تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - مذهب شيخصفيالدين اردبيلي
، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ١٣٨٩، ٦٣ ـ ٨٦
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٧, No.٤, Winter ٢٠١١
اصغر حيدري*
چكيده
آشنايي با زواياي زندگي شيخصفيالدين اردبيلي، جد اعلاي پاشاهان صفوي، هنوز نيازمند تحقيقات علمي و تاريخي است؛ بهويژه در دو بعد مذهب شيخ و سيادت او بحثها و تحليلهاي متعدد و گاه متضادي ارائه شده است. اين دو موضوع گاه پژوهشگراني را به دشمني عجيب با شيخ و صفويان كشانيده، و گاه آنان را به اعتقاد به مراتب بلند انساني دربارة شيخصفيالدين واداشته است. اين نكته كه شيخ پيرو مذهب تسنن بوده است يا تشيع، در مطالعة سلسلة پادشاهي صفويه اهميتي خاص مييابد؛ زيرا آنان به مذهب شيعة دوازدهامامي در ايران رسميت بخشيدند. اين مقاله ميكوشد پاسخي مبتني بر پژوهشي علمي ـ تاريخي و با تكيه بر اسناد و يافتههاي گذشتهنگاري به دست دهد.
كليد واژهها: شيخصفيالدين، صفويان، مذهب تشيع، سادات، ا مام موسي كاظم(ع)
مقدمهجد بزرگ پادشاهان صفوي شيخصفيالدين اردبيلي (٦٥٠ـ ٧٣٥ ق مدفون در اردبيل)، يكي از مشايخ صوفيه در زمان ايلخانان مغول بود. در كتاب معروف سلسلةالنسب صفويه، نوشتة شيخحسين از نوادگان شيخزاهد گيلاني (پير و استاد شيخصفي و نيز پدرزن او) دربارة نسب شيخصفي چنين آمده است:
حضرت شيخ شيخصفيالدين ابوالفتح اسحاقبن امينالدين جبرئيلبن قطبالدينبن صالحبن محمد الحافظبن عوضبن فيروز شاه زرين كلاهبن محمدبن شرفشاهبن محمدبن حسنبن سيدمحمدبن ابراهيمبن سيدجعفربن سيدمحمدبن سيداسماعيلبن سيدمحمدبن سيداحمد اعرابيبن سيدقاسمبن سيدابوالقاسم حمزةبن موسيالكاظمبن جعفر الصادقبن محمدالباقربن امام زين العابدينبن حسينبن عليبن ابيطالب(ع).»[١]
دربارة تاريخ زندگي پدران و اجداد شيخصفيالدين اردبيلي، در كتاب سلسلةالنسب صفويه، اخبار كوتاهي هست كه بازگو ميشود:
فيروزشاه زرينكلاه حكومت ولايت اردبيل و توابع آن بر وي مقرر گرديد، و فيروزشاه مرد متمول و صاحبثروت و مكنت بود و به سبب كثرت مواشي خود و حواشي كه داشت...، فرزند وي، «عوض»، به ديه اسفرنجان رحلت كرد كه از ديهات اردبيل است. پسر وي، محمد، در هفتسالگي مفقود شد... . بعد از هفت سال ناگاه محمد را ديدند بر در خانه ايستاده و جامة عنابي پوشيده، دستار سفيد بر كلاه بسته و مصحف كلامالله حمايل گردن كرده... . بعد از آن، در تقوا و تدين و ورع و تشرع غايت كمال داشت... . بعد از او فرزند وي، صلاحالدين رشيد، طريقة دهقنت و زراعت پيش گرفت و به كسب يد مشغول بود و از جمال و حسن ظاهري بهرة وافي داشت و اقامت در ديه كلخوران داشت كه مولد شيخ[صفيالدين] است. بعد از وي فرزند او، قطبالدين ابوباقي، در كلخوران ميبود تا هجوم لشكر گرجي و استيلاي ايشان بر اردبيل شد.... گرجيانش بگرفتند و شمشير به گردنش زدند...؛ اما قطبالدين باقي ماند تا مدت ولادت و طفوليت شيخ [صفيالدين...]؛ بعد از او فرزندش، امينالدين جبرئيل، مردي بود متدين، متشرع، متورع... . پيوسته به زراعت مشغول ميبود و از تمولي حظ وافر داشت و دست سخاي عالي داشت. وي از ديه باروق اردبيل دختر مستورة خدر عصمت «دولتي» نام، كه دولتي تمام داشت، بخواست او مستورهاي بود عابده، زاهده، متقيه كه حضرت شيخ از آن به وجود آمد.[٢]
مقام و موقعيت شيخصفيالدينحمدالله مستوفي قزويني (متوفاي٧٥٠ق) كه دوران حيات شيخصفي را دريافته بود، دربارة وي مينويسد:
شيخ صفيالدين اردبيلي در قيد حيات است و مردي صاحب وقت و قبولي عظيم دارد و به بركت آنكه مغول را با او ارادتي تمام است، بسياري از آن قوم را از ايذاء [اذيت و آزار] به مردم رسانيدن باز ميدارد، و اين كاري عظيم است.[٣]
پادشاهاني چون غازانخان مغول، سلطانابوسعيد ايلخان و همسرش بغداد خاتون، اميرحسين و پسرش اميرحسن جلايري و وزير بزرگ خواجه رشيدالدين فضلالله همداني و ديگر درباريان متنفذ، از ارادتمندان شيخصفي بودهاند و به حضور وي ميرسيدهاند.[٤]
وزير بزرگ غازانخان مغول، رشيدالدين فضلالله همداني، به دعاها و شفاعات شيخصفيالدين توجه خاصي داشته است. وي در مكتوبي خدمت شيخصفيالدين، او را «طوطي شكرستان براعت، بلبل بوستان فصاحت، سالك مسالك تحقيق، مالك ممالك توفيق، باني مباني ايوان جلال، كاشف اسرار قرآن، خلاصة نوع انسان، قطب فلك ولايت، مهر سپهر هدايت، حامي بيضة دين و حارس ملك يقين» خوانده است.[٥]
دوازده پسر خواجه رشيدالدين حاكم بخشهايي از امپراتوري ايلخاني بودند.[٦] او در نامهاي خطاب به پسرش اميراحمد، حاكم اردبيل، پس از سفارش به رعايت حال مردم شهر، چنين مينويسد:
نوعيسازي [نوعي رفتار كني] كه جناب قطب فلك حقيقت، سباح بحار شريعت، مسّاح مضمار طريقت، شيخالاسلام و المسلمين، برهانالواصلين، قدوة صفة صفا، شيخصفي الملة والدين از تو راضي و شاكر باشد... .[٧]
مورخان شيخصفي را صاحب اوصاف نيكويي چون زهد، تقوا، شجاعت، مالاندوز، مجاهدت و اتكا به نفس دانستهاند.[٨]
شيخ با بزرگان بسياري ملاقات و گفتوگو كرده بود. سفر او به شيراز و ديدار و گفتوگويش با شيخمصلحالدين سعدي شيرازي خواندني است و نكتههاي تاريخي جالبي است. وي كه در ظاهر براي ديدن برادرش صلاحالدين رشيد ـ كه در شيراز مال و جاه تمام داشت ـ و در واقع براي يافتن مرشد و استادي كامل به آن شهر رفته بود، چند بار در محضر شيخ سعدي حاضر شد. در كتاب صفوةالصفا در اينباره چنين آمده است: «شيخ گاهگاهي به حضور سعدي شيرازي شاعر رفتي و فرمود: سعدي را مردي ملولطبع يافتم كه اگر كسي سادگي روي و صباحت[٩] [منظر] داشتي، مجال صحبت دادي، و اگر نه، نه».[١٠]
چون شيخ تصميم به بازگشت به اردبيل گرفت:
گفت كه به توديع سعدي رفتن پسنديده باشد كه معرفتي شده است [آشنايي با او يافتهايم]. پس به سبب وداع به حضور سعدي رفت. سعدي به اصحاب خود گفت: درويشان، اين پير بر جناح [قصد] سفر است، از تبركي لابد باشد. هريكي از پايپوش [كفش] و كپنك[١١] و آنچه از لوازم راه باشد چيزي ايثار ميكردند. شيخ چون خبر يافت، روي از آن بتافت و دست رد به روي قبول آن بازنهاد. سعدي چون اين حال ديد، گفت: «اي پير، چون امثال اين چيزها قبول نكردي، ديوان اشعار خود مكمل به خط خود نوشتهام. قبول كن». شيخ گفت: «من چندان از ديوان خدا دارم كه پرواي ديوان تو ندارم و با اين ديوان به خدا نتوان رسيد». سعدي چون اين بشنيد، قدري طيرگي [خشم] خاطر تيره گردانيد و ساعتي سر فرو زد [سر پايين انداخت]. بعد از ساعتي سر برآورد و دستها بر سر ميزد و ميگفت: چندان از ديوان خدا دارم كه پرواي ديوان تو ندارم، و مكرر ميكرد و دست بر سر ميزد.[١٢]
شيخصفي ٨٥ سال عمر كرد. نخستين ٢٥ سال دوران زندگي اش در كودكي و جواني و در طلب مرشد و مراد گذشت. همچنين ٣٥ سال آن در مريدي و شاگردي شيخزاهد گيلاني سپري شد و ٣٥ سال آخر عمر بر مسند ارشاد و تربيت عرفان و طريقت صوفيانه نشست. در اواخر عمر به سفر حج رفت. در اول محرم سال ٧٣٥ ق از سفر حج به اردبيل بازگشت و بيمار شد. دوازده روز را در نقاهت گذرانيد و ظهر روز دوشنبه ١٢ محرم جان به جانآفرين تسليم كرد. در حال نقاهت نيز در فكر مردم بود و دعا ميكرد: «خداوندا، وفات من به وقتي كن كه هوا خوش باشد تا مردم را زحمت نفس نباشد».[١٣] پيكرش را روز سهشنبه ١٣ محرم سال ٧٣٥ در خانهاش، كه خانقاهش نيز بود، دفن كردند كه امروز به بقعة شيخصفيالدين اردبيلي معروف است. گفتني است كه صندوق بسيار زيباي روي مزار شيخصفيالدين در تبريز ساخته شد.[١٤]
صوفيه و قزلباشصوفيه به پيروان طريقة تصوف گفته ميشود كه از طريق رياضت و تعبد، طالب راهيافتن به حق و حقيقتاند. آنها از اواخر قرن دوم هجري در اسلام پيدا شدند و به سبب شيوة تفكر، لباس، خوراك، عبادت و رياضت مخصوص بدين نام معروف گشتند.
