تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - بررسي تطبيقي سازمان دعوت عباسيان و سازمان وكالت اماميه (مراحل شكلگيري و عوامل پيدايش)
، سال هفتم، شماره سوم، پاييز ١٣٨٩، ٧٥ ـ ١٠٤
Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.٧, No.٣, Fall ٢٠١٠
محمدرضا جباري* / محمدكاظم ملبوبي**
چكيده
سازمانهاي دعوت عباسيان و وكالت اماميه، دو سازمان مخفي بودند كه در مناطق مختلف سرزمينهاي اسلامي فعاليت ميكردند. امامان شيعه(ع) در زمان حضور براي ارتباط با شيعيان از سازمان وكالت استفاده ميكردند. عباسيان نيز براي گسترش دعوت خود از داعيان بهره ميبردند. با بررسي تطبيقي اين دو سازمان، داوري بهتر تاريخي درباره عملكرد امامان و شيعيان، و عباسيان و پيروانشان امكانپذير ميشود.
پرسش اصلي در اين مقاله آن است كه اين دو سازمان چه تفاوتها و شباهتهايي در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش داشتهاند؟ عباسيان وارث تشكيلات دعوت ابوهاشم بودند، ولي اماميه سازمان وكالت را خود تأسيس كرده بودند. تلاش براي رسيدن به اهداف، وجود اختناق، فعاليت جناحهاي رقيب، وجود زمينههاي مساعد، لزوم ارتباط با پيروان و جمعآوري منابع مالي، از عوامل پيدايش هر دو سازمان بود، علاوه بر اين، در سازمان وكالت، دشواري ارتباط امام(ع) با شيعيان و ايجاد آمادگي براي دوران غيبت نيز از عوامل پيدايش آن شمرده ميشود.
كليد واژهها: اماميه، وكيل، وكالت، داعي، دعوت عباسي، عباسيان.
مقدمهپژوهشهاي تاريخي مرتبط با تاريخ امامان(ع) همواره زوايايي از سيره سياسي ـ اجتماعي آنان را براي ما روشن ميكنند. مطالعه سازمان وكالت اماميه كه مؤسس آن ائمه(ع) بودند و مقايسه آن با سازمان دعوت عباسيان كه جريان ديگري در تاريخ بود، براي ما شيعيان فوايدي چون شناخت بهتر سيره امامان(ع) و الگوهاي زندگي سياسي ـ اجتماعي آنان را همراه دارد. بررسي اين دو سازمان از جهت ديگري هم براي ما ايرانيان اهميت دارد، چرا كه داعيان عباسي و وكيلان امامي از عوامل نفوذ و گسترش تشيع در ايران بودند. بنابر اين، شناخت و مقايسه آنان به شناخت بهتر عوامل نفوذ تشيع و چگونگي ورود و تثبيت آن در ايران ميانجامد.
از طرف ديگر، مطالعات مقايسهاي و تطبيقي در موضوعات تاريخي بسيار كم انجام شده و زمينههاي بسياري براي اين نوع تحقيقات وجود دارد. عدم وجود مطالعات تطبيقي بين سازمانهاي اجتماعي ـ سياسي، نظير سازمان دعوت و سازمان وكالت، يكي از اين كاستيهاست. در پژوهشهاي اخير، آثار مستقلي درباره هر دو سازمان وجود دارد. در مورد سازمان وكالت ميتوان به بخشي از كتاب تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم(عج) نوشته جاسم حسين و كتاب سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، نوشته محمدرضا جباري اشاره كرد. در باب سازمان دعوت عباسي نيز ميتوان به كتابهاي طبيعة الدعوة العباسيه و العباسيون الاوائل نوشته فاروق عمرفوزي؛ و الدعوة العباسية، تاريخ و تطور و الدعوة العباسية، مبادئ و أساليب نوشته حسين عطوان و عباسيان از بعثت تا خلافت نوشته محمد اللهاكبري اشاره كرد.
در مقاله حاضر تلاش ميشود كه با توصيف و تحليل دادههاي تاريخي، شباهتها و تفاوتهاي دو سازمان وكالت اماميه و دعوت عباسيان در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش بررسي و پاسخهاي مستندي به اين سؤال داده شود كه از نظر مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش، چه تفاوتها و شباهتهايي ميان اين دو سازمان وجود دارد؟
براي مطالعه در مورد يك سازمان و درك صحيح آن، ابتدا بايد چگونگي شكلگيري و عوامل پيدايش آن را شناخت. اگر ما بدانيم كه يك سازمان به چه علت به وجود آمده و زمينههاي تأسيس آن چه بوده است، اهداف و وظايف و ساير خصوصيات ديگر آن را نيز آسانترخواهيم شناخت. به هرحال، نگارنده بر اين باور است كه چنين سازمانهايي بر اثر مجموعهاي از عوامل( نه يك عامل) پديد آمده است.
الف) مفهومشناسي وكالت، دعوت و سازمانبا دقت در معناي لغوي و اصطلاحي واژه وكالت[١] چنين استنباط ميشود كه در معناي آن نوعي عجز از انجام مستقيم كار نهفته است و موكل زماني به تعيين وكيل اقدام مينمايد كه به دلايلي توانايي انجام مستقيم كار را نداشته باشد. بر اين اساس، امامان شيعه(ع) نيز براي انجام كارهايي وكيل تعيين ميكردند كه به صورت مستقيم قادر به انجام آن نبودند.[٢] اقداماتي، نظير ارتباط با شيعيان مناطق دوردست و جمع آوري وجوه شرعيه از جمله اموري بود كه امامان(ع) براي انجام آنها از وكيل استفاده ميكردند. امامان(ع) همين واژه را براي وكلا به كار ميبردند، چنان كه امام حسن عسكري(ع) به عثمانبنسعيد فرمود: «امض يا عثمان فانك الوكيل و الثقة المأمون علي مال الله».[٣]
اما دعوت در لغت به معناي فراخواندن، دعا كردن، راهنمايي(به حقيقت دين) و صدا زدن است،[٤] دعوت در اصطلاح نيز به معناي بهكارگيري روشهاي مختلف براي آمادهسازي اذهان براي قبول يك موضوع يا فكر است.[٥] داعي در لغت به معناي دعاگو و دعاكننده است و در اصطلاح به مبلّغ و كسي كه ديگران را به ديني يا مذهبي فراميخواند، گفته ميشود.[٦] در اين مقاله، منظور از داعي، همان مبلغان عباسي است كه در قرن دوم هجري فعاليت گستردهاي عليه امويان انجام دادند.
سازمان در لغت به معناي «تشكيلات» است.[٧] سازمان از نظر اصطلاح، پديدهاي اجتماعي است كه به طور آگاهانه هماهنگ شده و حدود و مرز نسبتاً مشخصي دارد و براي تحقق هدف يا اهدافي بر اساس يك سلسله مباني دائمي فعاليت ميكند.[٨] با دقت در اين تعريف مشخص ميشود كه خصوصيات پنجگانه سازمان عبارتاند از: پديدهاي اجتماعي بودن، هماهنگي آگاهانه (مديريت)، داشتن مرز مشخص، تلاش براي تحقق هدف يا اهداف مشترك و داشتن اصول دائمي. پنج خصوصيت ياد شده، در دو سازمان مورد بحث ما وجود دارند، زيرا هر دو سازمان متشكل از افراد انساني در تعامل با هم بودهاند (پديده اجتماعي)، همچنين هر دو اهداف معيني داشته و از اصول مشخصي پيروي ميكردند و با ديگران مرزبندي داشته و در رأس آنها رهبراني بود كه برنامههاي سازمان را هماهنگ ميكردند. بنابر اين به دليل اينكه خصوصيات يك سازمان بر اين دو منطبق است، ما در اين مقاله از اصطلاح امروزي سازمان براي آنها استفاده كردهايم.
ب) شكلگيري سازمان دعوت عباسيانبرخي نويسندگان، از جمله فاروق عمر فقط دو مرحله براي دعوت عباسي ذكر كردهاند:
مرحله اول، دعوت سري: اين مرحله از سال٩٧، ٩٨ يا ١٠٠ق بنا بر اختلاف روايات، شروع شد و تا سال ١٢٨ق ادامه داشت.
مرحله دوم، دعوت علني: اين مرحله با فرستادن ابومسلم به خراسان در سال ١٢٨ق و اعلان دعوت در سال ١٢٩ق آغاز شد و با پيروزي عباسيان بر امويان در سال ١٣٢ق خاتمه يافت.[٩]
البته ميتوان مدعي شد كه دعوت عباسي پنج مرحله طي كرد:
مرحله اول، آغاز و شكلگيري سازمان دعوت: اين مرحله با انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي آغاز شد.
مرحله دوم، سازماندهي دعوت: اين مرحله با اعزام داعيان كوفي به خراسان و تدوين شعارها و برنامه دعوت توسط محمدبنعلي آغاز شد.
مرحله سوم، گسترش فعاليت سازماني سري: در اين مرحله، محمدبنعلي فعاليت سازمان را در خراسان گسترش داد و فرزندش ابراهيم امام نيز اين امور را پيگيري كرد.
مرحله چهارم، ورود به مرحله نظامي و براندازي: با فراهم شدن شرايط لازم براي قيام و به فرمان ابراهيم امام، دعوت سري به علني تبديل شد و قيام نظامي با هدف براندازي امويان آغاز شد.
مرحله پنجم، انحلال سازمان: پس از استقرار خلافت عباسيان در سال ١٣٢ق. سازمان دعوت عملاً منحل و نظام خلافت جايگزين آن شد.
