تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - بررسي انتقادي ديدگاه ابنتيميه دربارة فرماندهي خلفا در سرايا
، سال هفتم، شماره چهارم، زمستان ١٣٨٩، ٥ ـ ٢٨
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٧, No.٤, Winter ٢٠١١
محسن الويري* / سيدعلي حسينپور**
چكيدهابنتيميه كه آرا و آثار او پشتوانة اصلي وهابيت است، در گزارهاي مدعي شده است كه دو خليفه نخست، در سريههاي متعددي سمت فرماندهي داشتهاند و اميرالمؤمنين علي(ع) جز در يك مورد، هيچگاه چنين نقشي را عهدهدار نبوده است. البته واكاوي منابع اهل سنت نشان ميدهد كه تمام سريههاي منسوب به ابوبكر، نامهاي مختلف براي تنها يك سريه است، علاوه بر اينكه فرماندهي او در اين سريه نيز مورد ترديد و انكار پژوهشگران قرار گرفته است. همچنين تنها سريه عمر نيز در بردارنده تضادها و همراه با پرسشهاي گوناگوني است كه تاكنون بدون پاسخ مانده است. منابع اهل سنت هيچ سريهاي را به عثمان نسبت ندادهاند، در حالي كه همين منابع، فرماندهي سراياي متعددي را براي اميرالمؤمنين علي(ع) ثبت كردهاند. بنابراين، مدعاي ابنتيميه در تعارض آشكار با منابع اهل سنت است و هيچ پشتوانة تاريخي ندارد. گزارش واكاوي منابع اهل سنت براي سنجش مدعاي ابنتيميه در اين نوشتار آمده است.
واژگان كليدي: سريه، اميرالمومنين علي(ع)، ابوبكر، عمر، عثمان و ابنتيميه.
مقدمه و بيان مسئلهيكي از موانع همگرايي مذهبي، در پرده ماندن رويدادهاي تاريخي و دوريگزيدن از بررسي منصفانه، عالمانه و دقيق آنهاست. بيترديد، امروزه وهابيان بيش از هر كس بر طبل تفرقه ميكوبند و با تكيه بر باورهاي ناصواب اعتقادي و دادههاي نادرست تاريخي در كتابها، نشريهها، پايگاههاي اطلاعرساني و منابر و مراكز ديني خود، جلوهاي خردناپسند و غيرقابل قبول از اسلامگرايي عرضه ميدارند. با توجه به تأثيرپذيري بيچون و چراي وهابيان از انديشهها و نوشتههاي ابنتيميه (٦٦١-٧٢٨ ق)، بررسي انتقادي آثار ابنتيميه و نشان دادن كاستيهاي آن ميتواند گامي علمي و مؤثر در مسير عينيت بخشيدن به آرزوي ديرينه عالمان بزرگ مسلمان در زمينة همگرايي مذهبي باشد.
يكي از گزارههاي تأمل برانگيزي كه از سوي ابنتيميه مطرح شده، چگونگي حضور سه خليفه نخست و نيز اميرالمؤمنين علي(ع) در سراياي عصر نبوي است. وي در اين باره مينويسد:
موارد اعزام ابوبكر و عمر بيشتر از علي(ع) بوده است. براي مثال، ابوبكر را به سوي «بنيفزاره» و غير آنها [نام نميبرد!] و عمر را به سوي «بنيفلان» [نام نميبرد!] فرستاد، ولي سراغ نداريم كه علي(ع) را به سوي هيچ كس فرستاده باشد، مگر براي فتح برخي از استحكامات خيبر.[١]
هدف اصلي نوشتار حاضر واكاوي منابع اهل سنت در اين باره و سنجش ميزان راستي گزاره ابنتيميه از نظر تطابق با منابع مورد قبول اهل سنت است. پيش از ورود به بحث، لازم است شخصيت ابنتيميه به طور اجمال بررسي شود.
ابنتيميهتقيالدين ابوالعباس احمد عبدالحليم حراني دمشقي حنبلي، معروف به ابنتيميه در روز دهم ربيع الاول سال ٦٦١ در شهر حران متولد شد و در روز بيستم ذيقعده سال ٧٢٨ در زندان قلعه دمشق درگذشت.[٢] ابنتيميه از شخصيتهاي معروف و شناخته شده جهان اسلام و از افرادِ معدودِ بحثانگيز و مورد مناقشه در سرتاسر قرنهاي بعد از زمان خويش است. وي در ابراز عقايد خود كه بعضي از آنها بسيار جسورانه بوده، از هيچكس واهمه نداشته است. او در برابر مخالفان علمي و اعتقادي خود، تنها به نقد و بررسي و رد دلايل آنها اكتفا نكرده، بلكه با آنان با تحقير، اهانت و هتاكي برخورد كرده است. ابنحجر عسقلاني (٨٥٢ق) پس از تمجيد از مقام علمي ابنتيميه و تبحر او در علوم مختلف كه باعث غلو پيروانش در مورد او شده بود، مينويسد: «او گرفتار خودپسندي شده بود به گونهاي كه به همنوعان خود برتري ميفروخت و ميپنداشت كه مجتهد شده است و اقوال و نظريههاي علما از صغير و كبير و قديم و جديد را رد ميكرد...».[٣]
ذهبي، معاصر ابنتيميه، نتيجه رفتار و عملكرد وي را اينگونه بيان نموده است:
در اثر همين كارها، مردم قلباً با او دشمن شده و او را تحقير و تكذيب نموده، كافر شمردند، و اين، تنها به علت كبر، عجب و ادعاهاي وي و نيز به سبب شيفتگي او به رياست بر علما و مشايخ و تحقير بزرگان و شهرتطلبي وي بود به طوري كه گروهي بر ضد او شوريدند... .[٤]
هتاكي ابنتيميه محدود به مسلمانان و علما نميشود، بلكه وي چهار خليفه نخست را هم از نيش زبان خويش بيبهره نگذاشته است.[٥] او در موارد متعددي اميرالمؤمنين را متهم ميسازد كه در احكام فقهي بر خلاف حكم صريح قرآن فتوا داده است[٦] يا به منظور رسيدن به قدرت، مسلمانان را به كشتن داده و بعد پشيمان شده[٧] و بارها به مخالفت با فرمان رسول خدا(ص) اقدام نموده است.[٨] همچنين از وي نقل شده كه گفته است: علي(ع) در بيش از سيصد مورد خطا كرده است!.[٩] ابنحجر هيتمي مينويسد:
برخي علما، ابنتيميه را منافق معرفي ميكنند زيرا او ميگفت: علي [(ع)] هر كجا ميرفت با شك روبهرو ميشد. او بارها تلاش كرد به خلافت دست پيدا كند، ولي به هدف خود نرسيد. او براي رياست جنگيد نه ديانت (!) او شخصي رياستطلب بود.[١٠]
نقل و نگارش چنين مطالبي از سوي ابنتيميه باعث شد كه بسياري از علما و دانشمندان زمانش به نقد افكار و آراي وي اقدام كنند.
پس از اين مقدمه ابتدا سريههاي منسوب به سه خليفه نخست كه گزارش آنها در منابع اهل سنت آمده است، بررسي ميشود.
سريههاي ابابكر، عمر و عثمانالف. سريههاي ابوبكر
در منابع اهلسنت سريههاي متعددي با عناوين مختلف به ابوبكر نسبت داده شده است.[١١] براي نمونه، محمدبن عمر واقدي از سريه ابوبكر به سوي «بنيكلاب» نام ميبرد.[١٢] و تقيالدين احمدبن علي مقريزي آنان را از «مردم هوازن» معرفي مينمايد.[١٣] همچنين بلاذري مينويسد: ابوبكر در شعبان سال هفتم هجري به سوي «نجد» فرستاده شد. او به سوي دشمن يورش برده آنان را كشت و از آنان غنيمت گرفت.[١٤] محمدبن جرير طبري نيز اين چنين گزارش كرده است: پيامبر ابوبكر را براي انجام سريه در ميان برخي از مردم «بني فزاره» مأمور كرد.[١٥] و صالحي شامي آنان را از منطقه «وادي القري» معرفي ميكند.[١٦] مسعودي نيز سريهاي در منطقه «ضريه» را به ابوبكر نسبت داده است.[١٧] و سرانجام ابنحجر عسقلاني گزارش كرده است كه ابوبكر همراه خالدبن وليد از سوي رسول خدا(ص) مامور انجام سريهاي در منطقه «دومة الجندل» شد.[١٨]
ب. سريههاي عمربن خطابگزارشهاي مختلفي در مورد سريههاي عمر در منابع تاريخي آمده است. بر اساس يكي از اين گزارشها عمر سريهاي را به سوي قبيلهاي به نام عجز هوازن فرماندهي كرد.[١٩] برخي منابع نيز از انجام سريهاي در منطقه «تُرَبَه» توسط عمر خبر دادهاند.[٢٠] مورخان در مورد هر دو سريه اينگونه نوشتهاند: عمر در شعبان سال هفتم هجري فرماندهي سريهاي را كه در منطقهاي به نام «تُرَبَة» در ناحيه «عَبْلاء» كه در راه مكه به سمت صنعا و نجرانِ يمن واقع شده است، به عهده گرفت. اين منطقه در غرب شهر مكه قرار دارد[٢١] و فاصله آن تا اين شهر، چهار يا پنج شب راه است.[٢٢] تعداد كساني كه او را همراهي ميكردند سي نفر سواره بود كه به همراه يك راهنما از مدينه خارج شدند. آنها شبها حركت و در طول روز مخفي ميشدند، اما با اين حال، دشمن از حركت آنان با خبر و متواري شد و زماني كه مسلمانان به آنجا رسيدند اثري از آنان نيافتند، از اينرو، بدون هيچ گونه درگيري به مدينه بازگشتند.[٢٣]
ج. عثمانبن عفانطبق بررسي نگارنده، منابع گوناگون اهل سنت هيچ گزارشي درباره فرماندهي خليفه سوم، عثمانبن عفان ارائه نكردهاند.
