علوم سیاسی
(١)
ارزش فلسفه سياسى سنتى در تفكر اسلامى -
١ ص
(٢)
تاملى در مبانى انديشه سياسى امام خمينى -
٢ ص
(٣)
سخنرانى آيت الله معرفت -
٣ ص
(٤)
سخنرانى دكتر محسن رضايى ، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام -
٤ ص
(٥)
نگاهى ديگر به فلسفه سياسى سيد جعفر كشفى - شکوهى ابوالفضل
٥ ص
(٦)
كتاب المله - فارابى ابونصر
٦ ص
(٧)
فلسفه سياسى در اسلام - فيرحى داود
٧ ص
(٨)
زمينه هاى پيدايش مباحث عقلى در قلمرو سياست جهان اسلام - شريعتمدار سيد محمدرضا
٨ ص
(٩)
فلسفه سياسى علامه سيد حيدر آملى - مهاجرنيا محسن
٩ ص
(١٠)
فلسفه سياسى اخوان الصفا - فريدونى براتعلى
١٠ ص
(١١)
فيلسوف پيامبر در فلسفه سياسى ابن سينا1 - دابليو موريس جيمز
١١ ص
(١٢)
جايگاه سياست در حكمت متعاليه - لک زايى نجف
١٢ ص
(١٣)
جايگاه سياست در انديشه فيض كاشانى ره - خالقى على
١٣ ص
(١٤)
پاكستان بى ثباتى سياسى و كودتاى نظامى 12 اكتبر 1999 ژنرال مشرف - اکرم عارفى محمد
١٤ ص
(١٥)
انواع مدينه هادر فلسفه سياسى خواجه نصير الدين طوسى - يوسفى راد مرتضى
١٥ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - كتاب المله - فارابى ابونصر

كتاب المله
فارابى ابونصر


## ترجمه محسن مهاجرنيا ## اشاره:
كتاب ((المله)) در مجموعه آثار سياسى فارابى از جايگاه نظرى ويژه اى برخوردار است. فارابى در اين كتاب با تقسيم علم مدنى به دو بخش فلسفه مدنى و فقه مدنى و ايجاد تناظر تئوريك بين آن دو, در واقع مبنايى نظرى براى ديگر مباحث سياسى خود در آثارى چون آرإ ((اهل مدينه فاضله)), ((سياست مدنيه)), ((فصول مدنى)) و ((احصإ العلوم)) تدارك ديده است اين كتاب توسط محسن مهدى, محقق عراقى, احيإ و مورد بررسى انتقادى قرار گرفته است. مشخصات كتابشناختى كتاب ((المله)) به شرح ذيل است:
ابونصر فارابى, كتاب المله و نصوص اخرى, تحقيق محسن مهدى, بيروت: دارالمشرق, ١٩٨٦.
يكم: مله (دين و آيين ) عبارت است از آرإ و افعال وضع شده, مقيد به شرايطى كه رئيس اول براى جمع وضع مى كند. و هدف او اين است كه به مدد بهره گيرى مردمان از دين, به غرضى كه در مورد آنها دارد, نائل شود و يا به كمك آنان, به غرض مشخص برسد. و جمع, ممكن است عشيره باشد و ممكن است مدينه(شهر) يا ناحيه باشد و ممكن است امت بزرگ و يا امتهاى بسيار باشد. و رئيس(اول) اگر فاضل باشد و رياستش هم در حقيقت فاضله باشد, همانا در تقدير و ترسيم دين, خواهان آن است كه هم خود و هم همه كسانى كه تحت رياستش هستند به سعادت قصوى كه سعادت حقيقى است, برساند. و البته آن دين و آيين بايد فاضله باشد.
و اما اگر رياست آن رئيس, جاهلانه باشد, غرض او از وضع و ترسيم آن دين, اين است كه به واسطه آن جمع, به خيرى از خيرات جاهلى نائل شود كه آن خير, يا ((خيرضرورى)) است كه عبارت از تندرستى و سلامتى است و يا ثروت و يسار است و يا لذت و كرامت و جلالت و يا غلبه است . و رئيس تنها خود, به مدد آن خير به كاميابى و خوشبختى مى رسد و سايرين كه تحت رياست او هستند, ابزار و آلتهايى قرار داده مى شوند كه به واسطه آنها, او به غرض خويش نائل مى شود و آن را استمرار مى بخشد.
ويا آنكه با وضع دين, مى خواهد آنها را به اين خير برساند, بدون اينكه خويش از آن بهره اى ببرد و يا آنكه مى خواهد هم خود و هم مرئوسان را به خير نائل كند و اين دو قسم اخير, برترين روساى جاهليه هستند.
و اما اگر رياست رئيس, ((رياست ضلالت)) باشد ـ به اين معنا كه براى خود, گمان فضيلت و حكمت برد و كسانى كه تحت رياستش هستند نيز چنين تصور و اعتقادى پيدا كنند, بدون آنكه او اهل فضيلت باشد ـ چنين رئيسى, مقصودش اين است كه خود و مرئوسانش را به هدفى كه تصور مى كند ((سعادت قصوى)) است, برساند و حال آنكه چنين سعادتى حقيقت ندارد. و اما اگر رياستش ((رياست تمويه)) باشد, از آن جهت كه اراده و آهنگ آن را دارد, بدون آنكه مرئوسانش متوجه آن باشند.
در حقيقت آنها بر اين باور و تصور هستند كه رياست او از فضيلت و حكمت برخوردار است; در حالى كه هدف او از آنچه ترسيم مى كند, ظاهرا اين است كه خود و سايرين را به سعادت قصوى برساند; اما در باطن, قصدش اين است كه به وسيله آنها, خودش به يكى از خيرات جاهلى نائل شود. اما رئيس اول فاضل, در واقع كسى است كه حرفه زمامدارىاش مرتبط با وحى الهى است و از طريق آن وحى, رئيس اول, افعال و آرايى كه در دين و ((مله فاضله)) هست, به يكى از دو وجه يا به هر دو وجه ذيل, تقدير و وضع مى نمايد. اول اينكه, همه دين به صورت وضع شده يكجا به او وحى بشود و ديگر اينكه, رئيس اول به مدد قوتى كه از طريق وحى و خداوند اخذ نموده, در نتيجه شرايطى كه براى وضع آرإ و افعال فاضله لازم است, برايش آشكار و فراهم شده است. يا آنكه بخشى از مله و آيين, به صورت اول و بخشى, به صورت دوم وضع مى شود و (اما) در مورد كيفيت وحى الهى به انسان و چگونگى حصول توانايى ناشى از وحى و خداوند در انسان, اينها ((در علم نظرى)) تبيين شده است.
دوم: آرايى كه در مله فاضله هستند ( به دو بخش تقسيم مى شوند ) بخشى از آن آرإ در امور نظرى است و بخش ديگر آرإ, در امور ادارى است. اما آرايى كه در امور نظرى است (به شش قسم تقسيم مى شود):
الف ـ آرإ نظرى كه با آن خداوند تبارك و تعالى توصيف مى شود.
ب ـ آرايى كه با آن, موجودات روحانى (روحانيون) و مراتب آنها در بين خودشان و منزلتشان در پيشگاه خداوند و همچنين كار ويژه و فعل هر كدام از آنها را توصيف مى كند.