در اين نوشتار فقط به بررسي مرحله اول خواهيم پرداخت. شكلگيري اين سازمان مانند ديگر سازمانها ريشههايي در گذشته داشت. عباسيان در صدر اسلام شخصيت مستقلي نداشتند و يكي از شاخههاي بنيهاشم محسوب ميشدند. آنان به علت خويشاوندي با پيامبر(ص) مورد احترام مسلمانان بودند. نويسندگاني چون فاروق عمر وحسين عطوان معتقدند شخصيت عباس و ابنعباس با جعل رواياتي از سوي عباسيان بالا برده شده است. آنان روايات منسوب به پيامبر(ص) مبني بر پيشگويي خلافت عباسيان را نيز از اين دست روايات ميدانند.[١٠] تأخير عباس در پذيرش اسلام[١١] و به جهت احترام گذاشتن به پيامبر(ص) و خاندانش، از عللي بود كه سبب ميشد عباس خود را براي خلافت مطرح نبيند. پس از درگذشت پيامبر، وي از علي(ع) حمايت كرد و در يك نوبت به علي(ع) گفت: «دستتت را بده تا با تو بيعت كنم»، اما علي(ع) توجهي نكرد.[١٢]
فرزندان عباس نيز طمعي در خلافت نداشتند. عبداللهبنعباس در ركاب علي(ع) بود و پس از صلح امام حسن(ع) از سياست كنارهگيري كرد. نخستين شخصي كه در عباسيان مطامع سياسي داشت عليبنعبداللهبنعباس بود.[١٣] وي به توصيه پدرش عبداللهبنعباس و براي دوري گزيدن از عبداللهبنزبير به شام آمد و با استقبال عبدالملكبنمروان خليفه وقت اموي روبهرو شد، ولي بعدها در ماجراي ازدواج با لُبابه[١٤] مورد خشم وي قرار گرفت.[١٥] در ايام وليدبنعبدالملك سختگيري بر وي بيشتر و پس از تازيانه خوردن، از شام اخراج شد. وي در زمان سليمانبنعبدالملك به شام بازگشت.[١٦]
نويسندگان و صاحبنظران در خصوص مؤسس دعوت عباسي اختلاف نظر دارند. عطوان، عليبنعبدالله را مؤسس دعوت عباسي ميداند.[١٧] ديگر نويسندگان، بنا بر اختلاف روايات، شروع دعوت را از آغاز زعامت محمدبنعليبنعبدالله، پس از وصيت ابوهاشم در سال ٩٨ق يا اعزام داعيان به خراسان توسط وي در سال ١٠٠ق دانستهاند.[١٨]
به نظر ميرسد كه اين اختلاف ناشي از تفاوت مبناي آنان است؛ به اين بيان كه اگر شروع تفكر سياسي براي رسيدن به خلافت مبنا باشد، عليبنعبداللهبنعباس، مؤسس اين تفكر شمرده ميشود. شايد به همين دليل، برخي معتقدند محمدبنعلي به راهنمايي پدرش براي جلب نظر ابوهاشم تحريك شد.[١٩] اما در صورتي كه شروع رياست بر سازمان دعوت يا سازماندهي واعزام داعيان به خراسان ملاك عمل باشد، محمدبنعلي، مؤسس سازمان شناخته ميشود.
به نظر ميرسد از آنجا كه شروع يك تفكر سياسي نميتواند به منزله تأسيس يك سازمان به شمار آيد، نظريه تأسيس توسط محمدبنعلي، صحيحتر است. همچنين نظر صفدي مبني بر شروع دعوت در سال ١٢٠ق توسط محمدبنعلي، نظر مردودي است.[٢٠]در هر صورت، وصيت ابوهاشم به محمدبنعلي آغاز جدايي راه عباسيان و علويان بود.[٢١]
در سال ٩٨ق، ابوهاشم پسر محمدبنحنفيه پس از مسموم شدن توسط سليمانبنعبدالملك، خليفه اموي، و در راه بازگشت به مدينه در حميمه فرود آمد. وي قبل از مرگ خود به جانشيني محمدبنعلي وصيت كرد[٢٢] و اسرار دعوت و تشكيلات مخفي را كه براي مبارزه با امويان تأسيس كرده بود، بدو سپرد.[٢٣] عباسيان كه از زمان عليبنعبدالله به فكر خلافت افتاده بودند ولي تا آن زمان دستاويزي براي مشروعيت و دستيابي به خلافت نداشتند، با تمسك به اين وصيت، سازماندهي و گسترش دعوت خود را آغاز كردند. آنان وارث تشكيلاتي شده بودند كه ابوهاشم براي بازستاندن قدرت از بنياميه پايهگذاري كرده و آن را به خراسان و كوفه گسترش داده بود.
در اينجا ذكر اين نكته ضروري است كه برخي نويسندگان، انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي را ساخته خود عباسيان ميدانند.[٢٤] البته با توجه به گزارش برخي مورخان مستقل، نظير يعقوبي،[٢٥] ابناثير،[٢٦] ابنخلدون،[٢٧] و ابنطقطقي[٢٨] و عدم انكار آن توسط گروههاي رقيب، نظير شيعيان، اين احتمال ضعيف به نظر ميرسد.[٢٩] همچنين تحليل نويسندگان معتقد به ساختگي بودن انتقال دعوت از ابوهاشم به محمد بن علي، به صورت زير خلاصه ميشود:
١. اگر اين وصيت صحيح بود، عباسيان آن را آشكارا تبليغ ميكردند و به دعوت مبهم به الرضا من آل محمد نيازي نبود.
٢. نامه محمد نفس زكيه به منصور دوانيقي بر اجتماع شيعيان بر امامت محمد نفس زكيه و اتحاد علويان دلالت دارد.
٣. عدم استدلال عباسيان به اين وصايت بعد از استقرار خلافت آنان و تمسك به دلايلي ديگر، نشان دهنده صحيح نبودن اين وصايت است.[٣٠]
استدلالهاي فوق را نيز ميشود اين گونه پاسخ داد كه اين وصيت و انتقال امامت ابوهاشم به عباسيان، به دليل فاطمي نبودن وي، در صحنه عمل كارآيي نداشت، زيرا بسياري از علويان به امامت كساني ديگر اعتقاد داشتند كه دلايل بهتري نظير فاطمي بودن و بزرگ خاندان بودن، براي برتري آنان وجود داشت. بيعت با محمد نفس زكيه نيز به همين دليل صورت گرفت. علني كردن اين وصيت فقط پيروان كيسانيه، به خصوص داعيان آن را جذب ميكرد كه ظاهراً طرح اين ادعا از سوي عباسيان نيز به همين دليل بوده است. از طرف ديگر، عباسيان به روشني ميدانستند كه با وجود رقباي فاطمي، اين انتقال، مشروعيتي براي خلافت آنها پديد نميآورد، بنابراين پس از قيام به استدلالهايي مانند وراثت اعمام روي آورده كه آنها را خويشاوند و وارث پيامبر(ص) نشان دهند.
اما اينكه چرا ابوهاشم از خاندان خود چشم پوشيد و ميراث خود را به عباسيان واگذار كرد، نويسندگان سه گونه به آن پاسخ دادهاند: اول، اينكه عباسيان و علويان هر دو از بنيهاشم بوده و امويان دشمن مشترك آنها بودند، و ديگر اينكه وي در خاندان خود كسي را مناسب با سرپرستي دعوت و قيام سراغ نداشت.[٣١] اما شايد بهترين جواب اين باشد كه مكان و زمان مرگ وي، او را بر آن داشت كه دعوت را به محمدبنعلي بسپارد؛ به بيان ديگر، واگذاري امامت به اين شكل، از پيش طراحي نشده بود، بلكه مرگ اتفاقي در حُمَيمَه و تحويل دعوت به شخص معتمد، علت اصلي آن بود. شايد اگر او در آنجا نميمرد دعوت را به محمدبنعلي واگذار نميكرد.[٣٢]
از سوي ديگر، برخي معتقدند كه وصيت ابوهاشم بين چند نفر ادعا شد: عبداللهبنمعاويه، محمدبنعلي، بيانبنسمعان و عبداللهبنعمرو حرب كندي.[٣٣] اين امر نيز در صورت صحت، احتمال ساختگي بودن ادعاي عباسيان را تقويت ميكند. اما در مقابل، روايات اشعري[٣٤] و ابنابيالحديد[٣٥] وصايت محمدبنعلي را تأييد ميكند.[٣٦] در هر حال، كسي كه از اين وصايت، بهره برداري مناسبي كرد، محمدبنعلي بود. وي در سال ١٠٠ق، گروهي از داعيان، شامل محمدبنخنيس، ابوعكرمه سراج، ابومحمد صادق و حيانبنعطار را با دستورالعملي به خراسان فرستاد[٣٧] و دعوت را گسترش داد.
در زمان شكلگيري دعوت عباسيان و انتقال دعوت از ابوهاشم به محمدبنعلي، برترين تشكيلات سرّي، داعيان كيسانيه بودند. كار تشكيلاتي منظم در خراسان مرهون تلاش داعياني بود كه از زمان شكست مختار و پس از مرگ محمدبنحنفيه، به امر فرزندش ابوهاشم به اين منطقه گسيل شده بودند. اين نظر با قول ابوالفرج تأييد ميشود كه مينويسد: «شيعيان خراسان پس از مرگ محمدبنحنفيه فرزندش ابوهاشم را امام ميدانستند».[٣٨]
در اين زمان حاكمان اموي با قيامهاي مختلفي روبهرو بودند و اختلافات داخلي نيز در ميان آنها بالا گرفته بود. عباسيان علاوه بر امويان با چند رقيب سياسي ديگر نيز روبهرو بودند. براي نمونه، شعبه حسنيِ شيعيان به رهبري عبداللهبنحسن، داعيه خلافت داشت و مخفيانه از شيعيان بيعت ميگرفت، اما هنوز نتوانسته بود سازمان منظمي براي تبليغ و جذب پيروان بيشتر تأسيس كند. آنان از سال ١٢٠ق به بعد توانستند داعياني به حجاز، عراق و خراسان بفرستند تا مردم را به خود دعوت كنند.[٣٩] پيش از او و همزمان با وي، شماري از شيعيان امامي در خراسان، مردم را به امامان شيعه(ع) دعوت ميكردند.[٤٠] همچنين فرزندان امام حسين(ع) كه پس از حادثه كربلا در اقليت قرار گرفته بودند، با تعليمات امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) براي افزايش پيروان خود تلاش ميكردند. فعاليتهاي غالب نيشابوري از اصحاب امام باقر(ع) در خراسان نمونهاي از فعال بودن اين دسته از شيعيان است.[٤١]
عباسيان با درك مناسب از موقعيت رقيبان و نارضايتي مردمي از امويان، دعوت خود را پايهريزي كردند. آنان زمينه دعوت را در خراسان بيشتر از ساير مناطق ميديدند، زيرا كوفه گرايشهاي علوي داشت و بنابر برخي گزارشها، فعاليت در كوفه، كمتر از سي نفر همراه براي آنان پديد آورده بود.[٤٢] در مدينه و مكه به دليل گرايش به خلفاي نخستين و در شام به دليل گرايش اموي، زمينه مساعدي براي فعاليت نداشتند. ساير مناطق، نظير شمال افريقا نيز زمينه مناسبي براي فعاليت نداشت، زيرا در آن مناطق، مسلمانان در حال جنگ با دشمنان خارجي بودند.[٤٣] همچنين دوري خراسان از مركز خلافت اموي و خصوصيات مردم آن، كه علاوه بر فراواني جمعيت، تمايزي بين جناحهاي مختلف بنيهاشم قائل نبودند،[٤٤] كار دعوت را براي آنان آسان مينمود. علاوه بر اين، ابوهاشم نيز به دعوت در خراسان تأكيد كرده بود.[٤٥]
دلايل انتخاب خراسان را از توصيه محمدبنعلي به داعيان اعزامي به خراسان نيز ميتوان فهميد. وي به آنان چنين گفت:
مردم كوفه و پيرامونش شيعه علي هستند. بصريان پيروان عثمانند. مردم جزيره يا خوارجاند يا مسلماناني با خلق و خوي مسيحيان و يا عربهايي، چون عجمان، و اهل شام جز آلابوسفيان و بنيمروان كسي را نميشناسند. .. مردم مكه و مدينه پيرو ابوبكر و عمرند، ولي بر شما باد خراسان، زيرا در آنجا جمعيت بسيار و شجاعت آشكار است.[٤٦]
عوامل پيدايش سازمان دعوت عباسيعوامل پيدايش اين سازمان در شش مورد خلاصه ميشود:
١. تلاش در جهت رسيدن به اهدافعباسيان پس از عليبنعبدالله در پي اهداف سياسي بوده و براي رسيدن به اين اهداف به امكاناتي نياز داشتند. تشكيلاتي مانند سازمان دعوت اين امكانات را به آنها ميداد. آنان دو هدف سياسي را با تأسيس سازمان دعوت پيگيري ميكردند: الفـ براندازي امويان، بـ دستيابي به خلافت.