بررسي و نقد گزارشهابررسي و نقد گزارشهاي مربوط به ابوبكر
پس از مقايسه و جمعبنديِ پنج سريهاي كه به ابوبكر نسبت داده شده، به اين نتيجه ميرسيم كه سريههاي اول تا چهارم و موارد مشابه آنها ـ كه به منظور طولانينشدن بحث، به آنها اشاره نشد، اما در ادامه از آنها نام خواهيم برد ـ در واقع تنها اشاره به دو مورد دارند، اما آن را با الفاظ گوناگون بيان كردهاند. آن دو مورد عبارتاند از:
يك ـ سريه بنيفزارهبني فزاره بطني از ذبيان و ذبيان از غطفان و آنان از قحطانيان بودند كه منازلشان در نجد و واديالقري بود.[٢٤] طبري (م٣١٠ق) در مورد اعزام لشكري از سوي پيامبر(ص) در سال هفتم هجري[٢٥] به اين منطقه براي جنگ با آنان مينويسد: «در مورد اين سريه دو قول است: اول آنكه فرمانده آن زيدبن حارثه بوده و قول دوم، آن است كه ابوبكر فرماندهي اين سريه را بر عهده داشته است».[٢٦] اما ديگر نويسندگان اهلسنت، [٢٧] همانند بيهقي (م٤٥٨)، [٢٨] ابنسيد الناس(م٧٣٤ق)،[٢٩] ذهبي(م٧٤٨ق)،[٣٠] صفدي(م٧٦٤ق)[٣١] و ابن كثير(م٧٧٤ق) در تاريخ و سيرهاش[٣٢] به نقل اين ماجرا پرداخته و از نقل ترديد و دوگانه بودن فرماندهي اين سريه خودداري كرده و فقط آن را به ابوبكر نسبت دادهاند. اين در حالي است كه محمدبن عمر واقدي (م٢٠٧ق) نويسنده مشهور مغازي رسولخدا(ص) بدون هيچگونه ترديدي زيدبن حارثه را فرمانده اين سريه دانسته و به احتمال فرماندهي ابوبكر در اين سريه، هيچ اشارهاي نكرده است.[٣٣]
دو ـ سريه ضريهاين سريه در ماه شعبان سال هفتم به سمت بني كلاببن ربيعةبن عامربن صعصعةبن معاويةبن بكربن هوازنبن منصوربن عكرمةبن خصفةبن قيسبن عيلانبن مضربن نزار، در منطقهاي به نام «ضريه» صورت گرفته است. مسعودي، [٣٤] مقريزي، [٣٥] ابن سيد الناس، [٣٦] اين سريه را به ابوبكر نسبت دادهاند. محمدبن عمر واقدي نيز از اين سريه با عنوان «سريه ابيبكر الي نجد» ياد كرده و به نقل از پدرِ شخصي به نام اياسبن سلمه آورده است كه شعار ما در آن نبرد، «اَمِت! اَمِت» بود.[٣٧]
البته پس از مراجعه، مقايسه و تأمل بيشتر در تمامي منابع فوق به اين نتيجه ميرسيم كه اين سريه، چيزي جداي از سريه اول نبوده، بلكه همان سريه است كه به غلط يا با هدف افزايش سريههاي ابوبكر توسط نويسندگان اهلسنت به صورتي جداگانه بيان شده است. براي تاييد اين ادعا ميتوان به موارد زير استناد نمود:
١. تاريخ هر دو سريه (و تمامي سريههايي كه در منابع گوناگون نقل شده است) در ماه شعبان سال هفتم است.
٢. راويِ سريههاي منسوب به ابوبكر تنها يك نفر به نام «سلمةبن اوكع» و يا فرزند وي است كه به نقل از پدرش داستان را تعريف كرده و به غير از وي اين سريهها از هيچ يك از اصحاب رسول خدا(ص) نقل نشده است. علاوه بر اين، بايد اضافه كرد كه شخصيت وي نيز در گزارشهاي موجود در منابع اهل سنت تأمل بر انگيز است كه در ادامه به آن اشاره خواهيم نمود.
٣. اركان و نكتههاي كليدي[٣٨] كه در داستان از سوي سلمةبن اوكع يا فرزندش اياس مطرح شده، در هر دو واقعه كاملاً يكسان است. البته برخي منابع به صورت مختصر و برخي ديگر، آن را با تفصيل بيشتري نقل كردهاند.
٤. كلام برخي از نويسندگان برجسته اهلسنت، همانند ابنسعد و ابنجوزي كاملاً مؤيد يكي بودن اين دو سريه است. ابنسعد و ابنجوزي در اين زمينه مينويسند: در شعبان سال هفتم هجري ابوبكر از سوي پيامبر(ص) مأمور انجام سريهاي شد كه هدف آن بنيكلاب در منطقه نجد در ناحيه ضريه بود ... اياسبن سلمةبن اوكع به نقل از پدرش به ما خبر داد كه پيامبر(ص)، ابوبكر را به سوي بنيفزاره فرستاد و من نيز همراه او رفتم.[٣٩] اين بخش از عبارت ابنسعد و ابنجوزي كاملاً به يكي بودن سريههاي بنيكلاب، نجد، بنيفزاره و ضريه، صراحت دارد.
٥. اين نكته را هم نبايد از نظر دور داشت كه تاريخنگاران و شرح حالنويسان اهل سنت در مورد سلمةبن اوكع اينگونه نوشتهاند:
وي در سال ٧٤ هجري قمري در گذشت[٤٠] و در اين هنگام هشتاد سال سن داشت.[٤١] او در سال ششم هجرت از حاضران در صلح حديبيه بود و در اين واقعه، دوبار[٤٢] و طبق برخي گزارشها سه بار با پيامبر بيعت كرد![٤٣] از او پرسيدند: در صلح حديبيه با پيامبر(ص) بر چه چيزي بيعت كرديد؟ او پاسخ داد: بر ـ مقاومت و وفاداري تا سر حد مرگ.[٤٤] در مورد چگونگي اسلام آوردن وي نيز ضمن بيان داستاني عجيب نوشتهاند: ديدم گرگي آهويي را شكار كرد. به تعقيب گرگ پرداختم و موفق شدم آهو را از چنگ او خارج كنم. در اين هنگام گرگ به سخن درآمد و گفت: واي بر تو. من با تو چكار دارم؟ چرا مرا از رزقي كه خداوند در اختيارم قرار داده است محروم ميكني؟ من كه به اموال تو تجاوز نكردم. من متعجب و مبهوت فرياد زدم: اي مردم! بياييد و ببينيد كه گرگي سخن ميگويد. گرگ گفت: عجيبتر از سخن گفتن من آن است كه پيامبري بر شما مبعوث شده و شما را به عبادت خداوند فرا ميخواند، اما شما بر بتپرستي خود اصرار ميورزيد. سلمه ميگويد كه با شنيدن اين سخن خدمت پيامبر(ص) آمده و مسلمان شدم![٤٥]
همچنين از گزارشهاي نقل شده به دست ميآيد كه وي زمان حجاج و عبدالملكبن مروان را نيز درك كرده است. ابنسعد و ذهبي مينويسند: او جايزه حجاجبن يوسف ثقفي را پذيرفت.[٤٦] همچنين از فرزندش نقل شده كه عبدالملكبن مروان براي ما هدايايي از شام ميفرستاد و ما آنها را ميگرفتيم.[٤٧]
هر چند وي توسط نويسندگان اهلسنت تأييد شده است، اما با تأمل در كلمات اين نويسندگان، نكتههاي در خور توجهي ديده ميشود كه صحيح بودن گزارش آنان را زير سؤال ميبرد:
در مورد تاريخ درگذشت او نوشتهاند كه وي در سال ٧٤ق و در سن هشتاد سالگي درگذشت. نتيجه سخن فوق اين ميشود كه وي در سال اول هجري حدوداً پنج يا شش سال سن داشته و زمان صلح حديبيه كه در سال ششم هجري رخ داده است، تقريباً يازده ساله و نهايتاً دوازده ساله بوده است.