ج ـ سپس وجود عالم است و آرايى كه عالم و اجزإ و مراتب اجزاى عالم را توصيف مى كند. وچگونگى حدوث ((اجسام اول)). اول اينكه بعضى از اين اجسام, آنهايى هستند كه اصول و مبانى ساير اجسام قرار مى گيرند. سپس اجسامى هستند كه به تدريج حادث شده اند و از بين رفته اند, و چگونگى حدوث ساير اجسام از آن اصول و مراتب آنها, و همچنين كيفيت ارتباط متقابل و انتظام همه چيزهايى كه در عالم وجود دارد و اينكه قانون عدالت در همه آنها جارى است و هيچ گونه جور و ستمى روا نيست و در نهايت, منزلت و جايگاه هر كدام از آن چيزها نسبت به خداوند و موجودات روحانى چيست ؟
د ـ (آرايى كه) وجود انسان و حصول نفس در او و همچنين در مورد عقل و مرتبه آن در عالم و منزلتش در پيشگاه خداوند و موجودات روحانى را (توصيف مى كند).
هـ ـ آرايى كه به توصيف چيستى نبوت و چگونگى وحى مى پردازد.
و ـ آرايى كه به توصيف مرگ و حيات اخروى و سعادتى كه در انتظار انسانهاى فاضل و نيكوست و شقاوتى كه در حيات اخروى در انتظار انسانهاى فرومايه و تبهكار است, مى پردازد.
و اما بخش دوم يعنى آراى ارادى (به چهار قسم تقسيم مى شود):
الف ـ آرايى كه به مدد آنها, انبيإ و ملوك فاضل و روساى نيكو و امامان هدايت و حقيقت; يعنى كسانى كه به صورت متوالى در زمان گذشته بوده اند, توصيف مى شوند و داستان مشترك همه آنها و سرنوشت و اعمال خير اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كه در آخرت براى آنها و پيروانشان از اهل مدينه ها و امتها هست, بيان مى گردد.
ب ـ آرايى كه به مدد آنها, ملوك فرومايه و روساى تبهكار چيره شونده از اهل جاهليت و پيشوايان گمراهى كسانى كه در زمان گذشته بوده اند , توصيف مى شوند و داستان مشترك همه آنها و سرنوشت و اعمال شر اختصاصى هر كدام و سرنوشتى كه در آخرت براى آنها و پيروانشان از اهل مدينه ها و امتها خواهد بود, بيان مى گردد.
ج ـ بخشى از آراى ارادى, به توصيف فرمانروايان فاضل و پيشوايان نيكو و امامان حقيقت كه در زمان حاضر هستند و بيان آنچه در آن با پيشينيان مشترك بوده اند و آنچه از افعال خير هر كدام به صورت اختصاصى دارند, مى پردازد.
د ـ بخش ديگر از اين آرإ, در آن روساى تبهكار و پيشوايان گمراهى و اهل جاهليت, كسانى كه در زمان حاضر هستند و داستان مشترك آنها با پيشينيان و اعمال شر اختصاصى آنها و آنچه در آخرت بدان رجوع مى كنند, توصيف مى شود.
و شايسته است صفاتى را كه به مدد آنها, چيزهاى تحت آراى دين توصيف مى شوند, صفاتى باشند (كه بتوان با آنها) همه آنچه را در مدينه هست از جمله فرمانروايان و رهبران و خدمتكاران و مراتب هر كدام و ارتباط آنها با يكديگر و تبعيت بعضى از بعض ديگر به تخيل شهروندان در آورد و همچنين همه آنچه برايشان ترسيم مى شود, تا موارد توصيف شده را به صورت مثالى و نمودارى درآورد تا در مراتب و اعمالشان از آن پيروى نمايند. اينها همان آرايى هستند كه در دين وجود دارند. (تا اينجا بخش آراى مله بود).
سوم: و اما بخش افعال مله نيز نيز بر هشت قسم است:
الف ـ اولين بخش افعال و گفتارهايى هستند كه با آنها, خداوند تعظيم و تمجيد مى شود.
ب ـ افعالى و گفتارهايى كه به مدد آنها, موجودات روحانى و ملائكه تعظيم مى شوند.
ج ـ افعال و گفتارهايى كه به مدد آنها, انبيإ و فرمانروايان فاضل و رهبران نيكو و پيشوايان هدايت, كسانى كه در گذشته بوده اند, تعظيم و تكريم مى شوند .
د ـ سپس آنچه به مدد آن, فرمانروايان فرومايه و تبهكار و پيشوايان گمراهى كه در گذشته بوده اند, تحقير و تقبيح مى شود.
هـ ـ آنچه با آن, فرمانروايان فاضل و روساى نيكو و پيشوايان هدايت در زمان حاضر, تعظيم مى شوند.
و ـ آنچه كه با آن, فرمانروايان فرومايه و روساى تبهكار و پيشوايان گمراهى در زمان حاضر, تحقير مى شوند.
ز ـ بعد از بيان فوق, در بخش افعال لازم است, افعالى وضع و تعيين شود كه همه رفتارها و معاملات اهل مدينه به واسطه آن انجام گيرد, خواه در مواردى كه فرد فى نفسه خودش بايد بدان عمل كند و يا در تعامل و معاشرت با ديگران مى خواهد رفتار نمايد.
ح ـ در همه موارد بخش افعال دين, عدالت بايد تعريف شود.
اينها بخشى از امورى بود كه دين فاضل مشتمل بر آنهاست.
چهارم: مله و دين تقريبا اسم مترادف هستند; همان طورى كه شريعت و سنت مترادفند و شريعت و سنت از ديدگاه اكثر (اهل زبان و دين ) دلالت بر افعال مقدره از دو جزء مله داشته و بر آنها اطلاق مى شوند. و ممكن است گاهى آراى مقدره, با عنوان ((شريعت)) نامگذارى شود; در آن صورت شريعت و مله و دين هر سه, اسامى مترادف مى شوند.(اما) مله از دو جزء تشكيل شده است: جزء اول, تعيين حد و مرز آرإ و جزء دوم, تقدير و وضع افعال. اما بخش اول; يعنى آراى محدوده در دين, خود بر دو قسم است:
١ـ يا رإيى است كه با اسم خاص تعبير مى شود و عادتا دلالت بر ذات خويش دارد.
٢ـ و يا رإيى است كه با عنوان مثالى و محاكاتى تعبير آورده مى شود. بنابراين, آراى مقدره اى كه در مله فاضله وجود دارد, دو قسم است; يا حق است و يا مثالى حق.
و به طور كلى آراى حق, عبارت است از چيزى كه انسان به نفس خود; يا از راه علم اولى و يا از راه برهان, بدان يقين حاصل نمايد و هر آيينى كه از نوع اول (آراىحق) نباشد, داخل درآرايى مى شود كه انسان نه به ذاته و نه با برهان, نمى تواند به آن يقين پيدا نمايد (واز طرفى) مثال و حكايت براى چيز ديگرى كه با يكى از دو وجه فوق مى توان به آن يقين نمود, هم نيست, چنين آيينى دين و ((مله ضلالت)) و گمراهى است.
