت سكههاي تقلبي، به «شيطان الطاق» معرف شد.[٦٤] اسحاقبن عماربن حيان صيرفي، [٦٥] بسامبن عبدالله صيرفي، [٦٦] ابوخلاد حكمبن حكيم صيرفي، [٦٧] ابوالفضل حنانبن سدير، [٦٨] خالدبن سدير، [٦٩] عبداللهبن سليمان صيرفي، [٧٠] ابواحمد عمروبن حريث اسدي، [٧١] محمدبن عذافر مدائني، [٧٢] هارونبن حمزه غنوي[٧٣] و هارونبن خارجه، [٧٤] ابوالمغرا حميدبن مثني، [٧٥] سديربن حكيم و مفضلبن عمر جعفي[٧٦] از جمله شيعياني بودند كه به كار صرافي اشتغال داشتند. گفته شده است كه برخي از اين صرافان زير پوشش صرافي، اموالي را كه مردم براي ائمه(ع) ميپرداختند، تحويل گرفته و براي آن حضرات ميفرستادند.[٧٧]
يكي از شغلهايي كه با رونق تجارت به وجود ميآيد يا پر رونق ميشود، دكان داري و خردهفروشي است كه متاعهاي تاجران را خريده به مشتريان عرضه ميكنند و تاجران نيز از آنها كالاهاي محلي را خريده با خود به شهرهاي ديگر ميبرند. بسياري از شيعيان به دكانداري اشتغال داشته و انواعي از كالاها، همچون پارچه، گندم، پوست و امثال آن را ميفروختند. در اينجا برخي از عنوانهايي كه به دكانداران يا تاجران جزء داده شده و شيعيان در آن اشتغال داشتند معرفي ميشود:
ابريشم فروش يا فروشنده لباس ابريشمي(قزاز)، مانند ايوببن شعيب قزاز كوفي.[٧٨]
ابريشم فروش يا ريسنده آن (نقاض)، [٧٩] مانند ذكريابن عبدالله النقاض.[٨٠]
ابزار فروش(الابزاري)، [٨١] مانند عمر بنابيزياد ابزاري، داوود ابزاري، رزين الابزاري و حجاج ابزاري.[٨٢]
الاغ فروشي يا كرايه دهنده آن (حمّار)، مانند داوودبن سليمان حمار كوفي و داوود بنابييزيد الحمار.[٨٣]
بادام فروش(الجواز)، مانند سلمه جواز و وليد جواز.[٨٤]
فروشنده بردگان زن (بياع الجواري)، مانند: منخلبن جميل؛[٨٥]
برده فروشي، مانند سليمانبن عبدالله ديلمي(تاجر بردههاي ديلمي)؛[٨٦]
بزاز،[٨٧] مانند خلاد سدي بزاز و اسماعيلبن زياد بزاز و ابوعمرو بزاز و... .؛[٨٨]
پوست فروشي(فراء)، مانند سليم فراء، اسحاق بنابيجعفر فراء و عبدالحميدبن جعفر فراء؛[٨٩]
پيه فروش(الشحام)، مانند ابواسامه زيدبن يونس الشحام؛[٩٠]
جوال فروش(الجواليقي)، مانند هشامبن سالم جواليقي، حمادبن شعيب و عثمان جواليقي؛[٩١]
جواهر فروش(بيّاع الحلل) مانند يحيي بياع الحلل؛[٩٢]
چوب فروشي(خشاب) مانند حجاجبن رفاعه خشاب؛[٩٣]
خرما فروش(تمّار) مانند سيفبن سليمان تمار و موسي تمّار و كامل تمّار؛[٩٤]
برده و دامفروشي (النخاس)، مانند آدمبن حسين، جارودبن منذر، رفاعةبن موسي نخاس و... ؛[٩٥]
روغن فروشي (السمان)، مانند سعيد سمان، عبداللهبن وليد سمان و مسكين سمان؛[٩٦]
روغن فروشي يا روغنسازي (الدهني)، مانند عماربن خباب و محمدبن يعقوببن قيس دهني؛[٩٧]
روغن فروشي(الدهّان)، مانند بشير دهان و حفص دهان؛[٩٨]
سبزي فروش(البقال)، مانند ناصح بقال؛[٩٩]
سرمه فروش يا سرمهساز(السمال)، مانند غالببن عثمان المنقري السمال، [١٠٠]
سويق[١٠١] فروشي(القَلّاء =آشپز)، مانند سويدبن مسلم قلاء، علاءبن رزين قلاء و عمربن رياح قلاء؛[١٠٢]
عطاري (العطار)، مانند اسحاقبن ابراهيم ازدي، اسحاق طويل، بشير عطار و... .[١٠٣]
علف فروش(القتات)، مانند حكم قتات و زيد قتات؛[١٠٤]
فرش فروشي(الطنافسي) مانند صباح طنافسي؛[١٠٥]
فروشنده اشياي رشته شده، مانند ابريشم، پشم، كتان و پنبه (بياع الغزل)، مانند ضريس بياع الغزل؛[١٠٦]
فروشنده پارچههاي هراتي (بياع الهروي)، مانند صامت، اديم، ابراهيمبن ميمون و... ؛[١٠٧]
فروشنده غذا (بياع الطعام)، مانند ابراهيم اسدي، بشير ازرق جعفي ويعقوببن شعيب؛[١٠٨]
فروشنده كفن (بياع الاكفان)، مانند سعيد و ظريفبن ناصح؛[١٠٩]
فروشنده لباس كتاني (بياع القصب)، [١١٠] مانند عيينة يا عتيبةبن ميمون، عتيبةبن عبدالرحمن و محمدبن سالم؛[١١١]
فروشنده لباسهاي شاپوري (بياع السابري)، [١١٢] مانند حذيفةبن منصور، صفوانبن يحيي و عبدالرحمنبن حجاج بجلي و عمربن محمدبن يزيد؛[١١٣]
فروشنده لباسهايي كه از هند آورده ميشد و منسوب به كوهي به نام «زط» بود و در هند به «جات» يا «جت» معروف بود.[١١٤] به احتمال زياد، «الزط»معرب جت هست (بياع الزطي)، مانند: اسباطبن سالم، عبداللهبن ايوببن راشد، محمدبن ميسر نخعي و بشر بياع الزطي و... ؛[١١٥]
فروشنده لباس (بياع الاكسيه)، مانند عليبن عقبه و معاذبن كثير؛[١١٦]
فروشنده لباسهايي به نام وشي (بياع الوشي)، مانند عبداللهبنسعيد؛[١١٧]
فروشنده كرباس(الكرابيسي)، مانند عمرو كرابيسي و دبيسبن يونس بزاز كرابيسي؛[١١٨]
فروشنده يا كشت كننده زعفران(زعفراني)، مانند: عمرانبن اسحاق و محمد زعفراني؛[١١٩]
كتاب فروشي (صحاف، بَيّاع المصاحف)، مانند: ابراهيمبن نعيم و حسينبن اسد صحاف؛[١٢٠]
كتاب فروشي(بياع المصاحف)، مانند سالم اشل؛[١٢١]
كلاهدوزي يا كلاهفروشي(القلانسي)، مانند حسينبن مختار، خلّادبن ماد، خالدبن زياد و خالدبن مازن قلانسي؛[١٢٢]
گندم فروشي(حناط)، مانند: حسينبن موسيبن سالم، حسنبن عطيه و حفصبن سالم ابوولاد الحناط و... ؛[١٢٣]
گوشت فروشي(اللحام)، مانند يحيي، عبدالله و حمادبن بشر لحام؛[١٢٤]
لؤلؤ فروشي(بياع اللؤلؤ)، مانند آدم بياع اللؤلؤ و بسطام بياع اللؤلؤ؛[١٢٥]
مس فروشي (النحاس) مانند بكر نحاس، جارودبن منذر و سلامبن مسلم نحاس و... ؛[١٢٦]
ج. سهم شيعيان از صنعتبا آنكه اقوام عرب از ديرباز، از اشتغال به صنايع و حرفههايي كه نياز به تخصص و مهارت داشت، يا به سبب عدم آشنايي با آن و يا به علت كوچك شمردن آن و تحقير صاحبان آن، كراهت داشتند[١٢٧] و اين امور به طور عمده در اختيار موالي بود، اما در اين عصر، اعراب نيز بسياري از اين حرفهها اشتغال داشتند يا كارگاههاي آن را اداره ميكردند.[١٢٨]
صنايعي كه در آن زمان در عراق، به ويژه كوفه رايج بود، عبارت بود از: صنايع نساجي، آهنگري، نجاري، سفالگري، توليد روغن و عطريات، رنگرزي و صابون.[١٢٩] صنعت زرگري نيز از قديم در حيره وجود داشت و وقتي كوفه رونق يافت، به آنجا منتقل شد و بازاري مخصوص نزديك مسجد جامع و در سمت قبله آن بود كه به بازار زرگرها شهرت داشت.[١٣٠] همچنين در عراق صنعت گلابگيري و عطرسازي فعّال بود و كوفه و بصره از مشهورترين مناطق در صنعت عطريات بودند.[١٣١]
برخي از شيعيان در صنعت نيز دست داشتند. در ميان ياران صادقين(ع)، عناويني يافت ميشود كه بر شغل آن افراد دلالت ميكند. البته برخي از اين عنوانها به روشني معلوم نيست كه صاحب آن، سازنده آن كالا بوده يا فروشنده، اما احتمال ميرود كه براي مثال شخصي كه به «نَبّال»(تيرساز) معروف بوده، هم سازنده و هم فروشنده آن بوده باشد.