همچنين با توجه به مطالب فوق بايد گفت كه كودكي پنج و نهايتاً ده ساله گرگي را دنبال ميكند، بر او غلبه مييابد و گرگ نيز با اين كودك در مورد پيامبري كه از جانب خدا مبعوث شده است، سخن ميگويد و او نيز به مدينه آمده و مسلمان ميشود.[٤٨]
ابن عبدالبر قرطبي نوشته است كه او (در صلح حديبيه) دوبار با پيامبر بيعت كرد و طبري پا را فراتر نهاده تعداد دفعات بيعتش با پيامبر را سه بار ثبت كرده است. از آنجا كه طبق نقل خود وي بيعت با پيامبر(ص) بر مقاومت تا سر حد مرگ بوده است و با توجه به نتيجه بيان شده در نكته قبل، اين سؤال پيش ميآيد كه از ميان انبوه حاضران در حديبيه، بيعت دو يا سه باره نوجواني يازده ساله با پيامبر، آن هم بر مرگ، چه توجيهي ميتواند داشته باشد؟
بُعد عقلي اين مسئله زماني آشكارتر ميشود كه در تاريخ اسلام به طور مكرر به مواردي بر ميخوريم كه پيامبر مانع حضور جوانان كم سن و سال در ميادين نبرد شدهاند؛ افرادي كه به لحاظ سني به مراتب بزرگتر از سلمةبن اوكع بودهاند، اما با اين حال پيامبر آنان را كوچك دانسته و مانع حضورشان در ميدان نبرد ميشود. براي نمونه به چند مورد اشاره ميشود:
پيامبر(ص) روز يكشنبه دوازدهم رمضان با همراهان خود به منظور انجام جنگ بدر، از مدينه بيرون آمد و لشكرگاه ساخت و سپاه را سان ديد. از ميان ايشان اسامةبن زيد، رافعبن خديج، براءةبن عازب، اُسيدبن ظهير، زيدبن ارقم و زيدبن ثابت را به مدينه باز گرداند و به آنان اجازه شركت در سپاه نداد. سعدبن ابيوقاص ميگفت: در آن روز پيش از اين كه پيامبر(ص) ما را سان ببيند، ديدم برادرم خودش را مخفي ميكند. گفتم: اي برادر تو را چه ميشود؟ گفت: ميترسم پيامبر(ص) مرا ببينند و به واسطه كم سن و سالي مرا برگرداند و من دوست دارم، بيرون بيايم، شايد خداوند شهادت را روزي من گرداند. سعد ميگويد: اتفاقاً چون برادرم از برابر پيامبر عبور كرد، سن او را كم دانست و فرمود، برگرد ... سن او در اين هنگام شانزده سال بود.[٤٩]
نكته قابل تأمل ديگر ـ چنانكه گذشت ـ اين است كه بر اساس گزارش نويسندگان اهلسنت، سال سريه انجام شده توسط ابوبكر، ششم[٥٠] يا هفتم هجري بوده است.[٥١] اكنون با توجه به نكته اول بايد گفت: سن سلمةبن اوكع در زمان انجام اين سريه حدود دوازده يا سيزده سال بوده است. با اين حال، طبق گزارش همين نويسندگان نوجواني با اين سن و سال، در اين سريه علاوه بر آنكه موفق به كشتن هفت خانواده - و نه هفت نفر - از دشمنان ميگردد![٥٢] تعدادي را نيز به اسارت گرفته و به مدينه ميآورد![٥٣]
بنابراين، بر اساس آنچه گفته شد ميتوان نتيجه گرفت كه تمام سريههاي منسوب به ابوبكر تنها يك سريه است كه واقدي نيز به آن اشاره نموده.[٥٤] گرچه طبق نقل مورخان اهلسنت در فرماندهي همين يك سريه هم تشكيك شده و مطلب قطعي نيست، زيرا:
١. طبري[٥٥]، ابن اثير[٥٦] و صالحي شامي[٥٧] از جمله مورخاني هستند كه در فرماندهي اين سريه تشكيك نمودهاند. حتي طبري پا را فراتر گذاشته، ضمن اشاره به فرماندهي زيدبن حارثه، فرمانده بودن ابوبكر را قولي ضعيف به شمار آورده است.[٥٨]
٢. مارسدن جونس محقق كتاب مغازي واقدي نيز در تحقيقاتش به نكته بسيار جالبي اشاره كرده، مينويسد: به رغم وجود اختلافها و تضادهايي كه در كتاب واقدي است (و به برخي از آنها به عنوان نمونه اشاره مينمايد) و به رغم آنكه واقدي به مغازي و جنگهايي اشاره نموده كه غير از او هيچكس به آنها اشاره نكرده است و تنها ناقل آنها خود وي ميباشد، همانند... و سريه ابوبكر به سوي نجد... . ما اين كتاب را در مقايسه با ساير منابع تاريخي مشابه آن، دقيقتر و محققتر ميدانيم.[٥٩]
٣. محمدبن يوسف صالحي شامي پس از اشاره به اين نكته كه در فرماندهي اين سريه اختلاف نظر وجود دارد، به نكتهاي درخور تأمل و جالب توجه، اشاره ميكند. وي مينويسد: ابناسحاق، محمدبن عمر (واقدي) و ابنسعد و ابنعائذ از اين سريه نام برده و فرمانده اين سريه را زيدبن حارثه دانستهاند. آنگاه اضافه ميكند: اما ادامه ماجرا را نقل نكردهاند. ما اين سريه را منتسب به ابوبكر دانسته و در ادامه آن آوردهايم كه پيامبر غنايم اين سريه را به عنوان فديه به همراه ابوبكر نزد كفار قريش فرستاد تا اسيران مسلمان را آزاد كنند، در حالي كه اين آزادسازي را هيچ كس ننوشته است.[٦٠] با خواندن اين گزارش اين نكته به ذهن خطور ميكند كه ظاهراً برخي نويسندگان اهلسنت به مرور زمان با از قلم انداختن نام زيدبن حارثه، ابوبكر را فرمانده مسلم سريه دانستهاند.
سه ـ سريه دومة الجندلابنحجر عسقلاني فرماندهي اين سريه را بين خالدبن وليد و ابوبكر مشترك دانسته و در مورد آن مينويسد:
رسول خدا(ص) مسلمانان را براي انجام سريهاي به سوي منطقه دومة الجندل فرستاد. رهبري مهاجران را در اين سريه، ابوبكر بر عهده داشت و فرماندهي ساير اعراب بر عهده خالدبن وليد بود. رسول خدا(ص) به آنان دستور داد: به سرعت حركت كنيد. در راه به اكيدر حاكم دومة الجندل بر خواهيد خورد كه مشغول شكار حيوانات وحشي است. مراقب باشيد او را نكشيد، بلكه او را گرفته و نزد من آوريد و قبيلهاش را محاصره كنيد.[٦١]
براي نقد اين سريه ميتوان به مطالب زير اشاره كرد:
ابنحجر عسقلاني در كتاب ديگرش به نام فتح الباري از اين سريه ياد كرده و فرمانده آن را خالدبن وليد دانسته و به فرماندهي ابوبكر هيچ اشارهاي نكرده است.[٦٢] علاوه بر اين، نويسنده كتاب سبل الهدي و الرشاد پس از نقل ماجرا در مورد انتساب فرماندهي اين سريه به صورت مشترك به خالدبن وليد و ابوبكر، حتي حضور ابوبكر در اين سريه را بسيار بعيد ميشمارد تا چه رسد به فرماندهي آن.[٦٣]
علاوه بر مطالب فوق بايد تصريح نمود ـ تا آنجا كه نويسنده جستوجو كرده است ـ كه در تمام منابع كهن تاريخي و حتي غير تاريخي، همانند: مغازي واقدي، السيرة النبوية، الطبقات الكبري، تاريخ خليفةبن خياط، المحبر، سنن ابيداود، انساب الاشراف، فتوح البلدان، تاريخ الامم و الملوك، التنبيه و الاشراف، تاريخنامه طبري، جمهرة انساب العرب، دلائل النبوة، السنن الكبري، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، المنتظم في تاريخ الامم و الملوك، معجم البلدان، الكامل في التاريخ، اسد الغابة، المجموع، البدء و التاريخ، تاريخ الاسلام، عيون الاثر، البداية و النهاية، تاريخ ابن خلدون، حيوة الحيوان الكبري، امتاع الاسماع و دهها منبع ديگر، خالدبن وليد به عنوان فرمانده اين سريه معرفي شده است و هيچ نام و نشاني از ابوبكر ديده نميشود.[٦٤]
٢. بررسي و نقد سريه عمربن خطابهمانگونه كه ملاحظه شد، در منابع تاريخي تنها يك سريه براي عمر نقل شده است. برخي سريه عمر را به سوي قبيلهاي به نام «عجز هوازن» ثبت كردهاند.[٦٥] و برخي ديگر نام منطقه را «تُرَبَه» نوشتهاند.[٦٦] البته بسياري از مورخان آن را «عجز هوازن در ناحيه تُرَبَه» نوشتهاند[٦٧] كه بيانگر يكي بودن اين دو محل است. علاوه بر اين، در هيچيك از منابع اشاره شده، دو سريه براي عمر ذكر نشده است.