پنجم: پس مله فاضله, شبيه به فلسفه است; همان طورى كه فلسفه دو بخش نظرى وعملى دارد و بخش نظرى فكرى آن, عبارت است از امورى كه هر گاه آدمى بدان علم حاصل نمايد, نمى تواند به آن عمل كند وبخش عملى هم عبارت است از آن قسمتى از فلسفه كه هر گاه انسان به آن علم يقين پيدا نمود, مى تواند بدان نيز عمل كند; دين نيز اين دو بخش را دارد. و بخش عملى دين, همان است كه كلياتش در فلسفه عملى بيان شده است.
به اين معنا كه بخش عملى دين, عبارت از آن كلياتى است كه مشروط به شرايط مشخصى است. پس آن قسمتى كه مقيد و مشروط به شرايط مشخصى است, اخص از موارد مطلق غير مشروط مى باشد; مثلا وقتى مى گوييم ((انسان كاتب)); اين گزاره, اخص از اين است كه به صورت مطلق گفته شود, انسان. بنابراين, تمام شرايع فاضله, تحت كليات فلسفه عملى قرار مى گيرند. (اما) آراى نظرى كه در دين وجود دارد, براهين آن در فلسفه نظرى آمده است و در دين, بدون استدلال و برهان پذيرفته شده است. در نتيجه, هر دو جزء نظرى و عملى دين, تحت دو جزء نظرى و عملى فلسفه قرار مى گيرند; زيرا وقتى گفته مى شود كه اين چيز جزء آن علم است يا تحت آن علم است, به دو صورت قابل تصور است: يا آنكه براهينى كه بر آن اقامه مى شود, در علم ديگر است و در اينجا بدون برهان ارائه شده است; يا آنكه آن علم ديگر, مشتمل بر كليات است و اسباب امور جزيى تحت خود را اعطا مى كند. پس بخش عملى فلسفه, اعطا كننده اسباب ايجاد شرايطى است كه افعال را مشخص مى نمايد كه به خاطر چه چيز مشروط شده اند و با آن شرايط, به چه غرض خاصى مى توان رسيد. و اگر علم به چيزى, علم برهانى باشد, پس آن جزء, داخل در فلسفه است. همان است كه برهان و استدلال افعال مقدره در دين فاضل را اعطا مى نمايد و جزء نظرى فلسفه در حقيقت اعطا كننده براهين جزء نظرى در دين است. لذا به طور كلى فلسفه , براهين مجموعه دين فاضل را ارائه مى دهد. بنابراين فن زماندارى كه دين فاضل از آن ناشى مى شود, تحت فلسفه قرار دارد .
ششم: و هنگامى كه جدل موجب ظن قوى مى شود در همه يا بيشتر مواردى كه براهين موجب يقين مى شوند و خطابه, موجب اقناع در ساير مواردى كه شإنيت برهان و جدل ندارند; مع الوصف, دين فاضل تنها براى فيلسوفان يا كسانى كه توانايى فهم مسائل را از طريق فلسفه دارند, نيست ; بلكه بيشتر كسانى كه در هنگام ياد گرفتن و فراگيرى آراى دينى هستند و افعال دينى را فرا مى گيرند از چنين منزلتى برخوردار نيستند و اين عدم قدرت بر فلسفه, يا بالطبع است و يا به اين جهت كه از فلسفه روى گردان مى باشند ـ و اينها از كسانى نيستند كه مشهورات و اقناعيات را نفهمند ـ در نتيجه, جدل و خطابه بسيار سودمند هستند تا به وسيله آن دو, آراى دين در نزد شهروندان تصحيح شود و به واسطه آن دو, دين يارى شود و شبهات از آن دفع گشته و در جانها مستقر شود (اثر بگذارد) و در مقابل مغالطه ها و گمراهيها و دشمنيها, دين يارى بشود .
هفتم: و رئيس اول, گاهى دچار مشكل و عارضه اى مى گردد و نمى تواند افعال دين را به تمام و كمال وضع نمايد و تنها به تعيين بخش اعظم آن مبادرت مى ورزد و همين امر, سبب مى شود كه گاهى در بعضى از موارد وضع شده, شرايط را به طور مستوفا نياورد; بلكه ممكن است بسيارى از افعالى كه شإنيت تعيين و تقدير دارند, به دلايلى چند برآورده نشوند (از جمله اين دلايل مى توان به موارد پنجگانه ذيل اشاره كرد )
١ ـ يا به اين دليل كه قبل از انجام همه موارد, مرگ فرا برسد .
٢ ـ و يا به خاطر اشتغال به مسائل ضرورى; همانند جنگ و غيره, از پرداختن به تقدير افعال مله باز بماند .
٣ ـ و يا عدم پرداختن بدان, به اين جهت است كه رئيس معمولا به تناسب تك تك حوادث و عوارضى كه خود مشاهده مى كند و يا از او سوال مى شود, به تقدير افعال و تعيين سنت و تشريع شريعت متناسب با همان نوع خاص از حوادث مى پردازد .
و چون همه عوارض و حوادث در زمان و مكان او واقع نشده, طبيعى است كه رئيس اول در مورد بسيارى از چيزهايى كه در زمان و مكان ديگرى حادث شده اند و نياز به تقدير و تشريع متناسب خود دارند, هيچ گونه حكمى تشريع نكرده است .
٤ ـ يا آنكه رئيس اول به تشريع و تقدير افعالى بسنده كرده است كه گمان مى كند و يا علم دارد كه آنها اصول كلى اند و ديگران (بعد از او) مى توانند به عدد آن اصول, به استخراج و استنباط ساير افعال مبادرت نمايند. بنابراين, او تنها به تشريع كيفيت و كميت لازم افعال مى پردازد و باقى افعال را رها مى كند; زيرا بر اين باور است كه ديگران اگر اراده آن را داشته باشند و در پى آن بروند, مى توانند با استفاده از اصول, آنها را استخراج نمايند .
٥ ـ و يا آنكه رئيس اول بر اين باور است كه ابتدا به تشريع افعالى بپردازد كه از اهميت و توان برتر و سود زيادتر و غناى بيشتر و مفيدتر در تشكيل مدينه و ارتباط و انتظام آن برخوردار هستند .
بر اين اساس او تنها اين موارد را تشريع مى كند و باقى موارد را يا به وقت فراغت وا مى گذارد و يا به اين دليل كه سايرين اگر در پى آن باشند, توانايى استخراج حكم آن را دارند; خواه در زمان او باشند و يا بعد از وفاتش در زمان ديگر باشند .
هشتم: چنانچه رئيس اول وفات نمايد و بعد از او كسى كه در همه احوال همانند او است, جانشين گردد مى تواند به تشريع و تقدير مواردى كه رئيس اول, حكم آن را اهمال گذاشته, مبادرت ورزد و البته به اين اكتفا نمى شود; بلكه مى تواند بسيارى از موضوعات مقدر شده توسط رئيس اول را تغيير دهد و بر خلاف آن, دست به تشريع بزند طبيعى است. اين, در صورتى است كه بداند اين تشريع در زمان او اصلح است نه به اين دليل كه رئيس اول خطا كرده است; بلكه به اين جهت كه رئيس اول چيزى را وضع كرده بود كه در زمان خودش اصلح بود و وى هم چيزى را وضع مى كند كه بعد از زمان رئيس اول, اصلح است; به طورى كه اگر رئيس اول هم, زمان جانشينش را مشاهده مى كرد (درك مى كرد), او نيز همان تغيير را اعمال مى نمود .