برخي از شغلهاي صنعتي، كه شيعيان در آن اشتغال داشتند، عبارتاند از:
آهنگري(حداد)، مانند شعيببن اعين، عمرو بنابيالمقدام و محمد حداد كوفي و... .[١٣٢]
ابريشمسازي يا ابريشمفروشي و يا فروشنده نوعي از لباس ابريشمي (الخزاز) مانند إبراهيمبن سليمانبن عبيد الله، عبدالكريمبن هلال جعفي، محمدبن معروف الخزاز هلالي و... .[١٣٣]
نيزه سازي(الرماح) مانند اسماعيلبن عبدالله رماح.[١٣٤]
تيرسازي (النبال)، مانند ايوب نبال و بشيربن ميمون نبال.[١٣٥]
بافندگي (الغزال)، مانند محمدبن زياد غزال و سلمانبن متوكل ابوساره غزال.[١٣٦]
پرورش يا فروش مرغهاي خانگي (الدجاجي)، مانند: داوود بنابيداوود دجاجي.[١٣٧]
دباغي، مانند عبدالعزيزبن مختار دباغ بصري و ابوعبدالله مبارك دباغ كوفي.[١٣٨]
زره سازي(الزراد) مانند زيد زراد.[١٣٩]
زرگري (صائغ)، مانند ثابتبن شريح انباري، عليبن ميمون و فضلبن عثمان مرادي انباري، زيد صائغ، عمربن مسلم صائغ و... .[١٤٠]
زينسازي (سراج)، مانند حماد سراج، خالدبن عبدالله سراج، زيد السراج و مخلد سراج.[١٤١]
ساخت نوعي از لباس يا فروشنده آن (الزندجي)، مانند حسين بنابي علاء عامري ابوعلي زندجي.[١٤٢]
طناببافي يا طنابفروشي (الرسان) مانند فضيلبن زبير و ابوالحسن رسان.[١٤٣]
ظرفسازي (صفار)، [١٤٤] مانند خلاد صفار.[١٤٥]
قنداقسازي (قماط)، مانند خالدبن سعيد، ابوخالد، ابوسعيد قماط و... .[١٤٦]
كاغذسازي يا كاغذفروشي(قراطيسي)، مانند اسماعيلبن قاسم قراطيسي.[١٤٧]
كمانسازي يا كمانفروشي (القواس)، مانند ناجية بنابيعماره و نجيةبن حارث قواس.[١٤٨]
كفاشي (الحذاء)، مانند ايوببن عطيه، زيادبن عيسي و صباحبن صبيح الحذاء و. . .[١٤٩]
كفاشي(الخفاف)، مانند حسين بنابيالعلاء، خالدبن طهمان و خالدبن بكار.[١٥٠]
كفاشي(الاسكاف)، مانند برد اسكاف، سعد اسكاف، سليمان اسكاف و محفوظ اسكاف.[١٥١]
نمط[١٥٢] سازي (الانماطي)، مانند ابوحسان انماطي، فيضبن مطر انماطي و رزين انماطي.[١٥٣]
نجاري، مانند: زيادبن اسود، كامل نجار، عبداللهبن مسلم و ابوداوود نجار.[١٥٤]
وضعيت مالي شيعيان عراقهرچند در زمان بنياميه، شيعيان از جانب حكومت در فشار بوده و از بسياري از فرصتهاي ثروتزا محروم بودند و چه بسا از حقوق بيتالمال نيز محروم ميشدند، [١٥٥] يا به سبب شركت در قيامها، داراييهاي خود را از دست ميدادند، با اين حال، همه شيعيان در يك وضع قرار نداشتند وهمچون گروههاي ديگر به دو گروه ثروتمند و فقير تقسيم ميشدند. البته ثروتمندان شيعه از طبقه اول اغنيا، كه در عنوان قبل مطرح كرديم و به اصطلاح امروز جزء طبقه «سرمايهدار» محسوب ميشوند، نبودند، بلكه در ميان آنها افرادي نيز بود به طبقه متوسط تعلق داشتند. اما با توجه به عواملي كه گفته شد، ميتوان گفت كه بيشتر شيعيان عراق، در خط فقر قرار داشتهاند.
يكبار امام صادق(ع) به ياران كوفياش، همچون مفضلبن عمر، زراره، محمدبن مسلم، ابوبصير و ديگران نامهاي نوشت و به آنها خريد برخي از اقلام را سفارش كرد. وقتي اصحاب حضرت نامه را خواندند، خود را از تأمين آن ناتوان ديدند. در اين ميان، تنها مفضلبن عمر بود كه به كمك يارانش اقلام مورد نياز حضرت را تأمين كرد. وي از يارانش خواست تا هر كس هر مقدار توان دارد، كمك كند. ياران مفضل نيز هركدام هزار درهم و كمتر و بيشتر نزد او آوردند تا دو هزار دينار و ده هزار درهم فراهم شد.[١٥٦] از روايت اينگونه پيداست كه حضرت امام صادق(ع) ميخواسته فضل مفضلبن عمر را به ياران ديگرش، كه از او به سبب ارتباط با افراد لاابالي، بدگويي ميكردند، نشان دهد.
الف. فقر شيعيانفقر در ميان شيعيان عموميت داشت. از اينرو، ائمه(ع) براي تسكين آلام شيعيان، از اجر معنوي و آثار نيك فقر سخن ميگفتند. امام صادق(ع) از حسينبن كثير خزاز پرسيد: «آيا وارد بازار ميشوي و به ميوهها و اشياي ديگر كه اشتهاآور هستند، نگاه ميكني؟» وقتي حسين جواب مثبت داد، حضرت به او فرمود: «بدان كه خداوند در ازاي هر چيزي كه ميبيني و قدرت خريد آن را نداري، برايت يك حسنه مينويسد».[١٥٧] همچنين امام صادق(ع) به مفضلبن عمر فرمود: «اگر اصرار شيعيان در دعاهايشان نزد خدا نبود، خداوند آنان را به فقري بيش از آنچه دارند، مبتلا ميكرد».[١٥٨]
يكي از عوامل فقر شيعيان، حاكمان جور بودند. به همين دليل امام صادق(ع) به يكي از شيعيانش فرمود: «در دولت باطل نصيب شيعيان ما بيش از"قوت"(حداقل مواد غذايي) نيست و چه به شرق برويد يا به غرب بيش از آن سهم نمييابيد».[١٥٩] حسن علوي از محققان عرب، فقر ائمه شيعه را از عوامل رشد تشيع دانسته و ميگويد:
تصادفي نيست اصحابي كه بر جانشيني و خلافت امام علي(ع) اصرار ميورزيدند، متعلق به اكثريت فقير بودند يا از كساني بودند كه چون مال و مكنت بر آنها عرضه شد، آن را نپذيرفتند. اساساً نيروهايي را كه تحت لواي تشيع مبارزه كردهاند، يك رشته به هم مرتبط ميسازد و آن عامل، فقر اقتصادي و فقدان مال و ثروت است و همانگونه كه جرج كرك ميگويد: «تشيع در ميان فقراي عرب، آنهايي كه از غنايم پيروزي بيبهره ماندند، گسترش يافت».[١٦٠]
كميت شاعر در شعري بنياميه را به سبب فقر و گرسنگي شيعيان، اينگونه مخاطب قرار ميدهد:
|
فيا ساسه هاتوا لنا من حديثكم |
ففيكم لعمري ذو افانين مقول |
«اي سياستمداراني كه حكومت را به چنگ آورده و سخنوران تواناييد، به اين سئوالها من جواب گوييد: ما و شما اهل كتاب (قرآن) هستيم، پس بر اساس قرآن بياييد به حق و عدالت قضاوت كنيم. چگونه و از كجا ميان ما و شما اين قدر فاصله هست كه شما چاق ميشويد و ما لاغر؟»
كميت در شعري ديگر به سبب سياستهاي اقتصادي بنياميه، آنها را نفرين ميكند.
|
فقل لبني امية حيث حلوا |
و إن خفت المهند و القطيعا |
«بنياميه هر كجا كه باشند به آنان اين پيام مرا برسان، هرچند كه از شمشير هندي و آبديدة آنها بترسي: اف بر روز گاري كه من در آن زندگي ميكنم و هرجا كه باشند، مرا مطيع شما كرده است، خداوند گرسنه بدارد كساني را كه شما سير كرديد و سير كند كساني را كه با ستم شما به گرسنگي گرفتار شدند».