هدف اصلي آنان همان دستيابي به خلافت بود كه از اعتقاد بنيهاشم (از جمله عباسيان) به اولويت در خلافت پس از پيامبر(ص) ناشي شده بود و البته دستيابي به اين هدف، فقط با براندازي دولت اموي ممكن بود. برانداختن امويان نيز تنها با تشكيل سازماني سرّي و فعال امكان پذير بود، چرا كه آنان توانسته بودند قيامهاي علني را با شدت تمام سركوب كنند. تمامي كاركردهاي سازمان دعوت، نظير جمعآوري وجوه مالي، برنامهريزي دعوت و جذب ناراضيان در جهت اين اهداف طراحي شده بود.
٢. اختناق و فشار سياسي از سوي امويانعباسيان در واكنش به حكومت ستمگر امويان، سازمان دعوت را براي فعاليت ضد اموي و تشكيل حكومت خاندان پيامبر(ص) تأسيس كردند. اگرچه اين سخن آنان فقط در حد ادعا باقي ماند و بعدها ظلم و ستم آنان بر علويان از بنياميه فزوني گرفت، ولي در ابتداي امر به شدت پيگير اين برنامه بوده، بنيان دعوت را بر آن بنا نهاده بودند. ظلم و ستم امويان بر اقشار مختلف سبب بروز نارضايتي عمومي از آنان در بخشهاي مهمي از سرزمينهاي اسلامي، از جمله خراسان شده بود. هاشميان چون جايگزين مطرح امويان بودند، بيش از ديگران تحت فشار قرار داشتند. عباسيان نيز مانند ساير هاشميان گاه و بيگاه مورد آزار و اذيت امويان قرار ميگرفتند. عبداللهبنعباس و فرزندانش پس از صلح امام حسن(ع) از سياست كناره گرفته بودند. پس از مرگ عبداللهبنعباس، فرزندش عليبنعبدالله بنا به وصيت او حجاز را به منظور مخالفت با زبيريان، ترك كرد و به شام آمد. انتقال عليبنعبدالله از طائف به شام، با استقبال عبدالملكبنمروان، خليفه وقت اموي روبهرو شد به حدي كه عبدالملك با عليبنعبدالله بر سر يك سفره غذا ميخورد.[٤٧] گاه نيز عبدالملك او را طرف مشورت قرار ميداد.[٤٨] ولي ديري نپاييد كه برخوردهاي سياسي با عباسيان شروع شد. در زمان وليدبنعبدالملك، عليبنعبدالله تازيانه خورد و از شام به حَجر تبعيد شد و تا زمان مرگ وليد در آنجا بود.[٤٩] در زمان هشام نيز وي را به جرم سخناني كه درباره به قدرت رسيدن عباسيان ميگفت، شلاق زدند و وارونه بر شتر سواركرده، در شهر گرداندند.[٥٠] محمدبنعلي نيز در زمان هشام مدتي را در زندان گذراند.[٥١] در عين حال و بنا بر شواهدي، فشارهاي سياسي بر عباسيان با نوعي اهمال و گاه ابراز دوستي از سوي امويان همراه بود.
٣. وجود زمينه مساعد براي فعاليتوجود حكومتي بر پايه عصبيت قبيلهاي مانند امويان و خلفايي كه بعضاً بيبند و باري را به حد اعلاي خود رسانده بودند، زمينههاي فراواني را براي قيام مسلمانان فراهم كرده بود. بسياري از علويان بر اثر فشارهاي وارده يا بيم جان، از عراق به مناطق ديگر، همچون خراسان مهاجرت كرده و كانونهاي شيعي را در آنجا تشكيل داده بودند.[٥٢] از طرف ديگر، جو نارضايتي عمومي اعراب و موالي از سياستهاي حاكم در حال رشد بود. اما اعراب به دليل مشكلات اجتماعي و سياستهاي تبعضآميز امويان دچار اختلاف داخلي شده بودند. اختلاف قبيلهاي مُضري و يمني، بخصوص در مناطقي مانند خراسان بالا گرفته بود. اين در حالي بود كه خلفاي نخستين همواره در ايجاد تعادل بين اين دو جناح عرب، تلاش ميكردند.[٥٣]
همچنين موالي با سياستهاي تبعيضآميز روبهرو بودند. بنا بر برخي گزارشها، ايرانيان با اينكه مسلمان شده بودند همچنان جزيه ميپرداختند. بهانه امويان اين بود كه آنها براي فرار از جزيه ادعاي مسلماني ميكنند.[٥٤] تنها اين سياست در زمان خلافت عمربنعبدالعزيز، اصلاح شد و قرار شد كساني كه مسلماناند جزيه ندهند![٥٥] مناصب بالاي حكومتي نيز تنها به اعراب ميرسيد. اين امر سبب ميشد خراسانيان با هر حركتي كه پرچم مخالفت با امويان را بلند ميكرد، همراهي كنند.[٥٦] اين وضعيت زمينه مساعدي براي فعاليت عليه امويان پديد آورده بود. در چنين موقعيتي ابوهاشم با وصيت به امامت محمدبنعلي اين فرصت تاريخي را به عباسيان داد تا خودي نشان دهند.
٤. فعاليت تبليغاتي رقباي داخليعباسيان در زمان تأسيس دعوت با رقباي هاشمي روبهرو بودند كه در وضعيت مشابه سياسي با آنان قرار داشتند. جناح حسني كه مقبوليت بيشتري از عباسيان داشت،[٥٧] رفته رفته به سمت رياست بر بنيهاشم و در نهايت، ادعاي خلافت پيش ميرفت. آنان حتي پس از پيروزي عباسيان از ادعاي خود دست برنداشته و عباسيان را غاصب حق خود شمردند.[٥٨] فرزندان امام حسين(ع) نيز گرچه پس از واقعه كربلا كاملاً خود را از سياست كنار كشيده بودند، ولي در حال فعاليت آرام آيندهنگرانه براي جذب پيروان بيشتر و مطرح شدن دوباره بودند. اين جناح، پشتوانههاي قوي مشروعيت، مانند وجود شخصيتهاي علمي و معنوي در رأس آن و خويشاوندي نزديك با پيامبر(ص) داشت.
جناح ديگر، پيروان محمدبنحنفيه بودند كه طرفداران قيام عليه امويان را سازماندهي كرده بودند. آنان پس از واقعه كربلا، بيشتر شيعيان را جذب كرده،[٥٩] قيام مختار را رقم زده بودند. پيروان آنها پس از مرگ محمدبنحنفيه، با پسرش ابوهاشم بيعت كرده، او را امام ميدانستند.
به هر حال، اين رقبا نيز به فكر مقابله با بنياميه و تبعاً در پي جذب پيرواني براي خود بودند. به همين دليل، عباسيان ميبايست سازماني براي جذب و حفظ پيروان خود ايجاد ميكردند. وصيت ابوهاشم به امامت محمدبنعلي و انتقال تشكيلات دعوت او به عباسيان اين كار را براي آنها آسان كرد و بدين ترتيب، عباسيان نيز به يك مدعي در ميان هاشميان تبديل شدند.
٥. لزوم ارتباط با پيروان و انجام امور آنانعباسيان براي رسيدن به اهداف خود نيازمند سازماني منسجم بودند تا بتوانند با پيروان خود ارتباط برقرار كنند. لزوم برقراري شبكهاي اجتماعي زماني بيشتر احساس شد كه عباسيان براي تبليغ و گسترش دعوت خود، نقاط دوردست خراسان را در نظر گرفتند. دوري مناطق، سبب دشواري ارتباط آنان ميشد و تنها سازماني منظم ميتوانست اين مشكل را حل كند. از سوي ديگر، وجود اين ارتباطات شبكهاي موجب پوشيده ماندن هويت امام عباسي از امويان و پيروان و حفظ او از آسيبهاي احتمالي ميشد. همچنين آنان براي ارتباط گرفتن با پيروان و جمعآوري منابع مالي، نيازمند اين سازمان بودند.
٦. جمع آوري و توزيع منابع ماليهر حركت سياسي براي گسترش خود به منابع مالي نياز دارد. عباسيان نيز تأمين مخارجي، مانند ارسال نامهها و پيكها، مكانهاي مورد نياز، رسيدگي به امور پيروان و ساير هزينههاي خود نيازمند منابع مالي بودند. عمدهترين منبع مالي آنان، خمس و زكات و كمكهاي دريافتي از طرفدارانشان بود.[٦٠] براي جمعآوري اين منابع و استفاده از آنها در جهت اهداف سازمان، بايد شبكهاي منسجم از افراد وفادار به آنان تشكيل ميشد تا اين وجوه را از پيروان جمعآوري و به رهبر دعوت تحويل داده و پس از آن نيز طبق دستور او به توزيع و مصرف آن در جهت اهداف سازمان اقدام كند. آنان با تأسيس سازماني منظم توانستند وجوه مالي قابل توجهي را جمعآوري كنند. در متون تاريخي موارد متعددي وجود دارد كه دعوتگران عباسي وجوه فراوان نقدي يا اموال جمع آوري شده از طرفدارانشان را تحويل امام عباسي دادهاند.[٦١]
ج) شكلگيري سازمان وكالت اماميهسازمان وكالت نام تشكيلاتي است كه امامان شيعه(ع) در عصر حضور براي رسيدن به اهداف خود تأسيس كرده بودند. فعاليت اين سازمان هيچگاه متوقف نشد؛ هر چند متناسب با مقتضيات زمان، فعاليت آن با فراز و نشيبهايي همراه بود.
سازمان وكالت به لحاظ تاريخي، پنج مرحله را طي كرد:
مرحله اول، آغاز و شكلگيري سازمان: اين مرحله به عقيده نگارنده از زمان امام صادق(ع) و در خلال سالهاي ١٢٥ـ١٣٧ق شروع شد. دلايل اين نظر در ادامه خواهد آمد.
مرحله دوم، انسجام سازمان و گسترش فعاليت آن: اين مرحله از زمان امام كاظم(ع) آغاز شد و آن حضرت به بسط و گسترش سازمان اقدام فرمود[٦٢] و اين روند تا پايان دوره امامت امام جواد(ع) ادامه يافت.