و قضيه در جانشين رئيس سوم, به جاى رئيس دوم و رئيس چهارم, به جاى رئيس سوم نيز از اين قرار است. چنانچه رئيس آتى در همه احوال همانند رئيس سابق باشد, او نيز مى تواند در همه مواردى كه رئيس سابق حكم چيزى را تعيين نكرده رإسا اقدام به تشريع كند و مى تواند مقدرات قبلى را نيز تغيير دهد, همان طورى كه رئيس قبلى هم اگر در زمان او زنده بود, همين تغييرات را اعمال مى نمود .
نهم: و اما هر گاه (رئيس اول و) يكى از اين پيشوايان نيكو, كسانى كه پادشاهان حقيقى هستند, از دنيا برود و كسى كه در همه احوال مماثل و همانند اوست, جانشين وى نگردد, در اين صورت لازم است كه در همه افعال و اعمالى كه در جوامع و مدينه هاى تحت رياست اوست, از مقدرات گذشته تبعيت شده و با آن مخالفت نگردد و تغييرى در آن صورت نگيرد, بلكه هر آنچه رئيس قبلى وضع نموده, به حال خود واگذار شود .
و در آنچه نياز به وضع و تقدير است و رئيس قبلى بدان تصريح نكرده است, به مدد اصول كلى كه او وضع نموده و بدان تصريح دارد, به استنباط و استخراج احكام غير مصرح مبادرت مى شود و از اينجاست كه ضرورت نياز به ((صناعت فقه)) آشكار مى شود و آن عبارت است از: صناعتى كه انسان بتواند به مدد آن, با استفاده از احكام موضوعه و مصرحه (و اصول كلى) به استخراج و استنباط حكم آنچه واضع شريعت به تحديد و بيانش تصريح نكرده است, بپردازد و درستى اين تقدير بر طبق غرض شارع, در كليت دينى است كه براى امت خاصى تشريع نموده است و اين تصحيح (اجتهادى) و اعتقاد صحيح نسبت به آراى اين دين مقدور نيست, مگر آنكه متصف باشد به همه فضائلى كه در آن دين پذيرفته شده است و چنين انسانى كه اهل استنباط باشد و از فضايل دينى نيز برخوردار باشد, همانا ((فقيه)) است .
دهم: و چنانچه تقدير در هر دو بخش آرإ و افعال دين باشد, به تناسب آن, صناعت فقه نيز بايد دو جزء داشته باشد; يك جزء مربوط به آرإ و جزء ديگر در افعال باشد . فقيه در بخش افعال (بايد واجد شرايط ذيل باشد :)
١ ـ لازم است به طور مستوفا به همه تصريحات شارع در بخش افعال, آگاه باشد و البته تصريح گاهى ممكن است با قول باشد و يا ممكن است با عملى باشد كه واضع شريعت انجام داده است; زيرا عملش به جاى قولش در همان مورد مى نشيند و لازم است بدان عمل نمود .
٢ ـ لازم است فقيه به تمام شرايع و قوانينى كه رئيس اول به تناسب زمان خاصى وضع نموده سپس آن را تغيير (و نسخ كرده) داده و به جاى آن, حكم و شريعت ديگرى تعيين نموده و آن را ادامه داده, آشنا باشد تا در زمان خويش, از حكم اخير (كه ناسخ است) پيروى نمايد و از منسوخ متابعت نكند .
٣ ـ و همچنين بايد با لغت و زبان تخاطب رئيس اول و عادات اهل زمانه او در بكارگيرى و استعمالات زبانى خودشان, آشنا باشد و با آنچه در دلالت به طريق استعاره, استعمال شده و در واقع اسم براى چيز ديگرى است, آشنا باشد تا (مستعار له و مستعار منه و معناى حقيقى را با معناى مجازى) و چيزى را كه براى آن, اسم ديگرى به صورت مستعاره به كار رفته, در هنگام تلفظ, با معناى حقيقى آن, اشتباه نگيرد .
٤ ـ فقيه بايد از هوش و زيركى درستى برخوردار باشد تا معنا و مقصود مورد نظر را در استعمال اسامى و الفاظ مشترك به خوبى ادراك نمايد و در مواردى كه اشتراك در قول است, نيز چنين است .
٥ ـ فقيه بايد از هوش و فطانت برخوردار باشد تا در مواردى كه لفظ به طور مطلق استعمال شده و مقصود گوينده, اخص (و مقيد) است, آن را بفهمد .
و آنچه در ظاهر استعمال در تخصيص و مورد خاص بيان شده; ولى مقصود گوينده از آن اعم بوده است و آنچه در تخصيص يا عام و يا مطلق استعمال شده و مرادش همان مدلول ظاهرى است , (فقيه بايد به همه اين موارد آگاه باشد) .
٦ ـ فقيه بايد نسبت به مشهورات و عرف و عادات, شناخت داشته باشد .
٧ ـ او بايد توانايى دريافت و فهم متشابهات و متباينات را داشته باشد .
٨ ـ فقيه بايد از قدرت تشخيص لوازم موضوعات از غير لوازم آنها, برخوردار باشد .
حصول موارد (هشتگانه) فوق, از راه فطرت صحيح و تجربه عملى (صناعى) ميسر است و رسيدن به الفاظ واضع شريعت در همه موارد شرعى با قول و گفتار است; همان طورى كه وصول به افعال شارع در همه آنچه تشريع نموده است, از راه فعل و عمل او مقدور است نه از راه قول; زيرا او بدان نطق ننموده است. و اين وصول و حصول يا از راه مشاهده (عمل) و شنيدن (قول) از شارع است ; در صورتى كه فقيه در زمان او بوده و مصاحبش باشد و يا آنكه از طريق خبرى كه از او نقل شده, بدان رسيده است و اخبار از او, يا با خبر مشهور است و يا با خبر موثق (مقنعه) و هر كدام از آن دو نوع, يا مكتوب است و يا غير مكتوب . و فقيه در بخش آراى وضع شده در دين لازم است كه به همه آنچه در بخش افعال است, آگاهى داشته باشد. فقه در بخش عملى دين, مشتمل بر امورى است كه جزئيات آن امور كلى هستند كه در مجموعه ((علم مدنى)) قرار مى گيرند. بنابراين, ((فقه عملى)) بخشى از علم مدنى است و زير مجموعه ((فلسفه عملى)) است و فقه در بخش علمى دين, شامل امورى است كه تحت اصول كلى فلسفه نظرى قرار مى گيرد و يا مثال و حكايت آن امورى است كه تحت اصول كلى فلسفه نظرى قرار مى گيرد. لذا فقه نظرى (علمى) جزيى از فلسفه نظرى و تحت پوشش فلسفه نظرى و علم نظرى قرار مى گيرد .
يازدهم: و علم مدنى (در اولين كار ويژه خود) از سعادت, بحث و فحص مى كند و آن را در دو بخش ارائه مى نمايد :
الف ـ سعادتى كه گمان مى رود سعادت است, بدون آنكه چنين باشد .