برخي از شيعيان نزد ائمه(ع) ميآمدند و ضمن شكايت از فقر خود، از آنان درخواست دعا براي خود ميكردند. مردي به نام بكر ارقط نزد امام باقر(ع) وارد شد و از فقر و اينكه به افراد فاميل خود مراجعه كرده و آنها به او كمك نكردهاند، شكايت كرد. وي آنگاه از حضرت خواست تا دعا كند او را محتاج مردم نكند، حضرت به او فرمود: «خداوند روزي برخي از بندگانش را در دستان بندگان ديگرش گذاشته، اما از خدا بخواه تا خداوند تو را به فقري كه محتاج افراد پست كند، مبتلا نكند».[١٦٣]
محمدبن مسلم نزد امام باقر(ع) به سبب تنگدستي به گريه ميافتد. حضرت امام باقر(ع) آن را از ويژگيهاي شيعيان و دوستان اهل بيت(ع) ذكر ميكند.[١٦٤] قيسبن رمانه نزد امام باقر(ع) از فقر و بدهكاري شكايت ميكند، حضرت به او كمك ميكند.[١٦٥]
ب. شيعيان ثروتمندبرخي از شيعيان نيز ثروتمند بودهاند. افرادي كه زكات ميپرداختند يا افرادي كه تصريح شده وضعشان خوب بوده، جز اين دستهاند. عثمانبن عمران به امام صادق(ع) ميگويد: من مردي ثروتمند هستم، ولي برخي افراد پيش از اينكه موعد پرداخت زكاتم برسد، از من درخواست كمك ميكنند. حضرت امام صادق(ع) ضمن دعا و درخواست بركت براي او، ميفرمايد: «اگر آنچنان كه خود ميگويي مردي توانگر هستي، چه اشكالي دارد كه وقتي آنها نزد تو آمدند، به آنان قرض دهي و موقعي كه زمان پرداخت زكات رسيد، آن را به عنوان زكات حساب كني». آنگاه حضرت او را به پرداخت قرض تشويق كرد و از ردّ درخواست مؤمن بر حذر داشت..[١٦٦]
يكي از شيعيان به نام اسحاقبن عمار، كه مردي ثروتمند بود، درباني براي خود گذاشته بود كه از ورود فقرا نزد وي جلوگيري ميكرد. اسحاقبن عمار گفته است، يكسال كه به حج مشرف شدم، نزد امام صادق(ع) رفتم و سلام كردم، آن حضرت با حالت خشم جواب سلامم را داد. آن حضرت درجوابم، راندن و راه ندادن فقراي مؤمن را سبب خشم خود دانست. اسحاقبن عمار مانند بسياري از افراد خطاكار، به توجيه كارش پرداخته و ترس از شهرت را علت راندن فقرا و راه ندادن آنان نزد خود بيان ميكند. حضرت از اين عذر، قانع نميشود و اسحاق را به معاشرت با شيعيان تشويق و ثواب دست دادن، رو بوسي و در آغوش گرفتن مؤمنان و همنشيني آنان را برايش تشريح ميكند.[١٦٧] وي در آخرين ملاقاتش با امام صادق(ع)، عرض ميكند كه ما اموالي داريم كه با آن با مردم معامله ميكنيم، ميترسيم حادثهاي رخ دهد و ما آنها را از دست دهيم، حضرت به اوسفارش ميكند كه در هر سال در ماه ربيع اموالش را جمع كند.[١٦٨]
عمار ساباطي نيز از افراد ثروتمند در ميان شيعيان عراق بود. امام صادق(ع) از او پرسيد آيا زكاتش را ميدهد و با اموالش صله رحم را به جاي آورده و به برادران دينياش كمك ميكند؟ وقتي با جواب مثبت عمار ربهرو شد، حضرت براي تشويق بيشتر او به اين امور، اهميت اين اعمال را برايش بازگو كرد.[١٦٩]
محمدبن مسلم كه يكبار نزد امام باقر(ع) از تنگدستي شكايت كرده بود، خداوند به او توانايي بخشيد. امام باقر(ع) به او توصيه كرد با وجود توانگرياش، براي تواضع هم كه شده كار كند. وي ظرفي از خرما به دست ميگرفت و جلوي در مسجد ميايستاد و ميفروخت. اقوامش از اين كار او ناخشنود بودند و به او ميگفتند كه تو موجب رسوايي و ننگ ما شدهاي. محمدبن مسلم در جواب ميگفت: من از جانب مولايم دستور دارم كه كار كنم. بنابراين، اقوامش براي او آسيابي تدارك ديدند و او به آردكردن گندم و غلات اشتغال يافت.[١٧٠] در مورد ابوبصير[١٧١] و ابنمسكان[١٧٢] نيز گفته شده كه توانگر بودهاند. در مورد جميلبن دراج نقل شده است كه وقتي از دنيا رفت، صد هزار درهم ميراث بر جاي گذاشت.[١٧٣]
در روايتي آمده است كه هشامبن سالم، پنجاه هزار درهم را شكست و آن را از حالت سكه بودن خارج و به صورت نقره خام درآورد.[١٧٤] افرادي كه بر اموالشان زكات واجب ميشد، از زمره شيعيان ثروتمند بودند. يكي از شيعيان مدائن از امام باقر(ع) در مورد مستحقان زكات پرسيد، آن حضرت به او فرمود كه آن را ميان فقراي ولايت خود مصرف كند. امام(ع) در جواب مرد مدائني كه اظهار داشت در ولايت ما از دوستان شما كه مستحق باشد، وجود ندارد. فرمود: «به شهري كه مستحقانش هستند بفرست تا به آنها داده شود».[١٧٥]
شهاببن عبدربه، به واسطه يكي از شيعيان به نام وليدبن صبيح به امام صادق(ع) خبر ميدهد كه وي شبها كابوس ميبيند. امام(ع) به وليد ميفرمايد كه شهاب بايد زكات اموالش را بپردازد. وقتي شهاب پاسخ امام را ميشنود، ميگويد كه حتي كودكان نيز ميدانند، من زكاتم را پرداخت ميكنم. حضرت در پاسخ ميفرمايد: «به شهاب بگو تو زكاتت را ميپردازي، اما به مستحقانش نميپردازي».[١٧٦]
روابط مالي شيعيان عراق با صادقين(ع)شيعيان عراق براي امام باقر(ع) و امام صادق(ع) اموالي به عنوان هديه، صله، خمس و امثال آن ميآوردند. ائمه(ع) نيز به شيعيان عراق براي خرج سفر، رفع نيازهاي مالي يا رفع اختلاف ميان آنها كمك ميكردند.