مورخان ياد شده نوشتهاند: عمر در شعبان سال هفتم هجري فرماندهي سريهاي را در منطقهاي به نام «تُرَبَة» در ناحيه «عَبْلاء» كه در راه مكه به سمت صنعا و نجرانِ يمن واقع شده است، به عهده گرفت. اين منطقه در غرب شهر مكه قرار دارد[٦٨] و فاصله آن تا اين شهر چهار يا پنج شب راه است.[٦٩] تعداد كساني كه او را همراهي ميكردند سي نفر سواره بود كه به همراه يك راهنما از مدينه خارج شدند. آنها شبها حركت ميكردند و در طول روز مخفي ميشدند، اما با اين حال، دشمن از حركت آنان با خبر و متواري شد! و زماني كه مسلمانان به آنجا رسيدند اثري از آنان نيافتند، از اينرو، بدون هيچ گونه درگيري به مدينه بازگشتند.[٧٠]
اين تنها سريهاي است كه در منابع معتبر تاريخي، فرماندهي آن به عمر نسبت داده شده است، اما مطالعه آن، چند نكته سؤال بر انگيز پديده ميآورد:
١. چه علت مهمي در اين سريه نهفته بوده كه پيامبر اقدام به انجام آن نموده است. و چرا هيچ يك از منابع به بيان علت آن نپرداختهاند. اين سوال از آنجا به ذهن خطور كرده و اهميت مييابد كه اولاً: پيامبر تنها سي نفر را براي اين سريه فرستاده و ثانياً: فاصله اين منطقه تا شهر مدينه بسيار دور است.[٧١]
٢. اهميت سوال فوق زماني مضاعف ميشود كه بدانيم شهر مكه، يعني كانون بزرگترين دشمن مسلمانان هنوز به دست آنان فتح نشده بود و اعزام سريه با نيروهاي اندك به منطقهاي كه راه رسيدن به آن عبور از كنار چنين شهري است، امري غير عقلايي است. بررسي راههاي اصلي و فرعي منتهي به اين منطقه در نقشههاي ارائه شده نيز لزوم عبور از كنار شهر مكه را آشكارتر ميسازد.[٧٢]
٣. جالب آنكه اين منطقه براي نويسندگان منابع كهن و خوانندگانشان آنقدر ناشناخته بوده است كه غالب آنان موقعيت آن را بيان نمودهاند تا وجود خارجي آن را اثبات كنند.[٧٣] و جالبتر آنكه از بين تمامي سريهها در تمامي سالها و ماهها، عمر بنخطاب، درست همان سال و همان ماهي به سريه اعزام ميشود كه گفتهاند ابوبكر اعزام شده است.
٤. تمامي منابع فوق كه محدوده جغرافيايي و همچنين «راه منطقه تُرَبَه» را مشخص كردهاند، آوردهاند كه اين منطقه در مسير نجران و صنعاء ميباشد. اين دو منطقه در «جنوب غربي شبه جزيره عربستان» واقع شدهاند و مسير حركت به سمت آنها از جنوب شهر مكه ميباشد، در حالي كه «تُرَبَه» در منازل بنيعامر و از منطقه هوازن و در محدوده مركزي به سمت بالاي شبه جزيره عربستان ميباشد كه اصطلاحاً آن را «عاليه» مينامند[٧٤] و مسير حركت به سمت آن از شرق شهر مكه است.[٧٥]
٥. برخي منابع به معرفي «عجز هوازن» پرداخته و در مورد آنان نوشتهاند: بنو جشمبن معاويةبن بكر، بنو نصربن معاويةبن بكر»، سعد ابن بكر و ثقيفبن منبهبن بكربن هوازن، از جمله قبايل تشكيل دهنده «عجز هوازن» هستند.[٧٦] نكتهاي كه تعجب هر خواننده را بر ميانگيزد اين است كه تمام اين قبايل با شنيدن خبر سريه عمر، آنهم فقط با سينفر نيروي خستهاي كه صدها كيلومتر از مركز فرماندهيشان فاصله دارند، پا به فرار ميگذارند و عمر با منطقهاي خالي از سكنه و هرگونه شيئي كه بتوان آن را به غنيمت گرفت، روبهرو ميشود و بدون كوچكترين درگيري راه طولاني آمده را در پيش گرفته و به مدينه باز ميگردد.
شايد همين ابهامات و نكتههاي سؤال برانگيز باعث شده است كه ابنتيميه تنها سريه ذكر شده براي عمر بنخطاب را بدون ذكر نام قبيلهاي كه احتمالا به سوي آنان فرستاده شده است، با عبارت «بني فلان» بياورد.[٧٧]
ج) سريههاي اميرالمومنين علي(ع)ابنتيميه ادعا كرده است: «... ما سراغ نداريم علي(ع) را به سوي هيچ كس فرستاده باشد، مگر براي فتح برخي استحكامات خيبر».[٧٨] به رغم ادعاي ابنتيميه، سريههاي متعددي در منابع اهلسنت به علي(ع) نسبت داده شده است كه برخي از آنها عبارتاند از:
الف) سريّه فدك[٧٩] (قبيله بنيسعد)زمان وقوع اين سريه سال ششم هجري بوده است. طبري و ابناثير ذيل حوادث اين سال مينويسند:
«عبداللهبن جعفر، از قول يعقوببن عتبه برايم نقل كرد: پيامبر(ص) علي(ع) را با صد مرد به قبيله بنيسعد در ناحيه فدك اعزام فرمود، زيرا به پيامبر(ص) خبر رسيده بود كه آنها جمع شده و ميخواهند يهود خيبر را مدد رسانند.[٨٠]
واقدي نيز جزئيات بيشتري از اين واقعه را نقل كرده و مينويسد:
علي(ع) شبها راه ميپيمود و روزها در كمين به سر ميبرد تا آنكه به «هَمَج»[٨١] رسيد. در آنجا جاسوسي از دشمن را گرفتند، او براي مسلمانان اعتراف كرد: «مرا به خيبر فرستادهاند تا آمادگي قبيلهام را به اطلاع يهوديان خيبر برسانم، (مشروط بر اينكه يهوديان خيبر براي ما سهمي در محصول خرماي خود منظور كنند) و هم اطلاع دهم كه به زودي دويست نفر از جنگجويان قبيلهام به فرماندهي «وبربن عليم» نزد ايشان خواهند رفت». مسلمانان به وي گفتند: همراه ما بيا و ما را راهنمايي كن. گفت: به شرط آنكه به من امان دهيد. گفتند: اگر ما را به آنها و گله آنها راهنمايي كني به تو امان ميدهيم، در غير اين صورت اماني براي تو نيست. او نيز پذيرفت و به عنوان راهنما همراه ايشان به راه افتاد تا آنكه مسلمانان را به گلههاي آنان رساند. مسلمانان شتران و گوسفندها را گرفتند. چوپانها خبر حمله را به بنيسعد رساندند، آنان متفرق شده لشكرگاهشان را نيز رها كردند. چون علي(ع) به لشكرگاه آنان رسيده و كسي را نديدند، به همراه پانصد شتر و دو هزار گوسفند به مدينه بازگشتند.[٨٢]
خبر اين سريه، گاه به صورت مفصل و گاه مختصر، علاوه بر منابع فوق، توسط افراد ذيل كه همگي پيش از ابنتيميه ميزيستهاند يا هم عصر وي بودهاند، ثبت شده است: ابنهشام، [٨٣] ابنسعد، [٨٤] بلاذري، [٨٥] ابنحبان، [٨٦] مقدسي، [٨٧] ابنجوزي، [٨٨] ابنسيدالناس، [٨٩] ذهبي.[٩٠]
ب) سريّه فُلُس[٩١]اين سريه در ربيع الثاني سال نهم اتفاق افتاد. نقل شده است كه پيامبر خدا(ص) اميرالمومنين علي(ع) را با ١٥٠ مرد، كه يكصد شتر و پنجاه اسب داشتند و در آن گروه فقط انصار و سران قبيلههاي اوس و خزرج حضور داشتند، به اين سريه اعزام كرد. مسلمانان در منطقه سكونت خاندان حاتم فرود آمده و هنگام سحر به آنها حمله كردند و با دستهاي پر از اسير، شتر و گوسفند به مدينه برگشتند. همچنين بتخانه فلس را كه مهمترين بت و بتكده قبيله طي بود، ويران ساختند.[٩٢]
واقدي اين واقعه را به صورتي كامل و با بيان جزئيات نقل نموده كه خلاصه آن چنين است:
پيامبر خدا(ص) عليبن ابي طالب(ع) را براي ويران كردن بت و بتكده فُلُس همراه ١٥٠ نفر از انصار روانه فرمود، حتي يك نفر هم از مهاجران همراه ايشان نبود. آنها پنجاه اسب نيز همراه داشتند، اما فقط از شترها استفاده كردند.[٩٣] آنان پرچمي سفيد و رايتي سياه [٩٤] داشتند و مسلح به نيزه و سلاحهاي ديگر بودند و آشكارا اسلحه حمل ميكردند. اميرالمومنين علي(ع) رايت خود را به سهلبن حنيف و پرچمش را به جبّاربن صخر سلمي داد و راهنمايي از بني اسد را كه نامش حريث بود، همراه خود برد. نزديك آن قبيله به غلام سياهي برخوردند و متوجه شدند براي كسب خبر آمده است. او را گرفته و با دادن امان، راهنمايش ساختند. او نيز مسلمانان را به منطقه سكونت قبيله طي رساند. همينكه فجر دميد مسلمانان بر آن قبيله حمله برده و گروه زيادي را اسير كردند. مردان را يك طرف و زنان و بچهها را طرف ديگر و شترها، بز و گوسفندها را در طرفي ديگر جمع كردند و هيچ كس نگريخت مگر اينكه جاي او بر ايشان پوشيده نماند. از خاندان حاتم نيز خواهر عدي و چند دختر بچه را اسير كردند و آنها را جداگانه نگه داشتند. آنگاه اسيران را پيش آوردند و اسلام را به آنها عرضه كرده و هر كس مسلمان ميشد، آزادش ميساختند. سپس اميرالمومنين علي(ع) به بتخانه فُلُس رفت و آن را ويران كرد. در خزانه آنجا سه شمشير يافت به نام رسوب، مخذم و يماني، و نيز سه زره و پارچهها و لباسهايي كه به او ميپوشاندند. مسلمانان پس از تخريب بتخانه، اسرا را جمع كرده و به سمت مدينه به راه افتادند. آنان ابو قتاده را مسئول مراقبت از اسرا، و عبد اللهبن عتيك سلمي را مأمور چهارپايان و اثاثيه نموده و چون به محله رَكَك[٩٥] رسيدند، فرود آمده و غنايم و اسيران (به جز خاندان حاتم) را تقسيم كردند. دو شمشير رسوب و مخذم را به رسول خدا(ص) اختصاص دادند و شمشير ديگر هم بعداً در سهم آن حضرت قرار گرفت، خمس غنايم را هم قبلاً جدا كرده بودند.[٩٦]
خبر اين سريه نيز گاه به تفصيل و گاه به صورت مختصر توسط نويسندگان اهلسنت كه نامشان در ادامه خواهد آمد و همگي پيش از ابنتيميه ميزيسته يا هم عصر وي بودهاند، يعني كلبي[٩٧]، ابن هشام، [٩٨] واقدي، [٩٩] ابنسعد، [١٠٠] بلاذري، [١٠١] محمدبن جرير طبري، [١٠٢] ابنجوزي، [١٠٣] ابناثير، [١٠٤] ابنسيد الناس[١٠٥] و ذهبي[١٠٦] ثبت شده است.