مرحله سوم، تكامل سازمان: با وجود جو خفقان در زمان امامَين عسكريين(ع) و تحت نظر قرار داشتن اين دو امام، آنها توانستند روند تكاملي سازمان را ادامه دهند و آن را براي ورود شيعيان به عصر غيبت امام دوازدهم آماده كنند.[٦٣]
مرحله چهارم، اوج فعاليت: اوج فعاليت سازمان وكالت در عصر غيبت صغرا (٢٥٥-٣٢٩ق) است. در اين مرحله، به علت عدم حضور امام دوازدهم(عج)، نواب چهارگانه در رأس سازمان قرار گرفته و واسطه بين امام(ع) و ساير وكلا بودند.[٦٤]
مرحله پنجم، پايان كار سازمان:[٦٥] با شروع غيبت كبرا و صدور توقيع آخر امام دوازدهم(ع) و مرگ نايب چهارمِ امام (عليبنمحمد سمري) فعاليت سازمان وكالت نيز به پايان رسيدو وكلاي امام در شهرهاي مختلف، از دريافت وجوه مالي مربوط به امام و همچنين ادعاي ارتباط با امام زمان(ع) خودداري كردند.[٦٦]
در اين مقاله همانند سازمان دعوت به بررسي مرحله اول سازمان وكالت، ميپردازيم. در اينكه كدام يك از امامان شيعه(ع) مؤسس اين سازمان بوده، بين نويسندگان معاصر اختلاف است؛ برخي امام صادق(ع) [٦٧ و برخي ديگر نيز امام كاظم(ع)[٦٨] را مؤسس اين سازمان ميدانند. شيخ طوسي، حمرانبناعين را يكي از وكلاي محمود دانسته[٦٩] كه وي شاگرد هر دو امام باقر(ع) و صادق(ع) بوده است. همچنين يكي از ياران امام باقر(ع) به نام غالب نيشابوري در خراسان از ايشان طرفداري و با داعيان عباسي مناظره ميكرد، به طوري كه امام عباسي، داعيان را از نزديك شدن به او برحذر ميداشت.[٧٠] البته با توجه تعداد كم شيعيان در زمان امام باقر(ع) و عدم وجود زمينههاي لازم[٧١] براي تشكيل سازمان، طبيعتاً نميتوان امام باقر(ع) را مؤسس سازمان وكالت دانست. در اين مقوله، به نظر ميرسد كه اگر شواهد تاريخي با تحليل مناسب همراه شود، نتيجه دقيقتري به دست ميآيد.
از نظر تاريخي برخي وكيلان، نظير مُعَلّيبنخُنَيس در مدينه و عبدالرحمانبنحجاج در عراق، وكلاي امام صادق(ع) ذكر شدهاند.[٧٢] اگرچه تعداد اين وكيلان كم است و ضعفي بر احتمال تأسيس اين سازمان توسط امام صادق(ع) به شمار ميرود، اما تحليل تاريخي عصر آن حضرت، اين احتمال را تقويت ميكند، چرا كه در زمان ايشان شرايط لازم براي تأسيس سازمان وجود داشته و اين دلايل در زمان امام سجاد(ع) و امام باقر(ع) وجود نداشته است. دلايل اين نظر به دو دسته تقسيم ميشوند:
١. شواهد تاريخي: چنان كه پيش از اين گفته شد، شواهد تاريخي وجود چند وكيل، از جمله معليبنخنيس و عبدالرحمانبنحجاج را براي امامصادق(ع) تأييد ميكنند.[٧٣] همچنين به نقل از شيخ طوسي، نصربنقابوس بيست سال وكيل امام صادق(ع) بود.[٧٤] اين امر، نشاندهنده قدمت دستكم بيست ساله سازمان وكالت در زمان امام صادق(ع) است.
٢. تحليل شرايط تاريخي: تحليل شرايط تاريخي نيز اين نظر را تقويت ميكند كه امام صادق(ع) مؤسس اين سازمان بوده است. دلايل تأسيس اين سازمان به واكنشهاي امام(ع) به شرايط حاكم بر آن زمان بازميگردد:
الفـ اماميه در آن زمان با رقباي داخلي در جناحبنديهاي شيعه روبهرو بود. فرزندان امام حسن(ع) به رهبري عبداللهبنحسن، ادعاي رياست بر شيعه و مهدويت محمد نفس زكيه را داشتند. عباسيان با تأسيس سازمان دعوت، درپي اهداف سياسي خود بودند و سعي در جذب هرچه بيشتر پيروان داشتند. اين وضعيت اقتضا ميكرد كه امام صادق(ع) نيز با تأسيس سازمان منظمي، ابتكار عمل را به دست گيرد. تبليغات مستمر عباسيان و حسنيان از يك سو، و ظهور جريان زيديه از سوي ديگر، سبب ميشد گروهي از شيعيان، به خصوص اقشار ناراضي از سياستهاي حاكم، جذب آنها شده،[٧٥] از معارف اهلبيت(ع) فاصله گيرند. غاليان نيز براي نفوذ بيشتر در شيعيان و گسترش مسلك خود، تلاش ميكردند و بيم آن ميرفت كه جريانهاي ديگر التقاطي نيز به تدريج پديد آيند و عده ديگري را جذب خود كنند. بنابراين، امام صادق(ع) براي صيانت از شيعيان امامي و گسترش عقايد اماميه، اقدام به تأسيس سازمان وكالت كرد.
بـ گسترش شيعيان و پراكندگي آنان و لزوم ارتباط موثر امامصادق(ع) با آنان اقتضا ميكرد كه آن حضرت شبكهاي از نمايندگان مورد اطمينان خود را ايجاد كند تا بهوسيله آنها بتواند با شيعيان در مناطق دوردست ارتباط داشته باشد. پراكندگي شيعيان در سرزمينهاي دور و نزديك، امكان مراجعه شخصي آنان به امام(ع) را غيرممكن ساخته بود، از اين رو در مسائل عقيدتي و فقهي به شيعيان شناختهشده رجوع ميكردند. طبعاً اختلاف نظر ميان آنها سبب اختلاف شيعيان ميشد.[٧٦]
اين دلايل در زمان امام سجاد (ع) و امام باقر(ع) به دليل كم بودن تعداد شيعيان فراهم نبود. اگرچه امامباقر(ع) كمر همت به تربيت شاگردان و گسترش تشيع بسته بود، ولي اماميه در زمان ايشان هنوز توانايي رقابت با جناحهاي ديگر علويان را نداشت و ارتباط با شيعيان در مناطق دوردست نيز به دليل تعداد كم آنها و عدم پراكندگي جغرافيايي آنان، لزومي نداشت.
ج ـ استبداد حاكم، لزوم يك سازمان مخفي براي تبليغ و ارتباط با شيعيان را اقتضا ميكرد. امام صادق(ع) براي حفظ شيعيان و انجام امور مختلف عقيدتي و سياسي شيعيان، نياز به سازماني داشت تا دور از چشم حكام مستبد و بدون حساس كردن آنان، وظايف لازم را انجام دهد.
د - تاكيد مكرر امام صادق(ع) بر تقيه[٧٧] و گلايه او از برخي ياران به دليل افشاي رازش،[٧٨] نشاندهنده فعال بودن تشكيلاتي سرّي است.
مجموع دلايل فوق و شواهد تاريخي كه امام صادق(ع) مؤسس سازمان بود و فرزندش امام كاظم(ع) توانست آن را انسجام بخشد و وارد مرحله دوم كند.
همچنين ممكن است اختلاف نويسندگان به تفاوت مبناي آنان بازگردد اگر مبنا، زمان شكلگيري و تأسيس اوليه (اگرچه به صورت يك سازمان ابتدايي) باشد، سازمان در زمان امام صادق(ع) تأسيس شده است، اما اگر مبنا، انسجام و ظهور مؤثر سازمان باشد، مؤسس آن امام هفتم(ع) خواهد بود.
به دليل مخفي بودن فعاليت اينگونه سازمانهاي اجتماعي، تعيين دقيق زمان شروع فعاليت سازمان، مقدور نيست، با اين حال به نظر ميرسد در فاصله زوال دولت اموي و روي كار آمدن دولت عباسي، فرصت مناسبي در اختيار امام صادق(ع) بود تا از آن براي انسجام و گسترش تشيع امامي بهرهبرداري كند. بدين ترتيب، بين سالهاي ١٢٥ق كه دولت اموي با بحران جانشيني و سپس قيامهاي متعدد روبهرو شد تا سال ١٣٧ق كه عباسيان با خلافت منصور تثبيت شدند، بهترين فرصت براي انجام اين عمل بود.
چنانكه گفته شد در زمان شكلگيري سازمان، سه جناح عباسي، حسني و زيدي در بنيهاشم فعاليت سياسي ميكردند. از طرف ديگر، حاكميت اموي به عللي چون اختلافات خاندان اموي، قيامهاي فراوان در عراق و خراسان عليه آنان، وجود جايگزينهاي هاشمي براي آنان، ظلم و ستم خلفاي اموي و سياست تبعيضآميز آنان، در حال فروپاشي و اضمحلال بود و عباسيان با درك شرايط، در پي قبضه نمودن قدرت بودند. جريان خوارج نيز هر از گاه، در گوشه و كنار دست به قيام ميزدند. در چنين فضايي، شبهات اعتقادي نيز فراوان ديده ميشد و از مسئله امامت تا مسائلي چون مهدويت، تفسيرهاي متعددي صورت ميگرفت و هر يك از جريانهاي شيعي در تلاش بود تا از اين مفاهيم، تفسيري به نفع خود داشته باشد. براي نمونه، نام مهدي كه نخستين بار توسط مختار و پيروانش براي محمدبنحنفيه استفاده شده بود،[٧٩] در ساير شعبههاي طرفدار بنيهاشم هم طرفداراني يافته بود، چنانكه عبداللهبنحسن سعي داشت فرزند خود را همان مهدي موعود قلمداد كرده، از شيعيان براي او بيعت بگيرد.[٨٠] همچنين طرفداران زيديه، امامي را قبول داشتند كه با شمشير قيام كند.[٨١]
امام صادق (ع) براي دفع اين اوضاع ابتدا با استفاده از فضاي باز به وجود آمده در اثر ضعف اموي و عدم استقرار كامل خلفاي بعدي، اقدام به حركت علمي و برپايي مجالس درسي در مدينه كرد تا از عقايد اماميه دفاع كند، سپس با تشكيل شبكهاي از وكلا، درصدد جذب و حفظ شيعيان برآمده، ارتباط خود را با آنان برقرار سازد.
هنگام تأسيس سازمان، امامان(ع) به نقاطي توجه داشتند كه تعداد شيعيان در آنها قابلتوجه بود. بررسي مكانهاي استقرار وكلا در چهار ناحيه جزيرة العرب، شمال افريقا، عراق و ايران[٨٢] نشان ميدهد كه چگونگي استقرار وكلا، تابع پراكندگي شيعيان بوده است؛ بدين معنا كه هر جا جمعيتي از شيعيان وجود داشت، وكيلي براي آن منطقه تعيين ميشد.