الف. كمكهاي مالي صادقين(ع) به شيعيانامام باقر(ع) و امام صادق(ع) گاهي اوقات كه شيعيان نزد آنها از تنگدستي شكايت ميكردند. به آنان كمك مالي ميكردند، چنانكه وقتي قيسبن رمانه نزد امام باقر(ع) از دين و تنگدستي خود شكايت كرد، حضرت مبلغ سيصد دينار به وي اعطا كرد.[١٧٧] مفضلبن قيس فرزند رمانه نيز ميگويد كه از تنگدستي خدمت امام صادق(ع) شكايت كردم و امام(ع) چهار صد ديناري كه منصور دوانيقي به حضرت داده بود، به من بخشيد.[١٧٨]
گاهي ائمه(ع) به شيعيان عراق كه به مدينه ميآمدند، خرجي سفر ميدادند. عمروبن دينار و عبداللهبن عبيدبن عمير گفتهاند كه ما هرگاه امام باقر(ع) را ملاقات ميكرديم، آن حضرت براي ما خرجي و پول و پوشاك ميآورد و ميفرمود كه ما اينها را پيش از ملاقات، براي شما آماده كرده بوديم.[١٧٩] سليمانبن قرم كوفي، كه از اصحاب امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده، گفته است كه امام باقر(ع) از پانصد درهم، ششصد درهم تا هزار درهم به ما صله و هديه ميداد و هيچگاه از دادن صله به برادران و كساني كه تمناي بذل و بخشش از او داشتند، خسته نميشد.[١٨٠]
زيد شحام گفته است كه امام صادق(ع) مرا در حال نماز مشاهده كرد. آن حضرت شخصي را فرستاد و مرا نزد خود فرا خواند و از من سؤالهايي كرد. در آخر از خرج سفرم پرسيد و من گفتم كه دويست درهم دارم. حضرت به من فرمود كه آنها را نشان دهم، وقتي درهمها را به امام(ع) دادم. آن حضرت دو دينار و سي درهم به آن افزود و به من برگرداند. آنگاه به من فرمود كه شب را به خانه حضرت بمانم، اجابت كردم. اما شب بعد نرفتم و آن حضرت دو باره قاصدش را به دنبال من فرستاد و به من فرمود تا زماني كه در مدينه هستم، مهمان حضرت باشم.[١٨١]
امام صادق(ع) به مفضلبن عمر اموالي داده بود كه هرگاه ميان شيعيان اختلافي پيدا شد، با آن اموال اختلاف آنها را رفع كند.[١٨٢] مفضلبن عمر از وكلاي امام(ع) در عراق بوده و به احتمال زياد رفع مخاصمه تنها وظيفه مفضل نبوده، بلكه كمك به نيازمندان و امثال آن را نيز شامل ميشده است. همچنين امام صادق(ع) به شيعياني كه به واسطه شركت در قيام زيد، آسيب ديده بودند، كمك كرد. عبدالرحمانبن سيابه گفته است كه آن حضرت به من دينارهايي داد كه من ميان مصيبت ديدگان و آسيب ديدگان اين حادثه تقسيم كردم.[١٨٣]
ب. پرداختهاي مالي شيعيان به ائمه(ع)اخبار زيادي حكايت از اين دارد كه شيعيان عراق براي امام صادق(ع)، اموالي ميفرستادند. يونسبن عمار از همسايه قريشي خود نزد امام صادق(ع) شكايت كرد كه وي هرجا ميروم جار ميزند كه اين رافضي اموالش را براي جعفربن محمد(ع) ميفرستد.[١٨٤] خبر فرستادن اموال از سوي شيعيان عراق، به منصور خليفه عباسي نيز رسيده بود كه موجب شد امام صادق(ع) از سوي منصور تهديد شود.[١٨٥]
فضلبن ابيقره گفته است كه يك بار امام صادق(ع) ردايش را پر از كيسههاي دينار كرد و به خادمش داد و فرمود: اين دينارها را براي فلان و فلان و... كه از خاندانش بود، ببرد و به آنها بگويد كه اينها را از عراق براي شما فرستادهاند.[١٨٦]
امام صادق(ع) اموالي را كه شيعيانش به حضرت ميدادند، برخي مواقع اگر زكات بود، بر ميگرداند و اگر صله و هديه بود، ميپذيرفت. شعيب عقرقوفي يك كيسه دينار به حضرت داد. امام(ع) از شعيب، پرسيد كه هديه است يا زكات؟ شعيب جواب داد كه هم زكات است وهم صله. امام صادق(ع) آن مقداري را كه صله بود، گرفت و باقي را به او برگرداند.[١٨٧] بعيد نيست اين كار به اين دليل بوده است كه شيعيان اموال زكات را به مستحقان محل خودشان بپردازند يا آنكه امام ميخواست با استفاده از اختيارات خودش، براي فرد زكات دهنده تخفيف يا تسهيلي قائل شود. شعيب عقرقوفي در روايت ديگري گفته است: شخصي هزار درهم به دست من داد تا به امام صادق(ع) برسانم. من براي نشان دادن علم غيب امام(ع) به دوستم، پنج درهم از آن برداشتم و در آستينم پنهان كردم و به جايش پنج درهم از خودم ميان درهمها نهاده، نزد حضرت گذاشتم. آن حضرت پنج درهم مرا جدا كرد و به من برگرداند و آن پنج درهمي را كه پنهان كرده بودم از من مطالبه كرد و من آن را از آستينم بيرون آورده، به حضرت دادم.[١٨٨]
شيعيان عراق، خمس را حق ائمه(ع) ميدانستند و براي امام(ع) ميآوردند. امام صادق(ع) به طور معمول خمس را به شيعيان خود ميبخشيد. مردي به نام مِسمع، كه از طريق غواصي در درياي بحرين مبلغ چهارصد هزار درهم به دستش رسيده بود، خمس آن را كه هشتاد هزار درهم ميشد، براي امام صادق(ع) آورد. امام(ع) آن را به خودش برگرداند.[١٨٩] شخصي به نام حارثبن مغيره به امام صادق(ع) ميگويد كه ما اموالي، همچون غلات و كالاهاي تجاري داريم كه شما بر آن حق داريد. حضرت ميفرمايد: ما حقوق خود را بر شما شيعيان و تمام كساني كه ما را دوست دارند، حلال كرديم.[١٩٠]
اينكه امام صادق(ع) زكات و خمس را نميگرفت، به سبب ترس و تقيه از منصور عباسي بود كه در اين مورد حساس بود و منصور به دليل آنكه اخبار تحويل اموال از سوي عراقيها و غير آن به امام صادق(ع)، به وي رسيده بود، آن حضرت را زير فشار گذاشته و تهديد به تبعيد و حتي قتل كرد.
امام صادق(ع) فرموده است كه پس از كشته شدن ابراهيم[١٩١] در بصره، تمامي مردان بالغ علوي يا طالبي را به دستور منصور به كوفه بردند. وقتي ما به كوفه رسيديم تا يك ماه ما را معطل نگه داشتند كه در اين مدت، هر روز انتظار كشته شدن خود را ميكشيديم. پس از يك ماه، منصور دو نفر از ما را به حضور طلبيد كه من و حسنبن زيد نزدش رفتيم. منصور با ديدن من شروع كرد به پرخاشگري كه آيا تويي كه علم غيب ميداني و مردم عراق خراج خود را براي تو ميفرستند؟ منصور پس از انكار اين امور از سوي امام(ع)، به امام ميگويد كه تصميم دارم شما را به شراة تبعيد كنم تا هيچيك از مردم عراق و حجاز به تو دسترسي نداشته باشند.[١٩٢] در روايت ديگر آمده است كه منصور خطاب به امام ميگويد كه عراقيها تو را امام خود قرار داده و زكات خودشان را براي تو ميآورند. خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم.[١٩٣]
امام صادق(ع) برخي مواقع از گرفتن اموالي كه افراد مستقيماً خود نزد حضرت ميآوردند، خودداري ميكرد. اما اموالي را كه نمايندگان حضرت ميفرستادند، ميگرفت؛ زيرا سندي در دست نيست كه نشان دهد آن حضرت اموالي را كه از سوي وكلاي حضرت فرستاده شده، مسترد كرده باشد.
ج. نمايندگان امام صادق(ع) در عراقشبكه وكالت در عصر امام باقر(ع) تشكيل شده بود. امام صادق(ع) اقدام به تأسيس اين شبكه كرده بود. آن حضرت در عراق وكيلاني داشت كه يكي از وظايف آنها امور مالي بود. ممكن است اين موارد شامل گرفتن خمس و فرستادن آن به مدينه، گرفتن زكات و مصرف آن به مصارفي كه امام(ع) تعيين ميكرده و گرفتن هديههاي مردم به امام(ع) و ارسال آن براي حضرت بوده باشد. ميتوان تصور كرد كه اين وكلا، به مثابه چشم و گوش ائمه(ع) عمل ميكرده و اخبار شيعيان وحوادث روز را براي حضرت گزارش نموده و سئوالها مردم را، كه ياران و شاگردان حضرت در آن شهر جوابگو نبودند، به واسطه نامه از امام ميپرسيدند. همچنانكه ممكن است نامههاي مردم را تحويل گرفته به امام(ع) ميرساندند.