ج) سريه يمنزماني كه پيامبر خدا(ص) مكه را فتح كرد و سپس قبايل پيرامون آن را در جنگ حنين شكست داد، تصميم گرفت دعوتش را به سوي جنوب شبه جزيره عربستان گسترش دهد، از اينرو، ابتدا معاذبن جبل را به سوي آنان فرستاد كه بدون نتيجه بازگشت و پس از وي خالدبن وليد را به سمت آنان روانه كرد. وي شش ماه در يمن ماند بدون آنكه كار خاصي از پيش برد يا توفيق خاصي بيابد.[١٠٧] سپس پيامبر خدا(ص) در رمضان سال دهم هجري اميرالمؤمنين عليبن ابيطالب(ع)» را به يمن گسيل داشت و امر فرمود كه در قبا اردو زند. اميرالمومنين علي(ع) آنجا اردو زد تا همه يارانش جمع شدند. پيامبر خدا(ص) براي او عمامهاي پيچيد و پرچمي بست، آنگاه به او فرمود: برو و به اين سو و آن سو توجه نكن (معطل مشو)! اميرالمومنين علي(ع) پرسيد: اي رسول خدا! چگونه رفتار كنم؟ آن حضرت پاسخ داد: چون به سرزمين ايشان فرود آمدي شروع به جنگ مكن تا آنها شروع به جنگ كنند، و اگر شروع به جنگ هم كردند و يكي دو نفر از شما هم كشته شدند باز هم تو جنگ مكن. با آنها مدارا كن، گذشت و چشم پوشي خود را به آنها نشان بده، بعد به آنها بگو: آيا موافقيد و ميل داريد كه لا اله الا الله بگوييد؟ اگر گفتند آري، بگو: آيا موافقيد كه نماز بگزاريد؟ و اگر گفتند آري، بگو: آيا موافقيد كه از اموال خود صدقهاي بپردازيد كه ميان فقراي شما تقسيم شود؟ و اگر پذيرفتند انتظار ديگري از ايشان نداشته باش. به خدا سوگند اگر خداوند يك مرد را به دست تو هدايت كند برايت بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب ميكند.[١٠٨]
اميرالمومنين علي(ع) به سوي يمن رهسپار شد. در منابع آمده است كه همه قبيله همدان در يك روز به دست اميرالمومنين علي(ع) مسلمان شدند و باقي اهل يمن نيز رفته رفته اسلام را اختيار كردند.[١٠٩]
علاوه بر واقدي و طبري ديگر مورخان، چون ابنهشام، [١١٠] ابنسعد، [١١١] مسعودي، [١١٢] مقدسي،[١١٣] ابن اثير[١١٤] و ابن سيد الناس[١١٥] از اين ماجرا به تفصيل يا اختصار ياد كردهاند.
از ميان مورخان اهل سنت، ابن هشام، ابنسعد، مقدسي، [١١٦] ابنكثير[١١٧] و صالحي شامي[١١٨] آوردهاند كه عليبن ابيطالب(ع) دوبار به سوي يمن سريه انجام داده است.
نتيجهگيريبا بررسي پنج سريه منتسب به ابوبكر و تحليل گزارشهاي موجود در اين زمينه در منابع اهلسنت، اين نتيجه به دست آمد كه بر خلاف ادعاي ابنتيميه، وي حتي فرماندهي يك سريه را هم به عهده نداشته است. همچنين تنها سريه منتسب به عمربن خطاب نيز مبهم است و سؤالهاي بيپاسخ فراواني دارد كه هر خوانندة منصفي را در پذيرش آن دچار ترديد جدي ميكند و احتمال عدم وقوع آن را قوت ميبخشد. در باره عثمانبن عفان هم حتي مورخان اهل سنت مدعي فرماندهي او در سرايا نيستند. اين در حالي است كه منابع متعدد اهلسنت اميرالمومنين علي(ع) را فرمانده سريههاي متعددي معرفي نمودهاند. اينها همه نشان ميدهد كه ادعاي ابنتيميه در نفي هرگونه شركت و فرماندهي اميرالمومنين علي(ع) در سريههاي عصر نبوي جز در قلعههاي خيبر، ادعايي بياساس و غيرمنطبق با دادههاي تاريخي منابع اهل سنت است. بر اين اساس، وقتي ابنتيميه در موضوعي بدين روشني، موضعي بدان پايه غيرعالمانه ميگيرد اين احتمال رنگ بيشتري ميگيرد كه ديگر مدعيات ابنتيميه نيز نيازمند بازخواني است. اميد است با گسترش دامنه اين مطالعات و اثبات نادرستي باورهايي كه وهابيت بدان پشت گرم است، امت اسلامي راه وحدت و رستگاري را با سرعت بيشتري بپيمايد.
منابعابن أثير، عزالدين علي (م٦٣٠)، أسد الغابة في معرفة الصحابة، بيروت، دار الفكر، ١٤٠٩ق.
ـــــ ، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر - دار بيروت، ١٣٨٥ق.
ابن اشعث سجستاني، ابوداود (م٢٧٥)، سنن ابي داود، تحقيق سعيد محمد لحام، بيروت، دار الفكر، ١٤١٠ق.
ابن تيميه، احمد بنعبدالحليم (م٧٢٨)، منهاج السنة النبوية، تحقيق محمدرشاد سالم، عربستان، اداره الثقافه و النشر بجامعه، ١٤٠٦ق.
ابن جوزي، أبوالفرج عبدالرحمن بنعلي بنمحمد (م٥٩٧)، المنتظم في تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد عبدالقادر عطا و مصطفي عبدالقادر عطا، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٢ق.
ابن حبان تميمي بستي، محمد (م٣٥٤)، الثقات، حيدر آباد دكن، مؤسسة الكتب الثقافية، ١٣٩٣ق.
ابن حبيب بغدادي، ابوجعفر محمد، المحبر، تحقيق ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دارالآفاق الجديدة، بيتا.
ابن حجر عسقلاني، احمد بنعلي (م٨٥٢)، الإصابة في تمييز الصحابة، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.
ابن حجر عسقلاني، احمد بنعلي، فتح الباري بشرح صحيح البخاري، چ دوم، بيروت، دار المعرفه، بيتا.
ـــــ ، احمد بنعلي، الدرر الكامنة في اعيان المائة الثامنة، بيروت، دار احياء التراث العربي، بيتا.
ابن حجر مكي، الفتاوي الحديثية، قاهره، مكتبة مصطفي البابي الحلبي، بيتا.
ابن حزم، علي بن احمد، جمهرةانساب العرب، تحقيق لجنة من العلماء بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٠٣ ق.
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣.
ابن سعد، محمد بنسعد كاتب واقدي (م٢٣٠)، الطبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، فرهنگ و انديشه، ١٣٧٤.
ابن سيد الناس، أبوالفتح محمد بنسيدالناس (م٧٣٤)، عيون الأثر في فنون المغازي والشمائل والسير، بيروت، مؤسسة عزالدين للطباعة و النشر، ١٤٠٦ق.
ابن قتيبة، ابومحمد عبد الله بنمسلم دينوري (م٢٧٦)، المعارف، تحقيق ثروت عكاشة، چ دوم، قاهرة، الهيئة المصرية العامة للكتاب، ١٩٩٢م.