عوامل پيدايش سازمان وكالت اماميهعوامل پيدايش اين سازمان در موارد ذيل خلاصه ميشود:
١. تلاش در جهت رسيدن به اهدافامامان شيعه(ع) براي رسيدن به اهداف خود از امكانات مختلفي بهره ميگرفتند. آنان همواره در سيره خود درپي اهداف ديني و تربيتي بودند. تلاش در جهت احقاق حق از دست رفته آنان در خلافت، جنبه ديگري از اهداف آنان بود كه ماهيت سياسي داشت. به طور كلي ميتوان اهداف اماميه را از تأسيس سازمان وكالت، موارد زير دانست:
الفـ هدايت سياسي شيعيان و در صورت امكان احقاق حق خلافت اهل بيت(ع)؛
بـ ترويج معارف شيعي و تحكيم پايههاي اعتقادي شيعيان؛
جـ برقرار ي ارتباط با شيعيان و جمعآوري منابع مالي.
اماميه صرفاً درپي جذب شيعيان سياسي و جريانهاي چند روزه نبود، بلكه با ترويج اعتقادات امامي و تأسيس سازمان وكالت سعي در رسيدن به اهداف چندگانه سياسي – اعتقادي داشت. تأسيس سازماني مانند سازمان وكالت، راه را براي فعاليت در مسير اين اهداف هموار ميكرد. هدف اماميه صرفاً رسيدن به خلافت نبود تا ساير اعمال خود را با آن هماهنگ كند. اماميه در صدد ترويج اعتقادات شيعي و تحكيم مذهب اهلبيت(ع) بود. پيرواني كه از اين راه به دست ميآمدند، شيعيان اعتقادي بودند كه دچار تضاد عقيدتي با رهبران نميشدند، از اينرو امام صادق(ع) تربيت نيروهاي زبده و معتقد به باورهاي شيعي را در دستور كار قرار داده بود. همچنين روايت سدير از امام صادق(ع) مبني بر عدم قيام به علت كمبود ياران واقعي[٨٣] نشان ميدهد كه آن حضرت در پي فرصتي براي بازيابي حق اهلبيت(ع) بوده، اما آن را موكول به فراهم شدن زمينههاي آن ميدانسته است.
٢. اختناق و فشار سياسي از سوي عباسيانامامان شيعه(ع) و شيعيانشان همواره تحت فشار حكومتهاي زمان خود بودند. گرچه اين فشار سياسي در زمانهاي مختلف يكسان نبود، ولي به علت ظرفيتهاي سياسي آنان در هر زمان و در هر حكومتي تحت نظر بودند. پس از روي كار آمدن خلفاي عباسي، به دليل شناخت عباسيان از آنان، فشار سياسي بر امامان شيعه(ع) بيشتر شد،[٨٤] زيرا عباسيان به روشني مباني فكري آنان را ميدانستند و به همين دليل با دقت بيشتري از آنان مراقبت ميكردند. با توجه به پيشبيني امام صادق(ع) مبني بر روي كار آمدن آل عباس[٨٥] و شناخت وي از آنها به نظر ميرسد ايشان تدابيري براي روبهرو شدن با سياستهاي آنان انديشده كه يكي از اين تدابير، تشكيل سازمان وكالت بود.
به جز اوايل دوره خلافت ابوالعباس و زمان ولايتعهدي امام رضا(ع)، تقريباً دورهاي نبود كه امامان(ع) تحت فشار حاكميت نباشند. در زمان امام صادق(ع) يك فرد شيعي كه قصد داشت مسئله اي شرعي درباره طلاق بپرسد، مجبور شد در هيئت خيارفروشان نزد ايشان برسد و سؤال خود را بپرسد.[٨٦] همچنين آن حضرت همواره از منصور در رنج و زحمت بود.[٨٧] امام كاظم(ع) متهم بود كه حسنيان را به قيام فخ تحريك كرده است.[٨٨] ايشان مجبور شد نزد مهدي عباسي سوگند بخورد كه دست به فعاليت مسلحانه عليه عباسيان نخواهد زد.[٨٩]
اين روش خلفاي عباسي بعدها نيز ادامه يافت و مراقبتها در زمان امام دهم(ع) و يازدهم(ع) بيشتر شد. گزارش جاسوسان خليفه مبني بر وجود سلاح در خانه امام هادي(ع) و يورش مأموران خليفه به خانه آن حضرت يكي از اين موارد است.[٩٠] امام عسكري(ع) بر اثر فشارهاي عباسيان، امكان ارتباط با شيعيان را نداشت و هنگام رفت و آمد هفتگي نزد خليفه با زبان اشاره با شيعيان سخن ميگفت.[٩١]
البته فشار خلفا به امامان(ع) محدود نميشد، بلكه پيروان ايشان نيز در مضيقه بودند، بهگونهاي كه هر از چند گاه تعدادي از شيعيان توسط حكام عباسي دستگير و زنداني ميشدند يا به قتل ميرسيدند.[٩٢] ظلم و جور عباسيان به آنجا رسيده بود كه منصور اجساد قربانيان علوي خود را در اتاقي دربسته به عنوان ميراث براي پسرش مهدي گذاشته بود.[٩٣] اين ظلم و ستمها مصداق شعري بود كه به نقل از ابوالفرج اصفهاني، شاعري به نام ابوعطاء سندي آن را در هجو منصور سرود:
|
فليت[٩٤] جور بني مروان عادلنا |
و ليت[٩٥] عدل بني عباس في النار[٩٦] |
«اي كاش ظلم بنيمروان بر ما همچنان ادامه مييافت و اي كاش عدل بنيعباس در آتش ميسوخت».
٣. وجود زمينه مساعد براي فعاليتاماميه در زمان تأسيس سازمان وكالت، با فضاي مساعدي روبهرو بود، چرا كه امويان در حال سقوط بوده و عباسيان نيز هنوز آنچنان تثبيت نشده بودند كه بتوانند مزاحمت جدي براي آنان ايجاد كنند. از طرف ديگر، به دليل سياستهاي تبعيضآميز امويان و فعاليتهاي امامان شيعه(ع) و شيعيان پس از كربلا، گرايشهاي شيعي بيشتر شده و جمعيت شيعيان افزايش يافته بود. پيش از امام صادق(ع) جمعيت شيعيان در حدي نبود كه نياز به اعزام نماينده يا وكيل احساس شود. روايت محمدبننصير از امام صادق(ع) كه فرمود: «ارتد الناس بعد قتل الحسين(ع) الّا ثلاثه: ابوخالد الكابلي، يحييبنام الطويل و جبيربنمطعم، ثم الناس لحقوا و كثروا»،[٩٧] به روشني اين امر را نشان ميدهد. همچنين شرايط حاد سياسي و فقر مالي شيعيان اجازه چنين كاري را به امامان نميداد. اين در حالي است كه در عصر امام صادق(ع) به دليل درگيري امويان و عباسيان و گسترش تشيع، زمينه لازم براي تأسيس سازمان وجود داشت. بنابر اين، ايشان با بهرهبرداري از شرايط موجود اقدام به تأسيس سازمان كرد.
٤. فعاليت تبليغاتي رقباي داخلياماميه در زماني اقدام به تأسيس سازمان وكالت كرد كه امويان سقوط كرده يا در حال سقوط بودند. خطري كه امامان شيعه(ع) با آن روبهرو بودند، خلافت سختگيرانه عباسيان بود. در ابتداي امر، شعارهاي عباسيان وجود چنين خطري را براي شيعيان نشان نميداد و به نظر ميرسيدآنان پس از قيام، شخصي را كه مورد قبول عامه باشد به خلافت بنشانند. اما در عمل چنين نشد. پيشبيني امام صادق(ع) در مورد به خلافت رسيدن عباسيان[٩٨] نشان ميدهد كه ايشان از اغراض سياسي آنان آگاه بود. بنابراين، با اينكه شيعه از ستم امويان خلاصي يافته بود، به زودي با حاكمان عباسي روبهرو ميشد و امام بايد براي حفظ شيعه از اين آسيب چارهاي ميانديشيد.
از سوي ديگر، رقباي عباسي، حسني و زيدي در حال ترويج مفاهيمي بودند كه با آموزههاي اماميه متفاوت بود. اين امر نيز امامصادق(ع) را به تأسيس شبكهاي قوي براي حمايت از آموزههاي شيعي سوق ميداد. در آن دوره، قيام زيد و پسرش سبب تأثيرات عاطفي و ضد اموي در ميان مسلمانان شده بود. عباسيان با فرصت طلبي، بيشترين بهره را از اين قيام ميبردند. به تعبير يعقوبي، بعد از شهادت زيد «شيعيان خراسان به جنبش درآمدند و پيروان و هواخواهانشان زياد شد. .. داعيان ظاهر شدند، خوابها ديده شد و كتابهاي پيشگويي بر زبانها افتاد».[٩٩]
حسنيان نيز كه در پي خلافت بودند، پس از پيروزي عباسيان در حال تبديل شدن به دشمن شماره يك آنان بودند و در اين مسير اقدام به جذب شيعيان سياسي و ناراضي اقدام ميكردند. امام(ع) سعي داشت با استفاده از شبكهاي از نمايندگان، نظر صريح خود مانند كنارهگيري از قيامها را به گوش شيعيان برساند. هنگام قيام عباسيان و ظهور پرچمهاي سياه، ابوبكر حضرمي و ابانبنتغلب از امام صادق(ع) پرسيدند: اوضاع را چگونه ميبينيد؟ امام(ع) فرمود: «در خانههاي خود بنشينيد و هر گاه ديديد ما گرد مردي جمع شدهايم با سلاح به سوي ما بشتابيد».[١٠٠]
٥. لزوم ارتباط با پيروان و انجام امور آنانافزايش جمعيت شيعيان و پراكندگي آنان در مناطق مختلف كه حاصل تلاش امام باقر(ع) و امام صادق(ع) و همچنين جو گرايش به شيعه در اثر نارضايتي از بنياميه و مهاجرت علويان به مناطق مختلف بود، ارتباط امامان(ع) را با پيروانشان دشوار ميساخت. از سوي ديگر، مناطق شيعهنشين كه در قرن نخست فقط به عراق و حجاز و يمن محدود ميشد، در حال گسترش به ايران و مصر و ديگر مناطق بود.[١٠١] حمل اموال براي تحويل امام صادق(ع) توسط دو مرد خراساني[١٠٢] و ذكر نام اهالي شهرهاي مختلف به عنوان اصحاب امامان(ع) در منابع رجالي،[١٠٣] از گسترش تشيع در نقاط مختلف، حكايت دارد.
همچنين فشار سياسي خلفاي عباسي مسئله ارتباط امام(ع) را با پيروانش سختتر ميكرد. آنان گاه با زنداني كردن يا تحت نظر گرفتن امام شيعيان، ارتباط را دشوارتر ميساختند. به همين دلايل، وجود سازماني كه بتواند ارتباط شيعيان را آسان كرده، منويات امام(ع) را به شيعيان برساند، امور آنان را انجام دهد و از آنها حمايت كند، ضروري مينمود.