١. وكلاي امام صادق(ع) در عراق عبارت بودند از:
مفضلبن عمر: مفضلبن عمر جعفي، كه كنيهاش ابوعبدالله يا ابومحمد است. يكي از شيعيان سرشناس امام صادق(ع) بود كه امام صادق(ع)، كتاب توحيد را به او املا كرد كه به توحيد مفضل معروف شده است.[١٩٤] وي در زمان امام كاظم(ع) نيز وكيل آن حضرت بود؛ چرا كه روايت شده از سوي وي براي امام(ع) اموالي فرستاده شد. اما امام كاظم(ع) به آورنده دستور داد آن را براي مفضل برگرداند.[١٩٥] شيخ طوسي او را از ممدوحان شمرده است.[١٩٦]
٢. حمرانبن اعين كوفي: وي برادر زرارةبن اعين از ياران خاص امام صادق(ع) بود و از جانب آن حضرت به او مژده بهشت داده شد.[١٩٧] شيخ طوسي در الغيبة او را از سفراي ممدوح شمرده است.[١٩٨]
٣. عبدالرحمنبن حجاج: ابوعلي، عبدالرحمانبن حجاج از موالي قبيله بجيله در كوفه و از ياران امام صادق(ع) بود. امام صادق(ع) به او ميفرمود كه با مردم مدينه سخن بگو كه من دوست دارم در ميان رجال شيعه شخصي مانند تو ديده شود.[١٩٩] شيخ طوسي، او را وكيل امام صادق(ع) دانسته و اضافه كرده كه در زمان امام رضا(ع) با ايمان به ولايت او از دنيا رفته است.[٢٠٠]
٤. نصربن قابوس لخمي: وي اهل كوفه و از ياران امام صادق(ع)، امام كاظم(ع) و امام رضا(ع) بود و نزد آن بزرگواران، جايگاهي رفيع داشت.[٢٠١] گفته شده است كه وي بيست سال وكيل امام صادق(ع) بوده، اما هيچكس از وكالت او اطلاعي نداشت.[٢٠٢]
٥. معليبن خنيس: معليبن خنيس كه از شيعيان پرشور و مخلص امام صادق(ع) بود، در مدينه، نزد امام صادق(ع) بود و براي آن حضرت خدمت ميكرد. معلي مسئول امور مالي حضرت در مدينه و وكيل امام صادق(ع) براي رسيدگي به امور خانه و خانواده حضرت بود[٢٠٣]و[٢٠٤]
نتيجهگيريعراق سرزميني حاصلخيز و غني بود و اقتصاد آن به طور عمده بر دو عنصر زراعت و تجارت مبتني بود و صنعت نيز در درجه سوم، در توليد ثروت و اقتصاد مردم آن نقش ايفا ميكرد. اقتصاد مردم عراق تا عصر حجاج رو به شكوفايي بود. اما در عصر او به سبب ستمها و شورشهايي كه معلول ظلمهاي او بود و همچنين فشار بر موالي كه نقش مهم و تأثيرگذاري در توليد ثروت، به ويژه در بخش زراعت و صنعت داشتند، وضع اقتصادي عراق رو به وخامت رفت.
شيعيان عراق به صورت طبيعي از ثروت عراق، بهرهمند ميشدند. اما به سبب محروميت از امكانات و منابع دولتي و عقوبتهايي كه در پي قيامها متوجه آنها ميشد، در مقايسه با عامه در وضعيت پايينتري قرار داشتند. برخي از شيعيان اين عصر، زمين، باغ يا نخلستانهاي كوچك داشتند، اما چون اكثر قاطع زمينهاي عراق در زمان عثمان، از سوي سرمايهداران بزرگ خريداري شده يا قبل و بعد از آن به صورت اقطاع به ديگران بخشيده و يا دردست دولت بود، زمينهاي شيعيان در مقايسه با همه زمينهاي عراق، بسيار ناچيز بود.
شيعيان از تجارت، سهم بيشتري در مقايسه با زراعت، داشتند. برخي از شيعيان تاجر بودند يا از فوايد ديگر آن، همچون صرافي، دكانداري، خردهفروشي يا شترباني استفاده ميكردند. در صنعت نيز شيعيان به كارهايي، همچون، آهنگري، زرگري، ساخت ادوات جنگي، كفاشي، كاغذسازي و امثال آن اشتغال داشتند.
شيعيان با ائمه(ع) روابط مالي داشتند و برخي از آنها كه ثروتمند بودند، وجوهات شرعي، همچون خمس و زكات يا هديههايي را براي ائمه(ع) ميآوردند و ائمه(ع) نيز به شيعيان عراق كمك مالي ميكردند يا به آنها وقتي به حجاز ميرفتند، خرجي ميدادند. حضرت امام صادق(ع) نمايندگاني در عراق داشت كه يكي از وظايف آنها امور مالي، همچون فرستادن مخفيانه اموال براي امام صادق(ع) يا صرف آن اموال در عراق بود.
منابعابن اثير، عزالدين علي بن ابيالكرم (م٦٣٠)، الكامل في التاريخ، تصحيح عمر عبدالسلام، بيروت، دار الكتاب العربي، ١٤٢٢ق.
ابن حجر عسقلاني، احمدبن عليبن حجر، الاصابه في تمييز الصحابه، تحقيق، احمد عبدالموجود و علي محمدمعوض، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق/١٩٩٥م.
ابن داوود حلي، حسنبن عليبن داود(قرن هشتم)، رجال ابنداود، تهران، ١٣٨٣ ق.
ابنمنظور، ابوالعز محمدبن مكرم (م٦٣٠)، لسان العرب، بيروت، دار الفكر للطباعه و النشر، دار صادر، ١٤١٤ق.
ابن عبدربهاندلسي، احمدبن محمدبن عبدربه (م٣٢٨ ق)، العقد الفريد، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م.
ـــــ ، العقد الفريد، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤٠٩ ق/١٩٨٩م.
ابوالخشب، ابراهيم علي، الادب الاموي، مصر، الهيئه المصريه العامه للكتاب، بيتا.
ابنقتبيه، ابيمحمد عبداللهبن مسلم، المعارف، بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٢٤ه. ق/٢٠٠٣م، دوم
ابوالفرج اصفهاني، عليبن حسين، مقاتل الطالبيين، قم، منشورات الرضي، زاهدي، ١٤٠٥ه. ق، دوم.
ابوالفرج اصفهاني، عليبن حسين، كتاب الاغاني، بيروت، دار احياء التراث العربي، ١٤٠٧/١٩٨٧م.
ابي عبيد، الاموال، تصحيح، محمدخليل، بيروت، دار الفكر، ١٤٠٨ه. ق.
ان. ويلي، جويس، نهضت اسلامي شيعيان عراق، ترجمه، مهوش غلامي، تهران، اطلاعات، ١٣٧٣ش.
باقر، طه و فاضل عبدالواحد علي، عامر سليمان، تاريخ العراق القديم، وزاره التعليم العالي في العراق، جامعه بغداد، ١٩٨٧م.
برقي، احمدبن محمدبن خالد، المحاسن، قم، دار الكتب الإسلامية، ١٣٧١ ه. ق.
برقي، احمدبن محمدبن خالد (م٢٧٤)، رجال البرقي، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٨٣ق.
بلاذري، احمدبن يحييبن جابر، فتوح البلدان، بيروت، دار و مكتبه الهلال، ١٩٨٨م.
بلاذري، احمدبن يحييبن جابر (م٢٧٩)، انساب الاشراف، تحقيق، سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دارالفكر، ١٤١٧ق/١٩٩٦م
جباري، محمدرضا، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، ١٣٨٢.
جعيط، هشام، كوفه پيدايش شهر اسلامي، ترجمه، ابوالحسن سرو قد مقدم، مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي، ١٣٧٢ش.
حموي، شهابالدين ابوعبدالله ياقوتبن عبدالله (م٦٢٦)، معجم البلدان، بيروت، دارصادر، ١٩٩٥م، دوم .
خطيب البغدادي، ابيبكر احمدبن عليبن ثابت، تاريخ مدينه السلام، تحقيق: بشار عواد معروف، بيجا، ١٤٢٢ه/٢٠٠١م .، اول.
خليف، يوسف، حياه الشعر في الكوفه الي نهايه القرن الثاني للهجره، بيجا، المجلس الاعلي للثقافه، المكتبه العربيه، بيتا.
خويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، قم، مركز نشر آثار شيعه، ١٤١٠ ه. ق /١٣٦٩ه. ش.
دميري، كمال الدين، حيوه الحيوان الكبري و بهامشه كتاب عجائب المخلوقات و الحيوانات و غرائب الموجودات من مؤلفه زكريابن محمدبن محمود قزويني، بيجا، بينا، بيتا.