ابن منظور (م٧١١)، لسان العرب، چ سوم، بيروت، دار الصادر، ١٤١٤ق.
ابن هشام، عبد الملك بنهشام حميري معافري (م٢١٨)، السيرة النبوية، تحقيق: مصطفي السقا و ابراهيم الأبياري و عبد الحفيظ شلبي، بيروت، دارالمعرفة، بيتا.
ابنكثير دمشقي، ابوالفداء اسماعيل بنعمر (م٧٧٤)، البداية و النهاية، بيروت، دار الفكر، ١٤٠٧ ق.
ـــــ ، السيره النبوية، تحقيق مصطفي عبد الواحد، بيروت، دارالمعرفة للطباعة و النشر والتوزيع، ١٣٩٣ق.
امين، سيدمحسن، كشف الارتياب، چاپ سوم، بيروت، دار الغدير، بيتا.
ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتي، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، ١٣٦٣.
بكري اندلسي، عبدالله بن عبدالعزيز، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، تحقيق مصطفي سقا، چ سوم، بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٣ ق.
بلاذري، احمد بنيحيي بن جابر(م٢٧٩)، فتوح البلدان، ترجمه محمد توكل، تهران، نشر نقره، ١٣٣٧ش.
ـــــ ، انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلي، بيروت، دار الفكر، ١٤١٧/١٩٩٦.
بلعمي، ابوعلي محمد بن محمد، تاريخ نامه طبري، تحقيق محمد روشن، چ سوم، تهران، البرز، ١٣٧٣.
بيهقي، ابوبكر احمد بنالحسين (م٤٥٨)، دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشريعة، تحقيق، عبد المعطي قلعجي، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤٠٥ق.
ـــــ ، السنن الكبري، بيروت، دار الفكر، بيتا.
جمعي از نويسندگان، دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، زير نظر كاظم موسوي بجنوردي، تهران، مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، ١٣٦٩.
حلي، حسن بنيوسف بنعلي، منتهي المطلب، بيجا، بينا، بيتا.
حموي، ابوعبدالله ياقوت بنعبدالله (م٦٢٦)، معجم البلدان، چ دوم، بيروت، دار صادر، ١٩٩٥م.
خليفهبنخياط عصفري (م٢٤٠)، تاريخ خليفة بنخياط، تحقيق فواز، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.
دهخدا، علي اكبر، لغتنامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٤٧ش.
دميري، محمد بن موسي، حيوةالحيوان الكبري، قم، منشورات الرضي، ١٣٦٦.
ذهبي، شمسالدين محمد بناحمد (م٧٤٨)، الاعلان بالتوبيخ، بيروت، دار الكتاب العربي، ١٤٠٣ق.
ـــــ ، تاريخ الاسلام و وفيات المشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبد السلام تدمري، چ دوم، بيروت، دارالكتاب العربي، ١٤١٣ق.
ريشهري، محمد (معاصر)، موسوعة الامام علي بنابيطالب(ع) في الكتاب و السنة و التاريخ، تحقيق مركز بحوث دار الحديث، قم، دار الحديث، ١٤٢١ق.
صالحي شامي، محمد بنيوسف (م٩٤٢)، سبل الهدي و الرشاد في سيرة خير العباد، تحقيق عادل احمد عبد الموجود و علي محمد معوض، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١٤ق.
صفدي، صلاحالدين خليل بنايبك (م٧٦٤)، الوافي بالوفيات، تحقيق أحمد الأرناؤوط وتركي مصطفي، بيروت، دار إحياء التراث العربي، ١٤٢٠ق.
طبري، محمد بنجرير (م٣١٠)، تاريخ الامم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، دار التراث، ١٣٨٧ق.
طوسي، ابوجعفر محمد بنحسن (م٤٦٠)، الخلاف، محققين سيد علي خراساني و سيدجواد شهرستاني و شيخ مهدي نجف، قم، موسسة النشر الاسلامي، ١٤٢٠ق.
قرطبي، يوسف بنعبدالله بنمحمد بنعبد البر (م٤٦٣)، الاستيعاب في معرفة الأصحاب، تحقيق علي محمد البجاوي، بيروت، دار الجيل، ١٤١٢ق.
قلقشندي، ابوالعباس احمد بنعلي بناحمد (م٨٢١)، نهايه الارب في معرفه انساب العرب، تحقيق علي خاقاني، بغداد، منشورات دار البيان، ١٣٧٨ق.
كلبي، ابوالمنذر هشام بنمحمد (م٢٠٤)، كتاب الأصنام (تنكيس الأصنام)، تحقيق احمد زكي باشا، چ دوم، قاهرة، افست تهران، نو، ١٣٦٤ش.
كمال ابوالمني، الرسائل السبكية في الرد علي ابنتيمية و تلميذه ابنالجوزية، بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٣ق.
مسعودي، ابوالحسن علي بنالحسين(م ٣٤٦)، التنبيه و الإشراف، تصحيح عبد الله اسماعيل الصاوي، القاهرة، دار الصاوي، بي تا (افست قم: مؤسسة نشر المنابع الثقافة الاسلامية).
مقدسي، مطهر بنطاهر (م٥٠٧)، البدء و التاريخ، بور سعيد، مكتبة الثقافة الدينية، بيتا.
مقريزي، تقيالدين أحمد بنعلي(م ٨٤٥)، إمتاع الأسماع بما للنبي من الأحوال و الأموال و الحفدة و المتاع، تحقيق محمد عبد الحميد النميسي، بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤٢٠ق.
مونس، حسين، اطلس تاريخ اسلام، ترجمه آذرتاش آذرنوش، تهران، سازمان جغرافيايي نيروهاي مسلح، ١٣٧٥ش.
نووي، محييالدين بنشرف (م٦٧٦)، المجموع، بيروت، دار الفكر، بيتا.
واقدي، محمد بنعمر (م٢٠٧)، كتاب المغازي، تحقيق مارسدن جونس، چ سوم، بيروت، مؤسسة الأعلمي، ١٤٠٩ق.
*استاديار دانشگاه باقر العلوم(ع)
** دانشآموخته حوزه و کارشناس ارشد تاريخ تشيع موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)
دريافت: ٢٧/١/١٣٩٠ـ پذيرش: ٣٠/٤/١٣٩٠ [email protected]
[١]. و قد بعثهما [ابوبكر و عمر] على البعوث أكثر مما بعث عليا وقد بعث أبابكر إلى بنيفزارة وغيرهم وبعث عمر إلى بنيفلان وما نعلم لعلي بعثا إلا إلى بعض حصون خيبر ففتحه؛(ابن تيميه، منهاج السنة النبوية، ج٨، ص٨٩).
[٢]. دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج٣، ص ١٧١.
[٣]. ابنحجر عسقلاني، الدرر الکامنة، ج١، ص١٥٣-١٥٤.
[٤]. محمدبناحمد ذهبي، الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ، ص٧٧. جهت کسب اطلاعات بيشتر در مورد وي ميتوانيد به مدخل ابنتيميه در دايرة المعارف بزرگ اسلامي، ج٣، ص١٧١- ١٩٣ مراجعه فرماييد. همچنين كتابي تحت عنوان «ابنتيمية حياته و عقائده» نوشته آقاي صائب عبدالحميد، نيز اطلاعات قابل توجهي را در مورد وي در اختيار خوانندگان قرار ميدهد.
[٥]. ابنحجر عسقلاني، الدرر الکامنة، ج١، ص١٥٥؛ کمال ابوالمني، مقدمة الرسائل السبکية، ص٣٤؛ سيدمحسن امين، کشف الارتياب، ص١٣٠.
[٦]. و قال في عليّ اخطأ في سبعة عشر شيئا... ثم خالف فيها نص الکتاب.
[٧]. به عنوان نمونه، ر.ک: ابنتيميه، منهاج السنة النبويه، ج٦، ص١٩١و ٢٠٩ و ج٨، ص١٤٥.
[٨]. به عقيده ابنتيميه حضرت در صلح حديبيه چنين کرده است. ر.ک: منهاج السنة النبوية، ج٨، ص٤١٥.
[٩]. ابنحجر مکي، الفتاوي الحديثية، ص١٢٦.
[١٠]. ابنحجر عسقلاني، الدرر الکامنة، ج١، ص١٥٥؛ کمال ابوالمني، مقدمة الرسائل السبکية، ص٣٤؛ سيدمحسن امين، کشف الارتياب، ص١٣٠.
[١١]. اين مسئله سبب شده تا ابنتيميه، ابوبكر را فرمانده سراياي متعدد عصر نبوي معرفي نموده و آن را از فضائل وي بر شمارد.
[١٢]. محمدبن عمر واقدي، كتاب المغازى، ج٢، ص٧٢٢.
[١٣]. احمدبن علي مقريزي، امتاع الاسماع، ج١، ص٣٢٨.
[١٤]. توجّه في شعبان، سنة سبع، فشنّ الغارة على العدو، فقتل و غنم. (احمدبن يحيي بلاذري، أنساب الأشراف، ج١، ص٤٨٥).
[١٥]. محمدبن جرير طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣.
[١٦]. محمدبن يوسف صالحي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج٦، ص٩٢.
[١٧]. عليبن الحسين مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧.
[١٨]. ابنحجر عسقلاني، الاصابه، ج١، ص٣٧٩.