ب ـ سعادتى كه در حقيقت سعادت است و آن, عبارت از چيزى است كه به خاطر ذاتش مطلوبيت دارد و هيچ گاه براى رسيدن به امر ديگرى طلب نمى شود و ساير چيزها به خاطر رسيدن به آن, خواسته مى شوند. هرگاه انسان به چنين سعادتى برسد, از طلب دست مى كشد و اين سعادت در حيات دنيا نيست; بلكه در جهان آخرت است و همان است كه بدان ((سعادت قصوى)) گفته مى شود. اما سعادتى كه گمان شود سعادت است, ولى در واقع چنين نيست; مثل ثروت و لذات و كرامت و اينكه انسان تعظيم و تكريم شود يا غير اينها, از چيزهايى كه طلب مى شود و در اين دنيا به دست مىآيد كه مردم, آنها را خيرات مى نامند .
دوازدهم: بعد از سعادت شناسى علم مدنى, در مورد افعال و رفتار و اخلاق و شيم و ملكات ارادى به طور جامع و مستوفا فحص مى نمايد .
سيزدهم: سپس روشن مى نمايد كه همه موارد فوق, نمى توانند در يك انسان متحقق بشوند و يك انسان همه آنها را به كار بندد; بلكه تحقق و ظهور فعلى آنها, زمانى است كه در جامعه انسانى توزيع شوند و هر گاه توزيع شد, باز امكان ندارد كه هر فرد يا گروهى بتواند به مسووليتى كه به او تفويض شده, عمل نمايد, مگر آنكه ديگران هم از راه قيام به انواع مسووليتهاى خود او را يارى دهند و همچنين آنها هم نمى توانند به مسووليتشان عمل كنند, مگر آنكه گروه سومى با قيام به انواع مسووليتهاى خود او را يارى رسانند .
بنابراين ممكن است (امتناع ندارد) بعضى از مسووليتها و كارهاى افراد باشد كه بدون همكارى گروههاى ديگرى كه هر كدام به وظيفه اى كه به آنها واگذار شده است, قابل تحقق نباشد. مثلا كسى كه متصدى امر كشاورزى شده است, كارش به سامان نمى رسد, مگر آنكه نجار با او همكارى نمايد و چوب شخم زنى برايش بسازد و آهنگر با او همكارى كند و آهن شخم زنى برايش درست كند و گاودار برايش يك جفت گاو شخم زنى پرورش بدهد. علم مدنى بيان مى كند كه با افعال و ملكات ارادى نمى توان به مقصود رسيد; مگر آنكه انواع آن در بين جماعت بزرگى توزيع شود, خواه تك تك آن افعال و ملكات در تك تك جماعتها باشد يا هر كدام, در يك بخشى و طائفه اى از جامعه توزيع گردد .
تا در نتيجه تعاون و همكارى بخشها و گروههاى مختلف جامعه در مورد افعال و ملكاتى كه در آنهاست, در نهايت موجب تكميل غرض آن جماعت شود; همانند تعاون اعضاى انسان به وسيله قوايى كه در آنهاست براى تكميل غرض واحد بدن و لازمه اين تعاون و همكارى, اين است كه جماعتهاى انسانى بايد در يك محل و مسكن در مجاورت هم زندگى كنند و علم مدنى موظف است, اصناف جماعتهاى مجاور هم در محل واحد را احصا نمايد و روشن كند كه آن جماعات برخى مدنى هستند و برخى امتى اند و غير ذلك .
چهاردهم: سپس علم مدنى, آن نوع سير و اخلاق و ملكاتى را كه اگر در مدينه ها يا در بين امتها تحقق يابند, موجب عمران آنها مى شود و اهل آن را به خيرات دنيوى و سعادت قصوى در آخرت نائل مى نمايند , تمييز و تشخيص مى دهد و آنها را از آن نوع افعال و ملكاتى كه چنين كارآيى ندارند, جدا و متمايز مى سازد .
و در حقيقت, آنچه به واسطه آن مى توان به سعادت قصوى نائل شد, همانا افعال و سير و اخلاق و شيم و ملكات ارادى فاضله هستند و تنها همينها خيرات هستند و همينها زيبايى هاى حقيقى هستند و غير از آنها, افعال و ملكات ديگر, گمان مى رود كه خير و فضيلت و زيبا هستند; در حالى كه چنين نيستند; بلكه آنها در حقيقت شرور هستند .
چهاردهم الف: علم مدنى بيان مى نمايد كه افعال و ملكاتى كه شإنشان اين است كه در مدينه يا مدينه ها يا امت و يا امتها توزيع شوند تا با همكارى مشترك تحقق پيدا كنند, تنها با وجود رياستى امكان پذير است كه بتواند افعال و ملكات را در مدينه و در بين امت ايجاد نمايد و در حفظ آنها تلاش نمايد . تا زوال نيابند و از حياتشان رخت برنبندند و رياستى كه به مدد آن, اين سير و ملكات ايجاد و تحفظ شود, متحقق نمى گردد مگر با فن و حرفه و صناعت و قدرتى كه از طريق آن, افعال در جامعه ايجاد و حفظ شوند و اين حرفه همانا فن پادشاهى و حرفه زمامدارى يا هر عنوانى كه انسان به جاى پادشاه بنامد, مى باشد.
و سياست در حقيقت فعل اين حرفه است كه عبارت است از انجام كارهايى كه به واسطه آنها سير و ملكات در مدينه و در بين امت ايجاد و تحفظ مى شود و فن پادشاهى تشكيل شده است از معرفت به همه افعالى كه زمينه ايجاد سير و ملكات و سپس حفظ آنها را فراهم مىآورد.
و رياستى كه عامل ايجاد و تحفظ سير و ملكاتى كه در مدينه يا امت سبب نيل به سعادت قصوى مى شوند, همانا رياست فاضله است و حرفه زمامدارى كه قوام اين رياست بدان بسته است همانا حرفه(فن) زمامدارى فاضله است و سياست ناشى از اين فن[ هم] سياست فاضله است و مدينه و امت پيرو اين سياست فاضله ((مدينه فاضله)) و ((امت فاضله)) است و انسانى كه جزء اين مدينه يا امت مى باشد همانا انسان افاضل است. و رياست و فن زمامدارى و سياستى كه مقصود از آن نيل به سعادت قصوى يعنى ـ سعادت حقيقى ـ نيست بلكه غرضش تحصيل خير خاصى از خيرات دنيوى است.
همان كه توده مردم تصور مى كنند خيرات هستند ـ هيچكدام از اينها فاضله نيستند بلكه ((رياست جاهله)) و ((سياست جاهله)) و ((مهنه جاهله)) ناميده مى شوند بلكه اصلا ((ملك)) و پادشاهى ناميده نمى شوند زيرا ملك نزد قدما عبارت از مهنه(فن) ملكيه فاضله است و مدينه يا امت پيرو رياست جاهله به دليل افعال و ملكاتى كه رياست جاهله در آنها ايجاد نموده, به مدينه جاهله يا امت جاهله موسوم هستند و انسانى كه جزء اين مدينه[ يا امت] است نيز ((انسان جاهلى)) ناميده مى شود و اين نوع رياست و مدينه ها و امتها انواع زيادى دارند كه هر نوعى به اعتبار غرضى كه از خيرات ظنى قصد نموده, نامگذارى شده است كه آن خير يا لذت است يا كرامت و يا ثروت و يا غير اينهاست و ممكن است فرد يا افرادى كه جزء مدينه فاضله هستند با اراده خود يا بدون اراده در مدينه جاهله ساكن باشند كه البته آن انسان يا انسانها در اين مدينه جزء غريبى خواهند بود همان طورى كه اگر اتفاق بيافتد مثلا يك حيوانى پايش از پاى نوعى حيوان پست تر از خود باشد و حال كسى كه جزء مدينه جاهله است اگر در مدينه فاضله ساكن شود نيز همانند حيوانى مى ماند كه سرش از نوع حيوانى كه برتر از اوست, باشد و به همين دليل انسانهاى فاضلى كه مجبور شده اند به جهت فقدان مدينه فاضله در مدينه هاى جاهله مسكن گزينند هرگاه مدينه فاضله تحقق يابد آنها نيازمند هستند كه به سوى آن مهاجرت نمايند.