٦. جمع آوري منابع ماليبا افزايش شيعيان، منابع مالي و نيازهاي مالي به طور همزمان افزايش مييافت. براي جمعآوري اين منابع بايد شبكهاي از نمايندگان تشكيل ميشد تا اين وجوه را از پيروان جمعآوري و به امام(ع) تحويل دهند، ضمن آنكه پس از آن نيز ميبايست طبق دستورات امام به توزيع آنها در جهت اهداف سازمان اقدام كنند. اهميت اين كار به اندازهاي بود كه برخي نويسندگان هدف از تأسيس سازمان وكالت را جمعآوري وجوه شرعي و هدايا و نذورات شيعيان دانستهاند.[١٠٤] وكيلان امام(ع) خمس و زكات و هدايا را، از نقاط مختلف جمعآوري كرده و نزد امام ميفرستاند. اين وجوه، عمدهترين منبع مالي سازمان شمرده ميشد. تا پيش از امام جواد(ع) به دليل حساسيت خلفاي عباسي، خمس و زكات به صورت علني دريافت نميشد. در اين باب رواياتي از ائمه(ع) نيز صادر شده بود كه طبق آنها خمس بر شيعيان بخشيده شده بود.[١٠٥] شيعيان نيز اين موارد را تحت عنوان هدايا نزد امام(ع) ميفرستادند. امام(ع) نيز در مواردي كه اين وجوه علني ميشد، آنها را هداياي شيعيان به خود ميخواند. براي مثال، امام صادق(ع) در زمان منصور دوانيقي به سبب دريافت زكات احضار شد، ولي امام(ع) اين وجوه را هداياي شيعيان به خود قلمداد كرد.[١٠٦] در هر حال، امامان(ع) ميتوانستند با استفاده از اين سازمان، هزينههاي لازم را براي انجام امور شيعيان تأمين كنند.
٧. دشواري ارتباط شيعيان با امامان شيعه(ع)عباسيان پس از روي كار آمدن و تثبيت حكومتشان، به دليل آشنايي با بنيهاشم و جناحهاي آن، امامان(ع) را تحت نظر داشته و گاه احضار يا زنداني ميكردند. امام كاظم(ع) مدت زيادي را در زندان گذراند. منصور و مهدي عرصه را بر آن حضرت تنگ كرده بودند و هارون نيز امام(ع) را بازداشت و از ديدار او با شيعيان جلوگيري كرد.[١٠٧] دو امام هادي و عسكري(ع) در سامرا و در محل لشكرگاه عباسي تحت مراقبت بودند و رفت و آمدهاي آنها كنترل ميشد. اين مهم، لزوم وجود سازماني را براي انجام امور شيعيان در غياب امام(ع) اقتضا ميكرد. همچنين اين امر نشان ميدهد چنان كه امامان(ع) اقدام به تأسيس و گسترش سازمان وكالت نميكردند، چه خطراتي شيعه را تهديد ميكرد و ممكن بود تشيع امامي با خطر نابودي روبهرو شود.
٨. زمينهسازي براي عصر غيبتاعتقاد اماميه به مهدويت و نزديك شدن زمان غيبت، سبب ميشد كه امامان(ع) تمهيدات لازم را براي ورود شيعيان به آن عصر، فراهم آورند، زيرا بايد تا زمان غيبت، سازماني تأسيس ميشد و آن سازمان توانايي لازم را براي اداره امور شيعيان در غياب امام به دست ميآورد شيعيان نيز در تعامل با اين سازمان به مسائلي چون عدم حضور امام(ع) عادت نموده، روش اداره امور را در غياب امام(ع) ميآموختند. براي امام صادق(ع) و امام كاظم(ع) روشن بود كه چنين سازماني در آينده، تنها مرجع رسيدگي به امور شيعيان مطرح خواهد شد،[١٠٨] از اين رو با ايجاد و گسترش آن، شبكهاي از وكيلان را براي استفاده در عصر غيبت صغرا بنيان نهادند. امامَين عسكريين(ع) نيز براي آمادهسازي و عادت دادن شيعيان به شرايط عصر غيبت، از پاسخهاي حضوري و مستقيم خودداري و بر ارتباط كتبي شيعيان با وكلا تأكيد ميكردند.[١٠٩]
البته زمينه سازي براي غيبت در مورد عباسيان معنا نداشت، اگرچه آنان نيز از مفهوم مهدويت استفاده نموده و از مواردي مانند ظهور پرچمهاي سياه از خراسان بهره برداري ميكردند و حتي برخي از آنها القاب مهدي را براي خود برميگزيدند.[١١٠]
نتيجهبررسي تطبيقي اين دو سازمان نشان ميدهد كه اين دو سازمان، تفاوتها و شباهتهايي در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش داشتند.
اما شباهتهاي اين دو سازمان در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش را ميتوان در موارد زير خلاصه كرد:
١. هر دو سازمان، يك مؤسس داشتند كه در بستر تاريخي مناسبي، سازمان را تأسيس كرده بود.
٢. يكي از عوامل پيدايش هر دو سازمان، رقابت سياسي با جناحهاي ديگر و لزوم حفظ پيروان خود در رقابت با آنان بود.
٣. وجود اختناق و فشار سياسي از سوي حاكميت و لزوم دستيابي به اهداف نيز در هر دو سازمان، از عوامل پيدايش آنها بود.
٤. وجود زمينه مساعد براي فعاليت و تشكيل سازمان، از عوامل پيدايش هر دو سازمان بود.
٥. دو سازمان در لزوم ارتباط با پيروان و جمعآوري و توزيع منابع مالي به يكديگر شباهت داشته و براي اين كار، سازماني منظم را ايجاد كرده بودند.
همچنين تفاوتهاي دو سازمان را در مرحله شكلگيري و عوامل پيدايش به صورت زير ميتوان خلاصه كرد:
١.سازمان دعوت از پيروان ابوهاشم عبداللهبنمحمد حنفيه به عباسيان رسيده بود، اما اماميه خود اقدام به تأسيس سازمان وكالت كرده بود؛ به عبارت ديگر، سازمان دعوت، سازماني انتقالي و سازمان وكالت، سازماني تأسيسي بود.
٢. با توجه به تفاوت فوق، مشروعيت امام عباسي از اتصال به ابوهاشم به دست آمده بود، در حالي كه امامان شيعه(ع) خود، مشروعيت لازم را براي رهبري سازمان وكالت داشتند.
٣. عباسيان هنگام تأسيس به مناطق عراق و خراسان توجه نموده، داعياني براي دعوت به اين مناطق اعزام كردند. در سازمان وكالت، تعيين وكيلان تابع پراكندگي و تعدد شيعيان در مناطق شيعهنشين بود.
٤. دشواري ارتباط با امام(ع) از ديگر عوامل تأسيس سازمان وكالت بود؛ به اين معنا كه عباسيان با شناختي كه از بنيهاشم و شيعيان داشتند، ارتباط امامان(ع) را با شيعيان به دقت تحتنظر داشتند، در حالي كه امويان با سهلانگاري و اهمال درباره عباسيان عمل ميكردند.
٥ـ زمينهسازي براي ورود شيعيان به عصر غيبت نيز از عوامل تأسيس سازمان وكالت بود، در حالي كه عصر غيبت براي عباسيان معنايي نداشت. اگرچه آنان نيز با هدف جذب پيروان از برخي مفاهيم مهدويت بهرهبرداري ميكردند.
منابعابراهيم حسن، حسن، تاريخ اسلام السياسي و الديني و الثقافي و الاجتماعي، قاهره، مكتبه النهضهالمصريه، چاپ هفتم، ١٩٦٤م.
ابنابي الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، تهران، انتشارات اسماعيليان، بيتا.
ابنأثير، عزالدين علىبنابى الكرم، الكامل في التاريخ، بيروت، دار صادر- دار بيروت، ١٣٨٥ق.
ابنحزم، جمهرة الانساب العرب، تحقيق لجنة من العلما، بيروت، دارالكتب الاسلامية، ١٤٠٣ق.
ابنخلدون، عبدالرحمنبنمحمد، ديوان المبتدأ و الخبر فى تاريخ العرب و البربر و من عاصرهم من ذوى الشأن الأكبر(تاريخ ابنخلدون)، تحقيق خليل شحادة، بيروت، دارالفكر، چاپ دوم، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م.
ابنخلكان، احمدبنمحمدبنابي بكر، وفيات الأعيان و انباء ابناء الزمان، تحقيق احسان عباس، بيروت، دارصادر، ١٩٧٠م.
ابنخياط، خليفةبنخياطبنأبي هبيرة الليثي العصفري، تاريخ خليفة، تحقيق فواز، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق/١٩٩٥م.
ابنصباغ، عليبنمحمدبناحمد، الفصول المهمه في معرفه الائمه، تهران، چاپ سنگي، بيتا.
ابنطاووس، سيدرضيالدين عليبنموسيبنجعفر، مهجالدعوات، قم، انتشارات دارالذخائر، ١٤١١ق.
ابنطقطقى، محمدبنعلىبنطباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية، تحقيق عبدالقادر محمد مايو، بيروت، دارالقلم العربى، ١٤١٨ق/١٩٩٧م.
ابنطلحه، محمد، مطالب السئول في مناقب آل رسول، بيروت، مؤسسه بلاغ، ١٤١٩ق.
ابنعبدربه اندلسي، شهابالدين ابوعمر احمدبن محمد، العقد الفريد، تهران، دارالكتب العلميه، ١٤٠٤ق.
ابنعبرى، غريغوريوس الملطى، تاريخ مختصر الدول، تحقيق انطون صالحانى يسوعى، بيروت، دار الشرق، چاپ سوم، ١٩٩٢م.
اشعري قمي، سعدبنعبد الله، المقالات و الفرق، تصحيح محمدجواد مشكور، انتشارات علمي فرهنگي، ١٣٦١ش.
اصفهانى، ابوالفرج علىبنالحسين، الأغاني، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، ١٤١٥ق.
اصفهانى، ابوالفرج علىبنالحسين، مقاتل الطالبيين، تحقيق سيداحمد صقر، بيروت، دار المعرفة، بى تا.
الله اكبري، محمد، عباسيان از بعثت تا خلافت، قم، مؤسسه بوستان كتاب قم، ١٣٨١ش.
ايوب، ابراهيم، التأريخ العباسي السياسي و الحضاري، بيروت، الشركه العالميه للكتاب، ١٩٨٩م.
بلاذرى، أحمدبنيحيىبنجابر، انساب الأشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، دارالفكر، ١٤١٧ق/١٩٩٦م.
جباري، محمدرضا، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چ دوم، ١٣٨٢ش.
جر، خليل، فرهنگ لاروس، ترجمه سيدحميد طبيبيان، تهران، اميركبير، ١٣٧٦.
جعفريان، رسول، حيات فكري و سياسي امامان(ع)، قم، انتشارات انصاريان، ١٣٧٩ش.