[١٩]. ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٢، ص٢٢٦.
[٢٠]. محمدبن عمر واقدي، المغازي، ج١، ص٥؛ ابنهشام، السيره النبويه، ج٢، ٦٠٩؛ محمدبن جرير، طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص١٥٤؛ عليبن الحسين مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧؛ مطهربن طاهر مقدسي، البدء و التاريخ، ج٤، ص٢٢٧.
[٢١]. رک: حسين مونس، اطلس تاريخ اسلام، ترجمه، آذرتاش آذرنوش، نقشههاي ٣١، ٣٢، ٣٥.
[٢٢].محمدبنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص٩٠؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧. ياقوت حموي فاصله اين منطقه تا شهر مکه را دو روز راه ميداند (معجم البلدان، ج٢، ص٢١) و ابنکثير و بيهقي اين فاصله را چهار ميل بيان ميکند (البدايه و النهايه، ج٤، ص٢٢١ ؛ دلائلالنبوة، ج٤، ص٢٩٢).
[٢٣]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٢٢؛ محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٤٤٦ -٤٤٧؛ ابنکثير، البدايه و النهايه، ج٤، ص٢٢١.
[٢٤]. احمدبن علي، قلقشندي، نهايه الارب في معرفه انساب العرب، ص٣٥٩.
[٢٥]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٢٢. طبري اين واقعه را در دو جا عنوان ميکند اما از آنجا که جزئيات و ناقل آن فقط يک نفر به نام سلمهبن الاوکع است ميتوان به طور قطع به اين نتيجه رسيد که اين دو عنوان در مورد يک ماجرا است.
[٢٦]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣.
[٢٧]. به جز ابناثير (م٦٣٠) که عينا همين دو نقل قول را در مورد اين سريه آورده (الکامل في التاريخ، ج٢، ص٢٠٩-٢١٠) و طبعا از طبري پيروي کرده است.
[٢٨]. احمدبن حسين بيهقي، دلائل النبوة، ج٤، ص٢٩٠.
[٢٩]. محمدبن سيدالناس، عيون الأثر في فنون المغازي والشمائل والسير، ج٢، ص١٥٤.
[٣٠]. محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٤٤٦.
[٣١]. خليل بنايبک صفدي، الوافي بالوفيات، ج١، ص٧٥.
[٣٢]. ابنكثير، البداية و النهاية، ج٤، ص٢٢٠؛ و همو، السيرة النبوية، تحقيق: مصطفى عبد الواحد، ج٣، ص٤١٧.
[٣٣]. محمدبن عمر واقدي، كتاب المغازى، ج٢، ص٥٦٤ ذيل عنوان: «سريه زيدبن حارثه الي ام قرنه».
[٣٤]. عليبن الحسين مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧.
[٣٥]. احمدبن علي مقريزي، إمتاع الأسماع، ج١، ص٣٢٨.
[٣٦]. ابن سيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص١٨٨.
[٣٧]. محمدبن عمر واقدي، كتاب المغازى، ج٢، ص٧٢٢.
[٣٨]. برخي اركان و نكتههاي كليدي عبارتند از: زمان وقوع سريه، راوي، مبادله يكي از اسراي اين سريه با مسلمانان اسير شده به دست مشركان مكه.
[٣٩]. ابنسعد، الطبقات الكبرى، ج٢، ص٩١؛ عبدالرحمنبن عليبن محمدبن جوزي، المتظم، ج٣، ص٣٠١.
[٤٠]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٣١؛ خليفهبن خياط، تاريخ خليفهبن خياط، ص١٧٠؛ ابنقتيبه دينوري، المعارف، ص٣٢٣؛ ابنعبدالبر قرطبي، الاستيعاب، ج٢، ص٦٣٩؛ ابنجوزي، المنتظم، ج٦، ص١٤٦.
[٤١]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٣١؛ ابنقتيبه دينوري، المعارف، ص٣٢٣؛ ابنجوزي، المنتظم، ج٦، ص١٤٦؛ ابناثير، اسد الغابه، ج٢، ص٢٧٢.
[٤٢]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٢٩؛ ابنعبدالبر قرطبي، الاستيعاب، ج٢، ص٦٣٩.
[٤٣]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج٢، ص٦٣٣.
[٤٤]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٢٩؛ ابناثير، اسد الغابه، ج٢، ص٢٧١.
[٤٥]. ابنعبدالبر قرطبي، الاستيعاب، ج٢، ص٦٣٩.
[٤٦]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٣١؛ محمدبن احمد ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٥، ص٤١٤.
[٤٧]. ابنسعد، الطبقات الكبري، ج٤، ص٢٣١.
[٤٨]. زيرا او در يازده سالگي حديبيه را درك كرده است. (سال درگذشت: ٧٤ هجري، سن: ٨٠ ساله، پس بايد وي در سال اول هجري پنج و نهايتاً شش ساله باشد. از اين سال تا ده سالگي فرصت داشته مسلمان شود تا بتواند در سن يازده سالگي جز مسلمانان حاضر در حديبيه باشد).
[٤٩]. محمدبن عمر واقدي، المغازي، ج١، ص٢١. نكته جالب توجه اينجا است كه: پيامبر خدا(ص) در اوائل هجرت و زماني كه از لحاط تعداد نيرو به شدت در تنگنا بود، سن شانزده سالگي را براي حضور در ميدان نبرد كم ميدانست. حال چگونه ممکن است در صلح حديبيه، با وجود كثرت مسلمانان، ايشان دو يا سه بار از نوجواني يازده ساله، بر مرگ بيعت بگيرد؟!.
[٥٠]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣.
[٥١]. احمدبن يحيي بلاذري، أنساب الأشراف، ج١، ص٤٨٥.
[٥٢]. محمدبن عمر واقدي، كتاب المغازى، ج٢، ص٧٢٢.
[٥٣]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣-٦٤٤.
[٥٤]. واقدي، المغازي، ج٢، ص٧٢٢.
[٥٥]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣.
[٥٦]. ابناثير، الکامل في التاريخ، ج٢، ص٢٠٩.
[٥٧]. محمدبن يوسف صالحي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج٦، ص٩٢.
[٥٨]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٣.
[٥٩]. محمدبن عمر واقدي، المغازي، مقدمه کتاب، ص٣٤.
[٦٠]. ذكر ابنإسحاق، و محمدبن عمر و ابنسعد، و ابنعائذ هذه السرية و أن أميرها زيدبن حارثة رضي الله عنهما و تقدم في سرية أبيبكر أن رسول الله صلّى الله عليه و سلم بعث بها إلى مكة ففدى بها أسرى كانوا في أيدي المشركين و لم أر من تعرضّ لتحرير ذلك(سبل الهدى و الرشاد، ج٦، ص١٠٠).
[٦١]. ابنحجر عسقلانى، الإصابة فى تمييز الصحابة، ج١، ص٣٧٩.
[٦٢]. ابنحجر عسقلاني، فتح الباري، ج٥، ص١٦٩.
[٦٣]. صالحي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج٦، ص٢٢٣.
[٦٤]. به عنوان نمونه رک: واقدي، المغازي، ج٣، ص١٠٢٥؛ ابنهشام، السيرة النبوية، ج٢، ص٥٢٦؛ ابنسعد، الطبقات الکبري، ج١، ص ٢٣٢ و ج٢، ص١٢٥-١٢٦؛ خليفةبن خياط، تاريخ خليفةبن خياط، ص٤٤؛ ابنحبيب بغدادي، المحبر، ص١٢٥؛ ابناشعث سجستاني، سنن ابيداود، ج٢، ص٤٢؛ بلاذري، انساب الاشراف، ج١، ص٣٨٢؛ همو، فتوح البلدان، ص٦٨؛ طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص١٠٨ و ٥٨٨؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٣٦؛ بلعمي، تاريخنامه طبري، ج٣، ص٢٨٧؛ ابنحزم اندلسي، جمهرة انساب العرب، ص٤٢٩؛ بيهقي، دلائل النبوة، ج١، ص٦٠ و ج٥، ص٢٥٠؛ همو، السنن الکبري، ج٩، ص١٨٦؛ عبد اللهبن عبد العزيز بكرى اندلسى، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع، ج١، ص٣٠٣؛ مقدسي، البدء و التاريخ، ج٤، ص٢٤٠؛ ابنجوزي، المنتظم في تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٣٦٤ و ج٦، ص٢٦٥؛ ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٢، ص٤٨٧؛ ابناثير، الکامل في التاريخ، ج٢، ص٢٨١؛ همو، اسد الغابة، ج١، ص١٣٥و ١٩٦ و ج٣، ص٤٠٥ و ج٤، ص٦٥٢؛ نووي، المجموع، ج١٩، ص٣٩٧؛ ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٦٤٥؛ ابنسيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص٢٧٢؛ ابنکثير، البداية و النهاية، ج٥، ص١٧؛ ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، ج٢، ص٢٦٧ و ٤٦٨؛ دميري، حيوة الحيوان الکبري، ج١، ص٢٢٠-٢٢١؛ مقريزي، امتاع الاسماع، ج٢، ص٦٢ و ج٩، ص٣٧٣ و ج١٤، ص٤٨. و در منابع شيعي: شيخ طوسي، الخلاف، ج٥، ص٥٤٠-٥٤١؛ علامه حلي، منتهي المطلب، ج٢، ص٩٦٠.