چهاردهم ب: و رياست فاضله بر دو قسم است: رياست اولى و رياست تابعه اولى اما رياست اولى عبارت از رياستى است كه بدوا در مدينه يا امت, سير و ملكات فاضله را ايجاد نمايد بدون آنكه پيش از آن وجود داشته باشد و[ يا] او آنها را از سيرتهاى جاهله به سيرتهاى فاضله انتقال داده باشد[ بلكه او ابتدإ آنها را از طريق وحى دريافت و در مدينه ايجاد كرده است]. مع الوصف كسى كه به اين نوع رياست قيام مى كند رئيس اول است و رياست تابعه اولى عبارت از رياستى است كه در همه افعالش پيرو رياست اولى است و كسى كه بدان قيام مى كند ((رئيس سنت)) و ((ملك سنت)) ناميده مى شود و رياستش هم ((رياست سنى)) است. و فن زمامدارى فاضله اولى[ از سه عنصر تشكيل شده است]: ١ ـ از معرفت به همه افعالى كه سبب ايجاد سير و ملكات فاضله در مدينه ها و امتها مى شود. ٢ ـ و حفاظت و نگهدارى از آنها در بين مدينه ها و امتها و ٣ ـ همچنين حراست آنها براى اينكه چيزى از سيرتهاى جاهله به محدوده آنها وارد نشود زيرا آن سيرتها و رفتارهاى جاهله براى مدينه هاى فاضله آفت و مرض هستند. وضعيت صناعت طب نيز چنين است كه تشكيل شده از معرفت نسبت به همه افعالى كه موجب سلامتى در انسان و تحفظ آن و حراست از آن تا مرضى بر آن عارض نگردد.
چهاردهم ج: واضح است كه طبيعت بايد بداند كه اضداد در مقابل اضداد مقاومت مى كنند و همچنين بداند كه برودت در مقابل حرارت مقاومت مى كند و به اين نيز آگاه باشد كه مإالشعير يا خرماى هندى در مقابل يرقان و زردى مقاومت مى كند و اين سه مورد بعضى اعم از بعضى ديگر است.
پس اعم آن اين است كه اضداد در مقابل اضداد ايستادگى كنند و اخص آنها اين است كه مإالشعير در مقابل يرقان مقاومت كند وقتى مى گوئيم برودت در مقابل حرارت مقاومت مى كند اين قول حد وسط بين اضداد اعم و اخص است. غير از اينكه طبيب در هنگام معالجه در واقع بدن تك تك افراد را مثل بدن زيد و بدن عمر را معالجه مى كند و در معالجه مرض يرقان زيد, به اين بسنده نمى كند كه اضداد در مقابل اضداد و مإ الشعير در مقابل يرقان مقاومت دارد, مگر آنكه بداند نوع خاص مريضى زيد, اخص امورى است كه در صناعتش شناخته است. بر اين اساس طبيب تحقيق مى كند تا به اين نتيجه برسد كه آيا مرض زيد يرقان است تا لازم باشد با مإالشعير با آن مقابله كرد از جهت اينكه شكمش از چيزهاى سرد و مرطوب پر بشود. يا اينكه مإالشعير موجب تصحيح خلط بدن[ خون ـ بلغم ـ سودا و صفرا] و تراوش از بدن است و نبايد ترك شود ـ و امثال اينها ـ شناخت مطلق و اجمالى به اينكه لازم است مإالشعير نوشيده ـ شود كفايت نمى كند مگر آنگه بداند چه مقدار از حيث زيادى بايد نوشيده شود و چگونگى مقدار مصرف از جهت غلظت و روانى و اينكه در چه زمانى از روز بايد نوشيده شود و در چه حالى از احوال فرد مريض بايد بدو نوشانيده شود. پس از جهت كميت و كيفيت و زمان مصرف بايد اندازه گيرى شود. از طرفى طبيب قادر به اندازه گيرى نيست مگر آنكه مريض را مشاهده و معاينه كند تا تجويزات او متناسب با حال آن مريض باشد و واضح است كه اندازه گيرى[ يعنى تشخيص مرض و تجويز دارو]تنها از راه استفاده از كتابهاى طبى كه فراگرفته و بر آنها مهارت يافته است و از راه تسلط بر شناخت كليات و مسائل عمومى كه در كتابهاى پزشكى ثبت شده, ميسر نيست بلكه با قوت ديگر پديد مىآيد كه از راه تمرين و ممارست در اعمال طبابت در تك تك مريضها[ بدنها] و مداومت در مشاهده احوال آنها و تجربه اى كه در طول زمان از معاينه و معالجه و پى گيرى در مورد هر كدام از مريضها بدست آورده است. بنابر اين طبيب كامل هنگامى مهارتش تام و تمام است كه بتواند به مدد دو قوت كار كرد ناشى از مهارتش را تحقق بخشد: يكى توانايى بر شناخت كلياتى كه اجزإ صناعت طب را به طور مطلق تشكيل مى دهند و قدرت بر استيفاى آن تا چيزى از نظرش دور نماند. سپس قوتى است كه در طول كار طبابت در افراد مختلف تحصيل كرده است.
چهاردهم د: و وضعيت فن زمامدارى اولى نيز چنين است زيرا در وهله نخست مشتمل بر مسائل كلى است كه انجام كارها و مسئوليتهاى زمامدارى تنها از راه معرفت بدان مسائل كلى و قدرت بر تحقق آنها كافى نيست. بلكه بايد از قوت ديگرى برخوردار باشد كه آن را از تجربه طولانى و مشاهده بدست آورده است و به مدد آن مى تواند به تشخيص و تعيين افعال از جهت كميت و كيفيت و زمان و ساير چيزهايى كه در تقدير آن موثر هستند, بپردازد.
و فن زمامدارى مشروط به شرايطى است كه يا به حسب اين مدينه و آن مدينه و يا به حسب اين امت و آن امت است و يا به تناسب اين فرد و آن فرد است و يا بر حسب حالتى است كه حادث مى شود و يا عارضى است كه در اين زمان يا آن زمان پديد مىآيد. زيرا افعال فن زمامدارى صرفا در مدينه هاى خاص و موردى متحقق مى شود يعنى در اين مدينه و آن مدينه يا اين امت و آن امت يا در مورد اين انسان و يا آن است و قوتى كه انسان به مدد آن مى تواند شرايطى را استنباط كند كه از طريق آنها بتواند افعال را به حسب آنچه در اين جمع و آن جمع يا اين مدينه و آن مدينه يا اين طائفه و آن طائفه يا اين طائفه يا اين فرد و آن فرد و به حسب اين عارض يا آن عارض در مدينه يا در امت يا در فرد, مشاهده شده, تعيين و تقدير نمايد. قدما اين قوت را ((تعقل)) ناميده اند. و اين قوه تعقل تنها از راه تحصيل معرفت به كليات صناعت زمامدارى و استيفاى كامل آن محقق نمى شود بلكه با تجربه طولانى در تك تك موارد بدست مىآيد.