دربارة علت خواندن صوفيان بدين نام، گروهي گفتهاند: تصوف منسوب به اهل صفه است كه جماعتي از فقيران مسلمان صدر اسلام بودند و در صفة مسجد پيغمبر سكونت داشتند و از صدقات روزي ميخوردند... . جمعي برآنند كه صوفي به صوف (پشم) منسوب است، از آن جهت كه اينان پشمينه پوشاند. بهترين فرض اين است كه صوفي را واژهاي عربي و مشتق از صوف بدانيم. بدان سبب كه زاهدان و مرتاضان قرنهاي اول اسلام لباس پشمين خشني ميپوشيدند، و معناي واژة «تصوف» را پشمينهپوشيدن بدانيم.
در عهد صفويه، تصوف وارد مرحلة جديدي شده است. در قرن نهم هجري، يكي از مشايخ صوفيه، يعني شيخجنيد، جد شاهاسماعيل، كه معاصر با امير جهانشاه تركمان قراقويونلو بود، خواست كه از گروه صوفيان و مريدان خود براي تحصيل قدرت استفاده كند و سلطنت صوري را با نفوذ معنوي همراه سازد. بدينمنظور صوفيان را به جهاد با كفار تحريص كرد و خود را سلطانجنيد خواند. از اين تاريخ، صوفيان صوفپوش به لباس رزم درآمدند و چندي نگذشت كه شيخجنيد با دههزار تن صوفي به عزم جهاد با عيسويان حركت كرد و از رود ارس گذشت؛ ولي در جنگ كشته شد. پسر او سلطانحيدر دنبال كار پدر را گرفت و او نيز جان باخت. وي براي آنكه صوفيان و مريدان صفوي را از ديگران ممتاز و مشخص گرداند، طاقية تركماني را از سر ايشان برداشت و به تاج سرخ دوازده ترك مبدل كرد و به همين سبب آنان را از اين تاريخ «قزلباش» ناميدند. در آغاز كار شاهاسماعيل، مريدان و متابعان او را تا مدتي همچنان صوفي ميخواندند. به همين سبب، در كشورهاي اروپا، پادشاه صفوي را هم كه آوازة شهرتش بدان ممالك رسيده بود، صوفي بزرگ ميناميدند. سپس عنوان صوفي و قزلباش با يكديگر مترادف گشت. صوفيان از ديگر طوايف قزلباش به شاه نزديكتر، و نسبت بدو فداكارتر بودند. رئيس تمام صوفيان خليفةالخلفا لقب داشت و اين مقام يكي از مقامات بزرگ بود. شاهعباس پس از چندي صوفيان را از نظر انداخت و مشاغل مهمي را كه در دست داشتند از آنان گرفت... .[١٥]
مذهب شيخصفيالدين از ديدگاه مورخاندر بررسي تاريخ زندگاني شيخصفي، در دو مطلب مناقشه شده است: مذهب و سيادت او. از ديدگاه برخي مورخان، شيخصفي سيد و از اولاد امام موسي كاظم(ع) بوده است.[١٦] نسبنامة رسمي صفويان مؤيد اين انتساب است.[١٧]
برخي مورخان ايراني[١٨] و خارجي[١٩] تشيع و سيادت شيخصفيالدين را خلاف واقع دانسته، در اينباره بيشتر آنان به نوشتههاي احمد كسروي استناد كردهاند كه در كتاب شيخصفي و تبارش مينويسد: «شيخصفي يك سني شافعيمذهب بود و اعقابش تشيع پذيرفتهاند».[٢٠]
نويسندگان مادي مذهب شوروي سابق[٢١] و جي. ريپكا (از نويسندگان تاريخ ايران كمبريج)[٢٢] نيز شيخصفي را سني مذهب دانستهاند. لمبتون، [٢٣] لارنس لاكهارت، [٢٤] كامل مصطفي الشيبي[٢٥] و پطروشفسكي[٢٦] نيز شيخصـــفي را فردي غيرشيـــــعه (سني) معرفي كردهاند. متأسفانه اين نويسندگان بيشتر در بيان ادعاي خود دربارة مذهب شيخصفي سندي ارائه نميكنند و گاه نيز به تحقيقات كسروي اشاره ميكنند. اما برخي دچار پريشانگوييهاي عجيبي شدهاند. مثلاً دكتر جين گارثويت، كه استاد پژوهشگر تاريخ ايران در كالج دارتموث انگلستان است، مينويسد: «در شرح حال شيخصفي، در تذكرة الاولياء، كه تقريباً در عصر وي نوشته شده، مذهب وي را سني ذكر كرده است».[٢٧]
اين در صورتي است كه در كتاب معروف تذكرة الاولياء، نوشتة عطار نيشابوري، نامي از شيخصفيالدين اردبيلي ديده نميشود؛ زيرا طبق نوشتة مصحح كتاب تذكرة الاولياء (نيكلسون)، مرگ عطار در يكي از سالهاي ٥٨٩، ٥٩٧، ٦١٩، ٦٢٧ و ٦٣٢ روي داده، [٢٨] و شيخصفي در سال ٦٥٠ متولد شده است.[٢٩]
مورخ ديگري به نام رويمر، استاد دانشگاه فريبرگ، مينويسد:
در اينكه شيخصفي يك نفر سني بود نميتوان ترديد كرد؛ اما دربارة كيفيت اعتقادات او هم نميتوان به درستي داوري كرد؛ چون عقايد جهاني كه او در آن ميزيست همخواني كامل با اعتقادات اهل تسنن نداشت. شيخصفي شافعي مذهب بود؛ يعني مذهبي كه مناسبات و تشابهات تنگاتنگي با مذهب شيعه داشت و شيعياني كه وانمود به تسنن ميكردند، اين مذهب را ميپذيرفتند.[٣٠]
نقد ديدگاه كسرويبيشتر مخالفان تشيع شيخصفيالدين به نوشتههاي كسروي استناد ميكنند. بنابراين، لازم است ابتدا به صورت كوتاه عقايد وي را دربارة مذهب تشيع بررسي كنيم.
كسروي يكي از مورخان پركار معاصر ايران است.[٣١] دو كتاب وي تاريخ مشروطه و تاريخ هيجده ساله آذربايجان، از منابع اصلي دورة مشروطيت است. كسروي در ادامة تحقيقات خود تاريخ تشيع را نيز بررسي كرد و متأسفانه ضديت شديدي با اين مذهب نشان داد. او ادعاي برانگيختگي ـ به زعم خودش نبوت! ـ جهت پاككردن دين نمود. عاقبت كارش به سوزاندن كتابهاي دعا و مفاتيح الجنان، كه مملو از آيات قرآني بودند، رسيد. وي و پيروانش ديوان شاعران بزرگ ايران را در مقابل چشم مردم روي هم ميريختند و آتش ميزدند. كسروي در كتاب ديگرش، پيرامون ادبيات، به طعن و لعن فرزانگاني مانند مولوي، سعدي، فردوسي و حافظ پرداخت و از سوزاندن ديوان اشعار آنان چنين دفاع كرد: «ما ميخواهيم شعرهايي كه از گذشتگان بازمانده از ميان برده شوند؛ به ويژه شعرهايي كه از سعدي، حافظ، خيام، مولوي و مانند اينها بازمانده كه بايد به يكبار نابود شوند!»[٣٢]
وي در كتاب شيعيگري ضديت عجيب و سخيفي با مذهب تشيع نشان داده است كه اهل فضل و مطالعه از آن آگاهاند و به طرح آن نيازي نيست.
علماي بزرگ بارها از او خواستند كه مباحثه و مناظرة حضوري را بپذيرد تا به ادعاها و ايراداتش پاسخ گويد.[٣٣] وي نپذيرفت و به انتشار عقايد نادرست خويش ادامه داد. سرانجام در٢٠ اسفند ١٣٢٤ به هنگام بازجويي در كاخ دادگستري تهران، به اتهام نشر عقايد ضدمذهبي، به دست برادران امامي (عضو گروه فداييان اسلام) كشته شد.