دينوري، ابوحنيفه احمدبن داوود، اخبار الطوال، ترجمه، محمود مهدوي دامغاني، چ چهارم تهران، ني، ١٣٧١.
رحمتي، محمدرضا، «ساختار اجتماعي اقتصادي عراق در دهههاي آغازين اسلامي»، كيهانانديشه، سال ١٣٧٦هجري شمسي، شماره ٧٥، موسسه كيهان.
زرينكوب، عبدالحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، تهران، اميركبير، ١٣٦٨.
زيدان، جرجي، تاريخ التمدن الاسلامي، بيروت، دارمكتبه الحياه، بيتا.
سبط ابنجوزي، يوسفبن فرغليبن عبدالله بغدادي، تذكره الخواص، تهران، مكتبه نينوي الحديثه، بيتا.
صالح احمد، علي، التنظيمات الاجتماعيه و الاقتصاديه في البصره في القرن الاول الهجري، بيروت، دار الطليعه، ١٩٦٩م.
صالح احمد، علي، الخراج في العهود الاسلاميه الاولي، بغداد، المجمع العلمي العراقي، ١٤١٠ق.
صدوق، محمدبن عليبن بابويه(م٣٨١)، من لا يحضره الفقيه، قم، مؤسسة النشر الإسلامي، ١٤١٣ ق.
صفار، محمدبن الحسنبن فروخ، بصائر الدرجات، قم، مكتبة آية الله المرعشي، ١٤٠٤ ه. ق.
طبرسي، امين الاسلام ابيعلي فضلبن حسن، إعلام الوري باعلام الهدي، طهران، دارالكتب الإسلامية، بيتا.
طوسي، محمدبن حسن، رجال الشيخ الطوسي، نجف، حيدريه، ١٣٨١ ه. ق.
طوسي، محمدبن حسن، اختيار معرفه الرجال (رجال الكشي)، مشهد، دانشگاه مشهد، ١٣٤٨ ق.
طوسي، محمدبن حسن(٣٨٥- ٤٦٠)، الغيبة، قم، مؤسسة المعارف الإسلامية، ١٤١١ ه. ق.
عبدالفتاح ملحس، ثريا، حزب الشيعه في ادب العصر الاموي، بيروت، الشركه العالميه للكتاب ش م ل، ١٩٩٠م .
علم الدين، مصطفي، الزمن العباسي، بيروت، دار النهضه العربيه، ١٩٩٣م.
علوي، حسن، شيعه و حكومت در عراق، ترجمه، محمدنبي ابراهيمي، تهران، حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، ١٣٧٦.
كليني، محمدبن يعقوب، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٦٥ه. ش.
كميتبن زيد اسدي و ابنحديد معتزلي، الروضه المختاره، شرح القصائد الهاشميات القصائد العلويات، بيروت، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيتا.
مبرد، ابوالعباس محمدبن يزيد(م٢٨٥)، الكامل في اللغه والادب، تحقيق، محمدابوالفضل ابراهيم، چ سوم، قاهره، دارالفكر العربي، ١٤١٧/١٩٩٧م.
مفيد، محمدبن محمدبن نعمان عكبرايي، الأمالي، قم، المؤتمر العالمي للشيخ المفيد، ١٤١٣ ه. ق.
مفيد، محمدبن محمدبن نعمان عكبرايي(م٤١٣)، الارشاد الي حجج الله علي العباد، قم، كنگره جهاني هزاره شيخ مفيد، ١٤١٣ق.
المقداد، محمود، الموالي و نظام الولاء من الجاهليه الي اواخر العصر الاموي، دمشق، دارالفكر، ١٤٠٨ه. ق/١٩٨٨م.
يعقوبي، احمدبن اسحاق، البلدان، ترجمه، محمدابراهيم آيتي، چ چهارم تهران، شركت انتشارت علمي و فرهنگي، ١٣٨١.
_____ ، تاريخ يعقوبي، بيروت، دار صادر، بيتا.
* دانشيار گروه تاريخ مؤسسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)
** دانش آموخته حوزه علميه و كارشناس ارشد تاريخ تشيع [email protected]
دريافت: ٣٠/٢/١٣٩٠ـ پذيرش: ٢٥/٥/١٣٩٠
[١]. محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص ٣٤٦؛ خطيب بغدادي، تاريخ مدينه السلام، ج ٢، ص ٣٠٥- ٣٠٦.
[٢]. طبري، همان، ج٤، ص٣١؛ گروهي از نويسندگان، حضاره العراق، ج٥، ص٢٣١- ٢٣٦؛ صالح احمد العلي، الخراج في العراق، ص٥٩.
[٣]. ابيعبيد قاسمبنسلام، الاموال، ص٧٢.
[٤]. احمدبن يحيي بلاذري، فتوح البلدان، ص٢٦؛ ياقوت حموي؛ معجم البلدان، ج٣، ص٢٧٥.
[٥]. ابيعبيد قاسمبنسلام، همان.
[٦]. گروهي از نويسندگان، حضاره العراق، ج٥، ص٢٣٥.
[٧]. ابيعبيد قاسمبنسلام؛ الاموال، ص٣٥٣، ٣٥٩.
[٨]. گروهي از نويسندگان، حضاره العراق، ص٢٣٧.
[٩]. ملك يا زميني كه از جانب خليفه يا سلطان به يكي از اُمرا به عنوان اسغلال(بهرهبرداري از عوايد) و يا تملك(مالكيت ارضي) واگذار شود. (مصاحب، دائره المعارف فارسي، ج١، ص١٨٣).
[١٠]. همان
[١١]. همان، ص٢٣٩
[١٢]. صالح احمد العلي، التنظيمات الاجتماعيه والاقتصاديه في البصره، ص٢٣٣- ٢٦٢
[١٣]. سيداحمد براقي نجفي، تاريخ الكوفه، ص ١٢٤؛ لوييس ماسينون، خطط الكوفه، ص١٢٤؛ محمدحسين زبيدي، الحياه الاقتصاديه و الاجتماعيه في الكوفه، ص٣٢
[١٤]. ماسينيون، خطط الكوفه، ص١٢٤و ١٤٠؛ صالح احمد العلي، التنظيمات الاجتماعيه و الاقتصاديه في البصره في القرن الاول الهجري، ص٢٥٤.
[١٥]. صالح احمد العلي، خطط البصره و منطقتها، ص١١٠.
[١٦]. ابنالفقيه، البلدان، ص٥١٣؛ مقدسي، احسن التقاسيم، ص١٢٨، سيوطي، حسن المحاضره في اخبار مصر وقاهره، ج١، ص٣٢٥؛ ابنعماد حنبلي، شذرات الذهب، ج١، ص٢٢٨؛ زبيدي، الحياه الاقتصاديه والاجتماعيه في الکوفه، ص١٩٢، ٢٠٤.
[١٧]. محمدبنيزيد مبرد، الکامل في اللغه والادب، ج١، ص٢٩٨.
[١٨]. طبري، تاريخ الامم والملوک، ج٦، ص٥٢٣، ابناثير، الکامل، ج٥، ص٢٣.
[١٩]. بلاذري، فتوح البلدان، ص٢٦٦.
[٢٠]. همان، ص٥٦٩.
[٢١]. يعقوبي، البلدان، ترجمه، محمدابراهيم آيتي، ص٧٤.
[٢٢]. محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم والملوک، ج٤، ص٢٨٠.
[٢٣]. يوسف خليف، حياه الشعر في الکوفه، ص١٦٢.
[٢٤]. عليبنحسين مسعودي، مروج الذهب، ج٢، ص٣٣٢.
[٢٥]. همان.
[٢٦]. رک: محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم والملوک، ج٥، ص٢٦٩.
[٢٧]. همان، ج٤، ص٢٢، ٤٩، ١٦١.
[٢٨]. گروهي از نويسندگان، حضاره العراق، ج٥، ص٥٧.
[٢٩]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوح البلدان، ص٢٧٥.
[٣٠]. جزيه ماليات معيني است که دربرابر تعهد دولت اسلامي نسبت به تأمين امنيت اهل ذمه، برحسب توان ماليشان سرانه و ساليانه گرفته ميشد. فرق آن با خراج اين است که جزيه بر نفوس اهل کتاب گذاشته ميشود که با اسلام آوردن، برداشته ميشود اما خراج بر زمين گذاشته ميشود که با اسلام آوردن نيز باقي است. گرفتن جزيه در قديم ازافراد مليتهاي ديگر که تابعيت يک دولت را تقبل ميکردند، گرفته ميشد و يونانيها، فارسهاو روميهاهفت برابر آنچه مسلمانان بر اهل ذمه مقرر کرده بود، ميگرفتند(جرجي زيدان، تاريخ التمدن الاسلامي، ج١، ص٢١٨- ٢٢١).