حسن محمد، نبيله، تاريخ الدوله العباسيه، اسكندريه، دارالمعرفه الجامعيه، ١٩٩٣م.
حسين، جاسم، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم(ع)، تهران، انتشارات اميركبير، ١٣٦٧ش.
دينورى، احمدبنداود، الأخبار الطوال، تحقيق عبد المنعم عامر، قم، منشورات الرضى، ١٣٦٨ش.
رابينز، استيفن، تئوري سازمان(ساختار و طرح سازماني)، ترجمه سيدمهدي الواني و حسن دانايي فرد، تهران، انتشارات شرقي، چ بيست و دوم، ١٣٨٧.
شهرستاني، محمدبنعبدالكريم، الملل والنحل، تصحيح احمد فهمي محمد، قاهره، مكتبه الحسين التجاريه، ١٩٤٨م.
شيخ طوسي، محمدبنحسن، كتاب الغيبة، قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، چاپ دوم، ١٤١٧ق.
شيخ طوسي، محمد ين حسن، التهذيب، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ چهارم، ١٣٦٥ش.
شيخ مفيد، محمدبنمحمدبننعمان، أوائل المقالات، قم، كنگره شيخ مفيد، ١٤١٣ ق.
صفدي، خليلبن ايبك، الوافي بالوفيات، تحقيق احمد الاوناط و تركي مصطفي، بيروت، دارالاحياء التراث العربي، ١٤٢٠ق.
طبري، محمدبنجرير، تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار التراث، ج ١١، الطبعة الثانية، ١٣٨٧هـ ق/١٩٦٧ م.
عطوان، حسين، الدعوة العباسية تاريخ و تطور، بيروت، دارالجيل، الطبعه الثانيه، ١٤١٥ ق.
عمر، فاروق، ترجمه غلامحسن محرمي، «فرهنگ مهدويت در لقبهاي خلفاي عباسي»، تاريخ در آينه پژوهش، ش١، بهار ٨٣..
عمر، فاروق، طبيعه الدعوه العباسيه، بغداد، مكتبه الفكر العربي للنشر و التوزيع، ١٩٨٧م.
قطب راوندي، سعيدبنعبداللهبنحسين، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسه الامام مهدي، ١٤٠٩ق.
كشي، محمدبنعمر ، رجال كشي، تحقيق حسن مصطفوي، مشهد، انتشارات دانشگاه مشهد، ١٣٤٨ش.
كليني، محمدبنيعقوب، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ دوم، ١٣٦٢ش.
مجلسي، محمد باقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، ١٤٠٤ق.
محرمي، غلامحسن، تاريخ تشيع از آغاز تا پايان غيبت صغري، چ ششم، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره)، ١٣٨٦.
محمد جعفري، حسين، تشيع در مسير تاريخ، ترجمه محمد تقي آيت اللهي، چ ششم، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، ١٣٨٦ش.
مختارالعبادي، احمد، في التاريخ العباسي و الفاطمي، بيروت، دارالنهضه العربيه، بيتا.
مختارالليثي، سميره، جهاد الشيعه في العصر العباسي الأول، قم، دارالكتب الاسلاميه، ١٤٢٨.
مسعودي، علىبنالحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، قم، دارالهجرة، چاپ دوم، ١٤٠٩ق.
مسعودي، علىبنحسين، اثبات الوصيه في الامام عليبنابيطالب، نجف، منشورات مكتبه المرتضويه، بيتا.
مظفر، محمدحسين، تاريخ شيعه، ترجمه سيدمحمدباقر حجتي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ يازدهم، ١٣٨٧ش.
مقدسى، محمدبنأحمد، أحسن التقاسيم فى معرفة الأقاليم، قاهرة، مكتبة مدبولى، چاپ سوم، ١٤١١ق/١٩٩١م.
مقريزي، تقي الدين، النزاع و التخاصم فيما بين بني اميه و بني هاشم، تعليق صالح الورداني، مصر، الهدف للاعلام، بيتا.
مؤلف مجهول، أخبار الدولة العباسية و فيه أخبار العباس و ولده، تحقيق عبدالعزيز دورى و عبدالجبار المطلبى، بيروت، دارالطليعة للطباعه و النشر، ١٩٧١م.
مؤلف مجهول، الامامه و السياسه، تحقيق علي نيري، بيروت، دارالاضواء، ١٤١٠ق.
نجاشي، احمدبنعلي، رجال النجاشي، تحقيق سيدموسي شبيري زنجاني، قم، انتشارات جامعه مدرسين، ١٤٠٧ق.
نعماني، محمدبنابراهيم، الغيبة للنعماني، تهران، نشر صدوف، ١٣٩٧ق.
ولهاوزن، يوليوس، تاريخ الدوله العربيه من ظهور الاسلام الي نهايه الامويه، ترجمه حسين مونس و محمد عبدالهادي ابوريده، قاهره، لجنه التأليف و الترجمه و النشر، چاپ دوم، ١٩٦٨م.
هالم، هاينس، تشيع، ترجمه محمد تقي اكبري، قم، نشر اديان، ١٣٨٥ش.
يعقوبى، احمدبنأبى يعقوببنجعفربنوهب، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دار صادر، بى تا.
*دانشيار گروه تاريخ مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره).
** كارشناس ارشد تاريخ و تمدن اسلامي دانشگاه معارف اسلامي قم [email protected]
دريافت: ٢٢/١٢/٨٩ ـ پذيرش:٥/٢/٩٠
[١]. Agency.
[٢]. محمد رضاجباري، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)، ص٣٥.
[٣]. محمدبنحسن طوسي، كتاب الغيبة، ص٣٥٦.
[٤]. خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه سيدحميد طبيبيان، ج١، ص٩٨٠. ؛ محمد معين، فرهنگ فارسي، ج٢، ص١٤٨٥.
[٥]. احمد مختارالعبادي، في التاريخ العباسي و الفاطمي، ص١٧.
[٦]. علي اكبر دهخدا، لغتنامه، ج٢٢، ص٩٧.
[٧]. علي اكبر دهخدا، همان، ج٢٨، ص٩٩.
[٨]. استيفن رابينز، ، تئوري سازمان(ساختار و طرح سازماني)، ص٢١.
[٩]. حسن ابراهيم حسن، تاريخ اسلام السياسي والديني و الثقافي و الاجتماعي، ص١٣؛ فاروق عمر، طبيعه الدعوه العباسيه، ص١٥٣؛ نبيله حسن محمد، تاريخ الدوله العباسيه، ص٦٤.
[١٠]. فاروق عمر، همان، ص١٦٠؛ حسين عطوان، الدعوه العباسيه تاريخ و تطور، ص٤٨٢-٤٨٣.
[١١]. در زمان اسلام آوردن عباس بين مورخين اختلاف است؛ ولي مسلم است كه وي از نخستين مسلمانان نبوده است. در اين زمينه رجوع كنيد به: حسين عطوان، همان، ص٨٨.
[١٢]. مؤلف مجهول، الامامه و السياسه، ج٢، ص٢١.
[١٣]. فاروق، عمر، طبيعه الدعوه العباسيه، ص١٢٢، حسين عطوان، الدعوه العباسيه تاريخ و تطور، ص٤٨٤.
[١٤]. لبابه دختر عبداللهبنجعفر و مطلّقه عبدالملكبنمروان بود؛ مؤلف مجهول، اخبار الدوله العباسيه، ص١٣٨-١٣٩؛ احمدبنمحمدبنابي بكربنخلكان، وفيات الأعيان و انباء ابناء الزمان، ج٤، ص٢٧٥.
[١٥]. ابنخلكان، همان.
[١٦]. بلاذري، انساب الاشراف، ج٤، ص٧٨.
[١٧]. حسين عطوان، الدعوه العباسيه تاريخ و تطور، ص٤٨٤. دكتر عباس پرويز نيز در مقاله «ابومسلم خراساني» معتقد است:« طرفداران عباسيان تحت لواي عليبنعبدالله درآمدند و پس از مرگ وي در سال١١٨ هجري، فرزندش محمدبنعلي كار را نهضت را برعهده گرفت» (عباس پرويز، «ابومسلم خراساني»، بررسيهاي تاريخي، شماره٨، تير١٣٤٦، ص٢٤).
[١٨]. حسن ابراهيم حسن، تاريخ اسلام السياسي والديني و الثقافي و الاجتماعي ، ج٢، ص١٣؛ حسين محمدجعفري، تشيع در مسير تاريخ، ص٣١٦؛ سميره مختار الليثي، جهادالشيعه في عصر العباسي الاول، ص٨٥؛ نبيله حسن محمد، تاريخ الدوله العباسيه، ص٦٤. اساس اين قول نقل طبري به شروع دعوت در سال ١٠٠ هجري است؛ محمدبنجرير طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج٦، ص٥٦٢.
[١٩]. حسين محمدجعفري، تشيع در مسير تاريخ، ص٣١٦.
[٢٠]. صفدي، الوافي بالوفيات، ج٤، ص٧٨.
[٢١]. سميره مختارالليثي، جهادالشيعه في عصر العباسي الاول، ص٩٢.
[٢٢]. بلاذري، انساب الاشراف، ج٣، ص٢٧٣-٢٧٥؛ مؤلف مجهول، اخبارالدوله العباسيه، ص١٦٧؛ مؤلف مجهول، الامامه والسياسه، ج٢، ص١٤٩؛ ابنعبدربه اندلسي، العقد الفريد، ج٥، ص٢١٨-٢١٩. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص١٢٣-١٢٤؛ ابناثير، الكامل في التواريخ، ج٥، ص٥٣.
[٢٣]. يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص٢٩٧، مؤلف مجهول، الامامه و السياسه، همان، ج٢، ص١٤٩، ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، ج٣، ص١٢٥.
[٢٤]. يوليوس ولهاوزن، تاريخ الدوله العربيه من ظهور الاسلام الي نهايه الدوله الامويه، ص٤٧٧؛ هاينس هالم، تشيع، ص٦٠؛ نبيله حسن محمد، تاريخ الدوله العباسيه، ص٦٣ (وي اين روايت را ساخته عباسيان و در روايت شيعه، عبداللهبنمعاويه را وارث ابوهاشم ميداند ولي منبعي براي روايت شيعي ذكر نكرده است!). احمد مختارالعبادي، في التاريخ العباسي و الفاطمي، ص٢٠. تعدادي از اين اقوال از جمله نظر ولهاوزن در كتاب «جهاد الشيعه في عصر العباسي الاول» بررسي و نقد شده است(سميره مختارالليثي، جهاد الشيعه في العصر العباسي، ص٥١-٥٣).
[٢٥]. يعقوبي، همان، ج٢، ص٢٩٦-٢٩٨.
[٢٦]. ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٥، ص٥٣.
[٢٧]. ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، ج٣، ص١٢٥.
[٢٨]. ابنطقطقي، الفخري في الآداب السلطانيه و الدول الاسلاميه، ص١٤١.