بنابراين، به جرئت ميتوان گفت كه با وجود ضديت و دشمني شديدي كه كسروي با مكتب تشيع داشت، نميتوان نظريات وي را در ردّ تشيع شيخصفي خالي از غرض دانست؛ زيرا اعقاب شيخ به تشيع در ايران رسميت دادهاند.
كتاب صفوةالصفا و تشيع شيخصفيقديميترين منبع دربارة زندگي شيخصفيالدين كتابي است كه درويش توكّلبن اسماعيل، معروف به ابنبزّاز، از مريدان شيخصدرالدين (پسر شيخصفي)، با عنوان صفوةالصفا نوشته (پايان نگارش: سال ٧٥٩ق) و دربردارندة شرح زندگي و كرامات و مقامات شيخصفيالدين است. گويا نسخههاي اين كتاب پس از رويكارآمدن حكومت صفوي بازنويسي و تصحيح شده است. شخصي به نام ابوالفتح حسيني به دستور شاهتهماسب اول (حكومت: ٩٣٠- ٩٨٤ق) اقدام به بازنويسي متن صفوة الصفا كرده و در آغاز كتاب مينويسد: «از طرف دربار عهدهدار بازنويسي و تصحيح صفوةالصفا شدم».[٣٤]
كسروي دربارة اين كتاب چنين مينويسد: «مريدان آن خاندان هر عبارت و يا حكايتي از كتاب ابنبزّاز را كه اشاره بر غيرسيدبودن و غيرشيعهبودن شيخصفيالدين داشته، عوض كردهاند و يا كلاً آنها را از بين بردهاند. آنها حكايات و عباراتي بدان افزودهاند كه با عقيده و مرام خودشان جور درميآيد».[٣٥]
اين عقيدة كسروي چندان مورد پذيرش مورخان و نسخهشناسان نيست. آقاي ريو با بررسي نسخة خطي صفوةالصفا، موجود در موزة بريتانيا مينويسد:
شواهد دروني كتاب نشان ميدهد كه صفوةالصفا همزمان با شيخصفيالدين نوشته شده، و به نظر ميرسد كه اضافات بازنويسكنندة آن در مقدمه و خاتمه بوده است. مقدمه حاوي پيشگوييهايي دربارة ظهور شيخصفي، و خاتمه شامل گزارشي از اعقاب وي تا شاه تهماسب ميباشد.[٣٦]
مصحح فاضل كتاب صفوة الصفا، آقاي طباطبايي مجد، جهت به دستدادن متني پذيرفتني از كتاب، به نسخههاي شناخته شده از آنكه در كتابخانههاي معتبر و موزهها نگهداري ميشود رجوع كرده، و متن آنها را با هم تطبيق داده، و به نتايجي بسيار خواندني رسيده است. اين نسخهها عبارتاند از:
ـ نسخة كتابخانة يا صوفية تركيه، تاريخ تحرير در ١٨ جماديالاول ٨٩٦. (در اين هنگام شاهاسماعيل چهارساله بود)؛
ـ نسخة ديوان هند؛
ـ نسخة كتابخانة سالتيكوف شچدرين شهر لنينگراد كه نويسنده و تاريخ نگارش آن معلوم نيست و در جريان جنگهاي ايران و روسيه (زمان فتحعليشاه قاجار) ژنرال پاسكويچ آن را از مقبرة شيخصفيالدين به روسيه برده است؛
ـ نسخة كتابخانة بانكيپور خدابخش، كاتب ميرخليل الجامي، تاريخ تحرير در ١٠٣٥ق.
ـ نسخة كتابخانة آستان قدس رضوي، تاريخ تحرير در ١٠٤٢ق.
ـ نسخة چاپ سنگي، كاتب ميرزا احمدبن حاجكريم تبريزي، تاريخ تحرير در ١٣٣٩ق.
ـ نسخة موزة بريتانيا، تصحيح مير ابوالفتحبنمير مختوم شريفي حسيني گرگاني؛
ـ نسخة خطي از كتابهاي اهدايي مرحوم حاجحسين نخجواني به كتابخانة ملي تبريز، تاريخ تحرير در ٩٥٠ق.
ـ نسخة خطي مربوط به كتابخانة دانشكدة ادبيات دانشگاه تبريز.
نتيجة كار پرزحمت مقابله و تطبيق اين نُه نسخه روشنشدن سه موضوع بود:
اول، ابوالفتح حسيني مقدمهاي بر كتاب، مبتني بر صدور حكم از سوي شاهتهماسب جهت تصحيح و تنقيح متن اصلي صفوةالصفا افزوده است.
دوم، وي خاتمهاي نيز كه دربردارندة شرح حال و كرامات اخلاف شيخصفي تا شاهاسماعيل اول بوده، بر كتاب اضافه كرده است.
سوم، حذف پارهاي از حكايات.
در مورد اول، محققان فقط با خواندن مقدمه و بدون مراجعه به متن كتاب، حكم كلي دادهاند كه ابوالفتح حسيني در همة كتاب دست برده، و مطالب را عوض كرده است. در صورتيكه چنين نيست.
در مورد دوم، كه با عنوان خاتمة الكتاب در متن ابوالفتح حسيني مشخص شده، موضوع روشن است. وي به جهت پاسداشت حرمت ولينعمت خويش، پس از آوردن همة مطالب كتاب اصلي، مطالبي نيز با عنوان «در بيان احوال بعضي از فرزندان عاليشأن حضرت شيخ و بعضي وقايع ايشان» در شرح كرامات شيخصدر الدين، سلطانخواجه علي، سلطانجنيد، سلطانحيدر و شاهاسماعيل آورده است. هدف اصلي ابوالفتح از تكميل كتاب ابنبزّاز اين بوده كه چون نتوانسته است بر خلاف ادعاي خود يا نظر ولينعمتش (شاهتهماسب) اصلاح و تغيير چنداني در متن اصلي كتاب به وجود آورد، مطالب اضافهشده را عذرخواه و حجاب توفيق نيافتن در تغيير و تصحيح متن اصلي سازد.
در مورد سوم، ظن غالب بر اين بود كه مضمون و محتواي حكايات حذف شده با مصالح شاهتهماسب مطابقت نداشت يا با جوّ سياسي روز و مصلحت زمانه متناسب نبود. ولي پس از مقابلة همة حكايات حذف شده اين نتيجه به دست آمد كه اصلاً چنين قصدي در كار نبوده است؛ زيرا محتواي اين حكايات در نسخة ابوالفتح، هيچ ارتباطي به نسب و مذهب شيخصفيالدين ندارد... . همة اختلافها و تصرفهاي جزيي ـ كه گاه فقط بيش از دو سه سطر ميشدند ـ صرفاً ناشي از اختلاف سليقه به نظر ميرسند.[٣٧]
تمام اختلافات نسخههاي صفوةالصفا را مصحح كتاب در بخش جداگانهاي با عنوان اختلاف نسخ (در ٤٨ صفحه) تنظيم كرده است. ٣٨ مطالعة دقيق اين بخش نشان ميدهد كه حكايات حذفشده به دست ابوالفتح به مذهب و سيادت شيخصفي ارتباطي نداشته است و اين حقيقت ادعاي كساني را كه ميگويند ابوالفتح در متن صفوةالصفا، مواردي را كه اشاره يا تصريح به پيروي شيخ از مذهب اهل سنت ميكرد، حذف كرده و تغيير داده است[٣٩] باطل ميكند.
در صفوةالصفا آمده است كه شيخصفي هنگامي كه ميخواست از امام حسن و امام حسين(ع) ذكري به ميان آورد، به صورت اميرالمؤمنين حسن و اميرالمؤمنين حسين از ايشان ياد ميكرد.[٤٠] بيان چنين القابي مختص شيعيان اميرالمؤمنين علي(ع) است.