[٣١]. يوسف خليف، حياه الشعر في الکوفه، ص١٦٩.
[٣٢]. ابنعبدربه اندلسي، العقد الفريد، ج٣، ص٣٧٨.
[٣٣]. همان.
[٣٤]. محمود المقداد، الموالي و نظام الولاء، ص٢٥٩- ٢٦٠.
[٣٥]. احمدبنيحيي بلاذري، انساب الاشراف، ج٥، ص٣٥٢.
[٣٦]. احمدبنمحمدبنعبدربه اندلسي، العقد الفريد، ج٣، ص٣٨٠.
[٣٧]. جويس ان ويلي، نهضت اسلامي شيعيان عراق، ترجمه، مهوش غلامي، ص٢٥.
[٣٨]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٥، ص٩٦.
[٣٩]. محمدبنحسن طوسي، التهذيب، ج٤، ص٩٦.
[٤٠]. همان، ج٧، ص١٩٦.
[٤١]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٦، ص٣٤٧.
[٤٢]. ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٥، ص٧٥.
[٤٣]. محمدبنحسن طوسي، رجال، ص٣٤٦؛ ابوالقاسم خويي، معجم رجال الشيعه، ج٢٠، ص٧٢.
[٤٤]. همان، ص١٥٧؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج١، ص٢٣٠.
[٤٥]. احمدبن علي نجاشي، الررجال، ص١٥٤؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج٧، ص٦١.
[٤٦]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٢٣، ابوالقاسم خويي، معجم، ج٨، ص٣٣.
[٤٧]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٤٥.
[٤٨]. همان، ص١٣٦.
[٤٩]. محمدبن طوسي، اختيارمعرفه الرجال، ص٣١٣.
[٥٠]. نجاشي، رجال، ص١٤٥.
[٥١]. همان، ص١٨٢.
[٥٢]. حسن بن علي بنداوود، رجال، ص٥١٨، احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٤٢١.
[٥٣]. همان، ص١٩٣.
[٥٤]. همان، ص٢٣٠.
[٥٥]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٥، ص١٤٩.
[٥٦]. طوسي، رجال، ص٢٤٣.
[٥٧]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٤٧.
[٥٨] . طوسي، رجال، ص٢٧٠.
[٥٩]. همان، ص٣١٥.
[٦٠]. احمدبن محمدبن خالد احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٢١.
[٦١]. همان، ص٣٢.
[٦٢]. علي بن ابي الكرم بناثير، الکامل، ج٤، ص٤١٨.
[٦٣]. احمدبنيحيي بلاذري، فتوح البلدان، ص٤٥٠؛ عبدالواحد ذنون طه، العراق في عهد الحجاجبنيوسف الثقفي، ص١٨٩.
[٦٤]. محمدبنحسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص١٨٥.
[٦٥]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٧١
[٦٦]. همان، ص١١٢
[٦٧]. همان، ص١٣٧
[٦٨]. همان، ص١٤٦
[٦٩]. همان، ص١٥٠
[٧٠] . همان، ص٢٢٥
[٧١]. همان، ص٢٨٩
[٧٢]. همان، ص٣٥٩
[٧٣]. همان، ص٤٣٧
[٧٤]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٣١٨
[٧٥]. محمدبن حسن طوسي، الفهرست، ص١٥٤
[٧٦]. لوئي ماسينيون، خطط الکوفه، ص٩٩، ١٠٠
[٧٧]. همان، ص٩٩
[٧٨]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٣
[٧٩]. النَّقّاضُ: الذي يَنْقُضُ الدِّمَقْسَ، و حِرْفَتُه النِّقاضة(لسان العرب ج ٧ ص ٢٤٣) الدِمَقْسُ و الدِمْقاسُ و المِدَقْسُ: الإِبْرَيْسَم و قيل القَز(لسان العرب، ج ٦ ص ٨٦) نقاض:فروشنده ابريشم (فرهنگ دهخدا، ج٤٨، ذيل واژه نقاض)
[٨٠]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٦، ٢٠٩
[٨١]. ابزاري منسوب به دو چيز است: يکيفروش ابزار که به آلات مربوط به ديگ گفته ميشود و ديگر، نام قريه اي در دو فرسنگي نيشابور که جمعي از اهل علم به آن قريه منسوب اند(سمعاني، الانساب، ج١، ص٩٧؛ دهخدا، لغت نامه، ج٢، ص٢٧٣)
[٨٢]. احمد بن علي نجاشي، رجال، ص٢٨٤؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٤، ١٣٥، ١٩٢، ٢٠٢، ٢٠٤، ٢٢٥، ٢٥٤، ٢٦٠، ٣٠١
[٨٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٦٠؛ طوسي، رجال، ص٢١٦
[٨٤]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢١٨، ٣١٦
[٨٥]. نجاشي، رجال، ص٤٢١
[٨٦]. نجاشي، رجال، ص١٨٢؛ حسنبن عليبن داود، رجال، ص٤٥٩
[٨٧]. بز لباس يا نوع خاصي از لباس است(ابنمنظور، لسان العرب، ذيل واژه البز)
[٨٨] . نجاشي، همان، ص١٥٤، طوسي، رجال، ص١٢٤، ١٣٢، ١٥٠، ١٥٩، ١٦٣، ١٧٦، ١٨٧، ١٨٩، ٢٠٣، ٢١٤، ٢٣٦، ٢٣٩، ٢٥٣، ٢٥٤، ٢٥٦، ٢٨٨، ٢٩٠، ٣٢٤، ٣٢٥
[٨٩]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٩٣؛ احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٣٢؛ حسنبن علي بنداوود، رجال، ص٣٤٧.
[٩٠]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص١٧٥؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٥، ٢٠٦
[٩١]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٣٣٤، محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٨٧، ٢٦٠
[٩٢]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٣٢٣
[٩٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٤٤
[٩٤]. همان، ص١٨٩، ٤٥٠؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٤٦، ١٦٢، ١٨٩، ٢٠٩، ٢٢٢، ٢٤٧، ٢٤٩، ٢٧٢، ٢٧٤، ٢٩٢
[٩٥]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٣٠، ١٦٦؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٥٥، ٢١٨،
[٩٦]. نجاشي، همان، ص١٨١، ٣٣٨؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٥٠، ١٦٠، ٢١٣، ٢٦١، ٣٠٨
[٩٧]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٤١٣، ٤٤٦؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٥١، ٢٩٨
[٩٨]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٩، ١٩٦
[٩٩]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٤٢٩
[١٠٠]. حسنبن عليبن داود، رجال، ص٢٧٠؛ احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٣٠٥
[١٠١]. نوعي حليم كه از گندم ياجو با شكر يا خرما تهيه ميشود.
[١٠٢]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٩٢، ١٩١، ٢٩٨؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٦٠، ٢٩٩،
[١٠٣]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٢٤، ٤٧، ١٢١، ١٥٨، ١٥٩، ٢٣٧، ٣٦٩، ٤٢٧
[١٠٤]. حسنبن عليبن داود، رجال، ص ١٣٠، ٢٣٤؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٥٥؛ محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص٣٧١
[١٠٥]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص ١٣٢، ٢٤٢
[١٠٦]. همان، ص١٣٨
[١٠٧]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٧، ١٣٨، ١٩٦، ٢٢٢؛ احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٣٥
[١٠٨]. محمدبن حسن طوسي، همان، ص١٢٤، ١٢٧، ١٥٠
[١٠٩]. همان، ص١٣٨
[١١٠].«قصب» يكنوع لباس كتاني نرم و لطيف بوده( خليلبناحمد فراهيدي، كتاب العين، ج٥، ذيل واژه قصب )
[١١١]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٢٠٢؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٦٢، همان
[١١٢]. اين لباس از نوعي پارچه توري شفاف تهيه ميشده است( سيد حسين مدرسي طباطبايي، ميراث مکتوب شيعه، ص٢١٦)
[١١٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٢٣٨، ٨٣، ١٤٤، ١٩٧، ٢٨٣، محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٩٤
[١١٤]. ابنمنظور، لسان العرب، ج٧، ص٣٠٨
[١١٥]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص١٠٦، ٢٢١، ٣٦٨؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٢٧، ١٦٥، ١٦٦، ٢٤٠، ٢٤٦، ٢٥٧، ٣٠٩، ٣١٠
[١١٦]. احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٤٦؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٢٦
[١١٧]. احمدبن علي نجاشي، ص٢٢٣
[١١٨]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٠٣، ٢٥٠
[١١٩]. همان، ص٢٢٦، ٢٥٧
[١٢٠]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٥٣؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٥٧، ٣٠٤
[١٢١]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٢٣٧؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٧
[١٢٢]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٥٤، ١٤٩، ١٨٠، ١٨٤، ١٩٧، ٢٠١، ٢١٩، ٢٦٣، ٣١٢
[١٢٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٤٥، ٤٦، ١٣٥، ١٣٧، ١٨١، ١٩٠، ٢٢٨، ٢٨٦، ٣٠١، ٣١١، ٣٥٦، ٤١٤، ٤٥٦، ٤٦١؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٥، ١٨٣، ١٨٨، ٢١٧، ٢١٨، ٢١٩، ٢٤٦، ٢٤٩، ٢٥١
[١٢٤]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٤٤٥، ١٨٧، ٢٣١.