[٢٩]. محمد الله اكبري، عباسيان از بعثت تا خلافت، ص١٢٨.
[٣٠]. يوليوس ولهاوزن، تاريخ الدوله العربيه من ظهور الاسلام الي نهايه الامويه، ص٤٧٦-٤٧٧؛ احمد مختارالعبادي، في التاريخ العباسي و الفاطمي، ص٢٠، ابراهيم ايوب، التاريخ العباسي السياسي و الحضاري، ص٢٠.
[٣١]. حسن ابراهيم حسن، تاريخ اسلام السياسي والديني و الثقافي و الاجتماعي، ج٢، ص١٠-١١.
[٣٢]. سميره مختارالليثي، تاريخ اسلام السياسي والديني و الثقافي و الاجتماعي، ص٥٣.
[٣٣]. سعدبنعبدالله الاشعري، المقالات و الفرق، ص٣٥-٤٠؛ محمدبنعبدالكريم شهرستاني، الملل و النحل، ج١، ص٢٤٣-٢٤٦.
[٣٤]. اشعري، همان. اشعري همچنين روايت كرده است كه در وصيت ابوهاشم اختلاف پيش آمد و مدعيان به داوري ابورياح تن دادند. او نيز وصايت محمدبنعلي را تاييد كرد(همان، ص٤٠). وي همچنين روايت كرده است كه ابوهاشم، امامت را به عليبنعبدالله سپرد و چون در آن زمان محمد كودك بود، وصيت كرد زماني كه محمد بالغ شد، امامت به او برسد (همان).
[٣٥]. ابنابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج٧، ص١٤٩-١٥٠.
[٣٦]. محمد الله اكبري، عباسيان از بعثت تا خلافت، ص١٢٧.
[٣٧]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج٦، ص٥٦٢.
[٣٨]. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص١٢٣.
[٣٩]. محمد الله اكبري، همان، ص٩١.
[٤٠]. مؤلف مجهول، اخبار الدوله العباسيه، ص٢٠٥.
[٤١]. ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، ج٣، ص١٢٦؛ ابنعبري، تاريخ مختصر الدول، ص١١٧؛ ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٥، ص١٤٣.
[٤٢]. همان.
[٤٣]. فاروق عمر، طبيعه الدعوه العباسيه، ص١٦٠.
[٤٤]. ابنطقطقي، الفخرى فى الآداب السلطانية و الدول الاسلامية، ص١٤٣.
[٤٥]. بلاذري، انساب الاشراف، ج٤، ص١١٥؛ يعقوبي، تاريخ يعقوبي، ج٢، ص٢٩٧؛ ابوحنيفه دينوري، الاخبارالطوال، ص٣٣٥.
[٤٦]. مؤلف مجهول، اخبار الدوله العباسيه، ص٢٠٦؛ مؤلف اين اثر، تشويق بكيربنماهان را نيز در انتخاب خراسان موثر دانسته است (همان، ص١٩٨)؛ محمدبناحمد مقدسي، احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم، ص٢٩٣-٢٩٤.
[٤٧]. بلاذري، انساب الاشراف، ج٤، ص٧٤؛ ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٤، ص٣٣١.
[٤٨]. عليبنحسبن مسعودي، مروج الذهب، ج٣، ص١٠٧.
[٤٩]. بلاذري، انساب الاشراف، ص٧٨؛ ابنحزم، جمهرة الانساب العرب، ص١٩.
[٥٠]. مؤلف مجهول، اخبار الدولة العباسية، ص١٣٩؛ ابنخلكان، وفيات الاعيان، ج٤، ص٢٧٦.
[٥١]. بلاذري، همان، ص٨٤.
[٥٢]. غلامحسن محرمي، تاريخ تشيع از آغاز تا پايان غيبت صغري، ص١٦٦.
[٥٣]. محمد الله اكبري، همان، ص١٢١.
[٥٤]. ابناثير، همان، ج٥، ص٥١.
[٥٥]. همان.
[٥٦]. محمد الله اكبري، همان، ص١١٨.
[٥٧]. بيعت شيعيان در سال ١٢٧ هجري با اين جناح به رهبري عبداللهبنحسن گواه اين امر است؛ ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص١٨٥.
[٥٨]. ابوالعباس پس از روي كار آمدن در مجلسي يك مليون درهم به عبداللهبنحسن بخشيد. ولي عبدالله هنگامي كه به مدينه برگشت و خويشاوندانش به ديدار وي آمدند و در حق خليفه به خاطر اين عطايا دعا كردند، گفت: اي قوم! نادانتر از شما نديدهام. مردي را سپاس ميگوييد كه اندكي از حق ما را داده و بيشتر آن را صاحب شده است؟؛ بلاذري، همان، ج٤، ص١٦٦.
[٥٩]. حسين محمدجعفري، تشيع در مسير تاريخ، ص٢٨٣.
[٦٠]. محمد الله اكبري، همان، ص١٤٠-١٤١.
[٦١]. مؤلف مجهول، اخبار الدولة العباسية، ص٢٥٥-٢٥٦ و ١٩٦؛ ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٥، ص١٣٦.
[٦٢]. محمد رضاجباري، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)(ع)(ع)، ص٤٧.
[٦٣]. همان، ص٥٥.
[٦٤]. محمد رضاجباري، همان، ص٢٢.
[٦٥]. در اين جا ذكر اين نكته ضروري است كه پايان كار سازمان به معني سقوط و انحطاط نيست. با فرا رسيدن عصر غيبت و عدم حضور امام(ع) ماموريت سازمان خاتمه يافته بود و وجود آن موضوعيتي نداشت.
[٦٦]. جاسم حسين، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، ص٢١٧.
[٦٧]. جاسم حسين، همان، ص١٣٤ و٢١٤؛ محمدرضا جباري، همان، ص٤٧.
[٦٨]. سيد حسين مدرسيطباطبايي، مكتب در فرايند تكامل، ص٤٠؛ رسولجعفريان، حيات فكري و سياسي امامان شيعه(ع)، ص٥٨٨.
[٦٩]. شيخ طوسي، الغيبه، ص٣٤٦.
[٧٠]. ابناثير، الكامل في التاريخ، ج٥، ص١٤٣؛ ابنعبري، تاريخ مختصر الدول، ص١١٧؛ ابنخلدون، تاريخ ابنخلدون، ج٣، ص١٢٦.
[٧١]. تعداد كم شيعيان، مشكلات مالي و معيشتي آنان در دوره امويان و شرايط سخت سياسي از عواملي بود كه مانع تشكيل سازمان در زمان امام باقر(ع) ميشد؛ محمدرضا جباري، همان، ص٦١.
[٧٢]. شيخ طوسي، الغيبه، ص٣٤٧.
[٧٣]. همان.
[٧٤]. همان.
[٧٥]. رسولجعفريان، حيات فكري و سياسي امامان، ص٣٣٤.
[٧٦]. همان، ص٣٣٣-٣٣٤.
[٧٧]. نمونه اي از اين دست روايات در كتاب الكافي نقل شده است: محمدبنيعقوب كليني، الكافي، ج٢، ص٢١٨-٢١٩.
[٧٨]. محمدبنابراهيم نعماني، الغيبة للنعماني، ص٣٧.
[٧٩]. طبري، تاريخ الامم و الملوك، ج٦، ص١٦.
[٨٠]. سيد حسين محمدجعفري، تشيع در مسير تاريخ، ص٣١٢.
[٨١]. شيخ مفيد زيديه را اين گونه توصيف كرده است:«أما الزيدية فهم القائلون بإمامة أمير المؤمنين عليبنأبي طالب و الحسن و الحسين و زيدبنعلي ع و بإمامة كل فاطمي دعا إلى نفسه و هو على ظاهر العدالة و من أهل العلم و الشجاعة و كانت بيعته على تجريد السيف للجهاد»؛ شيخ مفيد، اوائل المقالات، ص٣٩.
[٨٢]. محمدرضا جباري، همان، ص٧١-١٤٩.
[٨٣]. كليني، الكافي، ج٢، ص٢٤٢-٢٤٣.
[٨٤]. جاسم حسين، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم(ع)، ص٦٣.
[٨٥]. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص١٨٦.
[٨٦]. قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج٢، ص٦٤٢.
[٨٧]. ابنصباغ، الفصول المهمه في معرفه الائمه، ص٢٣٦-٢٣٩.
[٨٨]. سيد رضيالدين عليبنموسيبنجعفر، مهجالدعوات، ص٢١٨؛ محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج٤٨، ص١٥١.
[٨٩]. طبري، همان، ج٨، ص١٧٧.
[٩٠]. مسعودي، مروج الذهب، همان، ج٤ ص١١.
[٩١]. مسعودي، اثبات الوصيه لامام عليبنابيطالب، ص٢٤٦.
[٩٢]. محمدبنعمر كشي، رجال كشي، ص٦٠٣.
[٩٣]. تقي الدين مقريزي، النزاع و التخاصم فيمابين بني اميه و بني هاشم، ص٨٨.
[٩٤]. در انساب الاشراف «يا ليت» ضبط شده است.
[٩٥]. در انساب الاشراف «و إن» ضبط شده است.
[٩٦]. بلاذري، همان، ج٤، ص١٦٥؛ ابوالفرج اصفهاني، الأغاني، ج١٧، ص٢١٢.
[٩٧]. محمدبنعمر كشي، رجال كشي، ص١٢٣، ح١٩٤.
[٩٨]. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص١٨٦.
[٩٩]. يعقوبي، تاريخ اليعقوبى، ج٢، ص٣٢٦.
[١٠٠]. محمدبافر مجلسي، بحارالانوار، ج٥٢، ص١٣٨-١٣٩.
[١٠١]. غلامحسن محرمي، تاريخ تشيع از آغاز تا پايان غيبت صغري، ص١٦٦.
[١٠٢]. قطب راوندي، الخرائج و الجرائح، ج١، ص٣٢٨.
[١٠٣]. احمدبنعلي نجاشي، رجال نجاشي، ص٢٧٠، ١٣٠، ١٦١، ٢٣٦، ٢٣٢، ٢٩٠، ٣٦٤، ٣٦٧ و٣٤٤.
[١٠٤]. جاسم حسين، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم(ع)، ص١٣٤.
[١٠٥]. شيخ طوسي، التهذيب، ج٤، ص١٣٦ و ١٣٨ و ١٤٣.
[١٠٦]. محمدبنطلحه، مطالب السئول، ص٢٨٧؛ محمدباقر مجلسي، همان، ج٤٧، ص١٨٧.
[١٠٧]. محمد حسين مظفر، تاريخ شيعه، ص١٠٤.
[١٠٨]. محمدرضا جباري، همان، ص٥٥.
[١٠٩]. همان، ص٥٤.
[١١٠]. براي مطالعه در اين زمينه ميتوانيد به مقاله غلامحسن محرمي «فرهنگ مهدويت در لقبهاي خلفاي عباسي»، تاريخ در آينه پژوهش، شماره١، ص١٥٧ـ١٨٤.