رابطة مشايخ و عارفان صوفي با مذهب تشيعدر قرن پنجم هجري، تصوف در سراسر عالم اسلام اشاعه يافته بود. تا اين زمان، سلسلههاي تصوف به ظاهر در مذهب اهل تسنن طي طريق مينمودند. اما از آنجا كه مشايخ بزرگ صوفي خاستگاه خود را داماد رسول خدا(ص) يعني علي(ع)، ميدانستند و دستكم آن امام را در مقام يكي از اقطاب اصلي تصوف قبول داشتند و در بزرگواري، تقوا و رياضتهاي روحاني از آن حضرت درس ميگرفتند، قرن پنجم شاهد بروز و ظهور خصايص شيعي در طريقتهاي صوفيانه بوده است. در رخنه و نفوذ روزافزون تشيع در تصوف ايراني، مكتب كبرويه اهميت خاصي داشت. شيخنجمالدين كبري، خود پير بزرگ صوفية خوارزم بود و در سال ٦١٨ق در تهاجم مغول كشته شد. اگرچه او مذهب سنت داشت، به شيعه نيز تمايل ميورزيد و مدايحي در مناقب علي(ع) و اهل بيت گفته بود. از پيروان او سعدالدين حمويه بود كه گرايشهاي آشكار شيعي داشت. چنانكه تعليم ميكرد اولياي امت اسلامي دوازده تناند و دوازدهمي صاحبالزمان است كه براي گسترش عدل و داد در سراسر جهان باز خواهد گشت.[٤١]
در قرن ششم هجري، برخي مشايخ بزرگ تصوف آشكارا به تبليغ مذهب تشيع دوازدهامامي پرداختند. يكي از آنان قطبالدين حيدر (متوفاي ٦١٨ق) از عارفان و مشايخ بزرگ صوفي بود. در مورد وي مينويسند:
قطبالدين حيدر يا قطبالدين توني موسوي، سيدي جليلالقدر و عارفي موحد بود كه نسب شريفش به چندين واسطه به عبداللهبن موسيبن جعفر(ع) موصول، و سري پرشور داشت و سرسلسلة فرقة حيدري از فرق عرفا و صوفيه ميباشد، كه آن فرقه به جهت انتساب او به همين اسم به حيدري شهرت يافته است. ولادت او در شهر تون، از بلاد خراسان بوده، و مدتي در تبريز اقامت گزيد. مذهب تشيع اثنيعشري را ترويج كرد و جمع كثيري هم به مسلك وي درآمدند. او در سال ٦١٨ قمري در تبريز وفات يافت.[٤٢]
تعاليم و آموزههاي مكتب كبرويه با گرايشهاي آشكار شيعي در نظام تفكري سلسلههاي بعدي تصوف نفوذ يافت. شيخجمالالدين جبلّي (متوفاي ٦٥١ق) شاگرد و مريد شيخنجمالدين كبري بود. همچنين شيخزاهد گيلاني (متوفاي ٧٠٠ ق)، شاگرد مبرّز شيخجمالالدين جبلّي شمرده ميشد و شيخزاهد نيز استاد، پير و پدرزن شيخصفيالدين اردبيلي بود. به استناد حكايتهاي كتاب قطور صفوة الصفا، شيخصفي بيشترين ميزان تأثيرپذيري را از استادش داشت و در موارد فراواني علاقه و ارادت قلبي خود را به استاد بازگو كرده بود.
سيدحسين نصر، استاد اسلامشناس دانشگاه تمپل فيلادلفيا، دربارة اتحاد تصوف با تشيع مينويسد:
ايران (در زمان صفويه) به ناگهان شيعه نشد. تشيع از سدة هفتم هجري/ سيزدهم ميلادي به بعد توسط بعضي از طرايق صوفيگري در ايران رواج يافت كه ظاهراً سني بودند؛ يعني آنها به لحاظ مذهبي، وابسته به يكي از مذاهب سني و اغلب شافعي بودند؛ ليكن اين طرايق سرسپردة علي(ع) و حتي برخي از آنها ولايت ايشان را پذيرفته بودند... . نقش و سهم تصوف در توسعة تشيع و آمادهسازي زمينه براي برقراري مذهب شيعه در ايران دورة صفوي از اهم مسائلي است كه ارتباط مستقيم با نقش سياسي فعال طريقت صفوي و نقش و سهم مذهبي و معنوي طريقتهاي ديگر، همچون كبرويه و مخصوصاً نوربخشيه دارد كه بيشتر از ساير طريقتها در صدد ارتباط بين تسنن و تشيع برآمدهاند. شيخ محمدبنعبدالله، ملقب به نوربخش (متوفاي سال ٨٦٩ ق)، در ري تلاش كرد تا با تصوف، دو مذهب تسنن و تشيع را به هم نزديك سازد. جانشينان او، پسرش قاسم فيضبخش و شاهبهاءالدين، اين نهضت را در همين جهت ادامه دادند و سرانجام كاملاً به تشيع گراييدند.... طريقتهاي تصوف، با گرايشهاي باطني شيعي، ايران را از يك سرزمين سنيمذهب به يك مملكت كاملاً شيعيمذهب تبديل كردند.[٤٣]
در اين ميان، عقيدة گروهي از صوفيه، موسوم به ذهبيها، در زمينة تشيع طريقتهاي صوفيانه، حتي پيش از به قدرترسيدن صفويان خواندني است. مورخان دانشگاه كمبريج دراين باره مينويسند:
ذهبيها، از خالصترين طريقتهاي تصوف، مثل همة طريقتهاي ديگر صوفيانة شيعي، معتقدند كه سلسلة صوفيه حتي پيش از ظهور صفويان شيعي بودند؛ ولي به دليل تقيه تشيع خود را كتمان ميكردند. آنان مدعياند كه با ظهور صفويان ضرورت تقيه از ميان برخاست، تا آنجا كه طريقتها توانستند علناً خود را در ايران شيعه بنامند.[٤٤]
حمدالله مستوفي و شيخصفيالدينبيشتر نويسندگاني كه به سنيبودن شيخصفيالدين معتقدند، از جمله احمد كسروي، يك سطر نوشتة حمدالله مستوفي قزويني (متوفاي ٧٥٠ ق) را شاهد آوردهاند كه در كتاب نزهةالقلوب مينويسد: «مردم اردبيل اكثراً بر مذهب امام شافعياند و مريد شيخصفيالدين عليهالرحمه باشند.»[٤٥]
اما ديدگاه انتقادي به نوشتة مستوفي مدعاي آنان را ثابت نميكند. توضيح اينكه:
١. حمدالله مستوفي هم عصر شيخصفي بود و در زمان غازانخان (حكومت: ٦٩٤ـ ٧٠٣ق) و اولجايتو محمد خدابنده (حكومت: ٧٠٣ـ ٧١٦ق) مدتي حكومت شهرهاي قزوين، ابهر، زنجان و طارم را بر عهده داشت. وي افزون بر حكومت، شغل دولتي مستوفيگري (آمارگير، حسابرس درآمد و هزينه) نيز داشت. بنابراين، سفرهاي متعددي به برخي شهرها مانند تبريز، اصفهان، شيراز و بغداد كرده، و به توضيح نواحي و شهرها در كتاب نزهةالقلوب پرداخته است. اما اين بدان معنا نيست كه وي همة مكانهاي توصيف شده، از جمله شهرهاي كوچك، را نيز ديده است. به يقين، اطلاعات كتابهاي تاريخي و جغرافيايي، كه پيش از مستوفي نوشته شده بودند، مورد استفادة او در كار نگارش نزهةالقلوب قرار گرفته است. ادوارد براون در اينباره مينويسد:
مستوفي تصريح ميكند كه براي نوشتن كتابش از منابعي استفاده كرده، و اطلاعات و مشاهدات خود را كه در مسافرتهايش به دست آورده است بر اطلاعات منابع افزوده است. منابع مورد استفادة وي عبارتاند از: صورالاقاليم ابوزيد احمدبن سهل، التبيان احمدبن عبدالله، المسالك و الممالك ابنخرداد به، عجايب المخلوقات محمود قزويني، آثار البلاد قزويني، فارسنامة ابنبلخي، آثارالباقية ابوريحان بيروني، معجم البلدان ياقوت حموي، اخلاق ناصري نصيرالدين طوسي، تاريخ اصفهان عبدالرحمن اصفهاني و... .[٤٦]
٢. مستوفي به يقين تبريز را ديده است؛ زيرا به تفصيل در شش صفحه از ميوهها، باغها، زلزلة تبريز و ديگر چيزها سخن گفته است: «دور باروي [ديوار دور شهر] غازاني كه به دستور غازانخان دور تبريز ساخته شده ٢٥ هزار گام است، و شهر شش دروازه دارد و...».[٤٧]
اما مجموع نوشته وي دربارة اردبيل به ده سطر هم نميرسد:
اردبيل از اقليم چهارم است. كيخسروبن سياووش كياني ساخت. در پاي كوه سبلان افتاده، و هوايش در غايت سردي است؛ چنانكه غلّه در آن سال كه بدروند به تمام خُرد [كوبيدن و جمع] نتوانند كرد و بعضي با سال ديگر بماند و آنجا خلاف [غير از] غلّه حاصل ديگر نباشد. آبش از كوه سبلان جاري، و نيك گوارنده است و مردم آن اَكوَل [پُرخور] باشند و اكثراً بر مذهب امام شافعياند و مريد شيخصفيالدين عليهالرحمه باشند. ولايتش صد پاره ديه و همه سردسير است. دِزِ شيدان [نام قلعهاي است] كه در مقابل بابك خرمدين بوده، در كوه اردبيل است به جانب جيلان [گيلان]. حقوق ديواني اردبيل ٨٥ هزار دينار بر روي دفاتر است.[٤٨]
٣. مستوفي كتاب تاريخ گزيده را به سال ٧٣٠ق در زمان حيات شيخصفي نوشته، و با احترام فراوان از او چنين ياد كرده است: «شيخصفيالدين اردبيلي در حيات است و مردي صاحب وقت و قبولي عظيم دارد و به بركت آنكه مغول را با او ارادتي تمام است، بسياري از آن قوم را از ايذاء به مردم رسانيدن باز ميدارد، و اين كاري عظيم است».[٤٩]
اما در هنگام نگارش نزهةالقلوب، به سال ٧٤٠ق، شيخصفي زنده نبوده، و مستوفي با عبارت عليهالرحمه از او ياد كرده است. منابع و مورخان دربارة فراواني شمار زوّار مقبرة شيخصفي در اردبيل با يكديگر متفقاند. حال پرسش اين است كه با وجود احترام بسياري كه مستوفي(در كتاب تاريخ گزيده) به شيخصفي نشان داده، اگر واقعاً وي به اردبيل سفر كرده است، چرا هيچ ذكري از مقبرة شيخ و زوّار آن نميكند؟! بهيقين اگر اين سفر صورت ميگرفت، اطلاعات بيشتري از شهر اردبيل را در كتاب نزهةالقلوب ميديديم.