[١٢٥]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٠٤؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٢، ١٧٢، ٢٥٤
[١٢٦]. حسنبنيوسف حلي، الخلاصه، ص١٣، ٢٥
[١٢٧]. جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، ج١، ص٢٧٧
[١٢٨]. محمود مقداد، الموالي و نظام الولاء، ص٢١٢
[١٢٩]. ر. ك: محمدحسين زبيدي، الحياه الاجتماعيه و الاقتصاديه في الكوفه في القرن الاول الهجري.
[١٣٠]. محمدحسين زبيدي، الحياه الاجتماعيه و الاقتصاديه في العراق، ص٢٠٥
[١٣١]. همان، ص٢٠٤
[١٣٢]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٩٥، ٢٩٠، ٣٥٨؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١١٠، ١٢٩، ٤٣٤
[١٣٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٢٤٦، ٣٥٩، ٣٦٢
[١٣٤]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٦٠
[١٣٥]. همان، ص١٢٧، ١٦٣
[١٣٦]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢١٧، ٢٨٣؛ ابوالقاسم خويي، معجم رجال الحديث، ج٢١، ص١٦٢
[١٣٧]. همان، ص١٣٤، ٢٠٢
[١٣٨]. همان، ص ٣٠٤؛ ابوالقاسم خويي، معجم رجال الحديث، ج١٠، ص٣٥
[١٣٩]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٧٥؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٣٣٤
[١٤٠]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص١١٦، ٢٧٢، ٣٠٨؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٧٨، ٢٤٨، ٢٥٣، ٢٥٤، ٢٩٥
[١٤١]. احمدبن علي نجاشي، همان، ص٤٥١؛ همان، ٤٥٨؛ احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٤٤؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٤٦، ١٤٧، ١٨٥، ١٨٨، ١٩٨، ٢٠٧، ٢٩١، ٣٠١
[١٤٢]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٨٢
[١٤٣]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٤٣؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج١٣، ص٣٢٦؛ احمدبن علي نجاشي؛ رجال، ص٢٢٠؛ حسنبنيوسفبنمطهر حلي، الخلاصه، ص٢٣٧؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج١٠، ص١٨٨
[١٤٤]. صفر به ضم صاد نوعي از مس است و صفار کسي است که از آنهاظروف ميسازد (ابنمنظور، لسان العرب، ج٤، ص٤٦١)
[١٤٥]. حلي، الخلاصه، ص٦٧؛ ابوالقاسم خويي، معجم رجال الحديث، ج٧، ص٦٢
[١٤٦]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٤٩، ١٩٩، ٢٠١، ٤٥٢؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٤، ٢٠١، ٢٢٥، ٢٢٧، ٢٦١، ٢٧٤، ٣٠٦، ٣٢٥
[١٤٧]. همان، ص١٦١
[١٤٨]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٢٦، ١٦٥، ٣١٦
[١٤٩]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٠٣، ١٧١، ٢٠٢
[١٥٠]. همان، ص١٨٤؛ محمدبن حسن طوسي، اختيار، ص ٥٢؛ احمدبن محمدبن خالد برقي، رجال، ص٢٦؛ محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٣
[١٥١]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٢٨؛ احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١١٤
[١٥٢]. نوعي پارچه پشمي كه روي هودج ميانداختند.
[١٥٣]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص١٥؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج١، ص٢٣٧، محمدبن حسن طوسي، رجال، ص٢٠٧، ٢٠٧، ٢٢٤، ٢٧٠، ٢٨٠
[١٥٤]. محمدبن حسن طوسي، رجال، ص١٣٦، ١٤٣؛ ابوالقاسم خويي، معجم، ج١٤، ص١٠٤
[١٥٥]. ابنابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج١١، ص٤٤
[١٥٦]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص٣٢٦
[١٥٧]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٢، ص٢٦٤
[١٥٨]. همان، ص٢٦١
[١٥٩]. همان، ص٢٦١
[١٦٠]. حسن العلوي، شيعه و حکومت درعراق، ص٢١
[١٦١]. کميتبنزيد اسدي و ابنابي الحديد معتزلي، الروضه المختاره؛ شرح القصائد الهاشميات و العلويات، ص٦٣
[١٦٢]. همان، ص٨٠
[١٦٣]. همان، ص٢٦٦
[١٦٤]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص١٦٧
[١٦٥]. همان، ص١٨٣
[١٦٦]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٤، ص٣٤
[١٦٧]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص٤١٠
[١٦٨]. همان، ص٤٠٨
[١٦٩]. محمدبنعليبنبابويه صدوق، من لا يحضره الفقيه، ج٢، ص٣
[١٧٠]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص١٦٤
[١٧١]. همان، ص١٦٩
[١٧٢]. همان، ص٣٨٢
[١٧٣]. همان، ص٢٥٢
[١٧٤]. همان، ص٢٨٥
[١٧٥]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٣، ص٥٥٥
[١٧٦]. همان، ج٤، ص٥٤٦
[١٧٧]. همان، ص١٨٣
[١٧٨]. همان
[١٧٩]. محمدبنمحمدبننعمان مفيد، الارشاد، ج٢، ص١٦٦
[١٨٠]. همان، ص١٦٧
[١٨١]. همان، ص٣٦٩
[١٨٢]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٢، ص٢٠٩
[١٨٣]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، اختيار معرفه الرجال، ص٣٣٨
[١٨٤]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج٢، ص٥١٢
[١٨٥].ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص٣٠٠
[١٨٦]. ورامبنابي فراس(م ٦٠٥)، مجموعه ورام، ج٢، ص٢٦٦
[١٨٧]. فضلبنحسن طبرسي، اعلام الوري، ص٢٧٥؛ ابنشهرآشوب مازندراني، المناقب، ج٤، ص٢٧٥
[١٨٨]. صفار، بصائر الدرجات، ص٢٤٧؛ عليبنعيسي اربلي، کشف الغمه، ج٢، ص١٩٣
[١٨٩]. محمدبنيعقوب کليني، الکافي، ج١، ص٤٠٨
[١٩٠]. محمدبنحسن محمدبن حسن طوسي، التهذيب، ج٤، ص١٤٣
[١٩١]. وي، ابراهيمبن عبدالله محض ـ معروف به قتيل باخمري ـ است كه پس از قيام برادرش ـ محمد ذي النفس الزكيه ـ در مدينه وي نيز در بصره قيام كرد و در سال ١٤٦ق در منطقه باخمري، نزديك بصره كشته شد.
[١٩٢].ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص٣٠٠
[١٩٣]. سبط ابنجوزي، تذکرة الخواص، ج٢، ص٤٤٨
[١٩٤].ابوالقاسم خويي، معجم رجال الحديث، ج١٨، ص٣٠٤
[١٩٥]. محمدبنحسن طوسي، الغيبه، ص٣٤٧
[١٩٦]. همان
[١٩٧] . همو، اختيار معرفه الرجال، ص١٨١
[١٩٨]. همو، الغيبه، ص٣٤٦
[١٩٩]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٤٤١
[٢٠٠]. محمدبن حسن طوسي، الغيبه، ص٣٤٧
[٢٠١]. احمدبن علي نجاشي، رجال، ص٤٢٧
[٢٠٢]. محمدبن حسن طوسي، الغيبه، ٣٤٧
[٢٠٣]. همان
[٢٠٤]. ر.ک: محمدرضا جباري، سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، ج١ و ٢