پانزدهم: علم مدنى كه جزئى از فلسفه است محدود به مواردى است كه از آنها فحص مى شود كه شامل افعال و سير و ملكات ارادى و ساير مسائل كلى و رسوم آنهاست و همچنين رسوم را معرفى و نقش آنها در چگونگى تقدير جزئيات مشخص مى كند كه با چه چيزى و به چه مقدارى قابل سنجش و اندازه گيرى است اما مع الوصف آنها را بدون تقدير و وضع بالفعل رها مى كند زيرا تقدير بالفعل در حوزه اختيار فلسفه نيست و مربوط به عامل ديگرى است. و چه بسا احوال و عوارضى كه تقدير به حسب آنها است غير متناهى باشد و احاطه به آنها مقدور نباشد. علم مدنى بر دو بخش تقسيم مى شود بخشى كه شامل ((سعادت شنايى)) است و بيان مى كند كه سعادت حقيقى و سعادت ظنى كدامند و افعال و سير و اخلاق و شيم و ملكات ارادى كلى كه شإنيت آن را دارند كه در مدينه ها و امتها ايجاد شوند.
شانزدهم: سپس انواع و اصناف فنون زمامدارى و رياستهاى غير فاضله را احصإ مى نمايد كه چند نوع هستند. (همچنين) رسوم همه افعالى كه در هر كدام از آنها صورت مى گيرد تا به غرض نهايى كه شهروندان تحت آن رياستها بايد بدان نائل شوند, ارائه مى دهد و بيان مى كند كه افعال و سير و ملكاتى كه غير فاضله هستند, همانا امراضى براى مدينه هاى فاضله مى باشند و سير و سياستهاى غير فاضله آفت و مرض ((فن زمامدارى فاضله)) هستند. و اما افعال و سير و ملكاتى كه در مدينه هاى غير فاضله هستند, در حقيقت امراض و آفات مدينه هاى فاضله مى باشند .
هفدهم: علم مدنى سپس تعداد اسباب و جهاتى را كه از ناحيه آنها, غالبا رياستهاى فاضله استحاله مى شوند و ارزشهاى مدينه هاى فاضله, به ارزشها و ملكات غير فاضله تبديل مى گردند و چگونگى استحاله آنها را به غير فاضله نيز بيان مى كند و همچنين اين علم, افعالى را كه به مدد آنها, مدينه ها و سياستهاى فاضله ضبط و كنترل مى شوند تا فاسد نگردند و به غير فاضله تبديل نشوند و مسائلى را كه به واسطه آنها مى توان در صورت استحاله مدينه ها و سياستهاى فاضله به غير فاضله, آنها را به صحت و فضيلت بازگرداند, احصإ و شناسايى مى كند .
هيجدهم: علم مدنى سپس بيان مى كند كه فن زمامدارى فاضله اولى, نمى تواند افعالش را به طور كامل انجام دهد, مگر آنكه به كليات اين صناعت, معرفت حاصل باشد; يعنى اينكه فن زمامدارى با فلسفه نظرى پيوند زده شود . و تعقل با آن همراه شود و آن, عبارت از قوه اى است كه از تجربه ناشى از ممارست و تمرين در افعال صناعت در تك تك مدينه ها و امتها و افراد اين جماعت و آن جماعت به دست مىآيد و اين قوه در حقيقت, عبارت است از قدرت بر استنباط درست شرايطى كه به مدد آن, مى توان افعال و سير و ملكات را به حسب اين جمع و آن جمع, اين مدينه و آن مدينه, اين امت و آن امت, تقدير و تعيين نمايد يا به حسب زمان كوتاه يا زمان طولانى مشخصى يا به حسب زمان (مطلق) اگر امكان پذير باشد. و همچنين تقدير آن به حسب حالتهاى ايجاد شده و عوارض پديد آمده در مدينه يا امت يا در جماعت خواهد بود و اين, همان است كه سبب تشكيل فن زمامدارى فاضله اولى است .
اما رياست تابعه كه رياستش بر اساس سنت است, بالطبع نيازى به فلسفه ندارد و علم مدنى بيان مى كند كه بهتر و برتر آن است كه در مدينه ها و امتها رهبران و پادشاهان يعنى كسانى كه به صورت متوالى در طول زمان مىآيند, واجد شرايط رئيس اول باشند .
اين علم, چگونگى اعمالى كه بايد انجام گيرد تا پادشاهان كه پشت سر هم مىآيند همه برخوردار از فضيلت واحد باشند, ارائه مى دهد و اينكه چه شرايطى در فرزندان زمامداران مدينه ناياب است كه اگر در يكى از آنها يافت شود, اميد آن مى رود كه او مثل رئيس اول بتواند حاكم شود; مع الوصف علم مدنى چگونگى تربيت و بزرگ شدن و همچنين راهها و وسايل پرورش او را براى اينكه پادشاه كامل شود, تبيين مى نمايد .
و بيان مى دارد كه ملوكى كه رياستشان جاهله است و بر آيين جاهليت فرمانروايى مى كنند, به كليات اين صناعت و به فلسفه نيازى پيدا نمى كنند; بلكه ممكن است هر كدام به مدد قوه تجربى به غرض خود برسد . اين قوه تجربى از طريق اعمال و افعالى كه به وسيله آن مقصود تإمين مى شود, به دست مىآيد. چنين زمامدارى هنگامى به خواسته هاى خود از خيرات طنى مى رسد كه از نيروى قريحه ذاتى خبيثى برخوردار باشد. يعنى بر استنباط افعالى قادر باشد كه در سايه آن بتواند, افعال مورد نياز خود را تشخيص بدهد و آنچه در مورد اهل مدينه به كار مى گيرد. تقدير و تعيين نمايد. بنابراين, حرفه اى كه او به مدد آن فرمانروا شده است, از امورى تشكيل يافته است كه در سايه تجربه تحصيل شده است .
حال چه با تجربه شخصى و يا با تجربه ساير فرمانروايانى كه در هدف با او شريك هستند و او از آن تجربه پيروى كرده يا بر آن پرورش يافته است و آنچه خود تجربه نموده و امورى را كه به مدد طبع پليد و حيله گرش از آن اصول تجربى استنباط نموده, بر آن افزوده است .
نوزدهم: علم مدنى, سپس مراتب اشيايى كه در جمله عالم هستند و به طور كلى مراتب همه موجودات را معرفى مى نمايد و از چيزهايى آغاز مى كند كه آخرين مرحله از اجزاى عالم هستند و آن, عبارت از چيزهايى است (ماده نخستين و هيولا) كه بر هيچ چيز برترى و رياست ندارند و افعالى از آنها صادر مى شود كه تنها نقش خدمتگزارى دارند و نمى توان با آنها رياست داشت .