٤. مطلب آخر اين نكتة باريك است كه مستوفي به روشني مذهب شيخصفي را بيان نميكند و بيشتر اهالي اردبيل را شافعي ميداند، نه همه را! مذهب شافعي مذهبي بود كه شيعيان براي رهايي از زجر و عذاب، در دورة حاكميت غيرشيعه، خود را بدان منتسب ميكردند. مستوفي دربارة مذهب اهالي تبريز مينويسد: «اكثر مردم تبريز سني و شافعي مذهباند و از مذاهب و اديان ديگر در آن بيشمارند».[٥٠]
به يقين، اردبيل هم شهري بود مانند تبريز، اما كوچكتر. بنابراين، از «مذاهب ديگر» (مانند شيعيان) هم حتماً در آن حضور داشتند.
بنابر مطالب گفته شده، ميتوان با قاطعيت گفت كه نظر مستوفي دربارة مذهب مردم اردبيل از راه مشاهدة ميداني نبوده، و از شنيدههاي اوست. اين امر دليل ديگري است بر اينكه نميتوان نوشتة او را دربارة مذهب مردم اردبيل و در نتيجه، سني دانستن شيخصفيالدين سندي خدشهناپذير دانست.
اصل مذهب شيخصفيالدين و لزوم رعايت تقيهدر صفوة الصفا چنين آمده است: «از شيخصفيالدين پرسيدند شيخ را مذهب چيست؟ فرمود كه ما مذهب ائمه داريم و ائمه را دوست داريم».[٥١]
به احتمال زياد، اين پاسخ را شيخ در شرايطي كه تقيه جايي نداشت گفته است. ميشل مزاوي بدون آوردن دليل و برهان، منظور شيخصفي را از «ائمه» بنيانگذاران مذاهب چهارگانة اهل سنت، يعني ابوحنيفه، شافعي، مالك و ابنحنبل دانسته است؛[٥٢] اما آيا در مراتب تصوف و تشيع، منظور از ائمه امامان اثنيعشري نيستند؟!
در نسخههاي صفوةالصفا موجود در آستان قدس رضوي، موزة بريتانيا، دانشكدة ادبيات دانشگاه تبريز و نيز نسخة مربوط به مرحوم نخجواني، بهصراحت از زبان شيخصفي مذهب وي تشيع اهل بيت رسول خدا(ص) بيان شده؛[٥٣] اما در نسخة كتابخانة سالتيكوف و نسخة كتابخانة اياصوفيه از زبان شيخ چنين آمده است: «ما مذهب صحابه داريم و هر چهار را دوست داريم و هر چهار را دعا كنيم».[٥٤]
البته از شخص عارف و آگاهي چون شيخصفي بعيد به نظر ميرسد كه نداند مذهب سه صحابه، يعني ابوبكر و عمر و عثمان، با مذهب امام علي(ع) كه تشيع بود، جمعشدني نيست و اينها از هم مشخص و متمايزاند. بنابراين، ايراد چنين جملهاي از شيخصفي پذيرفتني نيست. اگر هم شيخ چنين گفته، به احتمال در جمع اشخاص غيرخودي و از راه تقيه بوده است.
در تاريخ ايران پس از اسلام، حكومتهاي غيرشيعي چنان خشونت و ظلمي به شيعيان روا ميداشتند كه آنان و بزرگانشان براي حفظ جان و مال و ناموس ناگزير از تقيه ميشدند. عالمان غيرشيعي فتوا ميدادند كه كشتن رافضيان اجر بهشت را دارد![٥٥]
در قزوين به دستور عامي متعصب و خشن رضيالدين احمدبن اسماعيل (متوفاي ٥٩٠ق)، داغي كه بر آن نامهاي ابوبكر و عمر كنده شده بود، ساختند و پيشاني بزرگان و عالمان شيعي را داغ كردند. داغشدهها پس از تحمل اين شكنجة وحشيانه، تا پايان عمر، بهناچار عمامهها و كلاههايشان را به طرف پيشاني پايين ميكشيدند تا اثر داغ ديده نشود![٥٦] شدت خشونت سبب شده بود كه مشايخ صوفيه نيز از راه تقيه خود را شافعيمذهب معرفي كنند. اما آنان در خلوت، اصل مذهب خويش را كه ولايت علي(ع) بود به نزديكان و اشخاص مورد اعتماد ابراز ميكردند.
در اوج خفقان، حتي امامان شيعه نيز ناگزير از تقيه شدند و خود را معرفي نميكردند، مگر به اشخاص نزديك و مورد اعتماد. منصور عباسي (خلافت: ١٣٦ـ ١٥٨ق) با خبريافتن از شهادت امامصادق(ع) به حاكم مدينه دستور داد كه تحقيق كند كه اگر امام شخص معيني را وصي قرار داده است، او را دستگير كرده و گردنش را بزند. حاكم مدينه در پاسخ نوشت: جعفربن محمد (ع)به پنج نفر وصيت كرده است: منصور خليفه، محمدبن سليمان حاكم مدينه، عبدالله پسر امام، حميده (مادر امام موسي كاظم(ع)). و موسي (امام موسي كاظم(ع)). چون اين نامها به منصور رسيد، گفت: راهي براي كشتن اينان نيست. [٥٧] به يقين امام صادق(ع) نام اين چهار نفر را بر اساس تقيه نوشته بود؛ زيرا آنان شايستة امامت نبودند.
فردي از شيعيان، محرمانه به خدمت امام موسي كاظم(ع) رسيد تا بپرسد پس از شهادت پدر بزرگوارشان، امر امامت بر عهدة كيست؟ امام خود را معرفي كردند و به آن شخص دستور دادند تا مطلب را فاش نكند.وگرنه نتيجهاش سربريدن است و به گلوي خود اشاره فرمود! امام همچنين گفتند به شيعياني كه رشد و استقامتشان را دريابد، به شرط كتمان، امامت ايشان را اطلاع دهد.[٥٨]
چگونه شيعيان تقيه نميكردند، در صورتيكه علماي بزرگ عامه به آنان با انواع تهمتها و دورغها حمله كردند و حاكمان وقت به فتواي همان علما تشنة خون شيعيان بودند؟ ابنعبد ربّه مالكيمذهب اندلسي (متوفاي ٣٢٨ق) در كتابش، العقد فريد، شيعيان را چنين معرفي ميكند: «شيعيان يهود اين امتاند و اسلام را دشمن ميدارند. با جبرئيل دشمني ميكنند. ميگويند خيانت كرده و وحي را به جاي علي[(ع)] براي پيامبر[(ص)] آورد[؟!]. شيعيان خون همة مسلمانان را حلال ميدانند».[٥٩]
ابنحزماندلسي (متوفاي ٤٥٦ق) در كتابش، الفصل في الملل و النحل، تهمتهاي عجيبي به شيعيان ميزند و مينويسد: «شيعيان مسلمان نيستند، بلكه كفار و دروغگوياني هستند كه سرچشمه از يهود و نصاري گرفتهاند. آنان نكاح نه زن را جايز ميدانند[!!]».[٦٠]
ابنتيميه حنبلي (متوفاي ٧٣٨ق)، كه هم عصر علامه حلّي (سلطانمحمد خدابندة اولجايتو با ارشاد وي تشيع را پذيرفت) بود، در كتابش، منهاجالسنّه، مينويسد:
شيعيان نماز جمعه و جماعت برپا نميكنند. به زيارت بيتالله نميروند[!!]، بلكه حج آنان زيارت قبور ميباشد كه ثواب آن را از حج خانة خدا بالاتر ميدانند. شيعيان سگهايشان را به نام ابوبكر و عمر مينامند و پيوسته آنان را لعن ميكنند؛ يعني ابوبكر و عمر را لعن كردهاند[؟!].[٦١]
شهابالدين تواريخي شافعي مذهب در كتابش، بعض فضائح الروافض، ٦٧ تهمت ناروا و خطرناك عليه شيعيان برميشمرد كه عبدالجليل قزويني در كتاب بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض معروف به نقض به آنها پاسخي قاطع داده است. برخي از اين تهمتها چنين است:
رافضيان سجده بر لوح كنند مشابهت بتپرستان را. گويند خدا خالق همة اشيا نيست، بلكه خالق بعضي است و خود را با خدا در خلق افعال شريك دانند. رافضي به قضا و قدر ايمان ندارد. رافضي گويد تا قائم نيايد قرآن نشايد خواندن كه خطا باشد. رافضي شبيه يهوديان است. يهودي سجده بر نيم روي كند و رافضي هم چنين كند. رافضي چون در نماز تكبيرة الاحرام ببندد، سه گام فراپيش نهد و اين بدعت جز ايشان را نيست. رافضي چون نماز كند، دستها سه بار بر زانو زند به دشمني سه خليفة بوبكر، عمر و عثمان. رافضي چون گربه رو به يك دست شويد. رافضي قبله را مخالفت كند و روي به سامرّه كند كه قائم در سردابه است به سامرّه... . هيچ رافضي علم دين نخواند و گرد علم دين نگردد. پاهايشان سياه باشد؛ زيرا از گرمابه تا گرمابه پاها را بشويند. سيماي مسلمان نور باشد؛ پيشاني رافضيان سياه باشد. هرگز امربهمعروف و نهيازمنكر نكنند. رافضي گورها پرستد و گويد اين علوي است. گورخانه مينگارد. حج كعبه را رها كنند و به زيارت طوس [مشهد] شوند و گويند آن زيارت به هفتاد حج انگاشته است. رافضيان در عزاداري عاشورا، زن و مرد به هم شوند و عشرت كنند و مردان، زنان را آراسته كنند.[٦٢]
كسروي پس از ذكر نوشتة ابنبزّاز (مذهب شيخصفيالدين مذهب جعفري(ع) بود؛ اما به خاطر تقيه، مذهب واقعي خود را به كسي غير از مريدان نزديك بيان نميداشت) مينويسد: «ابن بزّاز ميگويد زمان شيخصفي، زمان تقيه ميبوده، و شيخ نميتوانست جعفريبودن خود را آشكار گرداند. پس ابنبزّاز كه نزديك به همان زمان شيخ ميبود، چگونه توانست اين جملهها را با اين آشكاري نويسد؟»[٦٣]
بنابراين، چون ابنبزّاز توانسته است جعفريبودن شيخ را در كتابش بنويسد، زمان شيخ لزومي به تقيه نبود و اگر شيخ مذهب شيعي داشت، آشكارا ابراز ميكرد. در نقد اين نظر كسروي، افزون بر يادآوري مطالب پيش گفته، در مورد ضرورت تقية مشايخ صوفيه شيعي و مريدانشان ميافزاييم:
در هيچ منبعي نيامده است كه نوشتة خصوصي ابنبزّاز دربارة اصل مذهب شيخصفيالدين در معرض ديد و قرائت همگان قرار ميگرفت؛ يعني ابنبزّاز نيز مانند هر فرد ديگري ميتوانست واقعيتهاي هرچند تلخ دورة خود را در كتاب خصوصياش بنويسد و به كسي هم نشان ندهد. اگر نوشتة ابنبزّاز را ديگران مطالعه ميكردند يا براي افرادي ميخواندند، به يقين آنان افراد خودي و از حلقة مريدان طريقت صوفيانة صفوي بودهاند.