[٦٥]. ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٢، ص٢٢٦.
[٦٦]. واقدي، المغازي، ج١، ص٥؛ ابنهشام، السيرة النبوية، ج٢، ٦٠٩؛ طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص١٥٤؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧؛ مقدسي، البدء و التاريخ، ج٤، ص٢٢٧.
[٦٧]. واقدي، المغازي، ج٢، ص٧٢٢؛ ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص٩٠ و ج٣، ص٢٠٦؛ طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٢٢؛ ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٤٤٦ -٤٤٧؛ ابنکثير، البداية و النهاية، ج٤، ص٢٢١؛ بيهقي، دلائلالنبوة، ج٤، ص٢٩٢؛ ابنجوزي، المنتظم، ج٣، ص٣٠١؛ ابنسيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص١٨٨؛ صالحي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج٦، ص١٣٠؛ مقريزي، امتاع الاسماع، ج١، ص٣٢٨.
[٦٨]. رک: حسين مونس، اطلس تاريخ اسلام، ترجمه، آذرتاش آذرنوش، نقشههاي ٣١، ٣٢، ٣٥.
[٦٩]. ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص٩٠؛ مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧. ياقوت حموي فاصله اين منطقه تا شهر مکه را دو روز راه ميداند (معجم البلدان، ج٢، ص٢١) و ابنکثير و بيهقي اين فاصله را چهار ميل بيان ميکند (البدايه و النهايه، ج٤، ص٢٢١ ؛ دلائلالنبوة، ج٤، ص٢٩٢).
[٧٠]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٢٢؛ ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٤٤٦ -٤٤٧؛ ابنکثير، البدايه و النهايه، ج٤، ص٢٢١.
[٧١]. پيامبر(ص) اميرالمومنين(ع) را به منطقه يمن که به مراتب دورتر از اين نقطه است اعزام نمود اما علت آن توسط بسياري از منابع ثبت شده و تعداد آنان نيز تا اين حد اندک نبوده، که خود توجيه کننده بعد مسافت خواهد بود و در سال دهم هجرت و هنگام قدرت اسلام بود و ما نيز در ادامه ضمن بيان سريههاي اميرالمومنين به آن اشاره خواهيم کرد.
[٧٢]. ر.ک: حسين مونس، اطلس تاريخ اسلام، ترجمه، آذرتاش آذرنوش، نقشه شماره٣٥، ص٦٥.
[٧٣]. برخي به صورت مختصر و برخي ديگر به صورت دقيق سعي در بيان موقعيت اين منطقه داشتهاند. به عنوان نمونه رک: مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٢٧؛ مقريزي، امتاع الاسماع، ج١، ص٣٢٨؛ بيهقي، دلائلالنبوة، ج٤، ص٢٩٢؛ ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص٩٠؛ عيون الاثر، ج٢، ص١٨٨.
[٧٤]. ياقوت حموي در معجم البلدان مينويسد: «شبه جزيره را به دو قسمت عاليه و سافله تقسيم كردهاند كه هر يك مناطق وسيعي را در بر ميگيرد. طبق يك نظريه، شهر مكه محل تلاقي اين دو منطقه است بدين معنا كه سرزمينهاي پايينتر از شهر مكه را سافله و سرزمينهاي بالاي آن را عاليه مينامند. عجز هوازن از جمله قبايلي است كه در محدوده عاليه ساكن ميباشد» (ر.ك: ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٤، ص٧١، ذيل عنوان: عاليه).
[٧٥]. رک: حسين مونس، اطلس تاريخ اسلام، نقشههاي٣١ و ٣٢ (نشان دهنده موقيعت)٣٥ و٤٠ (نشان دهنده راههاي اصلي و فرعي منتهي به مناطق مورد بحث هستند).
[٧٦]. عجز هوازن: بنو جشمبن معاويةبن بكر، و بنو نصربن معاويةبن بكر، و سعد ابنبكر، و ثقيفبن منبهبن بكربن هوازن (بلاذري، أنساب الأشراف، ج١، ص٤٨٥ و ج٢، ص١٩١ و نيز رك: مقريزي، امتاع الاسماع، ج٤، ص٢٦٦).
[٧٧]. ابنتيميه، منهاج السنه النبويه، ج٨، ص٨٩.
[٧٨]. پيشين.
[٧٩]. فدك، نام دهكدهاى نزديك به خيبر است كه ميان آن و مدينه دو يا سه (ياقوت حموي، معجم البلدان، ج ٤، ص ٢٣٨) و يا پنج شب (مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢١٩) راه است.
[٨٠]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٢، ص٦٤٢؛ ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٢، ص٢٠٩.
[٨١]. هَمَج به فتح ها و ميم(حموي، معجم البلدان، ج٥، ص٤١٠)، نام آبى است ميان خيبر و فدك (ابن سعد، الطبقات الکبري، ج ٢، ص٦٩).
[٨٢]. واقدي، كتاب المغازى، ج٢، ٥٦٢.
[٨٣]. ابنهشام، السيرة النبويه، ج٢، ص٦١١.
[٨٤]. ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص٦٩.
[٨٥]. بلاذري، انساب الاشراف، ج١، ص٣٧٨.
[٨٦]. ابنحبان، الثقات، ج١، ص٢٨٥.
[٨٧]. مقدسي، البدء و التاريخ، ج٤، ص٢٢٤.
[٨٨]. ابنجوزي، المنتظم في تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٢٦٠.
[٨٩]. ابنسيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص١٥٠.
[٩٠]. ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٣٥٥.
[٩١]. «فُلُس»، نام بتخانه و بتى در سرزمينهاى قبيله طىّ بوده كه در منطقه نجد قرار داشته است. (ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٤، ص٢٧٣).
[٩٢]. واقدي، کتاب المغازي، ج٣، ص٩٨٤.
[٩٣]. همانگونه كه در ادامه خواهد آمد، علت عدم استفاده از اسبها، خسته نكردن آنها بوده است تا بتوانند به هنگام حمله غافلگير كننده به خوبي از سرعت اسبها استفاده كنند.
[٩٤]. عنوان عربي پرچم «لواء» ميباشد و فرمانده لشكر آن را حمل مينمايد – كه گاه به صلاح ديد خود آن را به ديگران واگذار مينمايد(ابن منظور، لسان العرب، ج١٥، ص٢٢٦). رايت، نشان لشكر ميباشد كه از لحاظ شكل و اندازه كمي بزرگتر از پرچم است (لسان العرب، ج١٤، ص٣٥٢ و نيز رك: علياكبر دهخدا، لغتنامه، ج٤٢، ص٣٠٧). بر اساس گزارش واقدي، لواء و رايت هر دو در دستان اميرالمومنين علي ٷ بوده و حضرت هر يك را به يكي از انصار داده است.
[٩٥]. رَكَك، محلهاى از سلمى، يكى از كوههاى منطقه طىّ است (ياقوت حموي، معجم البلدان، ج ٤، ص ٢٧٩).
[٩٦]. واقدي، كتاب المغازى، ج٣، ص٩٨٤-٩٨٩.
[٩٧]. هشامبن محمد كلبي، الاصنام، ص٦١.
[٩٨]. ابنهشام، السيرة النبوية، ج١، ص٨٧.
[٩٩]. محمدبنعمر واقدي، كتاب المغازى، ج٣، ص٩٨٤-٩٨٩.
[١٠٠]. ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص١٢٤.
[١٠١]. بلاذري، انساب الاشراف، ج١، ص٤٩٠ و ج٢، ص١٧٥.
[١٠٢]. محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص١١٢.
[١٠٣]. ابنجوزي، المنتظم في تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص٣٦٠.
[١٠٤]. ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٢، ص٢٨٥.
[١٠٥]. ابنسيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص٢٥٧.
[١٠٦]. ذهبي، تاريخ الاسلام، ج٢، ص٦٢٤.
[١٠٧]. رک: طبري، تاريخ الامم و الملوک، ج٣، ص١٣٢؛ محمد ريشهري، موسوعة الامام عليبن ابيطالب، ج١، ص٢٧٨-٢٧٩.
[١٠٨]. واقدي، كتاب المغازى، ج٣، ص١٠٧٩-١٠٨٣.
[١٠٩]. طبري، تاريخ الامم و الملوک، ٣، ص١٣٢.
[١١٠]. ابنهشام، السيرة النبوية، ج٢، ص٦٤١.
[١١١]. ابنسعد، الطبقات الکبري، ج٢، ص١٢٨.
[١١٢]. عليبن الحسين مسعودي، التنبيه و الاشراف، ص٢٣٨.
[١١٣]. مقدسي، البدء و التاريخ، ج٢، ص٧١٥.
[١١٤]. ابناثير، الکامل في التاريخ، ج٢، ص٣٠٠.
[١١٥]. ابنسيدالناس، عيون الاثر، ج٢، ص٣٤١.
[١١٦]. ابنهشام، ابنسعد و مقدسي همان منابع پيشين.
[١١٧]. البدايه و النهايه، ج٥، ص٢٢٢.
[١١٨]. سبل الهدي و الرشاد، ج٦، ص٢٣٨.