و (در سير تصاعدى) از ماده نخستين, به چيزهايى مى توان رسيد كه به طور مستقيم و بدون واسطه بر مرتبه نخست, رياست دارند و در واقع نزديكترين مرتبه اى هستند كه بر آن مرتبه نخست, رياست دارند . علم مدنى, مراتب رياست را در اين مرتبه معرفى مى نمايد كه از چه مراتبى برخوردار است و مقدار رياست آنها چقدر است و اينكه رياست در اين مرتبه تام و كامل نيست. و لذا هيئتها و قواى طبيعى كه از آنها برخوردارند, بقدرى نيست كه به خاطر آنها رياستهاى مستقل و قائم بالذات به وجود آيد; بطورى كه از رياستهاى ديگر بى نياز گردد; بلكه (شناخت اين مرتبه به گونه اى است كه) به ضرورت, لازم است كه رياستهايى فوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند و از اين مرتبه دوم (علم مدنى) به نزديكترين مرتبه اى كه بر آن برترى دارد, بالا مى رود و در آنجا نيز مراتب رياست را شناسايى مى نمايد كه از چه مراتبى برخوردار است و مقدار رياست آن چقدر است و اينكه رياست در آن تام و كامل نيست ولذا هيئتها وقواى طبيعى كه از آن بهره مند است آن قدر نيست كه بخاطر آنها رياستهاى مستقل بوجود آيد بطورى كه از رياستهاى ديگر بى نياز گردد بلكه (ساخت آن بگونه اى است كه) به ضرورت لازم است كه رياستهايى فوق آن موجود باشد تا آن را تدبير نمايند .
علم مدنى از اين مرتبه سوم, به نزديكترين مرتبه اى كه بر آن برترى و رياست دارد, بالا مى رود و در آنجا مراتب رياست را شناسايى مى كند كه از چه مراتبى برخوردار بوده و چه مقدار رياست دارند و اينكه, رياست آن نيز تام و كامل نيست; اگر چه نسبت به رياستهاى قبلى كاملتر است .
و همچنين بيان مى دارد كه هيئتها و قواى طبيعى كه از آنها بهره مند است, آن قدر نيست كه به خاطر آنها, رياستهاى آن قائم بالذات باشد به طورى كه از رياستهاى ديگر بى نياز گردد; بلكه (ساخت اين مرتبه به گونه اى است كه) به ضرورت, لازم است كه رياستهايى فوق آن موجود باشد تا آن را تد بير نمايند .
علم مدنى از اين مرتبه چهارم نيز به نزديكترين مرتبه اى كه بر آن برترى دارد, صعود مى كند و هر آنچه را در مراتب قبلى شناسايى و بيان مى كرد به اين مرتبه نيز ارائه مى دهد. پس همواره سير تصاعدى از مرتبه پايين به مراتب بالاتر كه رياستشان برتر و كاملتر است , ادامه مى يابد و اين چنين سيرى از كاملتر به كاملتر از آن, ادامه مى يابد تا برسد به كاملترين موجودات و بيان مى كند كه هرگاه به مرتبه برتر و به آن موجودى كه فى نفسه كاملترين است و برترين رياست را دارد . لازم است كه تعداد موجوداتى كه در آن مرتبه هستند, كمتر باشد و هر كدام از موجودات در آن, فى نفسه از وحدت بيشترى برخوردار باشد و كثرتش اندك باشد و مع الوصف كثرت و وحدتى را كه در موجودات هست, تبيين مى نمايد و همواره صعود و سير تكاملى در نظام هستى ادامه مى يابد و از مرتبه اى از رياست به مرتبه رياست بالاتر از آن صعود مى شود تا بدان مرتبت منتهى شود كه در آن مرتبه, جز يك موجود واحد در آن وجود ندارد . كه آن موجود, از جهت عددى واحد است و از همه وجوه وحدت نيز واحد است و ممكن نيست كه فوق آن رياستى باشد; بلكه رئيسى كه در اين مرتبه است. تمام هستى مادون خويش را تدبير مى نمايد و اصولا ممكن نيست كه خود او را موجود ديگرى تدبير نمايد و موجودات مادونش بر او رياست نمايند . جنين موجودى هيچ گونه نقصى در ذات خويش و هيچ وجهى از وجوهش ندارد و هيچ كمالى برتر از كمالش و هيچ وجودى برتر از وجودش, امكان پذير نيست. هر آنچه غير اوست, به يك وجهى از وجوه از نقص برخوردار است و نزديكترين مراتب به او, كاملترين مرتبه اى است كه بعد از مرتبه او قرار دارد .
بيستم: سپس همواره چنين است كه (در سير نزولى) هر گاه از مراتب بالا به مراتب پايين تنزل شود, موجودات در هر مرتبه (پايينتر) از كثرت بيشتر و كمال كمترى برخوردارند و (امر چنين است) تا برسد به آخرين موجود كه عبارت از موجودى است كه تمام افعالش خدمتگزارى به مراتب بالاست و خود پست ترين مرتبه وجود را دارد . (و چيزى از نظر تإخر وجودى از آن پست تر نيست) و هيچ گاه امكان ندارد كه افعالش, افعال رياست باشد. و اما آن موجود اول يگانه قديم كه هيچ چيز نمى تواند بر آن پيشى گيرد; به هيچ وجه امكان ندارد كه فعلش, فعل خدمتى باشد و اما هر كدام از موجودات متوسط (بين موجود اول و موجود آخر)كه در مراتب پايينتر از رئيس اول قرار دارند, افعالشان, افعال رياستى است كه با آنها به رئيس اول خدمت مى كنند .
علم مدنى (با اين هستى شناسى) ائتلاف و ارتباط بعضى از مراتب نسبت به بعضى ديگر و انتظام آنها و انتظام افعال آنها و معاضدت آنها را با يكديگر بيان مى كند; به طورى كه با همه كثرت, همانند شىء واحدى هستند كه ناشى از نيروى تدبير آن موجود واحد و جريان آن در همه آنها به قدر وسع و مرتبه وجودى آنهاست و به تناسب جايگاه و لياقت طبيعى كه هر موجودى در هر مرتبه وجودى دارد و به حسب افعال و كار ويژه هايى كه به آنها واگذار شده; اعم از آنكه صرفا خدمت باشد يا صرفا رياست باشد و يا از هر دو برخوردار باشد .
بيست و يكم: همين علم مدنى, نظاير اين سلسله مراتب هستى را در قواى نفسانى آدمى اخذ مى نمايد .
بيست و دوم: بعد از آن, نظاير اين سلسله مراتب هستى را در اعضاى بدن آدمى اخذ مى نمايد .
بيست و سوم: سپس علم مدنى, نظاير اين سلسله مراتب را نيز در مدينه فاضله مطالعه مى نمايد و مقام و منزلت زمامدار و رئيس اول را به منزله خدايى كه مدبر اول همه موجودات و همه هستى و همه اصنافى كه در آن است, قرار مى دهد .
بيست و چهارم: سپس در (سير نزولى) همواره از مرتبه بالا به مرتبه پايين تنزل مى شود تا در اقسام اهل مدينه منتهى شود به گروههايى كه افعال آنها به گونه اى است كه با آنها, نمى توانند رياست كنند; بلكه تنها كارايى خدمت دارند و ملكات ارادى كه واجد آن هستند, آنها نيز شإنيت رياست ندارند و تنها براى خدمت كردن مى باشند و طوائف و گروههايى كه در مراتب وسط (بين رئيس اول و خدمتگزاران) هستند .
افعال آنها به گونه اى است كه با آن, بر فرود