رونويسي مكرر از كتاب ابنبزّاز، صفوةالصفا، پس از حاكميت سلسلة صفويه صورت گرفته است. در اين زمان، نيازي به رعايت تقيه نبود و شيعيان به راحتي ميتوانستند واقعيتهايي را كه در پيش كتمان ميكردند، آشكار كنند.
سرودههاي شيخصفيالديندر كتاب سلسلةالنسب صفويه، دوبيتيهايي از شيخصفيالدين به زبان آذري (زباني كه در بيشتر مناطق آذربايجان، احتمالاً تا قرن هفتم هجري قابل تكلم و فهم بود. با تركي امروزي آذربايجان اشتباه نشود.) نقل شده است. آذريبودن و سرودهشدن آنها توسط شيخصفي مورد پذيرش كسروي است.[٦٤] در يكي از دوبيتيها چنين ميخوانيم:
|
بشتو بر آمريم حاجت روا بور |
دلم زنده به نام مصــــطفي بور |
نويسندة كتاب سلسلةالنسب صفويه، شيخحسين پيرزادة زاهدي، دوبيتي را پس از نقل چنين معنا كرده است:
چون به درگاه تو [خطاب به شيخ زاهد است] كه استاد كاملي، ملتجي شدم و پناه آوردم، كل حاجتهاي من روا شد و از يمن توجه تو دلم زنده به نام حضرت مصطفي شد. فردا كه روز محشر است، از من كه سؤال اَعمال كنند، دست التجاي من به دامن حضرت علي مرتضي عليه التحية و الثنا و آل مجتباي او باشد.[٦٥]
با اين صراحتي كه شيخصفي دارد: «در روز قيامت با دو دستم به دامن علي مرتضي پناه خواهم آورد»، آيا ميتوان وي را غيرشيعه دانست؟ از شيخصفي در اين كتاب، ٣١ بيت شعر فارسي نيز نقل شده است.[٦٦] در اين اشعار، هيچ بيتي كه به سنيبودن وي اشاره كند يا اداي احترامي به شيخين و عثمان باشد ديده نميشود. در مقابل، شيخ در رباعي جذابي بسيار هوشمندانه به تشيع خود چنين اشاره ميكند:
|
صاحب كرمي كه صد خطا ميبخشد |
خوش باش صفي كه جرم ما ميبخشد |
كسروي از سرودهشدن اين رباعي توسط شيخصفي اظهار شگفتي ميكند و به تلويح انتساب آن را به وي دروغ ميشمارد![٦٨]
شيخ شيعي و مريدان سنيكسروي پس از ذكر نوشتة حمدالله مستوفي دربارة مذهب بيشتر مردم اردبيل و اينكه مريد شيخصفيالدين بودهاند، مينويسد: «پيداست كه اگر شيخ سني شافعي نبودي، مستوفي آن را به آشكار آوردي. گذشته از آنكه پير شيعي و پيروان سني در خور باوركردن نيست».[٦٩]
اين ادعا نيز مانند ديگر ادعاهاي كسروي بر مستندات تاريخي متكي نيست. غير از پيروي بسياري از اهل سنت اردبيل از شيخصفيالدين، نمونة دومي نيز از پيروي مردم سني مذهب از شيخي شيعي و مشهور به سيادت، در تاريخ آذربايجان ديده ميشود.
قاضي سيدنورالله شوشتري[٧٠] در كتاب مشهور خود، مجالسالمؤمنين، پس از ذكر شيعه شدن بسياري از مردم تبريز در نتيجة تبليغات و فعاليتهاي سيدحيدر توني مينويسد: جمعي ديگر از اهل تبريز، كه خود را مريد سيدنعمتالله قدس الله، روحه [ملقب به شاهنعمتالله ولي، (٧٣٠ـ ٨٣٢ق). از بزرگترين عارفان شيعي امامي و سرسلسلة صوفية نعمتاللهي] ميدانند، به گمان آنكه سيد مذهب شافعي داشته، سني شافعي بودهاند».[٧١]
بنابراين، ميتوان به جرأت گفت كه جمعي از مريدان شيخصفيالدين در اردبيل «به گمان آنكه شيخ مذهب شافعي داشته، سني شافعي بودهاند»! در نتيجه، الف) گمان جمعي از مردم تبريز دربارة سنيمذهببودن سيدنعمتالله مؤيد تسنن وي نيست؛ ب) اين امر را ميتوان دربارة مردم اردبيل و شيخصفي نيز صادق دانست؛ پ) در تاريخ ايران، پيروي جمعي از اهل سنت از شيخ شيعي و سيد داراي پيشينه است.
نتيجهگيريبا توجه به دلايل متعدد ذكرشده در متن مقاله و ارائة مستندات، به نظر ميرسد كه شيخصفيالدين اردبيلي شخصي شيعيمذهب بوده و تشيع در خاندان او و فرزندان و فرزندزادگانش تا تشكيل دولت صفوي ريشه و پيشينه دارد. همچنين تشيع خاندان صفوي اقدامي سياسي براي كسب مشروعيت و حمايت مردم ايران از آنان، در مقابله با تهاجمهاي سنگين و پيدرپي عثمانيان سنيمذهب به ايران نبوده است، گرچه هنوز امكان و مجال تحقيق و تفحص در اين زمينه وجود دارد و باب نقد و نظر استادان صاحبنظر باز است.
منابعابنالنديم، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، تهران، امير كبير، ١٣٦٦.
ابنبزّاز اردبيلي، توكلبن اسماعيل: صفوة الصفا، تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، تهران، زرياب، ١٣٧٦.
ابنعبدربه، احمدبن محمد، العقد الفريد، تحقيق محمدسعيد العريان، قم، دارالفكر، بي تاريخ.
اقبال، عباس، تاريخ مغول، تهران، امير كبير، ١٣٤٧.
براون، ادوارد، تاريخ ادبي ايران، ترجمه علي اصغر حكمت، تهران، اميركبير، ٢٥٣٧.
بويل، جي.آ، تاريخ ايران كمبريج از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان (جلد پنجم تاريخ ايران كمبريج)، ترجمه حسن انوشه، تهران، امير كبير، ١٣٦٦.
پطروشفسكي، ايليا پاولويچ، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز، تهران، پيام، ١٣٥٤.
پيكولوسكايا و ديگران، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم ميلادي، ترجمه كريم كشاورز، تهران، پيام، ١٣٦٣.
دانشگاه كمبريج، تاريخ ايران دوره صفويان، ترجمه يعقوب آژند، تهران، جامي، ١٣٨٠.
دهخدا، علياكبر، لغت نامه، تهران، مؤسسه لغت نامه دهخدا، ١٣٦٤.
سايكس، سرپرسي، تاريخ ايران، ترجمه فخرداعي گيلاني، تهران، دنياي كتاب، ١٣٦٣.
سيوري، راجر، ايران عصر صفويه، ترجمه احمد صبا، تهران، كتاب تهران، ١٣٦٢.
شوشتري، قاضي نورالله: مجالس المؤمنين، تهران، كتابفروشي اسلاميه، ١٣٥٤.
الشيبي، كامل مصطفي، تشيع و تصوف تا آغاز سده دوازدهم هجري، ترجمه عليرضا ذكاوتي، تهران، امير كبير، ١٣٨٠.
سلطان الواعظين، شبهاي پيشاور، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ١٣٦٨.
طاهري، ابوالقاسم، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، تهران، جيبي، ١٣٤٩.
فرهاني منفرد، مهدي، مهاجرت علماي شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوي، تهران، امير كبير، ١٣٧٧.
فضل الله همداني، رشيدالدين، مكاتبات رشيدي، تصحيح دكتر محمد شفيع، لاهور (پاكستان)، ١٩٤٥/ ١٣٦٤ق.
فقيهي، علياصغر، آل بويه، تهران، صبا، ١٣٦٥،
قزويني، زكريابن محمود، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه عبد الرحمن شرفكندي، تهران، انديشه جوان، ١٣٦٦.
قزويني، عبدالجليل، نقض بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض، تهران، انجمن آثار ملي، ١٣٥٨.
كاظمزاده، حسين، ٥ اثر ارزنده از انتشارات ايرانشهر: سلسلة النسب صفويه، تهران، اقبال، ٢٥٣٦.
كسروي، احمد، شيخصفي و تبارش، تهران، فردوسي، ١٣٧٩.
ـــــ ، در پيرامون ادبيات، تبريز، احياء، بي تاريخ.
ـــــ ، شيعيگري، بي جا، بي نام، بي تاريخ.
ـــــ ، آذري يا زبان باستاني آذربايجان، تهران، نشر و پخش كتاب، ٢٥٣٥.
كليني، محمدبن يعقوب، اصول كافي، ترجمه سيدجواد مصطفوي، تهران، نشرفرهنگ اهلالبيت(ع)، بيتا.
گارثويت، جين، سيري در تاريخ سياسي ايران از شاهنشاهي هخامنشي تا كنون، ترجمه غلامرضاعلي بابايي، تهران، اختران، ١٣٨٥.
لاكهارت، لارنس، انقراض سلسه صفويه، ترجمه مصطفي قلي عماد، تهران، مرواريد، ١٣٦٤.
لمبتون، آن. كي. اس، دولت و حكومت در اسلام، ترجمه عباس صالحي و محمد مهدي فقيهي، تهران، عروج، ١٣٨٠.
مالكوم، سرجان، تاريخ ايران، ترجمه اسماعيل حيرت، به كوشش مرتضي سيفي، تهران، يساولي، ١٣٦٢.
مجتهدي، عبدالله، خاطرات آيتالله عبدالله مجتهدي، به كوشش رسول جعفريان، تهران، موسسه مطالعات تاريخ معاصر، ١٣٨١.
مدرس، محمدعلي، ريحانة الادب، تهران، كتابفروشي خيام، بيتا.
مزاوي، ميشل، پيدايش دولت صفوي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، گستره، ١٣٦٣.
مستوفي قزويني، حمدالله، تاريخ گزيده، به اهتمام عبدالحسين نوايي، تهران، امير كبير، ١٣٦٢.
مستوفي قزويني، حمدالله: نزهة القلوب، به كوشش محمد دبير سياقي، تهران، طهوري، ١٣٣٦.
مشار، خانبابا، مؤلفين كتب چاپي فارسي و عربي، بيجا، چاپخانه رنگين، ١٣٤٠.
نيشابوري، شيخ عطار، تذكرة الاولياء، تصحيح نيكلسون، تهران، اساطير، ١٣٨٣.
* كارشناس ارشد ايرانشناسي. [email protected]
دريافت: ١٨/٣/١٣٩٠- پذيرش: ١/٥/١٣٩٠
[١]. حسين كاظمزاده، سلسلةالنسب صفويه، ص ١٠-١١.
[٢]. همان، ص١٥-١١.
[٣]. حمدالله مستوفي قزويني، تاريخ گزيده، ص٦٧٥.
[٤]. توكل بن اسماعيلبنبزّاز اردبيلي، صفوةالصفا، ص ٣٤٩-٣٤٨ و ٨٨٦-٨٨٤.
[٥]. رشيدالدين فضلاللههمداني، مكاتبات رشيدي، نامه٤٥، ص ٢٧٠-٢٦٥.
[٦]. نامهاي پسران خواجه و نواحي حكومتيشان در مقدمة كتاب معروف وي، جامع التواريخ، ص ٢٤ ـ ١٩ آمده است.
[٧].همان، مكاتبات رشيدي، نامه٤٩، ص ٣١١- ٣٠٨.
[٨]. دانشگاه كمبريج، تاريخ ايران دوره صفويان، ترجمه يعقوب آژند، ص١٠.
[٩]. خوبروئى و سفيدى رنگ انسان، زيبايى، جمال، خوشگلى، لغت نامه دهخدا: ذيل صباحت.
[١٠]. ابنبزاز اردبيلي، صفوة الصفا، ص١٠٤.
[١١]. پوشش پشمينه كه درويشان پوشند و از نمد مىماليدند.
[١٢]. همان، ص١٠٧.
[١٣]. همان، ص٩٥٥.
[١٤]. همان، ص ١٠٢٤.
[١٥]. علياكبر دهخدا، لغت نامه دهخدا، ذيل صوفيه، به صورت خلاصه.
[١٦]. سرجان مالكوم، تاريخ ايران، ترجمه اسماعيل حيرت، ج١، ص٢٥٠؛ سر پرسي سايكس، تاريخ ايران، ترجمه فخرداعي گيلاني، ج٢، ص ٢٢٦؛ عباس اقبال، تاريخ مغول، ص٥٠٨.
[١٧]. حسين كاظمزاده، سلسلةالنسب صفويه، ص١٠؛ راجر سيوري، ايران عصر صفويه، ترجمه احمد صبا، ص٣.
[١٨]. ابوالقاسم طاهري، تاريخ سياسي و اجتماعي ايران از مرگ تيمور تا مرگ شاه عباس، ص١٣٣؛ مهدي فرهاني منفرد، مهاجرت علماي شيعه از جبل عامل به ايران در عصر صفوي، ص ٤٠-٣٩.
[١٩]. دانشگاه كمبريج، تاريخ ايران دوره صفويان، ص١٧؛ ميشل مزاوي، پيدايش دولت صفوي، ترجمه يعقوب آژند، ص١٢٢.
[٢٠]. احمد كسروي، شيخ صفي و تبارش، ص٤٠، ٢٢، ١٠ و٧٩.
[٢١]. پيكولوسكايا و ديگران، تاريخ ايران از دوران باستان تا پايان سده هيجدهم ميلادي، ترجمه كريم كشاورز، ص٤٧١.
[٢٢]. جي.آ. بويل، تاريخ ايران كمبريج از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان (جلد پنجم تاريخ ايران كمبريج)، ترجمه حسن انوشه، ص٥١٩.
[٢٣]. آن لمبتون، دولت و حكومت در اسلام، ترجمه عباس صالحي و محمد مهدي فقيهي، ص٤٢٥.
[٢٤]. لارنس لاكهارت، انقراض سلسله صفويه، ترجمه مصطفي قلي عماد، ص١٥.
[٢٥]. كامل مصطفي الشيبي، تشيع و تصوف تا آغاز سده دوازدهم هجري، ترجمه عليرضا ذكاوتي، ص٣٧٤.
[٢٦]. ايليا پاولويچ پطروشفسكي، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز، ص٣٨٥.
[٢٧]. جين گارثويت، سيري در تاريخ سياسي ايران از شاهنشاهي هخامنشي تا كنون، ترجمه غلامرضا علي بابايي، ص٢٩٥.
[٢٨]. شيخ عطار نيشابوري، تذكرة الاولياء، تصحيح نيكلسون، مقدمه مصحح، ص٥٥.
[٢٩]. حسين كاظمزاده، سلسلةالنسب صفويه، ص١٠.
[٣٠]. دانشگاه كمبريج، تاريخ ايران دوره صفويان، ص١٣. اصل نزديكي مذهب شافعي، از مذاهب چهارگانة اهل تسنن، به مذهب تشيع مربوط به بنيانگذار آن، يعني محمدبن ادريس(١٥٠- ٢٠٤ق) است كه نسبش به حضرت عبدالمطلب، پدربزرگ رسول خدا(ص) ميرسد. وي علاقة بسياري به علي(ع) داشت و فضايل حضرت را نقل ميكرد. ابننديم، مورخ معروف (متوفاي٣٨٠ق)، در مورد محمدبن ادريس و علاقهاش به علي(ع) مينويسد: ابوعبدالله محمدبن ادريس، متوفاي ٢٠٤ هجري، در مصر از فرزندان شافعبن سائببن عبيدبن عبد زيدبن هاشمبن عبدالمطلببن عبد مناف است... . شافعي در تشيع شدتي نشان ميداد. روزي شخصي از او سؤالي كرد. او نيز پاسخي داد. آن شخص گفت: اين پاسخ تو برخلاف گفتة عليبن ابوطالب است. شافعي به وي گفت: اگر ثابت كني كه عليبن ابوطالب چنين گفته است، من صورتم را بر خاك ميگذارم و اعتراف به خطاي خود ميكنم و از گفتة خود به گفتة او [علي(ع)] باز ميگردم. نيز روزي به مجلسي درآمد كه برخي طالبيان در آن مجلس بودند و گفت: من در مجلسي كه يك نفر از آنان حضور داشته باشد سخن نميگويم؛ زيرا سخنگويي شايستة آنان است و رياست و فضل براي آنهاست(ابننديم، الفهرست، ص٣٨٦). امام شافعي ابياتي سرود كه مضمون آنها چنين است: به من گفتند رافضي شدي. نه چنين است؛ ولي من بيشك بهترين امام و بهترين هادي را دوست دارم. اگر معني رفض دوستداشتن وصي پيغمبر است، پس من رافضيتر از همة مردمام؛ اما علت اينكه بسياري شيعيان خود را سني شافعي نشان ميدادند، نتيجة شدت خفقان و فشاري بود كه حاكمان غيرشيعه و عالمان متعصب عامه بر آنان ميآوردند؛ پس ناچار مذهب خود را پنهان ميداشتند، و چون در مذهب شافعي اعلام دوستي با اهل بيت رسول خدا(ص) خصوصاً علي(ع) ـ به تبعيت از پيشوايشان محمدبنادريس ـ منع چنداني نداشت، به آن مذهب ميگرويدند يا به آن تظاهر ميكردند.
[٣١]. خانبابا مشار در كتاب مؤلفين كتب چاپي فارسي و عربي (بيجا، چاپخانه رنگين، ١٣٤٠، ج١، ص٤٣٩-٤٤٦) از حدود ٧٥ كتاب كسروي نام ميبرد. هوشنگ اتحاد در كتاب پژوهشگران معاصر (تهران، فرهنگ معاصر، ١٣٧٨، ج٤) در قسمت شرح حال احمد كسروي آثار وي را ١٠٥ عنوان معرفي ميكند. امام خميني(ره) در كتاب تفسير سوره حمد (تهران، پيام آزادي، بيتا، ص١٢٣) درباره كسروي ميفرمايد: «كسروي يك آدمي بود تاريخنويس. اطلاعات تاريخياش هم خوب بود. قلمش هم خوب بود؛ اما غرور پيدا كرد. رسيد به آنجا كه گفت من هم پيغمبرم! همه ادعيه را هم كنار گذاشت. پيغمبري را پايين آورد تا حد خودش. نميتوانست برسد به بالا، او را آورده بود پايين!» مرحوم آيتالله عبدالله مجتهدي كه دوره جواني و سكونت احمد كسروي را در شهر تبريز از نزديك ديده بود، در خاطراتش نكتههايي خواندني از تحصيل، تدريس، افكار و اعمال كسروي آورده است. ر.ك: عبدالله مجتهدي، خاطرات آيت الله عبدالله مجتهدي؛ ص ٢٠٢-١٩٣.
[٣٢]. احمد كسروي، در پيرامون ادبيات، ص١٨٥.
[٣٣]. مرحوم سلطانالواعظين شيرازي مينويسد: «بارها به كسروي پيام فرستادم كه رودررو بحث و مناظره نماييم تا اشكالات رفع گردد و او قبول ننمود!» شبهاي پيشاور، ص٥٧. كسروي خود به درخواست مكرر علما جهت مباحثه حضوري و نپذيرفتن اين درخواستها اشاره كرده است. احمد كسروي، شيعيگري، ص٢٥. به حتم ميدانست كه در مناظره و مباحثه حضوري خود را خواهد باخت!
[٣٤]. ابنبزّاز، صفوة الصفا، مقدمه مصحح، ص٢٣؛ مزاوي، پيدايش دولت صفوي، ص١٢٢.
[٣٥]. كسروي، شيخ صفي و تبارش، ص٢١؛ كسروي، آذري يا زبان باستاني آذربايجان، ٢٥٣٥، ص٤١.
[٣٦]. ميشل مزاوي، پيدايش دولت صفوي، ص١٧١.
[٣٧]. ابنبزّاز، صفوة الصفا، مقدمه مصحح، ص ٣٠-٢٣.
[٣٨]. همان، ص ١٢٤٤- ١١٩٦
[٣٩]. احمد كسروي، شيخ صفي و تبارش، ص٢١.
[٤٠]. ابنبزّاز، صفوة الصفا، ص٧٤٢.
[٤١]. جي.آ. بويل، تاريخ ايران كمبريج از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان، ص٥١٧.
[٤٢]. محمدعلي مدرس، ريحانة الادب، ج٤، ص٤٦٥.
[٤٣]. دانشگاه كمبريج، تاريخ ايران دوره صفويان، ص٣٣٧-٣٣٦.
[٤٤]. همان، ص٣٤٢.
[٤٥]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص١٢٨.
[٤٦]. براون، ادوارد، تاريخ ادبي ايران، ترجمه علي اصغر حكمت، ج٤، ص١٤١-١٤٠. براون در مجموع ٢٣ منبع مورد استفاده مستوفي را نام ميبرد.
[٤٧]. حمدالله مستوفي، نزهة القلوب، ص١٢٧-١٢٤.
[٤٨]. همان، ص١٢٨.
[٤٩]. حمدالله مستوفي: تاريخ گزيده، ص٦٧٥
[٥٠]. مستوفي، نزهة القلوب، ص١٢٦.
[٥١]. ابنبزّاز، صفوة الصفا، ص٧١.
[٥٢]. مزاوي، پيدايش دولت صفوي، ص١٢٥.
[٥٣]. ابنبزّاز، صفوة الصفا، بخش ملحقات، ص١٢٣٢-١٢٣١.
[٥٤]. همان، ص٨٨١ و ١٢٣١.
[٥٥]. ابنتيميه، منهاج السنّه، ج ١، ص١٣٠-١٢٨.
[٥٦]. زكريابنمحمود قزويني، آثار البلاد و اخبار العباد، متن عربي، ص٤٠٢؛ به نقل از: علياصغر فقيهي، آلبويه، ص٤٥٥. كتاب زكريا قزويني را عبدالرحمن شرفكندي ترجمه كرده است (تهران، انديشه جوان، ١٣٦٦)؛ اما مترجم اقدام رضيالدين احمدابناسماعيل را به قدري سياه، سنگين، دفاع ناشدني و نقل ناشدني يافته، كه اين فراز را در ترجمه خود نياورده است! آيا ننگ با رنگ (سانسور) پاك ميشود؟
[٥٧]. محمدبن يعقوب كليني، اصول كافي، ترجمه سيدجواد مصطفوي، ج٢، ص٨٧-٨٦.
[٥٨]. همان، ص١٦٣-١٦٢.
[٥٩]. احمدبنمحمدبنعبد ربه، العقد الفريد، تحقيق محمد سعيد العريان، قمج١، ص٢٦٩.
[٦٠]. ابنحزم، الفصل في الملل والنحل، ج٤، ص ١٨٢؛ به نقل از سلطان الواعظين شيرازي، شبهاي پيشاور، ص ٣٣٤.
[٦١]. ابنتيميه، منهاج السنّه، ج ١، ص١١و ١٣١؛ به نقل از شبهاي پيشاور، ص ٣٣٥و ٣٤٣.
[٦٢]. عبدالجليل قزويني، نقض بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض، ص ٦٤٠-٥٨٠.
[٦٣]. كسروي، شيخ صفي و تبارش، ص٢٤-٢٣.
[٦٤]. كسروي، آذري يا زبان باستاني آذربايجان، ص٤١.
[٦٥]. حسين كاظمزاده، سلسلةالنسب صفويه، ص٣١.
[٦٦]. همان، ص٣٣-٣٥.
[٦٧]. همان، ص٣٥.
[٦٨]. كسروي، شيخ صفي و تبارش، ص٨٣.
[٦٩]. همان، ص٨٠.
[٧٠]. قاضي سيدنورالله شوشتري، متولد سال ٩٥٦ق، پس از سفر به هند و اقامت در آن كشور، از سوي اكبر شاه به سمت قاضي لاهور منصوب شد. با اينكه مجتهدي شيعي بود، با توجه به اوضاع مذهبي هند، براساس يكي از مذاهب چهارگانة سني (شافعي، حنبلي، مالكي و حنفي) فتوا ميداد. با مرگ اكبرشاه و جانشيني پسرش جهانگير كه در مذهب سنت تعصب داشت، علماي عامه با گماردن فردي نفوذي، نوشتههاي قاضي نورالله را كه در آنها از اصول شيعه دفاع كرده بود به دست آوردند و از پادشاه اجازه قتل او را گرفتند. به فتوا و دستور آنان چندان با شلاق تيغدار بر بدن او كوفتند كه در هفتاد سالگي به تاريخ ١٠١٩ق شهيد شد و در آگره هند دفن گرديد.
[٧١]. قاضي نورالله شوشتري، مجالسالمؤمنين، ج١، ص٨٢.